انجمن ايران رمان



رمان اسطوره | P*E*G*A*H کاربر انجمن
زمان کنونی: ۰۳-۰۳-۹۷، ۱۰:۳۵ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: admin
آخرین ارسال: admin
پاسخ 218
بازدید 228867

امتیاز موضوع:
  • 14 رای - 4.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان اسطوره | P*E*G*A*H کاربر انجمن
#1
"دیدی که سخت نیست...تنها بدون من؟
دیدی که صبح می شود...شبها بدون من؟

این ايران رمان...
بی وقفه می زند...!
فرقی نمی کند...
با من....بدون من...!

دیروز گرچه سخت...
امروز هم گذشت...
طوری نمی شود...
فردا بدون من..."!
زیر باران...زیر شلاق های بی امان بهاره اش...ایستادم و چشم دوختم به ماشینهای رنگارنگ و سرنشین های از دنیا بی خبرشان...! دستم را به جایی بند کردم که مبادا بیفتم و بیش از این خرد شوم...بیش از این له شوم...بیش از این خراب شوم...!

صدای بوق ماشینها مثل سوهان...یا نه مثل تیغ....! یا نه از آن بدتر...مثل یک شمیشیر زهرآلود...! روحم را خراش میدادند.سرم را به همانجایی که دستم بند بود و نمی دانستم کجاست...تکیه دادم...! آب از فرق سرم راه می گرفت...از تیغه بینی ام فرو می چکید و تا زیر چانه ام راهش را باز می کرد...! از آن به بعدش را...نمی دانم به کجا می رفت...!

همهمه اوج گرفت...دهانم گس شد...عدسی چشمانم سوخت...گلویم آتش گرفت...خشکی گردنم بیشتر شد...اما سر چرخاندم و دیدم که ماشین سیاه ایستاد...سیاه بود دیگر...نبود؟خواستم تحمل کنم...خواستم به چشم ببینم بلکه باورم شود...خواستم خاطره این ماشین سیاه تا ابد در ذهنم حک شود...اما نتوانستم...درش که باز شد تاب نیاوردم....کامل چرخیدم...پشت سرم را به همان تکیه گاه کذایی چسباندم....لرزش فکم را حس می کردم...حالا...یا از گریه و بغض...و یا از خیسی لباسها و سرمای فروردین ماه...!دستانم را بغـ ـل گرفتم و چشم بستم...چشم بستم روی همه زشتیهای این دنیا...روی این دنیا...!

پایان خط...خط پایان....همانکه می گویند آخر زندگی ست...همان تلخی دردناکی که هیچ کس نمی خواهد باورش کند...همان سوت دقیقه نود...اینجاست...! همینجا...درست همین جایی که من ایستاده ام...! می دانی چرا؟

چون امروز اسطوره مُرد...!!! اسطوره من...مَرد من...مُرد!
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

#2
تبسم نیشگون آهسته ای از دستم گرفت و گفت:

-یه جوری حرف می زنی انگار من شرایطت رو نمی دونم.خب با این وضعیت اونی که به این کار احتیاج داره تویی...نه من!تعارف که باهات ندارم....بالاخره یه کاری هم واسه من پیدا میشه.

سرم را پایین انداختم.

-مشکل فقط تو نیستی...می دونی که من نمی تونم تو اون شرکت کار کنم.

اه غلیظی گفت و بازویم را فشار داد.

-واقعا با این همه قرض و قسطی که بالا آوردین می تونی به این چیزا فکر کنی؟تو چرا نمی فهمی شاداب؟مامانت دیگه بیشتر از این نمیکشه.اگه زبونم لال به خاطر اینهمه فشار روحی و مالی بلایی سرش بیاد تو چیکار می کنی؟ها؟

دلم آشوب شد...بهم خورد...از این ترس موذی و کشنده.

-می دونم سختته...می دونم این کار چقدر واست عذاب آوره.ولی انتخاب دیگه ای نداری.تو هنوز دانشجویی.مدرکت رو هواست.سابقه کارتم که صفره.به خدا همین منشی گری رو هم هیچ جا پیدا نمی کنی.تازه همینم به حساب آشنایی و رفاقت دارن بهت می دن.

آه کشیدم..فشار دستش را کمتر کرد.

- به این فکر کن که نیمه وقته..هم درست رو می خونی هم یه کمک خرجی واسه خونه می شی.به مامانت فکر کن...به شادی...به خودت که یه ساله می خوای یه جفت کفش بخری و نمی تونی...

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-تو درد منو نمی دونی...نمی دونی...

دستم را رها کرد...موجی از ناامیدی در صدایش دوید.

-چرا...می دونم...اما تو شرایط فکر کردن در مورد این مسائل رو نداری...واسه یه بارم که شده منطقی فکر کن و در اون احساست رو گِل بگیر.

میخ چشمانش در پوست صورتم فرو رفت.

-می تونی؟

بالاخره نگاهم را از جایی که "او" همیشه می نشست گرفتم و گفتم:

-می تونم.
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

#3
دستش را روی گونه ام کشید...با دلسوزی...با غم...

-خودت باهاش حرف می زنی یا من بهش بگم؟

دوباره چشم دوختم به صندلی زیر درخت نارون.جایی که همیشه او و دوستانش می نشستند.

من چطور می توانم با او حرف بزنم در شرایطی که وقتی از فاصله صد فرسخی که می بینمش تمام اندامهای درونی و بیرونی ام به لرزه می افتند؟

-نه خودت بهش بگو.

آهی از ته دل کشید.

-تا کی می خوای ازش فرار کنی؟شما قراره همکار شین.اینجوری که تو دست و پات می لرزه روز اول به دوم نرسیده همه چی لو می ره.

سعی کردم چهره اش را از پیش چشمم پس بزنم و صورت کوچک شادی را جایگزینش کنم.چهره کوچک لاغر شده اش را...و دستان مادرم...دستان پیر و چروک خورده اش را...!

با کلافگی دست تبسم را کنار زدم و گفتم:

-از پسش برمیام...به قول تو انتخاب دیگه ای که ندارم.

صورتم را چرخاندم و به دقت تماشایش کردم.

-دارم؟

با افسوس سرش را تکان داد و زمزمه کرد:

-نه...تا وقتی این مدرک کوفتی رو نگیری...نه...!

گردنم را خم کردم و پوست بلند شده کنار ناخنم را به بازی گرفتم و زیر لب گفتم:

-بهش بگو که شرایطم چیه.کامل واسش توضیح بده.برنامه کلاسا رو که می دونه.اما بازم تو بگو...از وضع مالیم که خبر داره...اما دوباره بهش بگو...به هر حال...

حرفم را قطع کرد.

-بهتره خودت بهش بگی...!

با تعجب نگاهش کردم.چشمانش ثابت شده بود...رد نگاهش را دنبال کردم و به پسری که با قدمهای بلند و مطمئن به سمتمان می آمد رسیدم...

با وحشت گفتم:

-داره میاد اینجا...وای...داره میاد اینجا...

ضربه ای به پهلویم زد و گفت:

-خیله خب...چیه حالا؟مگه جن دیدی؟اینقدر ضایع نباش تو رو خدا...

آب دهانم را قورت دادم و از جا بلند شدم..نه برای حرف زدن با او...بلکه به احترام دیاکو...به احترام اسطوره...!
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

#4
همزمان با از نفس افتادن قلـ ـبم...مقابلمان ایستاد...! سرم را تا آخرین حد توی یقه فرو بردم و آهسته سلام کردم.جوابم را با بی قیدی داد و رو به تبسم گفت:

-خانومی که می گفتین ایشونن؟

حتی مرا نمی شناخت...حتی...!

تبسم راحت و آرام جواب داد:

-بله...خانوم نیایش.شاداب نیایش.

-خوبه...اطلاعات رو بهشون دادین؟

انگار نه انگار که منهم حضور داشتم.

-بله.همونطور که خواسته بودین.

-در مورد حقوق و دستمزد چطور؟

نشنیدم تبسم چه جوابی داد...چون تمام حواسم پی ترک نه چندان کوچک کنار کفشم و براقی و صیقلی کفشهای او رفته بود.آرام پای چپم را عقب کشیدم و پشت پای راستم قایم کردم.دوباره آرنج تبسم توی پهلویم نشست.نگاهش کردم.

-آقای حاتمی با شماست شاداب جان.

ها؟حاتمی؟آها...دیاکو...صدایم را صاف کردم و به اندازه بیست سانت اختلاف قد سرم را بالا گرفتم.بی حوصلگی از تمام وجناتش می بارید.

-عرض کردم ساعت کاریتون از سه بعد از ظهره تا هشت شب.اگه کلاس داشتین می تونین با منشی شیفت صبح هماهنگ کنین و جابجا بشین.حله؟

چشمانم را توی صورتش چرخاندم...تبسم معتقد بود که آنقدرها هم خاص نیست...اما این چهره همیشه اخم آلود شرقی...با آن شکستگی نا محسوس روی پیشانیش...با آن نگاه همواره بی خیالش...با چشمهایی که هرگز نتوانستم رنگشان را تشخیص دهم...با پوست روشنی که آفتاب...مردانه...تیره اش کرده بود...با موهای آشفته و خوش حالتی که فقط نور شدید و مـ ـستقیم قهوه ای بودنشان را برملا می کرد...با آن اسم عجیب و غریب اما دلنشین و دهان پر کنش...با ته لهجه کردی قشنگش...با آن غیرت و تعصب خاص مردم منطقه غرب که دل دخترها را برده بود...با "گیان" گفتن های بلند و سرخوشانه اش در جواب پسرهایی که صدایش می زدند...با حجب و متانتی که در برخورد با دخترهای دانشگاه نشان می داد...و با مرام و معرفتی که بین بچه ها زبانزد شده بود...و با داستان زندگی اش که بی شباهت به افسانه ها نبود...و با اینهمه دور از دسترس بودنش حتی میان پسرها...برای من...برای شاداب اسطوره ندیده..نماد خدایان رومی بود...!

-خانوم نیایش؟متوجه عرایضم شدین؟

پلک زدم...

-بله...حله...!
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: ملکه برفی ، nika_beny ، reihoon ، tahvildar ، sahar* ، saziii4
#5
دیاکو

عجب دختر خنگی...چطور می توانستم با این موجود دست و پا چلفتی و گیج کار کنم؟اصلا می شد به او اعتماد کرد؟ عین وزغی که تازه از خواب بیدار شده فقط بر و بر به سرتاپایم نگاه کرد و به زور گفت "حله"...اوف...اگر قول نداده بودم...محال بود زیر بارش بروم....!

موبایلم را از جیبم درآوردم و برای چندمین بار شماره "دانیار" را گرفتم.یک بوق...دو بوق...سه بوق...نخیر..انگار نه انگار...!
کلافه از بیخیالی همیشگی این پسر پایم را بر زمین کوبیدم و اه بلندی گفتم.

-چیه باز اعصاب نداری؟

نگاهی به شهاب کردم و زیرلب گفتم.

-دوباره این پسره پیداش نیست.نمی دونم هرچند وقت یه بار کدوم گوری غیبش می زنه.

شهاب خندید...بلند...بی قید...

-تو هنوزم نگران دانیار می شی؟آخه کی می خوای قبول کنی که اون دیگه یه بچه ده ساله نیست؟ بیست و هشت-نه سالشه...بعدشم اونکه کارش مثه من و تو نیست...سد سازه...هیچ سدی رو هم وسط شهر نمی سازن...همشون تو کوه و کمـ ـرن...مناطق صعب العبور....جاهایی که آنتن نمی ده...یا جواب دادن سخته...اینقدر مته به خشخاش نذار عزیز من.

گوشی را میان انگشتانم فشردم.می توانستم نگرانش نباشم؟او با آن نگاه یخزده و پوزخند همیشگی روی لبـ ـانش...او با آن سیـ ـگارهایی که لحظه ای فضای میان دو انگشتش را خالی نمی گذاشتند...او با آن دخترهای معلوم الحالی که بیش از دو ساعت میهمانش نبودند...! نه حتی دوساعت و یک دقیقه...نه حتی دو ساعت و یک ثانیه...!

دست شهاب روی شانه ام نشست.

-دانیار با تو فرق داره.چاره ای نداری جز اینکه به تفاوتاتون احترام بذاری.وگرنه همین ماهی دو سه روز با اون بودن رو هم از دست می دی.

حق با شهاب بود...دانیار دل این را داشت که به راحتی از زندگیش حذفم کند...

نفس عمیقی کشیدم و راست نشستم و نگاهم را توی محوطه سرسبز دانشگاه چرخاندم و مثل همیشه چشمهای مشتاق دخترهای زیادی را متوجه خودم دیدم.خنده ام گرفت.سری تکان دادم و در دل گفتم.

-امان از این دختربچه های احساساتی و خیالاتی...!
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: ملکه برفی ، reihoon ، tahvildar ، sahar* ، saziii4


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان شاه پری حجله | رویا سیناپور NiYa.YeSH 39 798 ۰۱-۰۳-۹۷، ۰۹:۴۷ ب.ظ
آخرین ارسال: NiYa.YeSH
  رمان تمنای دل |حمیرا رضاییان taranomi 80 1,064 ۳۰-۰۲-۹۷، ۰۶:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان پريا | فهيمه رحيمي taranomi 85 1,246 ۲۲-۰۲-۹۷، ۰۱:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان سرمه | ناهيد سليمانخاني (منتظري) taranomi 162 2,997 ۱۸-۰۲-۹۷، ۱۱:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان نیلوفر ا زینت حسنی ( باخدا) taranomi 75 784 ۱۶-۰۲-۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان در دایره ی قسمت | نیلوفر لاری taranomi 94 2,053 ۱۳-۰۲-۹۷، ۰۱:۱۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان وقتی آسمان گریست | زهرا رحمانپور taranomi 148 2,084 ۰۶-۰۲-۹۷، ۰۲:۰۳ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان شقایق | مهدیه عشرتی taranomi 53 654 ۲۸-۰۱-۹۷، ۱۲:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان تولد دوباره یک عشق |عفت قنبری taranomi 93 2,360 ۲۷-۰۱-۹۷، ۱۰:۵۵ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان بازی آخر بانو | بلقیس سلیمانی taranomi 78 913 ۲۶-۰۱-۹۷، ۰۷:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۵-۰۶-۹۶, ۰۷:۱۰ ب.ظ)، sadaf (۱۷-۰۲-۹۷, ۰۲:۴۰ ب.ظ)، mtaghizade73 (۱۵-۰۷-۹۴, ۰۵:۲۴ ق.ظ)، ice Girl (۱۲-۰۸-۹۶, ۰۳:۵۲ ب.ظ)، اشک آسمون (۲۸-۰۲-۹۵, ۰۱:۲۴ ب.ظ)، N!rvana (۱۹-۰۵-۹۵, ۰۴:۴۴ ب.ظ)، سمیرا (۰۶-۰۷-۹۶, ۰۲:۱۷ ب.ظ)، ملکه برفی (۰۲-۱۲-۹۶, ۰۳:۳۹ ب.ظ)، hadis hpf (۰۲-۱۲-۹۵, ۰۷:۱۶ ب.ظ)، Katayoon (۲۶-۰۳-۹۵, ۰۸:۳۶ ب.ظ)، خانوم معلم (۲۴-۰۲-۹۵, ۱۱:۴۷ ق.ظ)، Ar.chly (۳۰-۰۴-۹۵, ۰۹:۴۶ ب.ظ)، راحله (۰۳-۰۵-۹۴, ۰۵:۴۷ ب.ظ)، fatemeh80 (۱۱-۰۴-۹۴, ۱۰:۴۳ ب.ظ)، • Niha • (۰۳-۰۶-۹۵, ۰۷:۰۳ ب.ظ)، شمیم (۱۴-۰۴-۹۴, ۰۱:۳۱ ق.ظ)، tehrani (۰۳-۰۱-۹۶, ۰۲:۰۲ ق.ظ)، elham zelzele (۳۰-۰۹-۹۴, ۰۵:۳۰ ب.ظ)، تسنیم 40 (۲۴-۰۶-۹۴, ۰۳:۴۷ ق.ظ)، parbaneh (۲۷-۰۵-۹۴, ۰۱:۲۵ ق.ظ)، Nasi (۲۷-۱۰-۹۴, ۱۱:۲۷ ب.ظ)، kiana-joon (۲۴-۰۸-۹۴, ۰۶:۰۲ ب.ظ)، فقط خدا (۱۳-۰۸-۹۴, ۰۴:۴۷ ب.ظ)، gholamali (۲۱-۰۶-۹۴, ۰۳:۱۴ ب.ظ)، Death (۰۵-۰۳-۹۵, ۰۱:۵۷ ب.ظ)، pardis kHANOOM (۲۴-۰۴-۹۴, ۰۴:۲۹ ب.ظ)، ناازي (۲۱-۰۶-۹۴, ۰۳:۰۷ ب.ظ)، گل مریم (۱۹-۰۲-۹۵, ۰۱:۲۳ ق.ظ)، 2fan2314 (۱۰-۰۴-۹۵, ۰۴:۱۱ ب.ظ)، Benitatajalli (۲۵-۰۳-۹۵, ۱۱:۲۹ ب.ظ)، آذرى (۰۱-۰۴-۹۵, ۰۷:۴۴ ق.ظ)، naznaz (۱۶-۰۶-۹۴, ۰۳:۱۵ ق.ظ)، سامیه 22 (۳۱-۰۶-۹۴, ۰۹:۲۱ ق.ظ)، سدنا (۲۶-۰۳-۹۵, ۰۸:۴۶ ب.ظ)، fatemeh . R (۱۶-۱۰-۹۴, ۰۵:۰۰ ب.ظ)، فهیم (۳۱-۰۳-۹۵, ۰۳:۵۲ ق.ظ)، farydeh.. (۰۱-۰۸-۹۴, ۱۲:۰۹ ق.ظ)، طغیان (۰۶-۰۹-۹۴, ۱۰:۴۵ ق.ظ)، پیتون (۲۲-۰۹-۹۴, ۱۱:۱۰ ب.ظ)، امیراحسان (۲۲-۰۶-۹۵, ۱۱:۰۶ ب.ظ)، 64shar (۰۲-۰۳-۹۵, ۰۵:۲۸ ب.ظ)، نام کاربریmehri (۱۴-۰۵-۹۵, ۱۲:۵۴ ب.ظ)، yamoor (۱۴-۰۲-۹۵, ۰۸:۴۸ ق.ظ)، مرادی (۰۸-۰۴-۹۵, ۰۸:۴۳ ب.ظ)، گلپرک (۰۲-۱۰-۹۴, ۰۹:۴۱ ق.ظ)، بى پروا (۳۱-۰۴-۹۵, ۰۵:۰۳ ب.ظ)، لیلا ۷۱ (۰۳-۰۹-۹۴, ۰۹:۴۱ ب.ظ)، candy (۱۹-۰۲-۹۵, ۱۰:۵۱ ب.ظ)، پروانه دولتی (۱۷-۰۸-۹۵, ۰۳:۴۳ ب.ظ)، Hadadian (۲۵-۰۴-۹۵, ۰۱:۱۴ ق.ظ)، zahrarahmati71 (۰۶-۰۵-۹۵, ۰۹:۱۸ ب.ظ)، elit (۲۱-۰۹-۹۴, ۰۴:۱۱ ق.ظ)، رستگار (۱۱-۰۹-۹۴, ۰۹:۴۶ ب.ظ)، Nay46 (۱۰-۰۸-۹۵, ۱۱:۱۸ ب.ظ)، sahar* (۱۶-۰۹-۹۴, ۰۶:۲۷ ب.ظ)، baharh (۳۱-۰۲-۹۵, ۰۱:۲۸ ب.ظ)، mermaid (۰۹-۱۰-۹۴, ۱۱:۴۴ ب.ظ)، bahar11 (۰۱-۱۰-۹۴, ۱۱:۵۹ ق.ظ)، خورشید (۲۱-۰۴-۹۵, ۰۸:۳۱ ق.ظ)، hanane (۱۸-۰۳-۹۵, ۰۵:۵۸ ق.ظ)، lamborgini (۱۶-۱۰-۹۴, ۰۳:۲۷ ب.ظ)، marmala (۲۴-۱۱-۹۶, ۱۰:۴۹ ب.ظ)، میثاق (۲۹-۰۲-۹۵, ۱۲:۱۶ ق.ظ)، برف سیاه (۱۵-۰۲-۹۶, ۱۲:۰۲ ق.ظ)، پیگیر (۲۹-۰۲-۹۷, ۰۲:۰۲ ب.ظ)، "MaLaKe"N" (۰۴-۰۷-۹۵, ۰۲:۴۱ ق.ظ)، n_akbari (۲۵-۰۲-۹۵, ۱۲:۴۳ ق.ظ)، Miranda (۱۹-۰۳-۹۵, ۰۸:۵۷ ب.ظ)، fereshteh4n (۳۰-۰۲-۹۵, ۱۱:۳۲ ق.ظ)، samaA (۰۱-۰۳-۹۵, ۰۱:۰۹ ب.ظ)، Kourd74 (۲۷-۱۲-۹۵, ۰۳:۵۵ ب.ظ)، سمانه عسگرپور (۲۸-۰۲-۹۵, ۰۹:۳۸ ق.ظ)، nazanin310 (۱۴-۰۲-۹۵, ۰۱:۴۷ ق.ظ)، عسل6 (۰۲-۰۶-۹۵, ۰۹:۱۷ ب.ظ)، bahana61 (۱۸-۱۰-۹۶, ۰۴:۲۷ ب.ظ)، مریم74 (۱۰-۰۷-۹۵, ۰۴:۵۵ ب.ظ)، maede78 (۱۵-۰۵-۹۵, ۰۵:۵۴ ب.ظ)، ghazal1372 (۱۵-۰۲-۹۵, ۰۸:۲۳ ب.ظ)، نرگس خانوم (۰۱-۰۳-۹۵, ۰۷:۱۰ ب.ظ)، ariana1365 (۱۶-۰۲-۹۵, ۱۲:۰۷ ق.ظ)، B@H@R* (۲۲-۰۲-۹۵, ۰۶:۲۸ ب.ظ)، خورشيد۶٣ (۱۷-۰۲-۹۵, ۰۶:۴۹ ب.ظ)، parmiss13 (۱۸-۰۲-۹۵, ۱۲:۳۸ ب.ظ)، salma (۲۳-۰۲-۹۵, ۱۲:۵۳ ب.ظ)، خیال تو (۱۷-۰۲-۹۵, ۱۰:۵۸ ق.ظ)، elham_z8503 (۱۵-۰۲-۹۵, ۱۰:۵۵ ق.ظ)، الهه-رحمتی (۱۷-۰۲-۹۵, ۰۳:۵۴ ب.ظ)، noura (۱۶-۰۲-۹۵, ۰۲:۳۷ ب.ظ)، Sh@mim (۱۷-۰۲-۹۵, ۱۲:۴۷ ب.ظ)، زهرا 145 (۰۹-۱۲-۹۵, ۰۲:۰۷ ق.ظ)، دریا76 (۲۵-۰۲-۹۵, ۰۹:۳۲ ق.ظ)، پریا14 (۱۲-۰۴-۹۵, ۰۳:۰۹ ب.ظ)، Hanie..jbr (۳۱-۰۳-۹۵, ۰۱:۵۱ ق.ظ)، Haniie (۲۱-۰۲-۹۵, ۱۲:۰۰ ق.ظ)، رزا رسولی (۲۸-۰۲-۹۵, ۱۰:۳۶ ب.ظ)، mtv26 (۲۶-۰۵-۹۵, ۰۷:۲۶ ب.ظ)، engineer_m (۲۳-۰۲-۹۵, ۱۲:۳۰ ق.ظ)، سحرییی (۱۸-۰۵-۹۵, ۰۵:۲۷ ب.ظ)، golijoon (۳۰-۰۱-۹۶, ۰۷:۰۸ ب.ظ)، baharebarari (۱۹-۰۳-۹۵, ۰۲:۱۴ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان