امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان اگه بدونی | niloo j0on
#1




خلاصه رمان: درباره ی یه دختر که از یه خانواده متوسطه ... دختری که بخاطر زندگی پدرش زندگی


خودشو تباه میکنه!!.... پدر سوگند قصه ما که یه راننده تاکسی سادست به جرم قتل محکوم به


اعدام میشه در این بین پسر مقتول شرطی میذاره که این خانواده به کلی متعجب میشن!! ....


ژانر:طنز-کلکلی-همخونه ای
پاسخ
سپاس شده توسط: maryamix ، ft.samadi ، daryaeearam ، sadaf ، دخترشب
#2
باورم نمیشه!! چرا اینجوری شد؟؟ چرا یدفعه همه چی بهم ریخت؟؟؟ چرا انقدر زود همه چی خراب شد؟؟
باور کردن این که الان پدرم محکوم به اعدامه برام خیلی سخته!!..... اونم به جرم قتل!! پدر من ازارش به یه
مورچه هم نمیرسید چه برسه به یه ادم!! .... هنوزم نمیدونم رابطه ی پدر من که یه راننده تاکسی ساده بود
با شاهین جهانبخش ، یه ادمه تیلیاردر چی میتونست باشه؟؟ .......
توی تمام این مدت منو مادرم به هر دری زدیم که سر و ته این قضیه رو بفهمیم ، نتیجه ای نگرفتیم.......
دیگه واقعا نمیدونستم باید چی کار کنم!؟
من مادرم تنها و بیکس توی این شهر بزرگ....... انقدر بیکس بودیم که حتی یه فامیلم برای اینجور وقتا نداشتیم
..... با این که کوه درد بودم ولی برای دلگرمی مامانمم که شده بود خودمو کنترل میکردم ..... بغضی که تمام روز
توی گلوم جمع میشه ...شبا توی تخـ ـتخوابم میشکنه و راه تنفسمو باز میکنه ...... دیگه هیچ راهی نمونده که نرفته
باشیم جز یه راه ....... اونم گرفتن رضایته! اما اینم نمیشه ما که پولی نداریم ... حتی خونمونم اجارست .....
اگرم بتونیم جور کنیم بازم یه مشکل وجود داره ...... این خانواده انقدر پول دارن که یه میلیارد براشون پول
خورده ...... وای خدا دارم دیوونه میشم!!!!
چقدر خستم .... از این همه پستی بلندی های زندگی که داره خوردم میکنه ... از این همه مشکلات که روی دوشم
تلمبار شده ........ تنها نور امیدم حرفه اقای سعیدی ( وکیل پدرم) بود ..... سعی کردم باز حرفشو به یاد بیارم....
" پسر دوم اقای جهانبخش فردا میرسن ایران .... اگه بتونین از ایشون رضایت بگیرید پدرتون ازاد میشه"
تا اونجا که از وکیل پدرم شنیدم جهانبخش دو تا پسر داره .... پسر بزرگش به اسمه اشکانه که ظاهرا
رابطه ی خوبی با پدرش نداشته .... حتی حاظر نشد برای مراسم ختمه پدرش به ایران بیاد..... ولی برعکس اون
برادر کوچکترش یعنی اشوان فوق الهاده پدرشو دوست داشته ...... و وقتی خبر مرگ پدرشو میفهمه
حسابی عصبانی میشه و این یعنی.... خوشا به حال ما ..... بدبخت بودیم بدبخت ترم شدیم .... حالا کلی باید از
این اقا خواهش کنیم ..... اما بازم ارزششو داشت .... موضوع سر زندگی عزیز ترین کسمه ... یعنی پدرم ...
با این که امکانش خیلی کمه اما بازم امیدوارم ...... بازم دلم به خدا گرمه .....................
_ سوگند .... سوگند .. کجایی؟؟
این صدای خسته ی مامانم بود که مثل همیشه داشت بلند بلند صدام میزد جواب دادم:
_ بله مامان جان تو اتاقم ....بعد از چند لحظه در اتاق باز شد .... چهره ی مامانم خسته تر از همیشه رو به روم قرار گرفت:
_ سوگند مادر یادت نره فردا حتما برو به دیدن پسر اقای جهانبخش .....
سرشو انداخت پایین و ارام زمزمه کرد:
_ این اخرین امیدمونه!!
لبخنده بی جونی برای دلگرمیش زدم و مثل خودش اروم گفتم:
_ باشه مامانی میرم .... نگران نباش !! تو رو خدا انقدر غصه نخور ایشالا رضایت میده....
_ باشه سعی میکنم .... تو هم بگیر بخواب صبح باید زود بیدار شی ....شب بخیر ..
_ شب بخیر عزیزم ....
از اتاق خارج شد.... و منو با یه دنیا فکر خیال رها کرد ..... دلم خیلی گرفته بود ... احتیاج داشتم با یکی
حرف بزنم ... یاد لاله افتادم .. بهترین و صمیمی ترین دوستم ... گوشیمو برداشتم و به گوشیش زنگ زدم..
بعد از چند بوق متوالی برداشت...
_ به سلام دوستم خوفی؟؟
_ سلام لاله ... خوبم ممنون ... تو چطوری؟
_ وقتی با تو حرف میزنم عالی!.. حالا چه خبر ؟ مامانت چطوره ؟؟ از بابات خبر داری؟؟
_ مامان که داغون .... بابامم که خیلی شکسته شده لاله....
_ الهی بمیرم .... راستی رضایت چی شد ... تونستید کاری کنید؟؟
_ هنوز که چیزی معلوم نیست ... فردا میرم با پسرش حرف بزنم ... دعا کن رضایت بده لاله...
_ ایشالا همه چی درست میشه عزیزم غصه نخور .... راستی فردا میخوای بری میگم سروشم باهات بیاد..
_ نه نه ... اصلا ...
_ چرا گلم ؟ اون یه جورایی نامزدت میشه باید تو این شرایط کنارت باشه!
_ نه لاله ... ازت خواهش میکنم چیزی بهش نگو ؟ میخوام فردا تنها برم .... قول بده که چیزی بهش نمیگی؟؟
لاله نفسشو با کلافگی بیرون داد و گفت:
_ باشه خانوم لجباز!
_ناراححت نشو ! اینجوری بهتر...
_ باشه عزیزم درکت میکنم ...
_ مرسی ... دیگه بهتر بری بخوابی شب بخیر..
_ شب تو هم بخیر ..... به مامانت سلام برسون ...
_ حتما تو هم همینطور...
_اگر مشکلی هم پیش اومد به منو سروش اطلاع بده...
_ باشه عزیزم ... خدافظ
خدافظ
تماسو قطع کردم و به امید فردا سرمو روی بالش فشوردم.... مثل همیشه قبل از اینکه بیهوش شم
تمام اشکامو به بالشتم هدیه دادم..... و یکم اروم شدم....
پاسخ
سپاس شده توسط: maryamix ، sadaf ، دخترشب
#3
با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم .... ساعت تقریبا هشت بود ... اگر
چه دلکندن از رختخواب برام خیلی سخت
بود ولی بازم خودمو ازش جدا کردم .... بعد از شستن دست و صورتم
و خوردن یه صبحونه ی مختصر اماده رفتن
شدم ..... داشتم بند کتونیمو میبستم که مامان اومد جلوی در و
همونطور که به در تکیه داده بود گفت:
_ میخوای باهات بیام؟؟
_ نه مامانی لازم نیست خودم میرم..
_ سوگند مامان سعی خودتو بکن این دیگه اخرین راهمونه...
گونشو بـ ـوسیدم و گفتم:
_ نگران نباش عزیزم همه چی درست میشه ....
_ ایشالا...
با سرعت از خونه خارج شدم و به سمت خیابون رفتم و یه تاکسی
گرفتم ... اردرسو به تاکسی دادم.
جایی که قرار بود برم خونه ی خوده جهانبخش بود ... احتمال میدادم
وقتی بیاد ایران میره خونه ی پدرش
..... خونه طرفای تجریش بود ... حدود نیم ساعت بعد رسیدم .....
همونجور که شنیده بودم از ساختمون خونشون معلوم بود که از این
خر پولان ... نمیدونم از دیدن اون خونه ی بزرگ
ترسیدم یا از این که قرار با یه هیولا به نام اشوان جهانبخش رو به رو
بشم !!!!
با قدمای سست به سمت در ورودی رفتم .... در تب و تاب بودم که
زنگو بزنم یا نه ؟! اونقدر این پا اون پا کردم
که در حیاط یه دفعه خودش باز شد.......یه پسر حدودا بیست و خورده
ای ساله با چهره ای که گیرایی عجیبی داشت
رو به روم قرار گرفت ..... قدش حدودا صد و نودو بود... هیکلش فوق
العاده رو فرم یکمی پر که نظر هر دختری رو
به خودش جلب میکرد با چشما و مو های مشکی که واقعا گیرایی
عجیبی داشت ....دستی که کنار چشمام تکون خورد
منو از دنیا ی خواب خیال در اوورد بعد هم صدای زیبای مردونش که
توی گوشم پیچید حواسه منو سر جاش اوورد:
_ حالتون خوبه خانوم؟؟
دسپاچه گفتم:
_ هان.... ب....بله ...
_ میتونم کمکتون کنم؟؟
بی مقدمه گفتم:
_ شما اقای اشوان جهانبخش هستید؟؟
مشکوک نگاهم کرد و بعد جواب داد:
_ بله خودم هستم....اما شما منو از کجا میشناسین؟؟
میترسیدم از گفتنش اما به خودم نهیب زدم که اون هیچ کاری نمیتونه
بکنه ... برای همین گفتم:
_ من صبوری هستم.
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
یه لحظه ساکت شد ولی بعد پوز خندی زد و گفت:
_ ا.... واقعا من فکر میکردم خانوم صبوری حداقل پنجاه و شصتو داشته باشن ...
داشت مسخرم میکرد .... عصبانی شدم اما با کنترل خودم گفتم:
_ من دختر اقای صبوری هستم.
نمیدونم چرا ولی یه دفعه زد زیر خنده .... همونجور که دستاشو تو جیب شلوارش میکرد جواب داد:
_ از دیدنت خوشوقتم خانوم صبوری!
از طرز برخوردش خشکم زد سرمو بالا گرفتم که چشمای به خون نشستش دلمو لرزوند با لحن ترسناکی ادامه
داد:
_ دختر قاتل پدرم !!!
چشمام پر از اشک شد ... با صدای لرزونی گفتم:
_ بخدا بابای من پدر شما رو نکشته اون ازارش به یه مورچه هم نمیرسه!! باور کنید اون بی تقصیر!
با صدای وحشتناکی فریاد زد:
_ خفه شو عوضی ! از جلوی چشام گم شو تا یه بلایی سرت نیاوردم .....
بازم اصرار کردم :
_ ازتون خواهش میکنم اقای جهانبخش ..... همونطور که پدر شما براتون عزیز بود منم پدرمو دوست دارم
تو رو خدا اونو از من نگیرید .... ازتون خواهش میکنم...
با حرکت خشنی به سمتم اومد خواستم برم عقب که محکم بازومو گرفت و عصبی سرم داد زد:
_ ببین جوجه تا یه پشیمونی به بار نیاوردم راتو بگیر برو وگرنه بد میبینی ....
مثل یه تیکه اشغال پرتم کرد گوشه خیابون .... با صدای در حیاط فهمیدم که رفته تو ..... از ته دلم داد زدم
خدا....... دیگه چی کار کنم ..... از زمین خودمو کندم و جلوی در حیاط خونشون نشستم .... نمی تونستم
بشینمو مامانمو نا امید ببینم نمیتونستم به مرگ پدرم ...عزیز ترین کسم فکر کنم..... نه .... هر جور شد
باید رضایت بگیرم ...... تقریبا نیم ساعتی اونجا نشستم ... اما این سنگ دل بیرون نیومد ..... دیگه داشتم نا امید
میشدم که در حیاط باز شد ....... با حرکت در بوی خوشبوی عطرش همراه با باد بخش شد ... با دیدن من
پوز خند مسخره ای زد و گفت:
_ هنوز که اینجایی کوچولو!
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
_ اقای جهانبخش تو رو..........
نذاشت حرفم تموم شه .....
_ خفه شو .... فقط خفه شو نمیخوام صداتو بشنوم .... قرارمون تا دادگاه !
دیگه واقعا داشتم گریه میکردم:
_ خواهش میکنم پدرمو ازم نگیرید من جز اون کسی رو ندارم...... خواهش میکنم رضایت بدین اون ازاد شه!
بدجنس نگام کرد .... یه نگاه مرموز .... یه نگاه که معنی شو نفهمیدم .... با لحن مرموزی گفت:
_ رضایت میخوای ؟؟؟ باشه تا دادگاه شرطمو میگم اگه قبول کردی بابات بر میگرده اگرم قبول نکردی
که.......
پوز خندی زد و به سمت ماشین گرون قیمتش قدم برداشت ....... اشکامو پاک کردم و با کنجکاوی گفتم:
_ چه شرطی؟؟
برگشت و شیطون نگاهم کرد و گفت:
_ عجله نکن خانوم کوچولو میفهمی!
توی فکرو خیال غرق بودم که با صدای جیغ چرخه ماشینش از جا پریدم......
رسیدم دم در خونمون با اینکه استرس داشتم ولی با حرف پسر جهانبخش یه نور کمـ ـرنگی توی دلم روشن
شده بود ...... فقط این وسط مامانم بود .... به اون باید چی میگفتم ؟؟؟! ...... پسره ی احمق واسه من شرط میذاره
... اخ که چقدر دوست داشتم اون فیس جذابشو بریزم پایین ..... دونه دونه اون موهای خوش حالتشو بسوزونم
ولی حیف که نمیشه !! حیف!! با صدای مامان به خودم اومدم:
_ سوگند ..... سوگند کجایی؟؟ حواست با منه ؟؟ چی شد؟ پسرش چی گفت؟؟
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۹-۰۶-۹۵, ۱۲:۳۹ ب.ظ)، sadaf (۲۸-۰۶-۹۷, ۰۴:۳۲ ب.ظ)، sara kiana (۲۲-۰۵-۹۶, ۰۲:۴۰ ب.ظ)، اشک آسمون (۲۳-۰۶-۹۵, ۱۲:۲۷ ب.ظ)، سلیا (۰۴-۰۹-۹۵, ۰۴:۵۸ ب.ظ)، سمیرا (۱۳-۰۷-۹۶, ۰۷:۳۹ ب.ظ)، hadis hpf (۱۲-۱۱-۹۵, ۰۳:۱۷ ق.ظ)، farnoosh-79 (۱۱-۰۶-۹۵, ۱۱:۳۷ ق.ظ)، • Niha • (۱۲-۰۶-۹۵, ۰۲:۲۸ ب.ظ)، Sogolsanei (۱۳-۱۱-۹۵, ۰۵:۲۷ ق.ظ)، ناهيد پيرو (۲۸-۰۵-۹۶, ۰۱:۵۴ ب.ظ)، avaa (۱۴-۰۶-۹۵, ۰۱:۳۹ ب.ظ)، Saffa (۱۲-۰۶-۹۵, ۰۴:۰۲ ب.ظ)، barooni (۱۶-۰۶-۹۵, ۰۸:۲۱ ب.ظ)، azar (۰۲-۰۸-۹۵, ۰۵:۲۶ ب.ظ)، ملاك (۲۴-۰۷-۹۵, ۱۰:۳۷ ب.ظ)، candy (۰۹-۰۷-۹۵, ۰۹:۱۷ ب.ظ)، 98Nahid (۲۷-۰۶-۹۵, ۰۹:۴۰ ب.ظ)، ساده (۲۲-۰۲-۹۶, ۰۱:۲۱ ق.ظ)، Hadadian (۱۲-۰۹-۹۶, ۱۰:۰۱ ب.ظ)، Nay46 (۰۷-۰۹-۹۵, ۱۱:۲۳ ب.ظ)، خورشید (۲۵-۰۷-۹۵, ۱۱:۲۶ ب.ظ)، هرچی (۰۷-۰۷-۹۵, ۱۲:۳۹ ق.ظ)، Ginnyginny (۲۸-۱۲-۹۵, ۰۴:۰۷ ب.ظ)، برف سیاه (۰۲-۰۵-۹۶, ۱۰:۱۶ ق.ظ)، ماهي گندمي (۰۸-۰۷-۹۵, ۰۸:۳۷ ق.ظ)، Fatima:D (۱۴-۰۹-۹۵, ۰۹:۲۲ ب.ظ)، Kourd74 (۲۷-۰۹-۹۵, ۱۰:۴۵ ب.ظ)، sima59 (۰۹-۰۹-۹۵, ۰۱:۳۸ ق.ظ)، Dogholooha (۱۰-۱۰-۹۶, ۱۰:۴۴ ب.ظ)، عسل6 (۲۴-۰۶-۹۵, ۰۱:۵۲ ب.ظ)، زهرا ی (۱۹-۰۶-۹۵, ۰۹:۵۴ ب.ظ)، zahra_ayyar (۱۹-۰۳-۹۶, ۱۲:۱۲ ق.ظ)، مریم74 (۱۰-۰۷-۹۵, ۰۶:۴۵ ب.ظ)، فاطمه 59 (۲۲-۰۹-۹۵, ۱۲:۱۲ ق.ظ)، نرگس خانوم (۲۳-۰۶-۹۵, ۰۷:۴۶ ب.ظ)، Fereshteh-a (۱۰-۰۸-۹۵, ۰۶:۵۲ ب.ظ)، golijoon (۳۰-۱۱-۹۵, ۰۶:۰۷ ب.ظ)، DaDa (۲۵-۱۱-۹۵, ۰۶:۲۷ ب.ظ)، نوشا (۱۰-۱۰-۹۵, ۱۰:۱۸ ب.ظ)، niloofarsaeedi (۲۷-۰۸-۹۶, ۱۲:۴۶ ب.ظ)، رهاگلی (۱۹-۰۷-۹۵, ۱۰:۵۲ ق.ظ)، شیشه (۱۵-۰۱-۹۶, ۰۴:۱۵ ب.ظ)، بهار خلیلی (۱۲-۰۲-۹۶, ۰۹:۰۲ ق.ظ)، Nilufar (۱۵-۱۲-۹۵, ۱۰:۳۹ ب.ظ)، Shahriy (۱۱-۰۷-۹۵, ۰۹:۴۵ ب.ظ)، زينال (۱۲-۰۶-۹۵, ۰۲:۳۸ ق.ظ)، سی ستاره (۰۲-۰۷-۹۵, ۰۷:۴۲ ق.ظ)، ماربیا (۰۳-۰۷-۹۵, ۰۲:۰۴ ب.ظ)، mona64 (۲۵-۰۶-۹۵, ۱۱:۲۲ ق.ظ)، mahyaaaaaa (۲۴-۰۹-۹۵, ۰۵:۴۸ ب.ظ)، rania (۰۷-۰۷-۹۵, ۰۷:۴۹ ب.ظ)، Mahtab1373 (۰۲-۰۳-۹۶, ۰۹:۰۱ ق.ظ)، s_eskandary (۰۷-۱۰-۹۵, ۰۱:۰۲ ب.ظ)، manam (۱۳-۰۸-۹۵, ۱۲:۴۰ ب.ظ)، ثـمین (۲۲-۰۶-۹۵, ۰۷:۱۱ ب.ظ)، remixboy (۲۲-۰۹-۹۵, ۰۳:۵۸ ق.ظ)، Chita (۲۷-۰۸-۹۵, ۰۳:۳۸ ق.ظ)، Makan (۱۷-۰۹-۹۵, ۰۱:۳۸ ب.ظ)، حوال (۲۱-۰۷-۹۵, ۱۰:۰۹ ب.ظ)، maryamix (۱۱-۰۶-۹۵, ۰۲:۰۴ ب.ظ)، Mona.farajii (۱۲-۱۱-۹۵, ۰۳:۲۴ ق.ظ)، ناهیده (۰۹-۰۷-۹۵, ۱۰:۱۰ ب.ظ)، ایرج عبدی (۲۶-۰۷-۹۵, ۱۰:۲۲ ب.ظ)، hasti22 (۲۹-۰۷-۹۵, ۰۹:۱۴ ب.ظ)، sedi (۱۱-۰۲-۹۷, ۰۳:۳۳ ق.ظ)، raha43 (۱۴-۰۹-۹۵, ۱۱:۲۰ ق.ظ)، صبا1367 (۱۲-۰۸-۹۵, ۰۸:۰۲ ب.ظ)، tabarakrayaneh (۲۶-۰۶-۹۶, ۰۸:۴۹ ق.ظ)، rezvan2000 (۲۲-۰۶-۹۵, ۱۱:۰۰ ق.ظ)، دخترشب (۱۶-۰۳-۹۹, ۰۱:۳۳ ب.ظ)، leila.mehrban (۰۳-۱۰-۹۵, ۰۲:۰۳ ق.ظ)، vs.badri (۲۳-۰۶-۹۵, ۰۸:۲۵ ب.ظ)، مادر (۲۹-۰۹-۹۵, ۱۰:۰۳ ب.ظ)، sami .gh.h (۰۷-۰۷-۹۵, ۰۵:۴۳ ب.ظ)، Leila_p (۰۳-۱۱-۹۵, ۱۱:۲۹ ق.ظ)، bina (۲۴-۰۱-۹۶, ۰۳:۲۱ ب.ظ)، مامان مرجان (۲۹-۰۶-۹۵, ۰۴:۱۲ ب.ظ)، AVA.M (۰۱-۰۷-۹۵, ۱۱:۴۴ ب.ظ)، غزاله72 (۱۸-۰۲-۹۶, ۰۱:۰۱ ق.ظ)، ft.samadi (۲۰-۰۶-۹۵, ۰۲:۵۴ ب.ظ)، Zahra5227 (۰۵-۱۰-۹۵, ۰۳:۵۴ ب.ظ)، Katayon (۱۷-۰۶-۹۵, ۰۷:۳۲ ب.ظ)، azar52 (۲۴-۱۱-۹۵, ۰۵:۰۰ ب.ظ)، mkarimi (۱۰-۰۱-۹۶, ۰۱:۳۵ ق.ظ)، قلب یخی (۰۸-۰۵-۹۶, ۰۸:۴۳ ب.ظ)، hananee (۲۰-۰۶-۹۵, ۰۴:۵۰ ب.ظ)، مهدی - ال (۱۲-۰۶-۹۵, ۰۹:۱۸ ق.ظ)، noshin jojoo (۰۴-۰۷-۹۵, ۱۰:۰۳ ق.ظ)، نانا32 (۱۱-۰۶-۹۵, ۰۷:۳۷ ق.ظ)، Tehran (۲۶-۱۲-۹۵, ۰۹:۲۴ ق.ظ)، ساحل آرام (۲۲-۰۶-۹۵, ۱۱:۲۰ ب.ظ)، nahal.erfani (۱۷-۰۹-۹۵, ۰۶:۱۷ ب.ظ)، اسمانی ها (۰۶-۰۶-۹۶, ۰۲:۱۸ ب.ظ)، sara bano (۲۲-۰۶-۹۵, ۰۱:۱۱ ق.ظ)، K.T.M (۲۴-۰۶-۹۵, ۰۹:۵۷ ق.ظ)، Samii (۲۱-۰۶-۹۵, ۰۱:۲۸ ق.ظ)، zemestan (۰۴-۰۹-۹۵, ۰۷:۱۸ ب.ظ)، masumesinam (۱۸-۰۸-۹۵, ۰۳:۳۳ ب.ظ)، m@hshid (۱۸-۰۶-۹۵, ۰۶:۴۹ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان