انجمن ايران رمان



رمان از عشق بدم بدم بدم می آید | binaha
زمان کنونی: ۲۸-۱۰-۹۶، ۰۵:۴۶ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 335
بازدید 145615

امتیاز موضوع:
  • 8 رای - 4.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان از عشق بدم بدم بدم می آید | binaha
#1
خلاصه:من...نه زیبایم،نه مهربانم...من،من هستم...خودم...دختری مغرور،سرگردان،سنگین،با مقداری پیچیدگی زیاد و کمی تا قسمتی افراطی بی حوصله!
من...من هستم...دختری که از تو بیزار است...از تویی که برای آرام کردن دلت،دلم را شکستی و اندک احساساتم را به تاراج بردی!
من ، من هستم..همان منی که از عشق بدش می آید!دور بر دلم پرواز نکن!حوالی این دل،توقف ممنوع است!

اینم مقدمه ی داستان
مرموز و قدم قدم قدم می آید
امروز که من مرددم می آید
با من چه پدر کشتگی ای دارد او؟
از عشق بدم،بدم ،بدم می آید
سپاس شده توسط: marjanjooon ، خانوم معلم ، mania ، bahari ، AsαNα
#2
صدای دادش پرده ی گوشم رو لرزوند!!باورم نمیشد خودش باشه!اینی که با صورت برافروخته و ابروهای گره کرده زل زده به صورتم و فریاد میزنه،همون آدم به شدت خونسرد و آروم گذشته باشه...همون آدمی که تو بدترین شرایط،حتی وقتی که یه کلام روی حرفش وایساده بود،آرامش تو رفتارش موج میزد!!!
بهم خوردن لبـ ـاش رو میدیدم...حرکت انگشتاش رو بین موهاش...کلماتی که تند تند از دهنش خارج میشدن و ... حـ ـلقه ی اشکی که بیشتر از حـ ـلقه ی تو انگشتاش میدرخشید!!!همه رو میدیدم تو یه سکوت و بهت پررنگ غرق بودم...
بغض پررنگی تو گلوم خونه کرده بود.یه بغض به پررنگی اینهمه سال رنج...رنجایی که بلاخره،تو قالب کلمات، داشتن از وجودش فوران میکردن...
دستش به طرف کتش رفت..از روی مبل چنگش زد ...
ذهنم داشت به کار می افتاد....نمیخواستم گذشته تکرار شه...بس بود هرچی کشیده بودم...با خفه ترین صدای ممکن اسمش رو به زبون آوردم...بعید میدونستم بشنوه...ولی شنید...برگشت و خیره شد به صورتم...به صورتی که مطمئنا از رد سیلیش سرخ بود...
گذاشتم این بغض لعنتی سر باز کنه...گذاشتم همه ی حرفام برای تبرئه کردنم اشک بشن و لیز بخورن رو گونه هام!گذاشتم جلوش بشکنم...گذاشتم ببینه ضعفم رو...بازم من بودم که جلوش شکستم...
-من...
قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم،پوزخند زد...سیب گلوش لرزید...میدونستم بغض داره،اما پوزخند زد...هنوز چشماش از اشک میدرخشیدن...-تو چی؟؟؟
یه قدم بهم نزدیک شد...
یه قدم عقب رفتم...
یه قدم دیگه برداشت و با خشونت موهام رو چنگ زد...
بی توجه به اشکایی که صورتم رو میشستن،سرم رو بالا کشید...سرش رو پایین آورد...
گوشم رو گرفت جلوی دهنش...نزدیک نزدیک...صدای عصبی نفساش،مو به تنم سیخ میکرد...با عجز نالیدم...
موهامو بیشتر کشید...سرش رو نزدیک تر آورد...از بین فک قفل شده اش غرید-دیگی که برای من نجوشه،میخوام سر سگ توش بجوشه!
اینو گفت و موهام رو ول کرد و به طرف تخـ ـت هولم داد...قبل از اینکه بتونم از دردی که تو وجودم پیچید،ناله بکنم در اتاق بهم خورد و رفت...
من موندم و یه وجود پر زخم و سر پر حرف و قلب پر درد...
من موندم یه عالم حماقت که داشتن بهم دهن کجی میکردن!
سپاس شده توسط: marjanjooon ، mania
#3
[b]اندکی قبل تر
صدای دست زدن و صلوات توی هم قاطی شد!لبای هم پر از خنده بود...تنها کسی که با قیافه ی جدی اونجا نشسته بود من بودم!!
نگاهم رو دور پذیرایی کوچیک خونه ی عمه چرخوندم...مامان داشت شیرینی تعارف میکرد،پرستو با یه لبخند خجالتی و گونه های سرخ سرش رو پایین انداخته بود!داریوش بین پسر عمه های امروز برادر زنای آینده نشسته بود و لبخند میزد...نگاهم رو صورت شاهین نشست،زیر گوش بابا پچ پچ میکرد...بابا هم با خنده جوابش رو میداد...
عمه هم که روی پا بند نبود!!!انگاری دخترش ترشیده بود و منتظر اینکه آقا داداش من بیاد خواستگاریش...
پیفی کردم و با حرص دست مامان رو که ظرف شیرینی خامه ای رو جلوم گرفته بود کنار زدم و بی توجه به اخمش،زل زدم به صورت منفور ترین عضو خونواده ی عمه!!!سر به زیر روی یه صندلی ،کنار داریوش نشسته بود و داشت با ریشه های قالی بازی میکرد...
صورتش سرد و یخی بود...مثل همیشه کوچیکترین احساسی رو نشون نمیداد...
زیر لب با خودم گفتم-امکان داره تو این یه مورد توافق داشته باشیم؟؟؟؟میشه تو یه مسئله ،ما به تفاهم برسیم؟؟؟یعنی...
دلم رو خوش کردم-اونم با این وصلت مخالفه!!!
صدای عمه نشست تو گوشم-ساکتی قربونت برم!!!
ته دل گفتم-الهی بی عمه شم ،-و بعد زمزمه کردم-یکم خسته ام!
سریع ادامه داد-آخ بمیرم...عقابم که اومد خسته بود!
زیر چشمی عقاب رو نگاه کردم...
زبونم رو روی لـ ـبم کشیدم و حرص خوردم-نکبت!تو دانشگاه خوب بلبل میشه،ولی تو جمع خونه ...ای توف تو ذات ریاکار موذیت،پست فطرت!!
عمه متعجب گفت-صداتو ندارم گلم!
هوفی کردم و در جواب گفتم-چیزی نگفتم عمه جون!
لبخندی زد و دیگه دنباله ی حرف رو نگرفت! میدونست که به قصد مرگ از خودش و خونواده اش،مخصوصا پسر کوچیکه اش متنفرم!
عقاب سرش رو گرفت بالا....یه لحظه نگاهمون تو هم قفل شد...
با پوزخند نگام کرد و دوباره سرش رو انداخت پایین!!
توی دلم غرغری کردم و گفتم-دارم برات پرنده ی وحشی!!!
بعد دوباره نگاهم رو دور پذیرایی چرخوندم...
مامان داشت ریز ریز زیر گوش پرستو حرف میزد....یه نگاه بهش انداختم!به قول مامان خوشگل ترین دختر فامیل بود!!!البته از دید مامان من!چراکه هرکی سفید باشه،خوشگل به نظر میاد!پس نتیجه میگیریم من یه جوجه اردک زشتم!!
ولی از حق نگذریم پرستو خوشگل بود.پوست سفید،چشم و ابرو و موهای قهوه ای،لبای کوچولوی صورتی و یه بینی نسبتا گوشتی ولی قشنگ،که بدجور به صورت گردش میومد،اجزای صورتش رو تشکیل میدادن....
سرش رو بلند کرد و نگاه خیره ی منو دید...لبخند مهربونی زد!
سعی کردم با لبخند جوابش رو بدم...تنها عوض این خونواده ی منفور بود که میشد دوسش داشت!!!ولی فقط میشد!من نمیخواستم که بشه!!!برای همین به جای لبخند یه پشت چشم نازک کردم و رو برگردوندم!!
اینبار چشم تو چشم شدم با داریوش!داداش عزیزم...خوشگل و عالی!!!نقص نداشت!معرکه بود....از سرتم زیاده پرستو...
داریوش با حرکت سر گفت-چته!؟
شونه هامو بالا دادم وپوفی کردم...
شاهین هنوز داشت تو گوش بابا ور میزد...اون عقاب لاگوری هم هنوز درگیر ریشه های قالی بود...این وسط تنها کسی که گاهی منو مخاطب قرار میداد،عمه سالار خودم بود!!
-درسا خوب پیش میره؟؟؟
با حرص و صدای خفه گفتم-بله خوبن!
-عقاب میگفت با یکی از استاداتون به مشکل برخوردین!
لب گزیدم...من که دختر بودم هرچی میشد رو برای مامان تعریف نمیکردم!خاک بر سر بچه ننه اش که حرف تو دهن بی چفتش بند نمیشه!!
-بله مشکل بود!حل شد!
عمه رسما متوجه شد که دارم زورکی جوابش رو میدم،برای همین با گفتن-چاییت سرد شد-حواسش رو داد به حرفای مامان و پرستو!!
زیر لب زمزمه کردم-کی میشه این مجلس مزخرف تموم شه؟؟؟
خمیازه ی بلند بالایی کشیدم...دلم میخواست پاشم وایسم و دوتا کش و قوس حسابی مهمون بدنم کنم....ولی حیف که نمیشد!فعلا تو فاز کلاس خرکی بودم و باید در نقش خواهر شوهر خیلی عالی ظاهر میشدم!!!من یه پدری از تو دربیارم پرستو!!!یه پدری دربیارم که هـ ـوس نکنی ،بشی زن داریوش!!که هـ ـوس نکنی،پاتو بذاری تو خونه ی ما!!گدا گشنه ی بدبخت!
حرص تمام وجودم رو پر کرد...گوشیم رو از کیفم در آوردم...
دوتا پیام داشتم،هر دوتا هم ازnightmare
سریع بازشون کردم-کجایی؟چه خبر؟؟؟پسندیدین دختره رو؟خاک تو گورت،نامرد بدذات!اینهمه دوست ترگل ورگل داشتی،رفتی سراغ یه اجنبی؟؟؟
هوفی کردم...آی اگه بدونی این اجنبی چه نسبت نزدیکی باهام داره!!!اگه بدونی!
پیام بعدیش رو نگاه کردم-این یارو پرواز خیلی رو مخه!یه فکر اساسی برای حالگیری دارم!بعد از مراسم حتما بهم زنگ بزن!
سریع براش نوشتم-به این زودیا از محضر خانواده ی عروس مرخص نمیشیم!راه حلت رو بگو!
سند رو زدم...
یه دور روی صفحه دست کشیدم تا رد انگشتم رو از بین ببرم و بعد یه نگاه انداختم به خودم و nightmare
روی نیمکتای دانشگاه نشسته بودیم و داشتیم مقتعه ی هم رو میکشیدیم...
گوشیم تو دستم لرزید...قربونش برم بیست چهار ساعت کنار گوشیشه و در دسترس-اس ام اس نمیتونم بکنم!حضوری باید بگم!!!حالش بیشتره!
پوفی کردم و نوشتم-ببین از این مزخرف بازیا و کل کل الکیا نباشه که باز بریم تو دیوار!!!یه فکر اساسی بکن لطفا!!
سریع نوشت-حواسم هست!
لبخند مرموزی زدم و یه نگاه انداختم به عقاب...اونم گوشیش رو تو دستش گرفته بود و داشت باهاش ور میرفت!
-ببینم چه میکنی!!!
-بشین و تماشا کن!
لبخند زدم و گوشیم رو سر دادم تو کیفم!!!
چه خوب که هیچکس نمیدونست پسر عمه امه!!!باعث افت کلاس و کاهش لِوِلِ پرستیژیمون بود!!پسره ی ابلهِ خود شیرینِ بچه ننه ی مادر دوست!!!
فکری از سرم گذشت...بدتر منو دمغ کرد...ابروهام بهم نزدیک تر شدن و اعصابم چیز مرغی تر...اگه بچه ها میفهمیدن عقاب قراره بشه برادرزن داداشم چی؟وای خدا...آبروریزی بدتر از این؟
صدای بابا،منو از هپروت و فاز آباد کردن روان عقاب بیرون کشید...
-حالا که حرفارو زدیم،میگم چطوره،یه مراسم رسمی تر بگیریم و از خان عمو و خونواده اش هم دعوت کنیم بیان!بزرگترای فامیلن دیگه!
عمه هم سریع دنباله ی حرف رو گرفت-خان داداش الآن میخواستم همین موضوع رو بگم!به نظر من خیلی خوبه!
سرم رو انداختم پایین و یه خمیازه ی دیگه کشیدم و با خودم غر زدم-کی این شب لعنتی تموم میشه؟؟؟کی؟
بلاخره به هر بدبختی ای بود گذشت...
از حق نگذریم شام عالی بود...معرکه!!!این عمه ی ما دستپختش حرف نداشت...دخترشم که خدای دیزاین و طراحی... هفت هشت مدل دسر درست کرده بود که اساسی خان داداشمون رو اسیر خودش کرد...
همه با ولع غذاهاشون رو میبلعیدن،اون وسط تنها کسایی که زیاد رغبتی به خوردن نداشتن من و اون ایگِلِ گور به گور شده ی پدر مرده بودیم.
شام خوردیم و عزم رفتن کردیم...متوجه نگاهای دزدکی پرستو و داریوش بودم....حالمو بهم زدن ...با نگاهای دزدکیشون همدیگرو قورت دادن...
یکی نیس بگه شما که هرروز همدیگه رو میبینید،این نگاها چیه دیگه؟تا اسم خواستگار اومد باید رنگ رنگاها و مدل برخوردا عوض شه؟؟؟
عمه اینا تا دم در همراهمون اومدن...جلوتر از همه،پله هارو دوتا یکی پایین رفتم...تحت هیچ شرایطی تاب تحمل این خونواده رو نداشتم...
[/b]
سپاس شده توسط: marjanjooon ، mania
#4

صبح روز بعد با کلی هیجان حاضر شدم تا برم یونی...به شدت مشتاق شنیدن حرفای nightmareبودم...ولی وقتی ایده ی به شدت مزخرفش رو شنیدم به معنی واقعی وا رفتم!پنچر کردن تایرای ماشین عقاب،اونم جلو چشم نگهبان دانشگاه،حماقت محض بود...بعدشم مسلما عقاب میومد یه بلایی سر ماشین من میاورد،این بود که با حرص توی سر nightmareکوبیدم و غر زدم-خاک بر سرت با این نقشه ات!
با دهنی که قد اقیانوس اطلس باز مونده بود گفت-وا!به این خوبی!
پوفی کردم...با حرصی که هر لحظه شدیدتر میشد، گفتم-این بود نقشه ای که اینهمه ازش تعریف میکردی؟اینکه از نقشه ی قبلیت آبکی تره!باز میریم تو دیوار شاسگول.
قیافه اش درجا آویزون شد...توقع نداشت اینقدر راحت از نقشه اش بد بگم...در واقع هیشکی،انتظار اینطور برخوردی رو نداشت،ولی... خب باید چیکار میکردم وقتی نمیتونستم جلوی زبونم رو بگیرم؟
بدون ذره ای عذاب وجدان،بابت دلخور کردنش،از سر جام بلند شدم و گفتم-پاشو...زودتر بریم به کلاس اون عتیقه برسیم.
بعد از یه چیزی حدود 6ماه دوستی،فهمیده بود اهل عذر خواهی و منت کشی نیستم....برای همین،فرو موندن تو مود دلخوری رو سریع کنار زد و گفت-بریم!تمریناتو حل کردی؟
همینطور که تو آینه ی خرسیم کلاه قرمزم رو نگاه میکردم گفتم-اوهوم...
آهی کشید و گفت-خوش به حالت،شما ها تو شهر خودتون دانشجوئید اصلا بهتون سخت نمیگذره.ماها باید کلی مشقت به خودمون راه بدیم تا فرصت کنیم دو دقیقه بریم سر درسا.
هیچی نگفتم.یعنی هیچوقت زیاد اهل حرف زدن و ادامه دادن صحبتا نبودم.در واقع غرورم و حس خودبرتر بینیم اجازه نمیداد زیاد با کسی هم کلام شم،حتی اگه اون طرف دوست به اصطلاح صمیمیم باشه...
وارد کلاس شدیم...همه تقریبا بودن...اول از همه نگام افتاد روی کاظمی...با سر سلام کرد... چینی به بینیم انداختم و رو برگردوندم... از اونجایی که از عقاب بیزار بودم،از رفیق فابریکشم بدم میومد...هرچند پسر آقایی بود و نقطه ی مقابل عقاب... البته، از حق نگذریم،عقابم آقا بودا...فقط نمیدونم چرا با من...یعنی دروغ چرا خودم میدونم چرا با من بد بود...بلاخره شمشیر رو از رو بسته بودم!
استاد اصول حسابداریمون یکی از جوجه ارشدای تازه کار بود و کلی مایه ی شادی ما...عقاب و رفقاشم که در امر دست انداختن استاد،به طور مودبانه از هیچ چیزی کم نمیذاشتن...
روی صندلیای ردیف آخر نشستیم...موقع رد شدن از کنار عقاب اینا زمزمه اش رو شنیدم-چطوری کلاه قرمزی؟
سریع دستم رو به کلاه قرمز روی سرم رسوندم...نکبت...همیشه یه چیز برای تیکه انداختن پیدا میکرد...
پشت سرشون نشستیم...nightmareبا حرص گفت-چرا جوابشو ندادی؟
طوری که عقاب بشنوه گفتم-گوشامو کر گرفتم...ایگل رو خر گرفتم!!!
Nightmareاغراق آمیز خندید و گفت-خداییش واسه خودش باغ وحشیه!
اینبار منم پر سر و صدا خندیدم...عقاب رو دیدم که با خیال راحت پاش رو روی اون یکی پاش چرخوند و به کاظمی گفت-کلاه قرمزی و جیگر!چه دوستای نازی!
رویا در جا دستش رو مشت کرد و خواست چیزی بگه که جلوی دهنش رو گرفتم...اینبار نوبت کاظمی و عقاب بود که پر صدا بخندن...
پوفی کردم و تو گوش nightmare گفتم-هیس...هیچی نگو..دارم براش!
پچ پچ وار گفت-بهم گفت خر!
-ولش کن بابا!
جوجه استادمون وارد شد...
طبق معمول اولش شروع کرد به تهدید که اگه غر بزنید بهتون جزوه نمیگم و بعد گفت-تمریناتون رو بذارید رو دسته صندلیاتون!
خداییش خیلی خز بود.برخوردش با ما مثل برخورد با بچه مدرسه ایا بود...همه شروع کردن به نق نق که استاد ننوشتیم،نشد بنویسیم و....
عقاب و کاظمی هم تو غر زدن از هیچ تلاشی دریغ نکردن...استاد لیست به دست از جلوی بچه ها رد میشد و به هرکی تمرین نداشت،یا تمرینش ناقص بود،منفی میداد....
سرخوش از اینکه تمرینام کامله،با اعتماد به نفس گذاشتمشون جلوم و منتظر استاد شدم...
از دم به همه یه منفی داده بود...رسید به عقاب و کاظمی...
کاظمی با لحنی شبیه مادر مرده ها گفت-استاد حالا این دفعه رو ببخشید!
استاد با اخمای در هم گفت-خوبه گفتم غر نزنید آقای کاظمی!
کاظمی سکوت کرد و عقابم هیچی نگفت...استاد رو کرد بهش و گفت-شمام ننوشتین؟
-خیر!
استاد ریلکس یه منفی هم به اون داد و دل من اساسی شاد شد!
از همون جا جلوی عقاب اینا گفت-شما دوتا هم یه منفی دیگه؟
سریع گفتم-نه استاد من نوشتم!
استاد که انگار انتظار نداشت،با لبخند گفت-آفرین ... ببینمشون!
برگه هام رو از لای جزوه ام برداشتم و با افتخار از رو سر عقاب گرفتم سمت استاد...
استاد یه نگاه دقیق بهشون انداخت و گفت-خیلیم عالی.خدارو شکر ناامیدم نکردید!
اینقدر از دیدن تمرینای من خوشحال شده بود که یادش رفت به رویا یه منفی بده...با رویا چشمکی رد و بدل کردیم...استادم برگه های منو گرفت و برگشت سمت جا استادی و بلند گفت-خیلی خوشحالم که حداقل یه دانشجوی درسخون داریم...دستتون درد نکنه خانوم سماوات!
خواستم لبخند بزنم که صدای عقاب بلند شد-استاد نظرتون چیه اسمش رو سر صف بخونیم؟
کلاس ترکید از خنده....دخترا شدید تر از پسرا!عقاب با جدیت رو به استاد ادامه داد-از این مداد خوشگل که تهشون عروسک داره هم جایزه میدیم بهش،اگه دانشگاهم بودجه ندارم،من تقبل میکنم!
خونم به جوش اومد...استاد خواست حرفی بزنه که دیگه نتونستم تحمل کنم...
دیگه هیچی برام مهم نبود...خودش شروع کرده بود..امروز رو خودش شروع کرده بود...بلند طوری که هم بشنون گفتم-کسی از بچه یتیما انتظار نداره جناب پرواز!درضمن شما از جیب خودتون خرج کنید نه خان داییتون!
کلاس تو بهت فرو رفت...عقاب سر برگردوند سمتم...
با چشمای بیش از حد باز شده نگام کرد...یه نگاه پر از حیرت!فقط حیرت...نه چیز دیگه!
استاد عصبی گفت-آقای پرواز...خانوم سماوات...هردوتاتون بیرون!
لـ ـبم رو گزیدم... رویا با حیرت و ناراحتی داشت نگام میکرد...
سریع از جا بلند شدم...بدون یه لحظه مکث جزوه ام رو توی کیفم جا دادم...بی توجه به لایه ی اشکی که دیدم رو تار کرده بود کلاس رو طی کردم....صدای قدمای عقاب رو پشت سرم میشنیدم... تو اون سکوت تلخ کلاس،شنیدن قدمای سستش سخت نبود... عین سگ از حرفی که زده بودم پشیمون بودم ولی...ته دلمم خوشحال بودم که حالش رو گرفتم...دیگه برام مهم نبود بچه ها نسبتمون رو بفهمن...زیر لب گفتم-عوضی کثافت!
از کلاس که بیرون اومدیم شروع کردم به دویدن...صدای قدماش رو پشت سرم میشنیدم...توجهی نکردم... –صبر کن!
اهمیت ندادم...
تند تر دویدم...خودش رو رسوند بهم... بازوم رو تو چنگ گرفت... با جدی ترین لحن،با چشمای به شدت بی تفاوت گفت-به وقتش جبران میکنم!
چشمامو بیش از حد باز کردم تا لایه ی اشک رو کنار بزنم...موفق بودم...با جدیت خیره شدم تو نگاه مشکیش و گفتم-بگرد تا بگردیم!
سپاس شده توسط: marjanjooon ، mania
#5

اون روز همون یه کلاس رو داشتیم،برای همین از دانشگاه زدم بیرون...حرفی از حس و حالم نزنم بهتره...پشیمونی داشت بدبختم میکرد،رنگ نگاه و سماجت کلام عقاب دیگه بدتر،ولی سعی کردم خونسرد باشم...محوطه ی نسبتا خلوت دانشگاه رو طی کردم... اون ساعت همه سر کلاساشون بودن و من،به خاطر زبون درازی این عوضی...
هوف هوف نفسم رو بیرون دادم و از جلوی نگهبانی گذشتم...مطمئن بودم چند قدم عقب تر از من داره میاد...نمیخواستم ببینمش... دلم نمیخواست ببینم میشینه پشت دویست و شیشی که حق من بود و بابا برای اون خریده بود و بعدش در برابر داد و بیدادا و سر و صدا های من،برام یه پراید خریده بود...
حس نفرتم ازش عمیق تر شد...سهم من رو از زندگی،همین آقا و خواهر برادرش بالا کشیده بودن...چطور میتونستم دوسشون داشته باشم و...
زیر لب گفتم-خوب کردم که اون حرفارو سر کلاس زدم...یتیم بی سر و پا!
با غرور پشت پراید نشستم...مطمئن بوم یه روز نه چندان دور،انتقام همه ی این غصه هارو ازش میگرفتم...مطمئن بودم!
پشت رول نشستم... با حرص استارت زدم... همون موقع ضربه ای به شیشه خورد...دیدمش که کنار ماشین وایساده...پوفی کردم و بی توجه بهش ماشین رو زدم تو دنده و خواستم پامو از روی کلاج بردارم و حرکت کنم که،در رو باز کرد...
داد زدم-برو گمشو!
با اخم خم شد تو ماشین و گفت-عصبی هستی یه بلایی سر خودت میاری!
دستم رو توی شکمش فشار دادم وهولش دادم عقب -برو بمیر!به تو هیچ ربطی نداره!
با خونسردی گفت-اگه بلایی سرت بیاد اولین نفری که خوشحال میشه منم...ولی...دلم نمیخواد خان داییم به عزای دخترش بشینه!
خان دایی رو کش دار و پر منظور به زبون آورد...
قبل از اینکه فرصت کنم حرفی بزنم،عقب رفت و در رو بهم کوبید...بی هوا پامو از روی کلاج برداشتم تا بکوبم کف ماشین که ماشین تُپی کرد و بعد از پرت شدن به جلو،خاموش شد... عقاب پررنگتر خندید...من پررنگ تر حرص خوردم!
با عصبانیت ،ماشین رو خلاص کردم و استارت زدم...مطمئن بودم یه دقیقه دیگه موندن اونجا برابر با به جنون رسیدن!سریع دنده عقب گرفتم و بی توجه به نگاه خیره ی عقاب از پارک بیرون اومدم...باید میرفتم خرید...تنها چیزی بود که میتونست آرومم کنه!
ضبط رو روشن کردم و ولومش رو تا آخر بالا بردم....سعی کردم حواسم رو بدم به آهنگ،تا افکار آزاردهنده رو دور کنم...
تقریبا موفق بودم...چون به همون سرعتی که جوش آورده بودم،خاموش شدم و مسیر رو با دقت طی کردم...
اولین جای پارکی که دیدم،راهنما زدم...با اینکه مسیر طولانی ای تا پاساژ بود،ولی ریسک نکردم که جلوتر برم و همین جارو هم گیر نیارم.
پیاده شدم... داریوش همیشه اصرار داشت ماشین رو قفل کنم،میگفت سوییچ همه ی پرایدا،یکیه...ولی من اهمیت نمیدادم...از خدامم بود بیان این رو بدزدن تا شاید فرشته ملائک همتی کردن و آقای پدر راضی شد برای منم دویست و شش بخره.
در رو بهم کوبیدم و به قدمای هماهنگ وارد پیاده رو شدم...
هیچوقت نفهمیده بودم بابا به عقاب چند پول تو جیبی میده...ولی مطمئن بودم از پول تو جیبی من بیشتره...همین باعث میشد حرص بخورم و پولامو تند تند خرج کنم تا بابا مجبور باشه حسابم رو شارژ کنه...
نفسم رو محکم بیرون دادم...دستی به پیـ ـشونیم کشیدم...خیس بود...یکی نیست بگه دختر خوب،چه فصل پوشیدن کلاه بافتنیه؟
کلاه قرمزم رو از سرم کشیدم و تو کیفم گذاشتمش... یه نفس عمیق کشیدم و با بسم الله،پا گذاشتم توی پاساژ... در حالی که تند تند،لیست خریدای غیر ضروریم رو برای خودم مرور میکردم...
سپاس شده توسط: marjanjooon ، mania ، Shishah
#6

با دستای پر از کیسه های خرید،پله های حیاط رو بالا رفتم...ماشینش رو تو حیاط ندیدم،این یعنی هنوز خونه نیومده...زیر لب گفتم-الهی هیچوقت نیای خونه ..
بعد با عجله آخرین پله ها رو طی کردم... میخواستم بسته های خرید رو بذارم روی زمین تا کلیدم رو در بیارم که در خونه باز شد... از دیدن عمه،اخم ضعیفی کردم...
-سلام قربونت برم...خوبی؟
صورتم رو چالاپ چالاپ بـ ـوسید و بی توجه به من که مثل چوب خشک وایساده بودم گفت-کلاستون تموم شد؟
سرم رو تکون دادم...
-پس عقاب چرا نیومده؟
خواستم جوابی بدم که یه نگاه به دستای پرم انداخت و گفت-رفته بودی خرید؟تنها؟این وقت سال خیابونا و پاساژا شلوغن...حداقل میگفتی یکی باهات بیاد اذیت نشی!
اخم واضحی کردم و گفتم-عمه جون،من پدر و مادر دارم!هروقت یتیم شدم شما برام تعیین تکلیف کنید!
بعد هم بی توجه به چهره ی متعجبش،وارد خونه شدم...
مامان تو آشپزخونه بود...-دیدار تویی؟
با حرص بسته های خریدم رو انداختم وسط هال و گفتم-بله!
مامان از شپزخونه بیرون اومد...با دیدن قیافه ی درهمم گفت-باز چی شده؟
عصبی قضیه ی برخوردم با عمه و جوابی که بهش داده بودم رو تعریف کردم...مامان محکم کوبید رو صورتش...
-الهی به عزات بشینم دختر...این چه طرز حرف زدن بود؟
خونم به جوش اومد...بلند غریدم-به خاطر خواهر شوهرت من و نفرین میکنی؟برات مهم نیست داره واسه من بزرگتری میکنه؟ بله دیگه... واضحه وقتی بچه های اون عفریته رو به بچه های خودت ترجیح بدی،همین میشه!
بعدم بدون اینکه فرصت بدم چیزی بگه وسایلم رو از روی زمین چنگ زدم و به طرف اتاقم رفتم...
خدا رحم میکرد از قضیه ی برخورد صبحم با عقاب چیزی نگفتم،وگرنه مطمئنا کتک رو میخوردم...هرچند تا نیم ساعت دیگه،عقاب مادر مرده همه رو خبردار میکرد از اتفاق امروز...ولی مهم این بود که دلم رو خنک کرده بودم...حتی به قیمت پشیمونی بعدش،غرغرا و نصیحتایی که به سمتم روونه میشد و اینکه....اینکه هم کلاسیا بفهمن من با اون ایگل چه نسبتی دارم...
خودم رو ول کردم روی تخـ ـت...حوصله ی جا دادن وسایلم رو نداشتم...حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو نداشتم... دلم آرامش میخواست... آرامشی که مدتها بود ازم دریغ شده بود....درست از وقتی که بابا تصمیم گرفت طبقه ی بالای خونه رو بسازه تا عمه و بچه هاش بیان پیشمون... درست از وقتی که فهمیدم،من و داریوش،بعد از شاهین و عقاب و پرستو هستیم....
هوفی نفسم رو بیرون دادم...فکر کردن بهشون بهمم میریخت،چه برسه به رو به رو شدن باهاشون...
تقه ای به در خورد...بلند گفتم-میخوام تنها باشم.
ولی فرد پشت در اهمیتی نداد و وارد شد...از دیدن داریوش تو چهارچوب در چند ثانیه شوکه موندم...
-باز که سگ گازت گرفته.
-تو خونه بودی؟
در رو بست و کنارم روی تخـ ـت نشست و گفت-نه تازه اومدم و بدبختانه هوار هواراتون رو سر مامان شنیدم.
پوفی کردم و گفتم-حوصله نصیحت ندارم..
مقنعه ام رو از روی سرم برداشت... دست نـ ـوازشی روی موهای وز و بدحالتم کشید و گفت-نصیحت نیست...بیان حقایقه...
بی حوصله گفتم-همونم نمیخوام بشنوم...من نمیگم به خونواده عمه محبت نشه...نه...ولی نه در حدی که بچه های خودشون فراموش کنن.
-خواهری...تو بدبینی...
عصبی داد زدم-اره من بدبینم...عینک بدبینی رو چشمامه..بد اخلاقم...به درد نخورم...فقط عمه و بچه هاش خوبن... راحتم بذار داریوش...من که کاری به کار شماها ندارم...شمام کاری به کار من و عینک بدبینیم نداشته باشید...
عصبی گفت-صداتو برا من بالا نبر...من مامان نستم که کوتاه بیام...خب خره هرچی میگیم برای خودت خوبه..
بلند تر داد زدم-نمیخوام!محبتای الکی و رو رنگیتون رو نیمخوام...راحتم بذارید....خسته ام از دست همه تون...
بابا هرچی سوغاتی میاره،خوشرنگش رو میده به پرستو،مامان هرچی برای جهیزیه من میخره،برای پرستو هم میخره،من و عقاب یه رشته قبول شدیم تو یه دانشگاه،برای اون 206خریدن برای من یه پراید دسته دوم....من عقده کردم از اینهمه تفاوت و تبعیض... پول تو جیبیشون صد باربر منه...بهترینا مال اوناس...هر کوفت و زهرماری که برای این خونه خریده شه،بهترینش میره بالا ،بقیه اش میاد اینجا...خسته شدم...
مشتم رو روی شونه اش کوبیدم و گفتم-تو هم اگر تا دیشب یه درصد طرف من بودی،میری طرف اونا...برام اصلا مهم نیست که داری با یه دختر ازدواج میکنی که قدر موهای سرش دوس پسر داشته...لیاقتت بیشتر از دختر ترشیده ی عمه جونمون نیست...
داریوش با حیرت نگام کرد....میون همه ی حرفام،چیزی که مربوط به خودش و پرستو بود گرفته بود...
-پرستو دوس پسر داشته؟
بازم تو عصبانیت حرفی زده بودم الآن پشیمون بودم...
مطمئن بود اگر چیزی بگم باور نمیکنه...یعنی پرستو اینقدر معصوم و مظلوم بود که هیچکس باور نمیکرد چه آب زیر کاهیه...خود منم هنوز باور نداشتم!
برای همین گفتم-من یه چیزی گفتم حالا!
-برام مهمه ...راستش رو بگو...
-من آدم بدبینیم...با بدبینا هم مشورت نکنید!
فقط نگام کرد-میدونی اگر چیزی بدونی و نگی مدیونی؟
هوفی کردم...توف سربالا بود...قضیه دوس پسرای پرستو لو میرفت،قضیه من و پوریا هم لو میرفت... اگه رابطه پرستو در حد دوتا تماس تلفنی و 4تا اس ام اس بود،من با پوریا اینور اونورم رفته بودم....و مطمئنا کسی که چغلی پرستورو پیش من کرده بود،آمار منم به اون داده بود...هرچند...من بعید میدونستم از پرستوی بی دست و پا همچین کارایی سر بزنه!برای همین گفتم-تو عصبانیت یه زری زدم...
اینقدر جدی این جمله رو به زبون آوردم که داریوش نفس راحتی کشید....
میون عصبانیت،از شنیدن صدای نفس راحتش،خنده ام گرفت...
-حالا اگه دوس پسر داشت بیخیالش میشدی؟
خودشم خندید و گفت-مگه دیوونه ام؟من عاشقشم!
ادای عق زدن در آوردم و گفتم-خیل خب پاشو برو بیرون حالم و بهم زدی!
از سر جاش بلند شد و گفت-یه کم رو رفتارات فکر کن...یه کم!
دستم رو به نشونه ی برو بابا تکون دادم...داریوش از اتاق رفت بیرون...نفس عمیقی کشیدم و دوباره ولو شدم رو تخـ ـتم... ذهنم رفت سمت پوریا....در چه حالی بود؟
سپاس شده توسط: mania
#7

داشتم با رویا حرف میزدم که مامان اومد تو اتاق...
هرچند میدونستم گوشامو برای یه نصیحت اساسی باد اماده کنم،ولی خوشحال از اینکه از دست سوال جوابای رویا خلاص میشم گفتم- nightmareمامانم اینجاس.بعدا باهم حرف میزنیم...
غر غری کرد و گفت-من بلاخره از زیر زبونت میکشم او اطلاعات رو از کجا آآوردی...
باحرص گفتم-فعلا!
بعد گوشی رو قطع کردم...مامان نگاهی به بسته های خریدی که وسط اتاق بودن انداخت... نشست رو زمین و مشغول بررسی شد...
-تو مگه مانتو نداشتی؟این چیه خریدی؟
-پرستو هرچی بخره هیچی بهش نمیگید،من...
نگاه ترسناکی بهم انداخت و گفت-شد من حرف بزنم ربطش ندی به اونا؟
با پررویی گفتم-پول بابامه...هرطور بخوام خرجش میکنم!
ممان با تاسف سری تکون داد...-اینهمه لاک...نگاه کن به خدا...حیف پول دست تو باشه..
تی شرتی که خریده بودم رو بالا اورد و گفت-این چیه الان؟شبیه جگر لیلی...کجا میخوای این رو بپوشیش؟
ابروهامو دادم بالا و گفتم-برا شوورم میپوشمش...
مامان چشم غره ای نثارم کرد و گفت-چند پول اینارو دادی؟
-یک دهم پولی که تو جیب عقابه...
مامان فقط نگام کرد...نفس پر آهی کشید...
-خوب بود جیبت مثل جیب عقاب پر بود ولی پدر بالا سرت نبود؟یه دختر دایی داشتی که هی بهت زخم زبون میزد؟خوب بود دیدار؟
بدون ذره ای فکر کردن روی حرفای مامان گفتم-زمانی خوب بود که اونا نسبت به من الویت نداشتن...اونوقت عالی بود...
-میترسم دیدار...از آینده ات میترسم دختر....خدا از سر تقصیراتت بگذره.من طاقت بدبخت شدنت رو ندارم...
زل زدم تو چشماشو گفتم-دیگه بدبخت تر از این نمیشم مامان خانوم!هرجا برم،جام از اینجا بهتره!
مامان فقط آه کشید...
روی تخـ ـت چمپاتمه زدم...
-عید قراره بریم شمال...
-طبق معمول...با خونواده ی پرندگان نایاب آمازون...
-خاله مهتابتم میاد...
یه لحظه چشمام برق زد...زبونم رو به لـ ـبم کشیدم...-با خونواده؟
-آره...برادرشوهرش اینام میان...
لـ ـبم رو گزیدم تا لبخند نزنم...
-تا کی کلاس دارید؟
-تا آخر این هفته...
مامان از سرجاش بلند شد و گفت-پس با داریوش برید خونه رو یه تمیزکاری اساسی بکنید واسه مهمونا...
درجا جیغ زدم-چرا به عقاب و پرستو و شاهین نمیگید؟اصلا عمه که بیکاره...اون بره...
مامان برگشت سمتم و گفت-تو روانی هستی دیدار...خدا شفات بده...نرو...تو و داریوش قرار نبود کاری بکنید.فقط میرفتید برای نظارت...به جهنم که نمیخوای بری...
در رو شرپ بهم کوبید...
بدون اینکه ذره ای به خاطرحرفاش دلخور باشم روی تخـ ـت نشستم و لبخند زدم...قرار بودعید رو با پوریا بگذرونم
سپاس شده توسط: mania
#8

کلافه از دست پیامکهای پی در پی رویا،گوشیم رو خاموش کردم...هنوز افشا شدن رابطه ام با عقاب رو افت کلاس میدونستم و نیتونستم به خودم بقبولونم که بچه ها بفهمن پسر عمه امه...
نهار رو توی سکوت خوردیم...مثل همیشه من بودم و مامان..بابا و داریوش شرکت بودن و برای نهار خونه نمیومدن... از سکوت حاکم عصبی بودم ولی از طرفی غرورم اجازه نمیداد خودم باعث شکسته شدنش باشم...با بی اشتهایی هرچه تمام تر غذام رو خوردم... طبق معمول بدون اینکه به خودم زحمت کوچیکترین کمکی رو بدم برگشتم تو اتاقم... کنار پنجره ی مشرف به حیاط وایسادم...خبری از ماشین عقاب نبود!نیشخندی زدم-اوخی کوچولو!آواره ی خیابونا شدی؟؟؟اینقدر شنیدن این جمله برات سخت بود؟
پوفی کردم...دلیل اصلی خوشحال بودنم بابت نیومدنش چیز دیگه بود...میترسیدم! من میترسیدم از وقتی که به گوش بابا و داریوش برسه چی بهش گفتم!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم-نترس دیدار...نترس!مثل همیشه باش!
آهی کشیدم...شارلاتان بودن رو خوب یاد گرفته بودم!داد و هوار کردن رو عالی بلد بودم!اینا همه درسایی بود که با حضور نحس این خونواده،از بر کرده بودم...من این نبودم!این دختر سرد و سنگی....متنفر بودم از خودم... از این وجود پر نفرت... از این ذهن پر فکر و خیال....از اینکه روز و شبم با فکر رو کم کنی و ضایع کردن و نیش و کنایه زدن بگذره! از اینکه هر روز آماج نفرینای مامانم باشم... از اینکه رابطه ام با پدرم،مثل رابطه ی کارد و خیار باشه... از اینکه سه سال بود آغـ ـوشش رو لمس نکرده بودم... از اینکه مامانم من و به فرزندی قبول نداشت!من بیزار بودم از این وجود...بیزار تر، از عاملای به وجود آورنده اش!
تلخ خندیدم... به روزایی که با کلی لطافت میگذشت... به روزایی که صدای خنده هام خونه رو پر کرده بود نه صدای داد و هوارام! خندیدم... به روزایی که لمس گرمای بغـ ـل بابا آرزو نبود... حس گرمای لبای مامان رو گونه هام،اینقدر دست نیافتنی نبود... خندیدم... به روزایی که سربار نداشتیم!
پرده رو انداختم و نگاهم رو دوختم به سقف...صدای قیریچ قیریچ خفیفی میومد... این سربارا همیشه بودن...ولی... اینقدر نزدیک نبودن!درست بالا سرمون نبودن... سایه ی نحسشون رو خونمون پخش نشده بود...
سرم رو تکون دادم... –بیخیال دیدار... بیخیال... گذشته ها گذشته...حال رو دریاب... امروز رو....
آره امروز...همین امروزی که با فکر ضایع کردن و با پشیمونی از حرفای زده شده میگذشت...من باید این روزا رو در میافتم...
با قدمای سست به طرف کمد لباسام رفتم...باید یه پاکسازی اساسی میشد... باید یه لیست خرید درست و حسابی تهیه میکردم... مطمئنا نامزدی داریوشم بود... یه لباس ،بهتر و خوشگلتر از لباس پرستو...هرچند همیشه راهی برای تقلید پیدا میکرد!
باید به چیزای خوب فکر میکردم...به کسایی که دوسشون داشتم...به پوریا...به عید و تعطیلات.... باید جدید ظاهر میشدم... باید میدرخشیدم...باید تک میموندم!هم از نظر ظاهری،هم فکری!
سپاس شده توسط: mania
#9

قبول دارم معمولی نیستم...خیلی وقته غیر عادی شدم...همه هم متوجه شدن،ولی...هیچکدوم سعی نکردن کمکم کنن...فقط هولم دادن سمت پرتگاهی که بیشتر منو غیر معمولی میکرد!
کت زردی که تازه خریده بودم رو از پلاستیک بیرون کشیدم...رنگش...رنگش رو دوست داشتم...چون منو میبرد به بچگیام...به روزای داغ تابستون،زیر درختای نخل کال حیاط...کنار شیطنتا!من...عقاب ...پرستو!
همون روزایی که آرزو میکردم منم یه پرنده بودم... عقاب میگفت زرد بپوش،میشی قناری!
خندیدم... کت رو به چو لباسی آویزون کردم و گذاشتم تو کمد...ازشون متنفر بودم،ولی... ولی از خاطره های قشنگمون نه!دوسشون داشتم...اون روزایی رو دوست داشتم که میتونستم بچه شم،ابله شم...با یه رنگ زرد سعی کنم پرنده باشم!منم پرواز باشم...میتونستم احمق باشم.. فکر کنم خیار شورم درخت داره...عقاب میگفت درخت خیار شورم داریم...ولی...حیف که دیگه نمیشه... نه میتونم احمق باشم... نه با یه لباس،پرواز... خیلی وقته از پروازا بدم میاد...ولی از لباسا!نه!!!
پوفی کردم...
کشوی اول رو بیرون کشیدم...از دیدن بهم ریختگیش کلافه شدم... از جا درش آوردم و تمام محتویاتش رو ریختم رو زمین... کاغذ.. سنجاق،پونز... گیره های مشکی... خودکارای رنگ تموم کرده... بسته ی خالی آدامس ریلکش...کلی گرد و خاک و قوطی سر ریز کرده ی موم سرد پروین...چینی به بینیم انداختم...کشو کن فیکون شده بود... چسبناک و غیر قابل تحمل... باید کفِش رو عوض میکردم!
با زحمت قوطی رو از ته کشو جدا کردم و زل زدم به مومی که از کف کشو و ته قوطی آویزون بود!چینی به بینیم انداختم!قوطی رو در جا راهی سطل آشغال کردم و کشو رو برداشتم و کشون کشون دنبالم از اتاق بیرون بردم...
گذاشتم دم در،کنار جالباسی و جا کفشی...بلند گفتم-مامان اینو بده داریوش ببره در نجاری بگه کفِش رو عوض کنن!
مامان از روی کاناپه سرکی کشید و گفت-چیه این؟چش شده؟
خلاصه توضیح دادم...مامان نچ نچی کرد و باشه ای گفت...
خواستم برگردم برم تو اتاقم که زنگ در به صدا در اومد... یا بابا بود یا داریوش...سریع در رو باز کردم... از دیدن عقاب دم در .. شوکه که نه...سکته کردم....نکنه اومده حضوری تعریف کنه؟؟؟....قافیه رو نباختم...با پررویی و طلبکارانه زل زدم بهش...ولی...خب یاد حرفام افتادم و برای یه لحظه خجالت کشیدم،با اینحال وقتی با صورت خونسرد و بیخیالش رو به رو شدم فکر کردم-چرا باید حرص بخورم؟
-میبینم که سالم رسیدی خونه!
حوصله کل کل نداشتم...هی من میخواستم کوتاه بیام هی کشش میداد...با اخم گفتم-امرتون!؟
-بگو بزرگترت بیاد !
-اوکی به بزگترم میگم یه بچه یتیم اومده در خونه گدایی!
شونه هاشو بالا داد و گفت-از دختر کوچولوهای ابله بیشتر از این انتظار نیست....
صدای مامان مانع شد بحث رو ادامه بدم-کیه دیدار؟؟؟
برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم...مامان باز داشت از روی کاناپه سرک میکشید!
عقاب با حرص هولم داد عقب و وارد خونه شد-سلام زن دایی!
مامان از روی مبل بلند شد و گفت-سلام عزیزم
عقاب با قدمای محکم به طرفش رفت... با احترام پیـ ـشونی مامان رو بـ ـوسید....مامانم روی سیـ ـنه اش رو بـ ـوسید-خدا حفظت کنه پسرم!
با لبخند گفت-ممنونم زن دایی...داشتم میرفتم خرید...مامان گفت بیام لیست خرید شمارو هم بگیرم!
آخیشی گفتم...پس قرار نبود گند کاری امروزم رو به زبون بیاره... با خیال راحت بدون اینکه کوچیک ترین واکنشی نشون بدم برگشتم تو اتاقم... در رو محکم بستم...
جواب دادن به اون جمله ی آخرش رو به بعد سپردم....ابله خودتی جد و آباد پدریت...
سپاس شده توسط: mania
#10

صدای بلند مامان رو میشنیدم که داشت بهش توضیح میداد چیا بخره...هروقت دیگه ای بود کلی از دستش حرص میخوردم،ولی در اون لحظه خوشحال بودم که قرار نیست ،برخورد امروزم رو رو کنه!چون در اون صورت باید میرفتم تو فکر جمع کردن کارتن یخچال آبسال تا روش منزل کنم...
-عقاب جان قربونت...این کشو رو ببر در یه نجاری بگو تخـ ـته ی زیرش رو عوض کنن!
این جمله رو که شنیدم در جا شیرجه رفتم سمت در اتاق و گوشم رو چـ ـسبوندم به در تا صداش رو بشنوم...
-تخـ ـته هه سالمه که!
-نه دیدار گفت یه چیزی ریخته روش...
-خب میشه شستش...
-چوبه آخه!
-نه این چوبش ضد آبه...احتیاج به عوض کردن نداره...عوضش کنیم مثل اولش نمیشه!
دلم میخواست تک تک گیساشو بکشم...
-باشه پس من میگم بشوردش...
سریع در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون...با خنده ی ساختگی گفتم-جدی میشه شستش؟؟؟
عقاب بی توجه به لبخندم گفت-آره!
-پس لطف میکنی بشوریش؟
یه نگاه به من انداخت...یه نگاه به مامان...
مامان سریع گفت-مگه خودت نمیتونی؟
چشم غره ای نثار مامان کردم...عقاب پوفی کرد و گفت-باشه میشورمش...کاری نداره که!
اصلا توقع نداشتم قبول کنه...میخواستم به مامان بگم ببین،اینا همونایین که از دل و جون براشون مایه میذاری،بعد حاضر نیستن یه کمک جزئی بکنن...ولی برخورد عقاب....پوف نفسم رو بیرون دادم...
-چیز دیگه ای نمیخواین زن دایی؟
-نه فدات شم...سختته..بذار خودش میشوره!
عقاب با جدیت گفت-نه بابا ...سخت نیس...کاری نداره که!
یه دور از روی نوشته هاش برای مامان خوند تا مامان مطمئن شه چیز دیگه ای نمیخواد و بعد به طرف در رفت... خم شد و از کنار جا کفشی کشو رو برداشت و رو به من گفت-مگه تو خرسی؟
ابروهامو دادم بالا!
خندید و گفت-عسل تو کشوت چیکار میکرده!
قیافه ام رو براش یه وری کردم و گفتم-میزنم به پوستم تا با طروات بمونه!
-کاش میشد یه کاری کرد یه ذره سفید شی!
نامرد...الاغ عوضی...
-سفید خیلی وقته دِمده شده!
-خب سیاسوخته هارو هم خیلی وقته دارن قتل عام میکنن!هوای خودت رو داشته باش!
قبل از اینکه به من فرصت بده حرفی بزنم،از تو خونه بیرون رفتو در رو بهم زد...
برگشتم به مامان بگم-بیا تحویل بگیر...
که دیدم به!باز برگشته رو کاناپه و داره شبکه هارو جا به جا میکنه!
با حرص پامو روی زمین کوبیدم...عقاب بد مارمولکی بود...همیشه وقتی سیرت خبیثش رو رو میکرد که هیشکی نبود!عوضی!
کف پام درد گرفت...ناله ی خفه ای کردم... روی زمین مچاله شدم و زل زدم به پام...واقعا سیاسوخته بودم؟؟؟بهتر از اون بودم که شبیه ماست بود...اه...
پوف بلند بالایی کشیدم...دمپاییم رو از پام در آوردم و یه دور پام رو وارسی کردم..هیچیش نشده بود... اخمامو توی هم کشیده بودم...باید این عادت زشت رو زمین پا کوبیدنم رو ترک میکردم...
بلند شدم وایسادم...دمپاییمو پوشیدم و فکر کردم..-خرید چند جفت صندل و دمپایی هم باید به لیست خریدام اضافه شه.
سپاس شده توسط: mania ، bahari


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پا برهـ ـنه | حسن خادم | جلد سوم taranomi 120 77 دیروز، ۰۵:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان پا برهـ ـنه | حسن خادم | جلد دوم taranomi 118 184 ۲۴-۱۰-۹۶، ۰۷:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان رقص مـ ـست عشق | رکسانا رئوفی AsαNα 9 63 ۲۴-۱۰-۹۶، ۰۶:۵۳ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان پا برهـ ـنه | حسن خادم | جلد اول taranomi 118 224 ۲۳-۱۰-۹۶، ۱۲:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان این روزهای بارانی | رویا مرادی بیرگانی ( شهرزاد ) taranomi 78 514 ۱۹-۱۰-۹۶، ۰۹:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان شوهر آهو خانم | علی محمد افغانی taranomi 212 291 ۱۸-۱۰-۹۶، ۰۹:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان همسفر خاطره | حسین فردوس taranomi 49 228 ۱۴-۱۰-۹۶، ۰۹:۴۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان تاجماه | مهری هراتی taranomi 79 343 ۱۴-۱۰-۹۶، ۰۵:۵۰ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان شیفته ماه | ملحیه پوستچی taranomi 97 556 ۱۲-۱۰-۹۶، ۰۵:۲۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان آدمكها | غزل تاجبخش v.a.y 38 787 ۱۲-۱۰-۹۶، ۰۳:۰۲ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۳-۰۱-۹۵, ۰۱:۰۳ ب.ظ)، sadaf (۰۹-۰۵-۹۵, ۰۹:۵۳ ب.ظ)، v.a.y (۰۹-۰۳-۹۶, ۱۰:۲۳ ق.ظ)، Afsaneh (۱۴-۰۸-۹۶, ۰۲:۰۸ ق.ظ)، DrMaK (۱۸-۰۴-۹۴, ۱۰:۲۳ ب.ظ)، R a n A (۱۸-۰۵-۹۶, ۰۳:۴۴ ب.ظ)، N!rvana (۰۴-۰۹-۹۴, ۱۲:۲۸ ق.ظ)، سلیا (۲۱-۰۹-۹۵, ۱۱:۲۸ ب.ظ)، arian* (۱۸-۱۰-۹۴, ۰۱:۳۲ ق.ظ)، سمیرا (۲۴-۰۶-۹۶, ۰۹:۵۲ ب.ظ)، ملکه برفی (۲۰-۰۲-۹۶, ۰۴:۵۹ ب.ظ)، مه زاد (۲۹-۰۴-۹۴, ۰۲:۱۷ ب.ظ)، hadis hpf (۲۰-۰۴-۹۴, ۰۸:۳۰ ق.ظ)، نويد (۰۳-۱۲-۹۵, ۰۲:۰۲ ب.ظ)، خانوم معلم (۱۳-۰۴-۹۴, ۰۸:۴۱ ب.ظ)، zr2014 (۱۴-۰۴-۹۴, ۱۲:۴۴ ق.ظ)، Sogolsanei (۱۳-۱۱-۹۵, ۱۱:۴۸ ب.ظ)، ريحانه١٣٦٨ (۱۷-۰۴-۹۴, ۰۲:۰۶ ق.ظ)، fantastic.k (۰۵-۰۹-۹۴, ۰۷:۵۳ ب.ظ)، شمیم (۰۸-۰۹-۹۴, ۰۶:۱۹ ب.ظ)، tehrani (۰۸-۱۰-۹۴, ۰۷:۰۸ ب.ظ)، elham zelzele (۱۵-۰۷-۹۴, ۰۵:۰۹ ب.ظ)، 1365 (۲۹-۰۵-۹۴, ۰۱:۲۸ ب.ظ)، saida (۱۴-۰۴-۹۴, ۰۹:۵۹ ق.ظ)، تسنیم 40 (۲۱-۰۶-۹۴, ۰۵:۰۹ ب.ظ)، asma123 (۳۱-۰۴-۹۴, ۰۶:۲۷ ب.ظ)، heliia (۱۶-۰۳-۹۵, ۰۱:۱۲ ب.ظ)، آرام18 (۱۱-۰۴-۹۴, ۰۹:۳۶ ب.ظ)، م.اسلامی (۱۲-۰۴-۹۴, ۱۱:۱۷ ق.ظ)، sepideh sadr (۱۵-۰۴-۹۴, ۰۵:۰۲ ق.ظ)، leili58 (۱۰-۰۴-۹۴, ۰۲:۰۳ ق.ظ)، پريس (۰۵-۰۵-۹۴, ۰۴:۵۸ ب.ظ)، leila58 (۲۹-۰۸-۹۴, ۰۳:۲۰ ب.ظ)، فقط خدا (۳۰-۰۸-۹۴, ۱۱:۵۳ ق.ظ)، hasti75 (۱۶-۰۴-۹۴, ۱۰:۳۴ ق.ظ)، fatemeh68 (۰۹-۰۸-۹۴, ۰۷:۳۵ ب.ظ)، *manoosh* (۱۹-۰۵-۹۴, ۰۳:۰۷ ب.ظ)، ناازي (۲۲-۰۶-۹۴, ۰۸:۴۸ ب.ظ)، MaryaM_sh (۲۹-۰۸-۹۴, ۱۱:۰۵ ب.ظ)، tasalla (۳۰-۰۵-۹۵, ۰۱:۱۶ ب.ظ)، iilnaz (۰۵-۰۹-۹۴, ۰۲:۴۹ ب.ظ)، Benitatajalli (۲۴-۰۳-۹۵, ۰۱:۱۹ ب.ظ)، avaa (۲۹-۰۸-۹۴, ۰۷:۴۳ ب.ظ)، دختر کره ای (۲۸-۰۵-۹۴, ۰۹:۰۵ ب.ظ)، mojib (۰۶-۰۸-۹۴, ۱۲:۵۹ ق.ظ)، سامیه 22 (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۶:۱۳ ب.ظ)، mania (۱۶-۰۷-۹۴, ۰۹:۴۶ ق.ظ)، ویکتوریا (۲۵-۱۰-۹۴, ۱۲:۱۱ ق.ظ)، moon1992 (۰۹-۰۷-۹۴, ۰۶:۳۴ ب.ظ)، sarika (۰۳-۱۰-۹۴, ۱۰:۰۳ ب.ظ)، #*Ralya*# (۱۱-۰۴-۹۵, ۰۱:۱۷ ق.ظ)، azade.p (۲۹-۰۸-۹۴, ۰۷:۰۳ ب.ظ)، Nilooo (۰۴-۰۹-۹۴, ۰۱:۱۸ ب.ظ)، said zare (۱۶-۰۹-۹۴, ۰۶:۰۹ ب.ظ)، MAHYAR26 (۱۰-۰۹-۹۴, ۰۸:۵۵ ب.ظ)، Ariana 1997 (۱۹-۰۹-۹۴, ۱۰:۵۲ ب.ظ)، مژدده (۰۹-۰۹-۹۴, ۰۲:۴۰ ب.ظ)، ****نگار**** (۲۴-۰۸-۹۴, ۰۸:۱۷ ب.ظ)، شقایق سرخ (۲۹-۰۸-۹۴, ۰۴:۲۸ ب.ظ)، afsoonnnnnnnn (۰۴-۰۹-۹۴, ۰۲:۱۷ ب.ظ)، azar (۰۴-۰۹-۹۴, ۰۶:۲۷ ب.ظ)، امیراحسان (۱۲-۰۴-۹۵, ۰۱:۲۷ ق.ظ)، Somayeh227 (۲۷-۰۵-۹۵, ۰۱:۱۸ ق.ظ)، نام کاربریmehri (۰۸-۰۹-۹۴, ۰۳:۳۹ ب.ظ)، ملاك (۱۴-۰۹-۹۴, ۰۴:۴۲ ب.ظ)، zahraflowerflow (۰۳-۰۹-۹۴, ۱۰:۴۲ ب.ظ)، yamoor (۲۳-۰۵-۹۵, ۰۸:۰۷ ق.ظ)، مرادی (۱۵-۰۳-۹۵, ۱۰:۰۷ ب.ظ)، Maryam-nus@ (۰۴-۰۹-۹۴, ۰۵:۵۹ ق.ظ)، k.mehri (۰۳-۰۹-۹۴, ۰۲:۰۳ ب.ظ)، fateme g (۲۹-۰۸-۹۴, ۱۰:۴۸ ب.ظ)، taylor (۱۷-۱۱-۹۴, ۰۶:۵۳ ب.ظ)، candy (۲۳-۱۰-۹۴, ۰۴:۴۹ ب.ظ)، B@H@R°○ (۲۸-۱۰-۹۴, ۱۲:۵۹ ق.ظ)، پروانه دولتی (۱۷-۰۳-۹۵, ۰۴:۲۵ ب.ظ)، atiye (۰۳-۰۹-۹۴, ۰۱:۴۴ ب.ظ)، zahrarahmati71 (۲۰-۰۳-۹۵, ۰۶:۱۳ ب.ظ)، hamta (۲۷-۱۰-۹۴, ۰۴:۲۲ ب.ظ)، fate (۲۹-۰۸-۹۴, ۰۳:۲۹ ب.ظ)، بی همتا (۱۱-۱۰-۹۴, ۰۹:۱۹ ق.ظ)، amirreza (۱۸-۰۳-۹۵, ۰۶:۴۳ ب.ظ)، 1342728744 (۰۸-۰۹-۹۴, ۰۱:۰۸ ق.ظ)، فائزه جون (۰۷-۰۹-۹۴, ۱۱:۲۷ ب.ظ)، 55 Gol roz (۲۶-۰۹-۹۴, ۰۴:۱۴ ق.ظ)، nooshin asadi (۰۴-۰۹-۹۴, ۰۱:۴۰ ق.ظ)، sahar* (۱۶-۰۹-۹۴, ۰۳:۳۱ ب.ظ)، مهسا 91 (۰۴-۰۹-۹۴, ۱۲:۴۷ ق.ظ)، Narges_92 (۱۹-۰۹-۹۴, ۰۲:۱۰ ب.ظ)، Iootoos13 (۰۳-۰۹-۹۴, ۱۱:۳۶ ق.ظ)، sepenta (۰۵-۰۹-۹۴, ۱۱:۲۳ ق.ظ)، reihaneh (۰۴-۱۰-۹۴, ۰۱:۵۱ ق.ظ)، Sami384 (۲۲-۰۹-۹۴, ۱۰:۲۹ ب.ظ)، s.m gh (۰۹-۰۹-۹۴, ۱۱:۰۶ ب.ظ)، توکا (۱۲-۰۹-۹۴, ۱۲:۱۲ ب.ظ)، فلاح (۰۹-۰۹-۹۴, ۱۰:۵۱ ب.ظ)، sayyn (۱۸-۰۹-۹۴, ۰۳:۵۱ ب.ظ)، RoOmp (۱۳-۰۹-۹۴, ۱۰:۳۵ ب.ظ)، s.ebadi (۱۹-۰۹-۹۴, ۰۷:۲۹ ب.ظ)، 30ma_khorram76 (۲۵-۱۰-۹۴, ۱۱:۱۰ ب.ظ)، hanane (۱۵-۰۳-۹۵, ۰۸:۴۹ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان