امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان افسانه سیمرغ | مهسا
#1
دربارهی داستان
افسانهی فراموش شده

داستان مفیدی برای ذهن کنجکاو کودکان و نوجوانانی است که بیشتر تمایل دارند داستانهای تخیلی بخوانند ولی به دلیل کمبود چنین داستانهایی که وطنی باشد آنها نمیتوانند حس ماجراجویی خود را کنترل کنند و به ناچار به داستانهای خارجی که اغلب موضوع آنها در خارج از حیطهی تصور آنها صورت میگیرد و از طرفی داشتن نامهای غیرایرانی در داستانها کودکان و نوجوانان را به طور کامل ارضاع نمیکندو برای اینکه همهی فرزندان ایران بهتر ایران و نامهای ایرانی را بشناسند و کمتر به سراغ بازهای کامپیوتری و داستانهای خارج جذب شوند بر آن شدم که داستانی مطابق با آنچه کودکان و نوجوانان انتظار دارند را به طور کامل در درون یک داستان تخیلی و آموزنده قرار دهم موضوع داستان جنگ میان حق و باطل است که همیشه با پیروزی حق بر باطل داستان به آخر میرسد. در داستان ماجراها و اتفاقاتی وجود دارند که آموزنده و برای ذهن مفید هستند امید است که این داستان شما را راضی گرداند.

قبل از مطالعه داستان
لغات کلیدی قمر بانو= ماه پادشاهان (در داستان نام ملکه ی پردیس است). میتراییسم= (میترا) خدشته ی مهر و محبت آتنا= فرشتهی خرد و دانایی آندریا= (آناهیتا)= فرشته ی موکل بر آبها مدی= دشمنی و خصومت قلیج= شمشیر آرمون= طلا و پول پیش پرداخت آزرمان= همیشه جوان اردوان= نگهبان رمنا= متکبر، زیبا دورداستان نام شاهزادهی آریانک است آتوسا= افسون، حیله (در داستان نام جادوگری به ذات است) بهادر= شجاع (در داستان نام شاهزادهی پردیس است). گرگین= دلیر (در داستان نام شاهزادهی پردیس است). بهنش= دارای منش نیک و دارندهی اندیشهی خوب (در داستان نام شاهزادهی پردیس است) آرشام= بسیار نیرومند= (در داستان نام شاهزادهی آریانک است) کتایون= جهان بانو. زنی که به پادشاهی رسد (در داستان نام پردیس است) برزین= آتش به معنی صحرا (در داستان نام محافظ رعنا و دستیار جادوگر است). آریانک= ایران شرقی= در داستان نام سرزمین است (کشور آریانک) پردیس= بهشت= در داستان نام سرزمین است (کشور پردیس) نانا= مادر بزرگ آریا= نجیبزاده= در داستان نام پیرمردی دانا است. آزاده ساسانی= فقیر دوریکا= کوزه گرشا= پادشاه کوهها= در داستان نام پادشاه آریانک بود= گلشاه
آدینه: جمعه
هرمز: امام روز اول هر ماه شمسی آذرشب= سمندر= نام فرشته موکل آتش که پیوسته در درون آتش است و نمیسوزد. انوشه= بیمرگ شروین= نام ششم شمشی (شهریور) سانیا= سیمرغ آتور= آتش
انگاره= بازگویی سرنوشتها
گروه سنی 12 تا 18 سال
پایان رمانتون رو اینجا اعلام کنین

http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=129070&pid=782078#pid782078
سپاس شده توسط:
#2
مقدمه: « زیر آفتاب طلایی رنگ در میان گندمزار بچهها بازی میکردند. صدای قهقههای کودکانهاشان به آسمان میرسید. زمین چنان جانی به خود گرفته بود که انگار قسمتی از بهشت مینوست. پرندهها آوازخوان از این همه نعمت بیکران که خداوند به آنها اعطا کرده بود شکرگذاری میکردند. دختران جوان از چشمه با دوریکای آب را بر دوششان میآوردند و لبخندی پر از خوشحالی بر لب داشتند مردان در مزارع مشغول کشت بودند و از خود سرود جان سرمیداند. مادران در حال پختن غذا بودند اتا اهالی خانه بعد از کار خستگی به درکنند دختران کوچک هم در حال بافتن گلیمهای کوچک برای خود بودند. همه جا پر از زیبایی بود. همگی در دشتهای حاصلخیز و زیبا که بسیار پهناور بودند زندگی میکردند.» پیرزن در حالی که اشک میریخت ادامه داد: «اما همه چیز به یکباره از هم گسیخت دیگر نه زمین سبزی نه گندمزاری و نه صدای خندهای ...» کتایون بر دستان پیرزن بوسه زد و گفت: «نانای عزیز من دیگر گریه بس است من به همراه برادرانم به تو قول میدهیم که همه چیز را به حالت اول برگردانیم». بهادر ادامه داد: درست است اما آن زمان که ما کودکانی بیش نبودیم و چیزهایی هرچند هرچند کم به یاد داریم. ولی کودکانی که به دنیا میآیند چه آنها هم باید بدانند که دنیا چه جای زیباییای ما بوده است. بهمنش هم اضافه کرد: ما برای نجات سرزمینمان حاضریم جانمان را هم فدا کنیم فقط باید بدانیم که از کجا شروع کنیم. نانا: قبول، امروز من هم چیز را برای شما انگاره میکنم و حقایق را برای شما برملا میسازم حدود 10 سال پیش مردی به نام برزین از بلاد دور به سرزمین ما آمدو از خود لیاقت زیادی نشان داد به مردم کمکهای بسیاری میکرد و آنقدر به مردم لطف و مهربانی کرد .تا اعتماد همه منجمله پدرتان «پادشاه را هم جلب کرد روزی شاه برای قدردانی از زحمات برزین او را به قصر دعوت کرد. من تا آن روز او را ندیده بودم و فقط تعریفاش به گوشم رسیده بود. برزین دعوت شاه را قبول کرد و به قصر آمد، ای کاش پادشاه هرگز او را دعوت نمیکرد. گرگین با عجله پرسید چرا اینگونه میگویید. نانا آهی سنگین از ته دل کشید و ادامه داد. روزی که او به قصر آمدروز آدینه آسمان مهر بود. بهادر پرسید: روز آسمان مهر یعنی چه؟ - نانا: روز آسمان یعنی روز جمعه بیست و هفتم مهرماه در آن زمانها هر روز را به یک اسم داشتیم ولی حالا حتی نمیدانیم چه روزی است، بگذریم، وقتی برزین به قصر آمد همهی ما آنجا حضور داشتیم شما هم کودک بودید و در باغ مشغول بازی کردن. من به خوبی چشمان شیطانی آن مرد را بیاد دارم او خود شیطان بود. نمیدانستم چرا آنقدر از او بدم میآمد. او مردی با لباسها و سرو ریخت مناسب بود. از همان اول که او را دیدم احساسدلشور داتشم در همان مهمانی اول برزین رضایت پادشاه نسبت به خود را جلب کرد. چند روزی گذشت، مشاور شاه به طور بسیار مشکوکی آن مکان را ترک کرده بود و فقط یک نام از خود به جای گذاشته بود که در آن نوشته شده بود من این دیار را برای همیشه ترک میکنم زیرا دیگر توانایی این مسئولیت سنگین را در خود نمیبینم و هرگز خبری از او نشد، همان روز پادشاه به محض خواندن نامه دستورداد که برزین را به قصربیاید پادشاه در طی یک تصمیم عجولانه برزین را مشاور و وزیراعظم خود ساخت. برزین هم از اون نقشاش همین بود. بسرعت قبول کرد.از آن روز ابرهای تیره و تار در اسمان سرزمین عدالت پدیدار گشت پادشاه برای هر کاری فقط با برزین مشورت میکرد و بس، ملکه از این بابت بسیار خشمگین شده بود. آن روزها بسیار سخت سپری میشود دیگر سرزمین به همان شادی قبل خود نبود هر روز مانند فصل خزان سرزمینان غلطانگیزتر و دلگیرتر میشد، روزی برزین یک زن بسیار زیبا را با خود به قصر آورد.اویک ساحره به نام رعنا بود. زنی بسیار زیرک و باهوش، بعد از آمدن این زن هم که دیگر رابطهی بین ملکه و شاه بیشتر از پیش شکرآب شد و از طرفی خبر خرابی اوضاع مملکت بیشتر به گوشا میرسید. در طی جلساتی که شاه با آن دو ملعون (برزین و رعنا) گذاشته بود، شاه را برای جنگیدن با بلا درگیر تحریک میکردند تا اینکه شاه پذیرفت و خودش هم به همراه لشکرش عازم جنگ با همسایگان مرزی شد/ بهادر با حالت تایید سرش را تکان دادو گفت: بله درست است من آن زمان را به یاد دارم که پدر سخت آشفته بود و دیگر همان پدر سابق نبود اکثر اوقات وقت خود را به بطالت، گوشهگیری و عیش و عشرت می پرداخت برایم باورکردنی نبود پدری که همیشه با همه مهربان و خوشاخلاق بود اینگونه شده بود او همیشه با من در دشت شمشیر بازی میکرد و به من و کتایون اسبسواری میآموخت اما مدتی بود که دیگر با ما حتی سخن هم نمیگفت. کتایون با حالت اندوهگین گفت: بینوا مادر مهربانم از وقتی که پدر به همراه قشون به جنگ رفت ما در هر شب تا صبح بیدار میماند و برای پدر دعا میکرد و صبحها هم تا غروب در کنار پنجره منتظر بود تا پدر برگردد. نانا ادامه داد :روزها از پس هم میگذشت تا اینکه یک روز برزین با اسبی تیزپا آمد. و در مقابل قصر بانو زانو زدو گفت که شاه به دست دشمنان کشته شده است، مادرتان تا این خبر را شنید و به علت اینکه مدت طویلی بسیار ضعیف شده بود و از لحاظ روحی وضعیت خوبی نداشت از حال رفت شب هنگام حال او بسیار بدتر شد رعنا را بر بالن ملکه آوردند. وردی خواند و معجونی به دهانی قصر بانو ریخت و آنجا را ترک کرد. دست قصر بانو را گرفتم میخواستم کنار قصر بانو بنشینم و تا زمانی که حالش بهبود یابد در کنارش باشم که چشمم به جعبه رمالی آن ساحره که روی صندلی جا مانده بود خورد برداشتم ببرم به او دهم که صدای قهقههای آن دو ملعون (رعنا و برزین) به گوشم رسید در پشت در ایستادم شنیدم که برزین میگفت دیگر کار قهربانو تمام است. برزین گفت: حال که همشده و ملکه را از بین بردیم پس وقتش رسیده است. رعنا با تندی جواب داد: هنوز زود است. آخر چرا ؟ چون هنوز آن پیرزن و بچهها زنده هستند. از دست آن پیرزن و چند کودک که کاری برنمیآید حال که نقشهی ما عملی شده است. باید کلک آن پیرزن و بچهها را نیز بکنیم امشب شب درازی در پیش داریم. بله، هرچه که شما بگویید انجام میدهم.پس حتماً تا صبح همه به نفع شما میگردد. و شما ملکه این سرزمین هم میشوید. ولی من هنوز قسمتی از قدرت را دراختیار ندارم. منظورتان چیست؟ ما مخالفانی همچون میتراسیم، آناهیتا (آندریا) و آتنا داریم که در کمین ما هستند ولی تا وقتی جعبه در کنار من است خیالم راحت است. چند لحظه سکوت کرد و بعد فریاد سرداد که ای وای جعبهام کجاست/ گرگین غضبناک پرسید منظورشان از این اسامی چه بود؟ نانا به چشمان سیاهرنگ بهادر نگاه کرد و گفت: تو از همان کودکی همین طور بیطاقت بودی صبر داشته باش پسر شجاع من، و بعد بلند شد رفت از صندوقچه آن جعبه قهوهای 5 ضلعی که در روی درش اشکال عجیبی هندیی کشیده شده بود و با سنگهای رنگی بسیار براقی زیبایی تزئین کرده بودند را به نزد آن 4 برادر و خواهد آوردند. بهمنش گفت حتماً این جعبه برای رعنا است.
پایان رمانتون رو اینجا اعلام کنین

http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=129070&pid=782078#pid782078
سپاس شده توسط:
#3
«جعبه» نانا: درست است بله همان است، من دیگر حرفهایشان را نشیندم و به سرعت آمدم بر بالین قمربانو ولی او در جایش نبود. هرچه اتاق را گشتم او را نیافتم. صدای پاها ی آن جادوگر آمد با عجله سما را به بیرون از کاخ به درون کالسکه بردم آن جادوگر همه جا را زیرورو میکرد و من به سرعت از در پشتی قصر با اسب تاختم و از آنجا گریختم و تا امروز خبری از قمربانو به دست نیاوردهام البته تا آنجا که شنیدهام او در قصر هم نبوده است. کتایون هراسان ونالان به میان سخنان نانا آمد و گفت شاید هم مادرمان را سربه نیست کردهاند ولی این درست نبود که شما اکنون این واقعیت را بازگو میکنید چرا هروقت از شما میپرسیدم که مادرمان کجاست؟ به ما میگفتید او مرده است و اشک هایش جاری شد. نانا غمگین گفت: میخواستید چه بگوییم من خودم هم نمیدانم سر قمربانو چه بلایی آمده است. میخواستید در برابر کاتاهای شما چه بگویم؟
کتایون اخمهایش را در هم کشید و گفت: من که از همه بزرگتر بودهام باید به من میگفتید. گرگین گفت: این سخنان بیفایده را به آخر برسانید. حالا وقت انتقام گرفتن از آن جادوگر است وقت آن است که به کمک و همفکری چارهای بیاندیشیم، چارهای بیاندیشیم که سرزمینمان پردیس در دست اژدران دیوصفت و جادوگری بیرحم اسیر است باید دست چپش را از شدت خشم مشت کرد وفشردوادامه دادباید به آنها بتازیم و همهی آنها را در هم کشیم.
بهمنش گفت: البته شما درست میگویید ولی یادمان نرود که باید درپی مادر نیز باشیم شاید او زنده باشد و آن جادوگر او را اسیر کرده باشد وبه سمت نانا برگشت : نانا آیا تا به حال در جعبه را باز نمودهای؟
نانا: خیر من هر کاری کردهام بازش کنم نتوانستم مثل اینکه جعبه هیچ دری ندارد، گرگین : بگذارید من امتحانش کنم. بهادربا صدایی که به سختی شنیده میشید : تو هم نمیتوانی این جعبه رمز دارد و به نظر من آن نقش و نگاری که روی جعبه است مربوط است به صورت فلکی میباشد و فهمیدن آن کار آسانی نیست.
من شخصی را میشناسم که در آبادی بالا زندگی میکند و در ستارهشناسی و کیمیاگری تبحره خاصی دارد فکر میکنم که بتواند این جعبه را باز کند.
بسیار خب اورا به اینجا میآوریم تا تواناییش را ببینیم.
نزدیک غروب بود بهمنش به دنبال آریا رفت و بعد از غروب رسیدند. پیرمرد جعبه را زیرورو کرد و به سرعت تشخیص داد که آن جعبه چیست؟ چشمانش از تعجب گرد شدوعرق پیشانیش را با دستمالی که دوره گردن ش بود پاک کرد و پرسید . این سحر را از کجا آوردهاید؟ فکر میکنم این جعبه برای ساحرهایی یا جادوگری زبردست باشد.
کتایون هیجان زده: آری از کجا فهمیدهای؟
پیرمرد: روی این جعبه صورتهای فلکی خاصی کشیده شده است ولی در بعضی نقاط آن اشتباه است البته اگر از نظر ساحرهها بنگریم اشتباه است. ولی در واقع درست است زیرا آنها بعضی از اشکال را برعکس و تعویض میکشند ولی در این جعبه اینگونه نیست. همه با تعجب به یکدیگر نگریستند و بهادر گفت : ما را ببخشید ولی از سخنان شما هیچ دستگیرمان نشد. اگر میشود بیشتر توضیح دهید. پیرمرد لبخندی زد و گفت: منظورم این است که اگر کسی این جعبه را ساخته است فردی ماهر است توانسته بدونه اینکه ساحره بفهمد نقشههای روی جعبه را عوض کند.
گرگین گفت: حالا پیچیدهتر هم شد اصلاً آن صورت فلکی مگر به چه دردی میخورد؟ پیرمرد پاسخ داد: این صورتهای فلکی هر کدام معنای خاصی دارند وقتی آنها را با سحرو جادوهم ترکیب کنند معنای آنها عوض میشوند ولی سازنده ی این جعبه گویا نمیخواسته که آن جادوگر به هدفش برسد. یعنی وقتی جادوگری به درون این جعبه چیز مهم و حیاتی بگذارد دیگر نمیتواند براحتی از آن استفاده کند زیرا به راحتی رمز این صندوقچه عوض میشود. و او قادر به باز کردن مجدد او نمیگردد.
ولی بعضی از این نشانیها روی این جعبه است که نشان میدهد که این جعبه را در شرق یعنی آریاتک ساختهاند! زیرا در زیر این جعبه مختصات غالب در مکان و نقاط جغرافیایی خاصی تعبیر گردیده است.
پایان رمانتون رو اینجا اعلام کنین

http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=129070&pid=782078#pid782078
سپاس شده توسط:
#4
اتحاد
بعد از شنیدن این سخنان آن چهار برادر و خواهر تصمیم گرفتند که به آریانک بروند و از آهنگر سازندهای جعبه را بیابد آفتاب نزده وسایلشان را جمع کردند و سوار بر اسبانشان شد و از نانا به گرمی خداحافظی کردند و به راه افتادند. هر روز تا نزدیک غروب حرکت میکردند و شبها استراحت میکردند هر شب نوبتی هر کدام کشیک میدادند چندین روز در سفر بودند و دیگر هیچ آب و آذوقهای برایشان نمانده بود و خستگی راه در تنشان سنگینی میکرد و دیگر رمق راه رفتن نداشتند روشنی مشعلهایی از دور دیده میشد. فهمیدند که آن نزدیک آبادانی وجود دارد خود را به سختی به دروازه شهر رساندند وارد که شدند با صحنههای بسیار عجیبی در آن آبادی روبرو گشتند. همه جا گرد و غبار بود و بعضی از خانهها در حال سوختن بودند. گرگین با حالت خسته گفت: بهتر است این شهر را ترک کنیم. کتایون! به کجا برویم ما خیلی خسته هستیم توان ادامه دادن نداریم دوروز هم هست که چیزی نخوردهایم.
بهادر: حق با شماست ولی فراموش نکنید که شما برای چه به این سفر آمدهاید.
گرگین: حالا چه کاری انجام بدهیم?
بهمنش= همان کاری که از اول قرار بود انجام دهیم. باید به این مردم کمک کنیم.
کتایون: ما خود تاب راه رفتن نداریم. چگونه میخواهیم به این مردم کم کنیم. اصلاً در این شهر اگر مردمی باشد! من هیچ کس را نمیبینم.
بهادر: ما نمیتوانیم بدون آب و غذا راهمان را ادامه بدهیم. ولی اول باید ببینیم در این شهر چه خبر است. همگی از اسبانشان پیاده شدند مشغول صحبت کردن بودند که مردی با جثهای عظیم سوار بر اسبی درشت هیکل سیاه رنگ به آنها نزدیک ، همهی آنها کمی ترسیده بودند. مرد با اخم و تک تک آنها را برانداز کرد و بعد با صدای کلفت و خشن پرسید شما کیستید؟ ودر اینجا چه میکنید؟ بهمنش با نرمی پاسخ داد: ما چند تن رهگذریم از مقابل این آبادی عبور میکردیم. برای رفع خستگی و تشنگی و همچنین برای فراهم کردن مایحتاج سفرمان تصمیم گرفتیم وارد این آبادی بشویم. از اسب پیاده شد و چند قدمی به آنها نزدیک گشت و بعد ادامه داد که من آرشام آهنگر میباشم شما گفتید که رهگذر میباشید میتوانید امشب را در خانهی کوچک من میهمان باشید و استراحت کنید و بهمنش رو به خواهر و بردارهایش کرد و گفت فکر میکنم همگی موافق باشید که شب را استراحت کنیم و فردا سفرمان را ادامه دهیم.
همگی گفتههای او را تأیید کردند و پشت سر آرشام به راه افتادند . در راه نظارهگر ویرانی شهر بودند. علت این ویرانیها و خشونتها را جویا شدند.
آرشام پاسخ داد: وقتی به خانه رسیدیم به شما میگوییم. کتایون احساس دلشوره داشت و احساسش را با بهادر در میان گذاشت. بهادر هم از شندیدن این سخنان تعجب کردو گفت من هم همین حس را دارم و از توقف بازایستادند. بهادر با صدای بلند گفت: لطفاً همین حالا جواب ما را بده اصلاً چرا ما را که نمیشناسی به منزل خود میبری در این شهر چه خبر است؟
همگی از ادامهی راه بازایستادند . آرشام اخمهایش را درهم کشید و با همان تن صدای قلبی پاسخ داد: اگر نمیخواهید نیایید من به شما اصرار نکردم و هنوز هرچند کم، جوانمردانی وجود دارند که اجازه نمیدهند افکار پلید و شومی وارد ذهن و قلبشان به شود.
بهمنش گفت: از دست ما دلخور نشو ولی به ما حق بدهید که اینگونه رفتار کنیم زیرا در این شهر غریبیم و هیچ کس را نمیشناسیم. چرا در این شهر این همه ویرانی و بیعدالتی بیداد میکند؟
آرشام: اگر واقعاً میخواهید بدانید باید به یک مکان امن برویم تا به شما بگویم.
بهادر:ای بردار من به تو اکنون اعتماد دارم بهتر است به خانهی شما برویم زیرا ما هیچ کجا از این شهر را نمیشناسیم. همگی به خانه آرشام رفتند. او با مقداری شیر و نان از آنها پذیرایی کرد و با شرمساری گفت: ببخشید چون من در خانه به جز اینها چیز دیگر ندارم .
بهمنش : همینها هم کافی است
بعد از خوردن غذا آرشام ماجرا را برای آنها تعریف کرد.
«سالها پیش زمانی که من نوجوان بودم در سرزمین آریانک زندگی میکردم و در کنار کسی که من را بزرگ کرده بود. فوت و فن آهنگری آموختم پیش استادم آبیتن آهنگری بود او مردی بسیار توانا بود و از طرفی آهنگر مخصوص پادشاه بود. حتماً میدانید که گرشا پادشاه اریانک بود. آن روزها در سرزمینمان همگی به خوبی روزگار را سپری میکردیم ، گرشا دختری به اسم رعنا داشت او بسیار فتانه و دلفریب بود. به دلیل اینکه آبتین زیاد در قصر رفت و آمد میکرد عاشق و والهی رعنا گشته بود. رعنا به این موضوع پی برده بود،روزی از طرف او (رعنا) چند مأمور به آهنگری آمدند آبتین تا فهمید که از طرف رعنا آمدهاند به سرعت حاضر شد و با آنها رفت. چند ساعت بعد آبتین با کیسهای برگشت از او دربارهی کیسه جویا شدم حرفی نزد و فقط گفت باید به مسافرت برود و آهنگری را برای مدتی به من سپرد فردا صبح عازم سفر شد و سه روزی گذشت هر روز بیشتر از قبل کنجکاوتر میشدم کیسه را باز کنم دیگر شبها هم خوابم نمیبرد و یک لحظه از فکر اتفاقات اخیری که افتاده بود نمیتوانستم بیرون بیایم. آن شب تصمیم را گرفتم صبح که شد بروم و آن کیسه را باز کنم و ببینم داخلش چیست؟ صبح به آهنگری رفتم ولی دیدم دکان باز است،شصتم خبردار شد که آبتین برگشته است به داخل رفتم. آبتین را دیدم که سخت مشغول کار بود از او پرسیدم که به کجا رفته بودی. گفت: برای پیدا کردن نوعی فلز سخت به کوههای شمالی رفته بوده است، گفتم برای چه کاری؟ جوابم را نداد .چشمش به کیسه باز روی میز افتاد و خشمناک پرسید: تو کیسه را باز کردهای گفتم نه ولی راستش امروز میخواستم درون کیسه را ببینم. تبسمی بر لبانش ظاهر گشت و گفت: درون آن کیسه آرمون است . گفتم: آن را چه کسی به تو داده است. گفت:این به تو مربوط نمیشود شخصی از من خواسته است که برایش جعبهای فلزی کیمیا بسازم میخواهم در روی آن نقش و نگارهی زیبا پیاده کنم. من هم مشغول شدم و به کمک هم در طی یک ماه سخت تلاش کردیم و بالاخره جعبه فلزی که بسیار سبک و زیبا بود را ساختیم البته در روی جعبه را با استفاده از نقشهها و سنگهایی که خود صاحب جعبه داده بود تزئیین کردیم جعبه بسیار عجیبی بود. قرار بود آن جعبه را خود آبتین به دست صاحبش برساند. بعد از اتمام کار آبتین مقداری زیادی آرمون را درون گیسه ریخت و آن را به من داد و گفت باید هرچه زودتر آن شهر را ترک کنم. علت را جویا شدم . گفت: این برای خودت بهتر است. خودت به زودی میفهمی سوار بر اسب شد و رفت من که نمیتوانستم جلوی حس کنجکاوی خود را بگیرم. پنهانی او را تا به جنگل تعقیب کردم از پشت درختان کهن سال سرو دیدم که شخصی با شنلی بلند بر تن وکه کلاهاش را بر سرش انداخته بود با اسب به سمت آبتین نزدیک شد. وقتی به او رسید از اسب پایین آمد و کلاهش را از سرش برداشت او همان کیاندخت گرشا، رعنا بود . آبتین جعبه را از پشت اسب برداشت و آن را به رعنا داد. برقی که از دیدن جعبه در چشمان رعنا بود را میتوانستم ببینم. رعنا به محض گرفتن جعبه گردن بندی از گردن ش درآورد و آن را به داخل جعبه گذاشت و به سرعت سوار اسب شد. سر اسب را کج کرد که برود آبتین جلوی او را گرفت و گفت مگر قرار نبود با هم برویم؟! مگر قرار نبود با من ازدواج کنی! من ماههاست به خاطر تو زحمت میکشم و من والهی تو گشتهام و اینک تو مرا ترک میکنی. رعنا با حالت تمسخرآمیز پاسخ داد: مرا با آهنگر ساسانی چه کار است؟ من کسی خواهم شد که همگی او را فرمانبرداری کنند. و بعد از تو که مزد کارت را گرفتهای من حتی بیشتر هم به تو آرمون پرداخت کردهام. آبتین غضبناک شد و فریاد سرداد که تو با من قرار گذاشتهای و نمیتوانی زیر قرارت بزنی. رعنا که دیگر تحملش از گستاخیهای آبتین تمام شده بود گفت بهتر است سوار اسبت بشوی و از این جا بروی وگرنه ... آبتین به میان سخنان او آمد و گفت وگرنه چه میکنی نکند میخواهی من را به ماکیان تبدیل کنی. آتوسا نگاهی به اطراف انداخت و گفت اگر تو بخواهی بدم نمیآید که برای تفریح هم که شده این کار را بکنم.
آبتین خندید و گفت: میدانستم تو این جعبه را برای جادوی سیاه خودت میخواستی تو به من دروغ گفتی که آن را برای محافظت از اسرار پادشاهی میخواهی، من میدانستم از تو چنین کاری برمیآید کسی که به برادر خودش هم رحم نمیکند دیگر چه توقعی می شود از او داشت.
رعنا با حالتی بهت زده گفت:منظورت از این سخنان گزافه چیست؟
آبتین: تو خود خوب میدانی منظورم چیست. این سخنان گزافه ومهمل نیست به خوبی میدانی که از چه سخن به میان آوردم. تو به برادر کوچکت هم رحم نکردی و او را از بالای دره به پایین پرت کردی اما شانس با تو یار نبود و آن کودک را من نجات دادم. از همان زمان فهمیدم که تو خود شیطان هستی. رعنا با عصبانیت نگاهی به آبتین کرد و گفت پس حتماً هنوز هم با تو زندگی میکند.
آبتین: مرگ بر تو باد که حتی مرگ هم از تو بالاتر است و باید بگویم ننگ بر تو باد که آن همردیف نام تو بهتر است. برادرت روز برای تمام کارهای ناشایستی که برعلیه این سرزمین و پدرت و حتی خودش رواداشتهای انتقام سختی از تو خواهد گرفت. رعنا از اسبش پیاده شد و گفت: مثل اینکه سخنان تو خیلی زمان میگیرد و هوا هم در حال سردترشدن است پس من هم یک آتش کوچک را برپا میکنم تا صحبتهایمان را ادامه دهیم.
همینطور که رعنا مشغول درست کردن آتش بود آبتین هم دربارهی کارهای ناشایستی که آتوسا مخفیانه کرده بود سخن میگفت و اینکه قرار است برادر کوچک رعنا از او انتقام بگیرد ولی آبتین حواسش به نحوی درست کردن آتشی که رعنا برپا میکرد نبود. رعنا به طور عجیبی آتش را به صورت دایرهای شکل درست کرد و بعد در وسط ایستاد آبتین گفت من میدانم که تو جعبه را برای این میخواستی که اسرار نابودی و روزهای سیاه خودت را در درون آن بگذاری. من این جعبه را خودم ساختهام پس میدانم چگونه از آن برعلیه خودت استفاده کنم در همین حال رعنا در وسط آتش وردی خواند و انگشت اشارهاش را به سمت آبتین گرفته بود. آبتین گفت چه میکنی که در یک لحظه چیزی از درون آتش که شبیه انسان بود ولی از جنس آتش،بیرون آمد و به دور آبتین میچرخید. آبتین فریادزنان کمک میخواست ولی من از بیم جانم نتوانستم جلو بروم. صدای رعنا که بلند ورد عجیبی را میخواند و صدای فریادهای آبتین هنوز در گوشم میشنوم، کمتر از چند ثانیه همه چیز به پایان رسید و فقط رعنا در آنجا حضور داشت سوار بر پشت اسبش شد و به سرعت از دیدگانم محو گردید و رفت».
بهمنش گفت: منظور تو از این سخنان چیست؟ یعنی رعنا ساحرهای است که دختر پادشاه است و قدرت آتش را از آن خود گردانیده و او مسبب این اتفاقات در شهر شما است. آرشام سرش را به نشانهی تأیید تکان داد و گفت:آری همین طور است او یکان دخت و تنها وارث سلطنت بود باعث مرگ پدرش پادشاه شده تا خود به سلطنت برسد و از وقتی چنین شده است این سرزمین حتی یک روز هم روی شادی به خود ندیده است. بهادر پرسید: آیا میدانی پسری که آبتین میگفت برادر رعنای ساحره است کیست؟ آرشام پاسخ داد:بلی، آبتین درون کیسهی آرمونی که به من داده بود یک نامه خطاب من نوشته بود و همه چیز را در آن به طور مفصل توضیح داده بود. بهادر بار دیگر پرسید: خب او در نامه چه نوشته بود؟ آرشام: او نوشته است که من پسر پادشاه گرشا هستم و جانشین پدرم در سرزمین ایرانک میباشم و اینکه جانم از طرف خواهرم رعنا در تهدید مرگ است زیرا او در کودکی قصد جانم را کرده و اینک گمان میکند توانسته من را نابود سازد ولی به زودی به اصل ماجرا پی میبرد و میفهمد که من هنوز زنده هستم و به سراغم میآید و به خاطر این تا امروز چیزی به من نگفته است که مبادا باعث نابودی خودم شوم و خواسته که من مردی توانا و نیرومند شوم که در برابر مشکلات ایستادگی کنم و از خود شکیبایی پیشه کنم و او در نامه نوشته که چگونه میتوانم جعبه را باز کنم. گرگین گفت: با این تفاصیل پس تو نیز شاهزادهای آریانک هستی و برادر آن جادوگر دیوصفت هستی آرشام: بله، درست است. کتایون گفت: پس چرا تا به حال اقدامی نکردهای و همیشه سکوت اختیار کردهای آیا این کار تو اشتباه نیست؟ آرشام: او سالهاست که درگیر در این سرزمین نیست فقط هراز گاهی به این سرزمین میآید و مالیاتها را جمع میکند و عدهای بیگناه را از لب تیغ میگذراند فقط به دلیل اینکه پول کافی ندارند و بعد به یک سرزمین دیگر میرود به همین علت است که من دست نگه داشتهام زیرا میخواهم در موقع مناسب کارش را تمام کنم. بهمنش گفت: در نامه چیزی درباره نحوی باز کردن جعبه گفتی میشود. بگویی راه بازکردنش چیست؟ آرشام: چرا میخواهید بدانید؟ اکنون نوبت شما، از خودتان بگویید مبدأ و مقصدتان کجاست؟ بهادر گفت: ما از آبادیی در سرزمین جنوبی آمدهایم و قرار بود به آریانک برویم؟ آرشام: «قرار بود» منظورتان چیست یعنی حالا دیگر به آنجا نمیروید؟ شما حتماً برای هدف محکمی پا به این سفر گذاشتهاید حالا چرا دیگر به مقصدتان نمی روید . اصلاً شما چه کسانی هستید؟ بار دیگر بهادر پاسخ داد ما شاهزادگان پردیس هستیم سالهاست که از سرزمینمان تردد شدهایم و فقط مقصد اصلی خواهر تو رعنا می باشد. او کسی است که باعث مرگ پدرمان شده و مادرمان را هم سربهنیست کرده است. ما سالهاست که از مادرمان بیخبری به سرمیبریم و از همه مهمتر مملکت ما را تصاحب کرده است و مردمان را اسیر خود گردانیده، ما سه برادر و یک خواهی هستیم، بزرگترینمان کتایون است که اتفاقاً امروز تولد نوزدهسالگی اوست و کوچکترین برادرمان گرگین است البته با این که او 15 سال دارد ولی از همهی ما درشت هیکلترست و بزرگتر دیده میشود. همگی خندیدند و به تولد کتایون را تبریک گفتند. بهادر ادامه داد: ما میخواهیم آن ابلیس و همدستش برزین را به سزای اعمالشان برسانیم و تو هم همانند ما قربانی خواستههای بیرحمانهی آن ساحره قرار گرفتهای پس با ما متحد شد تا آن را نابود کنیم. آرشام اظهار کرد که « برزین» من این نام را میشناسم ولی به یاد ندارم که او کیست گویا او را قبلاً ملاقات کردهام، کمی مکث کرد و بعد ادامه داد شما هنوز نگفتید که برای چه منظوری دربارهی آن جعبه از من پرسوجو میکردید؟ بهمنش گفت: زیرا اینک جعبه نزدماست. رو به کتایون کرد و گفت : جعبه را بده. کتایون از درون کیسه جعبه را بیرون آورد و آن را به بهمنش داد / آرشام به محض دیدن جعبه ان را شناخت و هیجانزده گفت این همان جعبه است، آن را چگونه بدست آوردید؟ گرگین پاسخ داد: برحسب یک اتفاق به دست ما افتاده است، تو گفتی میدانی آن جعبه را چگونه بگشایی خب به ما نیز بگو؟ آرشام گفت: آبتین در نامهای که برایم نوشته بود به نحوی باز کردنش اشاره کرده است همچنین نوشته آن در جعبه بدون دانستن سحری که بر روی او خوانده شده گشوده نمیشود ولی با این حال من به شما میگویم که چگونه این کار را بکنید. اول باید سنگهایی که روی جعبه است را به ترتیب اشکال ماههای فلکی بچیند. یعنی هر سنگ برای یک ماه به خصوص و یک صورت فلکی خاصی است باید آنها بچینید و بعد ماهها را از ماه شروین حساب کنید و بر پایه آن ماههای دیگر را حساب کنید و بعد سحرش را بخوانید تا باز شود. گرگین اخمهایش را درهم کشید و گفت: حال مشکل بزرگتر هم شد، اینک سحرش را از کجا بیابیم؟ آرشام: اما من هنوز ادامهاش نگفتهام . صبر داشته باش. آبتین در نامه گفته است که اگر سحر را نیافتی به کوه البرز برو و آنجا سانیا و آتنای حکیم را ملاقات بکن حتماً آنها کمک میکنند. گرگین گفت:سانیا و آتنا حکیم چه کسانی میباشند؟ کتایون پاسخ داد: سانیا همان سیمرغ است . من در کودکی او را دیدهام. بهمنش هم ادامه داد. آری آن زمان بسیار کودک بودم و برای گردش به کوههای البرز رفته بودیم. در آنجا بال سیمرغ زخمی شده بود و مادر او را صدا میکرد. به یاد داری بهادر که سیمرغ چه بالهای زیبایی داشت . بهادر: لبخند زد و گفت : آری،یک بار هم بر پشتش سوار شدیم و در آسمان به پرواز درآمدیم. همگی غرق در خاطرات خوش گذشته بودند که ارشام گفت: حال که هدف همهی ما نابود کردن آن ساحره می باشد من با شما متحد میشوم و با شما عهد دوستی و برادری میبندم بهتر است هماکنون حرکت کنیم . کتایون گفت، اکنون که خیلی دیر وقت است نزدیک پگاه است! آرشام پاسخ داد: آری شما درست میگویید ولی نباید کار امروز را به فردا بسپاریم.
پایان رمانتون رو اینجا اعلام کنین

http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=129070&pid=782078#pid782078
سپاس شده توسط:
#5
اتحاد
بعد از شنیدن این سخنان آن چهار برادر و خواهر تصمیم گرفتند که به آریانک بروند و از آهنگر سازندهای جعبه را بیابد آفتاب نزده وسایلشان را جمع کردند و سوار بر اسبانشان شد و از نانا به گرمی خداحافظی کردند و به راه افتادند. هر روز تا نزدیک غروب حرکت میکردند و شبها استراحت میکردند هر شب نوبتی هر کدام کشیک میدادند چندین روز در سفر بودند و دیگر هیچ آب و آذوقهای برایشان نمانده بود و خستگی راه در تنشان سنگینی میکرد و دیگر رمق راه رفتن نداشتند روشنی مشعلهایی از دور دیده میشد. فهمیدند که آن نزدیک آبادانی وجود دارد خود را به سختی به دروازه شهر رساندند وارد که شدند با صحنههای بسیار عجیبی در آن آبادی روبرو گشتند. همه جا گرد و غبار بود و بعضی از خانهها در حال سوختن بودند. گرگین با حالت خسته گفت: بهتر است این شهر را ترک کنیم. کتایون! به کجا برویم ما خیلی خسته هستیم توان ادامه دادن نداریم دوروز هم هست که چیزی نخوردهایم.
بهادر: حق با شماست ولی فراموش نکنید که شما برای چه به این سفر آمدهاید.
گرگین: حالا چه کاری انجام بدهیم?
بهمنش= همان کاری که از اول قرار بود انجام دهیم. باید به این مردم کمک کنیم.
کتایون: ما خود تاب راه رفتن نداریم. چگونه میخواهیم به این مردم کم کنیم. اصلاً در این شهر اگر مردمی باشد! من هیچ کس را نمیبینم.
بهادر: ما نمیتوانیم بدون آب و غذا راهمان را ادامه بدهیم. ولی اول باید ببینیم در این شهر چه خبر است. همگی از اسبانشان پیاده شدند مشغول صحبت کردن بودند که مردی با جثهای عظیم سوار بر اسبی درشت هیکل سیاه رنگ به آنها نزدیک ، همهی آنها کمی ترسیده بودند. مرد با اخم و تک تک آنها را برانداز کرد و بعد با صدای کلفت و خشن پرسید شما کیستید؟ ودر اینجا چه میکنید؟ بهمنش با نرمی پاسخ داد: ما چند تن رهگذریم از مقابل این آبادی عبور میکردیم. برای رفع خستگی و تشنگی و همچنین برای فراهم کردن مایحتاج سفرمان تصمیم گرفتیم وارد این آبادی بشویم. از اسب پیاده شد و چند قدمی به آنها نزدیک گشت و بعد ادامه داد که من آرشام آهنگر میباشم شما گفتید که رهگذر میباشید میتوانید امشب را در خانهی کوچک من میهمان باشید و استراحت کنید و بهمنش رو به خواهر و بردارهایش کرد و گفت فکر میکنم همگی موافق باشید که شب را استراحت کنیم و فردا سفرمان را ادامه دهیم.
همگی گفتههای او را تأیید کردند و پشت سر آرشام به راه افتادند . در راه نظارهگر ویرانی شهر بودند. علت این ویرانیها و خشونتها را جویا شدند.
آرشام پاسخ داد: وقتی به خانه رسیدیم به شما میگوییم. کتایون احساس دلشوره داشت و احساسش را با بهادر در میان گذاشت. بهادر هم از شندیدن این سخنان تعجب کردو گفت من هم همین حس را دارم و از توقف بازایستادند. بهادر با صدای بلند گفت: لطفاً همین حالا جواب ما را بده اصلاً چرا ما را که نمیشناسی به منزل خود میبری در این شهر چه خبر است؟
همگی از ادامهی راه بازایستادند . آرشام اخمهایش را درهم کشید و با همان تن صدای قلبی پاسخ داد: اگر نمیخواهید نیایید من به شما اصرار نکردم و هنوز هرچند کم، جوانمردانی وجود دارند که اجازه نمیدهند افکار پلید و شومی وارد ذهن و قلبشان به شود.
بهمنش گفت: از دست ما دلخور نشو ولی به ما حق بدهید که اینگونه رفتار کنیم زیرا در این شهر غریبیم و هیچ کس را نمیشناسیم. چرا در این شهر این همه ویرانی و بیعدالتی بیداد میکند؟
آرشام: اگر واقعاً میخواهید بدانید باید به یک مکان امن برویم تا به شما بگویم.
بهادر:ای بردار من به تو اکنون اعتماد دارم بهتر است به خانهی شما برویم زیرا ما هیچ کجا از این شهر را نمیشناسیم. همگی به خانه آرشام رفتند. او با مقداری شیر و نان از آنها پذیرایی کرد و با شرمساری گفت: ببخشید چون من در خانه به جز اینها چیز دیگر ندارم .
بهمنش : همینها هم کافی است
بعد از خوردن غذا آرشام ماجرا را برای آنها تعریف کرد.
«سالها پیش زمانی که من نوجوان بودم در سرزمین آریانک زندگی میکردم و در کنار کسی که من را بزرگ کرده بود. فوت و فن آهنگری آموختم پیش استادم آبیتن آهنگری بود او مردی بسیار توانا بود و از طرفی آهنگر مخصوص پادشاه بود. حتماً میدانید که گرشا پادشاه اریانک بود. آن روزها در سرزمینمان همگی به خوبی روزگار را سپری میکردیم ، گرشا دختری به اسم رعنا داشت او بسیار فتانه و دلفریب بود. به دلیل اینکه آبتین زیاد در قصر رفت و آمد میکرد عاشق و والهی رعنا گشته بود. رعنا به این موضوع پی برده بود،روزی از طرف او (رعنا) چند مأمور به آهنگری آمدند آبتین تا فهمید که از طرف رعنا آمدهاند به سرعت حاضر شد و با آنها رفت. چند ساعت بعد آبتین با کیسهای برگشت از او دربارهی کیسه جویا شدم حرفی نزد و فقط گفت باید به مسافرت برود و آهنگری را برای مدتی به من سپرد فردا صبح عازم سفر شد و سه روزی گذشت هر روز بیشتر از قبل کنجکاوتر میشدم کیسه را باز کنم دیگر شبها هم خوابم نمیبرد و یک لحظه از فکر اتفاقات اخیری که افتاده بود نمیتوانستم بیرون بیایم. آن شب تصمیم را گرفتم صبح که شد بروم و آن کیسه را باز کنم و ببینم داخلش چیست؟ صبح به آهنگری رفتم ولی دیدم دکان باز است،شصتم خبردار شد که آبتین برگشته است به داخل رفتم. آبتین را دیدم که سخت مشغول کار بود از او پرسیدم که به کجا رفته بودی. گفت: برای پیدا کردن نوعی فلز سخت به کوههای شمالی رفته بوده است، گفتم برای چه کاری؟ جوابم را نداد .چشمش به کیسه باز روی میز افتاد و خشمناک پرسید: تو کیسه را باز کردهای گفتم نه ولی راستش امروز میخواستم درون کیسه را ببینم. تبسمی بر لبانش ظاهر گشت و گفت: درون آن کیسه آرمون است . گفتم: آن را چه کسی به تو داده است. گفت:این به تو مربوط نمیشود شخصی از من خواسته است که برایش جعبهای فلزی کیمیا بسازم میخواهم در روی آن نقش و نگارهی زیبا پیاده کنم. من هم مشغول شدم و به کمک هم در طی یک ماه سخت تلاش کردیم و بالاخره جعبه فلزی که بسیار سبک و زیبا بود را ساختیم البته در روی جعبه را با استفاده از نقشهها و سنگهایی که خود صاحب جعبه داده بود تزئیین کردیم جعبه بسیار عجیبی بود. قرار بود آن جعبه را خود آبتین به دست صاحبش برساند. بعد از اتمام کار آبتین مقداری زیادی آرمون را درون گیسه ریخت و آن را به من داد و گفت باید هرچه زودتر آن شهر را ترک کنم. علت را جویا شدم . گفت: این برای خودت بهتر است. خودت به زودی میفهمی سوار بر اسب شد و رفت من که نمیتوانستم جلوی حس کنجکاوی خود را بگیرم. پنهانی او را تا به جنگل تعقیب کردم از پشت درختان کهن سال سرو دیدم که شخصی با شنلی بلند بر تن وکه کلاهاش را بر سرش انداخته بود با اسب به سمت آبتین نزدیک شد. وقتی به او رسید از اسب پایین آمد و کلاهش را از سرش برداشت او همان کیاندخت گرشا، رعنا بود . آبتین جعبه را از پشت اسب برداشت و آن را به رعنا داد. برقی که از دیدن جعبه در چشمان رعنا بود را میتوانستم ببینم. رعنا به محض گرفتن جعبه گردن بندی از گردن ش درآورد و آن را به داخل جعبه گذاشت و به سرعت سوار اسب شد. سر اسب را کج کرد که برود آبتین جلوی او را گرفت و گفت مگر قرار نبود با هم برویم؟! مگر قرار نبود با من ازدواج کنی! من ماههاست به خاطر تو زحمت میکشم و من والهی تو گشتهام و اینک تو مرا ترک میکنی. رعنا با حالت تمسخرآمیز پاسخ داد: مرا با آهنگر ساسانی چه کار است؟ من کسی خواهم شد که همگی او را فرمانبرداری کنند. و بعد از تو که مزد کارت را گرفتهای من حتی بیشتر هم به تو آرمون پرداخت کردهام. آبتین غضبناک شد و فریاد سرداد که تو با من قرار گذاشتهای و نمیتوانی زیر قرارت بزنی. رعنا که دیگر تحملش از گستاخیهای آبتین تمام شده بود گفت بهتر است سوار اسبت بشوی و از این جا بروی وگرنه ... آبتین به میان سخنان او آمد و گفت وگرنه چه میکنی نکند میخواهی من را به ماکیان تبدیل کنی. آتوسا نگاهی به اطراف انداخت و گفت اگر تو بخواهی بدم نمیآید که برای تفریح هم که شده این کار را بکنم.
آبتین خندید و گفت: میدانستم تو این جعبه را برای جادوی سیاه خودت میخواستی تو به من دروغ گفتی که آن را برای محافظت از اسرار پادشاهی میخواهی، من میدانستم از تو چنین کاری برمیآید کسی که به برادر خودش هم رحم نمیکند دیگر چه توقعی می شود از او داشت.
رعنا با حالتی بهت زده گفت:منظورت از این سخنان گزافه چیست؟
آبتین: تو خود خوب میدانی منظورم چیست. این سخنان گزافه ومهمل نیست به خوبی میدانی که از چه سخن به میان آوردم. تو به برادر کوچکت هم رحم نکردی و او را از بالای دره به پایین پرت کردی اما شانس با تو یار نبود و آن کودک را من نجات دادم. از همان زمان فهمیدم که تو خود شیطان هستی. رعنا با عصبانیت نگاهی به آبتین کرد و گفت پس حتماً هنوز هم با تو زندگی میکند.
آبتین: مرگ بر تو باد که حتی مرگ هم از تو بالاتر است و باید بگویم ننگ بر تو باد که آن همردیف نام تو بهتر است. برادرت روز برای تمام کارهای ناشایستی که برعلیه این سرزمین و پدرت و حتی خودش رواداشتهای انتقام سختی از تو خواهد گرفت. رعنا از اسبش پیاده شد و گفت: مثل اینکه سخنان تو خیلی زمان میگیرد و هوا هم در حال سردترشدن است پس من هم یک آتش کوچک را برپا میکنم تا صحبتهایمان را ادامه دهیم.
همینطور که رعنا مشغول درست کردن آتش بود آبتین هم دربارهی کارهای ناشایستی که آتوسا مخفیانه کرده بود سخن میگفت و اینکه قرار است برادر کوچک رعنا از او انتقام بگیرد ولی آبتین حواسش به نحوی درست کردن آتشی که رعنا برپا میکرد نبود. رعنا به طور عجیبی آتش را به صورت دایرهای شکل درست کرد و بعد در وسط ایستاد آبتین گفت من میدانم که تو جعبه را برای این میخواستی که اسرار نابودی و روزهای سیاه خودت را در درون آن بگذاری. من این جعبه را خودم ساختهام پس میدانم چگونه از آن برعلیه خودت استفاده کنم در همین حال رعنا در وسط آتش وردی خواند و انگشت اشارهاش را به سمت آبتین گرفته بود. آبتین گفت چه میکنی که در یک لحظه چیزی از درون آتش که شبیه انسان بود ولی از جنس آتش،بیرون آمد و به دور آبتین میچرخید. آبتین فریادزنان کمک میخواست ولی من از بیم جانم نتوانستم جلو بروم. صدای رعنا که بلند ورد عجیبی را میخواند و صدای فریادهای آبتین هنوز در گوشم میشنوم، کمتر از چند ثانیه همه چیز به پایان رسید و فقط رعنا در آنجا حضور داشت سوار بر پشت اسبش شد و به سرعت از دیدگانم محو گردید و رفت».
بهمنش گفت: منظور تو از این سخنان چیست؟ یعنی رعنا ساحرهای است که دختر پادشاه است و قدرت آتش را از آن خود گردانیده و او مسبب این اتفاقات در شهر شما است. آرشام سرش را به نشانهی تأیید تکان داد و گفت:آری همین طور است او یکان دخت و تنها وارث سلطنت بود باعث مرگ پدرش پادشاه شده تا خود به سلطنت برسد و از وقتی چنین شده است این سرزمین حتی یک روز هم روی شادی به خود ندیده است. بهادر پرسید: آیا میدانی پسری که آبتین میگفت برادر رعنای ساحره است کیست؟ آرشام پاسخ داد:بلی، آبتین درون کیسهی آرمونی که به من داده بود یک نامه خطاب من نوشته بود و همه چیز را در آن به طور مفصل توضیح داده بود. بهادر بار دیگر پرسید: خب او در نامه چه نوشته بود؟ آرشام: او نوشته است که من پسر پادشاه گرشا هستم و جانشین پدرم در سرزمین ایرانک میباشم و اینکه جانم از طرف خواهرم رعنا در تهدید مرگ است زیرا او در کودکی قصد جانم را کرده و اینک گمان میکند توانسته من را نابود سازد ولی به زودی به اصل ماجرا پی میبرد و میفهمد که من هنوز زنده هستم و به سراغم میآید و به خاطر این تا امروز چیزی به من نگفته است که مبادا باعث نابودی خودم شوم و خواسته که من مردی توانا و نیرومند شوم که در برابر مشکلات ایستادگی کنم و از خود شکیبایی پیشه کنم و او در نامه نوشته که چگونه میتوانم جعبه را باز کنم. گرگین گفت: با این تفاصیل پس تو نیز شاهزادهای آریانک هستی و برادر آن جادوگر دیوصفت هستی آرشام: بله، درست است. کتایون گفت: پس چرا تا به حال اقدامی نکردهای و همیشه سکوت اختیار کردهای آیا این کار تو اشتباه نیست؟ آرشام: او سالهاست که درگیر در این سرزمین نیست فقط هراز گاهی به این سرزمین میآید و مالیاتها را جمع میکند و عدهای بیگناه را از لب تیغ میگذراند فقط به دلیل اینکه پول کافی ندارند و بعد به یک سرزمین دیگر میرود به همین علت است که من دست نگه داشتهام زیرا میخواهم در موقع مناسب کارش را تمام کنم. بهمنش گفت: در نامه چیزی درباره نحوی باز کردن جعبه گفتی میشود. بگویی راه بازکردنش چیست؟ آرشام: چرا میخواهید بدانید؟ اکنون نوبت شما، از خودتان بگویید مبدأ و مقصدتان کجاست؟ بهادر گفت: ما از آبادیی در سرزمین جنوبی آمدهایم و قرار بود به آریانک برویم؟ آرشام: «قرار بود» منظورتان چیست یعنی حالا دیگر به آنجا نمیروید؟ شما حتماً برای هدف محکمی پا به این سفر گذاشتهاید حالا چرا دیگر به مقصدتان نمی روید . اصلاً شما چه کسانی هستید؟ بار دیگر بهادر پاسخ داد ما شاهزادگان پردیس هستیم سالهاست که از سرزمینمان تردد شدهایم و فقط مقصد اصلی خواهر تو رعنا می باشد. او کسی است که باعث مرگ پدرمان شده و مادرمان را هم سربهنیست کرده است. ما سالهاست که از مادرمان بیخبری به سرمیبریم و از همه مهمتر مملکت ما را تصاحب کرده است و مردمان را اسیر خود گردانیده، ما سه برادر و یک خواهی هستیم، بزرگترینمان کتایون است که اتفاقاً امروز تولد نوزدهسالگی اوست و کوچکترین برادرمان گرگین است البته با این که او 15 سال دارد ولی از همهی ما درشت هیکلترست و بزرگتر دیده میشود. همگی خندیدند و به تولد کتایون را تبریک گفتند. بهادر ادامه داد: ما میخواهیم آن ابلیس و همدستش برزین را به سزای اعمالشان برسانیم و تو هم همانند ما قربانی خواستههای بیرحمانهی آن ساحره قرار گرفتهای پس با ما متحد شد تا آن را نابود کنیم. آرشام اظهار کرد که « برزین» من این نام را میشناسم ولی به یاد ندارم که او کیست گویا او را قبلاً ملاقات کردهام، کمی مکث کرد و بعد ادامه داد شما هنوز نگفتید که برای چه منظوری دربارهی آن جعبه از من پرسوجو میکردید؟ بهمنش گفت: زیرا اینک جعبه نزدماست. رو به کتایون کرد و گفت : جعبه را بده. کتایون از درون کیسه جعبه را بیرون آورد و آن را به بهمنش داد / آرشام به محض دیدن جعبه ان را شناخت و هیجانزده گفت این همان جعبه است، آن را چگونه بدست آوردید؟ گرگین پاسخ داد: برحسب یک اتفاق به دست ما افتاده است، تو گفتی میدانی آن جعبه را چگونه بگشایی خب به ما نیز بگو؟ آرشام گفت: آبتین در نامهای که برایم نوشته بود به نحوی باز کردنش اشاره کرده است همچنین نوشته آن در جعبه بدون دانستن سحری که بر روی او خوانده شده گشوده نمیشود ولی با این حال من به شما میگویم که چگونه این کار را بکنید. اول باید سنگهایی که روی جعبه است را به ترتیب اشکال ماههای فلکی بچیند. یعنی هر سنگ برای یک ماه به خصوص و یک صورت فلکی خاصی است باید آنها بچینید و بعد ماهها را از ماه شروین حساب کنید و بر پایه آن ماههای دیگر را حساب کنید و بعد سحرش را بخوانید تا باز شود. گرگین اخمهایش را درهم کشید و گفت: حال مشکل بزرگتر هم شد، اینک سحرش را از کجا بیابیم؟ آرشام: اما من هنوز ادامهاش نگفتهام . صبر داشته باش. آبتین در نامه گفته است که اگر سحر را نیافتی به کوه البرز برو و آنجا سانیا و آتنای حکیم را ملاقات بکن حتماً آنها کمک میکنند. گرگین گفت:سانیا و آتنا حکیم چه کسانی میباشند؟ کتایون پاسخ داد: سانیا همان سیمرغ است . من در کودکی او را دیدهام. بهمنش هم ادامه داد. آری آن زمان بسیار کودک بودم و برای گردش به کوههای البرز رفته بودیم. در آنجا بال سیمرغ زخمی شده بود و مادر او را صدا میکرد. به یاد داری بهادر که سیمرغ چه بالهای زیبایی داشت . بهادر: لبخند زد و گفت : آری،یک بار هم بر پشتش سوار شدیم و در آسمان به پرواز درآمدیم. همگی غرق در خاطرات خوش گذشته بودند که ارشام گفت: حال که هدف همهی ما نابود کردن آن ساحره می باشد من با شما متحد میشوم و با شما عهد دوستی و برادری میبندم بهتر است هماکنون حرکت کنیم . کتایون گفت، اکنون که خیلی دیر وقت است نزدیک پگاه است! آرشام پاسخ داد: آری شما درست میگویید ولی نباید کار امروز را به فردا بسپاریم.
پایان رمانتون رو اینجا اعلام کنین

http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=129070&pid=782078#pid782078
سپاس شده توسط:
#6
حس تازه

شبانه وسایل و آذوقهی خود را جمع کردند و به طور مخفیانه از شهر خارج شدند و به سمت کوههای البرز به راه افتادند. در صحرا روزهای بسیار گرمی داشتند باگردباهای شنی به سختی می توانستند تاب بیاورند ولی وقتی به هدفشان فکر می کردند هر لحظه امیدشان بیشتر می شد عزمشان محکمتر می گشت در طول مدت زمانی که از صحرا عبور میکردند از چنگال طوفانهای شن گریختند و از دست حیوانات زهرآگین بیابان جان سالم بدر بردند. شبهای بسیار سردی را سپری کردند و از آسمان بیهمتای آن لذت بردند تا به جنگل رسیدند. در جنگل هم طبق
روال گذشته روزها حرکت میکردند و از آنجایی که آذوقههایشان تمام شده بود برای رفع گشنگی و برای اینکه بتوانند به راهشان ادامه بدهند گاهی پرندهای یا خرگوشی شکار میکردند و کتایون برای همگی غذا آماده میکرد و به نوبت هر شب کسی برای کشیک دادن بیدار میماند شبی نوبت به کتایون رسید او هم تا پاسی از شب بیدار ماند ولی نیمههای شب از فرط خستگی خوابش برد غافل از آنکه پلنگی با چشمانی شفاف سبز و عظیم الجثه درحال نزدیک شدن به او بود و فقط چند قدم مانده بود که به او حملهور شود و در یک لحظه ارشام با دسته قلیچ ضربهای بر سر پلنگ فرود اورد پنجه در پنجه با او مبارزه کرد پلنگ با چنگال های بزرگ و قویش چنگی بر سینه ی آرشم زد اما آرشام و با یک ضربه محکم پلنگ تیزچنگال را نقش بر زمین کرد، از سرو صدای ایجاد شده همگی بیدار شدند و جسد بیجان پلنگ را نظاره گر شدند، درچشمان کتایون ترس همراه بانگرانی بخوبی عیان بود از سینه ی پهنه ارشام خون جاری بود ،کتایون مضطرب به آرشام مینگریست و از چشمانش اشک جاری شده بو زیره لب مدام عذرخواهی میکرد.آرشام نزدیک کتایون شد و دستانش را گرفت و فشرد : نترس تموم شد
کتایون با پشمانه خیس به سینه ی پرخونه آرشام چشم دوخت. ارشام که متوجه نگاهش شد :نگران نباش من خوبم فقط یه ذخمه سطحیه
کتایون به سرعت از انجا دور شد و بعد از چند ثانیه به سمت آنها برگشت،ار ارشام تشکر میکردند که .کتایون اهنا را کنار زد و زخمه آرشام را مداوا کرد وبست،کتایون حس میکرد حال عجیبی دارد دلشوره همراه با اشتایقی نو ،احساسی که تا ان رو تجربه نکرده بود قلبش به مانند قلب گنجشک به شدت میتپید. حال غریبی داشت و دیگر تا صباح خواب برچشمهایش نیامد همین حسه گنگ را آرشام هم در سینه داشت برای آن دو، شب طولانیتر از شبها پیش سپری شد. سپیدهدم همگی به راه خود ادامه دادند. از جنگل عبور کردند تمام مسیر را کتایون و ارشام ازچشم در چشم شده با یکدیگر جلوگیری می کردند اما زیر چشمی بهم مینگریستند، به دامنهی کوههای البرز رسیدند و با لشکری از اردوان دیو پیاده و سوار نظام که از مأمورین آن ساحره (رعنا) بودند روبه رو گشتند و چون راه دیگری برای بالا رفتن از کوه نبود بهادر گفت: بهتر است با آنها مقابله کنیم.
بهمنش گفت: فکر خوبی نیست ما فقط پنج نفر هستیم وآنها هزاران نفر هستند ما وسیله مقابله و دفاع از خود نداریم ولی آنها مجهزند به بیشماری سلاح میباشد.
آرشام گفت: بهتر است برای آنها یک طعمه قرار دهیم و حواس همه را پرت کنیم تا بقیه بتواند از کوه بالا بروند. همگی موافقت کردند گرگین گفت: من میروم و این کار را به درستی انجام میدهم. آرشام مخالفت کرد و گفت: اگر تو بروی او میفهمد که با خواهر و برادرانت آمدهای، من میروم زیرا اینگونه به من شک نمیکند.
آرشام اسبش را برداشت و درحالی که در دل احساس جدیدش شعله میکشید در هنگام رفتن به سوی بهادر رفت واحساسش را با بهادر درمیان نهاد وکتایون را از او خواستگاری کرد و بهادر که خود متوجه رفتار های انها شده بود میدانست که خواهرش هم به این وصلت رضاست پس رضایتمندی خود را اعلام نمود، آرشام به سمت کتایون رفت گفت: من بیدل تو گشتهام آیا منتظرم خواهی ماند تا در سرزمین زیبایمان آریانک و پردیس به وصال هم درکنار مردمی که آزاد و خوشحال هستند، برسیم.
کتایون که از خجالت لپانش گل انداخته بود و از خوشحالی چشمان سیاهرنگش برق می زد سراز پا نمیشناخت، لحظهای سکوت اختیار کرد و بعد به آرامی گفت: من منتظرت خواهم ماند پس به سلامت بازگرد.
پایان رمانتون رو اینجا اعلام کنین

http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=129070&pid=782078#pid782078
سپاس شده توسط:
#7
سرزمینی نو

آرشام از کتایون جدا شد سوار بر اسبش به سوی لشکر اردوان که از طایفهی دیوهای شمالی بودند حرکت کرد، وقتی به آن مکان رسید در مقابل مأمورین ایستاد و خطاب به آنها گفت من آرشام پادشاه آریانک و برادر رعنا هستم و میخواهم او را ببینم.
یکی از اردوانها به اوخندید و گفت: چطور ممکنه تو پادشاه آریانک باشی؟ پس لشکر محافظت کجاست؟ شاید آنها از ما بهترون میباشند که به چشمان دیده نمیشوند یا شاید هم تو پادشاه مجنونین و دیوانگان هستی، همگی او را به مسخره گرفتند و خندیدند. در آن لحظه رعنا سخنان آرشام را شنید و به سرعت از خیمه بیرون آمد. به آنجا نگریست و جلو آمد. آرشام به محض دیدن رعنا از اسب پیاده شد. رعنا خطاب به اردوان گفت: خاموش باشید او راست میگوید که برادر من است ولی دربارهی پادشاهی او بر آریانک باید باهم مذاکره کنیم/ بعد دستور داد آرشام را در غل و زنجیر کنند ولی آرشام قلیچ خود را از قلاف بیرون کشید و دیوها را که دانه به دانه به او نزدیک میشدند را به سرعت از لب تیغ قلیچش میگذراند. رعنا که دید اوضاع بر وفق مرادش پیش نمیرود دستور داد تا تعداد بیشتری از لشکر به او حمله کنند. آن چهار خواهر و برادران که پنهان شده بودند فرصت را غنیمت شمردند. بهمنش گفت: بهتر است از فرصت استفاده کنیم. بهادر و گرگین چهار تن از مأموران را اسیر کردند و لباسهایشان با لباسهای آنها تعویض کردند/ گرگین گفت بهتر است دستها و پاها یشان را ببندیم تا نتوانند بگریزند و نقشه ما را خراب کنند. بهادر گفت: بله بهتر است همین کار را انجام دهید و بعد به طور مخفیانه از بین اردوان عبور کردند،کتایون دلشوره داشت ولی فکر کردن به پیروزی به او امید میداد به سختی از کوه بالا میرفتند راههای باریکی که فقط میتوانستند پیاده و چسبیده به کوه از آن عبور کنند. در راه لحظهای پای گرگین لیز خورد و از کوه پرت شد ولی به موقع بهادر دستش را گرفت و به کمک بهمنش او را بالا کشیدند با ترس به راه خود ادامه دادند به بالای کوه رسیدند ولی در آنجا چیزی نبود بهمنش گفت من فکر میکنم که باید به آن کوهی که در مقابل قرار دارد برویم ولی پلی در آنجا نبود همگی تعجب کردند. گرگین گفت: اکنون چه کنیم. چگونه به آنطرف برویم؟ بهمنش بعد لحظهای اندیشیدن پاسخ داد در درون هر دروغی حقیقتی نهفته است حقیقتی که به روشنی روز و به پنهانی نور خورشید در شب است. کتایون لبخندی زد و گفت آری درست میگویی این دقیقاً همان سخن مادر است که همیشه بر لب داشت. بهادر هم حرف آنها را تأیید کرد و گفت: بله همان است. گرگین گفت:منظور شما از این سخنان چیست؟ کتایون پاسخ داد: این یک امتحان ذهن باطنی بر ذهن ظاهری میباشد. هر کسی قادر به دیدن حقیقت است ولی نمیداند که میداند آن چیست. درست مثل شب که خورشید در آسمان است ولی دیده نمیشود ولی اگر حقیقت ماجرا بیابی میفهمی که نور ماه انعکاس نور خورشید است. جلو رفت و رفت و در درون آسمان و زمین ناپدید شد. گرگین گفت: حالا فهمیدم که منظورتان چیست این یک انعکاس برای امتحان ذهن، از آن مهمتر امتحانی برای این است که امیدمان را بسنجد تا ببیند شیطان و مأیوس شده ایم یا نه. بهمنش گفت: بله درست است. نوبت به نوبت جلو رفتند و از انعکاس عبور کردند خود را روی پلی چوبی دیدند که بسیار طولانی بود . گرگین گفت: این طور که میبینم باید ساعتها راه برویم این پل بسیار طولانی است. بهمنش گفت: این طور که به نظر میرسد نیست . نگذار چشمهایت تو را فریب بدهند و چند قدم بیشتر برنداشتند که بر آن طرف پل رسیدند. آن طرف پل دشتی بسیار بزرگ و سرسبزی بود گلهای سرخ، آبی و نیلوفرهای وحشی رنگارنگ بر کل دشت همچون فرش بسیار پهناوری گسترده شده بود درختان سرو را که از دل خاک به بلندی کوهها سر برآورده بودند بر روی هر تپهی سرسبزی خودنمایی میکردند. صدای آواز پرندگان که برای این همه نعمتهای بیکرانی که خداوند به آنها اعطا کرده بود شکرگذاری میکردند. هر چهار نفر آنها در آن همه زیبایی غرق شده بودند، از زمان کودکی که سرزمین خود را ترک کرده بودند و یدگر با چنین منظرهی زیبایی روبه رو نشده بودند با خود میاندیشیدند که ای کاش برای همیشه در آنجا میمانند،کتایون بیاد آرشام افتاد که جانش در خطر بود و گفت عجله کنید در حال حاضر وقت حکم طلا را دارد. جان آرشام در خطر است باید هرچه زودتر سیمرغ و آتنا را بیابیم و از آنها رمز باز کردن جعبه را جویا شویم. بهادر لبخند زد و گفت: من این حسی را که داری میشناسم . تو برای آرشام دلشوره داری دقیقاً مادر هم نسبت به پدر همینقدر حساس بود حتماً تو هم عاشق شدهای؟درست میگویم! کتایون از خجالت سرش را پایین انداخت. در حال گفتوگو بودند و قدم می زدند تا به کنار دریا رسیدند در دریا پریهای دریایی با دلفینها مشغول بازی کردن بودند و به محض دیدن آنها به سمت ساحل آمدند کتایون گفت: آیا شما سیمرغ را میشناسید. یکی از پریهای دریایی گفت البته که او را میشناسیم آنها در جزیرهای آن سوی دریا، میان دشتی زیبا و بسیار قشنگ زندگی میکنند. بهمنش پرسید:چگونه باید به آنجا برویم؟ پری دیگری پاسخ داد: تنها راهش این است که از دریا عبور کنید و به آنجا برسید ولی قبل از آن باید اول از سرورمان آناهیتا (آندریا) که فرشتهی موکل بر تمام آبهاست اجازه بگیرید! کتایون پرسید:چگونه میتوانیم با آناهیتا (آندریا) ملاقات کنیم؟ پری دریایی پاسخ داد: باید اورا صدا کنید. گرگین بدون وقفه فریاد سرداد و آندریا را صدا کرد ولی خبری نشد. پریهای دریایی به او خندیدند گرگین با عصبانیت پرسید: شما به چه میخندید. پری دریایی گفت:آندریا در وسط دریا و دردل آبها زندگی میکند. چطور ممکن است که این صدا را شنیده باشد؟ بهادر گفت: حق با آنهاست ما باید از ته دل او را صدا کنیم، چشمهایشان را بستند و از ته دل او را صدا کنیم، چشمهایشان را بستند و از ته دل او را صدا کردندوقتی چشمهایشان را گشودند. در مقابل خود بانویی زیبا و از جنس آب که صورتی بسیار مهربان داشت را مشاهده کردند. بهادر جلوتر رفت و گفت شک شما موکل بر تمامی آبها هستید. فرشتهای که نامش را در داستانهای مادربزرگم نانای عزیز شنیدم و فکر میکردم رویایی بیش نیستند اینک به وضوح با چشمان خود میتوانم ببینم. آناهیتا که لبخندی دلنشین بر لب داشت گفت: من شما چهار شاهزاده ی پردیس را میشناسم و از صراحت سخن تو پیداست که بهادر هستی و تو شاهزادهی بزرگ پردیس کتایون میباشی و توهم که سکوت اختیارکردهای باید بهمنش باشی که بسیار باهوش و خوشفکر هستی. و تو که از همه کوچکتر را درشت هیکلتر هستی گرگین دلیر میباشی. آیا همه را درست گفتم. کتایون گفت: بله آناهیتای عزیز درست گفتی. ولی شما ما را از کجا به این خوبی میشناسید. آناهیتا با همان لبخند دلنشین بر لبانش پاسخ داد: در این مکان همه شما را میشناسند و به زودی خودتان متوجه خواهید شد. بهادر گفت: ما به دنبال آتنای حکیم و خردمند و سیمرغ دانا هستیم پریهای دریایی گفتند که آنها در آن سوی دریا در جزیرهای زندگی میکنند و برای عبور کردن از دریا بایداز شما اجازه بگیریم. آناهیتا گفت: البته که من اجازهی ورود به آبها را به شما میدهم اما شرطی دارم.
بهمنش پرسید: چه شرطی؟ آناهیتا گفت: شما باید قول بدهید که زمانی گر پیروز شدید برادر من سمندر را از دست آن شیطان ظالم نجات بدهید. کتایون گفت: حتماً این کار را انجام میدهیم ولی سمندر کیست؟ بهادر پاسخ داد: سمندر همان فرشتهای است که در آتش زندگی میکند ولی نمیسوزد چون جنسش از آتش پاکاست. ولی رعنا با آن سحرهای شیطانیش او را به اسارت خوددرآورده است. آناهیتا گفت: بهتر است بروید و رو کرد به دلفینها و گفت به ساحل نزدیک شوید. و بعد خطاب به آن کتایون و برادرهایش گفت سوار بر دلفینها شوید. آنها شما را به سمت جزیرهای که سیمرغ مهربان و آتنای حکیم در آن حضور دارند خواهند برد. همگی سوار بر پشت دلفینها حرکت کردند پریهای دریایی هم کنار آنها میآمدند. آفتاب در وسط آسمان بود آنها به جزیره رسیدند درختان نارگیل که خم شده بودند منظرهی زیبایی به ساحل بخشیده بودند. آنها از دولفینها و پریهای دریایی سپاسگذاری کردند و به سمت داخل جزیره حرکت کردند
پایان رمانتون رو اینجا اعلام کنین

http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=129070&pid=782078#pid782078
سپاس شده توسط:
#8
غریبهای آشنا

در آسمان سیمرغ را که در حال پرواز کردن بود مشاهده کردند و گرگین او را صدا کرد سیمرغ در آسمان چرخی زد و در مقابل آنها فرود آمد. آنها به سیمرغ سلام کردند.سیمرغ به آنها نگریست و گفت شما خواهر و برادرها چقدر بزرگ شدهاید از آخرین باری که همدیگر را ملاقات کردیم سالهای زیادی میگذرد. بهادر گفت: سیمرغ عزیز ما برای کمک گرفتن به نزد تو آمدهایم. سیمرغ گفت: چه کمکی میتوانم بکنم؟بهادر گفت:ما صندوقچهای داریم که برای شخص بسیار شرور و جادوگری ذات به نام رعنا است او در این جعبه گردبندی نهاده است که موجب نابودی خودش میشود و ما میخواهیم با همان گردن بند او را نابود کنیم و برای باز کردن یان جعبه باید سحراش را بدانیم و شخصی به نام آبتین گفته است که شما میتوانید کمکمان کنید. سیمرغ گفت:بله البته که کمکتان میکنم/ همانگونه که آنها مشغول صحبت کردن بودند. صدای آواز زنی به گوش میرسید. گرگین نظرش به صدای آن زن جلب شد و با صدای بلندی گفت: لطفاً همگی برای چند لحظه سکوت کنید/ و بعد همگی به صدای آن زن گوش کردند. گرگین گفت: این صدا شبیه صدای مادرم است و بعد بغز گلویش را گرفت و اشک از چشمانش جاری شد . سیمرغ گفت: آیا میخواهید صاحب صدا را ملاقات کنید؟ کتایون گفت: البته ولی در حال حاضر وقت نداریم. جان یکی از دوستانمان در خطر مرگ است. باید هرچه زودتر بدویم/ سیمرغ گفت: عجله نکن من به شما تبریک می گویم شما توانستید از امتحانی که من از شما گرفتهام سربلند بیرون بیایید.بهمنش گفت: کدام امتحان را میگویید. سیمرغ گفت: بله شما از وقتی که سفر خود را آغاز کردهاید بارها و بارها آزمون شدهاید. بهادر پرسید این چگونه ممکن است. سیمرغ پاسخ داد شما از امتحانهایی همچون اعتماد به نفس، شجاعت، تخیل ذهن و از همه مهمتر امتحان عشق و محبت سربلند بیرون آمدید / کتایون گفت من که اصلاً متوجه حرفهای شما نمیشوم/ سیمرغ گفت: شما با قبول کردن این مسافرت ثابت کردید شجاع هستید و اینکه به آن پسر جوان آرشام اعتماد کردید و از همه مهمتر اینکه اعتماد به نفس داشتید که او را نمیشناختید قبول کردید و این که توانستید راه رسیدن به این جزیره را پیدا کنید یعنی در امتحان ذهن و تخیل قبول شدید. بهادر پرسید: پس تکلیف امتحان عشق و محبتی که گفتید چیست؟ من که سردرگم شدهام/ در همان لحظه بانویی بسیار زیبا با چهرهای نورانی و با دو بال شیشهای بسیار بزرگ نزد آنها آمد و گفت:سلام بر شاهزادگان سرزمین پردیس، خوشحالم که شما را از نزدیک ملاقات میکنم. کتایون: شما چه کسی هستید؟ آن فرشته نگاهی گرم به کتایون کردو گفت: من میتراییسم فرشتهی موکل بر مهد و عشق میباشم شما در آخرین امتحان هم پیروز شدید.بهمنش گفت: کدام امتحان/ میتراییسم گفت اکنون خواهید فهمید و سپس به سیمرغ گفت لطفاً او را به نزد ما بیاور. سیمرغ پرواز کرد و در آسمان از دیدهها ناپدید شد. میتراییسم رو به گرگین کرد و گفت:تو هنگامی که صدای آواز آن زن را شنیدی به یاد چه کسی افتادی؟ گرگین : آهی از ته دل کشید و گفت: به یاد عزیزترین کسی که داشتم، مادرم، که دیگر در میا ن ما نیست وقتی که کودک بودم مادرم شبها برای اینکه خوابم ببرد این اشعار را برایم میسرود. میتراییسم گفت: تو خودبا چشمهایت مرگ مادرت را نظارهگر بودی. گرگین که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: نه، ندیدم. مادرم در بدترین وضعیت روحی و جسمی و درحالی که سخت بیمار بود گم شد. آن ساحره رعنا قصد کشتن مادرم را داشت به گمانم آن جادوگر خبیث مادرم را کشته و جسم بیجانش را در رودخانهای مدفون کرده است. میتراییسم گفت: جالب است!کتایون گفت: چه چیز این ماجرا جالب است؟ میترایسم پاسخ داد: اینکه شما برای خود داستانپردازی میکنید بهتر است بدانید که مادر شما زندهاست و اینک در بین ماست. آنها تعجب کردند و هیچکدام باورشان نمیشد در همین موقع سیمرغ در حالی که زنی بر پشتش سوار بود در نزد آنها فرود آمد. زن پیاده شد. آنها از دیدن آن زن اشک شوق از چشمهایشان جاری گشت، و آنها به سرعت به سوی زن شتافتند و او را در آغوش گرفتند. کتایون گفت: آیا واقعاً درست میبینم مادرجان خودت هستی دلتنگ شده بودیم. گرگین: نمیدانی در این مدت چه بر ما گذشت. بهمنش: مادرجان چگونه به اینجا آمدهای آن هم با آن وضعیت روحی و جسمانیت!بهادرک دیگر تنهایت نمیگذاریم مادرجان. قمربانو که بعداز چندین سال فرزندانش را دوباره دیده بود اشک مجال سخن گفتن به او نمیداد. اشکهایش را پاک کرد و گفت: من بعد از شنیدن مرگ پدرتان بسیار وضعیت روحی و جسمی بدی داشتم و در حال مرگ بودم شب آخر به یاد سیمرغ افتادم، یک بار که او زخمی شده بود و من او را مداوا کردم. سیمرغ یکی از پرهایش را به من داده بود وگفت بود هروقت به کمکم نیاز داشتی این پر را آتش بزن، من هم آن پر را آتش زدم و سیمرغ ظاهر شد از او خواستم جان همسر عزیزم پدرتان را بازگرداند. او هم گفت: نمیتواند چنین کاری انجام دهد زیرا عمر دست خداست ولی میتواند مرا از مرگ نجات دهد ولی من مخالفت کردم دلم نمیخواست. زندگی را بدون پدرتان ادامه دهم. که میتراییسم و آتنا بر من ظاهر شدند و چیزهایی را برملا ساختند که راضی شدم با آنها بیایم و در این مکان بمانم.بهادر پرسید: آنها چه چیزهایی به شما گفته بودند. قمربانو گفت: آتنا حکیم به من گفت که به خاطر عشق و علاقه ای که نسبت به پدرتان دارم نباید به راحتی جاخالی کنم. سیمرغ به من قول داد که روزی خواهد رسید که فرزندانم بتوانند انتقام سختی از آن ساحره برای این ظلمی که در حق مردم کرده است بگیرند. فرزندان بیگناه من نمیدانید چه قدر برایم سخت بود که شما را تنها بگذارم ولی چارهی دیگری نداشتم. من را ببخشید، آن روز آتنا همه چیز را درباره ی رعنای ملعون و برزین را برایم روشن ساخت وگفت که باید شما را ترک کنم که با سختیهای زندگی دست و پنجه نرم کنید تا انسانهای قدرتمند، شجاع و سختکوش شوید. بعد از صحبت کردن بهادر گفت: سیمرغ تو باید رمز این صندوقچه را به ما بگویی؟سیمرغ گفت: سحر آن را خودتان بهتر میدانید. گرگین با تعجب پرسید: منظورت چیست؟اگر ما میدانیم تا به اینجا به دنبال شما نمی آمدیم و این همه خطر را به جان نمیخریدیم. سیمرغ گفت: درست است. سحر همیناست. کتایون: باز هم پیچیدهتر شد من اصلاً نمیفهمم که چه می خواهید بگویید. بهمنش: فکر میکنم من فهمیدم منظور سیمرغ از این سخنان چیست اگر اشتباه نکنم سیمرغ میخواهد به ما بفهماند که محبت و راستی همچنین داشتن عشق پاک نسبت به مردم و از همه مهمتر نیت به هدف مقدس رمز شکست جادوگری و رسیدن به پیروزی است. سیمرغ گفت: بله عزیزان من هر هدف بزرگی مستلزم داشتن پشتکار و امید است و فقط در این صورت است که به نتیجه مطلوب میرسد. شما توانستید با امید به پیروزی حق بر باطل و پشتکارتان به این مرحله برسید درست است که شما بدنبال انتقامجویی بودید. اما این انتقامجویی فقط با هدف آزادی سرزمینتان و مردمات از اسارت آن جادوگری بی رحم بود. به همین دلیل است که توانستهاید به این جا برسید. اگر هدفتان چیز دیگری به جز این بود بدون شک در اولین قدمهایتان شکست میخوردید. من واقعاً خوشحالم که توانستید هدف واقعی را بیابید و به سمت آن گام بردارید. و اما نحوهی باز کردن جعبه این است که فقط در یک روز بخصوصی از سال باز میشودو آن روز، روز هرمز در ماه شروین است شما باید با اولین اشعه نور خورشید باید در بالای کوه نور بایستید و با شجاعت در صندوقچه را بگشایید و آن گردن بندی که در درون صندوقچه نهاده است را بیرون بیاورید. کتایون:چگونه میتوانیم از گردن بند برعلیه آن ساحره استفاده کنیم نکند قدرت ماورایی دارد. سیمرغ پاسخ داد: آن چیزی است که خودتان باید بفهمید و این در صورتی است که بتوانید آن را باز کنید. میتراییسم گفت: فراموش نکنید که هیچ قدرتی در برابر عشق و ایمان مقاومتی ندارد و فناپذیر است. فردا اولین روز شروین است یعنی روز هرمز است. شما باید تا آن وقت خود را به بالای کوه نور برسانید. آتناگفت: لازم نیست نگران باشید وقتی به بالای کوه رسیدید من شما را راهنمایی خواهم کرد. دلشوره کتایون هر لحظه دو چندان میشد
پایان رمانتون رو اینجا اعلام کنین

http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=129070&pid=782078#pid782078
سپاس شده توسط:
#9
نبرد آرشام

هرکدام از اردوانها که جلو می رفتند آرشام بایک ضرب قلیچ کارشان را میساخت رعنا که وضعیت را وخیم دید تصمیم گرفت از روی سیاست کثیف خود با او از در دوستی وارد شود و دستور داد که اردوان عقبنشینی کنند و بعد به سمت آرشام رفت و گفت ای برادر کوچکم من فکر میکردم که تو مردهای؟ از اینکه در اینجایی واقعاً خوشحالم من سالهاست همه جا را به دنبال تو میگردم. و خیلی کارها برای پیداکردنت انجام دادم ولی نتیجهای نداد. آرشام گفت پس چرا به اردوانها گفتی مرا در غل و زنجیر کنند؟ نکند این رسم پیشواز از یک برادر گمشده است. رعنا قهقه زد و از روی سیاست شیطانیش گفت: برادر عزیزیم من فقط میخواستم لیاقت تو را برای جانشینی پادشاهی بسنجم. و بفهمم که واقعاً برادر من هستی یا نه به راستی که همچون نامت نیرومند و شجاع می باشی. بهتر است به داخل خیمهی من بیایی تا با هم بیشتر صحبت کنیم. آرشام اخمهایش را درهم کشید و گفت: تو گمان میکنی که با کودکی سخن میگویی من فریب حیله های شیطانی تو را نخواهم خورد. رعنا که دیگر پیش از پیش خشمگین گشته بود، عرق ترس بر جبینش نقش بسته بود و در درون چشمانش آتش خشم و کینه شعله میکشید. به عقب برگشت و دست راستش را بالا و پایین آورد با این کار به اردوانهای حاضر در مقابل اربهی بزرگی اشاره کرد که در آن ارابه را بگشایند. در کنار ارابه اهرامهایی بزرگی بودند که نیاز به دهها نفر داشت تا در آن را باز کنند. وقتی در ارابه بالا رفت آتشی هولناک از آن به بیرون رخنه کرد. ترس بر اندام تمام اردوانها چیره گشته بود و هرکس در جایی مخفی میگردید. از درون ارابه موجودی ترسناک و عظیمجثه که از دهانش آتش درمیآمد نمایان بود. رعنا به سمت آن موجود رفت و زنجیر قلادهای آهنی که در گردن آن هیولا بود را گرفت و او را از ارابه بیرون آورد و بر پشت آن سوار شد. در این فاصله آرشام فرصت را غنیمت شمرد وارد خیمهی رعنا شد. در درون خیمه فقط یک تخت و یک میز قرار داشت در روی میز کتابی بزرگ را دید. نزدیک شد و کتاب را گشود ولی در درون کتاب هیچ چیز نبود فقط یک صفحهی بسیار عجیب سیاه رنگ داشت. کتاب نظر آرشام را جلب کرد و او تصمیم گرفت کتاب را بردارد. و آن را در زیر لباسش مخفی کرد. رعنا که بر پشت هیولای آتشین سوار بود و میخواست با آن به سمت آرشام بیاید و او را نابود سازد. ولی در آسمان هرچه چرخید نتوانست او را در میان لشکر بیابد وی در یک لحظه مشاهده کرد که کسی از درون خیمهی او بیرون میآید با خود گفت بدون شک او آرشام است . و به سرعت با هیولای آتشین به سمت او رفت آرشام که با خود فکر میکرد به طور مخفیانه از خیمه بیرون آمده رفت و سوار بر اسب پیل هیکلش شد تا مژه برهم زد، متوجه شد که در بین زمین و آسمان معلق است. او در چنگالهای آن هیولای آتشین اسیر شده بود. باتوجه به شرایطی که داشت توانایی مقابله با آن هیولا را نداشت. رعنا او را در درون قفسی فولادی زندانی کرد و با خیال آسوده دستور داد که سپیدهدم به راه بیفتند و به طرف سرزمین پردیس برگردن د و نامهای به برزین که در پردیس بود نوشت و آن را به پای یکی پرندهگانش بست و آن را راهی آن سرزمین کرد. آرشام که در قفسی فولادی اسیر شده بود میدانست که آن ساحره بسیار بیرحم و خونخوار است. هرچه تلاش کرد که دستانش را از بند رها کند نتوانست فهمید که جادوگر دستان او را با سحر جادو بسته است. در دل برای موفقیت دوستانش دعا میخواند.
پایان رمانتون رو اینجا اعلام کنین

http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=129070&pid=782078#pid782078
سپاس شده توسط:
#10
کوه نور
سیمرغ گفت: بهتر است که شما چهار نفر سوار بر اسبهای پرنده شوید و زودتر به بالا کوه برسید. گرگین گفت: اسبهای پرنده، من فقط آنها را از قصههای کودکیم به یاد دارم و فکر آن را هم نمیکردم که روزی سوار بر پشت یکی از آنها بشوم. کتایون: از وقتی پا به این سفر نهادهایم چیزهای بسیار عجیب دیده و شنیدهایم، چیزهایی که فقط در افسانهها میتوان آنها را یافت. آتنا گفت:هر افسانهای ریشه در حقیقتی انکارناپذیر دارد گاه آن حقیقت انکارناپذیر است و گاه آنقدر عجیب است که باورمان نمیشود. ولی اگر خوب بنگریم حقیقت آن را نیز موشکافانه درک خواهیم کرد. و بعد آتنا رفت تا اسبها را با خود بیاورد. آنها هم از مادرشان خداحافظی میکردند. اشک در چشمان هر کدامشان همچون رودخانهای خروشان بود. قمربانوحالت مادرانه گفت: فرزندان عزیزتر از جانم انتقام چیزی است که با یک ضرب هولناک به پایان میرسد ولی انسان آرامش قلب نمییابد. شما باید از آنها سرزمینمان را پس بگیرید، در آن صورت است که قلب و روحتان آرامش مییابد، امیدتان به یگانه معبود باشد و دلتان فقط برای سرزمینتان بتپد، من هم برای شما دعا خواهم کرد. سیمرغ: یادتان باشد سحر و جادو در مقابل عشق و ایمان همیشه شکستپذیر است. آتنا با اسبهای بالدار نزد آنها آمد. سوار بر اسبها شد. بالهای اسبها از جنس پر بود و بسیار سفید همچون ماه میدرخشیدند. سیمرغ گفت: من راه را به شما نشان می دهم ، پشت سر من حرکت کنید. اسبها به آهستگی همانند اسبهای دیگر روی زمین حرکت میکردند تا اینکه سیمرغ بالهای زیبایش را گشود و پرواز کرد به دنبال او اسبها هم بالهایشان را گشودند و پرواز کردند. گرگین که در پشت اسب پرواز میکرد گفت: من بسیار دلهره دارم. مثل این میماند که درون دلم را قلقلک میدهند خواهر و برادرهایش همگی خندیدند و گفتند ما نیز چنین حسی داریم. از میان ابرها عبور کردند. بهادر تعجبزده گفت: جالب است از این بالا همه چیز بسیار کوچکتر از آنچه که وجود دارد به نظر میرسد. سپس در پایین قله بر روی یک تخته سنگ فرود آمدند. سیمرغ به آنها گفت بهتر است خودتان به تنهایی بالا بروید و کار را به انجام برسانید ما در اینجا منتظر شما میمانیم. به سختی از کوه بالا رفتند تا به قلهی کوه رسیدند. کم کم زمان بالا آمدن آفتاب فرا میرسید. کتایون گفت: دستانمان را بهم بدهیم و دعا کنیم. آتنا میگفت: «قطعا چهار خواهر و برادران از بهترین و نیکوکارترین انسانها هستید چرا که شما برای این رنج این سفر را به جان خریدید که به مردمان و دوستانتان کمک کنید پس مطمئن باشید که هماکنون تمام کسانی که شما را میشناسند و حتی نامتان را شنیدهاند برای پیروزی شما دعا میکنند و خداوند حتماً دعای شما و آنها را میشنود با اینکه سالهاست اکثر مردم دوستی و عشق بیریا را به دست فراموشی سپردهاند و فقط از آنها نامشان به جای مانده است هرچند کم و معدودند کسانی که با دل پاک خواستار محبت و دوستی هستند و بعد از گفتن این سخنان، به آنها راهنمایی لازم را کرد و بعد رفت. لحظهای از رفتن آتنای خردمند گذشته بود که مهرههای روی آن شروع به حرکت کردند و روی صندوقچه در زیر صورتهای فلکی باز شد بهادر به طور کامل در صندوقچه را باز کرد درون صندوقچه گردن بندی که وسط آن شیشهای بلوری قرمز رنگ بود و از بالای آن یک مار سیاه که دو سر داشت به صورت حلقه هر کدام از سرها به سمتی رفته بود و در پاین گردن بند سرها به هم رسیده و درهم گره میخورد بودند قرار داشت. بهمنش طبق گفتهی آتنا گردن بند را برداشت و به سمت آسمان گرفت و با اولین اشعه خورشید که به گردن بند اثابت کرد ماری که بر روی گردن بند وجود اشت شروع به حرکت کرد. بهمنش ترسید و گردن بند را بر روی زمین پرت کرد، مار از گردن بند بیرون آمد و شروع به رشد کرد و در کمتر از یک چشم برهمزدن به قدری بزرگ شد که سرهایش به آسمانها میرسید.کتایون تیروکمانش را درآورد و شروع به تیراندازی به سمت آن مار هیولایی کرد. برادرهایش هم قلیچها را از قلافشان بیرون کشیدند و مار به سمت آنها حملهور شدند. کتایون با تیری مهلک سر او را نشاند گرفت و تیر را رها کرد تیر به یکی از سرهایش اصابت کرد مار که زخمی شده بود عصبانیتر شد و به طرف کتایون حملهور شد بهادر با هیجان حاصل از ترس گفت حال باید چگونه این مار را بکشیم. بهمنش گفت: من فکری دارم بهتر است شما حواس او را پرت کنید تا من به همراه گرگین بر پشت او برویم. کتایون همچنان تیری از پشت تیر دیگر به سمت مار پرتاب میکرد. ولی برای مار کارسازی نداشت. بهادر با شمشیر به او حمله کرد، مار که سرش به منظور نابود کردن کتایون پایین آورده بود و زمانی که قصد نابود کردن کتایون را داشت بهادر از فرصت استفاده کرد و قلیچ را در درون چشم مار فرو کرد و چشمش را از کاسه درآورد. مار از درد به خود می پیچید. بهمنش و گرگین بر پشت مار رفتند ولی به دلیل اینکه مار زیاد تکان میخورد و هرلحظه امکان داشت آنها سقوط کنند. به هر سختی که بود بهمنش خود را به بالای سر او رساند و با شمشیر چنان ضربهای به گردن او وارد کرد که سر مار را از تنش به دو نیم جدا کرد. با این کار مار بیشتر از پیش عصبانی شد و بیشتر تاب میخورد در همان موقع با دمش ضربهای به کتایون وارد آورد و او را به سمت دیگری پرتاب کرد. گرگین که پشت گردن سر دیگر مار بود بر زمین افتاد تا به خود بیاید دید که مار عظیمو جثه در حال افتادن بر روی او است. از ترس درجایش خشکش زده بود. بهادر فریاد زد که مراقب باش و به کنار برو ولی او همچنان درجایش بود. بهادر بر روی تخت سنگی رفت و به سمت بالا پرید و قلیچ را در هوا بالا و پایین آورد. سر دیگر مار از تنش جدا شد و بر روی زمین افتاد. از گردن ش باریکهی خونی همانند آتشفشان جاری شد. بهمنش از پشت مار پایین آمد و با کمک بهادر، گرگین را بلند کردند/ گرگین گفت: من خوب هستم و ازشما سپاسگزارم که جانم را نجات دادید و بعد از کمی مکث کردن پرسید پس کتایون کجاست؟ بهادر گفت نمیدانم من او را ندیدم / به این طرف و آن طرف نگریست بهمنش گفت آنجاست کنار آن تخت سنگ کوچک، و به سمت او دوید و او را در آغوش گرفت گمان میکرد که خواهرش مرده است و بلند بلند اشک میریخت بهادر و گرگین هم اشک از چشمانشان جاری شده بود. همنش بلند فریاد میزد:بلند شو ای خواهر عزیزم. این رسمش نیست که اکنون ما را در وسط راه تنها بگذاری. کتایون چشمان سیاهرنگش را گشود و به آرامی گفت: چرا در بالای سر من فریاد میزنی. گوشهایم کر شد. گرگین اشکهایش را پاک کرد و گفت: بهادر و بهمنش فکر کردند که تو ... و سپس ادامهی حرفش را خورد. کتایون از جایش برخاست و گفت: فکر کردید چه؟ که من مردهام. من از شما متشکرم که نگران من بودید ولی من فقط بیهوش شده بودم. سرم هم به شدت درد میکند. و بعد ادامه داد آیا چشمان من درست میبیند آن گردن بند در بین زمین و آسمان معلق است . همه به عقب برگشتند و نگاه کردند.
پایان رمانتون رو اینجا اعلام کنین

http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=129070&pid=782078#pid782078
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۰۴-۰۴-۹۵, ۰۱:۱۶ ق.ظ)، sadaf (۲۳-۰۵-۹۷, ۱۱:۳۲ ق.ظ)، mahmonir11 (۲۷-۰۵-۹۷, ۰۲:۴۷ ق.ظ)، ناهيذ (۲۵-۰۸-۹۵, ۱۰:۲۶ ق.ظ)، tasalla (۲۷-۰۵-۹۵, ۰۱:۱۷ ب.ظ)، avaa (۱۳-۱۰-۹۴, ۱۰:۱۳ ب.ظ)، fatemeh . R (۱۱-۰۴-۹۵, ۰۴:۴۲ ب.ظ)، azade.p (۱۴-۱۰-۹۴, ۰۲:۵۱ ق.ظ)، Pari.k (۲۴-۰۵-۹۵, ۱۲:۰۴ ب.ظ)، Saffa (۱۴-۱۰-۹۴, ۰۱:۰۸ ب.ظ)، Ariana 1997 (۲۰-۱۰-۹۴, ۰۲:۳۲ ق.ظ)، afsoonnnnnnnn (۱۴-۱۰-۹۴, ۰۳:۱۶ ب.ظ)، maroli (۱۶-۱۰-۹۴, ۰۸:۲۹ ب.ظ)، پیتون (۱۲-۱۰-۹۴, ۱۰:۰۷ ب.ظ)، ملاك (۱۷-۰۷-۹۵, ۰۳:۳۷ ب.ظ)، مرادی (۱۳-۱۰-۹۴, ۰۵:۴۴ ب.ظ)، k.mehri (۱۶-۱۰-۹۴, ۱۲:۳۰ ق.ظ)، fateme g (۱۳-۱۰-۹۴, ۰۱:۰۶ ق.ظ)، candy (۱۵-۱۰-۹۴, ۰۴:۵۳ ب.ظ)، fatameh (۱۴-۱۰-۹۴, ۱۲:۵۲ ق.ظ)، ساده (۱۰-۰۳-۹۶, ۰۳:۳۴ ق.ظ)، sahar* (۱۱-۱۰-۹۴, ۱۱:۵۱ ب.ظ)، yasmien (۱۹-۱۰-۹۴, ۱۰:۳۷ ب.ظ)، ershad (۱۷-۱۰-۹۴, ۱۰:۳۷ ب.ظ)، shabi (۱۴-۱۰-۹۴, ۰۳:۲۰ ب.ظ)، shamimm (۱۴-۱۰-۹۴, ۱۲:۳۶ ق.ظ)، غبار (۱۵-۱۰-۹۴, ۰۳:۴۹ ب.ظ)، perans0_0 (۱۳-۱۰-۹۴, ۰۹:۲۰ ب.ظ)، $شاپرک$ (۱۵-۱۰-۹۴, ۰۶:۱۳ ب.ظ)، hiva-69 (۱۲-۱۰-۹۴, ۰۲:۰۹ ق.ظ)، soliiwest (۱۸-۱۰-۹۴, ۰۴:۱۶ ق.ظ)، برف سیاه (۰۲-۰۵-۹۵, ۱۲:۴۲ ق.ظ)، yalda1923 (۱۳-۱۰-۹۴, ۰۴:۴۳ ب.ظ)، Miranda (۰۵-۱۰-۹۵, ۰۹:۲۲ ق.ظ)، sima59 (۲۲-۰۶-۹۵, ۱۰:۳۳ ب.ظ)، Ayat (۱۹-۱۱-۹۴, ۰۳:۲۱ ق.ظ)، عسل6 (۱۳-۰۸-۹۵, ۱۱:۵۰ ب.ظ)، نرگس خانوم (۲۰-۰۶-۹۵, ۰۷:۱۷ ب.ظ)، lmahmoodi (۲۳-۱۰-۹۵, ۰۶:۰۳ ب.ظ)، bahar18 (۲۴-۰۴-۹۵, ۱۱:۴۶ ق.ظ)، golijoon (۲۹-۰۹-۹۵, ۰۸:۰۸ ب.ظ)، niloofarsaeedi (۲۷-۰۸-۹۶, ۱۲:۴۹ ب.ظ)، hamin13 (۰۶-۰۴-۹۵, ۰۸:۱۴ ق.ظ)، ماربیا (۲۴-۰۹-۹۵, ۱۲:۲۴ ب.ظ)، s_eskandary (۱۰-۰۷-۹۵, ۱۱:۰۸ ق.ظ)، Feten-mo (۱۱-۰۴-۹۵, ۰۳:۵۰ ب.ظ)، manam (۰۵-۰۴-۹۵, ۰۱:۴۰ ق.ظ)، Makan (۰۶-۰۴-۹۵, ۱۱:۵۲ ب.ظ)، حوال (۰۴-۰۴-۹۵, ۰۱:۲۳ ب.ظ)، مهری۶۱ (۱۰-۰۴-۹۵, ۰۲:۱۳ ب.ظ)، ایرج عبدی (۲۵-۰۶-۹۵, ۰۳:۴۷ ب.ظ)، آيدا زد (۱۱-۰۴-۹۵, ۱۰:۰۹ ب.ظ)، str14104 (۱۱-۰۴-۹۵, ۰۵:۴۰ ب.ظ)، صبا1367 (۱۱-۰۶-۹۵, ۱۲:۵۹ ب.ظ)، قاصدک خوش خبر (۱۲-۰۴-۹۵, ۱۲:۴۲ ق.ظ)، aliasghar 007 (۱۳-۰۴-۹۵, ۰۱:۱۶ ب.ظ)، sami .gh.h (۲۹-۰۵-۹۵, ۱۱:۴۷ ق.ظ)، bina (۰۸-۱۱-۹۵, ۰۶:۲۱ ب.ظ)، FatemeH.vks97 (۲۰-۰۹-۹۵, ۱۲:۵۰ ب.ظ)، ft.samadi (۲۰-۰۴-۹۵, ۰۴:۱۹ ب.ظ)، Tehran (۰۳-۰۱-۹۶, ۰۵:۳۲ ب.ظ)، ساحل آرام (۲۲-۰۶-۹۵, ۰۵:۳۴ ب.ظ)، اسمانی ها (۰۶-۰۶-۹۶, ۰۷:۵۹ ب.ظ)، vaziri (۰۸-۰۱-۹۶, ۰۹:۰۱ ق.ظ)، مینوشی (۳۰-۰۶-۹۵, ۱۲:۵۴ ب.ظ)، گیاه (۰۴-۰۶-۹۵, ۱۱:۲۶ ق.ظ)، هموار (۰۲-۰۶-۹۵, ۰۱:۲۹ ق.ظ)، aabb (۱۰-۰۶-۹۵, ۱۱:۳۳ ق.ظ)، نادیا هاشم زاده (۰۹-۱۰-۹۵, ۱۲:۳۳ ق.ظ)، مهرناز 1381 (۲۷-۰۹-۹۵, ۰۳:۱۳ ب.ظ)، Sareh.gh (۰۸-۰۷-۹۵, ۰۶:۴۴ ب.ظ)، 95mehrnaz (۰۳-۰۵-۹۶, ۰۴:۴۶ ب.ظ)، hjkl (۰۷-۰۷-۹۵, ۱۱:۳۹ ب.ظ)، azyjon (۲۵-۰۹-۹۵, ۰۴:۵۰ ب.ظ)، Sara2016 (۲۹-۰۶-۹۵, ۰۳:۳۰ ق.ظ)، فرحناز64 (۳۱-۰۶-۹۵, ۰۵:۴۸ ب.ظ)، d.ali (۲۴-۱۲-۹۵, ۱۰:۵۹ ب.ظ)، girl month (۰۴-۰۹-۹۵, ۰۸:۲۴ ب.ظ)، soheil80 (۱۰-۰۹-۹۵, ۰۷:۱۱ ب.ظ)، Peymaneh (۲۶-۰۸-۹۵, ۰۸:۱۶ ب.ظ)، mhashid (۲۵-۰۷-۹۵, ۰۴:۰۵ ق.ظ)، Huniyaa (۱۹-۰۸-۹۵, ۰۶:۱۵ ب.ظ)، Fatimamoradi (۲۶-۰۷-۹۵, ۰۹:۵۵ ب.ظ)، Saf saf (۲۶-۰۸-۹۵, ۰۵:۰۸ ق.ظ)، ياسي (۱۳-۰۸-۹۵, ۱۱:۵۷ ق.ظ)، M@hdiye17 (۲۲-۱۱-۹۵, ۰۶:۰۹ ب.ظ)، سارا1339 (۰۲-۱۲-۹۷, ۱۲:۰۲ ق.ظ)، billet 22 (۲۱-۰۸-۹۵, ۰۷:۰۲ ق.ظ)، نجمه گل (۰۷-۱۲-۹۵, ۰۵:۴۴ ب.ظ)، نوژان (۰۴-۱۲-۹۵, ۱۲:۲۱ ق.ظ)، ARAGOL (۰۸-۰۹-۹۵, ۱۱:۰۶ ب.ظ)، Shabtab (۲۰-۱۰-۹۵, ۱۲:۳۶ ق.ظ)، °nazi° (۲۲-۱۱-۹۵, ۰۲:۲۷ ب.ظ)، wina (۰۸-۱۰-۹۵, ۱۲:۴۹ ق.ظ)، sa.ka.98 (۰۲-۱۱-۹۵, ۰۲:۳۳ ق.ظ)، Baaraan0109 (۲۴-۰۹-۹۵, ۱۲:۲۵ ب.ظ)، محمدیاسین (۱۰-۱۰-۹۵, ۰۳:۴۸ ق.ظ)، Ariana.1997 (۱۸-۰۴-۹۶, ۰۱:۳۶ ق.ظ)، Anahid72 (۲۲-۰۲-۹۶, ۰۸:۲۹ ب.ظ)، بانوی یاس (۲۸-۰۱-۹۶, ۰۷:۴۶ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان