اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


رمان از عشق بدم بدم بدم می آید | binaha
زمان کنونی: ۰۱-۱۱-۹۷، ۰۵:۰۶ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 4
بازدید 54

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان از عشق بدم بدم بدم می آید | binaha
#1
خلاصه:من...نه زیبایم،نه مهربانم...من،من هستم...خودم...دختری مغرور،سرگردان،سنگین،با مقداری پیچیدگی زیاد و کمی تا قسمتی افراطی بی حوصله!
من...من هستم...دختری که از تو بیزار است...از تویی که برای آرام کردن دلت،دلم را شکستی و اندک احساساتم را به تاراج بردی!
من ، من هستم..همان من!دور بر دلم پرواز نکن!حوالی این دل،توقف ممنوع است!


اینم مقدمه ی داستان
مرموز و قدم قدم قدم می آید
امروز که من مرددم می آید
با من چه پدر کشتگی ای دارد او؟
از عشق بدم،بدم ،بدم می آید


 
پاسخ
سپاس شده توسط: marjanjooon ، خانوم معلم ، mania ، bahari ، AsαNα ، دخترشب
#2
صدای دادش پرده ی گوشم رو لرزوند!!باورم نمیشد خودش باشه!اینی که با صورت برافروخته و ابروهای گره کرده زل زده به صورتم و فریاد میزنه،همون آدم به شدت خونسرد و آروم گذشته باشه...همون آدمی که تو بدترین شرایط،حتی وقتی که یه کلام روی حرفش وایساده بود،آرامش تو رفتارش موج میزد!!!
بهم خوردن لباش رو میدیدم...حرکت انگشتاش رو بین موهاش...کلماتی که تند تند از دهنش خارج میشدن و ... حلقه ی اشکی که بیشتر از حلقه ی تو انگشتاش میدرخشید!!!همه رو میدیدم تو یه سکوت و بهت پررنگ غرق بودم...
بغض پررنگی تو گلوم خونه کرده بود.یه بغض به پررنگی اینهمه سال رنج...رنجایی که بلاخره،تو قالب کلمات، داشتن از وجودش فوران میکردن...
دستش به طرف کتش رفت..از روی مبل چنگش زد ...
ذهنم داشت به کار می افتاد....نمیخواستم گذشته تکرار شه...بس بود هرچی کشیده بودم...با خفه ترین صدای ممکن اسمش رو به زبون آوردم...بعید میدونستم بشنوه...ولی شنید...برگشت و خیره شد به صورتم...به صورتی که مطمئنا از رد سیلیش سرخ بود...
گذاشتم این بغض لعنتی سر باز کنه...گذاشتم همه ی حرفام برای تبرئه کردنم اشک بشن و لیز بخورن رو گونه هام!گذاشتم جلوش بشکنم...گذاشتم ببینه ضعفم رو...بازم من بودم که جلوش شکستم...
-من...
قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم،پوزخند زد...سیب گلوش لرزید...میدونستم بغض داره،اما پوزخند زد...هنوز چشماش از اشک میدرخشیدن...-تو چی؟؟؟
یه قدم بهم نزدیک شد...
یه قدم عقب رفتم...
یه قدم دیگه برداشت و با خشونت موهام رو چنگ زد...
بی توجه به اشکایی که صورتم رو میشستن،سرم رو بالا کشید...سرش رو پایین آورد...
گوشم رو گرفت جلوی دهنش...نزدیک نزدیک...صدای عصبی نفساش،مو به تنم سیخ میکرد...با عجز نالیدم...
موهامو بیشتر کشید...سرش رو نزدیک تر آورد...از بین فک قفل شده اش غرید-دیگی که برای من نجوشه،میخوام سر سگ توش بجوشه!
اینو گفت و موهام رو ول کرد و به طرف تخت هولم داد...قبل از اینکه بتونم از دردی که تو وجودم پیچید،ناله بکنم در اتاق بهم خورد و رفت...
من موندم و یه وجود پر زخم و سر پر حرف و قلب پر درد...
من موندم یه عالم حماقت که داشتن بهم دهن کجی میکردن!


 
پاسخ
سپاس شده توسط: marjanjooon ، mania ، دخترشب
#3
[b]اندکی قبل تر
صدای دست زدن و صلوات توی هم قاطی شد!لبای هم پر از خنده بود...تنها کسی که با قیافه ی جدی اونجا نشسته بود من بودم!!
نگاهم رو دور پذیرایی کوچیک خونه ی عمه چرخوندم...مامان داشت شیرینی تعارف میکرد،پرستو با یه لبخند خجالتی و گونه های سرخ سرش رو پایین انداخته بود!داریوش بین پسر عمه های امروز برادر زنای آینده نشسته بود و لبخند میزد...نگاهم رو صورت شاهین نشست،زیر گوش بابا پچ پچ میکرد...بابا هم با خنده جوابش رو میداد...
عمه هم که روی پا بند نبود!!!انگاری دخترش ترشیده بود و منتظر اینکه آقا داداش من بیاد خواستگاریش...
پیفی کردم و با حرص دست مامان رو که ظرف شیرینی خامه ای رو جلوم گرفته بود کنار زدم و بی توجه به اخمش،زل زدم به صورت منفور ترین عضو خونواده ی عمه!!!سر به زیر روی یه صندلی ،کنار داریوش نشسته بود و داشت با ریشه های قالی بازی میکرد...
صورتش سرد و یخی بود...مثل همیشه کوچیکترین احساسی رو نشون نمیداد...
زیر لب با خودم گفتم-امکان داره تو این یه مورد توافق داشته باشیم؟؟؟؟میشه تو یه مسئله ،ما به تفاهم برسیم؟؟؟یعنی...
دلم رو خوش کردم-اونم با این وصلت مخالفه!!!
صدای عمه نشست تو گوشم-ساکتی قربونت برم!!!
ته دل گفتم-الهی بی عمه شم ،-و بعد زمزمه کردم-یکم خسته ام!
سریع ادامه داد-آخ بمیرم...عقابم که اومد خسته بود!
زیر چشمی عقاب رو نگاه کردم...
زبونم رو روی لبم کشیدم و حرص خوردم-نکبت!تو دانشگاه خوب بلبل میشه،ولی تو جمع خونه ...ای توف تو ذات ریاکار موذیت،پست فطرت!!
عمه متعجب گفت-صداتو ندارم گلم!
هوفی کردم و در جواب گفتم-چیزی نگفتم عمه جون!
لبخندی زد و دیگه دنباله ی حرف رو نگرفت! میدونست که به قصد مرگ از خودش و خونواده اش،مخصوصا پسر کوچیکه اش متنفرم!
عقاب سرش رو گرفت بالا....یه لحظه نگاهمون تو هم قفل شد...
با پوزخند نگام کرد و دوباره سرش رو انداخت پایین!!
توی دلم غرغری کردم و گفتم-دارم برات پرنده ی وحشی!!!
بعد دوباره نگاهم رو دور پذیرایی چرخوندم...
مامان داشت ریز ریز زیر گوش پرستو حرف میزد....یه نگاه بهش انداختم!به قول مامان خوشگل ترین دختر فامیل بود!!!البته از دید مامان من!چراکه هرکی سفید باشه،خوشگل به نظر میاد!پس نتیجه میگیریم من یه جوجه اردک زشتم!!
ولی از حق نگذریم پرستو خوشگل بود.پوست سفید،چشم و ابرو و موهای قهوه ای،لبای کوچولوی صورتی و یه بینی نسبتا گوشتی ولی قشنگ،که بدجور به صورت گردش میومد،اجزای صورتش رو تشکیل میدادن....
سرش رو بلند کرد و نگاه خیره ی منو دید...لبخند مهربونی زد!
سعی کردم با لبخند جوابش رو بدم...تنها عوض این خونواده ی منفور بود که میشد دوسش داشت!!!ولی فقط میشد!من نمیخواستم که بشه!!!برای همین به جای لبخند یه پشت چشم نازک کردم و رو برگردوندم!!
اینبار چشم تو چشم شدم با داریوش!داداش عزیزم...خوشگل و عالی!!!نقص نداشت!معرکه بود....از سرتم زیاده پرستو...
داریوش با حرکت سر گفت-چته!؟
شونه هامو بالا دادم وپوفی کردم...
شاهین هنوز داشت تو گوش بابا ور میزد...اون عقاب لاگوری هم هنوز درگیر ریشه های قالی بود...این وسط تنها کسی که گاهی منو مخاطب قرار میداد،عمه سالار خودم بود!!
-درسا خوب پیش میره؟؟؟
با حرص و صدای خفه گفتم-بله خوبن!
-عقاب میگفت با یکی از استاداتون به مشکل برخوردین!
لب گزیدم...من که دختر بودم هرچی میشد رو برای مامان تعریف نمیکردم!خاک بر سر بچه ننه اش که حرف تو دهن بی چفتش بند نمیشه!!
-بله مشکل بود!حل شد!
عمه رسما متوجه شد که دارم زورکی جوابش رو میدم،برای همین با گفتن-چاییت سرد شد-حواسش رو داد به حرفای مامان و پرستو!!
زیر لب زمزمه کردم-کی میشه این مجلس مزخرف تموم شه؟؟؟
خمیازه ی بلند بالایی کشیدم...دلم میخواست پاشم وایسم و دوتا کش و قوس حسابی مهمون بدنم کنم....ولی حیف که نمیشد!فعلا تو فاز کلاس خرکی بودم و باید در نقش خواهر شوهر خیلی عالی ظاهر میشدم!!!من یه پدری از تو دربیارم پرستو!!!یه پدری دربیارم که هوس نکنی ،بشی زن داریوش!!که هوس نکنی،پاتو بذاری تو خونه ی ما!!گدا گشنه ی بدبخت!
حرص تمام وجودم رو پر کرد...گوشیم رو از کیفم در آوردم...
دوتا پیام داشتم،هر دوتا هم ازnightmare
سریع بازشون کردم-کجایی؟چه خبر؟؟؟پسندیدین دختره رو؟خاک تو گورت،نامرد بدذات!اینهمه دوست ترگل ورگل داشتی،رفتی سراغ یه اجنبی؟؟؟
هوفی کردم...آی اگه بدونی این اجنبی چه نسبت نزدیکی باهام داره!!!اگه بدونی!
پیام بعدیش رو نگاه کردم-این یارو پرواز خیلی رو مخه!یه فکر اساسی برای حالگیری دارم!بعد از مراسم حتما بهم زنگ بزن!
سریع براش نوشتم-به این زودیا از محضر خانواده ی عروس مرخص نمیشیم!راه حلت رو بگو!
سند رو زدم...
یه دور روی صفحه دست کشیدم تا رد انگشتم رو از بین ببرم و بعد یه نگاه انداختم به خودم و nightmare
روی نیمکتای دانشگاه نشسته بودیم و داشتیم مقتعه ی هم رو میکشیدیم...
گوشیم تو دستم لرزید...قربونش برم بیست چهار ساعت کنار گوشیشه و در دسترس-اس ام اس نمیتونم بکنم!حضوری باید بگم!!!حالش بیشتره!
پوفی کردم و نوشتم-ببین از این مزخرف بازیا و کل کل الکیا نباشه که باز بریم تو دیوار!!!یه فکر اساسی بکن لطفا!!
سریع نوشت-حواسم هست!
لبخند مرموزی زدم و یه نگاه انداختم به عقاب...اونم گوشیش رو تو دستش گرفته بود و داشت باهاش ور میرفت!
-ببینم چه میکنی!!!
-بشین و تماشا کن!
لبخند زدم و گوشیم رو سر دادم تو کیفم!!!
چه خوب که هیچکس نمیدونست پسر عمه امه!!!باعث افت کلاس و کاهش لِوِلِ پرستیژیمون بود!!پسره ی ابلهِ خود شیرینِ بچه ننه ی مادر دوست!!!
فکری از سرم گذشت...بدتر منو دمغ کرد...ابروهام بهم نزدیک تر شدن و اعصابم چیز مرغی تر...اگه بچه ها میفهمیدن عقاب قراره بشه برادرزن داداشم چی؟وای خدا...آبروریزی بدتر از این؟
صدای بابا،منو از هپروت و فاز آباد کردن روان عقاب بیرون کشید...
-حالا که حرفارو زدیم،میگم چطوره،یه مراسم رسمی تر بگیریم و از خان عمو و خونواده اش هم دعوت کنیم بیان!بزرگترای فامیلن دیگه!
عمه هم سریع دنباله ی حرف رو گرفت-خان داداش الآن میخواستم همین موضوع رو بگم!به نظر من خیلی خوبه!
سرم رو انداختم پایین و یه خمیازه ی دیگه کشیدم و با خودم غر زدم-کی این شب لعنتی تموم میشه؟؟؟کی؟
بلاخره به هر بدبختی ای بود گذشت...
از حق نگذریم شام عالی بود...معرکه!!!این عمه ی ما دستپختش حرف نداشت...دخترشم که خدای دیزاین و طراحی... هفت هشت مدل دسر درست کرده بود که اساسی خان داداشمون رو اسیر خودش کرد...
همه با ولع غذاهاشون رو میبلعیدن،اون وسط تنها کسایی که زیاد رغبتی به خوردن نداشتن من و اون ایگِلِ گور به گور شده ی پدر مرده بودیم.
شام خوردیم و عزم رفتن کردیم...متوجه نگاهای دزدکی پرستو و داریوش بودم....حالمو بهم زدن ...با نگاهای دزدکیشون همدیگرو قورت دادن...
یکی نیس بگه شما که هرروز همدیگه رو میبینید،این نگاها چیه دیگه؟تا اسم خواستگار اومد باید رنگ رنگاها و مدل برخوردا عوض شه؟؟؟
عمه اینا تا دم در همراهمون اومدن...جلوتر از همه،پله هارو دوتا یکی پایین رفتم...تحت هیچ شرایطی تاب تحمل این خونواده رو نداشتم...
[/b]


 
پاسخ
سپاس شده توسط: marjanjooon ، mania ، دخترشب
#4
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترشب


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان عاشقانه اشتباه کردم | رویا قاسمی نیـایــش 106 1,905 دیروز، ۰۴:۲۴ ب.ظ
آخرین ارسال: نیـایــش
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 15 10,488 ۱۷-۱۰-۹۷، ۰۸:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
Bug رمان غرور و عشق و غیرت | aynaz2 .ShahrzaD. 4 246 ۱۵-۱۰-۹۷، ۰۷:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: hajarkhanloghi
  رمان آسمون ابری | سارا.ه sadaf 3 154 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۱۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان درناز بانو | MaNa91 محبوبه1366 7 186 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۱:۴۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان نیستی تا ببینی | mahtabiii75 sadaf 5 164 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۰۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پرنده ای که پرواز کرد | mahtabi22 sadaf 3 165 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۵:۰۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان وقتی تو باشی | shafagh 69 و soratyrooz sadaf 1 114 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۴:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همه سهم دنیا رو ازم بگیر ( در تمنای توام 2 ) | رویا رستمی sadaf 2 187 ۱۳-۰۹-۹۷، ۰۹:۵۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان زیتون | beste sadaf 1 145 ۱۳-۰۹-۹۷، ۰۵:۰۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
8 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۴:۲۳ ب.ظ)، دخترشب (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۸:۰۹ ب.ظ)، Fatemeh gh (۲۸-۰۸-۹۷, ۰۸:۳۴ ب.ظ)، شادان (۱۴-۱۰-۹۷, ۱۰:۳۴ ب.ظ)، atefe72 (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۸:۱۳ ب.ظ)، mahta5 (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۸:۰۷ ب.ظ)، بتیسا (۰۸-۰۸-۹۷, ۱۱:۴۲ ب.ظ)، malih321rahmanm (۲۹-۰۸-۹۷, ۱۰:۳۲ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان