امتیاز موضوع:
  • 6 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان از نسل آفتاب|ثمین کاربر انجمن ایران رمان
#1
سلام عزیزان دلم xcvk

اینم اولین پست رمان دومم.
ieir

امیدوارم اینجا هم همراهم باشید و مثل رمان **بی تو،با عشق** لطفتون شامل حالم بشه.Shy

[عکس: 6qr9_wallpaper-allax-239.png]
نام رمان: از نسل آفتاب

نویسنده: ثمین بانو

صاحب ایده و مشاور طرح : برف سیاه عزیزم

سخنی با خواننده:
این رمان ادای دینی هست به مردم مظلوم، دردمند و مقاوم خطه آذربایجان خصوصا مردم غریب سردشت، به امید فردایی که در آن استشمام گاز خردل نفس های هیچ زن و مرد و کودکی را در هیچ کجای دنیا زخمی نکند. با آرزوی محو شدن تمامی تبعیض ها، گروهک ها ، رنج ها و نسل کُشی ها درسراسر گیتی. به امید یک دل شدن تمام کسانی که قلبشان برای خاک، ناموس و ایران عزیز میتپد . با آرزوی برآمدن آفتاب عاطفه و وزیدن نسیم محبت در کالبد این اقلیم سرفراز و بعد ....اگر خدا بخواهد آمدن آن یگانه نجات بخش.
خلاصه:
این رمان روایگر قصه زندگی دختری از اهالی کردستان به نام اَوین ، که فریب یه گروهک تروریستی می خوره و به امید فردایی بهتر برای خودش و خانواده فقیرش، به عضویت اون گروهک درمیاد.این تصمیم اشتباه چنان تاثیر عمیقی روی زندگیش میگذاره که دختر در خواب هم نمیدیده.در مدت کوتاهی بعد از ورود به اردوگاه و مسلح شدن، اوین متوجه میشه نه تنها اون آرمان هایی که بخاطرش عضو گروهک شده هرگز معنای واقعی نداشته، بلکه آبرو و پاکدامنیش هم هر لحظه در خطره. اوین از دانیار، که از بستگانش هست و چندین سال پیش عضو گروهک شده ، برای فرار از اردوگاه تقاضای کمک می کنه.دانیار هم حاضر میشه به فرارِ اوین کمک کنه اما در مقابل از اون دختر میخواد که اگه موفق به فرار شد کاری واسش انجام بده و اون کار چیزی نیست جز....
ژانر: اجتماعی، پلیسی ، درام و صد البته عاشقانه Tongue
تشکر ها بینهایت بهم انرژی میده .پس لطفا دریغ نفرماییدazxc

سپاس شده توسط:
#2
سلام وعرض تبریک بابت ایجاد تاپیک رمانتون در انجمن ایران رمان
لطفا برای بهتر شدنِ کار خودتون و همکاری با مدیران این نکات را رعایت کنید:


♦عزیزان در هنگام نوشتن نکات نگارشی را حتما رعایت بکنید .


برای این منظور از این لینک کمک بگیرید :
[مهم ترین نکات ویرایشی مخصوص نویسندگان]


♦پستهای رمان نباید از 20 خط کمتر باشه .


♦بین خطوط رمان فاصله نیندازید.

♦برای تهیه ی جلد رمان به این تاپیک برین و درخواست جلد بدین :[درخواست طراحی جلد رمان کاربران سایت]

♦عکس شخصیتهای رمان در بخش مخصوص خودش قرار داده بشه :
[عکس شخصیت رمان کاربران سایت]


♦در انتخاب موضوع ، اسم و متن رمان دقت کافی و لازم رو داشته باشید و این نکات رو رعایت فرمایید :
[قوانینی که هر نویسنده باید رعایت کند]


♦پست و تاپیک رمان در هیچ صورتی از انجمن حذف نخواهد شد پس در ابتدای کار دقت لازم رو در ایجاد تاپیک داشته باشین.


♦برای اینکه همراه متن رمانتون حروف انگلیسی نباشه از این راه استفاده کنید [
برطرف کردن حروف انگلیسی همراه متن ]

موفق باشید.[عکس: mara.gif]

xcvb
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
سپاس شده توسط:
#3
به نام او...


مقدمه :
از نسل آفتابم...
نواده ی زنان و مردان غیور و نترسی که شجاعتشان زبانزد خاص و عام است...
از نسل شیر دلان حماسه ساز...
همان هایی که با خون خود وفاداریشان را بر خاک این مرزو بوم امضا زده اند...!
نسل من همنشین عاشقان بی ادعاست...
همانانی که حرفشان سند است...
همان کُرد های پارسین...
همان هایی که زنانشان هم پای مردان میجنگند...
سرشت ایرانی و نسل کُرد ؛ شگفتا....
خدا ، به چه خلقتی دست زده است ...!

***
خورشید با تمام عظمتش پشت کوه های سر به فلک کشیده "قندیل" خود را پنهان می کرد . دخترک در ارتفاعات آن رشته کوه آشنا ایستاده بود و گیسوان لَختِ روشنش را به دست بادهای گرم جنوبی سپرده بود . اوین نگاه براقش را به چراغ های سوسوزنِ خانه های دور دوخت . پلک های خسته اش را بر هم گذاشت و در عالم رویا، اَوین هشت ساله ای شد.

همان اَوین پر شر و شوری که دست هایش را پروانه وار باز می کرد و بر دامن پر گل کوهستان می دوید و سرخوش، قاه قاه می خندید. همان دخترکی که با استشمام عطر گل های بهاری، مست می شد و دامن پر چین و رنگ رنگش را روی دشت پهن می کرد ،می رقص ید و می رقص ید و صدای خنده اش در صدای دخترکان هم نسلش گم می شد .
همان دخترکی که مادر دست لای موهایش می کرد و از آن گیسوان آشفته در دست باد، گیسی می بافت و منظم پشت سرش می انداخت. همان که شیفته بوسه مادر بر پیشانیش بود.
گویی آنروزهای دور، تمام دارایی اش ، تمام همّ و غمش همان لحظه هایی بود که می ترسید حتی صدمی از ثانیه اش را هم از دست بدهد. آنروزها ، به رسم بچگی خوش بود و میدانست که به اندک قناعت کند ، قنوت بگیرد و غرق در لحظه های اکنون باشد.
اما افسوس که کودکی گذشت. اَوین هشت ساله دیروز، دو هشت سال دیگر از زندگی را تجربه کرد .زندگی آنقدر جدی شد که دیگر نه رنگ سرخ شقایق های عاشقِ وحشی، خیره اش کرد و نه عطر دل انگیز بابونه های سپید، مستش!
دخترک، شد یک اَوین جدی ..یک اَوین ناراضی ِتلخ .
آن سال نه آسمان با او و مردم سردشت، سر سازش داشت و نه زمین. محصول کشاورزیشان که تنها راه تامین معاش خانواده او بود را باران بی موقع و باد های تند فصلی ساقه شکاند ، سیل به دل زمین هایشان زد و ‌تگرگ مانند سنگ از آسمان بارید و هر آنچه محصول به جا مانده بود را سنگسار کرد و از بین برد. پدرش ماند و مزرعه بی محصول و شرمندگیِ عیال و فرزند.
بازارچه های مرزی را که بستند، برادرانش، همان مردان جوانی که در آرزوی وصال با دخترانی که زیر چشم داشتند ، سال ها به صبوری لب فرو بسته بودند و دندان سر جگر گذاشته بودند از کار بیکار شدند و دخترانی که چشمان منتظرشان برای ورود مردانی که دل در گرو مهرشان داشتند به در خشک شد. انگار در این اقلیم نفرین شده، ملخ بی تدبیری به جان اقتصاد آن شهر یورش آورده بود و تخم پول را خورده بود .
تلخی ایام ، تنگی دست پدر، نیش تیزِ زخم زبان های برادران به پدر بر سر ریز و درشت زندگی، کم کم نهال امید و آرزوی دخترک را رو به خشکی و فساد کشاند و از دخترکِ شادِ هشت ساله ی دیروز، جوانی دردمند و حسرت به دل ساخت که مستاصل ، برفراز کوه های قندیل ایستاده بود و داشت از مدینه فاضله ی پوشالیش ، به آن دردهایی که از آن فرار کرد بود ،به شرمندگی پدر، به بیماری اعصابِ مادر بعد از جنگِ صدام شرور و به برادران همیشه خسته و ناراضی اش لبخند کج می زد .دخترک بغض هایش را یکی پس از دیگری با نفس هایی عمیقش فرو فرستاد.
mara
سپاس شده توسط:
#4
اَوین بارها این دردها را دیده بود اما دندان سر جگر گذاشته بود و دم برنیاورده بود .اشک های از سر نگرانی مادر را دیده بود ،چین شرمندگی را بر پیشانی پدر دیده بود و دم نزده بود و بغض هایش را خورده بود.
اما عاقبت یک روز که بیهوا از درد گرسنگی، نداری، بیچارگی نالیده بود، مادرش اختیار اعصاب، از کف اش خارج شد و سیلی محکمی بر گوش دختر جوانش نواخت بود .اوین از خانه بیرون زده و به سمت جنگل های بلوط اطراف شهر دویده بود و بیهوا از جنگل عبور کرده بود . از کوهستان بالا رفته و آنقدری پیش رفته بود که زانوانش به زُق ُزق افتاده بود . بالاخره کنار پرتگاهی عمیق، از نفس افتاد و زانو زده بود و بغض هایش را تلخ گریسته بود . فریاد کشیده بود و از حق مسلم خودش و مردمش گفته بود .از امید و آرزوهای بر باد رفته آن نسل سوخته . از عدالتی که نبود .از امیدی که به فرداها نداشت شکوه کرده بود.
این فقر ، حق او و مردمان مظلوم اقلیمش نبود. تا به کی فقر و درد و نداری؟ تا بوده که در خطه اش جنگ بوده و درد بوده و از دست دادنِ عزیز بوده، بمب شیمیای و گاز خردل بوده و هزار درد بی درمان که صدامِ لعنتی برای او و مردمش به ارمغان آورده بود . حال درد بیکاری و بی پولی و حسرت پشت حسرت هم به کوله بار آلامشان اضافه شده بود!
دقیقا یک ماه از آنروز می گذشت .آنروز،لب پرتگاه، پس از ماه ها خون جگر خوردن و دم برنیاوردن،بالاخره دردهایش را فریاد کشید و کمی آرام گرفت اما وقتی سر بلند کرد ، تازه متوجه افرادِ مسلحی که دوره اش کرده بودند، شد. افرادی با لباس مردانه کُردی، به رنگ سبز چرک، با صورت هایی که زیر دستمال های تیره پوشانده بودند و اسلحه های کِلاشی که به سمت آن دخترِ بی پناه نشانه رفته بودند . آنروز ، اولین ملاقات دخترک با افرادی بود که ادعای آزادی کردستان را داشتند . حال یک ماهی می شد که به عضویت گروهک درآمده بود اما نه تنها مثل روزهای اول از اینکار راضی و خشنود نبود، بلکه بعد از سه هفته آموزش فشرده و سنگین در کوه های مرزی قندیل ،در خاک کشور عراق، از کرده خود به شدت پشیمان و نادم بود.
اوین درباره گروهک های تروریستی و گروه های چریکی مختلف، از مردم شهرش چیزهایی شنیده بود. از بستگانش هم افرادی به عضویت گروهک ها درآمده بودند ، زن و زندگی را رها کرده بودند و به زندگی مخفی در کوه های سربه فلک کشیده آذربایجان و رشته کوه های قندیل عراق، روی آورده بودند.
اوین این را هم شنیده بود که هرگاه جنازه ای که به طرز مشکوکی کشته شده بود پیدا می شد ، مردم می گفتند که توسط گروهکی ها کشته شده.
همه این ها را دیده و شنیده بود اما در آن غروب نحس، در مجاورت پرتگاه عمیقی که زانو زده بود، استدلال های آن افراد درباره مبارزه برای آزادی، برابری حقوق زن و مرد و لزوم مبارزه و پیوستن به گروهک برای محکم شدن قوای رزمی ارتش آزادی خواه کردستان ، در ذهن دخترک، تحریک کننده و جذاب می آمد. آنچنان جذاب، که نجات خود و خانواده و مردمش را آن زمان در گرو آرمان های پوشالی گروهک می دید و انگار راه نجاتی برای رهایی از مشکلات یافته بود، راهی که حال بعد از یک ماه تازه می فهمید که بیراهه بوده و به ناکجاآباد می رود.
mara
سپاس شده توسط:
#5
دخترک آن روز خام شد و فریب شعارهای بی محتوای آن افراد را خورد و به دلیل ماهیت مخفی گروهک و مقرشان و رعایت مسائل امنیتی به آن ها اجازه داد که او را با چشمان بسته به مقر گروهک ببرند. چشم که باز کرد یک شبانه روز بر او گذشته بود.سران گروهک به عمد چیزخورش کرده بودند تا دخترک را یک شبانه روز دور از خانه و خانواده نگه دارند و با یک تیر دو نشان بزنند.
هم آبروی اوین را پیش خانواده اش بریزند و هم خبر فرار اوین همچون چماغی بر سر خانواده اش شود و ننگ دزدیده شدن و یا فرار کردن دخترشان از خانه ، تا ابد بر پیشانیشان بماند . آن ها خوب می دانستند این تنها راهی است که می شود دخترک را تا ابد پیش خودشان نگه دارند .بی آبرویی، زنجیر محکمی بر پای اوین شد و بعد از آن همه ساعت بی خبری ،دخترک دیگر نه روی بازگشت به خانه را داشت و نه جسارتی برای گریختن از چنگ گروهک و بازگشت به آغوش خانواده.از طرفی، قوانین گروهک به هیچکدام از اعضاء، اجازه زنده برگشتن پیش خانواده را نمی داد. در قوانین گروهک فرار از اردوگاه، مساویِ مرگ بود.
بعد از سه هفته آموزش در خاک عراق ، یک هفته ای می شد که به ارتفاعاتِ گرده سور ِ سردشت بازگشته بود و اوغاتش را در اردوگاه و میان مابقی همرزمانش می گذراند .پس از بازگشت به وطن، دخترک حس می کرد که می تواند تا خودِ صبح استدلال های مزخرفی که در این مدت به اسم وطن ،آزادی و برابری ،که مدام به ذهنش خورانده بودند ، تا خود صبح استفراغ کند.
آخر مگر از آزادی، جز عریان شدن موهایش ، به تن کردن همان لباس مردانه کردی سبز چرک و مسلح شدن به سلاح های سرد و گرم و هر روز تمرین کینه ورزی و خشونت، چه نصیبش شده بود؟!
حتی فکر اینکه تا ابد باید پوشیدن لباس زنانه کردی با آن رنگ های شادِ درخشان را ترک کند هم به اندازه کافی دردناک بود.با خود فکر کرد که دستمال زری دوزیش به جای پیچ و تاب خوردن در ملودی شاد سرنا و سازهای محلی و هلهله زنان کُرد، در تنهایی گنجه خواهد پوسید . خیال خام عاشقی و ازدواج و خانواده داشتن را به دلیل مغایرت با آرمان های گروهک باید ترک کند.حتی فکر این ها هم به اندازه کافی تلخ و بغض آور بود.نفس کلافه ای کشید ...
چند تارِ مزاحم از خرمن موهایش را با کلافگی پشت گوش زد و برای چندمین بار در این مدتِ اسارت، حس کرد از زنانـ ـگیِ وجودش، فقط پوسته ای ترک خورده مانده، که آن هم به زودی پودر می شود و بر باد می رود.
زندگیش یه ماهی بود که متفاوت از گذشته، می گذشت. دیگر مانند گذشته ،مادرش صبح به صبح از موهای لختش گیس های بلندی نمی ساخت و دیگر دست های پینه بسته پدرش، بر نرمی موهایش نمی نشست..حتی دیگر صدای جرو بحث برادرانش بر سر مشکلات زندگی و بیکاری، زخمی بر دل لحظه هایش نمی گذاشت.
آهی کشید و دست های آفتاب سوخته اش را به بغـ ـل زد. خودش هم نمی دانست چرا تا به این اندازه، برای دردهای دیروزش دلتنگ است؟ چرا دلش برای برگشتن پیش همان خانواده فقیر پر مشکل، لَه َله میزند؟

حالا می فهمید تیرگی مطلق که می گویند بالاتر از آن رنگی نیست،وضعیت الان زندگیش است و نه بد اقبالی های گذشته !
خودش را مجبور کرد به پرهیز، به پرهیز از فکر کردن به عزیزانش و سعی کرد به این دل خوش کند که شاید در نبود او ، پدر به اندازه ی یک نگاه کمتر، شرمنده آب و نان عیالوارانش باشد و مادرش حتی شده یکبار کمتر بابت عصبی شدن های ناخواسته اش و کتک زدن بیهوای تنها دخترش، خجالت زده شود .
سپاس شده توسط:
#6
در این اردوگاه نظامی، صبح به صبح جای صدای قرآن خواندن پدر، صدای برخورد خشن پوتین های نظامی در گوش اوین می پیچید .او و لشکر پنجاه نفره ای از دختران و پسران کرد ،مردانه و با صلابت، سلاح بر شانه هایشان می گذارند و همصدا با هم می شمارند...4،3،2،1 و آنقدر این شمارش را تکرار می کنند و آنقدر گام برمی دارد که آفتاب نزده ، کوهستان را با نظم نظامیِ خاصشان درمی نوردند. این برنامه ی هر روزه صبحگاهِ گروهک در این خطه از خاک مادری ، شهر بمب و خون و خمپاره، سردشت است.
نگاه دختر به چراغ های خانه های دور دست خشک شده است . نفس کلافه می کشد .روی تخته سنگ بزرگی که دقیقا بالای دره ای عمیق قرار گرفته می نشیند و وزن اسلحهِ کلاش را از دوشش کم می کند و آن را کنار خود، روی تخته سنگ می گذارد.
آه می کشد و سعی می کند با فکر کردن به خانواده اش طعم گس لحظه هایش را گس تر از این نکند .
اوین خم شد و پوتینش را کلافه از پا بیرون کشید .بیهوا یاد مادرش افتاد و با تصور چهره نگران و خیس از اشک او، با تمام ناکامی و عصبانیتی که در وجودش موج میزد ،دندان هایش را بر هم سایید و پوتین ها را به نقطه ای کور در پشت سر پرتاب کرد.
هنوز درگیر مرور خاطرات خاک خورده اش بود که حضور فردی را در اطراف خود حس کرد.سریع واکنش نشان داد و دستش را برای برداشتن اسلحه دراز کرد. اما اسلحه اش زیر فشار پوتین های سیاه مردانه ای قفل شده بود . نگاه ترسیده اوین از پوتین بالا رفت، از پای بلند و ازبالا تنه مردانه گذشت و در چشمان تیره ی دانیار قفل شد. با دیدن این مردِ آشنا که تا یک ماه پیش فقط برایش حکم فامیلی دور از اقوام مادری داشت و حال پس از پیوستن به گروهک، حکم برادر،هم عهد و همرزمش را نیز پیدا کرده بود، نفس راحتی کشید. لبخند کجِ روی لب های مردانه ی دانیار، به اوین گوشزد کرد که در اینجا حتی حق ترسیدن هم از او صلب شده و اینجا یک زن باید مرد باشد، مثل یک مرد فکر کند، مثل یک مرد کار کند، مثل مردی بخواهد و در یک کلام ، مرد باشد.

زنانـ ـگی آنجا ممنوع بود . عاشق شدن، ازدواج، به دید زن و مرد به همرزم نگاه کردن، حرام بود. انگار در این ارتفاع، حلال های خدا متفاوت از آن پایین شده بود و اغلب حرام بود.
دانیار لبخند پهنش را به چشمان ترسیده اَوین دوخت و پایش را از روی اسلحه او برداشت .دختر چهره ترسیده اش را جمع و جور کرد و با پشت آستین عرق پیشانیش را گرفت و بعد با صدایی خش دار پرسد:
-تویی؟
دانیار که انگار قصد برداشتن آن لبخند را از چهره نداشت با شیطنت گفت:
-مثل اینکه ترسوندمت!
اوین انگشتان زنانه اش را روی پوست مرطوب گردن ش کشید و خرمن موهایش را که روی گردن جا به جا کرد : نه..فقط یکم جا خوردم! آخه از بچه ها شنیدم که رفتی ماموریت...کی برگشتی؟
-آره.یه هفته رفته بودیم ماموریت.چند ساعتیه که برگشتیم.موقع تمرینات عصرگاه دیدمت .به نظر خسته و درمونده میای.اینو واست آوردم .بگیر بخور.
نگاه اوین بالا آمد و روی لیوان فلزی که دانیار سمتش گرفته بود ثابت شد.دستش را برای گرفتن لیوان دراز کرد .داغی لیوان دستش را سوزاند اما اعتراضی نکرد . زیر لب تشکر کرد و به سیاهیِ کدرِ چای بی عطر و طعمش چشم دوخته بود که صدای دانیار در گوشش پیچید:
-چرا یه دختر مثل تو باید اینطوری بترسه اونم وقتیکه چیزی برای ترس اینجا وجود نداره!
اوین نگاهش را از دو سنگ تیره ی ِصیغلی چشمان دانیار گرفت .به وضوح پوزخندی زد و باز نگاهش را به خانه های دور دوخت و با خود فکر کرد که اتفاقا اینجا همه چیز برایش پر از رنگ ترس و بی حیایی است.
دانیار حس کرد این دختر چند وقتی ایست که ناگفته های دارد .کنارش نشست و به نیمرخ اون زل زد.وقتی چند دقیقه ای گذشت و اوین را همچنان غرق در افکار پریشانش دید، با آرنج سقلمه ای به او زد و محض دلجویی پرسید:
-چرا اینقدر ناامید و درمونده به نظر میای؟چت شده اَوین؟
دخترک بی انکه به او نگاه کند بزرگترین دردش را ، برای تنها آشنایش در آن جمع غریب اقرار کرد.
-هر شب یکی واسم پیغام پسغام میفرسته و میخواد باهام باشه!
دانیار لیوان فلزیش را به لب نزدیک کرد. جرعه ای نوشید و خیلی راحت استدلال کرد:
-خب... اینجا ازدواج ممنوع هست اما ... جلوی نیازهای بشری رو که نمیشه گرفت!
اوین برافروخته شد و عصبی گفت : اما این هدف من از اومدن به اینجا نبود دانیار.من اومدم که زندگیم بهتر از قبل بشه نه تا خرخر ه برم تو گنداب و لجن!
دانیار چایش را تا ته سر کشید و لیوان فلزی را با صدا روی سنگی که نشسته بود کوفت.
-یعنی ازدواج بردگی زن نیست؟ با ازدواج یه زن رو محدود می کنن ، تو سری خور می کنن و میفرستن زیر دست مردی که زن رو تو چاردیواری تمایلات نفسانی خودش زندانی می کنه و از صبح تا شب زن باید بشورِ و بساوهِ و برای اون مرد بچه بیاره .نکنه از اینی که هستی ناراضی ای و زندگی آرمانی تو اون ِ؟
-نه ..ولی...
دانیار نفسی تازه کرد .گره اخم هاشو شل تر کرد و گفت:
- ببین ... صدبار گفتم یه بار دیگه هم میگم ، ما داریم با ظلمی که این حکومت در حق زن کرده مبارزه می کنیم . اگه اینجا تفاوتی بین زن و مرد از نظر جسمی و روحی نیست و روابط پنهانی آزاده ، به دلیل اینه که ما زن و مرد رو موجوداتی یکسانی تلقی می‌کنیم که حق دارن به نیازهای طبیعیشون جواب بدن ... عدالت یعنی همین ..یعنی من و تو دقیقا مثل هم هستیم.
اوین پلک هایش را عصبی روی هم گذاشت و وا کرد
-نه. عدالت با برابری فرق می کنه .عدالت یعنی هر چیزی سر جای خودش باشه. هر جنس با ظرفیت وجودی خودش و ویژگی های خودش تعریف بشه ..‌ یعنی زن نیازها و توانایی‌هایی دارد که مرد ندارد و بالعکس.
دانیار عصبی از جا برخاست و نگاه اوین را دنبال خود به بالا کشاند. با تاسف در چشمان مصمم دخترک زل زد و همراه با تاسف عمیقی گفت:
-اوین .حرفات روز به روز داره از آرمان های ما دور تر و دورتر میشه...این اصلا خوب نیست، اَوین.
سپاس شده توسط:
#7
اوین بغض کرده گفت:
-آخه حس می کنم شدم شبیه به یه مرد خشن.دیگه از من، از اَوین دیروز، هیچی نمونده ...از بُعد زنونه ام هیچی نمونده .انگار تبدیل شدم به یه ماشین جنگی ، پر از خشم و کینه و انتقام !
دانیار شانه هایش را بی تفاوت بالا انداخت و گفت:
-اتفاقا ما برای هدفمون ، برای آزادی کردستان، برای احقاق حقوق مردم کرد، باید روحیه جهادیمون رو همیشه حفظ کنیم . اگه لازم باشه ، توی این راه احساساتمون رو هم دور بریزیم اینکارو می کنیم ... تو هم اگه مثل بقیه گروه مدام به حقوق پایمال شده ات ، به وضع نا به سامان خانواده ات، به خاک و ناموست فکر کنی متوجه می شی که برای آزادی، این کمترین بهاییه که داری پرداخت می کنی.
اوین قانع که نشده بود اما خفه چرا! مخصوصا وقتی دانیار با دلخوری به چای بدرنگِ سرد شده ی او اشاره کرد دیگر فهمید که بهتر است لال شود.
-چاییتو بخور...از دهن افتاد .
دخترک بغض هایش را با طعم گس چای پایین داد و وقتی نگاهش به غروب خورشید افتاد دیگر شک نداشت که غروب های اردوگاه، حتی از غروب آن پایین که شهر و دیارش و عزیزانش هستند هم دلگیر تر است.
با غالب شدن تیرگی بر روشنایی روز غم عالم بر دل دخترک نشست. از فکر تجربه شبی دیگر از شب های اردوگاه، دریافت دوباره پیشنهاد های بی شرمانه و شنیدن صدباره صدای خفه ی گریه های دختران همرزمش که باز هم مجبور به اطلاعت از دستور مافوق شده بودند و تن به ذلت داده بودند، چنان ترس و انزجاری به دل دخترک یورش آورد که نفهمید چطور به دانیار اعتماد کرد و آن جمله از دهانش بیرون پرید "میشه کمکم کنی فرار کنم!"
با اینکه از ترس حس می کرد نفس در گلویش حبس شده و ضربان قلبش را دیگر حس نمی کرد اما حالا که حرف دلش را زده هلاک جواب دانیار بود.
دانیار با چشمانی که از خشم به سرخی می گرایید نگاهش کرد و با لحنی کینه جویانه فریاد کشید:
-تو خُل شدی یا از جونت سیر شدی ؟
اوین ترسیده در خودش فرو رفت .دانیار اطراف را از نظر گذراند.تن صدایش را پایین آورد اماه همچنان با عصبانیت دخترک را به باد ملامت گرفت:
-فکر میکنی چرا بالایی ها گذاشتن دوباره از قندیلِ عراق برگردی به سردشتی که زادگاهته و مثل کف دست بلدش هستی ؟ واقعا نمیدونی ؟ من میگم تا حالیت شه !... اوین چون تو به خواست خودت وارد گروه شدی، بالایی ها میخواستن وفاداریتو بسنجن ..میخواستن بهت فرصت بدن تا ببینن بین گروه و خانواده ات که حالا درست جلوی چشمات هست کدومو انتخاب می کنی؟...اونوقت تو به جای اثبات برادریت داری از فرار و خیانت به گروه حرف میزنی؟ واقعا که ...
دانیار نفس کلافه ای کشید و شروع کرد عصبی قدم زدن
اشک بعد از هفته ها داشت راه چشمان دخترک را پیدا می کرد اما بغض هایش را پس زد و ناله کرد:
-حتی اگه نتونم فرار کنم قبل از اینکه کسی به جسمم تعرض کنه، خودمو می کشم!
دانیار پلک هایش را عصبی برهم فشار داد و با خشم زمزمه کرد
- پاک عقلتو از دست دادی .
پس از آمدن به اردوگاه این اولین بار بود که اوین با صورت خیس از اشکش، زنانـ ـگیش را جلوی دانیار به نمایش می گذاشت . وقتی نگاه خیره دانیار را متوجه خود دید ، اشک هایش را با پشت آستین پاک کرد ، بینی اش را بالا کشید و زجه زد:
-آره. من یه دیونه ام ...یه دیونه که فکر می کرد می تونه دردی از خانواده اش دوا کنه اما ، حالا درست شدم یه درد بی درمون واسه خانواده ام...شدم یه غده سرطانی که حتما بریدنم و دورم انداختن...به نظرت یه دختر فراری چیزی جز این میشه واسه خانواده اش؟ ...حالا فقط می خوام تنها چیزی که واسم مونده رو حفظ کنم ...شرافتم رو میخوام حفظ کنم ... من فرار می کنم حالا یا تو کمکم می کنی یا تنهایی اینکارو می کنم ...پای همه چیز هم وایسادم ، اگه موقع فرار از اینجا به بدترین شکل ممکن هم بمیرم اون مرگ ،شرف منه!عزت منه!
دانیار نگاه خیره و عمیقش را تا دقایقی روی صورت اوین نگه داشت.اشک های دخترک تمامی نداشت و عزمش برای رفتن راسخ تر از آن بود که کاری از دست دانیار یا دیگری برآید.دانیار بالاخره به حرف آمد.کوتاه و صریح حرفش را زد و رفت
- فردا شب همین موقع همینجا باش... اونوقت بهت میگم چیکار کنی!
رفت و اوین را در شوک و انتظاری کشنده تنها گذاشت.

***
ممنون از همراهیتون mara
سپاس شده توسط:
#8
فردای آنروز اَوین در حالیکه تمام شب گذشته را از فکر امروز نخوابیده بود خود را به محل قرار رساند و در کمال تعجب متوجه دانیار شد که زودتر از او خود را به قرارگاه رسانده بود.
دانیار همین که صدای پوتین های اَوین را شنید به عقب برگشت و نگاه دقیق و موشکافانه ای به صورت دخترک انداخت: اومدی؟
دخترک سرش را به نشانه تایید تکان داد و انگشتان یخ کرده ی دستانش را در هم گره زد.
هنوز هم پس از یک ماه زندگی در اردوگاه، مانند دیگر دختران، از روبه رو شدن با این مرد پر ابهت، مضطرب می شد.آخر همیشه بین دختران گروه، ابهت و صلابت دانیار،مَثَل بود. شاید اگر آن نسبت خویشاوندی بین دانیار و اَوین نبود، این دختر هم مانند دیگر همرزمان مونثش، موقع روبه رو شدن با آن جنگجوی جوان، از ترس قالب تهی می کرد و دانیار هم مجبور نمی شد خود را به زحمت بیندازد و با آن دختر متفاوت از دیگران رفتار کند . حتما آن موقع اَوین در این اردوگاه مخفی، از این هم تنهاتر می شد و دیگر هیچ گوش شنوای نبود که حرف های دخترک را بشنود و پاسخگوی ابهاماتِ ذهنِ پرسشگرِ دخترک درباره ایدئولوژی و مرام گروهک باشد. اما خواسته یا ناخواسته در مدت این یک ماه،آن مرد سرسخت با آن میمیک چهره خشن و سلطه گر به تنها دوست، هم حرف و راز دار دل دخترک بدل شده بود.
دانیار حین نگاه کردن به چشمان شهلای دخترک همراه با پوزخندی گفت:
- فکر نکن حواسم نیست که توی تمام این مدت منو جای یه مافوق ، نوه ی عمه ی مادرت دیدی و هیچوقت مراتب نظامی رو رعایت نکردی!
لحن طعنه آمیزِ کلام دانیار موجب شد یخ رابطه شان بشکند و لبخندی کج گوشه لب های کوچکِ صورتی رنگ اَوین بنشیند.
دانیار نگاهش را از صورت متبسم دخترک گرفت و به خانه های دور دوخت و فرصتی دست داد تا اَوین مضطرب، آب دهانش را قورت دهد و کم کم خودش را آماده شنیدن کلام آخر دانیار کند.
همین که اَوین جلو تر آمد و روی تخته سنگ ، جفت دانیار ایستاد مرد جوان به حرف آمد: خودت که خوب میدونی که ما یه دستور واضح درباره اعضای خائن گروه داریم ..افرادی مثل تو که میگن میخوان از گروهک جدا بشن و راه خودشون رو برن ... از نظر ما خائن هستن و حکم خائن دقیقا مرگِ..نه کمتر نه بیشتر!
با شنیدن هر کلمه از آن جملاتِ محکوم کننده، تن دخترک بیشتر تحت تاثیر تُن مصمم و بیرحم صدای دانیار به رعشه می افتاد.پس از ایراد آن کلام نافذ، مرد جوان حتی به دخترک فرصت نفس کشیدن هم نداد فورا به بازوی دخترک چنگ انداخت و او را از جا کند و در کسری از ثانیه اَوین را درست بالای پرتگاه کشاند .حال جسم دخترک در فضایی مابین مرگ و زندگی معلق مانده بود.
اَوین آنقدر از این حرکت آنی دانیار شوکه شده بود که فقط توانست با چشمانی براق از اشک که پر از انوار خواهش و التماس برای زنده ماندن بود، به سنگ های صیغلیِ چشمانِ آن آشنای دور ، چشم بدوزد و به علامت نفی سرش را به اطراف تکان دهد.
بالاخره زبان دخترک از حبس دهان، خارج شد .ملتمسانه گفت :
- نه دانیار...تو اینکارو با من نمی کنی؟
دانیار به صورت ترسیده دخترک لبخند کجی تحویل داد .یک تای ابرویش را بالا انداخت و با لحن مصممی گفت:
- حتی منم اگه از دستورات اطاعت نکنم با توِ خائن هیچ فرقی ندارم و محکوم به مرگ میشم .. درست مثل الان تو!
دخترک هنوز میان مرگ و زندگی دست و پا میزد و تنها نقطه اتصالش به زندگی، دست های مردانه و قوی دانیار بود که معلوم نبود هدفش کُشتن اَوین است یا فقط دارد یک اخطار بینهایت جدی به دخترک و افکار خائنانه اش می دهد!
اَوین در حالیکه چشمانش را قفل نگاه بی تفاوت دانیار کرده بود من من کنان گفت:
-بعنی باور کنم تو کسی هستی که قراره زندگیمو تموم کنی؟
دانیار لبخند شیطنت باری زد و به مشت مردانه اش که به یقه پیرهنِ نظامیِ دخترک چنگ زده بود اشاره کرد و بیرحمانه گفت:
-مرگ و زندگت تو دست های منه...ازم خواستن کارم رو تمیز انجام بدم!
دانیار کم کم داشت مشت بسته اش را وا می کرد که اَوین به عقب هل خورد و تعدادی سنگریزه از زیر پایش لیز خورد و پیش از جسم دخترک، راهی اعماق دره مرگ شد. اَوین که انگار تازه عمق بی رحمی دانیار را باور کرده بود ملتمسانه اشک ریخت و برای زندگیش التماس بیشتری کرد.
دانیار سرش را با تاسف تکان داد و با پوزخندی عصبی گفت:
-تو که لاف میزدی از مرگ نمی ترسی و شرف و ابروت واست مهم تر از زندگیته! پس کجا رفت اون شهامت پوشالیت؟ چی شد اون شعارهای پوچ؟
با کینه و برای آخرین بار به چشمان زیبای دخترک نگاه کرد و بعد خیلی راحت مشت بسته اش را کاملا از هم وا کرد .جسم دخترک در حالی در هوای مرگ معلق شد که هنوز با نگاه خیسش داشت به سنگ های تیره چشمان همرزم،دوست،هم کیش و هم راز خود التماس می کرد .
تارهای بلند موهای اَوین دور صورت رنگ پریده و وحشت زده اش، در هوای مرگ پریشان شد و دخترک در همان ثانیه های نخستِ پس از رها شدن از چنگ دانیار، اثر مغناطیس مرگ را روی تک تک سلول های بدنش به وضوح حس کرد و با سرعت تمام به سمت پایین کشیده شد.
ادامه دارد... xcvb
mara
سپاس شده توسط:
#9
دانیار به سرعت عکس العمل نشان داد .با یک حرکت سریع، مچ اَوین را در لبه پرتگاه گرفت و وجود بی پناه و رها شده ی دخترک را از ناامیدی مطلق به امید دستان مردانه اش گره زد. دانیار همانطور که لبه پرتگاه زانو زده بود و مچ رها را محکم چسبیده بود ،عرق پیشانیش را گرفت و همراه با لبخند کجی گفت:
-گفتم که مرگ و زندگیت تو دستای منه ... اما.... من میخوام یه فرصت دیگه واسه زندگی بهت بدم.
دخترک که از شدت دردی که در مچ دستش پیچیده بود بی طاقت شده بود ، چشمانش را کرد و ناله زد:
-فرصت ؟ منظورت چیه؟
اینبار چشمان دانیار هم مانند لب های زمخت مردانه اش خندید : من کمکت میکنم فرار کنی اما به یه شرط!
اَوین از شدت درد و فشار ی که روی مچ زنانه اش بود پلک هایش را بست و ناله زد:
-آخ دستم ... مچم داره کنده میشه دانیار !
دانیار که هنوز هم با بیرحمی جسم دخترک را لبه پرتگاه در فاصله مرگ و زندگی آویزان نگه داشته بود لب زد:
-فقط بگو که شرطمو قبول میکنی ..اونوقت میکشمت بالا!
میل به زنده ماندن در اَوین غالب ترین حس ممکن شده بود اما زنده ماندن به هر بهایی هم نمی ارزید.به همین دلیل هم بود که میان ناله هایش به زور پرسید:
-من تا ندونم شرطتت چیه نمیتونم قبولش کنم!
دانیار فشار دستانش را دور مچ زنانه اَوین بیشتر کرد.اَوین که از درد نالید، دانیار بیرحمانه گفت:
-به هر حال تو حق انتخاب نداری....یا همین حالا میمیری یا شرط منو قبول میکنی!
اشک به چشمان اَوین دوید و ناباورانه لب زد:
-تو همیشه اینقدر بیرحم بودی ؟ منِ احمق چطور به تو اعتماد کرده بودم؟!
معصومیت کلام و چهره دخترک، دل سخت مردانه اش را نرم کرد. یکباره به بازوی دخترک چنگ انداخت و با یک حرکت سریع دخترک را مانند پر کاهی بلند کرد و جسم یخ کرده و لرزان او را روی تخته سنگ جفت خودش نشاند .هنوز دخترک نفس راحتی نکشیده دانیار لبخندی خبیث به چهره خیس از اشک دخترک زد و گفت:
- من واسه کشتنت همیشه فرصت دارم اما به نظرم بهتره اون یه فرصت رو بهت بدم و ببینم میتونی کاری که ازت میخوامو انجام بدی؟!
اَوین همانطور که روی تخته سنگ نشسته بود و بازو و مچ دردناکش را ماساژ میداد با صدایی خش دار شده از ترس و درد زمزمه کرد:
- در ازای فراری دادنم چه کاری ازم میخوای برات انجام بدم ؟
mara
سپاس شده توسط:
#10
دانیار وقتی دخترک را رنگ پریده و هیجان زده دید، بیشتر از این منتظرش نگذاشت . رک و پوست کنده ماموریتش را توضیح داد :
-من سال هاست که میخوام قاتل پدرم رو بکشم اما اون فرمانده ای که پدرمو کُشت ،بعد از اینکه با تیر من برای همیشه ویلچر نشین شد، از این منطقه رفت و الان تو زادگاهش که شیرازِ داره خوش و خرم زندگی می کنه ..بالایی ها دستم رو بستن و نمیزارن برای انتقام شخصیم از اردوگاه خارج بشم ..میگن فعلا هیچ برنامه ای برای انتقام از اون فرمانده ی قاتل ندارن...من میتونم کمکت کنم فرار کنی، به شرطی که بری و جای من اون لعنتی رو به درک واصل کنی!
بعد از شنیدن حرف های دانیار درد عیقی در سر اَوین پیچید و پلک هایش برای لحظاتی بسته شد.
چهره دانیار به شدت جدی و برافروخته شده بود جوری که اَوین از نگاه کردن به آن صورت خشمگین بیشتر از همیشه مضطرب می شد.
دانیار نگاه داغش را مانند مذابی سوزنده در چشمان لرزان و ترسیده دخترک ریخت و با تُن صدای مصممِ مردانه اش گفت:
-نقشه فرارت رو توضیح میدم تا باورت بشه که همه چیز تا چه اندازه دقیق و حساب شده هست . بعد از اینکه نقشه رو واست گفتم یا قبول می کنی که برای من کار می کنی و زنده می مونی یا جسدت رو کف دره پیدا می کنن و فردا صبح خبر خودکشیت تو اردوگاه بین گروه دهن به دهن میشه!
سنگ های درشت چشمان دانیار برق خشم داشت..حال اَوین با تمام وجود باورش شده بود که اگر جوابش به درخواست دانیار منفی باشد حتما توسط همان خوشاوند مورد اعتماد دیروز، کشته خواهد شد.
اَوین از مدت ها پیش فهمیده بود که زیاد فهمیدن، زندگی را سخت تر و سخت تر می کند و برای چندمین بار در آن مدت آرزو کرد که ای کاش برای همیشه در تاریکی جهل مانده بود و خانه امنش را به امید فرداهایی بهتر ترک نکرده بود. ای کاش ماهیت دروغین گروهک را کشف نکرده بود ..ای کاش از چهره واقعی دانیار و هدف مرگبارش آگاه نشده بود .دخترک از ته قلبش آرزو کرد که ای کاش تمام اتفاقات تلخ این روزهای اخیر، فقط کابوس تلخ شبانه ای باشد در ذهن آشفته ی زنانه اش .آه که اگر اینطور بود دخترک بی شک برای بیداری له له می زد اما افسوس که همه ی آن کابوسهای تلخ را در بیداری مطلقش دیده بود.
صدای دانیار بر خوش خیالی های دخترک خط بطلان کشید.. داشت نقشه فرار را با جزییات توضیح می داد:
-باید تا بازرسی ساعت 12 تو تختت بمونی ... نیمه های شب تختت رو جوری درست کن که انگار هنوز تو جات خوابیدی... باید تا می تونیم برای فرارت زمان بخریم..من یکی رو میفرستم تا نگهبان های شب رو سرگرم کنه...توی اون فاصله باید جوری که دیده نشی از پست نگهبانی نیمه شب عبور کنی... وقتی رد شدی همدیگه رو جفت جنگل های بلوط می بینیم.. خودت که مثل کف دست این منطقه رو بلدی..میدونی که باید خیلی سریع از جنگل عبور کنی و از شیب تند کوهستان پایین بری.منم پشت سرت میام و اسکورتت می کنم ...هر اتفاقی برای من بیوفته حق نداری برگردی...وظیفه تو فقط اینه که جونتو برداری و بی توجه به همه کس و همه چیز فرار کنی..با تمام توانی که داری بدو و هرگز پشت سرتم نگاه نکن.به جاده فرعی که رسیدی مسیرتو به سمت روستا ادامه بده.باید خورشید نزده برسی اونجا.یه نفر به اسم قمر میاد سراغت و بهت لباس ، پول ، اسب و اسلحه و... میده . بعد سریع حرکت کن و خودتو به جاده اصلی برسون. از اونجا به بعد دیگه خودتی و خودت.. تا عصر باید خودتو رسونده باشی به سنندج و بعد برای شیراز بلیت هواپیما بخری و سریع خودتو به شیراز برسون. اونجا رابطتت باهات تماس می گیره و میگه برای اجرای نقشه باید چیکار بکنی.
دانیار گلنگدن را کشید و اسلحه اش را آماده شلیک کرد .کلاشش را با بیرحمی به جایی میان دو ابروی اَوین نشانه رفت و خیلی مصمم زمزمه کرد:
-حالا کدومو انتخاب میکنی...مرگ یا زندگی؟
اَوین نگاهش را از نوک اسلحه کلاش دانیار گرفت و به زیر انداخت .
دانیار با صدایی خسته زمزمه کرد:
- من دارم جونمو برای اجرای این نقشه به خطر میندازم بنابراین اگه قبول کنی و حین فرار یا بعدش جا بزنی مطمئن باش زنده ات نمی زارم ... تا روزی که زنده ای سایه به سایه دنبالت میام و خودم با دستای خودم میکشمت.مفهومه؟
اَوین نیاز نداشت به چشمان خشمگین دانیار نگاه کند ،تُن جدی و پر از کینه ی کلام آن مرد به تک تک سلول های بدن دخترک تفهمیم کرده بود که دانیار برای کشتن او حتی سر سوزنی شک به دل راه نمی دهد .دخترک چاره ای جز پذیرفتن پیشنهاد دانیار نداشت. سرش را به نشانه تایید تکان داد و با صدایی گرفته و پر درد لب زد:
- بعد از کشتن اون فرمانده ، دیگه با هم بی حساب می شیم و می زاری برم دنبال زندگیم ؟
آن سنگ های تیره بالاخره از شادی برق زدند.دانیار سرش را به نشانه تایید تکان داد و حین بلند شدن و تکاندن پشتش گفت:
-از اولش که دیدمت این روز رو تصور می کردم...میدونستم تو هم مثل خودم زیادی می فهمی و اینجا موندن رو تاب نمیاری!
خم شد و قمقمه آب اَوین را از کمربند پهلوی دخترک برداشت و به سمتش گرفت .همراه با لبخندی شیطنت بار گفت:
- از اولش که اومدی زیر دستم میتونستم مثل بقیه مافوق ها درخواست بیشرمانه ای ازت داشته باشم و مجبورت کنم تا ازم اطاعت کنی اما وقتی دیدم تو مرگ رو به با بودن با مافوقت ترجیح میدی منم ازت دست کشیدم اما...
انگشت شست دانیار روی گونه آفتاب سوخته اَوین نشست.با حسرت به چشمان شهلای دخترک نگاه کرد و اقرار تلخی کرد:
-اما تا ابد حسرت داشتن تو با من می مونه!
اَوین با اخم به صورت غمگین دانیار نگاهی انداخت و صورتش را با کراهت از زیر دستان مردانه او پس کشید .. مصمم بلند شد و در کسری از ثانیه از جلوی مَردی که دیگر برایش مُرده بود، محو شد.
***
mara
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۰۲-۱۰-۹۵, ۱۱:۰۰ ب.ظ)، لیلی (۱۴-۰۷-۹۵, ۱۲:۵۵ ق.ظ)، mahiye ghermez (۳۰-۰۶-۹۵, ۰۷:۳۵ ق.ظ)، sadaf (۱۱-۰۴-۹۷, ۰۱:۱۷ ب.ظ)، tahvildar (۱۸-۰۸-۹۵, ۰۸:۱۳ ب.ظ)، فرشته معنوي (۰۲-۰۱-۹۷, ۰۷:۳۵ ق.ظ)، اشک آسمون (۳۰-۰۶-۹۵, ۰۱:۱۶ ق.ظ)، N!rvana (۳۰-۰۵-۹۵, ۰۴:۴۷ ب.ظ)، mahmonir11 (۲۷-۰۲-۹۶, ۱۰:۲۲ ب.ظ)، .ShahrzaD. (۲۶-۰۷-۹۵, ۱۰:۴۷ ب.ظ)، zahra16 (۲۸-۰۶-۹۵, ۰۳:۲۰ ب.ظ)، سمیرا (۲۹-۰۶-۹۵, ۱۲:۲۵ ق.ظ)، saba93 (۲۴-۰۹-۹۵, ۰۵:۲۳ ب.ظ)، hadis hpf (۲۶-۱۰-۹۵, ۱۱:۲۹ ب.ظ)، نويد (۱۸-۰۶-۹۵, ۰۷:۴۱ ب.ظ)، nika_beny (۲۹-۰۶-۹۵, ۱۰:۰۲ ق.ظ)، خانوم معلم (۱۰-۰۹-۹۵, ۰۶:۰۸ ب.ظ)، گلاره (۱۵-۰۸-۹۵, ۰۸:۵۲ ب.ظ)، اردیبهشت 3 (۲۵-۰۹-۹۵, ۱۱:۵۹ ب.ظ)، • Niha • (۱۸-۰۹-۹۵, ۰۹:۰۸ ب.ظ)، deli67 (۳۰-۰۵-۹۵, ۰۶:۲۱ ب.ظ)، MaryaM_sh (۰۳-۰۹-۹۵, ۰۲:۵۴ ب.ظ)، آیداموسوی (۲۲-۰۸-۹۵, ۰۸:۱۵ ب.ظ)، shahdokht (۱۵-۰۹-۹۵, ۰۲:۲۱ ب.ظ)، fatemeh . R (۱۴-۰۶-۹۵, ۰۸:۴۸ ق.ظ)، @ M.E @ (۱۳-۰۳-۹۶, ۱۲:۲۳ ب.ظ)، Saffa (۲۰-۰۷-۹۵, ۰۲:۳۶ ب.ظ)، barooni (۲۹-۰۶-۹۵, ۱۲:۲۵ ق.ظ)، روسانا مهلبونه (۳۱-۰۵-۹۵, ۱۲:۵۴ ب.ظ)، شقایق سرخ (۲۳-۱۰-۹۶, ۰۱:۳۱ ق.ظ)، azar (۰۷-۰۷-۹۵, ۱۰:۳۶ ب.ظ)، امیراحسان (۰۷-۰۷-۹۵, ۱۲:۴۳ ق.ظ)، گل شب (۲۲-۰۸-۹۵, ۰۹:۲۸ ب.ظ)، نام کاربریmehri (۰۶-۰۷-۹۵, ۰۸:۲۲ ق.ظ)، ملاك (۱۹-۰۷-۹۵, ۰۹:۲۷ ق.ظ)، yamoor (۱۴-۰۷-۹۷, ۰۸:۵۶ ق.ظ)، مرمر (۲۹-۰۷-۹۵, ۱۲:۲۲ ب.ظ)، پروانه دولتی (۱۱-۰۷-۹۵, ۰۱:۵۴ ب.ظ)، ساده (۰۲-۰۴-۹۶, ۱۲:۴۱ ق.ظ)، razi (۱۳-۰۷-۹۵, ۰۱:۴۹ ق.ظ)، amirreza (۲۷-۰۷-۹۵, ۰۱:۴۱ ب.ظ)، nnmm (۳۰-۰۷-۹۵, ۱۰:۰۸ ب.ظ)، محبوب (۲۸-۰۶-۹۵, ۱۰:۵۲ ق.ظ)، Sohey36 (۰۲-۰۷-۹۵, ۰۱:۵۱ ق.ظ)، برف سیاه (۲۷-۰۳-۹۶, ۱۲:۳۱ ق.ظ)، ماهي گندمي (۳۱-۰۶-۹۵, ۰۲:۵۹ ق.ظ)، mahsa9355 (۲۹-۰۶-۹۵, ۰۳:۵۲ ب.ظ)، بیدل (۱۰-۱۰-۹۵, ۰۳:۱۸ ق.ظ)، Kourd74 (۰۲-۰۸-۹۵, ۱۲:۴۷ ب.ظ)، elinaz (۲۸-۰۶-۹۵, ۰۶:۰۱ ب.ظ)، .maryam_gh (۲۸-۰۹-۹۵, ۰۷:۰۷ ب.ظ)، # نگین خانوم # (۰۱-۰۷-۹۵, ۰۲:۴۱ ب.ظ)، zohreh9462 (۰۵-۰۹-۹۵, ۱۲:۵۳ ق.ظ)، Ayat (۲۱-۰۹-۹۵, ۰۱:۰۴ ق.ظ)، عسل6 (۲۸-۰۶-۹۵, ۱۰:۲۰ ب.ظ)، زهرا ی (۲۸-۰۶-۹۵, ۰۷:۴۶ ب.ظ)، zahra_ayyar (۰۶-۱۰-۹۷, ۰۹:۴۳ ب.ظ)، Mj queen (۲۹-۰۶-۹۵, ۱۲:۴۹ ق.ظ)، Aidaida (۲۹-۰۶-۹۵, ۰۲:۴۳ ب.ظ)، samanehjoon (۲۸-۰۸-۹۵, ۰۱:۱۸ ق.ظ)، مریم74 (۰۳-۰۷-۹۵, ۱۱:۴۶ ب.ظ)، zeinabalouchi (۰۹-۱۱-۹۵, ۰۹:۱۳ ق.ظ)، فاطمه 59 (۲۸-۰۶-۹۵, ۱۱:۱۳ ق.ظ)، نرگس خانوم (۲۸-۰۶-۹۵, ۱۰:۰۳ ق.ظ)، lmahmoodi (۱۸-۰۹-۹۵, ۱۰:۴۵ ب.ظ)، mahdiye8991 (۲۹-۰۶-۹۵, ۰۲:۰۰ ق.ظ)، ehsan_atr (۰۴-۰۶-۹۵, ۱۱:۵۵ ب.ظ)، مشیانه راد (۲۰-۰۷-۹۵, ۰۷:۳۱ ب.ظ)، Fereshteh-a (۲۴-۰۹-۹۵, ۰۲:۵۲ ب.ظ)، golijoon (۲۸-۰۱-۹۶, ۱۰:۰۸ ب.ظ)، Baekhyun (۱۴-۱۱-۹۵, ۰۳:۵۲ ق.ظ)، R.forough (۳۰-۰۶-۹۵, ۱۲:۱۶ ب.ظ)، امیرطاها (۱۰-۰۸-۹۵, ۰۹:۵۳ ق.ظ)، Mdhkchkzd (۱۱-۰۷-۹۵, ۰۳:۰۸ ب.ظ)، شیشه (۱۱-۰۷-۹۵, ۰۶:۴۲ ب.ظ)، محـmahyaـیا (۱۵-۰۷-۹۵, ۱۱:۰۹ ب.ظ)، بهار خلیلی (۰۱-۱۰-۹۵, ۱۲:۰۵ ب.ظ)، Nilufar (۰۹-۰۸-۹۵, ۰۴:۴۱ ب.ظ)، الی نجفی (۲۶-۰۸-۹۵, ۱۰:۵۱ ب.ظ)، Atiy (۲۹-۰۶-۹۵, ۰۷:۱۴ ب.ظ)، زينال (۱۲-۰۶-۹۵, ۰۱:۱۱ ق.ظ)، matiti (۲۵-۰۹-۹۷, ۰۳:۳۱ ب.ظ)، مهزز (۲۸-۰۶-۹۵, ۱۱:۴۲ ب.ظ)، نسترن95 (۲۸-۰۶-۹۵, ۰۲:۰۹ ب.ظ)، ساريا (۰۵-۰۸-۹۵, ۰۷:۵۱ ق.ظ)، eliya (۰۴-۰۸-۹۵, ۰۹:۵۲ ب.ظ)، ماربیا (۲۸-۰۶-۹۵, ۰۲:۲۵ ب.ظ)، سروناز (۲۹-۰۶-۹۵, ۰۱:۱۷ ق.ظ)، mona64 (۲۵-۰۷-۹۵, ۰۳:۵۶ ب.ظ)، ariel (۱۷-۰۹-۹۵, ۱۰:۳۳ ق.ظ)، پرند30 (۱۵-۱۲-۹۵, ۱۰:۰۹ ب.ظ)، نازنين (۱۱-۰۸-۹۵, ۰۳:۱۲ ب.ظ)، مهسارا (۳۱-۰۶-۹۵, ۱۰:۵۵ ب.ظ)، rania (۲۶-۰۷-۹۵, ۱۰:۲۸ ب.ظ)، Mahtab1373 (۰۶-۰۷-۹۵, ۰۷:۵۶ ق.ظ)، s_eskandary (۲۹-۰۹-۹۵, ۰۹:۳۷ ق.ظ)، طوبی (۱۹-۰۷-۹۵, ۰۳:۰۶ ب.ظ)، satena (۲۹-۰۶-۹۵, ۰۲:۵۱ ب.ظ)، ثـمین (۱۶-۰۷-۹۶, ۰۳:۴۹ ب.ظ)، remixboy (۲۹-۰۶-۹۵, ۰۵:۴۶ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان