انجمن ايران رمان



رمان ایلگار دخترم | فهیمه پوریا
زمان کنونی: ۰۲-۰۸-۹۶، ۱۰:۰۹ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: atena khanum
آخرین ارسال: atena khanum
پاسخ 42
بازدید 9893

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان ایلگار دخترم | فهیمه پوریا
#1
Tongue 
الو امیر علی سلام.
_به سام علیک.چطوری داش رضا؟
_قربونت تو چطوری؟
_توپ چاکریم.
_ما بیشتر.حالت خوبه؟حاجی و حاج خانم چطورن؟
_همه خوبن تو خوبی؟
_ممنون.چه خبر ؟ خوش میگذره؟
_جات خیلی خالیه.
_چطور مگه؟
امیر علی پوزخند زد و گفت:حاج بابا داره دومادت میکنه.
_نه!
_نه چیه پسر.حرفاشونم زدن میگم جات خالیه.
_کی؟مایده؟
_اره.
_امیرعلی ارواح خاک امیر محمد راستش رو بگو.واقعا؟

_اره.چیه از خوشحالی صدات میلرزه؟

_برو بابا دلت خوشه ها. من که به حاجی گفتم اینکارو نکنه.

_تو هنوز حاج باباتو نمیشناسی؟!تو گفتی که گفتی.واسه خودت گفتی.مگه این حاجی حرف حالیشه؟ هی بهش گفتم بابا امیررضا که بچه نیست. بذارین خودش بیاد اگه خواست برین جلو...اما کو گوش شنوا؟ منو که اصلا ادم حساب نمی کنه.تازه بهم گفت(حواستو جمع کن.عروسی امیر رضا رو که راه بندازم نوبت تویه!)) اه... حالم بهم میخوره از این همه دیکتاتوری.

امیررضا:حالا چکاد کنم؟

_غصه نخور خدا بزرگه.تو چند سالی هست مایده رو ندیدی.قشنگ شده همونجور سبزه و با نمکه و یکم توپولی.

_موضوع این نیست.

_امیرعلی:نه بابا!دلت گیره هان؟ نترس سفت وایستا حاجی باید بفهمه اشتباه میکنه.

_مجبوره میشه بفهمه.

_کاری کردی که مجبور بشه؟

_با این قصد نه ولی خب انگار اره.

امیرعلی خندید:مبارکه.اسمش چیه؟

_مانلی.

_چند سالشه؟

_23

_ایرانیه دیگه نه؟

_اره.حاجی رو چیکار کنم؟

_هیچی بابا فوقش باهات قهر میکنه. ول کن پسر عشقت رو بچسب.خوشم اومد امیررضا بالاخره توام جربزه به خرج دادی.

_حالا کجا رفتن لیلی و مجنون؟

_خونه ی خاله اکرم.واسه عروسشون عیدی بردن.

_ای بابا مگه عیده؟

_عید فطره.حالا عروس خانوم کجاس؟میخوام بهش تبریک بگم.

_رفته خونشو تحویل بده و لباساشو بیاره.

_دستخوش بابا.تنهایی فرستادیش بره اثاث بیاره؟

_خودش خواست تنها بره.همه چی رو اوردیم فقط چند دست لباس مونده.الان دیگه مییاد.

امیر علی در حالی که جدی شده بود گفت:

امیررضا خودت میدونی که راه سختی واسه راضی کردن دل حاجی داری ولی اینو بدون هر انفاقی بیفته من باهاتم.

_خیلی اقایی

_اینو که میدونم یه چیز جدید بگو.

و خندید. امیررضا هم خندید و گفت:

به حاجی نگو من زنگ زدم.خودم زنگ میزنم باهاش حرف میزنم.

_هرجور صلاح میدونی.یکی دو ساعت دیگه مییان.

_باشه.تو کاری نداری؟

_نه.قربونت.

_پس خدافظ.

_به خانمت سلام برسون.

_سلامت باشی

2 ساعت بعد حدود 6 بعد از ظهر امیررضا دوباره زنگ زد و این بار خود حاج رسول گوشیو برداشت.

_بله؟

_سلام حاجی. چطوری ؟ حاج خانم و امیرعلی چطورن؟

_سلامتن.چه عجب یادی از ما کردی!چه خبر؟

_سلامتی.خبر خوش.

_خیر اشاا...

_خیره راستش میخوام یه سروسامونی به زندگیم بدم.

_خدارو شکر ما که چند ساله داریم بهت میگیم.خودت این دست و اون دست کردی.

_اخه حاجی من که نمی تونستم با هر کسی ازدواج کنم.باید یکیو پیدا میکردم که هم باب میل من باشه هم باب میل شما.و بالاخره هم پیدا کردم. یه دختر ایرانیه اصل و نسب دارو خوب.

حاج رسول سرخ شد و با غیظ گفت: چی؟ توبه چه حقی این کارو کردی؟

امیررضا به صدایش حالت تعجب داد و گفت:

یعنی چی؟شما خودتون هی اضرار می کردین زن بگیرم خب دارم میگیرم دیگه!

_اکه گفتم زن بگیر فکرشم کردم.پاشو بیا ایران که خودم برات یه زن خوب در نظر گرفتم. مائده رو از خالت خواستگاری کردیم بله ام گرفتیم.تموم شد و رفت.

امیررضا با لحنی گله دار گفت:من که بهتون گفنه بودم این کارو نکنین.

_تو واسه خودت گفتی همین که گفتم.

_نمی تونم حاجب شرمنده ام.

_بیخود. تا اخر هفته خودتو میرسونی که عقدش کنیم.

امیررضا مصصم گفت:گفتم که حاجی نمی تونم. من نسبت به زن و بچم مسئولیت دارم.

حاج رسول عصبانی شد و گفت: بچه؟مگه تو چه غلطی کردی پسر؟

_دو سه ماه دیگه به دنیا میادو من صاحب بچه میشم

حاج رسول غرید : واسه بچه حرومزاده زنگ زدی که از من اجازه بگیری؟

امیررضا غمگین گفت : این چه حرفیه حاجی؟ عقدش کردم. حاجی چرا درک نمی کنی که زن لباسه تنم نیست و باید خودم انتخاب کنم؟ متاسفم بابا من نمی خواستم این طوری بشه.

_ولی شده. تو کمـ ـرمو شکوندی امیررضا ابرومو بردی. اونم واسه کی؟ یه دختر بی کس و کار که از زیر بته عمل اومده.

_چرا یه طرفه به قاضی میری؟ از کجا میدونی بی کس و کاره. تو که هنوز حتی اسمش رو هم نمی دونی!

_لازم نیست بدونم. اون چه میدونم اینه که دختری که کس و کار داشته باشه این جوری شوهر نمیکنه.



و گوشی را کوبید.

حاج خانم که همه چیز دستگیرش شده بودو ریز ریز گریه میکرد.

حاج رضا با ملایمت گفت:

پاشو اعظم بریم پیش خواهرت.

اعظم : حاجی حالا بزار باشه واسه بعد چه عجله ای داری؟ ما تازه اونجا بودیم.

_نه! یه دقیقه هم نباید معطل کنیم. تا جایی درز نکرده باید نامزدی و بهم بزنیم. دیگه هم نمی خوام اسم امیررضا رو کسی بیاره. .... حالا هم پاشو بریم اعظم.
_اخه تو چی داری میگی؟چرا باهات تماس نگیرم؟
_چون من دیگه تو این خونه نیستم.
_خب شماره جدیدتو بده. اخه چرا گذاشتی رفتی مگه چه خبره المان؟
_اینجا ازادی هست. چیزی که تو ایران افسانست.
_اخه تو به چی میگی ازادی؟ به کثافت کاری و میخوارگی ؟ مانی هم مثل تو جوونه چرا مثل تو از این حسرتا که میگی نداری؟
_مانی! همش مانی!همیشه مانی! تو منو ول کردی مانی جونتو سفت بچسب. حالا هم اونو داری دیگه دست از سر من بردار.من ازدواج کردم حالا هم دارم میرم سر خونه زندگیم.بچسب به مانی جونت.تاحالا از خودت پرسیدی که چرا من اومدم اینجا؟ میدونی با چه بدبختی خودمو رسوندم اینجا؟ اینجا دیگه پولی واسم نمونده بود با کلی بدبختی و کار کردن بعد از کلی پیشرفت شدم گارسون یه رستوران. همینجا هم با امیررضا اشنا شدم دیدم خر خوبیه میشه ازش سواری گرفت. هر وقت تونستم نقره داغش میکنم از سگ کمترم اکه به خاک سیاه ننشونمش.
_چرا مادر؟ اذیتت میکنه؟
_اذیت ؟!! اون یه دنیا مهربونیه. اما مثل اینکه یادت رفته من کیم و چیم.من مانلی ام مامان! با یه دنیا کینه و نفرت.دلم میخواد از همه ی مردا انتقام بگیرم اما چون دستم به همشون نمی رسه بهتره این یکی رو که دم دستمه از دست ندم. همه چی طبق نقشه ام پیش میرفت تا اینکه ناخواسته حامله شدم و این مردک عوضی نذاشت بندازمش. نه که با زور با خواهش و التماس.
اینطوری بهتر شد چون بیشتر وقت دارم تا باهاش زندگی کنم و حسابی اتیشش بزنم.
_وای .... مانلی ! لااقل بخاطر بچه ات...
_بخاطر اون چی؟ از خودم بگذرم؟ تمام ارزوهامو به گور ببرم. نه این یکیو نیستم. این بچه رو خدای شما به من داد حالا هم خودش یه فکری واسش بکنه.
_تورو خدا اینقدر کفر نگو.
_به کدوم خدا قسمم میدی؟ مگه خدایی هم وجود داره؟ پس کجا بود اون وقتی که من التماسش میکردم تا من و تورو از دست اون کثافتا نجات بده؟ هیچ وقت یادم نمی ره که چطور زیر دستشون بال بال میزدی. هر کتکی که تو می خوردی دردش تو جون من میشست.موهاتو که می کشیدن سر من تیر میکشید.وقتی تو اون همه تو اون خراب شده کار میکردی استخونای من تیر میکشید.
_پس مادر برای چی از من انتقام گرفتی؟

_چونضعیف بودی ادم صعیف تو سری خوره. حالا هم من باید برم امیررضا منتظرمه.
صدای بوق گوشی به مریم فهمانده بود که دیگه دیر شده.قلبش تیر می کشید. دستش را به طرف قرصهایش دراز کرد اما انها دور تر بودند.بیشتر سعی کرد اما...
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin
#2
دختری 18 ساله قد بلند زیبا و جذاب .جلوی برج کوه نور خیابان فرمانیه از سرویس مدرسه اش پیاده شد. مثل همیشه تا وارد خانه شد با صدای بلند و پر از شورو نشاط جوانی گفت:
_به به! بوی قورمه سبری میاد. سلام به مامان جون خوشگلم که دست پختش تو دنیا لنکه نداره.
اما وقتی جوابی از طرف مادرش نشنید به سمت اشپزخانه رفت و با بدن بی جان مادرش رو به رو شد.
ارمان پسر همسایه بغـ ـلی خانم ملک نیا تازه از مغازه برگشته بود و داشت کلیدش را از جیبش در می اورد که صدای فریاد وحشت زده ای را از اپارتمان خمسایه شنید. رفت جلو و زنگ زد.
_خانم ملک نیا . مانی خانم؟
جوابی نشنید. بار بعد علاوه بر زنگ چند ضربه نیز به در زد.
در باز شد و ارمان مانیا را در مقابل خودش دید. با چهره ای ترسیده رنگ پریده و گریان.
_چی شده مانی؟
_مامانم.مامانم.
و با دست به اشپزخانه اشاره کرد. ارمان به طرف اشپزخانه دوید و زن را فرز و چابک روی دست گرفت.
_بدو دکمه ی اسانسور رو بزن.
مانی گیج و منگ بود و هر چه ارمان میگفت انجام می داد.
_دکترش کدوم بیمارستانه؟
_دی.
سر ظهر بود و خیابان ها خلوت.20 دقیقه بعد مریم را به بخش اورزانس بردند و خودشان روی یک نیمکت چوبی نشسته بودند.
دقایقی گذشت. مانیا قدردان به پسر نگاه کرد و گفت:
_خیلی از شما ممنونم نمی دونم اگه شما به موقع نمی رسیدید من چه خاکی به سرم میریختم.
_این چه حرفیه؟ وظیفه ام بود. من واقعا و از صمیمدل به شما و مادرتون ارادت دارم.
قلب مریم به دستور دکتر عمل شد . وقتی مانیا از مادرش دلیل بد شدن حالش را پرسید جواب فقط یه چیز بود:مانلی
مانیا تازه کنکور داده بود اما وقتی مادرش را نگران مانلی دید به او پیشنهاد داد تا با هم به المان بروند تا او را ببینندو مریم با کمال میل پیشنهاد او را قبول کرده بود.
_مامان با خوش طینت حرف زدید؟
_اره امروز میاد اینجا تا هم مدارکمون روبگیره و هم بگه که چیکار باید بکنیم.
_کی میاد؟
_دو سه ساعت دیگه حدود 5
_من کلاس زبان دارم همه ی مدارکم رو میذارم تا شما بهش بدین.
_پس بالاخره تو یه کلاس زبان المانی ثبت نام کردی؟
_بله زیاد از اینجا دور نیست.
حدود ساعت 7 وقتب مانی از کلاس برگشت اقای خوش طینت (وکیل انها) رفته بود.از وقتی که مریم به همراه پدر و دو دخترش به تهران امده بود ایرج خوشطینت وکیل این خانواده شد و تا ان روز چندین بار از مریم خواستگاری کرده بود و هر با جواب منفی شنیده بود. ولی این جواب منفی ربطی به کارش نداشت.
_مامان اقای خوش طینت چی گفت؟
_هیچی یه ساعت حرف زد که این سفر واسه من خوب نیست. منم یهو از دهنم در رفت گفتم میخوام واسه قلـ ـبم برم.
خلاصه گفت یه مدت طول میکشه تا کارامون درست شه.
امیررضا تا جلوی در اپارتمان رسید صدای گریه دخترش را شنید.
_مانلی کجایی عزیزم؟مانلی؟
مانلی از دستشویی بیرون اومد و گفت:
_اه. چقدر صدا میکنی! توالتم نمیتونم برم؟
_سلام. صدای ایلگار تمام راهرو را پر کرده بود.هم گرسنشه هم نم داده.مگه چقدر توالت بودی؟
_ ساعت نزدم.
و با قهر به اتاق بچه رفت و با خود گفت اخه ادم اینقدر خنگ؟ قیافم داد میزنه که معتادم. باید بازم به بهوونه مریضی مامان ازش پول بگیرم.
* * *
_خانم من و شما که تا حالا همدیگه را ندیدیم چرا باید دشمن باشیم؟
_هه! ندیده دشمنید.اصلا تو چی میخوای از جون ما چرا اینقدر زنگ میزنی؟
_برادرت کیه مرد حسابی؟ امیررضا اگه میخواست خودش بهت زنگ می زد.
_اون نمیتونه خونه زنگ بزنه شما که میدونید.
_شماره ی گوشی و شرکت رو که داره. فکر نمی کنی اگه می خواست باهات حرف بزنه یه زنگی به موبایل یا شرکتت میزد؟
چرا دست از سر ما بر نمی داری؟ امیررضا از تو متنفره چون همیشه حرفت پیش حاجی برو داشته.دیگه اینجا زنگ نزن فهمیدی؟
امیرعلی مات مبهوت مانده بود. گوشی تلفن را سر جایش گذاشت و سرش را بین دو دست گرفت.

_امیررضا تو چت شده؟این حرفا چیه به این زن گفتی؟ گناه من این وسط چیه من که پشت تو وایستادم! خدای من چیکار کنم.

در اتاق باز شد و شاهین وارد شد.او بهترین دوست امیرعلی و تنها کسی بود که از همه ی زندگی این پسر خبر داشت و همیشه یار و همراهش بود.

_امیرعلی چته؟ چیزی شده؟

_قاطی کردم بدجور قاطی کردم.

_واسه چی قاط زدی.چه خبره؟

_زنگ زدم به امیررضا.

_بازم!؟خب چی شد؟باهاش حرف زدی؟

_نه راه نمی ده.زنش سر تاپامو قهوه ای کرد.

_واسه چی؟

امیرعلی حرفهای مانلی را برای شاهین تکرار کرد و در اخر گفت:

_امیررضا اصلا اینطوری نبود. نمیدونم چه مرگش شده.

شاهین هم خیلی پکر شد و گفت:

_کاش یه جوری بتونی با خودش حرف بزنی. شاید زنش داره دروغ میگه. مگه میشه ادم اینقدر عوض بشه؟

_گمون نکنم دروغ بگه.راست میگه اگه امیررضا میخواست با من حرف بزنه یه زنگ به شزکت یاموبایلم میزد.

شاهین سر تکان داد و گفت : چه میدونم وا... چی بگم.

_هنگ کردم دیگه مغزم نمیکشه.

_ولش کن.یه مدت زنگ نزن شاید امیررضا اروم بشه.

_تقصیر حاجیه با اون اخلاق....

_خب حالا به حاجی چیکار داری؟ ول کن پاشو بریم پیش حمید کارت داره.

امیرعلی همانطور اخمو و عصبی از جا بلند شد که شاهین گفت: ای بابا بکش بیرون دیگه. لابد میخوای همه بفهمن چه خبره هان؟ خانم مدبر را که میشناسی منشی فضولیه. انگشت تو دماغت کنی همه ی دخترا رو خبر مبکنه. اخماتو وا کن پسر خیلی چیزارو حل میکنه.

و ضربه محکمی به کمـ ـر امیرعلی کوبید.

_اخ خیلی خری.

_اندازه ی ماموت های ماقبل تاریخی اونوقت طاقت یه ضربه ی اروم رو نداری .

_تو غلط کردی که من به اندازه ی ماموتم.

_2 متر قد داری با صد کیلو وزن. چی از یه ماموت کم داری؟

_ده کیلو زیاد گفتی رو نودم.

_ده کیلو که چیزی نیست. چشم گاوه. نترس به صد تا هم میرسی. خب اگه حالت بهتره بریم پیشه حمید.
مانلي حدود پنج ماه و نيمه كه تو زايمان كردي، فكر مي كنم بايد حال و روزت بهتر باشه ولي برعكس، هر روز داري ضعيف تر و پژمرده تر مي شي. نكه كم خوني پيدا كردي، بيا بريم دكتر.
- چيزيم نيست.
- چرا يه چيزي هست. تو اينقدر خوابت زياد و سنگين نبود. بچه از گريه سياه و كبود مي شه ولي تو اونقدر عميق مي خوابي كه اصلا متوجه نمي شي. اينقدر رنگ پريده و پژمرده نبودي. آخه چي شده، چرا اينقدر تمايلات جنسـ ـيت كم شده؟
- ها، درد اصليت و بگو. تو از اين ناراحتي كه يه سره آويزون هم نمي شيم .
- نه، من نگران سلامتي تو هستم عزيزم.
- من هيچ مشكلي ندارم، كاملا سالم و سلامتم. اگه راضي مي شدي بچه رو بذارم مهد كودك به اندازه ي كافي استراحت مي كردم و ديگه وقت خواب مثل جنازه نمي افتادم و بي هوش نمي شدم. اينم كه به قول تو زياد مايل به معاشقه نيستم به خاط زايمان. خب زايمان طبيعي اين عوارضم داره ديگه. راستي امروز دادشت زنگ زد.
- راست مي گي. كي؟
- همين بعد از ظهري.
- حالش چطور بود؟ حاش مي گفتي شماره شركت و موبايلشو گم كردم و ازش مي گرفتي.
- گفتم. گفت موبايلم رو فروختم، هر وقت يكي خريدم شمارش رو ميدم. شماره شركت رو خواستم، گفت داره عوض ميشه، چند روز ديگه شماره جديد بهتون ميدم. انگار داشت بهونه مي آورد.
- كاش مي گفتي يه وقتي زنگ بزنه كه من باشم و با هم صحبت كنيم. دلم خيلي براش تنگ شده.
- گفتم، گفت اون موقع حاجي خونه است و نمي تونه تماس بگيره. از قرار پدرت هنوز ازت دلخوره. در ضمن، خواست بهت بگم حالا حالاها با خونه تماس نگيري. تو بالاخره اون دفترچه ي تلفنت رو پيدا نكردي؟
- نه، خيلي عجيبه انگار آب شده و رفته تو زمين.
مانلي پوزخندي زد و گفت : شايدم دود شده رفته هوا. و لبخند زيبايي نثار شوهرش كرد. اميرزضا بلند شد، بغـ ـلش كرد و با لحني وسوسه گر گفت :مانلي، تو به كي رفتي كه اينقدر خوشگلي؟
- مامانم.
- يعني مامانت هم به همين قشنگيه؟
- اوهوم.
- آخ، من عاشق اين لباي گوشتي و قلوه اي كوچولوي تو هستم. مانلي، تازگيها چشمات خيلي خمـ ـار شده. وقتي پلكات اينجوري روي هم مي افته، ضعف مي كنم. راستي، چرا اينجوري مي شي؟ قبلا اينطوري نبودي.
مانلي با دستپاچگي گفت : از كم خوابيه. ايلگار اصلا نمي ذاره من پلك روي هم بذارم.
- شرمنده، قول مي دم بعد از ظهرا يه كمي زودتر بيام و بهت كمك كنم. مانلي، ازتو خوشگلتر هم تو اين دنيا هست؟
- آره، مانيا.
- باور نمي كنم.
- باور كن. ما دو تا خيلي شبيه هم هشتيم ولي يكي دو تا فرق كوچولو داريم كه اونو زيباتر مي كنه. چشمهاي ماني شبيه كلاه الف، لب پايينش هم يه كمي به سمت پايين برگشته. وقتي هم كه مي خنده، دو تا چال كوچولو روي لپش درست ميشه. روي هم رفته چهره و اندامش جذاب تر از منه. با اينكه اصلا اهل لوندي نيست فوق العاده لوند و شهـ ـوت انگيزه. چيه! چرا اينجوري نگام مي كني؟
- وانلي، من دارم ميميرم. نامرد، نزديك يك ساله نذاشتي بهت دست بزنم.
مانلي خنده ي لطيفي كرد و گفت : خالي نبند، هنوز يه سال نشده.
- خيلي خب ، هشت ماهه. خواهش مي كنم. قول ميدم اگه اذيت شدي، بكشم كنار. قول ميدم.
- اخه ....
نگاه پر تماني اميررضا نگذاشت حرفش را تمام كند. با خودش گفت باشه به خاطر تمام مهربونيات، به خاطر تمام بدبختيهايي كه دارم برات ميذارم، به خاطر تمام پولهايي كه تا حالا بردم و بقيش رو هم مي برم و براي آخرين بار.
و خودش را به دستهاي لرزان شوهرش سپرد.
امير رضا نفس نفس زنان، كنار همسرش دراز كشيد و در حاليكه موهاي او را نـ ـوازش مي كرد گفت :
- كجا ميري؟
- حموم.
تا وان پر از آب شد. مانلي كارش را انجام داد و در وان دراز كشيد.
- آخيش. هوم، چه حالي دارم من. خب اميررضا آخرين دينم رو پرداختم، ديگه بدهي بهت ندارم. فردا، خلاص مي شم. قبلا گفته بودم، بچه يا بايد مادر نداشته باشه يا يه مادر درست و حسابي داشته باشه. دفترچه ي تلفنت رو هم هيچ وقت پيدا نمي كنيف چون دود شد و رفت هوا. سوزوندمش عزيزم. اون دادش جيگرت هم كله پا كردم. بهتر بود به حرف باباجونت گوش مي كردي و همون دختر خالت رو مي گرفتي. عاقبت بچه ي نافرمان، همينه. خودت اصرار داشتي، وگرنه من چند وقته خودم رو ازت كنار مي كشيدم.
- پس بالاخره كارتون درست شد مريم جون ، ها؟
- بله البته خيلي مشكل بود. آقاي خوش طينت خيلي زحمت كشيد . بنده خدا. كار ماني خيلي طول كشيد تا درست بشه.
آقاي مداحي گفت :
- شانس آوردين . ما خيلي اين در و اون در زديم كه بتونيم آرمان رو ببريم ولي نشد، حتي يه ويزاي يك ماهه هم بهش ندادن.
- بله منم مون نمي كردم به ماني ويزا بدن ولي وكيلمون مرد قابليه.از اول روي بيماري من و همراه بودن مانيا اقدام كرد و بالاخره موفق شد.كلي نامه دكتر و پزشكي قانوني و كاغذ بازي واسه اينكه وضع قلـ ـبم خرابه و به جز مانيا هم كسي رو ندارم كه همراهم باشه و اينا جور كرد.
شكوه گفت :
- واي اگه شما برين من خيلي تنها مي شم.
مريم سعي كرد جلوي خنده اش رو بيرد. ياد حرف ماني افتاد كه با شيطنت گفته بود خانم مداحي بدون (واي) نمي تواند جمله هايش را شروع كنه و هميشه با ( واي ) استارت مي زنه .
- دوري از شما براي ما هم سخته. البته زود برمي گرديم . درسته كه ويزامون سه مهه اس ول تا شهريور بايد بياييم كه ماني بتونه انتخاب رشته كنه. اونطور كه مدير مدرسه شون مي گفت ، رتبه زير هزتر ماني صد در صده . من نمي تونم و نمي خوام آينده مانيا رو به خاطر خودم به خطر بيندازم.
- واي به شما مي گن مادر نمونه.راستش ما تصميم داشتيم همين روزا خدمت برسيم ولي انگار بايد صبر كنيم تا انشاا... صحيح و سلامت بريد و بر گرديد.
- خدمت از ماست، شما اونقدر به ما لطف و محبت دارين كه واقعا جاي خواهر و برام پر كرديد، هر وقت هم كه تشريف بياريد كلبه ما ، قدم رو چشم گذاشتيد. اميدوارم انشاا... عروسي آرمان جون ، از خجالتتون در بيام.
اسد بحث را عوض كرد و پرسيد:
- ماني عزيز من چطوره ؟ خوشحاله كه داره مي ره ديدن خواهرش ، نه ؟
مريم كه زن مومن و محجبه اي بود ره روسري اش را محكم كرد و گفت:
- هم بله و هم نه.خوشحاله كه بعد از دو سه سال خواهرش رو مي بينه ولي از اينكه مجبوره بره آلمان ، خيلي ناراحته.علاقه خاصي به ايران داره و اصلا دلش نمي خواد از اينجا بره. بچه ام به خاطر دلتنگي من ، مجبوره بياد ولي اصلا به روي خودش نمي ياره و خودش رو خوشحال نشون ميده.
- وا ، همه دخترا از خداشونه كه يه سفر برن اروپا. همين دوبي كه دو سه روز مي رن و بر مي گردن كلي واسه هم كلاس مي ذارن .چه برسه به اينكه دو سه ماه برن اروپا.
اسد با شعفي آشكار گفت :
- شكوه ، ماني رو با دختراي ديگه مقايسه نكن عزيزم. من و شما كه ديگه خوب مي شناسيمش ، اين چيزا اصلا براي ماني اهميت نداره. براي اون فقط وقار ، نجابت ، شخصيت و تحصيلاتش مهمه.
- واي آره، راست ميگي به خدا.
ضربه اي به در خورد و مريم گفت :
- فكر كنم مانياس ،اومده باهاتون خداحافظي كنه.
آقاي مداحي در را باز كرد و به گرمي از مانيا استقبال كرد.
- سلام
- سلام دخترم ، خوش اومدي بابا ، بفرما تو.
مانيا داخل شد و به شكوه سلام كرد.
- واي ماني جون، واقعا حلال زاده اي. سلام به روي ماهت، خوش اومدي.
- ببخشيد دير خدمت رسيدم . بستن چمدون آخر يه كم طول كشيد.
و كنار مادرش نشست. مريم با محبت دست دخترش را نـ ـوازش كرد و گفت :
- همه كار ها رو انداختم گردن ماني. از خريد گرفته تا بستن چمدونا.
ماني خنديد و گفت :
- ديگه دارم شكل پسته و بادوم هندي و اين جور چيزا مي شم.كلي حرفه اي شدم تو خريد خشكبار. فكر كنم چند كيلويي وزن اضافه كردم از بس از هر كدوم يه مشت چشيدم كه ببينم كدوم نوعش خوشمزه تره.
ماني خيلي شيرين حرف مي زدو خنده نمكين و زيبايش ، باعث خنده اسد و شكوه شد. گت :
- واي نه بخدا. اصلا تكون نخوردي. هيكلت همونطور ماهه. زن استخوني باشه به درد نمي خوره، بايد يه لايه گوشت رو تنش باشه يا نه ؟
ماني دوباره خنديد و گفت :
- شانس آوردي وقت نداشتيم شكوه خانم و گرنه كار از يه لايه و يه پرده گوشت مي گذشت و مي شدم لووردراپه گوشت و چربي.
سپس گونه هايش را باد كرد و از تصور قيافه خودش بعد از چاق شدن ، ريسه رفت.مادرش و خانم و آقاي مداحي هم خنديدند.
صداي خنده شادشان آنقدر بلند بود كه هيچ كدام متوجه ورود آرمان نشدند و آرمان چنان واله و شيدا به ماني كه سرش را عقب برده بود و مي خنديد ، نگاه مي كرد كه يادش رفت سلام كند. محو تماشاي دختر زيبا بود كه مادرش گفت :
- واي آرمان كي اومدي؟
- س... سلام.
ماني سرش را پايين انداخت و به آرامي جواب داد و مريم با محبت گفت :
- سلام آرمان جان ، حالت چطوره پسرم؟
- ممنون چه خبره ؟ هميشه شادي باشه ايشاا...
- سلام بابا. چطوري اومدي كه ما اصلا متوجه نشديم ؟
- اونجور كه شماها ريسه رفته بوديد، دزدم مي اومد متوجه نمي شديد.خب، جريان اين خنده دسته جمعي چيه ؟ بگيد ما هم بخنديم.
شكوه دوباره خنديد و در همان حالت ، حرفهاي ماني را براي آرمان تكرار كرد و در آخر افزود :
- واي آرمان، اين پدر صلواتي اونقدر اين حرفا رو با نمك گفت كه من داشتم روده بر مي شدم.
آرمان كه از خنده ي مادرش و حرفهاي ماني خنده اش گرفته بود، با تهجب گفت :
- ماني بهت نمي آد اينقدر شيطون باشي!
ماني با گونه هاي گلگون، سر به زير انداخت و مادرش گفت :
- به ظاهرش نگاه نكنين، خيلي شيطونه. اگه حرفهاي شيرين و شيطنتهاي ماني نبود، من تا حالا از تنهايي و بي كسي دق كرده بودم. بعد از فوت پدرم و رفتن مانلي، همه ي سرگرمي و زندگي من شده اين بچه و شيرينهاريها و شيطنتهاش. بودنش در كنارم، نعمت بزرگيه.
اسد نگاه مملو از مهر و محبتش را به ماني دوخت و فت :
- خدا حفظش كنه خانم ملك نيا، واقعا نمونه اس. خدا مي دونه اندازه ي آزاده دوستش دارم. حضورش براي ما هم نعمت بزرگيه.
- واي مريم جون، خدا مي دونه تمام فاميل ما، ماني جون رو مي شناسن، از بس كه من و اسد دوستش داريم و همه جا تعريفش رو مي كنيم. اين دو سه ماهي كه شما نيستين دق مي كنم به خدا.
- اِ ، مي خواين برين ماني؟!
ماني از اينكه اينقدر مـ ـستقيم مورد خطاب آرمان قرار گرفته بود، به شدت سرخ شد و خجالت كشيد. لرزش صدا و پريدگي رنگ آرمان وقت گفتن اين جمله، چيزي نبود كه بقيه متوجه نشده باشن. ماني از خجالت حرفي نزد و مريم به جايش گفت :
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin
#3
آره پسرم، خدمت رسيديم براي خداحافظي و طلب حلاليت.
- واي، اين چه حرفيه مريم جون؟! ما جز خوبي و مهربوني از شما چيزي نديديم كه احتياج به حلاليت گرفت باشه. بعدشم، ايشاا... سالم و سلامت مي ريد و برمي گرديد، اين حرفا چيه؟!
- تو بزرگواري شما كه شكي نيست ولي خب، راه دوره و آدميزادم از يه لحظه بعدش خبر نداره.
اسد گفت :
- سفر به سلامت خانم. شما بريد و برگرديد، ما حالا حالاها باهاتون كار داريم. به اين راحتي ها نمي ذاريم از دستمون راحت بشين.
و نگاهش را به ماني و آرمان دوخت، شكوه هم همينطور. مريم خيلي خوب متوجه منظور اسد شد و گفت :
- ما هم راحت از شما دل نمي كنيم. مي گن همسايه ي خوب از فاميل بهتره و خدا مارو از اين نعمت، بي نصيب نذاشته.
و در حاليكه كاملا متوجه معذب بودن دخترش شده بود، اضافه كرد :
- خب، با اجازتون رفع زحمت مي كنيم.
- كجا مريم جون، تشريف داشتين حالا.
- ممنون، يه كمي خرده كاري دارم كه بايد انجام بدم.
- بيام كمكتون؟
-قربان شما، ممنون. كار زيادي ندارم. مي خوام يخچال و فريزر رو خالي كنم، بدم به آقا داوود سرايدار. ما كه نيستيم، مي مونه خراب مي شه. يه سري هم به آقاي ارجمند بزنم و بگم چند وقتي نيستم. به هر حال مدير ساختمونه. بهتره از نبودن ما خبر داشته باشه.
اسد گفت :
- نگران خونه نباشين. ما حواسمون هست.
- از اين بابت خيلم راحته و مي دونم كه زحمتش گردن شماست، ممنونم.
خانواده ي مداحي خيلي اصرار كردند كه براي بدرقه ي مادر و دختر به فرودگاه بروند ولي مريم زيربار نرفت، اما دست آخر حريف آرمان نشد و او با قاطعيت اعلام كرد كه خودش آنها را به فرودگاه مي رساند.
سايه ي غمي سنگين، تا لحظه ي خداحافظي روي صورت آرمان خودنمايي مي كرد و ماني به شدت كلافه و ناراحت بود. در فرصتي كه آرمان ماشين را پارك مي كرد، به مادرش گفت :
-مامان، من نمي خوام كسي منتظرم بمونه، اينجوري دارم عذاب مي كشم.
-خب بهش بگو عزيزم.
-گفتم سفت و محكم ولي به گوشش نمي ره، اصلا نمي فهمه چي ميگم، فكر مي كنه دارم ناز مي كنم.
-پس ديگه واسه چي عذاب مي كشي؟ من آنچه شرط بلاغ است با تو مي گويم، تو خواه پند گير، خواه ملال. تو اونچه را كه بايد بگي گفتي، آرمان خودش بايد با اين مسئله كنار بياد.
-آره، ولي ...
-ولي نداره مادر. هيچ وقت به خاطر مسئله اي كه مقصر نيستي، خودت رو اذيت نكن. اگه فكر مي كني مي توني آرمان رو دوست داشته باشي كه هيچ وگرنه آب پاكي رو بريز رو دستش و خودت رو راحت كن، ديگه بقيه اش به خودش مربوطه.حساب يه روز و دوز كه نيست، بحث يه عمر زندگيه. البته از نظر من آرمان خيلي پسر خوبيهولي نظر من مهم نيست. اين زندگي توئه و خودت بايد تصميم بگيري. اينو به خاطر داشته باش، هيچ وقت به خاطر هيچ كس، خودت رو فراموش كن. يادت باشه، هيچ وقت. يك روز زندگي با عشق از يه عمر زندگي بدون عشق بهتره. آخر زندگي بدون عشق، حسرت و واموندگي دخترم و در شرايطي كه هر دو طرف و يا يكي از طرفين نادون هم باشه، خيانت و آلودگي نقطه ي پايانشه.
با آمدن آرمان كه چرخي هم براي حمل چمدانها با خودش مي آورد، حرفهاي مادر و دختر تمام شد و ماني، سخت به حرفهاي مادرش فكر كرد. اين زن بيمار كه تحصيلاتي هم نداشت، چقدر ساده و قشنگ حرف مي زد و چقدر خوب مسائل رو براي دخترش توضيح مي داد.
ماني مادرش را روي يكي از صندليهاي فرودگاه نشاند و خودش رفت دنبال انجام كارها. آرمان هم تمام مدت بدون كلمه اي حرف، دنبالش بود.
-خب آقا آرمان، شما خيلي زحمت كشيديد، واقعا ممنون. ديروقته، تشريف ببريد منزل، ما هم ديگه بايد بريم سالن ترانزيت.
-ماني، باور نمي كنم داري ميري.
-سفر قندهار كه نمي ريم، تا شهريور برمي گرديم.
-يه احساس به من ميگه ديگه نمي آي، احساس بديه.
-من بايد شهريور ماه تعيين رشته كنم، حتما برمي گردم.
-ماني، يه جواب به من بده و برو. بذار حداقل يه ذره خيالم راحت بشه.
مانيا كلافه بود. سعي مي كرد لبخند را روي لبـ ـانش حفظ كند و آرمان را به خاطر تمام محبتهاش نرنجاند ولي نمي شد.
-چه جوابي بايد بدم؟
-ماني، وقتي برگردي چيكار ميكني؟
-خب مي رم دانشگاه. البته اگه قبول شم.
-مطمئنم كه قبول مي شي ولي ديگه چي. بجز دانشگاه چيكار مي كني؟ نمي خواي ازدواج كني؟
-نه.
چنان محكم و قاطع جواب داد كه آرمان جا خورد.
-چرا؟ تو مي توني در كنار تحصيل، زندگي متاهلي هم داشته باشي. ماني، مي دونم كه اينجا جاش نيست ولي بايد حرفي رو كه قبلا هم گفتم دوباره بگم! من دوستت دارم، خيلي زياد. قول مي دم خوشبختت كنم، خواهش مي كنم بهم يه فرصت بده. مطمئن باش پشيمون نمي شي.
-ببينيد آقا آرمان ...
-اَه ، اينقدر با من رسمي حرف نزن، خواهش مي كنم.
ماني هر دو دست را بالا آورد و گفت :
-خيلي خب، خيلي خب. ببين آرمان منم قبلا بهت گفته بودم. اميدوار بودم تونسته باشم منظورم رو بهت بفهمونم ولي انگار درست نتونسته بودم حرف بزنم. من فعلا قصد ازدواج ندارم ضمن اينكه اصلا دلم نمي خواد هيچ كس منتظرم بمونه. از آينده خبر ندارم و نمي دونم چي پيش مياد ولي دلم مي خواد با عشق ازدواج كنم. نمي دونم مي تونم روزي عاشق تو بشم يا نه ولي فكر مي كنم اگه قرار بود اين اتفاق بيفته ، تا حالا افتاده بود. من احترام زيادي برات قائلم و به عنوان يه دوست خيلي خوب و قابل اعتماد قبولت دارم ولي ازدواج، نه. اميدوارم متوجه باشي اينقدر برات احترام قائلم كه حرف دلم رو بهت مي زنم و نمي خوام دست به سرت كنم يا بازيت بدم. تو اين مدت تو برام به تكيه گاه مطمئن بودي و من خيلي خوب تونستم بهت اعتماد كنم ولي ازم نخواه دلم رو زير پا بذارم، خواهش مي كنم.
آرمان چنان عاشقانه به ماني چشم دوخته بود كه دل دختر بيچاره لرزيد ولي لبخندي كه روي لبـ ـهاي پسر بود، كمي آرامش كرد.
-هميشه گفتم، بازم مي گم كه تو تكي. من عاشق صورتت نيستم، تمام وجودت رو مي خوام و به همين دليل ارزش زيادي برات قائلم. تو خيلي راحت مي تونستي به قول خودت دست به سرم كني يا بازيم بدي ولي اين كارو نكردي و اين نه تنها ذره اي دلم رو سرد نمي كنه، بلكه آتيش عشقت داغتر هم ميشه. مي دوني كه ققنوس چيه؟ تو و عشقت تو دل من مثل ققنوسيد. با هر جواب ردي كه بهم مي دي، آتيش دلم شعله ور تر ميشه كه عشقتو بسوزونه و خاكستر كنه ولي هر بار ققنوس جديدي به وجود مياد، پاكتر و زيباتر از قبلي و تو نمي توني كاري بكنب. پس لااقل اجازه بده دوستت باشم، اگه تا حالا به عنوان دوست قبولم داشتي. من مزاحم زندگيت نمي شم ولي ازم نبر. دلم مي خواد تو عروسيت، اگه خودم داماد نبودم، مثل يه برادر يا يه دوست خيلي خوب بهت خدمت كنم. چه بخواي چه نخواي، ايم كارو مي كنم وحتي اگه منو دشمن هم بدوني، بازم دوستتم مي خوام حرفامو باور كني ماني، مي توني؟
-من نمي خوام خودت رو عذاب بدي يا هر بار كه منو مي بيني، داغ دلت تازه بشه.
آرمان دلي پر از غصه داشت و احساس شكست مي كرد ولي با لحني شوخ و لبخند زنان گفت :
-تو چيكار به من داري؟ من خودم مي دونم و دلم، تو به زندگي خودت برس. حالا با هم دوست هستيم يا نه؟
-البته! من هميشه رو دوستي و حمايت تو حساب كردم.
آرمان دستش را به طرف ماني دراز كرد، با هم دست دادند بعد گفت :
-خب، پس سفر بخير. به خواهرت خيلي خيلي سلام برسون و زيادم شيطنت نكن. اينقدرم آويزون مامانت نباش. بذار خواهرت عوض اين دو سه سال دوري رو در بياره و هي بچپه تو بغـ ـل مامان جونش. دخترا همشون بچه ننه ان، كاريش نمي شه كرد.
ماني خنديد و گفت :
-چشم ولي فكر نكن كم آوردما. جوابت رو نمي دم، امانت پيشم مي مونه تا برگردم و بهت بگم. يادت باشه كه يه جواب دنون شكن از من طلب داري، آقاي نه بچه ننه.
هر دو خندان به طرف مريم رفتند تا به او اطلاع بدهند كه بايد به سالن ترانزيت بروند ولي غصه در چشمان آرمان بيداد مي كرد و با خنده ي لبـ ـانش، در تضاد بود.
دم در سالن، وقتي از هم جدا شدند، آرمان ماني را صدا زد.
-ماني.
-بله.
-وقتي نتايج كنكور اعلام شد، زنگ بزن تا بهت بگم رتبه ات چند شده.
-تا اون موقع برميگردم.
-منتظرم. خوشبخت باش ماني، خواهش مي كنم. بعد به آرامي زمزمه كرد : دل بي صاحبم ميگه ديگه نمياي. تو ديگه رفتي دختر، مي دونم كه تا عمر دارم، در حسرت عشقت مي سوزم.
و اجازه داد اشكهايي كه تا آن موقع به زحمت پنهان كرده بود، سرازير شوند. بدون اينكه در حضور آن همه مشايعت كننده احساس خجالت كند. فقط ماني را ميديد و قدمهايي كه هر لحظه بيشتر بينشان فاصله مي انداخت.
رفتي و بي تو دلم پر درده پاييز قلـ ـبم ساكت و سرده
سرد، سرد و يخ زده.
-ببخشيد، شما آقاي اميررضا هستيد؟
اميررضا، نتعجب از اينكه در شركت كسي فارسي حرف مي زند، سرش را بلند كرد و از ديدن دختر زيبا و بلند قدي كه جلويش ايستاده بود به شدت جا خورد.
-من ... شما .....
-من مانيا هستم، خواهر مانلي!
-خداي من، عجب شباهتي، باورم نمي شه!!
مانيا لبخندي زد و گفت :
-سلام. اگه بدونيد چقدر گشتم تا شما رو پيدا كردم. بيشتر از دو هفته س كه دارم مي گردم.
اميررضا كه هنوز بهت زده بود، از جا پريد و درحاليكه دستش را به طرف دختر موبلند دراز مي كرد، با خوشحالي زياد گفت :
-سلام. ببخشي، اونقدر ديدنتون برام غير منتظره بود كه حتي يادم رفت سلام كنم. حال شما خوبه ؟
-مرسي شما خوبيد؟
-ممنون، ممنون. مانلي راست مي گفت واقعا قشنگيد.
-آه، مانلي، دلم براش تنگ شده، حالش خوبه؟
-بله عاليه، كي اومدي؟
-امروز درست 18 روزه.
-18 روز؟ پس چرا به ما خبر ندادي؟ مطمئنم مانلي مفهمه خيلي ازت دلخور ميشه. تنها اومدي يا كسي هم همراهته؟
-با مامان اومدم.
-راست مي گي، با مادر اومدين؟! الان ايشون كجا هستن؟
-تو هتل.
-كدوم هتل؟
-كنتينانتال.
-آخه چرا هتل، مگه شما كسي رو اينجا نداشتين؟
-ما نمي دونستيم خونتون كجاست.
-يه تلفن مي زديد، من خودم مي اومدم فرودگاه دنبالتون.
-ما شماره تلفن هم نداشتيم.
-جدي نمي گي؟!
چهره ي اميررضا كاملا نشان مي داد كه چقدر از اين موضوع تعجب كرده و ماني به سرعت فهميد كه اين بيچاره اصلا در جريان كار مانلي نيست. نگاه مظلومش را به اميررضا دوخت و گفت :
-چرا، باور كنيد ما هيچ نشوني ازتون نداشتيم. اصلا به خاطر همين بي خبري اومديم اينجا.
اميررضا به فكر فرو رفت. مانلي تمام اين مدت گفته بود كه با خانواده اش در ارتباط است. حتي چند بار هم اميررضا خواسته بود با مادرش صحبت كند ولي مانلي اين كار را به بعد، وقتي حال مادرش بهتر شد موكول كرده بود. از طرفي مانلي، بابت بيماري و مخارج بيمارستان مادرش پول زيادي از اميررضا گرفته بود ولي حالا اين مادر و دختر در هتل كنتينانتال اقامت داشنتد كه مخارجش سنگين بود و در ضمن، اصلا به تيپ و سرو شكل مانيا نمي آمد كه ذره اي مشكل مالي داشته باشد.
-حالا فكرشو نكنيد. ايشاا... مانلي رو كه ديديم، علت اين كارش رو ميگه.
-آره حتما. خب، حالا پاشو تا بريم دنبال مادر. دلم نمي خواد يك لحظه ي ديگه تو ي هتل بمونيد.
-اخه الان ساعت كاري شماست. من همين جا مي مونم يا مي روم پيش مامان تا كارتون تموم بشه.
-كار چيه دختر، پاشو بريم. مادر زن و خواهر زنم اومدن، وايستم تا ساعت كاريم تموم شه؟
بعد چشمكي زد و گفت :
-يه نون زيركباب كه بيشتر ندارم، اونم معطل نگه دارم تا كارم تموم شه؟
-يه نون زيركباب دارين؟!
-نمي دوني به خواهر زن مي گن نون زير كباب؟
-نه، چرا؟
-چون خواهر زن مثل نون زير كباب، عزيز و لذيذه. خصوصا اگه مثل تو اينقدر خوشگل و خوش تيپ و يكي يك دونه ام باشه كه ديگه هيچي.
-حالا به شوهر خواهر چي مي گن؟
-نمي دونم، تو بگو.
-يا پياز يا ريحون بغـ ـل كباب.
-چطور؟
-خب اگه خوب و دلچسب باشه، ميشه ريحون بغـ ـل كباب اما اگه يه خورده، بد اخم و تند وتيز باشه، اون وقت ميشه پياز كه هم تلخه، هم اشك آدم رو در مياره.
-حالا من كدومشم؟
-نمي دونم، هنوز كه اشكم رو در نياوردين. بايد صبر كنم ببينم كي اشكم رو در ميارين، اون وقت بهتون مي گم.
-يعني اول و آخر همون پيازم ديگه، نه؟ خيلي خب، قبول. هر چه از دوست رسد، نيكوست. پاشو دختر جون، پاشو بريم دنبال مادر كه خيلي مشتاق ديدارشونم.
اميررضا خيلي زود با ماني خودماني شد. اميررضا خيلي خوشحال بود. طبق تربيت خانوادگي و اصل ايراني بودنش، بسيار مهمان دوست بود، خصوصا كه اين دو نفر مهمانهاي عزيزي بودند و از راه دور آمده بودند. 8 سال زندگي ميان مردم سرد و بي احساس آلمان، نتوانسته بود اين مرد سي ساله را تغيير دهد.
-چي شده؟ چرا اينطوري به من نگاه مي كني؟
-جل الخالق، موندم تو كار خدا! آخه دو تا خواهر، اينقدر شبيه هم؟! اگه اين چال لپت وقت خنديدن نبود، مي گفتم خود مانلي هستي و داري سر به سرم مي ذاري.
-خب ما دو قلو هستيم ولي مانلي 5 سال زودتر متولد شده.
-آره، اين درسته. پاشو بريم كه مادر خانمم منتظره.
اميررضا، مـ ـست از لذتي كه شب گذشته در كنار همسر حوري وش و پريچهرش برده بود، بسيار شاد و مسرور از حضور مهماني كه بوي وطن مي داد، همراه دختر به طرف هتل حركت كرد.

-مامان، يه خبر خوش.
-پيداش كردي، مانلي رو پيدا كردي؟
-مانلي رو نه ولي شوهرش رو چرا.
-راست مي گي؟! كو، كجاس؟
-بفرماييد تو لطفا. ايشون خانم مريم ملك نيا، مادر خانم شما و ايشونم آقاي اميررضا حكمت، داماد عزير شما.
مريم مرد جواني را مقابلش ديد، تقريبا قد بلند و تا حدي چهارشانه با موهاي خرمايي و پوست گندمي، بيني قلمي، چشمهايي كشيده و دهاني جمع و جور، ريش وسبيل هم نداشت. زيبا و تا حدي ظريف و جذاب.
-سلام مادر. شما خيلي جوونتر از اون چيزي هستيد كه من فكر مي كردم. مانلي خيلي شبيه شماست و همينطور هم نوه تون ايلگار.
قطره اشك، ديد مريم را تار كرده بود. تمام توانش را جمع كرد تا بتواند روي تخـ ـت بنشيند و با صدايي كه از بغض و شادي مي لرزيد گفت :
-سلام مادر، سلام به روي ماهت، حالت خوبه؟
اميررضا جلو رفت، دست مادر زنش را كه خيلي مهربان و ضعيف به نظر مي آمد در دستهاي مردانه اش گرفت و گفت :
-من خوبم، شما چطوريد؟
-الان خيلي خوبم. خيلي! گفتي اسم نوه ام چيه؟
-ايلگار، يه دختر خوشگل و ناز. اسمش تركيه مادر، مي دونيد كه يعني چي؟
-آره، مي دونم. ايلگار يعني برف سال، برف هميشه مظهر پاكي و روشنيه. مانلي چطوره، زايمانش خيلي سخت بود؟
-نه مادر جون، يه كمي سخت بود و البته مانلي تونست از پس زايمان طبيعي بر بياد.
-شير خودش رو به بچه ميده؟
-نه، شيرخشك.
-چرا؟ مگه خودش مشكلي داشت؟
-نه، نگران نباشيد. مي دونيد، مانلي و من اينجا خيلي تنهاييم و براي مانلي سخت بود كه هر دو ساعت يكبار بچه و شير بده. اونجوري ديگه وقتي براي استراحت نداشت و به همين دليل شيرخشك رو انتخاب كرد. از ترس اينكه يه وقت بچه بعدا شيشه نگيره، از همون اول بهش شيرخشك داديم. خوشبختانه بچه سالم و تندرستيه، ماشاا... مثل توپ گرد و قلبه و سرخ وسفيده.
بالاخره صداي اعتراض ماني بلند شد.
-بنده 18 روزه پدر خودم و پاهام رو درآوردم از بس دنبال شماها گشتم، حالا نشستيد اينجا داماد و مادرزن دردل مي كنيد؟ خب جناب آقاي حكمت، عوض اينكه پز خانم و دخترتو به ما بدي، پاشو ببرو نشونمون بده. البته اگه دلتون مياد گپتون با مادر خانمتون به بعد موكول بشه.
-آخ آخ، راست ميگي. بخدا آنقدر ذوق كردم كه اصلا يادم رفت براي چي اومديم هتل. پاشيد مادر، بايد زودتر بريم خونه ي ما. اگه مانلي بفهمه من اينقدر معطلتون كردم، چشمام رو در مياره.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin
#4
حدود سه ربع بعد، مقابل مجتمع بزرگي كه شامل حدود 120 واحد آپارتماني شيك و قشنگ بود، از تاكسي پياده شدند. توي راه اميررضا توضيح داده بود كه ماشين را براي مانلي مي گذارد و خودش با تاكسي به محل كارش مي رود و برمي گردد. از نشر او، مانلي بيشتر به ماشين احتياج داشت.
-آقا اميررضا؟
-ببين ماني جان، وقتي به من مي گي آقا اميررضا يا آقاي حكمت، من احساس مي كنم همون پياز كنار كبابم. خواهش مي كنم يه كمي راحت باش بابا ناسلامتي من شوهر خواهرتم و تو هم خواهر زنمي ها.
-چشم. حالا مي گم مي خواي از همين پايين به مانلي خبر بدي ما اومديم؟ خيلي جا مي خوره اگه يهو مارو دم در ببينه.
-مي خوام سورپرايزش كنم. دلم مي خواد وقتي كه اونجوري مبهوت و خوشحال، نگاه سرگردانش رو بين من و شما مي چرخونه، ببيمنمش. نظر شما چيه مادر؟
-هر كار دوست داري بكن مادر، من موافقم.
مانيا رنگي از حسادت به چهره و صدايش داد و گفت :
-همين ديگه. دوماد و مادرزن با هم دست به يكي مي كنن. باشه، عيبي نداره، نوبت من و مانلي هم مي شه. صبر كن اميررضا خان، صبر كن.
و انگشتش را به علامت تهديد براي اميررضا كه لحظه اي لبخند از لبـ ـانش دور نمي شد، تكان داد.
-باشه خواهر زن، يادت باشه كه اعلان جنگ كردي. پس بچرخ تا بچرخيم.
-اگه سرمون از اين همه چرخيدن گيج رفت چي؟
-نترس، مادر مواظبمونه. مادر شما بايد هواي من و بيشتر داشته باشين ها. 8 ساله مادرمو نديدم.
-نترسيد، نگفته پيداست. از همين حالا معلوم مامان با شماست.
-حسود خانم. خب رسيديم، اينم طبقه بيست، آپارتمان شماره 108.
- اميررضا جان، ما همين جا مي ميونيم تا شما بري تو و به خانمت اطلاع بدي، نمي خوام بچه ام يهو هل كنه.
-چشم مادر، با اجازه.
اميررضا در را باز كرد و رفت تو. لحظه اي بعد سرش رو بيرون آورد و گفت :
-فكر كنم هردوشون خوابن، هيچ صدايي نمياد. شما بفرماييد تو تا من برم و مانلي رو پيدا كنم.
ولي خبري از مانلي و بچه نبود. خانه ساكت بود و بهم ريخته. لباسهاي بچه، گوشه ي خانه پخش و ظرفهاي صبحانه، نشسته توي ظرفشويي بود. حتي يك پمپرز استفاده شده ي بچه هم كنار ميز پذيرايي، خود نمايي مي كرد. انگار با عجله خانه را ترك كرده بودند. اميررضا تند تند مشغول جمع و جور كردن شد و گفت :
-ببخشيد كه اينجا اينقدر بهم ريخته اس. مانلي خيلي ضعيف شده و نمي تونه كار كنه. چند بار از من خواست بچه رو نصف روز بذاريم مهدكودك ولي راستش من دلم نيومد. خب اونم به همه ي كارا نمي رسه.
ماني دست به كار مرتب كردن آشپزخانه شد و گفت :
-احتياجي به توضيح نيست، خونه ي بچه داري همينه ديگه. در ضمن، ما هم سر زده اومديم، مگه نه مامان؟
-بله درسته، غريبه ام كه نيستيم.
-ماني جان، شما چرا زحمت مي كشي؟ من الان ميام.
-زحمتي نيست، الان تموم مي شه. مي دوني، وقتي مانلي ايران بود، ما دو تا دست به سياه و سفيد نمي زديم. يعني مامان اصلا نمي ذاشت ما كار كنيم. براي همين ما يه كمي تنبل بار اومديم.
-از وقتي مانلي اومد اينجا، همه چي افتاد گردن مانياي بي چاره. آخه ديگه قلـ ـبم ياري نمي كرد كه حتي كاراي خودم رو انجام بدم.، اينه كه اين بچه مجبور شد جور منو بكشه. حالا فكر مي كني مانلي كجا رفته؟
-هر جا باشه تا يكي دو ساعته ديگه حتما پيداش ميشه. من معمولا ساعت چهار مي رسم خونه و مانلي از وقتي زايمان كرده، ديگه خيلي كمتر از قبل بيرون ميره و هميشه وقتي ميام خونه اس. خب ماني، نگفتي چطور پيدامون كردي؟ اونم بي آدرس و بي شماره تلفن، تو مملكت غريب!
-آدرس خونه ي قبلي مانلي رو داشتم، اول رفتم اونجا. هيچ كدوم از همسايه ها خبر نداشتن و صاحب خونه هم رفته بود سفر. چهار روز پيش از مسافرت برگشت و رفتم سراغش. تا منو ديد، فكر كرد مانلي ام. براش توضيح دادم كه خواهرشم و از ايران اومدم، اونم به خاطر شباهت زيادمون بي چون و چرا قبول كرد. گفت كه هيچ نشوني و آدرسي ازتون نداره ولي جايي رو كه مانلي قبلا كار مي كرده بلده. گفت شايد اونجا بتونم يه ردي ازتون پيدا كنم. .وقتي رفتم اونجا، بازم اولش من رو با مانلي اشتباه گرفتن ولي به خاطر همين شباهت، راحت بهم اعتماد كردن و باهام حرف زدن ولي اونجام گفتن آدرس جديدشو نمي دونن. يكي از دخترا يهو گفت كه محل كار تو رو مي دونه و احتمال داد كه هنوزم باشي. متاسفانه بعد از ظهر جمعه بود و ديگه شركت شما تعطيل شده بود. شنبه و يكشنبه هم كه هيچي.، امروز اومدم خدمتتون و ديدم بله، آقاي اميررضا حكمت تو همين شركت مشغول كار هستن و ديگه بقيه شم كه ديگه خودتون مي دونيد.
-عجب پشتكاري به خرج دادي، خوشم اومد.
-من اگه يه كاري رو به گردن بگيرم، تا آخرش مي رم.
-زبون اينا رو چيكار كردي؟
-خب، شما بنده رو دست كم گرفتين. اين جونور دو پا كه هم اكنون در برابر شماست ، به چهار زبون زنده ي دنيا توان صحبت دارد. البته به يكي از اونها خيلي مشلط نيست. زبان شيرين آذري، زبان شيرين فارسي، زبان شيرين انگليسي و يه كمي هم آلماني. باهاشون آلماني حرف زدم ولي هر جا كم آوردم، دو سه تا انگليسي هم قاطيش كردم. خلاصه گليمم رو از آب كشيدم بيرون ديگه.
-به قد و قوارت نمي ياد چهار تا زبون بلد باشي.
-قدم يك و هفتاده، از اين درازتر بشم؟
-منظورم اينه كه سن و سالت كمه.
-به سن و سال ربطي نداره. Iq بايد بالا باشه كه شكر خدا هست.
مريم از تعريفهايي كه مانلي جسته و گريخته از اميررضا رضا كرده بود، ذهنيت خوبي نسبت به او داشت و حالا ديگر مطمئن بود كه اميررضا مرد خوبي است. رفتارش اين را نشان مي داد. ساعت چهارونيم شد وليهنوز خبري از مانلي و بچه نبود. تلفن زنگ زد و اميررضا گفت :
-آهان، خودشه، حتما زنگ زده بگه كاري براش پيش اومده.
و گوشي تلفن را برداشت. بعد از چند كلمه صحبت، كمي اخمهايش درهم رفت ولي خيلي زود حالت عادي به خودش گرفت و مكالمه تمام شد.
-كي بود مادر، چي شده؟
-چيزي نيست. من يه دقيقه مي روم بيرون و زود برمي گردم. شما استراحت كنيد من الان ميام.
و با اصرار مريم را به اتاق خواب راهنمايي كرد.

وقتي از تاق بيرون آمد، ماني آهسته گفت :
-از مهد كودك بود، نه؟ گفتي قبول نكردي كه بچه بره مهد، پس چي بود جريان؟
-نمي دونم چرا مانلي اين كار و كرده. حالا به مادر چيزي نگو تا من برم بچه رو بيارم. مدير مهد مي گفت بايد ساعت سه تا سه و نيم مي رفتيم دنبالش.
-مي خواي همراهت بيام؟
-نه نه، مادر نگران ميشن. آدرسشو گرفتم همين نزديكياس. زود ميام.
نيم ساعت بعد وقتي برگشت، بچه را يكراست برد به اتاق و گذاشت پيش مريم. مريم آنقدر از ديدن نوه اش ذوق زده شده بود كه زياد پيگير ماجرا نشد و اميررضا رفت پيش ماني كه مشغول تهيه ي شام بود.
-چيكار ميكني دختر؟ ناسلامتي مهموني ها!
-مهمون چيه مگه خونه ي غريبه اس؟ خب، چي شد؟
اميررضا صدايش را پايين آورد و درحاليكه سعي مي كرد ناراحتي اش را نشان ندهد، گفت :
-از قرار يك ماهي ميشه كه مانلي بچه رو ميذاره اونجا، از نه صبح تا سه و نيم بعدازظهر.
-و به تو نگفته بود؟
-نه. اصلا اونا منو نمي شناختن، كارت شناسايي نشون دادم تا بچه تحويلم دادن. نمي دونم جريان چيه بايد صبر كنم تا مانلي بياد و خودش بگه.
شب شد ولي هيچ خبري از مانلي نبود. بچه بي تابي تمي كرد خصوصا در بغـ ـل ماني كاملا آرام مي گرفت ولي بقيه مثل مرغ سركنده بودند، خصوصا اميررضا. حدود ساعت ده شب بلالخره مريم به حرف آمد.
-اميررضا جان، يه چيزي بپرسم ناراحت نمي شي؟
-نه مادر، بفرمايين.
-خداي نكرده با هم حرفتون شده بود؟
-نه، اصلا. ما تا حالا با هم مشكل جدي نداشتيم يا حتي يه بحث جدي.
بعد ياد عشقبازي شب گذشته افتاد و گفت :
-خصوصا ديشب، شب خيلي خوبي بود.
-اين اتفاق تا به حال سابقه داشته؟ يعني شده كه مانلي اينطور بيخبر بره و تا دير وقت برنگرده؟
-حتي يك بار هم نشده. عجيبه، سر در نميارم.
ناگهان فكري به ذهن مريم خطور كرد.
-كمدش، لباساش، ببين همه چي سره جاشه؟
-چطور مگه مادر؟
-خواهش مي كنم يه نگاه بكن.
اميررضا و ماني سراغ كمد مانلي رفتن و آه از نهاد اميررضا بلند شد.
-چمدونش و يه سري از كفش و لباساش نيست. يعني چي، آخه چي شده؟
و مريم كه تازه به اتاق آمده بود، ناله اي سر داد و اشكش سرازير شد.
-رفته، رفته. بازم گذاشته و رفته.
-چرا؟ آخه كجا رفته؟ براي چي رفته؟ ما كه مشكلي نداشتيم. مادر به خدا مشكلي نداشتيم، باور كنيد.
-باور مي كنم پسرم، باور ميكنم. مگه مي شه مرد به اين خوبي، مشكلي هم واسه زنش ايجا كنه؟ پاشو مادر، اين بخت سياه منه كه همه جا دنبالمه. پاشو ببين چه خاكي بايد تو سرم بريزم. اي خدا، اين همه را اومدم كه بچه ام رو ببينم، حالا گذاشته و رفته. آخه تو كجا رفتي دختر؟ پس بچه ات چي ميشه، شوهرت، زندگيت؟
نيم ساعت بعد مريم به زور آرامبخشي كه ماني بهش تزريق كرده بود، كنار نوه ي عزيزش خوابيده بود و ماني و اميررضا، در آشپزخانه، پشت ميز نشسته بود.
-اميررضا، نمي خواي چيزي بخوري؟
-نه ماني جان، ممنون. اشتها ندام.
-مي خواي چيكار كني؟
-نمي دونم، گيج گيجم. يكي دو روز صبر ميكنم شايد برگرده، اون مي دونه من دوونه شم. اينجوري ولم نمي كنه و بره. حتما خسته بوده يكي دو روز رفته جايي استراحت كنه.
-حتي نمي خواي به پليس خبر بدي، هان؟
-نه مياد، ميدونم. دلش نمياد من و ايلگار و ول كنه.
ماني پيش خودش فكر كرد :
-امكان نداره برگرده، سنگدلتر از اين حرفاس. با وجودي كه مي دونست مامان مريضه، مارو گذاشت و رفت.
از پشت ميز بلند شد. مقداري از آجيل درجه يكي را كه خريده بود، در ظرف ريخت و گذاشت جلوي اميررضا.
-غذا كه نخوردي اقلا يه كمي از اينا بذار دهنت. خب مي دوني ما هيچي از تو نمي دونستيم، حتي اسم فاميلت رو. فقط ميدونستيم مانلي با يه مرد به اسم اميررضا ازدواج كرده، هين. به همين دليل سوغاتي قابل داري برات نتونستيم بياريم.
-شما براي من بهترين سوغات بودين اگه امشب اينجا نبودين، من دق مي كردم. خدا از آسمون شماها رو برام فرستاد. مانلي مياد و از ديدنتون خيلي خوشحال ميشه و اونوقت هر ناراحتي كه از من داشته باشه فراموش ميكنه.
-اميدوارم، بايد به خدا توكل كنيم.
صبح روز بعد اميررضا به شركت زنگ زد و اطلاع داد كه يك هفته مرخصي مي خواهد كه مورد موافقت قرار گرفت. بلافاصله بعد از گذاشتن گوشي، تلفن زنگ زد و اميررضا بسيار ناراحت و آشفته صحبت كرد.
-چي شده اميررضا، چرا رنگت پريده؟
-مادر كجاس؟
-خوابه، همه ي داروهاش آرامبخشه. لطفا بگو چي شده، خواهش مي كنم.
-من... من و مانلي يه .... يه حساب مشترك داشتيم. از بانك تلفن زدن.
-واي، خدا جون. حتما مانلي حساب تو رو خالي كرده، آره؟ چطور تونسته مگه حساب مشترك دو تا امضا نمي خواد؟ مگه بانك نبايد طرف ديگه ي حساب رو در جريان قرار بده؟
-حساب ما يك امضائه بود، خودم خواستم اينطوري باشه. ماني، من به زنم بيشتر از چشمام اعتماد داشتم. بانك ديروز با محل كار من تماس گرفته، كه من نبودم. با اينجام تماس گرفته، از قرار توي راه بودي.
-موبايل چي، مگه موبايل نداري؟
-ديروز هر چي گشتم پيداش نكردم. واسه اينكه مانلي رو از خواب بيدار نكنم از خير بردنش گذاشتم. من مرد نامرتبي نيستم، هميشه موبايلم روي ميز پذيرائيه. پريشب هم همونجا بود ولي صبح پيداش نكردم.
-چقدر پول تو حسابت بود؟
-خيلي، خيلي زياد. مقدارش مهم نيست.
-چرا، خيلي هم مهمه اون پول مال تو بوده، نه مال مانلي. مطمئنم موبايلت رو مانلي قليم كرده بوده و از قبل نقشه ي همه چيرو كشيده بوده، پاشو اميررضا بايد به پليس خبر بدي.
-نه، نمي خوام مثل يه دزد دنبالش بگردن. اون زن منه ماني، مطمئنم دليلي براي اين كارش داشته.
-تو بايد به خاطر خودش اين كارو بكني. اين كارا هيچ دليل موجهي نداره. حتي ممكنه جونش در خطر باشه.، بايد به پليس اطلاع بدي.
حال مريم روز به روز بدتر مي شد. خوراكش اشك بود و استراحتش آه. زمام امورخانه و بچه داري را مانيا به عهده گرفته بود و به خوبي از پس همه ي كارها بر مي آمد. ديگر بچه را به مهد كودك نسپردند و بچه هم چنان در بغـ ـل خاله آرام مي گرفت كه انگار او مادرش است.

-ماني چقدر خدا مهربونه، چه به موقع تو رو فرستاد اينجا، اگه شما نبودين چه خاكي تو سرم مي ريختم؟
-اين چه حرفيه؟ بعدشم، مگه تو به لطف و محبت خدا شك داري؟
-نه ولي وقتي مي بينم ايلگار اينطوري تو بغـ ـل تو آروم ميشه، خيالم راحته. شنيدي كه ميگن خاله بوي مادر رو ميده.
-آره، يه چيزايي ميگن.
-البته ما كه هميچين چيزي نديديم، خاله داريم تا خاله. من تو دار دنيا يه خاله دارم و يه دايي. واي از دست خاله ام كه تمام فاميل از دستش به عذابن. خاله اكرم من خاله است و تو هم خاله اي.!

غم بزرگي در چشمهاي اميررضا لانه كرد. ماني بيشتر از همه، دلش براي اميررضا مي سوخت. در اين 20 روز كه از مانلي بي خبر بودند.، داغون شده بود. هر چه سعي مي كرد ظاهرش را حفظ كند ولي معلوم بود چقدر عذاب مي كشد. هم عشقش رفته بود و هم همسر و مادر بچه اش. از طرفي هم مانلي با نامردي تمام، همه ي دارو ندارش را برده بود، همه ي پس اندازش را.

-اميررضا، تو چرا با خونوادت تماس نمي گيري؟ اگه با مادر يا خواهر يا حتي با برادرت حرف بزني، يه كم دلت سبك ميشه. چرا همه چيز رو مي ريزي تو دلت؟ اگه نمي خواي بهشون بگي چي شده، خب نگو ولي يه حال و احوال ساده ام كه بكني، خيلي به حالت مفيده.
-من خواهر ندارم، فقط يه برادر دارم.
-خب با اون حرف بزن. هرچه باشه مرده و مردا حرفهاي همديگر و بهتر مي فهمن.
-من با خونواده ام قطع رابطه كردم، يعني اجازه ندارم باهاشون تماس بگيرم. شماره موبايل و شركت برادرم توي دفتر تلفنم بود كه نمي دونم چه بلايي سرش اومد. مدتهاست گمش كردم.
-نمي خوام فضولي كنم ولي ميشه بگي چرا با خونوادت تماس نداري؟ يعني مي دوني، بهت نمياد آدمي باشي كه كسي رو برنجوني، واسه همين مي پرسم.
-ولي رنجوندم. اونم پدرم رو، پدري كه واقعا برام زحمت كشيد. شايد اين بلايي كه الان سرم اومده، نتيجه ي آه و دل شكسته ي پدرمه.
بعد بي مقدمه پرسيد :
-تو نامزد نداري؟
-نه.
-دوست پسـ ـر چي؟
-نه اصلا.
-تا حالا عاشق شدي؟
-نه، اصلا. نمي دونم عاشق شدن چه جوريه ولي مطمئنم تا حالا عاشق نشدم. بچه ها تو مدرسه اسمم رو گذاشته بودن آدم آهني، بعضي ها هم بهم مي گفتن كوه يخ ولي خب، دست خودم نيست. شنيدم وقتي آدم عاشق ميشه، حالي بهش دست ميده كه قابل توصيف نيست. مثلا دلش مي لرزه، قلبش تند و كوبنده مي تپه، بي قرار و بي حوصله است بعضي وقتها هم صبور و گوشه گير ميشه ولي من تا حالا با ديدن هيچ مردي، دچار ذره اي تغيير تو احساسم نشدم. البته چرا، وقتي مرد مجرد يا جووني مي بينم، يه كمي خجالت مي كشم و دلم نمي خواد زياد حرف بزنم، كه اينم در مورد همه ي مرداي جوون صادقه. به غير از اين هيچي. حالا چي شد كه اينو پرسيدي؟
-مي خواستم ببينم درد منو مي فهمي يا نه.
-خب، درسته كه عاشق نشدم ولي براي عشق احترام خاصي قائلم و درد عاشقها رو سعي مي كنم كه بفهمم. اگه بخواي، مي توني منو خواهرت فرض كني و برام دردل دل كني. شنونده ي خوبي ام.
-همه جوره خوبي و حرف نداري. خوشگلي، خوش هيكلي، نجيبي، خانم و با وقاري، درست عين مانلي.
-آهان، ديگه چي؟ بگو، بگو داره از خودم خوشم مياد.
-سليقه ات حرف ندره، خونه داري و بچه داريت عاليه، مريض داريت بيسته، دست پختت كه ديگه معركه است و از همه ي اينا مهمتر اينه كه خيلي خوب ميدوني كي بايد حرف بزني و كي بايد گوش كني.
-اوووووه، اينقدر حسن داشتم و خودم نمي دونستم؟ تو واقعا به آدرم اعتماد به نفس تزريق مي كني.، اونم وريدي نه عضلاني. صاف مي زني تو رگ آدم، سريع تاثير ميكنه.
-باور كن جدي ميگم، اينايي كه گفتم، همه واقعيته. مي خواي بگم چطور با مانلي آشنا شدم؟
-از فضولي دونستن اين موضوع، كهير زدم. روم نشد وگرنه تا حالا صد بار ازت پرسيده بودم.
-خب، پس بهت ميگم كه كهيرت خوب بشه.
-ميدوني ماني، به اصطلاح جوونا، من زياد اهل حال نيستم. يعني هميشه بايد كسي باشه كه هلم بده يا به خاطرش من يه تفريح و سرگرمي داشته باشم.نه اين كه بدم بيادها، نه. اتفاقا خيلي هم دوست دارم سرگرمي داشته باشم ولي از بس كه هميشه سرم تو درس بوده و به قول اميرعلي خر زدم، زياد تو فكر سرگرمي و تفريخ خودم نيستم. تا قبل از اينكه با مانلي آشنا بشم، تمام تفريح من خلاصه ميشد تو اينكه هر روز بعد از ظهر، موقع برگشتن از سركار، تو يه كافي شاپ كه سر راهم بود يه قهوه بخورم و شايد يه سيـ ـگار بكشم، يكي دو ساعتي مردم رو تماشا كنم و برگردم خونه. با مانلي هم همونجا آشنا شدم. پيشخدمت هميشگي هيچ وقت ازم سوال نمي كرد چي مي خورم.، خودش مي دونست چي بايد بياره. ولي يه روز كه تو حال خودم بودم و داشتم از پشت شيشه مردمو نگاه مي كردم يه صداي خيلي قشنگي ازم پرسيد :
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin
#5
چي ميل داريد براتون بيارم؟

از ته لهجه اش فهميدم آلماني نيست و تعجب كردم كه اين كيه كه جاي دختر هميشگي اومده و داره ازم سوال ميكنه. واسه همين سرم رو بلند كردم و تا نگاهم به نگاهش افتاد، برق از چشمم پريد و لال شدم. دوباره به آلماني پرسيد :
-قربان چي ميل دارين؟
-شما تازه اومدين اينجا؟
-بله، امروز روز اول كارمه.
-آلماني كه نيستين، درسته؟
-بله آلماني نيستم.
-مي شه بپرسم اهل كجائين؟
-مگه فرقي مي كنه؟
-نه فقط خواستم بدونم.
-خب، پس لطفا سفارشتون رو بفرماييد.
-من هميشه يه قهوه مي خورم، تلخ و غليظ، بدون شير.
-الان ميارم.

و رفت. از حال خودم تعجب مي كردم. تا به حال چنين وضعي برام پيش نيومده بود به خودم اجازه نداده بودم اونقدر تو زندگي كسي فضولي كنم. اون روز مانلي بدون حرف قهوه رو بهم داد و بعد از اون زندگي من عوض شد. اگه تا اون روز براي يكي دو ساعت وقت گذروني و مثلا تفريح مي رفتم اونجا، از اون روز به بعد فقط براي ديدن مانلي مي رفتم. بعد از حدود يك هفته، ده روز، كار به جايي كشيده بود كه تموم وقت منتظر بودم كارم تموم شه و برم ديدن مانلي كه بدبختانه اونم مثل تو، سرد بود و بي تفاوت. ديگه عوض يكي دو ساعت، تا وقت تعطيلي كافي شاپ اونجا مي نشستم و عوض دو سه تا قهوه، كيك و چيزاي ديگه هم مي خوردم. كم كم يخ مانلي باز شد و فهميدم ايرانيه. نمي دوني چقدر از اين قضيه خوشحال شدم. شبها با اصرار راضيش مي كردم كه اجازه بده برسونمش خونه و اينجوري با هم دوست شديم.

-و بعد ازدواج كردين، آره؟
-خيلي سخت بود، مانلي هيچ جوري راضي نمي شد ازدواج كنيم و منم چون تو يه خانواده ي خيلي مذهبي بزرگ شده بودم و از طرفي هم خيلي دوستش داشتم، راضيش كردم اقلا صيغه بشيم. يعني خودم صيغه رو خوندم كه محرم باشيم، مقاومت در مقابل مانلي خيلي سخت بود. ببخشيد كه اينقدر راحت حرف مي زنم، دلم مي خواد همه چيز رو بهت بگم.
-من درك مي كنم اميررضا، نگران نباش و حرفت رو بزن.
-نمي دوني مانلي وقتي فهميد حامله اس، چه قشقرقي به پا كرد. طفلكي ديوونه شده بود و زمين و زمان رو فحش ميداد. خيلي التماسش كردم كه بچه رو نگه داره و خدا ميدونه كه چه پدري ازم در اومد تا راضي شد و منم بلافاصله مجبورش كردم با هم ازدواج كنيم. چند وقت بعد هم اومد همينجا و رسما، زندگيمون رو شروع كرديم. زندگيمون خيلي خوب بود ماني. من عاشق مانلي بودم، خودش خيلي خوب مي دونست كه چقدر دوستش دارم. نمي دونم كه چرا اينطوري شد، نمي دونم.

-اختلافت با خوانواده ات سر همين مسئله است، نه؟
-آره، حاجي مي خواست دختر خاله ام رو برام بگيره، خواستگاري هم كرده بود و از نظر اونا، همه چي تموم شده بود. وقتي فهميد چيكار كردم. مجبور شد حرفش رو پس بگيره و از خاله و دختر خاله ام عذر خواهي كنه . خب، اين براي حاجي خيلي سنگين بود. اولين بار بود كه تو روش وايستادم. كاري كه تو تموم عمرم انجام نداده بودم.

صداي گريه ي ايلگا، اميررضا را مجبور كرد كه حرفش را همانجا تمام كند. ماني واقعا شنونده ي خوبي بود و اميررضا احساس سبكي مي كرد. بعد از اين همه تنهايي، حالا يكي بود كه حرفهايش را بشنود. متاسفانه مانلي نمي گذاشت اميررضا هيچ وقت درد دل كند. يعني اصلا حوصله ي گوش دادن به حرفهايش را نداشت، حالا ماني درست نقطه ي مقابل او بود. با علاقه و حوصله ي تمام به حرفهاي اميررضا گوش مي كرد. حالا ديگر اميررضا احساس تنهايي نمي كرد. ماني جاي يك خواهر هم زبان و فهميده را برايش پر كرده بود. عشق مانلي چنان رگ و ريشه ي اميررضا را پر كرده بود كه به جز خواهر، هيچ جور ديگري به ماني نگاه نمي كرد.
-ماني كاش يه تلفن به آرمان مي زدي ببيني نتيجه كنكورت چي شد .
-حالا گيريم قبول شده باشم ، ما كه نمي تونيم برگرديم.
-چرا، تو برميگردي ايران و منم بعد از اومدن مانلي ميام پيشت. خدا لعنتت نكنه مانلي ، باعث و باني بدبختي اين بچه ام شدي .
بعد چشمانش را بست و با دلي پر از نفرت و كينه گفت :
-اي خدا من كه از عمو حمدا.. و زنش نمي گذرم، تو هم نگذر. واگذارشون مي كنم به خودت ، باشه تا روز قيامت كه سر پل صراط جلوشونو بگيرم . با يه ندونم كاري و كينه شتري ، باعث بدبختي من و بچه هام و اين اميررضاي طفل معصوم شدن.
-مامان ، شما هيچ وقت زنده ها رو نفرين نمي كردي ، چه برسه به مرده ها كه بقول خودتون دستشونم از دنيا كوتاهه!
-آره اما از عمو حمدا... و زنش نمي گذرم. از روزي كه مجبورم كردن با اون خواري و خفت عروسشون بشم، ديگه يه روز خوش نديدم .
-اِ ، چرا با خواري و خفت؟! موضوع چيه ؟
-هيچي ولش كن. ندوني بهتره.
-چرا مامان؟ بگو مي خوام بدونم. چرا هر وقت اسم بابا مياد، شما ناراحت مي شيد؟ چرا ما با وجود اينكه اصل و نسب داريم ،هميشه اينقدر بي كس و كار و دور از فاميل بوديم؟ چرا ما هيچ وقت تبريز يا مراغه نمي ريم؟ مامان من هيچي راجع به اقواممون نمي دونم، چرا ؟
-آخ مادر دست رو دلم نذار كه خونه.ما واقعا پركِس و بي كِسيم.
-فاميل به اين يزرگي، اونوقت من و بچه هام تو اين دنيا كسي رو نداريم.

بعد اشكهايش را پاك كرد و گفت:
-ماجرا بر مي گرده به مادربزرگم، يعني مادر مادرم. اون اهل مراغه بود كه با يه كرد سنندجي ازدواج كرد و بخاطر اين ازدواج مجبور شد بره سنندج و اونجا زندگي كنه.چند سال بعد ، شوهرش تو يه دعواي طايفه اي كشته شد و اون مجبور شد با يه دختر، برگرده مراغه و پيش پدرش زندگي كنه. اون دختر ، مادر من بود ، شهناز. من كه نديدمش ولي شنيدم زيبايي خاصي داشته ، قد بلند و چشم و ابروي مشكي و خلاصه چهره و اندام يه دختر زيباي كرد.پدرم رحمت ا... خان ، پسر ارشد خان بزرگ ملك كندي بود كه قرار بود با دختر عموش، بتول ، ازدواج كنه. البته از اين ازدواجهاي سنتي كه دختر رو به نام پسري ناف بر مي كنن ولي از قرار هيچ عشقي اين وسط به وجود نمياد.يعني پدرم اصلا علاقه اي به بتول نداشته و هيچ وقتم بهش علاقمند نمي شه و در عوض عاشق شهناز مي شه. از اون طرف عمو حمدا... هم شيفته مادرم ميشه و دو برادر بدون اين كه از دل هم خبر داشته باشن، پيش خودشون فكر و خيالهايي ميكنن. تكليف رو مادرم روشن مي كنه و به پدرم جواب مثبت مي ده. خب پدرم هم جذاب تر و قشنگ تر از عموحمدا... بود و هم اخلاق بهتري داشت. پدربزرگم اول سعي مي كنه با مخالفتهاش ، جلوي اين ازدواج رو بگيره ، ولي عشق پدرم انقدر عميق بود كه پدربزرگم حريفش نشد و بالاخره به اين ازدواج رضايت داد.پدربزرگم براي اينكه خانواده عمو كينه اي به دل نگيرن و بتول هم بدنام نشه ، بلافاصله بتول رو براي عمو حمدا... خواستگاري كرد و اون دوتا هم با هم ازدواج كردن ولي ازدواجي كه بنيانش با كينه و نفرت شروع شد،يك دنيا كينه و نفرت از مادرم . اين كينه نسل به نسل به من و بعدم بچه هام رسيد. مي بيني عزيزم! نفرت ، عقل و منطق و احساسشون رو كور كرده بود تا جايي حتي به تو و خواهرت كه نوه هاشون بودين رحم نكردن. اونا حتي به پسر خودشونم رحم نكردن.

از اون جا كه مامان و بابام عاشق هم بودن، زندگيشون با عشق و محبت شروع شد ولي هر دو بي خبر بودن از عشق عمو حمدا... به مادرم.
با اينكه مامان و باباي من زودتر ازدواج كرده بودن ولي عمو حمدا... زودتر صاحب بچه شد و همين باعث شد مامان بيچاره من روز به روز بيشتر از چشم پدربزرگم بيفته. پدربزرگم خيلي سعي كرد بابام رو مجبور كنه كه يه زن ديگه بگيره ولي حريفش نشد.
بالاخره خدا به غريبي و تنهايي مادرم رحم كرد و من به دنيا اومدم ولي اون خدا بيامرز سر زا رفت. همه بهم مي گفتن كه خيلي شبيه مادرم هستم ولي رنگ چشمهام ، عين پدرم بود، طوسي تيره. پدرم هرگز ازدواج نكرد، همه زندگي و عشقش رو يكجا بخشيد به من. تنهايي بزرگم كرد و محبتش رو با يه دنيا تلاش به پام ريخت. البته يه عمه ام داشتم به اسم جيران كه چون خودش درد بي مادري رو تحمل كرده بود و مادرم رو هم خيلي دوست داشت، به پدرم كمك مي كرد.عمه جيران خيلي مهربون بود اما ديگه بعد از ازدواجش نتونست از من نگهداري كنه. شوهرش سيف ا... ، برادر همون بتول خانم بود و اون خانواده همگي از مادرم و من بيزار بودن، ولي خدانشناس يه حيوون تمام عيار بود. عمه جيران بابت هر چيز كوچكي ازش كتك مي خورد. خصوصا كه بچه دار هم نشدن. از اونجايي كه زن هميشه بدبخته ، هيچ كس حتي به خودش اجازه نمي داد فكر كنه شايد سيف ا... مشكل داره، همه مي گفتن زنه اجاقش كوره. حالا خوبه سيف ا... آدم درست و سالمي ام نبود، معتاد بود و يه صبح تا شب از پاي منقل بلند نمي شد .سهرابم شاگردش بود. هرچي اون مي ريخت سهراب جمع مي كرد . سهراب با دايي جونش مو نمي زد.

-مامان شما كه مي دونستين بابا اينطوره ، چرا باهاش ازدواج كردين؟
-قسمت مادر ، قسمتم اين بود. هرچند مي دونم شماها زياد به اين حرفها اعتقاد ندارين ولي واقعيت اينه كه كنترل يه سري كارها از دست ما خارجه و ما ناچار به انجامش مي شيم. كجا بودم؟ آهان ، يادم افتاد بتول خانم خيلي مارمولك و موذي بود. كم كم خودشو به ما نزديك كرد و انقدر محبت كرد ، كه بابا گول خورد و بهش اعتماد كرد. عمه ام كه ديگه نمي تونست بهم برسه. اين بود كه با مهربونيها و مادري بتول خانم ، خيال پدرم تا حدي راحت شد و بتول خانم كم كم ، نقششو اجرا كرد.
دوازده، سيزده ساله بودم كه حرف شوهر كردم پيش آمد و عمو حمدا... و بتول خانم پيش قدم شدن تو خواستگاري و به همين دليل كسي ديگه اي به خودش اجازه نداد جلو بياد. بتول خان كه فكر مي كرد به خاطر محبتهاش، امكان نداره نه بشنوه، همه جا پر كرده بود كه من نامزد سهرابم. حالا فكر مي كني سهراب چند سالش بود؟ هفده يا هجده سال، ولي خب، دهات بود ديگه. دخترا و پسرا رو تو همين سن و سال عروش و داماد مي كردن. خدا بيامرزه بابام جونش به جون من بسته بود و از همون اول سفت و سخت توروشون وايساد و گفت : ( من دخترم رو به سهراب نمي دم. ) آخه سهرابم آدم نبود كه، شر بود خوش گذران. همه غلطي مي كرد. گذشت و گذشت تا من شدم 15 ساله و سهراب 20 ساله. ديگه واسه خودش شده بود يه معتاد و خلافكار تمام عيار و ننه و باباشو عاصي كرده بود ولي زن و شوهر جلو ي مردم، زير بار خلافهاي پسرشون نمي رفتن. همچين سهراب، سهراب مي كردن كه انگار يه دنياست و يه سهراب پاك و نجيب! خصوصا كه بعد از اونم ديگه صاحب پسر نشدن و زن عمو 5 تا دختر پشت سر هم زاييد.
اون وقت تو دهات اطراف تبريز و مراغه، يه رسمي باب شده بود كه نمي دونم تو شهرهاي ديگه هم بود يا نه. هر دختر و پسري همديگر رو مي خواستن يا مثلا پسره دختره رو مي خواست و يكي از خوانواده ها يا هر دو مخالف بودن، پسره دختره رو مي دزديد و يه چند وقتي مي برد يه جا قايم مي كرد. حالا عقد مي كرد يا نه، به هر حال خونواده ها مجبور بودن موافقت كنن. و اون عروسي سر مي گرفت. البته بماند كه اون عروس، تا عمر داشت، خوار و ذليل بود و تا دهنشو باز مي كرد كه به چيزي اعتراض كنه، مي زدن تو سرش كه خودت خواستي و از اينجور حرفها. خونواده ي پسره هم كه ديگه بدتر، هزار و يك جور حرف بارش مي كردن. مثلا اينكه ما تو رو نمي خواستيم و مجبور شديم بگيريم و از اين چيزا.
بتول خانم تو دهن همه انداخته بود كه مريم، سهراب رو مي خواد و رحمت ا... نمي ذاره با هم عروسي كنن. مردم كه جون ميدن واسه حرف مفت، چهار تا هم روش گذاشتن و دهن به دهن پيچيد.
من از ترس خودم رو تو خونه زنداني كرده بودم و حتي اگه رو به مرگ بودم، بدون بابام پامو بيرون نمي ذاشتم. مي ترسيدم از در خونه برم بيرون و سهراب منو بدزده. باور نمي كني ماني، تا بابام از سر كار بر نمي گشت، توالت هم نمي رفتم. آخه توالت اون سر حياط بود و مي ترسيدم اگه برم تو حياط، سهراب از ديوار بپره تو حياط و منو بدزده. اينجاس كه مي گم قسمته ها، با اين همه مواظبت و احتياط، اتفاقي كه نبايد، افتاد و من به خاك سياه نشستم. سياهي كه آتيشش هم خودم رو سوزاند، هم بچه ام رو ....
تنها كسي كه بهش اعتماد داشتم و وقتي بابم نبود، اجازه داشتم درو روش باز كنم، عمه جيران بود. يه روز پريشون و آشفته اومد خونمون و گفت :
-پاشو بريم خونه ي ما.
-سلام عمه چي شده؟
-سلام عمه جون. چيزي نشده. اومدم دنبالت، ببرمت خونمون. سيف ا... مي خواد بره تبريز، من تنها مي مونم.
-آخه چرا صورتت كبوده عمه؟
-داشتم خاك رو طاقچه رو مي گرفتم، صورتم خورد گوشه ي طاقچه.
-واي، چرا مواظب نبودي؟ خدا رحم كرده چشمت در نيومده. آخ آخ، بميرم الهي، ببين چي شده.
-عمه ات بميره. كاش كور مي شدم و اين روز رو نمي ديدم. كاش ميمردم عمه، كاش ميمردم.
يهو صداي نكره ي شوهرش از پشت در بلند شد كه :
-جيران، چرا معطلي؟ بيا ديگه.
-اومديم سيف ا... خان. الان مريم حاضر ميشه، زود ميايم.
بعد هول هولكي چند تكه از لباسام رو گذاشت تو بقچه و يواشكي گفت :
-بدو عمه تا صداي اين بي پدر بلند نشده.
-مگه قراره چند روز پيشت بمونم كه برام اين همه لباس برداشتي؟
-نمي دونم عمه ولي يه هفته اي هستي.
-آخه صبر كن تا آقام بياد. اگه بياد و ببينه من نيستم نگران ميشه.
-سر راه رفتم اجازه ات رو ازش گرفتم. حالا بدو تو رو خدا.

به بهونه ي جمع و جور كردن خونه، راه افتادم دور اتاق و حياط و خلاصه همه جا رو يه باره ديگه نگاه كردم. يه حسي بهم مي گفت كه ديگه به اونجا برنمي گردم. دلم مي خواست جا به جاشو تو ذهنم نگه دارم. اون خونه، پر بود از يادگاريهاي مادرم . اونجا رو خيلي دوست داشتم و هنوز هم دلم مي خواد يك بار ديگه ببينمش.
اون روز با عمه جيران رفتم كه اي كاش قلم پام خورد مي شد و نمي رفتم. بهش اعتماد كردم و نتيجه اش رو هم ديدم. رفتم ولي چه رفتني. يه پام مي رفت، يه پام نمي رفت. چند بار تا دم در خانه رفتم و به بهونه اي برگشتم ولي از ترس سبف ا... و غرغرهاش بالاخره رفتم.
تا از در خونه ي عمه جيران رفتم تو و پا گذاشتم تو اتاق، ديدم سهراب اونجا نشسته. اومدم بيام بيرون و برگردم خونمون كه سيف ا... گور به گور، جلو مو گرفت. چشمهاي كور شده اش رو سفيد كرد و با اون صداي نكره اش غريد كه :
-كجا مي ري دختر، برو تو.
تا ته ماجرا رو خوندم. فكر مي كردم آدمه و دلش به حالم مي سوزه، افتادم به التماس و گريه كنون گفتم :
-تو رو خدا بذار برم عمو سيف. بخدا نمي ذارم آقام بفهمه، كبودي چشم عمه رو بهونه مي كنم و مي گم با اون بودم. بذار برم تا آقام نفهميده.
-اتفاقا من مي خوام كه آقات بفهمه.
خدا مي دونه چقدر گريه و التماس كردم، چقدر ضجه زدم و ناليدم ولي دلش سنگ بود خير نديده. سهرابم كر شده بود و لال. نه حرفي مي زد و نه عكس العملي نشون مي داد.، حتي بهم نگاه نمي كرد. عمه جيران به دست و پاش افتاد و التماس كرد ولي هر چي بيشتر گفت، بيشتر كتك خورد، آنقدر كه تقريبا بي هوش شد. منم ترسيدم و خفه شدم. بچه بودم ديگه، همش 15 سالم بود. خب مي ترسيدم. بعدشم خود زير گل رفته اش دست و دهنمو بست و به سهراب اشاره كرد. اونم كارش رو خوب بلد بود، منو انداخت رو كولش و برد تو زير زمين عمه اينا. خوبه بدوني كه همون زير زمين، شد حجله ي من و مهون شب، شب زفافم بود. يه وقتي به هوش اومدم كه كار از كار گذشته و سهراب مثل سگ بالا سرم نشسته بود.
مريم اشك مي ريخت و حرف مي زد. اين همه حرف سالها در دلش مانده بود و عذابش مي داد. ماني تازه مي فهميد، معني غم هميشگي نگاه مادرش چيست و اينكه اين زن در اوج جواني چرا اينقدر مريض و دل مرده بود. جاي مادر و دختر عوض شد. اين بار ماني مثل يك مادر مريم رو بغـ ـل كرد و موهايش را نـ ـوازش كرد. در حاليكه با حركت ننويي، آرام آرام تكانش مي داد و خودش هم گريه مي كرد گفت :
-بميرم برات مامان قشنگم، چي كشيدي!
مريم با هق هق گفت :
-اينا كه روز خوشم بود، كاش دردم همين بود. بلاهايي به سرم اومد كه اينا پيشش نعمت بود.

وقتي فهميدم چه بلايي سرم اومده، خودمو زدم و گريه كردم. سهراب خونسرد و بي خيال يه سيـ ـگار روشن كرد و برو بر بهم نگاه كرد. خودمو زدم، گيسامو كندم، صورتمو چنگ انداختم، آخرش كه ديد ساكت نمي شم گفت :
-بسه ديگه چقدر زرزر مي كني، حوصله ام سر رفت. صداتو ببر.
-چرا سهراب، چرا اينكارو كردي؟ مگه من به تو بد كردم كه اين بلا رو سرم آوردي؟
با بي تفاوتي شونه هاش رو بالا انداخت و پك محكمي به سيـ ـگارش زد.
-پس چرا اينطور بي آبروم كردي؟ اگه آقام بفهمه، سرم رو مي بره. حالا مردنم به جهنم به مرگم راضي ام ولي آبروي آقام چي ميشه؟ ديگه نمي تونه سرش رو تو مردم بلند كنه.
-اين جواب بلايي كه آقام سر آنام آورد.
-مگه آقات با آنات چيكار كرده؟
-اونا با هم نامزد بودن، آنام عاشق عمو رحمت بود ولي عمو بهش خيانت كرد و رفت مادر تو رو گرفت. آنام مجبور شده كه زنه آقام بشه.
-خب اين چه ربطي به من بدبخت داره يا به تو؟ من و تو كه اون موقع اصلا نبوديم و جود نداشتيم، حالا چرا بايد تقاص پس بديم؟ ببين چيكار كردي سهراب؟ به خاطر حرف آنات، هم آبروي منو بردي هم آبروي خودتو. ناسلامتي من و تو با هم دختر عمو، پسر عمو هستيم، من ناموس تو هستم ولي تو به ناموست رحم نكردي. ببنيم حالا آنات جواب حرف مردم رو چه جوري مي ده و نامردي پسرش رو چجوري ماست مالي مي كنه.

تا حرفم تموم شد دهنم داغ شد پر از خون. سهراب با پشت دست كوبيد تو دهنم و درحاليكه موهامو مي كشيد با حرص گفت :
-حرفهاي گنده تر از دهنت نزن. يه دفعه ديگه اسم آنام رو به زبون بياري، آتيشت مي زنم. ننه ي من پاك و سالم بود، ولي ننه ي تو .... بود.
-خفه شو، به آنام تهمت نزن. همه مي دونن كه اون چقدر پاك بود و تو از همه بيشتر. مطمئن باش اگه يه ذره پاش مي لنگيد، اول از همه آقام مي كشتش. خودت كه مي دوني چقدر غيرتيه. آنام خيلي خوشگل بود و آقام عاشقش شد. با هزار منت ازش خواستگاري كرد و با هم عروسي كردن. درد مردم اينه كه به زندگي اون دو تا حسودي مي كردن، به خوشگلي و نجابت و هنرمندي آنام و به عشقي كه تو زندگيشون بود. آقام هيچ وقت به آنام نازك تر از گل نگفت و هميشه با محبت باهاش حرف ميزد. درست برعكس آنا و آقاي تو كه هميشه با هم سر جنگ دارن و عمو سيف ا... و عمه جيران كه روزي صد بار با هم كتك كاري مي كنند. اين حسادتها باعث شد كه پش سر آنام حرف بزنن.
-تو كه آنات رو نديد، از كجا معلوم كه بهت دروغ نگفته باشن و گولت نزده باشن؟
-از اونجايي كه 15 ساله آنام مرده ولي آقام زن نگرفته. از اونجا كه يه مرد، تك و تنها، بچه اش رو بزرگ كنه و راضي نشد ازدواج كنه. از اونجا كه آقام هر شب با عكس آنام حرف مي زنه و گريه مي كنه تا خوابش ببره. از اين چيزا فهميدم آقا سهراب.
-تو هم به خوشگلي آناتي، منم شكل عمو رحمت. تو هم مثل آنات عاشق من مي شي؟
-نه، هيچ وقت.
-چرا؟
-چون تو مثل آقام نيستي. شكل و قيافه كه مهم نيست، مردونگي شرطه. آقام اونقدر مرد بود كه آنام رو با عزت و احترام ببره خو نه اش نه اينجوري مثل تو و با نامردي.

يهو صداي بابام رو شنيدم. سهراب پريد و جلوي دهنمو گرفت كه يه وقت بابامو صدا نكنم ولي اگه اين كار و نمي كرد هم من صدام در نمي اومد. با چه رويي بابامو صدا مي زدم؟ باباي بدبختم خيلي داد و هوار كرد، مي فهميدم كه خانه رو مي گرده ولي نمي دونم چرا نيومد زيرزمين. بيچاره اونقدر حواسش پرت بود كه ياد زير زمين نيفتاد. خصوصا كه زيرزمين عمه اينا پشت خونشون بود و درش از حياط پشتي باز مي شد
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin
#6
همون شب، بعد از رفتن بابام، عمو حمدا... يه عاقد آورد و تو همون زير زمين من و براي سهراب عقد كردن. نمي دونم كه عمو چطور مرتيكه رو تطميع كرده بود كه عقدمون كرد، آخه من كه بله نگفتم! اينجوري شد كه من شدم زن سهراب و عروس حمدا.... خان.

صبح زود، آفتاب نزده راهي شديم. همه ي كاراشون رو از قبل كرده بودن. يه خانه هم تو مراغه اجاره كرده بودن كه ما رفتيم اونجا. بتول خانم همراهمون اومد كه من يه وقت سهراب رو، به قول خودش، خر نكنم. ديه چي بگم كه چي كشيدم و چي به سرم اومد كه فقط خدا مي دونه. بتول خانم يكي مي زد تو سرم، يك كلمه حرف مي زد. حالا اي كاش حرف مي زد، از صد تا حرفش نود و نه تاش فحش بود كه نثار مادر خدا بيامرزم مي كرد و چه تهمت ها كه بهش نمي زد. خدا از سر تقصيراتش نگذره، جرات نمي كردم چيزي بگم، تا مي گفتم فحش نده يا مثلا بالاي چشمت ابروئه، هم از خودش كتك مي خوردم و هم از سهراب. اول خودش شروع مي كرد و بعد منو مي سپرد دست پسرش. اونم نه كه فكر كني يكي دو تا سيلي بهم مي زدا، نه. خير نديده همچين مي افتاد به جونم كه آخرش همون مادر از خدا بي خبرش، جنازه ام رو از زير دستش مي كشيد بيرون. چند وقت بعد فهميدم حامله ام ولي از قدرت خدا، با اون همه كتكي كه مي خوردم بچه ام نيافتاد كه نيافتاد. چنان چنگ زده بود به وجودم كه هيچ جوره ازم جدا نشد. نمي دونم كه تو اين دنيا چه خبر بود كه اينقدر مشتاق بود كه بياد. كاش همون وقتا، قبل از به دنيا اومدن از بين مي رفت و اين همه آزار نمي ديد.

هفت هشت ماهه حامله بودم كه زن عموم قسمت دوم نقشه اش رو اجرا كرد. حالا ديگه وقتش بود كه بابام رو زجر كش كنه. يه روز صبح زود بيدارمون كرد و گفت بايد بريم ملك كندي. هر چي التماس كردم كه منو اين شكلي نبريد جلوي آقام، زير بار نرفت كه نرفت. با اينكه غذاي درست و حسابي نمي خوردم و خوراكم خيلي بد بود ولي شكمم اونقدر بزرگ بود كه نگو، هيچ جوري نمي شد قايمش كرد و البته بتول خانم هم همين رو مي خواست. خلاصه رفتيم ديگه.

ماني متعجب به مادرش نگاه كرد و پرسيد :

- خب چه عيبي داشت كه حامله باشي؟ شما كه زن و شوهر بودين، تقصير تو هم كه نبود مامان جون!

- بابام كه نمي دونست، بهش گفته بودن مريم خودش خواسته با سهراب فرار كنه.

- عمه جيران چي؟ اون مي تونست شهادت بده، مگه نه؟

- نه، هيچ كس زير بار نرفت، همه شون ماجرا رو يه جور ديگه تعريف كرده بودن، وارونه ي وارونه، حالا صبر كن همه رو برات مي گم.

تو روز روشن رفتيم در خونه ي بابام. اونم روز جمعه كه بابام خونه بود و همه ي بچه ها و زنهاي همسايه تو كوچه. بماند كه زنها چقدر تف توي روم انداختن و بچه ها به تحريك مادرشون هوم كردن. بابام تا در رو باز كرد، اول رنگ پريد. يعد يهو سرخ سرخ شد و يكي خوابوند زير گوشم. تا به اون روز، هيچ وقت دستشو روي من بلند نكرده بود. چنان زد كه دنيا دور سرم چرخيد و خوردم زمين. با دهن كف كرده و چشمهاي خون گرفته گفت :

- كاش مادرت جاي تو سگ مي زاييد. اومدي بچه ي حرومزاده تو نشونم بدي؟

- به خداتقصير من نبود، گولم زدن.

- گولت زدن؟ داغت به جيگرم بمونه كه منو سوزوندي. عمه جيرانت چقدر التماست كرد كه خبر مرگت بموني توي خونه تا با آبرو و عزت ببرنت؟

- اي واي، به خدا عمه جيران اومد دنبالم. به ارواح خاك مادرم دروغ نمي گم.

- خفه شو. اسم پاك اون خدا بيامرز رو به زبون نيار! جيران دروغ مي گه، سيف ا... دروغ مي گه، حمدا... و بتول دروغ مي گن، اصلا همه دروغ مي گن، باشه. آقام كه ديگه دروغ نمي گه. بدبخت ميگه تو دهن مريم زدم و بهش گفتم : ( برگرد خراب شده ي پدرت، من راضيش مي كنم و با آبرو ميبرمت خونه ي سهراب) اونوقت توي چشم سفيد چي گفتي؟ گفتي ( نه آقا بزرگ، آقام هيچ جوري منو به سهراب نمي ده. بايد يه كاري كنم كه توي عمل انجام شده قرار بگيره، آقام منو شوهر نمي ده كه وقت پيري ازش مواظبت كنم. اگه با سهراب فرار نكنم، آرزوي عروسي با اون به دلم مي مونه. ) تف به روت بياد، تو خجالت نكشيدي به آقا بزرگ اين حرفو زدي؟ برو مريم، برو كه ديگه نمي خوام ببينمت. حتي دلم نمي خواد بعد از مرگم، سر جنازه ام بياي. فهميدي؟

آقام با صداي بلند اين حرفها رو مي زد و مردم جمع شده بودن دورمون. بعد داد زد :

- آهاي مردم، مي شنوين؟ اين ديگه دختر من نيست. من يه دختر داشتم، مرد و خاكش كردم، ديگه هم بچه ندارم. نذاريد بياد زير تابوتم، نذاريد بياد سر جنازه ام، فهميدين يا نه؟
بيچاره ديگه طاقت نياورد و يهو زد زير گريه :
- من يه دختر داشتم مثل دسته ي گل، پاك و معصوم. ولي هشت ماه پيش مرد، ديگه بچه ندارم.

بعدش رفت توي خونه و در رو بست. يه نگاه به دورو برم كردم، نه از سهراب خبري بود نه از بتول خانم. خدا مي دونه با چه حالي خودم رو رسوندم دم خونه ي عمو حمدا.... و از همون جا با سهراب برگشتم مراغه. بتول خانم كه ديگه خيالش راحت شده و انتقامشو گرفته بود، موند سر خونه و زندگشي و همراه ما نيومد.

اشكهاي مريم با شدت بيشتري سرازير شد. درد و سوزي كه در صدايش بود دل ماني را لرزاند. مريم گريه كنان ادامه داد :

- بميرم برات مانلي، بچه ام از اول زندگيش يه روز خوش نديد. از اول خوار و خفيف شد و هيچ وقت نتونست فراموش كنه.

مانلي كه بدنيا اومد هيچ كس نبود يه ليوان آب دستم بده. سهراب از ماتم اينكه بچه دختره، رفت و دو ماه تموم پيداش نشد. بتول خانم هم پيغام فرستاد كه ( خاكستر زاييدي، توقع داري بيام و جمع و جورت هم بكنم؟ ) نمي دونم خدا چرا اينقدر زود بهم بچه داد. مادر بدبختم سالها طول كشيد تا بچه دار شه، عمه جيرانم كه هنوز حامله نشده بود ولي من بدبخت، خيلي زود باردار شدم. فكرشو بكن ماني، هنوز شونزده سالم نشده بود و يه بچه داشتم. هيچي از بچه داري نمي دونستم. چند روزي طول كشيد تا شيرم بياد و با اون حال و روز، چيز زيادي هم نبود كه بخورم. يه ذره ماست و نون دهات، يه كف دست پنير و يه ذره حبوبات، همه ي مواد غذايي بود كه داشتم. از اونجا كه خدا خيلي مهربونه و هيچ وقت بنده هاشو تنها نمي ذاره، يه همسايه داشتم كه خيلي خوب و مهربون بود و وقت زايمان اومد كمكم. وقتي ديد اونقدر بي كس و تنهام سهراب ولم كرده ورفته، تنهام نذاشت. الهي نور به قبرش بباره، يادم داد كه چه جوري بچه رو سير كنم، چه جوري كهنه اش رو عوض كنم و خلاصه همه چي. خودشم دست و بالش تنگ بود بيچاره، يتيم دار بود، اونم شش تا. نذاشتم بفهمه غذا ندارم چون اگه مي فهميد، لقمه ي دهن خودش و بچه هام رو برام مي آورد، راضي نبودم. ملافه ي لحافم رو پاره كرديم و كهنه درست كرديم، از سفره هم دو تا مشمع بچه درست كرديم و با اونا بچه رو مي بستم.

- ميدوني مادر توي دنيا يه خوبي مي مونه و يه بدي. سفيه خانم يه غريبه بود. درسته كه همسايه بوديم ولي تا وقت زايمانم منو نديده بود. آخه سهراب نه كه بد دل باشه ولي بتول خانم چنان گوشش رو از حرفهاي بي ربط پر كرده بود كه اصلا نمي ذاشت پامو از در بذارم بيرون. خودمم كه هم بچه بودم و هم غريب، مي ترسيدم. اين بود كه هيچ وقت من رو نمي شناخت. وقت زاييدنم سهراب نشوني قابله رو از سفيه خانم گرفت، اينجوري بود كه اونم اومد و خلاصه با هم آشنا شدي. صبح كه مي شد يه ذره پياز رو خورد مي كردم و تفت مي دادم، رب و زردچوبه هم بهش مي زدم و آب مي ريختم تا سفيه خانم فكر كنه، غذا دارم.

- آخه اين كه غذا نشد، شما بچه شير مي دادي و تازه هم زايمان كرده بود!

- تازه بعد از يه مدت ديگه اينم نداشتم. سيب زميني و پياز و رب و حبوبات كه تموم شد. با نون و ماست سر كردم و بعدشم كه ديگه نون خالي. ولي به خواست خدا شيرم فراوون بود. به خاطر همين مانلي، مثل توپ بود سفيد و خوشگل و توپولي.

- بابام بالاخره اومد يا نه؟

- آره اومد. ولي چه اومدني! مانلي دو ماهه بود كه پيداش شد. سفيه خانم ازش خواست واسه ي بچه شناسنامه بگيره. سهراب پرسيد چه اسمي. منم گفتم مانلي. گفت مانلي يعني چي؟ گفتم يعني شاه ماهي. يه كلام نپرسيد اين چند وقته بي پول و بي غذا چيكار كردي. به بچه هم اصلا محل نمي ذاشت، فقط تا صداش در مي اومد داد مي كشد كه خفه اش كن. حسابي معتاد شده بود. خانه رو كرده بود شيره كش خونه و تنها حسن حضورش اين بود كه به خاطر شكم كارد خورده ي خودش، ما هم يه شكم سير غذا مي خورديم.

- يعني خسيس نبود؟

- نه عزيزم، اصلا خسيس نبود. به خصوص وقتي مادرش نبود، گوشت و برنج و مرغ تو خونمون پر بود. سهراب فقط نادون بود. بد تربيت شده بود و بچه ننه بود. درد اصلي همين بود. وقتي يه مدت گذشت اوقاتي كه سرحال بود به مانلي هم توجهي نشون مي داد، از بس كه بچه ام خوشگل بود.
- ماني چاييت حاضره؟

- بله، بله الان ميارم.

-اونقدر حرف زدم گلوم خشك شد.

-ببخشيد من اونقدر محو حرفهاتون بودم كه يادم رفت يه چاي براتون بيارم.

-قصه ي زندگي من، اونقدر تلخه كه آدم خودش رو هم فراموش ميكنه، چه برسه به اين چيزا. به نظرت ايلگار زيادي نخوابيده؟

و همان لحظه سرو صداي ايلگار بلند شد.

-بيا مادر، برو اين بچه رو بيار بده بغـ ـل من بعد چايي بيار.

ايلگار كه داشت گريه مي كرد با ديدن ماني، لبخند زد و آرام شد.

-خاله دورت بگرده، عزير دلم. الهي قربون اون خنده ي شيرينت برم من.

مانيا بچه را محكم در آغـ ـوش فشرد و بـ ـوسه اي آبدار از لپش برداشت.

-الهي فدات بشم، ماشاا... روزي يه نعلبكي لپ اضافه مي كني.

مريم هم صورت زيباي نوه اش را بـ ـوسيد و گفت :

-از بس كه تو بهش مي رسي مادر. تو زيادي وسواس به خرج مي دي، بچه رو كه اينطوري بزرگ نمي كنن.

-وا مامان، مگه من چي كار مي كنم براش؟

-صبحونه، يه روز فرني، يه روز حريره بادوم. ناهارو شام، يه روز سوپ ماهيچه، يه روز سوپ مرغ. عصرونه، سرلاك يا چاي بيسكوييت. بعد از هر بار غذا خوردن، لباسش رو عوض مي كني. روزي دوبار، دو جور آبميوه! همه ي لباساشو با دست مي شوري. هر شب حمـ ـامش ميكني. بدنش رو پودر مي زني. بعد روزي، ده بار دست و صورتش رو مي شوري و موهاشو شونه مي كني. هر بار شير مي خوره، شيشه و سر شيشه رو مي جوشوني، يه لحظه استراحت نداري مادر جون، اينجوري كه درست نيست.

ماني مي دانست كه مادرش از بچه داري او ايراد نمي گيرد كه هيچ، لذت هم مي برد و مي فهميد كه نگراني مريم، بيشتر به خاطر خود اوست.

-مادر، من نگران خودتم. من كه ديگه راستي راستي زمين گير شدم و پرستاري از من هم افتاده به گردنت. بچه داري هم كه جاي خود، خونه داري هم كه پاي توئه. نگران خودتم عزيزم.

-الهي من قربون شما برم. شما كه كاري نداري كه لازم باشه من براتون انجام بدم. خونه داري هم تو اين خونه، كار سختي نيست. اميررضا اونقدر مرتب و تميزه كه اصلا نمي ذاره كاري براي من بمونه. از ساعت چهار و پنج كه مياد خونه، تا يازده دوازده شب اصلا نمي ذاره من دست به سفيد بزنم. پس ديگه من چرا بايد خسته بشم؟

-راست ميگي، طفلكي خيلي زحمت مي كشه. تو نگاهش قدرداني موج مي زنه. چند بار تا حالا به من گفته كه تو فرشته ي نجات اون و ايلگار هستي و خدا تو رو براشون فرستاده. مدام ميگه اگه ماني نبود، من چيكار مي كردم. انگار مانلي خيلي اهميتي به بچه نمي داده چون روزاي اول اميررضا، خيلي از كاريي كه تو براي بچه انجام ميدادي، تعجب مي كرد. دلم براش مي سوزه ماني ازش خجالت مي كشم. طفل معصوم مدام چشمش به در و گوشش به زنگ تلفنه كه خبري از زنش برسه. نمي دونم مانلي چطور دلش اومد از اين مرد دل بكنه و اينطوري بيچاره اش بكنه. از اينكه همچين دختري تربيت كردم، از اميررضا خجالت مي كشم ولي خداي من شاهده كه من تمام سعي خودم رو كردم تا يه بچه ي خوب و با ايمان تحويل جامعه بدم، ولي بدبختانه ....

مريم كه بغض كرده بود حرفش را قطع كرد. ماني كمي بابت اينكه هيچ تقصيري متوجه مادرش نيست حرف زد و او را نـ ـوازش كرد، بعد خواست كه بقيه ي جريان را بعدا بگويد. مي ترسيد حال مادرش خرابتر شود.

از طرفي چيزي به آمدن اميررضا نمانده بود و ماني تازه به خاطر آورد كه حتي برنج ناهارش را آماده نكرده و وقتي خيالش از بابت حال مادرش تا حدي راحت شد، به آشپزخانه رفت و مشغول درست كردن پلو و آماده كردن سالاد شد.

در مدتي كه به آلمان آمده بودند، اميررضا هر روز ناهار را در خانه و با آنها صرف كرد. رفتارش خيلي خوب و صميمي بود و روزبه روز بيشتر اعتماد مانيا و مريم را جلب مي كرد و البته عذاب و ناراحتي مريم را بيشتر. هر چه بيشتر اين پسر را مي شناختند، بيشتر از كاري كه مانلي كرده بود ناراحت مي شدند. حرفهاي مانلي در آخرين تماس تلفني با مادرش، مدام در گوش مريم زنگ مي زد. هر چه بيشتر به رفتار مانلي فكر مي كرد، بيشتر خودش را سرزنش مي كرد. مدام به خودش مي گفت :

-آخه زن، تو چطور نفهميدي بچه ات از نظر رواني مشكل داره؟ بايد مي فهميدي اون همه كينه و نفرت در وجود اين دختر عادي نيست و از اون مهمتر بايد مي فهميدي، رفتارش عادي نيست. چطور عقلت نرسيد به دكتري، روانشناسي چيزي نشونش بدي. بميرم برات مادر، مشكلت ريشه اي بود و من نفهميدم. فكر مي كردم اون روزارو اگه فراموش نكردي، كم به خاطر مياري. مادرت بميري، آخه من كه سواد درست و حسابي نداشتم كه بفهمم. اونقدر سرم به زندگي و بدبختيهام گرم بود كه عقلم نرسيد. تو هم كه به روي خودت نمي آوردي و نمي گفتي دردت چيه، من خاك به سرم فكر مي كردم ذاتت بده، يا چه مي دونم دلت هواي بابت رو مي كنه كه بهونه مي گيري و با من سر ناسازگاري داري. مي گفتم ماني كه بابا به خودش نديده، واسه ي همين آرومه اما تو دلت هواي باباتو ميكنه. بچه تر كه بودي مي گفتم كم كم بزرگ ميشه و وقتي ببينه همه چي براش فراهمه و ديگه اونا رو هم نبينه، اون روزاي وحشتناك رو فراموش ميكنه ولي اشتباه مي كردم. فراموش نكردي كه هيچ، روز به روز اون نفرت تو دلت بزرگ و بزرگتر شد. تا اينجا كه حالا روزگار من و خودت و همه ي كسايي رو كه باهات يه جورايي ارتباط و نسبت دارن، سياه كرد. خاطراته اون روزا مغزت رو خراب كرد. تو نمي فهمي چيكار ميكني، همونطور كه تا حالا نفهميدي. مي دونم كه خدا تو رو مي بخشه، تو ديوونه شدي مادر به ديوونه هم حرجي نيست. خدا كنه اين پسر، شوهرت، حلالت كنه. خدا كنه برگردي سر خونه و زندگيت. با شوهرت صحبت مي كنم و همه چي رو بهش مي گم. خيلي پسر خوبيه، مي دونم كه حرفهامو مي فهمه و از خطا هاي تو ميگذره. مي برمت دكتر، هر چي هم كه لازم باشه صبر مي كنم و همه ي زندگيمو خرجت مي كنم تا خوب بشي. تو رو خدا برگرد مانلي، برگرد و يه فرصت ديگه بهم بده تا جهل و ناداني خودم رو جبران كنم، به خدا نمي دونستم دارم در حقت كوتاهي مي كنم. برگرد، برگرد و ببين كه برات چه مي كنم. خواهش مي كنم، بهت التماس مي كنم كه برگردي و يه فرصت ديگه بهم بدي. حداقل به خاطر بدبختيهايي كه با هم كشيديم برگرد. به خاطر بچه ات برگرد، برگرد، برگرد....

آن شب هم مثل شبهاي گذشته، هر كدام با افكار سياهشان دست به گريبان بودند و هيچ كس خبر نداشت روز بعد چه اتفاقي مي افتد. آن شبها هر چند شبهاي سختي بودند ولي از فرداي آن شب، همه حسرت همان شبها را مي خوردند. خصوصا مانيا و اميررضا كه روزگار بازي جديدي را برايشان رقم زده بود.
مانيا ايلگار را آرام در تخـ ـتش خواباند و آمد پيش مادرش. رو به او كرد و مخاطبانه گفت :

- مامان، ميشه بقيه ي داستان زندگيت رو برام بگي؟ البته اگه اذيت نمي شي، خب؟

مريم آهي از سـ ـينه كشيد، نگاه پردردش را به مانيا دوخت و بي مقدمه شروع كرد :

- همه ي عمرم عذاب كشيدم. چشم باز كردم، بي مادر بودم. شوهركردم، از زن بيوه بدتر شدم و به روز سياه نشستم. حالا هم كه تازه دلم به بچه ام خوش بود و فكر مي كردم راحت شدم، مانلي اين بلا رو سرم آورد و خون به جيگرم كرد. شنيدم كه مي گن هركي اولش ناخوش باشه، آخرش خوش مي شه. ولي من هم اولم ناخوش بود هم آخرم.

بعد آرام زمزمه كرد :

- گليم بخت كسي را كه بافتند سياه. به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد.

گليم بخت من از اول سياه بافته شده بود. تار و پود و چله و خلاصه همه چيزش سياه بود، سياه سياه. سهراب اومد ولي چه اومدني! معتاد بود و داغون. از صبح تا شب يا پاي بساط تـ ـرياك بود يا داشت تـ ـرياك بسته بندي مي كرد. واسه خودش يه قاچاقچي درست و حسابي شده بود. مي دونستم پولي كه در مياره حرومه ولي چاره اي نداشتم، مجبور بودم از همون نوني كه مي آورد تو خونه بخورم و به مانلي هم بدم. چه مي دونم، شايد لقمه ي حروم اون روزا، عاقبت مانلي رو به اينجا كشوند. ولي به خدا چاره ي ديگه اي نداشتم، بچه بودم و كاري از دستم بر نمي اومد. از ترس اينكه مانلي معتاد نشه، تابستونا تو حياط بودم و زمـ ـستونا تو آشپزخونه.

- چرا ممكن بود مانلي معتاد بشه؟

- آخه مادرجون يه سره بوي تـ ـرياك توي خونه بود و دودش تو سر و چشم بچه ام پر مي شد. شنيده بودم بچه زود معتاد مي شه و مي ترسيدم. همش مي بستمش به كولم و همه جا با خودم مي بردمش. وقتي هم كه هوا سرد بود، مي ذاشتمش تو آشپزخونه. آخه آشپزخونه گوشه ي حياط بود و دود تـ ـرياك بهش نمي رسيد. يه وجب جا بود و با يه چراغ سه فتيله اي كه مثلا اجاق گازم بود، گرم مي شد.

- اونوقت بابا سراغتون رو نمي گرفت؟ نمي گفت چرا تمام روز بيرون از خونه ايد؟

- نه بابا، خدا امواتت رو بيامرزه. حالش به خودش نبود و سرش به كارش گرم بود. فقط مي خواست چاي و غذاش حاضر باشه و بساطش آماده و فراهم، كه بود. يه روز كه خيلي سر كيف بود، گفت:
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin
#7
نمي خواي بدوني تو ده چه خبره؟

- نه، از كي خبر بگيرم؟ لابد همه خوش و سرحالن كه خبري ازشون نيست و الا اخبار بد زود پخش مي شه.

- نه ديگه، خبر نداري. دايي سيف ا.... بازم زن گرفته.

- اين چندمي شه؟

- سومي، عمه جيران و عفت كه حامله نشدن، حالا نوبت اين يكيه.

- لابد خودش عيب و علتي داره ديگه، زنهاي بيچاره چه گناهي دارن؟

- منم به آنام گفتم عيب از داداشته و الا از اين سه تا زن يكيشون بايد بچه دار مشد يا نه؟ اونم بهش برخورد و چند تا فحش نثارم كرد. حالا خبر بعدي رو گوش كن كه فكر كنم برات جالبتره.

- ديگه چه خبره؟

- عمو رحمت هرچي ملك و املاك و خانه و زمين تو ملك كندي داشته، فروخته و رفته تبريز.

- چي، آقام رفته تبريز؟ از كي، واسه چي؟

- گفته واسم ننگه تو اين ده بمونم. رفته و هيچ احدالناسي هم از خانه و زندگيش خبر نداره، فقط مي دونيم كه رفته تبريز.

زدم زير گريه. اونقدر گريه كردم كه نفهميدم كي خوابم برد. درسته كه آقام ازم دلخور بود ولي اميدم بعد از خدا، به اون بود. همه اش منتظر بودم بفهمه بي تقصيرم و منو ببخشه، ولي اونم من و تك و تنها ول كرد و رفت. نه از جاش خبر داشتم، نه ديگه اميدي به ديدنش داشتم. ديگه هيچي برام مهم نبود جز بچه ام. با سهراب جر و بحث نمي كردم، يعني اصلا جراتشو نداشتم. مي ترسيدم بزنه و ناكارم كنه، اونوقت كسي نبود موظب بچه ام باشه. شش دانگ حواسم رو جمع مانلي كردم و همه ي هم و غمم رو گذاشتم روي بزرگ كردنش.

چند وقت يكبار بتول خانم و عمه هات مي اومدن. كلفتيشون رو مي كردم، سر بهونه هاي الكي كتكهاي مفصلي ازشون مي خوردم، آخرشم با يه دنيا حرف و حديث و بهتون ناحق مي رفتن.

مانلي دو ساله بود كه سهراب روگرفتن، آخه آقا پيشرفت كرده و افتاده بود تو كار هروئين. هم خودش هروئيني شده بود هم قاچاق هروئين مي كرد. چون مقدار موادي كه همراهش نبود زياد نبود، سه سال زندان براش بريدن. منم از بدبختي و بي كسي، مجبور شدم برم خونه ي عمو حمدا.... كه اي كاش خودم و مانلي مي مرديم و اونجا نمي رفتيم. فقط خدا مي دونه كه چي كشيدم و چقدر كتك خوردم. تو اون مدت، هيچ روزي رو بي كتك سر نكردم و هيچ شبي رو بي گريه به صبح نرسوندم.

چشمهاي ماني از فرط تعجب، فراخ شده و از ناراحتي، رنگش مثل سفيد شده بود. با ناباوري پرسيد :

- آخه براي چي؟

- براي همه چي. غذا مي خوردم كتكم ميزدند كه چرا زياد مي خوري. نمي خوردم، مي زدنم كه غذا نمي خوري تا جلوي مردم آبروي مارو ببري. سر كار كردن، سر بچه داري، سر هر چيزي كه فكرشو بكني. مديونت باشم اگه تو اون سه سال، پامو از خونه بيرون گذاشته باشم، يعني وقت نمي كردم. صبح از همه زودتر بيدار مي شدم و نمازم رو مي خوندم. تنها كاري كه بارضايت و دل شاد انجام مي دادم، همين نماز خوندنم بود. صبح بعد از نماز، صبحونه ي همه رو مي دادم. تا صبحونه كوفت كنن، رختخواباشونو جمع مي كردم. دختراي گنده، اين يه كارم زورشون ميومد انجام بدن. رختخواب كه مي گم نه فكر كني دو تا تشك سبك و دو تا پتوها، نه. آذريها از پشم رختخواب درست مي كنن و تشكها و لحافهاي بزرگ و پر از پشم درست مي كنن كه گرم و نرم باشه. خدا مي دونه كه مردا وقتي اون رختخوابا رو بلند مي كردن، به هن هن مي افتادن، من كه ديگه هيچي. خلاصه، بعد از صبحونه خوردنشون، ظرفها رو مي شستم و ناهار حاضر مي كردم، خونه رو تر و تميز مي كردم تا ظهر. خونه ي عمو حمدا... يه حياط خيلي بزرگ داشت تا قبل از اينكه من برم تو اون خراب شده ماهي يكبار اون حياط جارو مي شد. ولي از وقتي من رفتم اونجا، هر روز بايد جارو مي كردم و آب مي پاشيدم. ظهر كه ناهارشون رو كوفت مي كردن و اعصابم رو خرد مي كردن كه غذا يا شوره يا بي نمك، آبش زياده، دونش زياد و ايراد هاي بني اسرائيلي مي گرفتن، چند تايي تو سري و سيلي نثارم مي كردن و مثل جنازه مي خوابيدن.
اونقدر ديگ و قابلمه رو مي سائيدم كه انگشتهام داغون مي شد. زن عموم خيلي شلخـ ـته و كثيف بودها ولي از وقتي من رفتم اونجا، خانم وسواس شده بود. قابلمه ها روحي بودن و بايد يه دور با گل مالي كردن مي شستمشون بعد با سيم و صابون مي سائيدم. طوري كه اگه بتول خانم يا دختراش آب مي پاشيدن روش، قطره قطره بشه و روش سر بخوره. بعد تازه نوبت شستن لباسها مي رسيد، روزي يه خروار لباس. خير نديده ها حتي لباسهاي زير شونم مي انداختن جلوي من كه بشورم. زمـ ـستونا خيلي مكافات بود. زمـ ـستوناي اونجا خيلي سرده، خدا شاهده يخ حوض رو با گوشت كوب مي شكستم و ظرف و لباس مي شستم، به خدا ماني دستام كبود و بي حس مي شد و بعد كه كارم تموم مي شد، به گز گز مي افتاد. زمـ ـستونا لباسا چند برابر مي شدن، از بس كه روي هم مي پوشيدن كه مبادا سردشون بشه. همشونم پشمي بودن و بافتني. وقتي خيس مي شدن ديگه زورم نمي رسيد از تشت بكشمشون بيرون. يه وقتها صداي خواهراي زن عمو در ميود كه ( مريم بيچاره گناه داره. ) ولي كو گوش شنوا؟ هرچي از اين حرفها مي شنيدن، بدتر مي كردن. اي خدا، چي بگم كه هر چي درد تو بدنمه ماله همون وقتهاس. شبها تا صبح از درد ناله مي كردم و براي اينكه صدام در نياد، گوشه ي لحاف كهنه و پاره ام رو گاز مي گرفتم.

مادر و دختر هر دو گريه مي كردن. ايلگار آرام آرام، فارغ از فكر و خيال شيرش را مي مكيد. مريم ادامه داد :

- بعد تازه بايد شام حاضر مي كردم و مي نشستم سر گلدوزي. جهيزيه ي اون 5 تا دختر رو، تو اون سالها حاضر كردم. هر چند كه اونقدر ناله و نفرين تو كارم بود و اونقدر نارضا بودم كه به هيچ كدومشون نرسيد.
ماني اشكهايش را پاك كرد، هر چند تمامي نداشتند. پرسيد :

- پس مانلي چي، اونو كي نگه مي داشت؟

- درد بزرگم همين بود بچه ام رو يواشكي، يه گوشه و كنار براي چند لحظه مي ديدم، طوري كه مادر شوهر و خواهر شوهرام نبينن و نفهمن وگرنه حسابم با كرام الكاتبين بود.

مريم آهي سـ ـينه سوز، از ته جگر كشيد و گفت :

- مانلي رو همون وقتها از دست دادم، بچه ام فقط به من عات داشت. چند ماه اول كه رفته بودم تو اون خونه، بردنش خونه ي خواهر بتول و نذاشتن ببينمش. بعد از سه چهار ماه كه ديدمش جيگرم كباب شد، بچه ام پوست و استخوان شده بود. حتي چند جا از تن و بدنش رو با قاشق داغ سوزونده بودن.

چشمهاي مانيا داشت از حدقه بيرون مي زد. از حيرت، صدايش مي لرزيد، ناباورانه پرسيد :

- واي، چرا؟

- مانلي تو اون دو سال كه با هم بوديم فقط به من عادت داشت، فقط از دست خودم غذا مي خورد و هنوز هم از شير نگرفته بودمش كه سهراب گرفتار شد. مادر مرده گريه مي كرده و منو مي خواسته، اونا هم تنبيهش مي كردن. از وقتي هم كه دل خواهر بتول خانم به رحم اومد و خواسته بود بچه رو برگردونن پيش من نمي ذاشتن من برم طرفش، تا بچه ميومد طرف من خواهر شوهر بزرگم كه خيلي زشت بود و همين زشتي تو دلش شده بود يه عقده، چنان موهاي بچه ام رو مي كشيد و از زمين بلندش مي كرد كه مانلي كبود مي شد. واسه همين پا روي دلم مي ذاشتم و بهش اخم و تخم مي كردم كه طرفم نياد. خب طفل معصوم بچه بود و نمي فهميد، مي اومد طرف من و مامان مامان مي كرد. مثل ديوونه ها كتكش مي زدن. منم به خاطر خودش بچه ام رو از خودم مي روندم. چه زجري مي كشيدم فقط خدا مي دونه.

مادر و دختر از شدت گريه به هق هق افتاده بودن، ماني حالا مي فهميد ريشه ي ناراحتي ها و عقده هاي دروني مانلي كه حالا سر باز كرده كجاست. مريم با همان هق هق ادامه داد :

- هيچ وقت يادم نميري، يه روز سكينه، همون عمه ي بزرگت، نمي دونم چه جوري فهميد كه من توي خواب، لبـ ـهاي مانلي رو بـ ـوسيدم. خب بچه ام بود، دلم براش پر مي كشيد. مانلي چهار سال و دو سه ماهش بود از خوشگلي شده بود عين عروسك. تو گرماي تابستون خوابيده بود و موهاي مثل ابريشمش رو سكينه از ته تراشيده بود، به بهونه ي گرماي هوا. وقتي خواستم از بالاي سرش رد بشم، شيرم جوشيد و يواشكي لبـ ـاش رو بـ ـوسيدم. فقط يه لحظه لبـ ـامو به لبـ ـاش رسوندم، فقط يه لحظه. عصرش ديدم مـ ـستوره، خواهر شوهر سوميه، يه چيزي در گوش سكينه گفت و اونم بدو بدو رفت سراغ بتول خانم و در گوشش پچ پچ كرد. قلـ ـبم ريخت و فهميدم يه چيزي شده ولي نمي دونستم موضوع چيه. يهو سكينه رفت تو آشپزخونه و يه قاشق گذاشت رو اجاق و برگشت. زن عموم گفت :

- عفريته بيا اينجا ببينم.

با ترس و لرز رفتم جلوش وايستادم. پكي به قليـ ـانش زد و گفت :

- حالا واسه ي من ننه شدي و شيرت واسه بچه ات مي جوشه؟ بلايي به سرت ميارم كه ديگه از اين هـ ـوس ها نكني.

قلـ ـبم ريخت با ترس و لرز گفتم :

- چي شده زن عمو؟ به خدا من كاري نكردم.

سكينه پريد جلو چنگ زد به موهام، همونطور كه اونارو مي كشيد گفت :

- دروغ ميگه آنا. دروغ ميگه. هم من ديدم هم مـ ـستوره. خودمون ديديم دهن مانلي رو بـ ـوس كرد.

به دست و پاي زن عموم افتادم و التماسش كردم :

- ببخشيد زن عمو، غلط كردم. به جان آقام ديگه از اين كارا نمي كنم.

هر چي التماس مي كردم بدتر مي شد. سكينه و مـ ـستوره كتكم مي زدن كه يهو زن عموم صداش رو گذاشت رو سرش و گفت :

- سارا، خديجه اون توله سگ رو بياريد اينجا.

- واي زن عمو تورو خدا ببخشيد. اونو چيكار داريد منو بزنيد. تو رو خدا هر كاري مي خواي با من بكن. تو رو ارواح خاك بابات به بچه كاري نداشته باش.

يهو خودشم حمله كرد بهم. سه تايي اونقدر كتكم زدن كه ديگه دردم نمي اومد. از جاي دندونا و ناخوناشون خون مي زد بيرون ولي ناراحت نبودم. مي گفتم بذار هر چي حرص دارن سر من خالي كنن و به بچه كاري نداشته باشن. وقتي حسابي بي جون شدم ولم كردن. حالا مانلي بيچاره همه ي اين صحنه ها رو ميديد، جيغ مي كشيد و گريه مي كرد. يهو ديدم سارا و خديجه دست و پاي بچه ام رو گرفتن و سكينه جز جيگر زده قاشق به دست اومد. فكرشو بكن اون همه وقت كه من كتك مي خوردم قاشقه رو اجاق مونده بود و اونقدر داغ بود كه سكينه دستمال رو چند لا كرده و تهش رو گرفته بود. يهو جون گرفتم و خودمو انداختم رو مانلي هر كاري كردن نتونستن بچه رو از چنگم در بيارن ولي نمي دونم چه جوري دست سكينه رسيد به دهن بچه و تا بفهمم چي شده، صداي جيغ وحشتناكه مانلي با بوي گوشت سوخته دورم رو پر كرد. لبشو گرفتم تو دهنمو دويدم سر حوض، بچه اونقدر جيغ كشيد كه تو بغـ ـلم بي هوش شد، هي صورتشو مي كردم تو حوض كه خنك بشه بار اول كه سرشو بردم نو آب به هوش اومد و شيون و فريادش به آسمون رسيد. حالا بتول خانم سكينه رو دعوا مي كرد كه چرا گذاشته قاشق اونقدر داغ بشه. به خدا پوست لب مانلي پشت قاشق چسبيده بود.

نفس مريم به شماره افتاد و رنگش به شدت كبود شد. مانيا كه خودش هم از شدت گريه به هق هق افتاده بود، ايلگار را روي زمين نشاند، پريد و يكي از قرصهاي tng را گذاشت زير زبان مادرش. دقايقي بعد حال مريم بهتر شد و ماني گفت :

- مامان جون بسه ديگه، ديگه همه چيز رو فهميدم، نمي خواد بگي.

- نه مي خوام بگم من ديگه عمري ندارم، دلم گواهيه بد مي ده مانيا. از صبح تا حالا مثل مرغ سركنده ام، مي دونم كه واسه ي مانلي اتفاق بدي افتاده. ديگه فرصتي ندارم بايد همه چيز رو بهت بگم. تو بايد بدوني چرا مانلي اين شده.

مريم دوباره شروع كرد :

- تو اون گيرودار، سهراب و عمو حمدا... رسيدن. از قرار به سهراب چند ماهي عفو خورده بود، همون روز آزاد شده و رفته بود پيش پدرش بعد با هم اومده بودن خونه. زن عمو و دختراش حسابي دستپاچه شده بودن و تند و تند دروغ مي گفتن. منم يهو پريدم وسط و اصل ماجرا را گفتم. نه عمو حمدا... به حرفام شك كرد و نه سهراب. سرو لباس خوني و پاره ي من و حال و روز مانلي نشون مي داد كه كي راست مي گه و كي دروغ. سهراب باديدن تاول بزرگ روي لب مانلي و موهاي تراشيده و موژه هاي چيده شده اش، خون جلوي چشماشو گرفت. چنگ انداخت به گيسهاي سكينه و تا بقيه به خودشون بجنبن لت و پارش كرد. اينجاست كه ميگم از عمو حمدا... نمي گذرم، چون مي ديد تو اون خونه چه بلاهايي سر من ميارن ولي چشماشو بسته بود. بلاخره هم مارو از خونش بيرون كرد، به بهانه ي اينكه چرا بعد از اين همه وقت كه زحمت من و مانلي رو كشيده سهراب عوض تشكر كردن و بـ ـوسيدن دست و پاي خواهر و مادرش سكينه رو زده.

لبـ ـهاي مانلي تاول زده بود، قد يه گردو، سهراب بغـ ـلش كرد و بدو بدو رفتيم خونه ي عمه جيران، اونم پا به پاي من اشك ريخت و رو لباي بچه و زخمهاي تن من دوا ماليد.

- بعدش چيكار كردين، كجا رفتين؟

- پول كه نداشتيم، ولي سهراب چند تايي دوست و آشنا از همون رفقاي قاچاقچيش تو مراغه داشت. برگشتيم مراغه و از همون دوست و رفيقاش يه مقدار پول قرض كرد. يه خونه خرابه اي اجاره كرديم، اونم دوباره افتاد تو كار قاچاق ولي اينبار ديگه معتاد نشد. زرنگ و هفت خط شده بود. منم دوباره حامله شدم، تو رو.
خيلي طول كشيد تا لبـ ـهاي مانلي خوب شد ولي اون روزا رو هيچ وقت فراموش نكرد. هميشه من رو مقصر مي دونست و اين كينه هيچ وقت از دلش پاك نشد كه نشد. اون روز كه از خونه براي هميشه رفت ، بهم گفت كه همه چي يادشه و اگه من نمي بـ ـوسيدمش ، اون بلا سرش نمي اومد.گفت ( اگه تو گول عمه جيران رو نمي خوردي ، اگه كلفتي مي كردي و نمي رفتي خونه پدرشوهرت ، اگه اونجا جلوشون مي ايستادي و اونقدر ضعيف نبودي، منم اونقدر كتك نمي خوردمو اون همه بلا سرم نمي اومد!) خيلي سعي كردم براش توضيح بدم و بهش بفهمونم كه منم يه بچه بي دست و پا بودم ولي نشد. فردا صبح هم ديدم رفته و ديگه نديدمش. هربار هم كه تلفني باهاش صحبت مي كردم ، سركوفت اون روزا رو بهم مي زد. نفرت تو صداش موج مي زد و روز به روزم بيشتر مي شد. فقط دلم مي خواد يه بار ديگه ببينمش و ازش حلاليت بگيرم، فقط يه بار ديگه.

- مامان تو اون چند سال از پدربزرگ خبر نداشتي؟

- نه، هيچي. درسته كه سهراب ديگه معتاد نشد ولي كثافت كاريهاي ديگه اي ياد گرفته بود. يه دونه اتاق بيشتر نداشتيم، اونم وسطش پرده كشده بود و هر شب يه زن آنچناني مي آورد خونه. اونا اون طرف پرده منم اين طرف با يه بچه تو شكم و يه بچه تو بغـ ـل، اين طرف پرده مي خوابيديم ولي كي جرات داشت اعتراض كنه؟ تا صبح صداي حرفهاي ركيك و خنده هاشون تو گوشم بود و تا يه چيزي مي گفتم، بعد از كتك مفصل از خونه بيرونم مي كرد. منم از بي جايي و ترس، مجبور بودم لال بشم و دندون روي جيگر بذارم. وقتي هم كه تو به دنيا اومدي، يهو گذاشت و رفت.

- رفت؟ كجا؟

- نمي دونم. رفت كه رفت اما دو روز بعد، يهو آقام اومد.

- واي، چطوري شد كه اومد؟

- سيف ا.... براي چهارمين بار زن گرفت كه اونم حامله نشد. عمه جيران گفته بود سيف ا... بچه اش نمي شه و چهار تا زن رو بدبخت كرده. سر همين حرف با بتول خانم درگير شده بودن و اونو دختراش، حسابي عمه رو زده بودن. عمه ام نمي دونم آقام رو از كجا پيدا كرده و پيغوم فرستاده كه بياد. وقتي آقام رو ديده بود، همه چيرو گذاشته بود كف دستش و گفته بود جريان فرار من از خونه، چي بوده. همون شب هم كه سيف ا... فهميده بود عمه ام چيكار كرده، به قصد كشت زده بودش. عمه جيرانم شبونه خودش رو تو توالت آتيش زد ومرد.

- اِ، مرد؟

- آره مادر جون، تقاص گناهش رو پس داد.

- شوهرش از كجا فهميده بود عمه همه چيز رو گفته؟

- يادته كه خدا بيامرز آقام چقدر قد بلند و درشت اندام بود. وقتي فهميده بود جريان چيه، اول رفته بود سراغ آقا بزرگ و بهش گفته بود كه هيچ كدومتون رو حلال نمي كنم و ديگه اسم منو نياريد. بعدشم رفته بود سراغ سيف ا... و عمو حمدا.... و حسابي مالونده بودشون به هم.جفتشون رو لت و پار كرده بود. همون شبم عمه جيران خودش رو كشت و آقابزرگ كه يه شبه هم پسر ارشدش رنجيده و ازش بريده بود و هم يه دونه دخترش رو از دست داده بود، از طرفي هم فهميده بود كه چه ظلمي در حق من و بچه هام كرده، سكته كرد و مرد. خلاصه آقام تو مراسم خاكسپاري آقا بزرگم شركت كرده و يه سره از سر خاكش اومده بود سراغ من.

نزديك ظهر بود و من تازه داشتم بساط ناهار رو حاضر مي كردم كه در زدن. آخه نمي دونستم كه سهراب ديگه بر نمي گرده، واسه همين ناهارم حاضر بود كه يه وقت به بهونه ي غذا كتكم نزنه. نمي دوني وقتي صداي آقام رو از پشت در شنيدم، چه حالي بهم دست داد. اونقدر تو بغـ ـلش گريه كردم كه نفهميدم كي بغـ ـلم كرد و آوردم تو خونه. اون خدا بيامرزم خيلي گريه كرد و ازم حلاليت طلبيد. چند روز پيشم موند و تو اون چند روزه هم اون فهميد زندگي من چه جوريه و هم من فهميدم اون كجا رفته و چيكار مي كنه. با پول فروش زمينها و ملك و املاكش، يه طلا فروشي خوب و يه خونه ي اعياني تو تبريز خريده بود وتك و تنها اونجا زندگي مي كرد.

- همين طلا فروشي كه الان دست آقا يوسفه؟

- آره. كلي هم طلا توش بود و خلاصه تو بازار تبريز، آقام رو به نيكي و امانتداري مي شناختن. خيلي اصرار كرد كه همراهش برم تبريز ولي من نرفتم، مي خواستم سهراب بياد و تكليفم رو روشن كنه كه نيومد. آقام ديگه نمي تونست از من و شما دو تا دل بكنه ، مغازه رو سپرد دست همين آقا يوسف و اومد مراغه، گاهي هم يه سري به تبريز مي زد. تو يك ساله بودي كه بارو بنديلم رو جمع كردم و رفتم تبريز، پيش آقام.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin
#8
مامان، پس چرا شناسنامه من مال تهرانه؟ مگه من تو مراغه به دنيا نيومدم؟

- چرا، حالا برات مي گم. چهار پنج ماه از رفتنم پيش بابام مي گذشت كه خبردار شديم سهراب مرده!

- چطوري مرد؟

ماني آنقدر اين جمله را خونسرد و بي تفاوت گفت كه انگار سهراب فقط يه غريبه بوده، نه پدرش. خودش هم از اين همه بي تفاوتي تعجب مي كرد ولي واقعا هيچ احساسي نداشت، حتي نفرت.

- از قرار با يه زن شوهر دار دوست شده بود. انگار شوهره راننده كاميون بوده و يه شب كه بي خبر ميرسه، مي بينه بله، زنش با مرد غريبه توي رختخواب خوابيده. اونم هم زنه رو مي كشه هم باباتو.

مانيا اين بار با نفرتي عميق گفت :

- دستش درد نكنه، حاشا به غيرتش.

- خلاصه، عموم به تحريك بتول خانم افتاد دنبال اينكه تو و مانلي رو از من بگيره. مي خواست اينجوري من و آقام رو عذاب بده. آقامم تا فهميد كه عموم دنبال شماهاس، شبونه ما رو رسوند تهرون. به هيچ كس هم نگفت كجا مي ريم، بجز آقا يوسف. به اون هم با اينكه خيلي مطمئن و قابل اعتماد بود گفته بوديم ميريم تهرون و بس. چند روزي توي هتل مونديم تا آقام اون خونه رو تو فرمانيه خريد، همون خونه ي كوچه ي مينا رو. بعدشم از طريق يكي از دوستانش، با ايرج آشنا شد و از همون موقع، ايرج خوش طينت شد وكيل آقام و من. ايرج خيلي دوندگي كرد تا تونست شناسنامه ي تو رو بگيره، واسه همين شناسنامه ي تو مال تهرانه.. بعد از اينكه اومدم تهران، ديگه هيچ وقت فاميلهارو نديدم.، هيچ كدومشون رو!

- خبر ندارين اونا چي شدن؟

- چرا عموم كه مال و اموال آقابزرگ رو كشيده بود بالا و از طرفي هم، مردم از ظلم و ستمش عاصي شده بودن، آه مردم دامن گيرش شد و سكته كرد. دوره ي خان و خان بازي تموم شده بود ولي عموم اونقدر ظالم و بد ذات بود كه اين چيزا حاليش نمي شد. بعد از اون سكته چند سالي زمين گير شد و بعدشم با خواري و خفت مرد. زن عموم درد بي دوا درمون گرفت و دكترا نفهميدن مرضش چيه. همه ي بدنش جوري عفونت كرده بود كه مي گفتن از بوي گند تنش، نمي شد تو خونه اش بري. استغفرا.... مي گفتن اين آخري ها، تنش كرم گذاشته بوده.
سكينه كه همين جوري به خاطر صورت زشت و سيرت زشتترش خواستگاري نداشت و به خاطر اينكه دختر بزرگ بود و از طرفي هم به خاطر بيماري وحشتناك مادرش، بقيه ي خواهراشم شوهر نكرده مونده بودن، بعد از مرگ عموم و كرم گذاشتن تن زن عموم، يه شب كه همه خواب بودن، خانه رو آتيش مي زنه و خودش و چهار تا خواهرش، با مادرشون مي سوزن و خاكستر مي شن. زنهاي سيف ا... هم يكي يكي ولش كردن و رفتن. اونم به خاطر حرف مردم كه مي گفتن مرد نيست و اينا، تـ ـرياك خورد وخودش رو كشت.

- پس همه تقاص پس دادن، آره؟

- آره مادر، مي گن تقاص به قيامت نمي مونه. ولي من نمي دونم كه چه گناهي مرتكب شدم كه يه آب خوش از گلوم پايين نرفت. من كه عاقبت به خير نشدم ولي خدا رو قسم مي دم به بزرگيش، خودش مي دونه تو چقدر پاكي، الهي هميشه پشتيبانت باشه. من و مانلي كه هيچي از زندگي نفهميديم، خدا كنه عاقبت تو به خير و خوشي ختم بشه.

- اين حرفو نزنين مامان، ايشاا... مانلي هم پيداش ميشه و همه با هم برمي گرديم سر خونه و زندگيمون.

- نه مادر، به دلم افتاده ديگه مانلي رو نمي بينم.
هنوز حرف مريم تمام نشده بود كه اميررضا آشفته و ناراحت، با چشمهاي ورم كرده از گريه، سر رسيد و مانيا را كشيد به آشپزخانه.

- چي شده اميررضا؟

- هيچي، هيچي. حاضر شو يه دقيقه با هم بريم بيرون و برگرديم.

- كجا؟ چي شده، تو هيچ وقت اين موقع روز خونه نمي اومدي!

- تو بيا بريم، بعد برات مي گم.

- اميررضا، خبري از مانلي شده؟

مانيا و اميررضا هر دو با هم به طرف مريم برگشتند. او با چشمهايي گشاد شده و تني لرزان، جلوي آشپزخانه ايستاده بود. اميررضا نخواست راستش رو بگويد، گفت :

- نه نه، يه كار كوچولو پيش اومده كه با مانيا مي روم و زود برمي گردم.

مريم چشمهايش را بست و نفس عميقي كشيد و گفت :

- نه، مانيا نبايد اونو ببينه. من همراهت ميام.

ماني هاج و واج نگاه سرگردانش را بين مادر و شوهر خواهرش مي چرخاند. اميررضا مـ ـستاصل و درمانده گفت :

- مادر....

- هيچي نگو پسرم. اون بچه ي منه، خودم بايد شناسائيش كنم.

- چي مي گي مامان، چي رو شناسايي كني؟

- ج....جنازه ي ....بچه مو.

مانيا بهت زده به اميررضا نگاه كرد. وقتي ديد چطور بي صدا اشك مي ريزد و شانه هايش تكان مي خورد، گفت :

- مامان اشتباه مي كنه، نه اميررضا؟ بهش بگو كه اشتباه مي كنه.

اميررضا با تاسف سر تكان داد و هق هق كنان گفت :

- عكس خودش بود ولي مي گن.... مي گن بايد بريم و از نزديك .... ببينيمش.

اميررضا خودش هم قدرت سرپا ايستادن نداشت، با اين حال و روز زير بغـ ـل مريم را گرفته بود تا از افتادنش جلوگيري كند. دورتادور كشوهاي آهني بزرگي بود كه سرماي مرموز و عجيبي را به انسان منتقل مي كرد. مسئول آن قسمت توضيح داد كه اين جنازه، گوشه ي ماشين كه در يكي از خيابانها و محله هاي خلوت پارك بوده، پيدا شده و وقتي جنازه را يافته اند سه چهار ساعتي از زمان مرگش مي گذشته.

پليس كه آنجا حضور داشت گفت :

- علت مرگ، اوردوز بوده، يعني تزريق بيش از حد مواد مخدر. شواهد امر نشون مي ده كه قتلي صورت نگرفته چون اثر انگشت اين خانم روي سرنگ و بقيه ي وسايل به چشم خورده. همين طور گزارش پزشكي قانوني و پليس، نشون مي ده كه تزريق رو خودشون انجام دادن. و به اين ترتيب، قضيه ي قتل منتفي مي شه. احتمالا قصد خود كشي هم در كار نبوده، چون ساندويچ دست نخورده اي روي صندلي ماشين قرار داشته و همين طور هم مقدار ديگه اي مواد مخدر كه استفاده نشده ....بنابراين فكر نمي كرده كه بعد از اين تزريق، فوت كنه. پس خودكشي هم نكرده.

مريم و اميررضا چنان مسخ شده به پليس نگاه مي كردند كه مامور لحظه اي به سلامت عقلشان شك كرد. بعد سري از روي تاسف تكان داد و به مسئول سردخانه اشاره كرد تا كشو را بيرون بكشد. پليس سرد و بي روح آلماني، عادت داشت كه از اينجور قيافه ها ببيند و اهميتي هم نمي داد ولي در نگاه و رفتار اين دو نفر چيزي بود كه حتي او را هم ناراحت كرد. با اكراه ملافه ي سفيد روي صورت جسد را كنار زد و صورت زيبا و رنگ پريده ي زن جوان ظاهر شد.

اميررضا آهي عميق از سـ ـينه بركشيد و چنان به گريه افتاد كه زانوانش خم شد و روي زمين نشست. مريم دست لرزانش را روي صورت مانلي كشيد. بـ ـوسه اي روي صورتش گذاشت و آن صورت زيبا را كه با وجود رنگ پريده، هنوز هم بسيار جذاب بود، با اشك چشم شست. بي اختيار به زبان آذري نوحه سرايي مي كرد.

- دختر خوشگلم، از اين دنيا كه خير نديدي، خدا آخرتتو خير كنه. نترس عزيزم، من تو رو تنها نمي ذارم. مادرت هيچ وقت تنهات نمي ذاره. هر جا بري، همراهت ميام. حتي اون دنيا. قربون اون چشكهاي قشنگت برم. تنهات نمي ذارم. منو ببخش، مادر خوبي برات نبودم. ازم بگذر و حلالم كن. ميام پيشت كه تنها نباشي، ميام دختر قشنگم. منتظرم باش، خيلي زود ميام.

و ساكت شد ولي صورتش را از روي صورت سرد و يخ زده ي دخترش بر نداشت. هردو مرد مبهوت مانده بودند. اميررضا چنان گريه مي كرد كه هر كس او را مي ديد، مي فهميد كه اين ضربه چقدر برايش سخت و دردناك بوده ولي دقايقي بعد، وقتي صداي مريم به گوشش نرسيد، به خودش آمد و به سرعت به طرف مريم رفت. مريم را از روي بدن نحيف مانلي بلند كرد و همانطور اشك ريزان، بـ ـوسه اي نرم به صورت مانلي گذاشت و با همسرش، مادر بچه اش و عشق اول و آخرش وداع كرد. اين بار صورت مانلي، با اشك چشم اميررضا شسته شد.

وفتي يك دست زير بغـ ـل مريم و دست ديگرش را روي شانه ي او انداخت تا از آنجا خارجش كند، مريم با چشماني بي روح كه هيچ علامتي از زندگي نداشت، صورتي رنگ پريده و لبـ ـهايي لرزان، با صدايي كه انگار از دور دستها شنيده مي شد زمزمه كرد :

- پسرم، حلالش مي كني؟ التماست مي كنم بچه ام رو حلال كن، خواهش مي كنم.

اميررضا دوباره به هق هق افتاد، در حاليكه از شدت گريه، كلمات را نامفهوم ادا مي كرد، گفت :

- چي رو حلال كنم، اون كه به من بدي نكرد. مانلي بايد منو حلال كنه كه دركش نكردم و آخرش به اينجا كشيد. من با مانلي معني عشق و دوست داشتن رو فهميدم و اون با ارزشترين هديه اي رو كه ممكنه تو دنيا وجود داشته باشه به من داد. ايلگار تكه اي از وجودشه كه با سخاوت به من بخشيد ولي در عوض من چي به اون دادم؟ هيچي، هيچي. از خودم متنفرم مادر جون، حالم از خودم به هم مي خوره. من حتي نتونستم سر سوزني از محبتهاي مانلي رو جبران كنم و ديگه هيچ وقت هم نمي تونم. شماها بايد منو حلال كنيد، شما و مانلي و مانيا. من زندگي مانلي رو حروم كردم و از امانت شماها نتونستم درست نگه دراي كنم. حالا هم كه ديگه زحمت همه چي افتاده گردن ماني، حلالم كنيد تو رو خدا.

مريم با بهت بسيار، به آرامي كنار گوشش زمزمه كرد :

- ممنون كه حلالش كردي ولي بايد بدوني كه تو هيچ تقصيري نداري. درد مانلي، دردي بود كه از بچه گي، حتي قبل از تولد تو تنش ريشه كرد. هيچ وقت خودت رو مقصر ندون، هيچ وقت ...

ماني تا به مادر و شوهرخواهرش نگاه كرد، زانوانش لرزيد و براي اينكه بچه از دستهاي بي حسش به زمين نيفتد، روي اولين صندلي نشست. چيزي نپرسيد يعني نيازي به پرسيدن نبود حال و روز آن او نفر به او فهماند كه جسد متعلق به مانلي بوده است.
گلوله اي اندازه ي يك گردو راه نفسش را گرفته بود و سوزش عجيبي در گلويش حس مي كرد. دلش مي خواست گريه كند و زار بزند. ولي نمي توانست، لحظه اي نگاهش به چشمهاي خيس مادرش افتاد و لرزشي مشمئزكننده، تمام بدنش را دربر گرفت. اثري از زندگي در چشمهاي زيباي مادرش نبود، هيچي. خوشبختانه ايلگار انگار حال همه را درك مي كرد چون كوچكترين صدايي نمي كرد و عميق تر از هر روز، خوابيده بود.
مريم روي كاپانه ي پذيرايي دراز كشيده بود. ماني ليوان آب قند را آرام به هم مي زد ولي هنوز چشمانش خشك بود و گردوي لعنتي در گلويش. دو سه ساعتي مي شد كه از آنجاي منحوس به خانه برگشته بودند ولي حتي يك كلمه حرف از دهن ماني در نيامده بود، يا حتي يك صداي كوچك. مادرش را به زور آرامبخشي خواباند. اجازه داد اميررضا تا زماني كه دلش مي خواست، سر روي زانوهايش بگذارد و گريه كند. آنقدر كه تمام قسمت بالاي دامنش خيس شد. تا وقتي كه اميررضا خوابش برد.
ماني كنار پنجره ي بزرگ پذيرايي ايستاد اين قسمت از خانه را خيلي دوست داشت، چون از آنجا خيلي خوب مي توانست آسمان را ببيند و با ستاره ها درد دل كند ولي حالا هرچه سعي مي كرد، آه هم نمي توانست بكشد. نفس كشيدنش با مشكل مواجه شده بود. با فشار ملايم دستي روي شانه اش، به عقب برگشت.
- ماني، حالت خوبه؟ عزيزم، رنگت به شدت پريده، چيزي خوردي؟
نگاه سرگردان ماني، اميررضا را وحشت زده كرد. متوجه شد كه دختر بيچاره از شدت بغض، نمي تواند حرف بزند.
- ماني، تو بايد گريه كني. چرا اينقدر مي ريزي تو خودت، چرا جلوي اشكهاتو مي گيري؟
ولي دهان ماني باز و بسته ميشد، بدون اينكه صدايي از آن خارج شود. مثل ماهي دور از آب، لبـ ـهاي خشكش به هم مي خورد. احساس كرد مادرش بيدار شده، نگاهش را به سمت او چرخاند و به سرعت به طرفش حركت كرد. اميررضا اشكهايش را پاك كرد و ناليد :
- دختر بيچاره، مگه تو چقدر طاقت داري، از پا مي افتي بچه، گريه كن.
مريم جرعه ي كوچكي از آب قند را كه ماني بدون حرف ولي با يك دنيا محبت جلوي دهنش گرفته بود، نوشيد و با صدايي به شدت ضعيف گفت :
- اميررضا، بيا مادر مي خوام باهاتون حرف بزنم.
مانيا كنار پاي مادر، روي كاناپه نشسته بود و اميررضا مقابل آن دو نفر كه بسيار برايش عزيز بودند، روي زمين نشست.
- ماني، وقتي رفتي ايران، يه سر برو سراغ ايرج. وصيت نامه ي من پيش اونه و همه چي رو طوري تنظيم كرده كه بعد از من، تو گرفتار ادارات دولتي نشي. اميررضا، سه دانگ از مغازه ي جواهر فروشي تبريز به نام مانليه، يعني بود ولي از اين به بعد متعلق به توئه.
- مادر جون...!
- نه مادر، نه عزيزم، اين حق توئه و بايد قبول كني. حرفهايي با هر دوتون دارم كه بايد بگم، خوب گوش كنيد و به حرفهام فكر كنيد. اميدوارم بتونم مجابتون كنم تا خواسته ي من و كه فكر مي كنم به نفع هردوتونه، به انجام برسونيد.
مانيا كه نمي توانست حرف بزند، سري به علامت رضايت تكان داد و اميررضا گفت :
- مادر جون، من از خدامه كه بتونم خواسته ي شما رو برآورده كنم. قول مي دم هرچي مي خواين بي چون و چرا و راست و درست انجام بدم، قول مي دم.
مريم كه معلوم بود به سختي حرف مي زند، نفس عميقي كشيد و رو به مانيا گفت :
- كارتو اينجا تموم شده و بايد برگردي ايران. برو مادر، برو سراغ درس و زندگيت.
- كجا برم مامان؟ پس شما چي؟ اميررضا و ايلگار چي؟ اميررضا كه نمي تونه هم كار كنه، هم مواظب شما و دخترش باشه، مي تونه؟
- آره مي تونه. صبح تا بعد از ظهر بچه رو مي ذاره تو مهدكودك، بعدشم كه ديگه خودش خونه اس. چاره اي نيست. انگار اين بيچاره هم سرنوشتش اينه. حالا يه مدت اين كارو مي كنه، بعدشم خدا بزرگه. من برنمي گردم ايران، مي خوام اينجا پيش بچه ام بمونم. مي خوام تا وقتي زنده ام هر روز برم پيشش و براش شمع روشن كنم. بچه ام از تاريكي وحشت داره، آخه سكينه وقتي حسابي تنبيهش مي كرد، مي انداختش تو زيرزمين تاريك اون خونه. من مي مونم ولي اميررضا مجبور نيست. اميررضا خونواده ات تو ايران منتظرن! برگرد پيششون. پدر و مادر، هيچ وقت از بچه اشون نمي گذرن. مطمئنم هرچقدر هم از دستت ناراحت باشن، با ديدن خودت و بچه ات از گناهت مي گذرن و مي بخشنت. من اينجا يه جايي اجاره مي كنم و مي مونم. شايدم رفتم تو يكي از اين خونه هاي سالمندان. آره، اينجوري بهتره. نگران من نباشيد، تو اين دوره و زمونه پول حلّال مشكلاته. پول خوب مي دم، خوب ازم نگه داري مي كنن.
ماني به مادرش چسبيد و بغض آلود گفت :
- مامان اين حرفا چه؟ من درس بخونم كه چي بشه؟ برنمي گردم ايران، حالا كه شما دوست داريد بمونيد اينجا، منم مي مونم. من برم ايران، تك وتنها چي كار كنم؟ مي مونم و هين جا درسم رو ادامه مي دم.
- نه، همين كه گفتم ماني. تو تا حالا رو حرف من حرف نزدي و مي دونم كه اين بارم اين كارو نمي كني. تو مي ري و به اميد خدا تنها هم نمي موني. سعي مي كنم كه اميررضا رو راضي كنم برگرده به وطنش، مي دونم تو هم به من نه نمي گي، درسته پسرم؟ نه، نمي خوام الان بهم جواب بدي. باشه بعد سر فرصت با هم حرف مي زنيم.
- نه مادرجون، اجازه بديد الان بگم. من اگه تا حالا فكرش و مي كردم كه يه روز برگردم به ايران، از حالا به بعد ديگه فكرش رو هم نمي كنم. مانلي، همسر عزيز و عشق بزرگ من اينجاست. كجا بذارمش و برم؟ من ديگه هيج جاي دنيا آرامش ندارم الا اينجا. اينجا لااقل مي تونم برم سر.... سرخاكش و ..... باهاش درد دل كنم ولي اگه برم، شايد ديگه نتونم برگردم.
- اين حرف رو نزن پسرم. من خواهش بزرگي از تو دارم كه اگه بر نگردي ايران، نمي توني به خواهشم عمل كني. مي دوني كه مانيا حالا بجز من و تو ايلگار، كسي رو نداره. من نمي تونم برگردم، يعني نمي خوام كه برگردم. من در حق مانلي، خيلي كوتاهي كردم. ندانسته و نا آگاه، واسه بچه ام مادري نكردم. حالا نمي خوام تنهاش بذارم. مي خوام تا روزي كه زنده ام و تا لحظه اي كه نفس مي كشم، همين جا پيشش باشم و بعد از مرگم هم، پيشش بمونم. مي دونم كه مي تونيم بچه ام رو ببريم ايران و تو مملكت خودش به خاك بسپاريم ولي نمي خوام اين كار و بكنم. اون مادر مرده دل خوشي از اون ديار نداشت و از اونجا فرار كرد، نمي خوام بخاطر دل خودم، در حقش ظلم كنم. اميررضا جان، تو رو صاحب اسمت آقا امام رضا (ع) قسم مي دم، مانيا و ايلگار و از هم جدا نكني. ايلگار يادگار خواهر مانيه و ماني، بوي مادر ايلگار و براش مي ده. اين حرفم به اين معنا نيست كه ديگه ازدواج نكني، برعكس. ازت خواهش مي كنم در اولين فرصت كه تونستي، در دلت رو به روي ديگري باز كني. نگران دخترتم نباش مطمئنم كه ماني مثل تخم چشمش ازش مراقبت مي كنه و تو از اين بابت، تو زندگي آينده ات مشكلي نخواهي داشت.
- مادر جون من چطوري مي تونم كسي رو جايگزين مانلي كنم؟ چرا داريد در حقم بي انصافي مي كنيد.
- نه مادر ، اين حرفو نزن. نمي گم كسي رو جايگزين مانلي كن ولي نمي خوام يه عمري هم تنها بموني. مانلي رو گوشه ي دلت نگه دار و اجازه بده زندگي روال عادي خودش رو طي كنه. يه زن، اگه از نظر مالي مشكل نداشته باشه، خيلي راحت مي تونه به تنهايي زندگي كنه ولي يه مرد، نه. يه مرد، نمي تونه تنهايي و بي همدمي رو تحمل كنه. تو اگه ازدواج نكي، اين دنيا و اون دنيا منو عذاب دادي. نمي گم عجله كن، ولي به خودت فرصتي بده تا بتوني به ديگران هم فكر كني و سعي كن كه زندگي آرومي داشته باشي. خيالم از ماني راحته، چون به دست با كفايت تو مي سپرمش. پسرم، اون پول داره، خونه و ماشين هم داره ولي عشق رو تو زندگيش كم داره. كمكش كن كه انتخاب درستي داشته باشه و راحت زندگي كنه. اينجا موندن، فقط از يه جهت براي من سخته و اونم اينه كه مي ترسم وقتي مردم، بدون غسل و كفن خاكم كنن كه اونم به وقتش يه فكري به حال خودم مي كنم. من كه تنها مسلمون اين مملكت نيستم، حتما يه راهي داره.

براي مريم، گفتن اين حرفها خيلي سخت بود ولي لازم مي دانست كه بگويد. چند ساعت پيش فهميده بود كه عزيزش، پاره ي تنش را از دست داده و حالا بدون اينكه توانسته باشد عزاداري كند، مجبور بود اين حرفها را بزند بايد مي گفت، مي ترسيد ديگر هيچ وقت نتواند و دراصل، او داشت به تنها كساني كه داشت وصيت مي كرد.
دستهايش يخ كرده و پاهايش بي حس و بي رمق بود. اشك چشمش بند نمي آمد ولي قوي بود. روح بلندش در فراز و نشيب سالهاي گذشته، آنقدر دچار تغيير و تحول شده و آنقدر بالا و پايين زندگي را ديده بود كه ديگر فولاد آب ديده شده بود. اشكها را با سر انگشتان يخ زده و لرزان از گونه زدود و گفت :
- خب، من فكر مي كنم اونچه لازم بود گفتم. حالا لطفا كمكم كنيد برم تو اتاق، مي خوام سرمو رو بالش مانلي بذارم. اون اتاق، هنوز بوي بچه ام رو مي ده.

ميررضا جسم نيه جان و سبك مادرزنش را از روي كاناپه بلند كرد، برد به اتاق و روي تخـ ـت و بالش ماني قرار داد. مانيا لحاف را زير چانه ي مادرش كشيد. مريم هر دو عزيزش را بـ ـوسيد و گفت :
- بريد بچه ها، خسته ام و مي خوام بخوابم.
ايلگار بيدار شد. ماني عصرانه اش را داد و دست و صورتش را شست، لباسهايش را عوض كرد و به دست اميررضا كه لحظه اي چشمانش خشك نمي شد سپرد. مي ديد كه اميررضا چطور دخترش را مي بـ ـوسد و عطر تنش را به سـ ـينه مي كشد و باز چشمانش مي سوخت ولي همچنان بدون ذره اي اشك. بايد سري به مادرش مي زد، خوابش طولاني شده بود.
ايلگار روي قاليچه ي وسط اتاقش نشسته و با اسباب بازيهايش سرگرم بود. انگار بچه هم مي دانست كه نبايد سرو صدا كند، آخه مادربزرگش خواب بود.
اميررضا مغموم و گرفته، روي مبل نشسته بود و به عكس زيباي مانلي، روي ميز نگاه مي كرد. تازه متوجه حالت خاص عكس شده بود. اين عكس را از مانلي پشت به دريا گرفته بود و هميشه به اينكه عكس به اين زيبايي گرفته، افتخار مي كرد. شكم برجسته اش از زير لباس، آخرين ماهاي بارداري را نشان مي داد. لبخند زيبايي روي لبش بود ولي چشمانش!!!! چيز عجيبي در آن نگاه بود كه بعد از اين همه مدت، با اينكه بارها و بارها عاشقانه به آن عكس خيره شده بود، تازه برايش معني مي شد. غم و ترس عميقي در نگاه مانلي بود كه اميررضا تازه متوجهش شده بود.
مانيا نفس سنگينش را به سختي بيرون داد. خواست مادرش را بيدار كند ولي همين كه دستش به دستگيره ي در اتاق رسيد، پشيمان شد. احساس مي كرد مادر به خواب و استراحت بيشتري نياز دارد روز سختي را گذرانده بود و مانيا به خوبي حس مي كرد مادرش و اميررضا، ضربه ي سنگيني را تحمل كرده اند.
- خدايا مي دونم كه درد ميدي، درمونشم مي دي. مي دونم غم و زجر مي دي، صبر و تحملم مي دي. خدايا كمكمون كن. بخصوص ازت مي خوام، التماست مي كنم صبر و تحمل مامان و اميررضا رو زياد كني. خداي خوبم، تو كه مي دوني من حالا بعد از تو، همين سه نفر رو دارم، مامان و اميررضا و ايلگار.... پس به درگات التماس مي كنم، اين سه نفر رو حفظ كن. خدايا، خداي خوبم، خداي مهربونم.
نمي دانست چند دقيقه است پشت در اتاق ايستاده و با خداي خود حرف مي زند ولي احساس مي كرد سبكتر شده. كاش مي توانست گريه كند ولي نمي فهميد چرا نمي تواند. دلش مي خواست خودش را خالي كند ولي قطره اي اشك از چشمش نمي چكيد. تازه يادش افتاد كه هنوز هيچ كدام لباس مشكي نپوشيده اند. آنقدر شوكه شده و كلاف سردرگم بودند كه اصلا سياه پوشيدن را فراموش كرده بودند.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin
#9
در اتاق را به آرامي باز كرد و در فضاي نيمه تاريك اتاق، مادرش را ديد كه آرام و راحت خوابيده. لبخند ملايمي روي لبش نقش بست و از خدا تشكر كرد. لااقل مادرش با آرامش خوابيده. در تاريكي اتاق لباس سياهش را پوشيد. با قدمهايي آهسته سراغ چمدان مادرش رفت. خيلي زود يك پيراهن و روسري مشكي پيدا كرد چون لباسهاي مريم هميشه رنگهاي تيره داشتند.
همين كه پيراهن مشكي را برداشت، چشمش به بسته اي غير عادي، زير پيراهن خورد. اول متوجه نشد چيست ولي بعد از لحظه اي به خاطر آورد كفن مادرش است. اين كفني بود كه مريم خودش تهيه كرده بود و سالها پيش، در شبهاي قدر و شبهاي شهادت و ضربت خوردن حضرت علي (ع) و عاشورا و تاسوعاي همان سال، دعاي جوشن كبير و زيارت عاشورا را با دستهايي لرزان درحاليكه قطرات اشكش روي پارچه ي كفن مي چكيد، رويش نوشته بود. بعد از آن، هر وقت به مسافرت مي رفتند، بسته را همراه خودش مي برد و حالا اينجا هم با خودش آورده بود. ماني اين بار با ديدنش حال بدي پيدا كرد و آرزو كرد كاش مادرش لااقل اين بار از آوردن بسته منصرف مي شد. لباس مادرش را روي تخـ ـت و كنار مادرش قرار داد.
به آرامي موهاي نرم و قشنگ مادرش را كه حالا تعداد تارهاي سفيدش بيش از تارهاي سياه بود، نـ ـوازش كرد و نرم و ملايم، صدا زد :
- مامان، مامان جونم، بيدار شو قربونت برم. پاشو مادر جون، وقت خوردن داروهاته. پاشو....
اميررضا دستي به صورتش كشيد و اشكهايش را پاك كرد. قاب عكس مانلي را به لب نزديك كرد و بـ ـوسه اي طولاني، روي عكس عزيز از دست رفته اش گذاشت. رفت كه به يادگار عشق عزيزش سر بزند. همين كه به سمت اتاق ايلگار حركت كرد، در اتاق خواب خودش و همسر عزيزش كه حالا جاي خواب و استراحت مريم بود باز شد و مانيا، رنگ پريده و لرزان، با چشماني باز و از حدقه در آمده، جلوي در ظاهر شد.
- چي شده ماني، چرا حالت اينطوريه؟
مانيا به چهارچوب در تكيه داد و آرام، روي زمين نشست. اميررضا جلو رفت، مقابل مانيا نشست، شانه هايش را به دست گرفت، خفيف و ملايم تكان داد و براي اينكه مريم بيدار نشود، آهسته و آرام پرسيد :
- ماني جان، چي شده؟ ماني تو رو خدا حرف بزن، چي شده؟
انگار صدايي در گوشش پيچيد و هشدار داد كه :
- يه اتفاق ديگه، يه خبر وحشتناكه ديگه. آماده باش، حاضر باش.
چشمانش از حد معمول بازتر شد. دستانش شروع به لرزيدن. ارتعاش لبها و صدايش، به وضوح قابل فهم بود :
- مادرجون؟!!!! آره ماني؟ واي نه، خداي من، نه، نه.
و به سمت تخـ ـت مريم، خيز برداشت. لحظه اي بعد، بعد از چند بار مادرجون گفتن، صداي هق هق سخت و گريه و ضجه اش، فضاي آپارتمان را پر كرد.
- نه، نه. خدايا، چرا حالا؟ مگه ما چقدر تحمل داريم خدا؟


***********************************************

ماني فنجان چاي خوش رنگ و تازه دم را جلوي اميررضا گذاشت.
- بفرماييد، تازه دمه.
- مرسي، چه بوي خوبي داره. خسته نباشي.
- سلامت باشي. تو خسته نباشي. امروز خيلي سرت شلوغ بود.
- خسته نيستم ماني، داغونم. چهل روز گذشت، نمي تونم باور كنم.
- زندگي همينه، چشم به هم بزني تموم شده. خوش به حال اونا كه رفتن، ما چي مي گيم تو اين دنيا؟
- آره، راست مي گي. ولي اونا كه رفتن، داغ به دل ما كه مونديم گذاشتن. ماني، اگه منم برم چيكار مي كني؟
- كجا مي خواي بري، مسافرت؟ اتفاقا كار خوبي مي كني، برات خيلي لازمه.
-منظورم اين نبود، اصلا ولش كن. مي خواي با هم بريم سفر؟
- نه، من از هيچ جاي اين مملكت خوشم نمياد. از نظر من همه جاش يه جوره، باروني و سرد و مه گرفته با يه سري آدمهاي يخ زده و بي تفاوت.
- هر جا بگي مي برمت، كجا رو دوست داري؟
- نمي توني، ولش كن.
- تو بگو، اگه نتونستم خب نمي برمت.
- دلم مي خواد برگردم ايران، اونم كه تو نمي توني. كلي كار سرت ريخته، وقتش رو نداري. اين چند وقت اونقدر مرخصي گرفتي كه همه ي كارات روي هم تلنبار شده. نگران من و ايلگار نباش، اينقدر توي خونه كاراي خوب و جورواجور داريم و اونقدر باهم بازي مي كنيم كه اصلا حوصله مون سر نمي ره.
- پس دلت مي خواد بري ايران، آره؟
- ميگن آرزو بر جوانان عيب نيست، منم جوونم ديگه.
- پس حاضر باش نا آخر همين ماه بر مي گرديم ايران.
- تو كه جدي نگفتي، هان؟
- چرا، كاملا جدي گفتم. خيلي وقته چنين تصميمي گرفتم ولي نظر تو رو نمي دونستم.
- آخه چه جوري مي ريم؟ تو همه ي كار و زندگيت اينجاس و در ضمن خونوادت....اونا چي مي شن؟ به اونا چي مي خواي بگي؟ مي خواي بگي زنت مرده، اونم به خاطر...؟ نه اميررضا، نمي توني. خودت خوب مي دوني كه نمي توني اينو بهشون بگي. فكر خيلي چيزا رو نكردي اميررضا.
- مهمه كه خونواده ام از اين ماجرا بي خبر بمونن، مهمه كه كارو زندگيم اينجاس ولي از اينا مهمتر، وضعيت تو و ايلگاره. بايد شما دو تا رو به جاي امني برسونم و امن تر از ايران و امين تر از پدرم، سراغ ندارم. من اينجا چيزي ندارم كه به خاطرش بمونم. دار و ندارم حقوق اين ماهمه و ماشين و موبايلم كه چند روز پيش پليس تحويلم داد. البته كارت اعتباري هم دارم كه احتمالا آخرين خريدهامون رو با اون انجام مي ديم.
- مشكل مالي رو من با يه تلفن مي تونم حل كنم. البته مي دونم حقوقت اونقدر هست كه نيازي به اين پول نداشته باشي ولي به هر حال پول خودته. يه تلفن به خوش طينت بزنم، حله.
- نه ماني، بحث پول نيست. اينا رو گفتم كه بدوني از لحاظ مالي وابستگي به اينجا ندارم. حتي اگر داشتم هم، دلم نمي خواست بمونم. ماني، من ديگه نمي تونم اينجا رو تحمل كنم. تنها چيزي كه منو اينجا بند مي كرد، تو اين چند سال گذشته، مانلي بود كه متاسفانه گذاشت و رفت. محيط اينجا برام خفقان آره.
بعد با محبتي برادرانه و خالص گفت :
- درست مثل تو عزيزم، مي دونم كه تو هم طاقت اينجا موندن نداري. درست برعكس مانلي كه اونقدر دلش مي خواست بمونه، آخرشم موند تا ابد.
- مي ترسم اميررضا، مي ترسم ايلگار رو از دست بدم.
- نترس عزيزم، هيچ كس نمي تونه دخترت رو ازت جدا كنه، هيچ كس.
- چطوري؟ فكر مي كني كه پدر و مادرت موافقت مي كنن كه نوه شون، پيش من بزرگ بشه. نه فقط از نظر اونا، بلكه از نظر همه ي دنيا من يه دختر بچه ام كه خودم احتياج به سرپرست دارم و نمي تونم يه بچه رو تروخشك كنم يا درست تربيت كنم. اصلا گيريم قبول كنن، خب توقع دارن بچه يه روز پيش اونا باشه و يه روز پيش من، تازه اگه خيلي مثبت به قضيه نگاه كنيم. فقط يه راه داره اميررضا، فقط يه راه.
- چه راهي مامان كوچولو، چي تو اون سر قشنگته؟
ماني نمي توانست مـ ـستقيم در چشمان اميررضا نگاه كند. بنابراين كمي از او فاصله گرفت و درحاليكه مشغول كارش مي شد، گفت :
- تنها راهش اينه كه ما خودمون رو زن و شوهر معرفي كنيم.
اميررضا جا خورد. اصلا فكر نمي كرد ماني چنين پيشنهادي بدهد. با كمي ترديد پرسيد :
- منظورت اينه كه با هم ازدواج كنيم؟
- نه. البته از نظر من اشكالي در اين كار وجود نداره، تو مرد آرزوهاي خيلي از زنها هستي ولي مي دونم كه برات سخته اين كار و بكني. خب ما با هم مثل خواهر و برادر زندگي كرديم، ضمن اينكه من خيلي شبيه مانلي هستم و اين شباهت عجيب، مطمئنا عذابت مي ده. ولي از همين شباهت مي تونيم استفاده كنيم. درسته؟
اميررضا گيج شده بود و منظور ماني را درست نمي فهميد. البته اگر سالم بود، اگر اين مشكل وحشتناك را نداشت. اگر مي توانست دوباره ازدواج كند... حرفهايي كه مامور پليس دو سه روز بعد از فوت مانلي گفت، تنش را لرزاند ولي باور نمي كرد. آخر چطور ممكن بود كه فقط با يك بار.... فقط يك بار..... فقط يك بار پيش آمد و بعد هم كه مانلي رفت! خدايا! چه روزهاي وحشتناكي بودند آن روزها، غم از دست دادن مانلي و مريم يه طرف، بغض هاي سنگين و بدون اشك و سكوت غيرعادي ماني يك طرف و فهميدن اين جريان از طرف ديگر، اميررضا را حسابي از پا در آورد. طوري كه يك هفته ي تمام تب و لرز كرد و اگر محبتها و مراقبتهاي دلسوزانه ي ماني كه فكر مي كرد اميررضا از غم فوت همسرش به اين روز افتاده، نبود به اين زوديها از بستر بيماري بر نمي خاست. و حالا اين دختر چه پيشنهاد عجيبي مي داد. خدايا، يعني تو يه ذره، حتي اندازه ي سر سوزن خودخواهي تو وجود اين دختر قرار ندادي؟ آخه چطور ممكنه يه آدم تو اين سن و سال و با اين همه آرزو، اينطور فداكاري كنه؟ اگر اميررضا اين مشكل را نداشت، با كمال ميل از ماني خواستگاري مي كرد و به هر طريق كه شده، راضي اش مي كرد كه با او ازدواج كند نه به خاطر اينكه عاشق ماني بود. بود ولي عشق يك برادر به خواهرش. اين كار را مي كرد به خاطر ايلگار و خود مانيا. ولي حالا چي؟ بخاطر خود ماني نمي توانست. از نظر اميررضا ماني دختري بود كه هر مردي را در اين دنيا مي توانست خوشبخت كند، ولي انصاف نبود كه اين بلاي وحشتناك سرش بيايد.
- ببين اميررضا، بذار يه كمي برات توضيح بدم. خونواده ي تو كه مانلي رو نديدن، منم هيچ كس رو ندارم كه مانلي رو ديده باشه و تفاوت من و اونو بفهمه. خب، خب تو مي توني بگي من مانلي ام. كسي كه از ما مدرك نمي خواد. گيريم مدرك هم بخوان، خب از شناسنامه ي مانلي كه اسم تو توش ثبت شده استفاده مي كنيم. عكس اون شناسنامه مال چهار پنچ سال پيشه و اونقدر ما دو تا تو عكس سياه و سفيد به هم شبيه هستيم كه امكان نداره كسي شك كنه.
- ماني، يادت رفته شناسنامه ي مانلي رو باطل كرديم؟ شناسنامه ي باطل شده رو به كي نشون بديم؟
- چند روز پيش كه داشتم كمد مانلي رو جمع و جور مي كردم، شناسنامه ي ايرانيش رو پيدا كردم. اسم تو و ايلگار توش نوشته شده و باطل هم نشده.
- ماني عزيزم فكرت يه خورده خامه. به اين فكر كردي كه اگر اتفاقي براي من بيفته، تكليف تو چي مي شه؟ من بميرم چيكار مي كني؟
- عمر دست خداست، از كجا معلوم من زودتر از تو نميرم؟ بعدشم، اگه خداي نكرده، زبونم لال، همچين اتفاقي بيفته، جاي من امنه. خودت الان گفتي امين تر از پدرت سراغ نداري، مگه نه؟
- درسته، درسته. ولي فكر اينجاش رو نكردي كه تو بالاخره يه روز ازدواج مي كني. اونوقت چي؟
- اونوقت چي؟
ماني با خودش فكر كرد ازدواج، طلسم بدبختي دخترهاي ملك نياست. مادربزرگش، مادرش، خواهرش و خودش.
- اونوقت نمي توني با شناسنامه ي مانلي ازدواج كني كه، مي توني؟
- نه، احيانا نه.
- احيانا نه، مسلما نمي توني.
- خب، تو درست مي گي. ولي هيچ لزومي نداره كه من ازدواج كنم.
- ماني، تو پدر منو نمي شناسي. از خونواده ي من و سنتهاشون هيچي نمي دوني. بعد از مرگ من، فقط سه ماه و ده روز يعني زمان عده رو بهت فرصت مي دن و بعد مجبورت مي كنن ازدواج كني. تو فاميل من، اين رسميه كه به قول خودشون خيلي خوبه و به هيچ عنوان هم سنت شكني نمي كنن، خصوصا در اين يه مورد.
- تو چه اصراري داري به من ثابت كني كه امروز، فردا مي ميري؟ استغفرا... نكنه خدا شدي و آخر عمرت رو مي دوني؟ اصلا باشه، قبول. تو مي دوني كي مي ميري و منم قبول دارم. به بعدش چيكار داري؟ خدا بزرگه اميررضا، خودش كمكمون مي كنه. تو مي توني دخترت رو به پدر و مادرت كه مي گي سني ازشون گذشته و هر دو هم ناراحتي قلبي دارن، البته اميدوارم هزار سال زنده و سلامت باشن، بسپري؟ زن برادري كه هنوز نداري و نمي دوني چه جور آدمي خواهد بود يا يه نفر ديگه؟ من حتي صلاحيت يه غريبه رو ندارم؟ اميررضا تو منو قابل نگه داري دخترت نمي دوني، نه؟
اميررضا از حرفهاي ماني تكان خورد. تا به حال عصبانيت آن دختر را نديده بود و واقعيهتها رو به وضوح از يك دختر 18 ساله نشنيده بود. نگاهش را به چشمهاي مانيا دوخت و ناگهان زد زير خنده، خنده اي شاد و از ته دل.
- حرفم خيلي خنده دار بود، نه؟
- حرفت اصلا خنده دار نبود عزيزم ولي قيافه ات.... خيلي جالب شده.... اون چشمهاي خوشگل و كشيده ات، عين گربه ي خشمگيني شده كه دارن بچه اش رو ازش مي گيرن. طوري كه هر آن فكر مي كنم چشمهام رو با ناخونات از كاسه در مياري.
- اي بدجنس يكي به نعل مي زني و يكي به ميخ. چشمهاي قشنگ ولي مثل گربه ي وحشي. بالاخره نفهميدم داري ازم تعريف مي كني يا.... خب، بگذريم. براي اينكه خيالت رو راحت كنم، بهت قول مي دم يا ازدواج نكنم يا با كسي ازدواج كنم كه بتونم با خيال راحت، اين جريان رو براش تعريف كنم و مطمئن باشم كه فضولي نمي كنه.
- ولي....
- اَه اميررضا، چقدر ولي و اما مياري؟ تمومش كن بره ديگه. من و تو نمي تونيم اينجا بمونيم، مطمئن باش هرچي بشه، بدتر از اينكه هست نمي شه. بريم؟
- ببين ماني، ميريم، قبول. من به روح مانلي قسم مي خورم كه تا زنده ام، مثل كووه پشت سرت وايستم ولي بعدش ديگه با خودته.
- اميدوارم سايه ي مباركتون هميشه بالاي سر من و دخترم باشه آقا. شما فعلا كوتاه بياييد، بعدها رو ديگه خودم درست مي كنم. خدا بزرگه آقا، چاي ميل داريد؟
- مثل مادرم حرف مي زني، عين زنهاي سي چهل سال پيش. بله، لطفا يه ليوان چاي كمرنگ و خوشمزه به من بده كه گلوم خشك شد. از بس از آدم حرف مي كشي تو.
- خب، حالا لطفا از خونواده ات برام بگو. مي خوام قبل از ديدنشون، يه كمي راجع به اخلاق و سليقشون بدونم. ناسلامتي من عروسشونم، بايد يه چيزايي بدونم ديگه.
- باشه، مي گم. خوب گوش كن.
- پدربزرگم يعني پدر پدرم، كارگر يه چاپخونه بود كه بعد از سالها پول جمع كردن و قناعت تونست يه دستگاه چاپ كوچيك بخره و يه جورايي تو اون چاپخونه شريكه بشه. پدربزرگم بعد از كلي دردسر با مادربزرگم كه ما بهش مي گفتيم عزيز، ازدواج مي كنه. چند سال بعد از ازدواجشون حاج بابا به دنيا مياد. وقتي كه حاج بابا ده دوازده ساله بوده، پدرش تو يه تصادف كشته ميشه و سه دانگ از اون چاپخونه به حاج بابا مي رسه. حاج بابا هم كه نمي خواسته زير دين كسي باشه به تصديق شش ابتدايي رضايت مي ده و خودش روزا كار ميكنه و خرجشون رو در مياره. خدا بيامرز عزيزم خيلي مومن بود. نماز و دعا و قرآنش ترك نمي شد. حاجي هم كه زير دست اون مادر، بزرگ شده بود و از طرفي هم محيط بازار، حاجي رو يه آدم خيلي مومن و در عين حال متعصب بار آورد.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin
#10
حاج بابا كه به دوره ي خودش آدم تحصيل كرده اي بود، كم كم چاپخونه رو به انتشارات معروف و پر كاري تبديل مي كنه و خودش هم ميشه مدير مسئولش. خلاصه كار و بارش سكه مي شه و يه خونه ي خيلي بزرگ و قشنگ تو خيابون ايران مي خره. خيابوني كه اون موقع بازاريهاي كله گنده و آدمهاي خيلي مذهبي توش زندگي مي كردن. عزيز دختر يكي از همسايه ها رو براي حاجي خواستگاري مي كنه و وصلت بين رسول، حاج بابا و اعظم سر مي گيره. حاج خانم، مادرم مثل حاجي از يه خونواده ي سنتي و خيلي مومن بود، كه بجز خودش يه خواهر كوچكتر به اسم اكرم و يه برادر به اسم جلال داشت، حسابي به دل حاجي ميشنه و مي شه ملكه ي خونه اش. يكي دو سال بعد از ازدواجشون اميرمحمد به دنيا مياد. تو همين سالها شريك بابام تو انتشارات فوت مي كنه، قبل از مرگش با هزار زور و اجبار سه دانگ ديگه انتشارات رو به نام پدرم مي كنه، چون عقيده داشته اين همه سال پدرم زحمت كشيده تا يه چاپخونه فكسني رو تبديل به انتشارات بزرگ و معروف كرده. سالها بعد وقتي اميرمحمد پونزده شونزده ساله بود و من ده ساله، اميرعلي هم هشت ساله بود، حاجي يه انتشارات ديگه هم باز كرد كه به قول خودش دست اميرمحمد رو بند كنه و اون و پشت سرشم من و اميرعلي بيكار و بي عار نمونيم و علاف خيابونا نشيم.
- خب، با اين پدر به اين شدت مذهبي و مومن، چي شد كه تو اومدي آلمان و موندگار شدي؟
- حاجي خيلي هم خشك و بسته نيست من خيلي بهش وابسته بودم و هر جا مي رفت، همراهش مي رفتم. اميرمحمد كه شهيد شد و اميرعلي هم كه از بچگي تخس و لجباز و يه دنده بود، من شدم پسر خوب بابا و تا دلت بخواد حرف گوش كن. درست برعكس اميرعلي كه تا دليل محكم واسه ي چيزي نمي آوردي، قبول نمي كرد. هرچي اون شر و اهل دعوا بود، من آروم و بي صدا. از هر نظر كه بگي، نقطه ي مقابل هم بوديم ولي با اين حال خيلي با هم رفيق بوديم و هنوز هم هستيم. اون هرچي رو كه بخواد، اگه با زبون خوش تونست بدست مياره اگه نه با چنگ و دندون مي گيره، درست برعكس من ولي هميشه حمايتم مي كرد، با اينكه دو سال از من كوچكتر بود.
حاجي خيلي دلش مي خواست ما تا اونجا كه مي تونيم، ادامه ي تحصيل بديم. من بلافاصله بعد از ديپلم، معماري دانشگاه تهران قبول شدم و همزمان، انتشارات رو هم اداره مي كردم. وقتي ليسانس گرفتم، از حاجي خواستم اجازه بده براي ادامه ي تحصيل بيام اروپا كه بي حرف قبول كرد. بعد از كلي تحقيق آلمان رو انتخاب كردم و اومدم. بعد از تكميل زبانم فوق ليسانس آرشيتكتي قبول شدم. دغدغه پول نداشتم، چون حاجي مثل ريگ برام پول مي فرستاد، منم دو دستي چسبيدم به درس. اميرعلي هم بعد از ديپلم مهندسي كامپيوتر قبول شد. و چون شيطنتش زياد بود و خرجش سنگين، حاجي تو پول دادن بهش امساك مي كرد. اونم كه يه دنده، واسه ي اينكه كم نياره همزمان با درس خوندن شروع كرد به كار كرد. من هنوز تو ايران بودم كه با يكي از رفقاي صميميش تو شركت شوهر خواهر شاهين كه اون موقع فقط پسر عمو بودن، مشغول كار شدن.
از اميرعلي خيلي خوشم مياد، هر جور شده حقش رو مي گيره ولي فقط حقش رو، نه بيشتر و نه كمتر. خيلي زحمت مي كشه و الان خبرش رو دارم كه اون شركت كوچولو، تبديل شده به شركت بزرگي كه اگه حرف اول رو نزنه، دومي تو ايران هست. شكر خدا وضعش خيلي خوبه، البته حاجي رو هم دست تنها نذاشته و خيلي كمك حالشه. يه جورايي با هم مثل تام و جري هستن، سر به سر هم مي ذارن ولي طاقت يه لحظه دوري يا ناراحتي همديگرو ندارن. انگار از اميرعلي بيشتر حرف زدم تا خودم ولي خوبه همه چي رو بدوني. من كه ديدم اميرعلي چقدر روي پاي خودشه، بعد از فوق ليسانس از حاجي خواستم اجازه بده بمونم يه سه چهار سالي كار كنم. تو تنها موردي كه با حاجي موافق نبودم، ازدواج با دختر خاله ام بود. حاجي حرفش رو پيش كشيد و منم گفتم نه. همين شد باعث اختلاف و قهر ما. قهر كه، چه عرض كنم! من با حاجي قهر نمي كردم ولي چون خودش خواست زنگ نزنم، منم زنگ نزدم. براش خيلي سخت بود از مني كه تمام عمرم بجز چشم، چيز ديگه اي بهش نگفته بودم، نه بشنوه. اشتباه بزرگي كه مرتكب شدم، اين بود كه خيلي دير خبرش كردم. شايد اگه اولش مي گفتم، اينجوري نمي شد. حالا مي دونم اگه تو رو به عنوان همسر معرفي كنم، خيلي اذيت مي شي.
اولا كه مطمئنا تا خانه و زندگي درست و حسابي نداشته باشيم، حاجي نمي ذاره جدا زندگي كنيم. با اونا هم بخوايم سر كنيم، خيلي سخت مي شه. همش بايد روسري سرت باشه، لباس خيلي پوشيده تنت كني، جلوي مهمونا كه ماشاا... كم هم نيستن، يه سره بايد با چادر بگردي و از همه بدتر اينكه بايد اخم و تخمها و زبون تلخ خاله اكرم رو تحمل كني. از حاج خانم مطمئنم، مي دونم كه اصلا نمي تونه واسه ي كسي پشت چشم نازك كنه يا حرفي بزنه، مي دونم كه رفتارش خيلي باهات خوب خواهد بود ولي حاجي! راستش حاجي قلق داره. تا رگ خوابش رو پيدا كني، خيلي چيزا بايد تحمل كني.
اين همه حرف زدم و همه چيرو گفتم كه فكرات رو بكني و ببيني مي توني تو اون خونه زندگي كني و اذيت نشي، يا نه. هر كاري كه بگي، همون كارو مي كنم. مي تونيم بريم خونه ي شما و اصلا به خونواده ي من نگيم كه برگشتيم ايران.
ماني متفكر و نكته سنج گفت :
- به قول مامان، ماه هيچ وقت زير ابر نمي مونه. درسته كه تهران خيلي بزرگ و شلوغه ولي فكر نمي كني اگه بالاخره خونواده ات بفهمن ما رفتيم ايران و اونا رو خبر نكردي، اين كدورت بيشتر مي شه؟ اگه حالا بريم مي شه يه جوري دل حاج آقا رو بدست آورد، اون موقع ديگه اصلا نمي شه و من اصلا دلم نمي خواد همه ي پلها رو خراب كنم. در ثاني، فكر نمي كني اگر اين كارو بكنيم، در حق ايلگار ظلم كرديم؟ من و مانلي يه عمر بدون فاميل زندگي كرديم. نمي دوني چقدر سخته كه آدم كسي رو تو دنيا نداشته باشه. ايلگار از طرف مادري كه ديگه كسي رو نداره ولي از طرف پدري كلي فاميل داره. من به خاطر ايلگار، تمام سعي و تلاشم رو مي كنم كه دل پدرت رو بدست بيارم و اميدوارم كه بتونم. فقط نگران روزي هستم كه خدايي نكرده، پدر يا مادر يا برادرت بفهمن كه دروغ گفتيم و من مانلي نيستم، كه اونم به اميد خدا پيش نمياد يا اگر پيش اومد كه حقيقت رو مي گيم، بعدش خدا بزرگه. خب، بازم حرفي داري؟
و نگاهش را به اميررضا دوخت و ديد كه اشك در چشمانش پر شده است.
- چي شد؟ حرف بدي زدم؟
- نه، نه عزيزم. تو يه فرشته اي كه خدا براي من و دختر بيچاره ام فرستاد. من حرفي ندارم. به خدا توكل مي كنيم و مي ريم، هر چه خودش صلاح بدونه.
- مرسي، مرسي. پس تو رو خدا زود باش كه طاقت يه لحظه اينجا موندن رو ندارم.
- ولي سِنّت چي ميشه؟
- سنّم؟
- آره. قيافه ات داد مي زنه كه هفده هيجده سالت بيشتر نيست، اينو چيكار كنيم؟
- آهان، فهميدم، نگران نباش قبل از رفتن يه سري به آرايشگاه مي زنم و درست مي شه.
- آهان. باشه اينم پاي خودت.

**************************************************

حاج رسول در فرودگاه شلوغ، چشم از درب خروج مسافرين بر نمي داشت و با حالت عصبي، تند و تند تسبيح را در دستانش مي چرخاند. روز گذشته اميررضا به او تلفن زده و گفته بود ( دارم ميام ايران) و حاج رسول فقط گفته بود ( كي مي رسي، ساعت چند؟) و حالا با اينكه بيش از 20 دقيقه از نشستن هواپيما مي گذشت، هنوز خبري از مسافرين نبود. حاج رسول غريد :
- پس چرا نميان؟ چرا اينقدر طولش مي دن؟
و همزمان به اميرعلي نگاه كرد. اميرعلي اصلا متوجه حرفهاي حاجي نشد و پدر رد نگاهش را دنبال كرد و متوجه دختر جواني شد كه با نگراني، از پشت شيشه مردم را نگاه مي كرد.
- بچه چته اينطوري زل زدي به ناموس مردم؟
- خب قشنگه، دارم نيگاش مي كنم.
- هر كي قشنگ بود، بايد با چشمات بخوريش؟!
- كجا من خوردمش؟ فقط يه خرده نگاش كردم. خدا زيباييها رو آفريده واسه ي ديدن ديگه.
- استغفرا.... ابليس كي گذاشت كه ما بندگي كنيم؟
همان لحظه، زن جواني كه سنگيني نگاهي را روي خود حس مي كرد، به اميرعلي نگاه كرد و از ديدن قد و هيكلش بسيار تعجب كرد. مرد به قدري بلند قد و درشت اندام بود كه تقريبا يك سر و گردن، از بقيه بالاتر بود. زن زياد به چهره اش نگاه نكرد، فقط اخم غليظي به چهره نشاند و پشت به آنها، حركت كرد و هر دو مرد ديدند كه بچه ي كوچكي را از ساك بچه، برداشت. حاج رسول لبخندش را فرو خورد و گفت :
- به مرحبا، حظ كردم. خوب حالتو گرفت.
اميرعلي با بي تفاوتي شانه اي بالا انداخت ولي چشم از زن برنداشت. حاجي با غيظ گفت :
- رو كه نيست، اونوقت ميگن سنگ پاي قزوين خوبه. بچه حواست كجاست اومد اميررضا. ولي چرا تنها؟ پس زن و بچه اش كجان؟! خدا لعنتت كنه اميرعلي، اون دختره زن اميررضاس.
اميررضا بلافاصله اميرعلي را شناخت و لبخندزنان برايشان دست تكان داد. ماني هم لبخند مليحي به صورت آورد و به پدر و برادر اميررضا نگاه كرد. اميرعلي با خودش گفت :
- اَه، گند زدي پسر. اين مار خوش خط و خال، همونه كه پاي تلفن مي خواست آتيشت بزنه. عيبي نداره، بهش مي فهمونم يه من ماست چقدر كرده داره. فقط حيف. كاش اينقدر خوشگل نبود.
حاج رسول اميررضا را كه تازه رسيده بود، در آغـ ـوش فشرد و باصدايي لرزان گفت :
- خوش اومدي بابا، خوش اومدي.
- دلم براتون خيلي تنگ شده بود حاجي، برا همتون.
- طوري نيست حالا گشادش كن.
اميرعلي بعد از گفتن اين جمله، برادرش را در آغـ ـوش كشيد و ماني رو در روي حاج رسول ايستاد. رنگش پريده و كمي مضطرب بود.
- سلام حاج بابا، حالتون خوبه؟
- سلام، شما هم خوش اومدين. ببينم اين بچه رو، به كي رفته؟ شبيه مادرشه، نه؟
- بله، خيلي.
اميررضا كه لحظه اي لبخند از لبش محو نمي شد، رو به ماني گفت :
- ماني جان، اينم اميرعلي.
- سلام، حال شما چطوره؟
اميرعلي نگاهي سرد و يخزده به ماني كرد و گفت :
- سلام، ممنون.
و به كمك اميررضا كه چرخ دستي چمدانها را حركت مي داد، رفت.
رفتار سرد و دور از انتظارش، ماني را متعجب كرد. از حرفهاي اميررضا اينطور فهميده بود كه تنها برخورد خوبي كه ممكن است بشود، از طرف اميرعلي است ولي حالا برعكس شده بود. اميرعلي حتي يك خوشامد خشك و خالي يا احوالپرسي عادي هم نكرد و مانيا از همه جا بي خبر، دنبالش راه افتاد.
در راه، اميررضا و حاجي با هم حرف مي زدند، همينطور اميرعلي با برادرش ولي هر وقت نگاه مانيا به آيينه ي وسط ماشين مي افتاد، نگاه خيره و غضبناك اميرعلي را مي ديد و بيشتر از قبل حيرت مي كرد.
وقتي متوجه شد به سمت شمال شهر در حركت هستند، آرام از اميررضا پرسيد :
- يادمه تو گفتي خونتون تو خيابونه ايران بود ولي حالا به طرف شمال شهر مي ريم، درسته؟
- آهان، آره يادم رفت بهت بگم! تقريبا چهار سال پيش، اون خونه رو فروختن و رفتن فرمانيه.
حاج رسول با دلخوري گفت :
- از دست اين پسره ديگه. حالا صبح كه مي خوام برم بازار و شب كه مي خوام برگردم، روي هم دو ساعت تو راهم. ول نكرد اين پسر از بس كه گفت اونجا خوب نيست و از اين حرفها.
اميرعلي گفت :
- صد دفعه گفتم، بازم مي گم. اونجا يه موقعي واسه ي خودش جايي بود، حالا اونقدر شلوغه و هواش آلوده اس كه ديگه نمي شه توش زندگي كرد. هم خودت قلبت ناراحته، هم حاج خانم. بده اومدي شمال شهر، تو هواي تميز؟
اميررضا پرسيد :
- حاجي بنزه رو فروختي؟
و به پاجروي مدل بالاي اميرعلي اشاره كرد.
- نه بابا، سگ اون ماشين مي ارزه به صد تا از اين ارابه ها، اينم ماشينه! وقتي مي خواي سوار و پياده بشي بايد يكي برات نردبون بذاره. پول چهار تا ماشين رو داده اين ارابه رو گرفته، دلشم خوشه كه ماشينش مدل جديد و قشنگه. 27 سال يه بنز 280 دارم، هميشه هم زير پام بوده و هست، آخ نگفته. اينا آفتابه خرج لحيمه! قد هيكلشون بايد پول خرجشون كني كه يك كيلومتر راه برن.
- نه ديگه حاجي، اين ماشين خوبيه.
اميرعلي خنديد و گفت :
- روزي صد بار اينا رو به من مي گه. آخه پدر من، من بايد يه ماشين داشته باشم كه به قد و هيكلم بياد يا نه؟ باور كن اميررضا، خود آلمانيا دنبال ماشين حاجي ان كه بذار تو موزه ي شركت مرسدس بنز.
- راستي حاج خانم چطوره؟ هنوز پادرد داره؟
- آره بابا، بنده ي خدا بدتر شده كه بهتر نشده، واسه همين نياوردمش فرودگاه.
و اميرعلي اضافه كرد :
- از بس كه ماشاا... وزن اضافه مي كنه.
- چيكار كنه بنده ي خدا، آبم كه مي خوره چاق مي شه.
- منظور حاجي، آب خورشهاي چرب و چيلي و يه وجب روغن داره، نه آب معدني.
وقتي ماشين داخل كوچه ي مينا پيچيد، قلب ماني با چنان شدتي بناي تپيدن گذاشت كه احساس مي كرد صدايش داخل ماشين پيچيده و لحظه اي كه درست جلو ي منزل توقف كرد، تمام بدنش يخ كرد و چشمانش از حد معمول، بازتر شد. ديگر نه چيزي مي ديد، نه صدايي مي شنيد.
ميررضا، با ديدن مادرش كه با چادر نماز دم در پاركينگ ايستاده بود، به سرعت از ماشين بيرون پريد و اندام نرم مادرش را در آغـ ـوش گفت. حاج خانم به پهناي صورتش اشك مي ريخت و مدام لبخند مي زد ولي مانيا متوجه هيچي نبود. اميرعلي دم در ماشين ايستاد و پرسيد :
- رسيديم، پياده نمي شيد؟
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان اولین روز از بقیه زندگی تو|نیلگون عسگری taranomi 61 126 دیروز، ۰۷:۴۳ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان تائیس | منوچهر مطیعی AsαNα 20 109 دیروز، ۰۳:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان آیلار و یاشار | شهرزاد عبدی taranomi 1 16 ۳۰-۰۷-۹۶، ۱۱:۲۹ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان نقطه تسلیم|شهره وکیلی taranomi 144 867 ۲۴-۰۷-۹۶، ۰۹:۱۶ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان پر پرواز| راضيه حاتمي زاده AsαNα 198 1,360 ۲۲-۰۷-۹۶، ۰۱:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان سالار | لادن نابغ بختیاری AsαNα 5 161 ۲۲-۰۷-۹۶، ۱۲:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان در جستجوی بهار|زهرا اسدی taranomi 45 474 ۱۹-۰۷-۹۶، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان شاهزاده|نیلوفر جهانجو negar74 94 5,555 ۱۶-۰۷-۹۶، ۱۰:۲۲ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان پنجره از فهیمه رحیمی . !!Tina!! 72 1,311 ۱۳-۰۷-۹۶، ۰۱:۲۹ ق.ظ
آخرین ارسال: بهار نارنج
  رمان لحظه های سوخته| اعظم طاهر پور AsαNα 172 2,144 ۲۹-۰۶-۹۶، ۰۳:۲۱ ق.ظ
آخرین ارسال: AsαNα

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
54 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۳۱-۰۲-۹۵, ۱۱:۵۷ ق.ظ)، nafas (۲۹-۰۲-۹۵, ۰۱:۱۶ ب.ظ)، nady48 (۲۳-۱۱-۹۵, ۱۱:۳۲ ق.ظ)، elmer2014 (۱۵-۰۵-۹۴, ۰۸:۲۴ ق.ظ)، آرام18 (۰۵-۰۴-۹۴, ۱۱:۰۵ ق.ظ)، fatemeh68 (۳۰-۰۴-۹۴, ۱۰:۱۲ ق.ظ)، avaa (۰۴-۰۶-۹۴, ۰۳:۰۱ ق.ظ)، Shahrzad127 (۲۰-۰۶-۹۴, ۰۶:۱۷ ق.ظ)، barooni (۲۵-۰۴-۹۶, ۰۴:۲۷ ب.ظ)، امیراحسان (۱۱-۰۶-۹۵, ۰۱:۴۷ ب.ظ)، فری دات کام (۰۹-۰۹-۹۴, ۰۴:۳۴ ب.ظ)، Chatri.1371 (۰۱-۱۰-۹۴, ۱۲:۴۰ ق.ظ)، حبیب (۰۷-۱۰-۹۴, ۱۱:۲۵ ق.ظ)، s.ebadi (۲۴-۱۰-۹۴, ۱۰:۴۴ ب.ظ)، matieh (۲۰-۰۹-۹۴, ۰۹:۵۰ ب.ظ)، Kourd74 (۱۲-۰۵-۹۵, ۰۹:۲۰ ب.ظ)، عسل6 (۰۲-۰۶-۹۵, ۰۹:۱۸ ب.ظ)، maede78 (۱۹-۰۴-۹۶, ۰۴:۱۶ ب.ظ)، نرگس خانوم (۲۶-۰۶-۹۵, ۰۸:۵۳ ب.ظ)، زهرا 145 (۱۶-۰۱-۹۶, ۰۱:۱۳ ب.ظ)، mina22 (۱۵-۰۲-۹۶, ۰۹:۵۴ ق.ظ)، starehe75 (۱۲-۰۶-۹۵, ۰۷:۳۹ ب.ظ)، sh.gh1769 (۰۵-۰۳-۹۵, ۱۰:۳۶ ق.ظ)، مریم خاله (۰۷-۰۳-۹۵, ۱۰:۲۵ ب.ظ)، Shimilia (۲۲-۰۳-۹۵, ۱۰:۵۸ ق.ظ)، ymahsa (۱۹-۰۳-۹۵, ۰۹:۵۴ ب.ظ)، Melikaaaaaa75 (۲۴-۰۳-۹۵, ۰۹:۴۵ ق.ظ)، Feten-mo (۱۸-۰۵-۹۵, ۰۴:۳۸ ب.ظ)، Hastiiiiz (۲۸-۰۳-۹۵, ۰۱:۴۰ ق.ظ)، Makan (۰۷-۰۹-۹۵, ۱۰:۴۸ ب.ظ)، حوال (۲۶-۰۴-۹۵, ۰۱:۴۲ ب.ظ)، sedi (۲۸-۱۰-۹۵, ۰۱:۲۰ ق.ظ)، صبا1367 (۱۸-۱۱-۹۵, ۰۷:۰۴ ب.ظ)، tabarakrayaneh (۲۲-۰۶-۹۵, ۰۹:۱۶ ب.ظ)، دخترشب (۱۸-۰۴-۹۵, ۰۴:۳۶ ب.ظ)، aliasghar 007 (۱۸-۰۴-۹۵, ۰۵:۰۷ ب.ظ)، منتظر (۰۷-۰۷-۹۵, ۰۱:۵۰ ق.ظ)، Atefeh78 (۰۴-۰۸-۹۵, ۰۴:۴۹ ب.ظ)، Jessica 13 (۰۷-۰۶-۹۵, ۰۹:۲۵ ب.ظ)، افتاب (۱۱-۰۳-۹۶, ۰۵:۳۷ ب.ظ)، مهرناز 1381 (۰۵-۰۸-۹۵, ۱۲:۰۲ ق.ظ)، azyjon (۲۲-۰۸-۹۵, ۰۹:۰۴ ب.ظ)، Halah (۰۵-۰۷-۹۵, ۰۸:۳۰ ب.ظ)، sahar20 (۰۶-۱۰-۹۵, ۰۷:۳۱ ب.ظ)، bmbm (۲۷-۰۴-۹۶, ۰۶:۰۷ ب.ظ)، Amir52 (۰۳-۱۰-۹۵, ۰۹:۳۲ ب.ظ)، مرجان کاظمی (۰۹-۰۹-۹۵, ۰۳:۴۰ ب.ظ)، زهرا ری (۳۱-۰۳-۹۶, ۰۲:۱۴ ق.ظ)، بانوی یاس (۱۳-۰۴-۹۶, ۰۴:۵۲ ب.ظ)، saba safari (۰۴-۰۱-۹۶, ۰۳:۵۴ ق.ظ)، معصوم م (۰۸-۰۴-۹۶, ۰۴:۲۱ ب.ظ)، گلرخ (۰۳-۰۵-۹۶, ۰۲:۲۵ ب.ظ)، بهار من (۱۰-۰۶-۹۶, ۱۱:۲۴ ب.ظ)، کیاندخت 70 (۲۶-۰۶-۹۶, ۰۶:۵۰ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان