امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان الهه ناز | شعله یونانی
#1
‌نام کتاب : الهه ناز

نویسنده : شعله یونانی

چاپ : 1383

صفحه :462


نشر :ارغوان
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
با نگاهی به زوایای اتاق رو به خواهرم عهدیه کردم و گفتم
-به نظر تو بهتر نیست که کمد کتابها را در بین دو تا تخت خواب ها قرار دهیم ؟
-خانم خانم ها نظریه های شما کی بد بوده که این دومیش باشه
-حالا که موافقی زود باش کمک کن تا کمد را جا به جا کنیم
-هر وقت که دستور می دهی به خودت دقت کردی
-نه چطور مگه ؟
-آخه هر وقت دستور می دهی خیلی به مامان شبیه میشی
از تشبیه که برایم بکار برده بود خیلی خوشحال شدم
بعد از جا به جایی کمد و جا دادن کتابها درون ان نوبت به وصل کردن تابلوها به دیوار رسید
-هدیه برو . از مامان چند تا میخ و چکش بگیر بیار تا تابلوها را وصل کنیم .
از پله ها پایین رفتم مادر مشغول نگاه کردن به آلبوم قدیمی بود با دیدن من آلبوم را بست و با کنار دست اشکهایش را پاک کرد چندین بار دیده بودم که مادر در تنهایی این آلبوم را نگاه می کند و اشک می ریزد با لبخند ساختگی گفت
-عزیزم کارتون تموم شده ؟
-نه چند تا میخ می خواستم
-برو ببین در جعبه ابزار پدر هست
میخ ها را برداشتم و از پله ها بالا رفتم . در همین وقت مادر م گفت
-هدیه جان به همایون و هومن بگو اگر کاری ندارن بیان به من کمک کنند تا مبل ها را جا به جا کنیم
همایون و هومن برادران دو قلوی من بودند که هر دو سال سوم دبیرستان را پشت سر گذاشته بودند عهدیه هم خواهر بزرگ ما بود که در سال دوم دانشگاه در رشته دندانپزشکی درس می خواند پدرم تکنسین مخابرات بود به خاطر خواهرم که در این دوسال در خوابگاه سکونت داشت انتقالی گرفته و به تهران آمده بودیم و مادرم هم الگویی از مادر های دلسوز و مهربان دنیا بود در تمام طول عمرم کسی از خانواده مادر را ندیده بودم
وقتی به اتاق برادرهایم رفتم با سلیقه خاصی که از پسرها کمتر دیده می شد اتاقشان را مرتب کرده بودند جالب این جا بود که آنها هم کمد کتابهای خود را در بین تختهایشان قرار داده بودند با خنده رفتم جلو و گفتم
-اهای ناقلا ها از اتاق ما الگو برداری کردید ؟
هومن گفت
-تو اگر این قدر سلیقه داشتی که دیگه غمی نبود
همایون گفت
-خوب بگو ببینم با اجازه کی پا در قلمرو ما گذاشتی
دستم را روی سینه گذاشتم و گفتم
-یا امیر . سفیری پیش نیستم . فرمانروای منزل امر کرده به پایین بروید و مبلها را جا به جا کنید و گرنه از نهار امروز محروم خواهید شد
هومن مثل من خم شد و گفت
-به امیر بفرمایید غلامان شان برای جان فشانی آماده هستند و هرسه شروع به خندیدن کردیم
در همین هنگام عهدیه در کنار ظاهر شد و گفت
-هدیه اگر قرار باشه برای آوردن هر چیز این قدر طولش بدی که شب میشه و ما هیچ کاری نکرده ایم
تازه یادم افتاد که برای چی رفته بودم پایین . برای این که عصبی نشه میخ ها را به او دادم و به اتاق رفتم . بعد رو به عهدیه گفتم
-عهدیه جون مثل این که ما از همایون و هومن عقب موندیم اونا کارشون تمام شده
-اگر عجله نکنی ما هم کار زیادی نداریم
یک دفعه یاد گریه مادر افتادم .سنگین نگاهی را روی خودم حس کردم آهسته سرم را بلند کردم عهدیه با اعتراض گفت
-معلومه تو امروز چت شده ؟
-راستش را بخواهی وقتی رفتم از مادر میخ بگیرم مادر داشت اون آلبوم قدیمی را نگاه می کرد و گریه می کرد تو می دونی عکس های توی اون آلبوم متعلق به چه کسیه
-نه نمی دونم شاید مادر برای محله قبلی دلش تنگ شده باشد چون حدود بیست سال بود که در اون محل زندگی کرده بود و دل کندن از اونجا برایش سخت بود
بدون هیچ حرفی مشغول کار شدم . زمانی که کار اتاق تمام شد احساس کردم که این اتاق به مراتب بزرگتر از اتاق خانه قبلی مان است
عصر وقتی که پدر به منزل برگشت می شد گفت که کار مرتب کردن خانه تقریبا تمام شده بود



پدر با نگاهی تحسین انگیز خانه را نگاه کرد و رو به مادر گفت
-الحق که بودن کد بانویی مثل تو برای هر خانه نعمت بزرگیه
-داشتن یک شوهر خوب و یک چنین بچه های عزیزی . لذت زندگی را برای هر زنی صد چندان می کند
هومن با لحن شوخی گفت
-این همه ابراز احساسات اشک من را در آورد
پدر با هر دو دست کمر هومن را گرفت و با یک جهش از زمین بلند کرد و دور خود چرخاند وقتی هومن را گذاشت یک راست به طرف آشپزخانه رفت بوی غذای خوشمزه ای که مادر برای شام درست کرده بود همه ما را به آشپزخانه کشید
سر میز شام همایون و هومن مدام سر به سر پدر می گذاشتند هومن چند تار موی پدر را نشان داد و گفت
-پدر جان متاسفم شما با جوانی خیلی زود خداحافظی کردید
پدر صورتش را به هومن نزدیک کرد و گفت :
-شام تو بخور . با یک مچ اندازی بهت می گم کی پیر شده
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
بعد از شام پدر روی یک مبل نشست و هومن هم مبل مقابل را انتخاب کرد و میز کوچکی را در وسط خود قرار دادند . پدر به طرف مادر برگشت و گفت
-خانم بیا که می خواهم امیدوار ت کنم که شوهرت هنوز پیر نشده
پدر و هومن هر دو دست راست خود را در هم گرفته کردند و آرنجها را روی میز گذاشتند همایون پشت هومن ایستاده بود و من و عهدیه پشت پدر . مادر کنار پدر نشست احساس کردم با این کارش می خواهد به پدر بفهماند که همیشه و در همه سخت تنها کنارش است . همیشه از عشقی که بین آنها بود لذت می بردم . صدای هور ای بلند من را به خود آورد پدر هر دو دستش را به عنوان پیروزی بالا گرفته بود هومن از اینکه پدر برنده شده بود قرمز شده بود و سعی م ی کرد با خنده عصبانیت خود را پنهان کند و پدر با غرور خاصی به چشمان مادر نگاه کردو گفت
-عزیزم دیدی گفتم نباید گول این چند تار موی سفید را خورد دیدی چطور پسر رشیدت رو شکست دادم
-ولی من یادم نمی اید که به شما گفته باشم پیر شده ای و مطمئن باش که صد سال هم که از عمرت بگذره برام باز همون هادی بیست سال پیشی
ولی بقیه حرفش را خورد پدر دستی روی شانه مادر گذاشت و گفت
-مطمئن باش که تا زمانی که تو در کنار من باشی پیری هیچ موقع به خود اجازه نمیده که از کنار من بگذره . چه برسه به این که بر من غلبه کنه
صبح موقعی که از خواب بیدار شدم برای یک لحظه فراموش کردم که به این خانه آمده ایم . صدای صبح بخیر عهدیه من را به خود آورد
-بلند شو خودت را حاضر کن فراموش کردی که امروز اولین روز است که به مدرسه می روی
برای اولین بار بود که از امدن اسم مدرسه دلم می گرفت . چون امسال من در این مدرسه دوستی نداشتم برایم خیلی سخت بود با اکراه از تختخواب بیدار شدم برای رفتن خودم را حاضر کردم وقتی از پله ها پایین رفتم همه دور میز صبحانه بودند صندلی کنار پدر را انتخاب کردم هیچ میلی به صبحانه نداشتم یک فنجان چای که مادر برایم گذاشته بود اکتفا کردم . مادر که متوجه شده بود گفت
-این طور که پیداست هنوز خستگی از بدنت بیرون نیامده
-نه مادر اصلا خسته نیستم ولی نمیدانم چرا دلم شور می زنه
هومن گفت
-تنبل خانم معلومه دیگه این دلشوره از ترس مدرسه است چون معلومه دیگه
-عزیزم می دونم که رفتن به این مدرسه جدید کمی برات سخته ولی مطمئن باش یکی دو روز که بگذره به اونجا هم عادت میکنی و با استعدادی که تو در درس خواندن داری مطمئن هستم در این مدرسه هم مانند مدارس قبلی گل سر سبد خواهی شد
با صحبت های مادر آرام تر شدم خودم را برای مدرسه رفتن آماده کردم
پدر سوئیچ ماشین را به همایون داد گفت
-همایون جان ماشین را از پارکینگ بیرون بیار تا شماها را برسونم مدرسه هاتون
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
بعد از چند دقیقه همراه پدر و همایون و هومن سوار ماشین شدیم . و از منزل دور شدیم . پدر رو به من گفت
-هدیه خودت خوب میدونی منتقل من بد موقعی بود چون وقت کمی تا بازگشایی مدارس مانده بود من نتوانستم در دبیرستانی که نزدیک به منزل خودمان باشه تو را ثبت نام کنم مسیر دبیرستان تا خونه چند خیابان بیشتر نیست ولی سعی می کنم تا آنجا که امکان داره خودم مسئولیت بردن تو را به عهده بگیرم ولی ظهر ها چون کمی دیرتر از اداره می ام خودت باید مسیر را تا خانه تنها بیای امسال را هر طوری که شده سپری کن سعی می کنم سال دیگه اگر عمری باقی بود هر دبیرستان نزدیک منزلمان تو را ثبت نام کنم
هومن گفت
-پدر اگر اجازه بدید ما ظهر ها دنبال هدیه می رویم و با هم به منزل می ایم
-از اینکه برادر های مسئولیت پذیری هستید خوشحالم پس بردن هدیه به عهده من و آوردنش به عهده شما
از این که پدر و بقیه هنوز من را بچه می دانستند ناراحت شدم و با حالت قهر رو به پدر گفتم
-پدر شما چنان صحبت می کنید انگار من بچه ای هستم که تازه به دبستان پا می گذارد فراموش نکنید که من یک دبیرستان هستم
همایون گفت
-دبیرستانی ام که با زیر پا گذاشتن قوانین سر چهار راه از چراغ قرمز گذشته و گرنه الان جایش همان مدارس ابتدایی بود نه دبیرستان
-فراموش نکن که من فقط در دو سال جهشی درس خواندم و الان باید کلاس اول دبیرستان بودم نه سال سوم . ولی گمان می کنم کسانی هم که در سال اول درس می خواند انقدر بچه باشند که نتوانند مسیر چند خیابان را تنها طی کنند
همایون خندید و گفت
-خانم کوچولو چرا ناراحت می شی تازه خیلی دلت بخواد که بهت این افتخار بدیم که همراهیت کنیم
-دخترم حالا چرا این قدر ناراحت شدی . اصلا هر طور که خودت دورت داری عمل کن
از رفتار تندم خجالت کشیدم
ماشین جلوی دبیرستان پسرانه شهید چمران توقف کرد و همایون و هومن پیاده شدند و با خداحافظی وارد دبیرستان شدند .
-پدر معذرت میخوام که این قدر تند باهات ون حرف زدم من فقط می خواستم
-تو کار بدی نکردی که حالا مجبور به معذرت خواهی باشی من از این که می بینم دختری دارم که تا این حد به خودش اعتماد به نفس داره خوشحالم
ماشین آهسته ایستاد پدر گفت
-دخترم این جا هم همون دبیرستانی است که تو باید بری
متوجه شدم که فاصله مدرسه من با برادر هایم یک خیابان است و از این بایت خوشحال شدم . موقع پیاده شدن از ماشین از پدر خداحافظی کردم هنوز قدمی بر نداشته بودم که صدای پدر منو متوجه خود کرد و گفت
-داشت یادم می رفت این دو برگ فتوکپی شناسنامه اون رو به دفتر مدرسه بده روزی که برای ثبت نام اومده بودم یادم رفته بود
پاک رو که پدر به سمتم گرفته بودم گرفتم و مجددا خداحافظی کردم و به سمت مدرسه رفتم .
وارد حیاط که شدم بعد از مدتی زنگ رو زدند . ناظم مدرسه پشت بلند گو از همه خواست که سکوت کنند تا هر کسی که صدا زدند بتواند نام خود را متوجه بشه . بعد از خواندن اسامی سال اولی ها و دومی ها به سال سومی ها رسید . بعد از خواندن چند اسم نوبت به من رسید . به طرف پله ها رفتم وقتی به سالن رسیدم با دیدن دفتر مدرسه یاد فتوکپی شناسنامه افتادم و راهم را به طرف دفتر کج کردم . داخل دفتر مملو از دبیرانی بود که بعضی ها مشغول کاری بودند و چند نفری هم با هم صحبت می کردند وجود چند دبیر مرد در بین دبیران زن مرا متعجب کرد چون در مدارس قبلی معلم مرد نداشتیم . دنبال مدیر می گشتم که چشمم به خانم مسن تری افتاد نگاهم کرد و گفت
-کاری داشتی ؟
-من من می خواستم این فتوکپی ها را به خانم مدیر بدهم
-ما این جا خانم مدیر نداریم . ولی میتوانی ان ها را بدهی به آقای مدیر که پشت اون میز نشسته اند
از اشتباهی که کرده بودم از خجالت آب شدم . سرم را پایین انداختم و به سمت میز رفتم آقای مدیر که سرش را بلند کرد فکر کنم که با من قصد شوخی داشت زیرا کسی که به عنوان مدیر به من معرفی کرده بودند خیلی جوان تر از کسانی بود که در دفتر نشسته بودند قیافه اش به دانشجویان می خورد گفت
-کاری داشتید ؟
-موقع ثبت نام پدرم فتوکپی شناسنامه ام را همراه نداشت و حالا من آنها را اورده ام
آقای مدیر نگاهی به من کرد و فتوکپی را از من گرفت و با نگاه عمیقی به من گفت
-پس اون خانم زرنگی که کارنامه ای درخشانی دارد شما هستید ورودتون را به این دبیرستان خوش آمد می گم امیدوارم در این دبیرستان هم شایستگی خودتون رو نشون بدید
از این که میدیدم در این جا هم تا حدودی مرا می شناسد احساس خوشی به من دست داد
آقای مدیر دستش را روی میز گذاشت و با صدای بلند گفت
-همکاران محترم
یک دفعه همه جا سکوت شد . همه به من و او نگاه می کردن
-خانم هدیه نوری همان دانش آموزی زرنگی است که قبلا باهاتون در موردش صحبت کرده بودم
همه به من خوش آمد گفتند و من با ادای تشکر از دفتر بیرون اومدم
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
سریع خودم را به کلاس سوم الف رساندم و وارد کلاس شدم به جز نیمکتی در آخر کلاس همه نیمکت ها توسط دانش آموزان اشغال شده بود به طرف نیمکت آخر رفتم و کلاسور م را روی میز گذاشتم و به یاد سالهای قبل به طرف تخته سیاه رفتم و با گچ روی ان نوشتم با
-یاد انکه هستی از ان اوست

دختری که روی صندلی معلم نشسته بود و با دست روی میز می کوبید و به وسط کلاس آمد و با صدای بلندی گفت
-توجه توجه اژیری که هم اکنون می شنوید اژیر صدای پای دبیران است تقاضا می شود به پناهگاههای خود در پشت نیمکت ها پناه ببرید و خونسردی خود را حفظ کنید
یک باره کلاس در سکوت محض فرو رفت در همین هنگام یکی از دبیران مرد پشت سر دختر قرار گرفت دختر که متوجه ورود دبیر نشده بود توسط دهان به آژیر کشیدن نمود صدای شلیک خنده به هوا برخاست . چند نفر می خواستند با اشاره به او بفهمانند که دبیر به کلاس آمده دختر تا اشاره رو دید به پشت سرش نگاه کرد با دیدن دبیر یکه خورد و آرام به عقب برگشت . پایش به نیمکت گیر کرد و با پشت به زمین افتاد و صدای خنده بچه ها بلند شد دبیر با زدن دست به میز بچه ها را ساکت کرد
دبیر به دختر گفت
-خانم سالمی بهتر نیست به جای این همه بچه بازی های کمی هم از خود جدیت نشان دهید تا مجبور نشوید هر کلاس را دو سال بخوانید ؟
سالمی با خجالت سرش را پایین انداخت و به طرف نیمکت ش رفت دبیر چند قدمی جلو آمد و گفت
-اکثر شماها با من و روش تدریس من آشنا هستید اما برای اطلاع شاگردان جدید باید بگویم اسم من نادری است و تدریس ادبیات شما به عهده من است من بیشتر از هر چیز به نظم و ترتیب اهمیت می دهم
سپس دفتر نمرات را باز کرد و شروع به خواندن اسامی دانش آموزان کرد بعد از خواندن چند اسم به اسم من رسید من بلند شدم آقای نادری گویی تازه من را دیده بود به شاگردان گفت
-خانمها . خانم هدیه نوری از شاگردان تازه وارد و ممتاز این دبیرستان می باشند که معدل ایشان در تمام سالها کمتر از نوزده نبوده است
تمام سرها به طرف من چرخید . بعضی ها با حسرت و بعضی ها هم با نگاهی که حاکی از نوعی حسادت بود به من خیره شه بودند و من هم برای قدر دانی گفتم
-ممنونم هر چه دارم از زحمات بی پایان شما معلمان خوب است
صدای را شنیدم که آهسته گفت
-اوه چقدر چرب زبانی می کنه
ولی به روی خودم نیاوردم و سر جایم نشستم
آقای نادری آهسته به ته کلاس آمد و بعد گفت
-چرا این جا نشسته اید ؟ شما نبست به قد کوتاهتون باید جلو می نشستید
-موقعی که از دفتر خارج شدم به کلاس اومدم تمام نیمکت ها پر شده بود به جز همین اخری
آقای نادری با صدا کردن نام خانم وثوقی دختری را که قد بلندی داشت و روی نیمکت اول نشسته بود را متوجه خود ساخت
-خانم وثوقی شما تشریف بیاورید . این جا و جای تان را به خانم نوری بدهید
وثوقی با بی میلی به طرف نیمکت آخر اومده و من هم به طرف نیمکت او به جلو کلاس رفتم . با نواخته شدن تک زنگ آقای نادری از کلاس خارج و خداحافظی کرد و هیاهوی کلاس شروع شد . سنگینی دستی را روی شانه ام حس کردم سرم را بلند کردم با لبخند دختر چشم سبزی که کنارم ایستاده بود دیدم او واقعاً زیبا بود چشمان ### . موهای طلایی و لبهای قرمز کوچک و پوست سفیدش به او زیبایی صد چندانی بخشیده بود دستش را به طرفم دراز کرد و گفت :
-من سیمین هستم
با اشاره به بغل دستش گفت
-این هم دختر خاله ام مرضیه است ما می توانیم برای هم دوستان خوبی باشیم
مرضیه هم مانند سیمین از جذابیت خاصی برخوردار بود چشمان او هم ### بود دستم را به طرفش بردم و گفتم
-من هم هدیه هستم خوشحال می شم اگر بتوانم دوست خوبی برای شما باشم
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
از این که توانسته بودم این قدر زود دوست پیدا کنم خوشحال شدم سیمین از دو دختری که کنار دستم نشسته بود خواهش کرد که جایشان را با انها عوض کنند دخترها که معلوم بود که برای آنها احترام قائل هستند بدون معطلی جایشان را عوض کردند . در همین هنگام چند ضربه با دست به در کلاس زده شد و خانم قد بلندی وارد کلاس شد و ما به احترام ورودش از جا برخاستم
بعد از تشکر همه را دعوت به نشستن کرد
سیمین گفت
-ایشان خانم نوازی دبیر شیمی هستند و همه بچه ها دوستش دارند خیلی مهربان است
-به به می بینم که محصل های زرنگ و ممتاز کلاس روی یک نیمکت نشسته اند
از شنیدن این حرف که دو تا دوست زرنگ پیدا کردم خیلی خوشحال شدم
یک ساعت وقت خانم نوازی به بررسی نحوه درس خوندن پرداخت با شنیدن صدای زنگ همگی به سمت حیاط مدرسه رفتیم وقتی از جلوی دفتر رد می شدیم چشمم به آقای مدیر افتاد که هنوز مشغول تنظیم پرونده ها بود برایم خیلی عجیب بود که این چگونه با این سن و سال مدیر شده بود
به مرضیه گفتم
-راستی این آقای مدیر چند سال داره ؟
-هر وقت شناسنامه اش را گیر آوردم بهت میگم چند سالشه
سیمین گفت
-هدیه جان فلفل نبین چه ریزه . بشکن ببین چه ریزه . به سن و سال کمش نگاه نکن به مغز متفکرش نگاه کن
-چطور مگه ؟
این طور که شنیدم این آقای نابغه در چهارده سالگی دیپلم گرفته و در سن بیست و یک سالگی موفق به اخذ لیسانس شده
-جل الخالق
مرضیه خنده شیطنت امیزی کرد و گفت :
-ناگفته نماند این آقای بیاتی با کله خالی و بی احساسی که دارند من فکر نمی کنم در تمام عمر نه چندان زیادش حتی یک دفعه هم به دختری فکر کرده باشد
-چیه ؟ نکنه گلوت پیشش گیر کرده ؟
-نه بابا ما را چه کار با از ما بهتران . تازه من اگه بخوام فاتحه بخوانم میرم سر قبری می نشینم که مرده توش باشه این قبر که مرده ای نوش نخوابیده
با اصطلاحی که مرضیه به کار برد هر سه زدیم زیر خنده
مرضیه گفت
-نظرتون در مورد یه خوراکی چیه . بهتر نیست بریم از بوفه یه چیزی بگیریم بخوریم
سیمین گفت
-ببینم یعنی بعد از اون همه صبحانه که میل کردی باز هم جا برای خوردن داری ؟
مرضیه گفت
-مطمئن باش هنوز ظرفیت خوردن یک نفر مثل تو را هم دارم
-پس جنابعالی آدمخوار هم بودی و ما خبر نداشتیم
سیمین گفت
-حالا کجا شو دیدی ؟
-خوش به حالت . من که نتوانستم حتی یک لقمه هم صبحانه بخورم
-چرا ؟
-نمی دانم صبح که می خواستم بیایم دلشوره داشتم
سرگرم صحبت بودیم که دو تا دختر از پشت سر . چشمهای مرضیه و سیمین را گرفتند . هر دو سعی داشتند که آنها را تشخیص بدهند مرضیه گفت
-خدای من آرزو تو هستی ؟
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
آرزو دستش را از روی چشمان مرضیه برداشت و او را به آغوش کشید علاوه بر ان دو دختری که چشمان مرضیه و سیمین را گرفته بود دختر دیگری هم بود که نیمی از موهای خود را از مقننه بیرون گذاشته بود معلوم بود از ان دسته دخترهای است که به ظاهر بیشتر اهمیت میدهد تا درس مدرسه . ان دختر جلو رفت و بوسه سردی روی گونه مرضیه و سیمین گذاشت آرزو به سمت من آمد و گفت
-دوست جدید پیدا کردید ؟ بی خود نیست که ما را فراموش کرده اید
سیمین دستم را گرفت و گفت
-بچه ها هدیه جان امسال به این دبیرستان آمده و مطمئن باش دوستی با اون برای هیچکس خالی از لطف نیست
دختر دوم گفت
-من فریبا هستم از اشنایتان خوش بختم
سپس آرزو به نفر سوم اشاره کرد و گفت :
-ایشان هم سوسن دختر عمه بنده است
سوسن سرش را کمی خم کرد و گفت
-خوش بختم
سیمین گفت
-آرزو جان فکر نمی کردم امسال هم سعادت دیدار را در این دبیرستان داشته باشیم
-فکر نمی کنم دل کندن از شما دیگر برایم اسان باشد
سیمین گفت
-دل کندن از ما یا از ما بهتران ها
-مطمئن باش دوست عزیز که کلاه از ما بهتران برای سر ما گشاد است
آرزو نگاهی به من کرد و گفت
-حالا از این حرفها گذشته نمی خواهید دوست جدید تان را بیشتر به ما معرفی کنید
سیمین گفت
-تند نرو خود ما هم امروز سعادت دوستی با هدیه جان را پیدا کردیم
-از لطف همگی ممنون هستم اگر سعادتی هست نصیب من شده که توانسته ام در اولین روز دوستانی همچون شما ها پیدا کنم راستش من و خانواده ام . یک هفته بیشتر نیست که به اینجا آمده ایم . پدرم تکنسین مخابرات است در شهرستان ما دانشگاه نبود و دو سالی هم هست که خواهرم در رشته دانپزشکی مشغول به تحصیل است و تا به حال در خوابگاه زندگی می کرد و چون برایش مشکل بود برای همین پدرم تصمیم گرفت خود را به این جا منتقل کند
سیمین گفت
-هدیه جان شما فقط دو خواهر هستید ؟
-نه دو برادر هم دارم که هر دو قلو هستند و سال آخر دبیرستان هستند
سیمین گفت
-هدیه جان دو سال را جهشی درس خوانده و این طور که آقای نادری گفتند در عرض این چند سال هیچ موقع معدل ش کمتر از نوزده نشده
فریبا گفت
-هدیه راستش را بگو تو با آقای بیاتی فامیل نیستی
-چطور مگه ؟
-آخه اون هم در درس خوندن مثل تو نابغه است
-گمان نکنم من حتی بتوانم بد گرد پای ایشان برسم . این طور که سیمین می گوید ایشان در چهارده سالگی دیپلم گرفته . ولی من هنوز دو سال مانده دیپلم بگیرم و پانزده سالمه . تازه معلوم نیست بعد از گرفتن دیپلم چند سال طول بکشد تا بتوانم وارد دانشگاه شوم
-شکسته نفسی نکن . خوب معلومه کسی که توانسته از شاگردان ممتاز باشد مسلما بعد از دیپلم گرفتن هم اولین کسی است که میتواند وارد دانشگاه شود
سوسن که از صحبت های ما خسته شده بود از ما جدا شد و تنها به سوی بوفه رفت سیمین از آرزو پرسید
-راستی شما سه نفر در یک کلاس هستید ؟
فریبا گفت
-من و آرزو بله . ولی سوسن سال قبل رد شد و امسال هم در کلاس دوم درس می خواند
مرضیه گفت
-به نظرم تنها چیزی که برای سوسن اهمیت ندارد همین درس خوانن است من تعجب می کنم این چند سال هم چگونه درس خوانده و توانسته بالا بیابد
فریبا گفت
-اینکه تعجب ندارد خوب معلومه از پولهای پدرش پلکان درست کرده و بالا آمده بنده خدا پدرش مجبور همیشه نیمی از در آمدش را برای هزینه معلم های خصوصی سیمین و سهند کنار بگذارد
-سهند کیست ؟
-سهند برادر بزرگ سوسن است که ماشالله در تنبلی و ول خرجی دست کمی از سوسن ندارد
خندیدم و گفتم
-دختر این جور پشت سر دختر عمه ات و پسر عمه ات حرف نزن
اه سردی کشید و گفت :
-بزار یک کمی با اخلاقش بیشتر آشنا بشی مطمئن هستم که بعدا خودت حق را به من می دهی
-خوب اگر دوستی با او برای تو لطفی ندارد چرا با او همراه هستی ؟
-آخه همون طور که گفتم علاوه بر دوستی دختر عمه من است و نسبت به او احساس مسئولیت می کنم و دلم نمی خواد او در تنهایی به سر ببرد چون با اخلاقهایی که دارد نمی تواند دوستانی خوب برای خود دست و پا کند و من از ان روز می ترسم که در دام دوستان نایاب بیفتد که او را در دام بلا بکشانند
در دلم او را برای این همه پاکی تحسین کردم او از خود مایه گذاشته بود تا دختر عمه اش در فرومایگی غرق نشود
-راستش رو بخواهی من به سوسن حسودیم شد من اگر دختر عمه ای مثل تو داشتم بالاترین ارزش ها و احترام ها را برای تو قائل بودم ولی افسوس
فریبا که ساکت بود گفت
-یعنی خودت عمه نداری
-چرا دو تا عمه دارم ولی از شانس بد من هیچکدام دختر ندارند
مرضيه خندید و گفت :
-این که غصه نداره در عوضش یک دختر خاله مثل من داشته باشی دیگه غصه ای نداری
دستی بر روی شانه سیمین زد و گفت
-دروغ می گم دختر خاله عزیزم ؟
-ابدا تو و دروغ
اهی کشید م و گفتم
-آخه متاسفانه خاله ای ندارم تا دختر خاله داشته باشم
مرضیه گفت
-عزیز من این که غصه نداره اگه افتخار بدی هر چهار نفر ما از امروز هم دختر عمه تو هستیم هم دختر خاله و هم دختر عمو و هم دختر دایی تو قبوله ؟
خندیدم
-قبول ولی بهت بگم که بعدا نگی کلاه سرمون گذاشتی من خودم دو تا دختر عمو دارم
-ای کلک دو تا دو داری و گدایی می کنی ؟
-ولی چه داشتنی . آنقدر دور هستند که سالی یک دفعه هم همدیگر را نمی بینیم
انقدر سرگرم صحبت بودیم که متوجه نشده بودیم کی زنگ خورده است صدای از پشت گفت
-شما خانمها چرا نمی روید سر کلاس های تان ؟
وقتی به عقب برگشتیم آقای بیات را دیدیم که پشت ما بود با لحنی خشک گفت :
-شما ها می توانید حرفهای تان را بگذارید برای خارج از مدرسه الان پنج دقیقه است که زنگ خورده
بچه که حسابی یکه خورده بودند بدون هیچ حرفی به سر کلاس رفتند ولی من بیشتر از رفتار تند و خشک او تعجب کردم چند ثانیه ای به او خیره شدم با لحنی خشک و تند گفت
-کاری دارید ؟
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
-نه
-پس چرا ایستاده اید ؟ مثل اینکه نشنیدید که گفتم پنج دقیقه است که از زنگ گذشته
-ولی ما اصلا متوجه خورده شدن زنگ نشدیم
در حالی که سعی می کرد خشم خود را کنترل کند گفت
-متوجه صحبت من چی ؟ متوجه صحبت من هم نشدید که همان طور سرجایتان خشک تان زده . فراموش نکنید که قوانین یک مدرسه برای همه یک سان است حتی شاگردان ممتاز
از این که می دیدم او می خواهد گناه نشنیدن صدای زنگ را به حساب سو استفاده از ممتازه بودن بگذار حسابی عصبانی شدم برای همین با قدم های آهسته و شمرده به سوی سالن رفتم و بعد از این که آب خوردم با قدمهای تند از کنارم رد شد و فهمیدم که حسابی عصبانی شده است وقتی به پله ها نزدیک شدم صدایم کرد
-خانم نوری ؟
-بله
-من تعجب می کنم که چگونه انضباط شما همیشه بیست بوده
-نمیدانم شاید علتش این بود که مدیران قبلی به اندازه شما سخت گیر نبودند
دیگر ایستادن جایز نبود به سرعت به سمت کلاس رفتم وقتی به کلاس رسیدم از پشت در صدای مردانه ای شنیدم و فهمیدم که این زنگ هم با یکی از دبیران مرد سرو کار داریم . ضربه ای به در زدم اجازه ورود خواستم . در که باز شد با دبیری حدوداً بیست و هفت سال سن داشت و از ظاهر خوب و شیک هم برخوردار بود رو به رو شدم و برای تاخیر م معذرت خواهی کردم دبیر مربوطه با خوش رویی گفت
-اشکالی نداره بفرمایید
وقتی که نشستم هنوز دست و پایم می لرزید بیان مدیر حسابی مرا شوکه کرده بود
سیمین آهسته گفت
-چرا این قدر طول دادی ؟
-بعدا بهت می گم
سنگینی نگاهی را بالای سرم حس کردم وقتی سرم را بلند کردم آقای دبیر را دیدم که بالای سرم بود گفت
-خانم نوری من صبح در دفتر با شما آشنا شدم ولی بد نیست بدانید که من مهدی متین دبیر فیزیک هستم و در هفته دو ساعت با شما کار دارم
-متوجه شدم
-بفرمایید راحت باشید
در دلم گفتم
-الحق که متین هستید
آقای متین به سمت تخته رفت و گفت
-این طور که بچه ها می گویند این دست خط شماست
-بله
-دست خط زیبای دارید سعی کنید هر روز صبح که وارد کلاس می شوید این کلمات مقدس را بالای تخت بنویسد
-چشم حتما
ناگهان یکی از ان دو دختر زنگ پیش جایشان را با سیمین عوض کرده بودند بلند شد و گفت :
-آقای متین ما مبصری برای کلاس ندارم اصلا بهتر است مبصر کلاس نوری بشود
چندین صدا در هم آمیخته شد که گفته او را تایید کرد آقای متین با اشاره دست به سکوت دعوت کرد و گفت
-خانم کریمی شما درست می گوید مطمئنا خانم نوری برای مبصری شایسته هستند ولی باید ببینم نظر خود او چیست ؟
من اصلا از مبصری خوشم نمی آمد و ان را برای رنجش دیگران می دیدم گفتم
-از لطفی که خانم کریمی و دیگر دوستانم نسبت به من دارند متشکرم با این که همگی تازه با من آشنا شدند اما مرا برای مبصری انتخاب کردند متشکرم ولی متاسفانه من نمی توانم قبول کنم چون می ترسم باعث شود از درسهایم عقب بمانم
-من مطمئنم که قبول این مسئولیت نمی تواند خللی به درس شما وارد کند مگر این که شما نخواهید دیگران از شما برنجند . چون خواه نا خواهد مبصر ها مسئولیت های دارند که به مزاج بعضی ها سازگار نیست و باعث رنج شان می شود
با سر گفته های شان را تایید کردم و از این که توانسته بود فکرم را بخواند خوشحال شدم آقای متین به سمت بالای کلاس رفت و گفت
-پس شما علاوه بر زرنگ بودم انسان مردم داری هم هستید ولی فراموش نکنید شما اگر بتوانید به کلاس تان نظم بدهید لطف بزرگی به دوستان خود کرده اید چون نظم اولین رکن پیشرفت است و کسی که از عقل و منطق درست برخوردار باشد باید یک مبصر را درک کن
-حق با شماست ولی من در تمام این سالها هیچ موقع این مسئولیت را قبول نکرده ام و هیچ سر رشته ای در این کار ندارم
-خوب پس حالا بچه ها میتوانید عذر خانم نوری را بپذیرید و یکی دیگر را نماینده کنید البته من پیشنهاد می کنم خانم سیمین مقدسی را نماینده کنید چون ایشان پارسال هم خیلی خوب از عهده این کار برآمدند
همگی یک صدا به او رای دادند سرم را به سیمین نزدیک کردم و تا تبریک بگویم که آهسته گفت
-به عنوان اولین اخطار می گویم سر کلاس درس حرف نزن
آقای متین که متوجه صحبت ما شده بود خندید و گفت
-آخ آخه خانم نوری با بد کسی طرف هستید ایشان در این سمت به نزدیکترین دوستان شان هم رحم نمی کنند
-خوب من هم از همیشه می ترسیدم
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
زنگ بعد هم که یک تک زنگ بود با اشنایی با خانم معینی دبیر زیست شناسی گذشت و بالاخره موقع رفتن به منزل شد وسایل را جمع کردم و همراه سیمین و مرضیه از کلاس بیرون اومدیم . در سالن آرزو و فریبا و سوسن هم به ما ملحق شدند وقتی که خواستیم از پله ها پایین برویم آقای مدیر را دیدیم ناخودآگاه ترس بدنم را گرفت برای این که از دیدش دور بمانم خود را وسط دوستانم قرار دادم چند قدمی که از درب مدرسه دور شدیم آرزو و فریبا دست های شان را برا خداحافظی جلو آوردند
-یعنی اینقدر زود از هم جدا می شویم ؟
آرزو اشاره به ماشین اخرین سیستمی کرد و گفت
-با ماشین دنبال مان آمده اند انشاالله فردا می بینیم تان
از همدیگر خداحافظی کردیم
وقتی به جلوی ماشین رسیدند راننده که نسبتا مسن بود با احترام پیاده شد و در را برایشان باز کرد وقتی داخل ماشین نشستند دستی برایمان تکان دادند و ماشین شروع به حرکت کرد من هنوز با تعجب به انها نگاه می کردم که سیمین بازویم را گرفت و گفت
-بیا بریم داری به چی نگاه می کنی ؟
مرضیه که متوجه تعجب من شده بود گفت
-هر سه نفر بچه سرمایه دار هستند در یکی از خیابانها ی بالا شهر زندگی می کنند پدرها شان با هم شریک هستند و دارای چند کارخانه و شرکت خصوصی هستند البته تنها شریک نیستند شش هفت نفری میشن
-پس چرا به این دبیرستان می ایند ؟ مگر در منطقه خودشان دبیرستان نیست ؟
سیمین خندید و گفت
-اتفاقا دبیرستان شیک و بهتری هست ما هم دوسال پیش با آنها آشنا شدیم همین سوال را کردیم آرزو و فریبا هر دو به این خاطر که این جا صمیمیت و صفا بیشتری هست به این جا می ایم ولی سوسن فرق می کند او فقط فخر می فروشد همین
-خوب در دبیرستان های بالای شهر که همه همرنگ هستند ؟
-در دبیرستان های بالای شهر که همه مثل او هستند نمی تواند خودنمایی کن برای همین به این جا می اید که طرز لباس پوشیدن و رفتارش با دیگران فرق داشته باشد
-اگر او با این عقاید زندگی کند بدبخت ترین انسان است و همیشه در زندگی تنها می ماند به نظر من رفتار و کردار یه انسان مورد نشان دادن شخصیت او است نه مال و ثروت ان . راستی شما ها نگفتید که پدر های تان چکاره هستند ؟
مرضيه گفت
-پدر من دکتر متخصص اطفال است و پدر سیمین جراح عمومی بود
-بود ؟
سیمین اهی کشید و گفت
-پدرم مفقودالاثر است دو سال پیش به جبهه رفت و در حمله بزرگی که در مهران بود مفقودالاثر شد مادرم شهادت را پذیرفته ولی یک احساس درونی به من می گوید که او دوباره پیش ما بر می گردد
-متاسفم امیدوارم هر چه زودتر خبری ازش پیدا کنید و البته چنانچه تصور مادرت درست باشد او به درجه رفیع شهادت رسیده باشد تو نه تنها نباید ناراحت باشی بلکه باید افتخار کنی چون او را در راه دفاع از ناموسش و وطن از دست داده ای .
برا این که اوضاع ناراحت رو عوض کنم جریان خودم و آقای بیات را تعریف کردم
مرضیه خندید و گفت
-حالا حرفهای مرا قبول کردی ؟
-واقعاً که تو درست می گویی و می توانم بگویم که او قلبی در سینه ندارد
سیمین گفت
-بچه ها پیش داوری نکنید و یک طرفه به قاضی نروید فراموش نکنید که او بیشتر از چهار الی پنج سالی با ما تفاوت سنی ندارد در ضمن زیبا که هست تحصیلات و ثروت هم دارد هیچ فکرش را کرده اید که اگر بخواهد نرمش هم به خرج بدهد چه میشود
-خوب چه میشود ؟
-هیچی دیگه این دفعه باید به جای رسیدگی به کارهای خودش جواب نامه های عاشقانه ای دخترها را بدهد
-خوبه که خودت می گویی بعضی از دخترها . در حالی که او با همه خشک و تند است
-اگر خودت جای او بودی می توانستی فکر کنی که چه کسی میتواند مقاوم باشد چه کسی نرم .
-نه
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#10
-خوب اون بنده خدا هم نمی تواند تشخیص دهد بنابراین این کار را می کند .بهتر است که با همه یک سان رفتار کند تا از پس مسئولیت های خود به خوبی بر اید چه بسا که او در خارج از محیط کار انسان مهربان و با احساس باشد
-الحق که دختر فهمیده ای هستی
مرضیه خندید و گفت
-دست شما درد نکند یعنی می خواهی بفرمایی که ما نفهمم هستیم
-نه بخدا . ولی گفته های سیمین واقعاً منطقی است
به یک چهار راه رسیدیم
سیمین گفت
-هدیه جان تو از کدام طرف می روی ؟
-گمان می کنم باید از ان خیابان سمت چپ بروم
-گمان می کنی ؟ یعنی مطمئن نیستی ؟
-راستش را بخواه صبح همراه پدرم امدم . ولی اگر اشتباه نکرده باشم توی همان خیابان بود که پدرم برادرها م را جلوی یک دبیرستان پیاده کرده
مرضیه گفت
-اگر منظورت دبیرستان چمران است درسته در این خیابان است
-اره دبیرستان چمران بود
سیمین گفت
-اگر مطمئن نیستی اجازه بده ما همراهیت کنیم
تشکر کردم و گفتم
-حالا دیگه مطمئنم که همین خیابان است
صمیمانه از آنها خداحافظی کردم و از شان جدا شدم . صد متری نرفته بودم که صدای همایون را شنیدم به طرف شان رفتم آنها هم تازه مرخص شده بودند خیابان حسابی شلوغ بود خودم را بهشان رساندم و سلام کردم با کلمه سلام خانم خانمها جوابم را دادند بازوی هر دو را گرفتم
همایون خندید و گفت
-خانم خانوم ها شما که ادعای تان می شود بزرگ شده ای این را باید بدانی که این کار در خیابان درست نیست
-خوب چه اشکالی دارد مگر نه این که شما داداش های من هستید ؟
-ولی خیلی ها این را نمی دانند و باعث سو تعبیر شان می شود
با تایید گفته هاش دستم را از بازوان شان جدا کردم
هومن گفت
-خوب از مدرسه بگو خوش گذشت ؟
-چه جور هم من چند تا دوست خوب پیدا کردم
با شیطنت گفت :
-فراموش نکن که به ما هم معرفی شان کنی
-باشد ولی مواظب باش سر گلویت گیر نکند
هر دو زدند زیر خنده
-خود شما چه طوره دوستی پیدا کردید ؟
همایون
-ای ما هم بی کار نبودیم . ولی مطمئن باش که هیچ کدامشون به درد تو نمی خورند
-چه طور دوستان به درد شما می خوردند . ولی شما به درد من نمی خوردند ؟
همایون نیش خندی زد و گفت
-نه بابا . مثل این که راستی راستی بزرگ میشی
از جوانی که شنیدم خجالت کشیدم سرم را پاین انداختم
هومن پیشنهاد کرد تا رسیدن به خانه با قدمهای تند با هم مسابقه بدهیم . هنوز صد متری از راه را طی نکرده بودم که من به نفس نفس افتادم با لحن معترض آنها را صدا کردم به طرفم آمدند
هومن گفت
-چیه خانم کوچولو در جا زدی
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
14 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۲۳-۰۵-۹۷, ۱۱:۱۹ ق.ظ)، طوبی (۲۷-۰۳-۹۹, ۰۳:۵۰ ب.ظ)، fatemeh466 (۱۲-۰۶-۹۷, ۰۲:۳۳ ب.ظ)، taranomi (۲۳-۰۵-۹۷, ۱۰:۵۸ ق.ظ)، rp5072451 (۳۰-۰۳-۹۷, ۰۴:۴۴ ب.ظ)، marmar74 (۲۶-۰۳-۹۷, ۱۱:۱۶ ب.ظ)، Ehsani (۲۹-۰۳-۹۷, ۰۶:۳۳ ق.ظ)، Kazemiyektaa (۱۵-۰۶-۹۷, ۰۴:۳۹ ب.ظ)، h. shefaei (۱۴-۰۶-۹۷, ۰۸:۴۶ ب.ظ)، mzkh (۱۵-۰۷-۹۷, ۰۸:۰۳ ب.ظ)، lady110 (۲۶-۰۷-۹۸, ۰۲:۴۱ ب.ظ)، بانو اردیبهشت (۲۸-۰۸-۹۸, ۰۳:۴۶ ب.ظ)، ARSAM (۱۴-۱۱-۹۸, ۰۲:۰۴ ق.ظ)، sarvenazb (۲۹-۱۱-۹۸, ۰۶:۱۷ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان