انجمن ايران رمان



رمان این مرد ، ارباب است | رویا رستمی
زمان کنونی: ۰۱-۰۸-۹۶، ۰۹:۰۴ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: admin
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 184
بازدید 222475

امتیاز موضوع:
  • 10 رای - 4.9 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان این مرد ، ارباب است | رویا رستمی
#1
سلام

این سلامو قاتی همه عطر رازقی های عشق کنید و استشمام...

یه رمان دیگه و شاید یه جنجال دیگه...

اسم رمانو که متوجه شدین...

این مرد، ارباب است!

قبل از شروع یه معرفی کوچولو از رمانام داشته باشم:

در تمنای توام- تلافی...و اما عشق- نذار دنیا رو دیوونه کنم- همه سهم دنیارو ازم بگیر- کفش قرمز(در حال تایپ)

اونایی که روها رو شناختن و سبکش و دیدن و خوندن و پسنیدن بگم که این رمان هم سبکی مشابه نذار دنیارو دیوونه کنم و کفش قرمز

داره، باز اونایی که روها رو شناختن بگم که من از عشق می نویسم.رمانام هم خونه ای نیست، پلیسی نیست، ترسناک نیست،

ابهام آمیز نیست اما...پر از عشقه، پر از غروره، پر از زندگیه و پر از حس خوب عاشقی.

اونایی که خاص رمان می خونم پس به جمع ما خوش آمدن.

اما هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است، خلاصه داستان...

از من عشق می گیری و غرور می دهدی

از من پدر می گیری و نگاهی که صد حرف دارد

تو را به آیه قسم که زندانی شدنت را دوست دارم اگر آن تن بالا رفته ی صدایت برای لرز دادن نگاهم دست نـ ـوازشی شود برای

کاشتن لبخندی خوش

عاشق می شوم، عاشق می مانم.

قاصدک، دختری که اسیر میشه، اسیری مردی پر از غرور، که اونو به جای طلب از پدری بر می داره که قول میده پول طلبو جور کنه

حتی اگه بمیره تا دخترش آزاد بشه...اما باربد چقد مرد میشه که ساده از قاصدکی بگذره که زیباست و پر از شیطنت و زندگی و البته

با نیش زبونی که داغون می کنه.باربد جذابمون که دوس دختراش دیوونه اش می کنن توی قصرش باید از یه شاهزاده بگذره...اگه بتونه...

شخصیت ها:

باربد:30 ساله، مغرور و غد و بد اخلاق...

قاصدک:23ساله، مغرور، شیطون و پر از زندگی و سروصدا و البته کمی گستاخ...

ژانر:همه می دونن اما عاشقانه...

ختم کلام اینه که روهای عشق هنوز هستش پس تنهاش نذارین.
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

#2
باز هم آن ماشین سیاه...درست عین زندگیِ که این روزها سیاه تر از همیشه بود، عین آخرین قهوه ایی که نخورده و سرد شده از روی میز چوب گردوی دوست داشتنی اش جمع کردند...باید بگوید یادش بخیر؟...
پالتوی مارک سیاه رنگش که یادگار روزهای بی غم ثروت بود، را محکم دور خودش پیچید و به سوی در خانه آبی رنگشان که زنگ زده بود و پایین شهری و مهم تر از همه اجاره ایی...رفت.زیر چشم به ماشین که درش باز شد و دو تا از آن هیکلی های ساخته بیرون آمدند نگاه کرد .ترس به جانش افتاد و باز خدا نکند این شرخرهای نکبت مزدایی باشند.جلوی در ایستاد و دستش به سمتش نرفته صدایی لرز به تنش داد و پاییز منصف تر بود که لرز دادنش را حداقل در این ظهر پاییزی هدیه نمی داد...فکر کند این روزها پاییز را بیشتر از آدم ها...خصوصا مزاحم هایش دوست داشت!
-صبر کن خانوم!
نگاهی به اطرافشان انداخت.نفس راحتی کشید که در و پنجره های همسایه های جدید و فضولش بسته است.کمی نامهربان بودن و اخمو شدن اشکالی داشت؟!
با اخم و جسارتی که همیشگی بود و زبانزد عالم که نه حداقل تمام آنهایی که قاصدک نیکو را می شناختند، به سویشان برگشت و باید عین خودشان گردن کلفت بود.دست به کمـ ـر زد و گفت:فرمایش؟
مردی که کت سیاه رنگش کمی عقب رفته بود تا سیـ ـنه اش را فراخ تر نشان دهد جلو آمد و بدون نرمش و با اخم گفت:بابات کجاست؟ تا کی قراره عین موش خودشو قایم کنه؟
این مرد گستاخ رسم ادب در مقابل خانم ها نمی دانست...اصلا!
دهانش تلخ شد.وقت ترس که نبود، بود؟ بدون آنکه جسارت را فدای تن بالا رفته صدای آن مرد هیکل ساخته شود گفت:اولا ترسو هفت جد و آبادته، دوما چه فرت و فرت میاین جلو در مردم؟ که چی بشه؟ کارخونه پول سازی داریم؟ این مزدایی از خدا بی خبر ول کن نیست؟ بابام گفت میده یعنی میده.حالیتونه الان دستش تنگه؟ تو خونه ی اجاره ایی تو جنوبی ترین منطقه ی شهر نشسته؟...
خواست ادامه دهد که مرد دوم که کمی کوتاه تر بود اما وحشتناک تر از او گفت:زبون به دهن بگیر دختر...ببین تورو خدا پول مردمو نمیدن دمم درآوردن...به اون بابای بی غیرتت بگو جناب مزدایی گفت اگه تا سرماه پولو جور نکنه بلایی سرش میارم که هرروز بره سجاده پهن کنه و التماس خدا که چرا این اتفاق افتاده.روشن که تلاوت شد نه؟
مثلا چاله میدانی بود دیگر؟
-هه نترسون منو مردیکه ی پفکی، برو بگو بیا منتظرتیم.در ضمن بابای من اینجا نیست شهرستانه رفته پول جور کنه.
مرد اول گفت:نه انگار ملایم بودن دردیو دوا نمی کنه...
به سوی قاصدک رفت و بازویش را محکم چنگ زد و با چشمانی که تمام زورش را زده بود که وحشت را القا کند گفت:فقط تا سر ماه، حساب کن دختر، یه هفته مونده، اگه جور نشد...
لبخندی به همکارش زد که معنیش خدا نکند آنچه باشد که قاصدک بیچاره فکر کرده بود.
-شیرفهم شد؟
قاصدک دستش را محکم کشید و با خشم گفت:برین گم شین آشغالا، حرفاتونو زدین منم گوشمو مفت مفت دادم واسه شنیدن، حالا برین تا به گند نکشیدین اینجارو.
مرد دست بلند کرد تا سیلی حواله ی صورت دخترک کند که صدایی پیرمردی که عصازنان به سمتشان می آمد نفس حبس شده ی قاصدک را رها کرد:چی شده بابا جان؟
مرد اول انگشت اشاره اش را به نشانه ی تهدید تکان داد و با همکارشاز او فاصله گرفتند و با نگاهی به پیرمرد که با اخم نگاهشان می کرد، از آنجا رفتند.ماشین که از کوچه بیرون رفت قاصدک با تلخی گفت:مردیکه ی نامرد ترسو، خودش مونده نوچه هاشو میفرسته!
به سوی پیرمرد چرخید و با لبخند گفت:سلام باباجان، ممنون بابت حضورتون.
پیرمرد به عصایش تکیه داد و گفت:دخترم خوب نیست سر ظهری بیرونی، تواین کوچه ها هر آدمی رد میشه.حیف میشی باباجان.
-ممنونم،چشم مواظبم.بفرمایین بریم داخل یه چای گرم مهمون باشین.
-دستت درد نکنه باباجان، دارم میرم خونه دخترم.ناهار منتظرمه.
-پس خداحافظتون.
پیرمرد سر تکان داد و قاصدک دستش را روی زنگ فشرد.چند دقیقه گذشت که در باز شد و پدرش با آن موهای جوگندمی و چهره ی مهربانش در چهارچوب در ایستاد.سرافکنده گفت:صداتونو شنیدم!
قاصدک لبخندی نمایشی زد و گفت:بی خیال شرو کم کردن تا یه هفته دیگه خدا کریمه!
یوسف(پدر قاصدک) شل و وارفته کنار چهارچوب پایین آمد و به در تکیه داد و گفت:از کجا؟ کی قرض میده؟ کی دستمونو می گیره؟ خانواده مادریت که آه در بساط ندارن، از خانواده منم یه عمو بیشتر نداری که اونم بیچاره با زن و بچه معلوم نی چطوری گلیم خودشو از آب بکشه بیرون چطور به داد من برسه؟...دوست و آشنا می بینی؟
قاصدک داخل خانه شد، در را پشت سرش بست و زیر بازوی پدرش را گرفت و گفت:نگران نباش بابا، خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری، من امید دارم پس اینقد شکست خورده به نظر نیاین.
یوسف بلند شد و بدون آنکه وزنش را روی دوش دخترش بیندازد گفت:چکامه(خواهر قاصدک) امروز زنگ زد، گفت تا دو هفته دیگه برا فرجه ی امتحاناش میاد.
-چیزی که بهش نگفتین؟
-نه، دلم نرفت برای نگرانیش، عین خدابیامرز مادرته نگران چیزی بشه کلا بهم میریزه!
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: بلغور ، mahmonir11 ، tahvildar ، mania ، barooni
#3
-خدا بزرگه بابا یه فکری می کنیم.
-هنوز نفهمیدی اسیر دست کی شدیم دختر.
قاصدک بازو در بازوی پدری که حاضر بود جانش را برایش سلاخی کنند از دو پله ی کوتاه کنار اتاقک نمور و تاریک بالا رفت و گفت:ناهار چیزی داریم یا درست کنم؟
یوسف لبخند نمکینی زد و گفت:اگه یه املت ساده رو ناهار بدونی آره درست کردم.
شیطان بود و رویایی پر از دخترانه هایی که اگر بال پروازی داشت سبز می شد بر درخت ابتکاری و این دختر حیف شد و چه حیف!...اما با این احوال قانع بود در کنار گستاخی ذاتیش حتی وقتی آنقدر داشتند که ماشین زیر پایش مزدا تری سفید رنگی بود که دوستانش به شوخی رخش رستم صدایش می کردند و باز چه حیف!
شوق دمید در صدایی که تنش تا لحظاتی پیش برای شرخرهای مزدایی بالا رفته بود و برای پدر جویباری بود خوش، انگار بهشت در همان نزدیکی است...
-چرا که نه! می دونین چند وقته نخوردم؟
"حکایت این روزهای من حکایت پایی است که خواب رفته است دیگران دردش را نمی بینند این تویی که پای خواب رفته ات را لنگان لنگان به دنبال خود می کشی به این امید که زودتر بیدار شود، حتی اگر دردی تا مغز استخوانت را فراگیرد...!"*
و شاید باید با خودش بگوید این روزها هم می گذرد.
یوسف به پشتی سرخ رنگ ترکمنی که زیر دست چپاول کننده ها قصر در رفته بود تکیه داد که قاصدک کیف و پالتویش را درآورد آن را به چوب لباسی که کنار در ورودی به دیوار کوبانده بودند آویزان کرد و وارد اتاقک کوچکی که حکم آشپزخانه را داشت شد و املت را با مقداری نان و سفره به اتاق کنار پدرش آورد و گفت:بیاین جلو که حسابی گشنمه.
سفره را پهن کرد که یوسف هم جلو آمد و گفت:از دانشگاهت چه خبر؟
-خوبه خداروشکر.داره می گذره.
زیر چشم به پدرش که لقمه اش را به آرامی در دهان می گذاشت نگاه کرد و چه کسی باور می کرد که عاشق این پدر است با تمام بدهی های کوه شده و ناتوانی در پرداخت کوه اش!
به آرامی گفت:دارم دنبال کار می گردم.
یوسف نگاهش کرد و گفت:من مردم؟
باید آرام باشد تا این جبهه گیری، پدرش را نرنجاند.
-شمام کار پیدا می کنی، اما خرج دانشگاه من زیاده باید هرجور شده یه کار نیمه وقت پیدا کنم.بعدم من درس خوندم که برم سرکار حالا یه سال زودتر از فارغ التحصیلی برم سرکار هیچ اتفاقی نمی افته تازه ورزیده ترم میشم.
-رشته ادبیات چه کاری داره که بخوای بری؟
ادبیات خوانده بود و می خواند چه افتخاری می کرد به حافظ و سهراب و فروغش و کاش درک می رسید برای طنازی که در شعر روحت را نـ ـوازش می کرد.
-خدا بزرگه بابا بلاخره یه کاری دست و پا می کنم.
-هر جا رفتی من باید تاییدش کنم.
پدرانه هایش را با کوه بودنی به این مانند خرج می کرد و کاش کمی پول خرج می کرد و نداشت که دردانه اش در پی کاری می رفت که خیلی ها بابت رشته اش ارزشی قائل نبودند.
قاصدک چند لقمه ی دیگر خورد و بلند شد، یوسف گفت:چی شد قاصدکم؟
-سیر شدم بابا باید رو یکی از شعرای فروغ کار کنم فردا باید به استادم تحویل بدم.عصر و شب نمی رسم باید برم دنبال کار.
-شرمنده ام دختر جان!
قاصدک خم شد پیشانی پدرش را با طمانیه بـ ـوسید و گفت:من قربونتون برم نبینم غصه منو بخورینا...من از پس همه چی بر میام.فقط نگران چکامه ام که از هیچی خبر نداره.نگفت فرجه امتحاناتش کیه؟
چه حواس بی حواسی دارد این دختر که با تمام تکراری باز هم باید تکرار کند پدر که:دو هفته دیگه...
قاصدک به چهره ی نگران پدر نگاه کرد و گفت:تا قبل از اون آماده اش می کنم نگران نباش عزیزم.
یوسف بی اشتها سفره را جمع کرد و کنترل تلویزیون 14 اینچ کاتدیش که یادگار دوران جوانیش و خاک خورده انباری خانه ی لوکسش و یار امروزش بود را برداشت و آن را روی شبکه یک تنظیم کرد تا اخبار ساعت 2 را گوش دهد...
از عرش به فرش هم قصه ایی داشت به بلندی آسمان و شاید لابه لای قصه ی یوسف مردی باشد به بلندای همین آسمان و خشمی جنون آمیز به نابودی زمین!
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: بلغور ، mahmonir11 ، mania ، barooni
#4
-کجایی؟
........................
-باشه فارسی غلیط حرف نمی زنم.کجا هستی؟
...................
-بمان پسر خوب من، الان میام.
تماس را قطع کرد و لبخند زد. این پسر زیادی دوست داشتنی بود.
کارت اتوبـ ـوسش را درآورد و روی کارت خوان کشاند و از میله های همیشه سد گذشت و تکیه داده منتظر بی آر تی(اصفهانیا خوب می شناسنش اونایی که نمی شناسن یه خط واحد بسیار سریع که توقفاتش ثانیه ایی و بهترین دستگاه حمل و نقل شهری اصفهانه) شد.از دور بی آر تی قرمز را دید و خود را کمی جلو کشاند.به دختر بچه ی کوچکی که در آغـ ـوش مادرش آبنبات لیس می زد لبخند زد...از کجا به کجا رسیده بود؟ رخش رستمش حیف شد زیر پای جلادهای پول پرست!
بی آر تی توقف کرد و او سریع خود را در شلوغی که حتی بزور می شد ایستاد جا کرد وکیفش را محکم گرفت.در بسته شد و او لحظه ایی چشمانش را روی هم گذاشت، شاید باید کمی در مورد مزدایی تحقیق کند.اصلا روی کدوم حساب بی حساب پدرش این همه بدهکار این مرد شیاد است؟...آه کشید...فقط یک هفته و ای داد که الان باید گوشی دوست داشتنی هدیه چکامه ی عزیزش را می فروخت برای نان شبی که محتاج شده بود.بغض کرد و این همه غافل نبود از دل همسایه و دوست و آشنا که همه این همه غافل بودند انگار رهگذری از دور که حتی کمی هم آشنا نبود.
"و زندگی می گذرد و ما گاهی سر خطیم و گاه انتهایی ترین نقطه ایی که خود که نه خدا هم باور ندارد."
چقدر آه می کشید این روزهای سرد پاییزیش و فکر کند هیچ سالی به اندازه امسال، پاییز سرد نبود.تجدیدنظر کمی خوب است وامسال پاییز، دوستت ندارد.
نگاهی به ایستگاه هشتم که بی آر تی توقف کرد انداخت و باید پیاده می شد.بزور از میان زنان جا باز کرد و پیاده شد.سوز سرد تنش را مچاله کرد و زیر لب زمزمه کرد:اصلا دوست ندارم، یادت باشه خیره سر!
به اطراف نگاهی انداخت و با دیدن او که به ماشینش تکیه داده بود لبخند زد و به آرامی پیچید تا او را نبیند.خب اگر کمی شیطنت نمی کرد که قاصدک نبود، بود؟
مسیرش را کمی طولانی کرد و دور زد و دقیقا پشت ماشین ایستاد.قدم های را آنقدر یواش برداشت که مورچه ها کم می آوردند.رسیده بود دستانش را در بازویش فرو کرد و بلند گفت:هو!
بلند خندید که پسر بیچاره دست به قلب برگشت نگاهش کرد و گفت:روانی and crazy...
قاصدک خندید و گفت:بی خیال داداش، اینقدم انگیسی بلغور نکن تو که می دونی داغونم.
مایکل چشمان سبز رنگش را ریز کرد و گفت:لطفا...فارسی را کمی ساده تر حرف بزن قاصدک.
قاصدک انگشتش را تکان داد و گفت:اصلا، خیره سرت دانشجوی ادبیات فارسی هستی نباید بهتر حرف بزنی؟ تازه هرروز داری مولانا و حافظ و سعدی می خونی بعد جلو من کم میاری؟
-من تازه ایران آمدم.
-منظورت از تازه چهار سال پیشه؟
مایکل سرش را تکان داد که قاصدک گفت:برادر من...
مایکل سریع گفت:خوشم نمیاید نگو...
قاصدک با مسخرگی قری به گردنش داد و گفت:به الیز می گم...
مایکل لبخند کمـ ـرنگی زد و گفت:بیا سوار بانوی ایرانی بسیار شیطان و مقصدت را بگو.
دلش نمی رفت درگیر کند این دوست بیشتر از برادر را که خاص بودنش اندازه چکامه بود.بازوی مایکل را گرفت و گفت:فقط اومدم ببینمت، و گرنه باید به درس فروغ که استاد داده برسم.
مایکل متعجب گفت:فقط برای من بیرون آمدی؟
قاصدک شیرین لبخند زد و گفت:اوهوم.
مایکلی ضربه ی آرامی به سرش زد و گفت:در این سرما؟ تو دیوانه هستی.
-بی خیال سوار میشم بریم کمی دور بزنیم و تو هم کمی از الیز برام بگو.
-باشد، سوار شو برویم.
قاصدک خندید و زیر لب گفت:افغانی.
-شنیدم بانوی ایرانی.افغان ها هم از نژاد شما و ژرمن ها هستند.
قاصدک خندید و گفت:بهله جناب دو رگه آلمانی انگلیسی...
مایکل به شیطنتش خندید و به احترام در را برایش باز کرد و گاهی و شاید گاهی باید از یک فرنگی آداب دانی را یاد گرفت.
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: بلغور ، mahmonir11 ، mania ، barooni
#5
و خدا را شکر که توانسته بود مایکل را بپیچاند.آه کشید و به سوی پاساژ رفت.حیف از گوشی عزیزش!
گوشی سفید رنگش را از کیف بیرون آورد و با حسرت دستی به آن کشید.
باید گذشت گاهی و چه بد که این روزها تمام تنش زیر حراج گذشت های پی در پیش رفته بود و خدا تا کی؟ تا کجا؟ مقصد را همین الان بگو که ناتوانی را به رخ کشیدن قشنگ نیست!
آه کشید و داخل اولین مغازه ای که بزرگ نوشته بود "گوشی های دست دوم شما را خریداریم" شد، نگاهی به جوانکی 25 ساله ای که مشغول ور رفتن با گوشی کهنه ای بود کرد و گفت:سلام.
جوان نگاهش را بالا کشید و با دیدنش ناخودآگاه زیر لب گفت:بانمک!
قاصدک نشنیده گوشیش را روی پیشخوان گذاشت و گفت:اومدم برا فروش.
جوانک گوشی را برداشت و چشمش برق زده گفت:حیفه!
و چه می دانست از دلی که این روزها فقط فدا می شد برای چکامه ی عزیزش و پدری که اسطوره ی زندگیش بود.
-مهم نیست!
-یه تومن می خوامش.
قاصدک با چشمانی گرد شده گفت:من 4 ماه پیش دو و پونصد خریدمش این همه ضرر؟
-خانم هر جا بری همین قیمتشه.گوشی اومده پایین.
-می دونم اما یه تومن خیلی کمه.
-باشه برا شما یک و دویست.اما بیشتر از این برا من نمی ارزه.
آه کشید و خدای این روزهای نفرت انگیزش گاهی فقط گاهی به حوالی دل او سر می زنی؟
-باشه همون یک و دویست.
از کیفش شارژر و جعبه اش را درآورد که جوان پولی که در کشوی پیشخوان داشت را شمرد و قیمت خرید آن روی میز گذاشت و گفت:بشمرین کم نباشه.
قاصدک تند تند پول را شمرد و باید یک گوشی ساده می خرید و گرنه پدرش پوستش را می کند.200 تومن آن را برگرداند و گفت:یه گوشی با این قیمت بهم بدین.
جوان از خدا خواسته گوشی لمسی کوچکی را روی میز گذاشت و بعد از توضیحات در مورد عملکردش، آن را در جعبه گذاشت و مثل همیشه که به مشتری هایش می گفت ادامه داد:8 ساعت بزنینش شارژ!
سری تکان داد و بی حال از مغازه بیرون زد.
می شود گذشت، از خیلی از آدم ها، از خیلی حرف ها، از خیلی چیزها اما گاهی چیزی سنگینی می کند در دل و وای به روزی که این کوه ته نشین شود در دریای دلت و تو زیر آب بروی پر از خفگی و فکر می کند شاید گاهی ماهی ها هم در آب خفه شوند اگر ناخالصی اش زیادی باشد...و امروز ته این دل، ماهی ای بود و ناخالصی بالا آورده زیادی!
************************
-سلام چکامه ی عزیزم، خوبی؟
......................
-خوبم مهربونم، درسات چطوره؟ خوبه؟
..........................
-نگو دلم میگیره، منم که دل نازک!
.........................
-کی میای؟
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: بلغور ، mahmonir11 ، mania ، barooni
#6
-عزیزکم به من گوش میدی؟
.......................
-خب ببین یکم گفتنش سخته اما...ترجیح دادم الان بگم تا بیای و مواجهه بشی.
......................
-نگران نباش گل نازم....یکم وضع فرق کرده، یعنی ما خونمونو تغییر دادیم.بابا....
.........................
-جیغ نزن دختر خوب،آرو م باشی همچیومی گم، فقط ببخش برا دیر گفتن، دانشجو بودی و دل نازک نخواستم نگران بشی گلم.
....................
نفس راحتی کشید و گفت:درسته، آرومی دیگه؟
.....................
-همه چیز یهو بهم ریخت، بدون اینکه بفهمیم .....
و همه چیز را گفت، ملایم و زیر پوستی تا این خواهر کپ مادر را نرجاند که دلش اگر پر می شد خدا به داد روزی برسد که حالش را خوب کنند.مکالمه اش که تمام شد یوسف با تعجب به گوشی کوچکی که در دست قاصدک بود نگاه کرد و گفت:
-این چیه قاصدک؟!
بی توجه شد و باید! توضیح باشد برای بعد که پدرش کمی تندخو نباشد.
-چکامه سلامتونو رسوند.همه چیزم گفتم خدارو شکر زیاد شوک زده نشد.تازه خبر خوب اینه که اونجا کار پیدا کرده، تو یه دفتر فنیه، درآمدشم بد نیست.
یوسف پر از حرف نگاهش کرد و قاصدک نگاهش را دزدید و گفت:گوشیمو تو تاکسی جاگذاشتم و ...
یوسف فریاد زد:بگو ، هر چی می خوای به بابای بی غریتت بگو که به نون شب محتاجتون کرده اما دروغ نگو...
قاصدک لب به دندان گرفت و سراسیمه به سوی پدرش رفت کنارش چمباتمه زد و گفت:الهی قربونتون برم داد نزنین براتون خوب نیست.من غلط کردم دروغ گفتم.فروختمش چون زیادی بود برام.می خواستم چیکار؟
درد که می آید از هر حرفش آنقدر تن به خفت می کشاند که همه چیزت می شد سادگی و گاهی دلت تجملی می خواهد که برایت زیادی است و السلام!
اشک جمع شد در چشمان پدر خسته ایی که احساسش کم داشت پدر بودن را و کاش این روزهای بی کسی می گذشت. دست قاصدک را فشرد و بلند شد، به سوی پالتویش رفت که قاصدک تند گفت:کجا بابا؟
-میرم پیش حاج آقا معتمد دستش تو کاره خیره شاید کاری جفت و جور کرد برام، قبلا برا وام بهش رو زده بود گفت بتونه جور می کنه.میرم یه سراغی ازش بگیرم.تو خونه موندن دردی دوا نمی کنه فقط خوارم می کنه.
-بابا؟!
-بمون خونه دخترم، زود برمی گردم.
چه خوب بود که این پدر بازاری از دین می فهمید و گاهی پایش به مسجدی باز می شد و مرتب لبخند خدا را زنده می کرد و حالا حاج معتمدی بود که شاید کمکش کند و خدا مگر نگفته ایی گر ز حکمت ببندی دری ز رحمت گشایی در دیگری؟
"شاید باید گفت:دیگه به آخر خط رسیده ام کسی نقطه ام باشد."*
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: بلغور ، mahmonir11 ، mania ، barooni
#7
فردا مهلت به اتمام می رسید و یوسف مرغ سرکنده!
حس می کرد این وسط چیزی می لنگد حتی با وجود نگهبانی شرکتی را که حاج معتمد جور کرده بود و قول وام که باز هم قرار بود جور شود.هر چند 20 میلیلارد بدهی که کم نبود، بود؟
چای داغِ خوشرنگش را روبروی پدرش گذاشت و گفت:چی شده بابا؟
یوسف لبخند پر از نگرانی زد و گفت:هنوز به اتفاق های بد نرسیدیم قاصدکم.
-شدین عین مرغ سرکنده، چند روزه خواب و خوراکتون بهم ریخته، چی شده؟ تورو خدا بگین شاید کمکی کردم.
و یوسف فقط خدا را داشت، زیر لب گفت:خدا بزرگه!
استکان چایش را برداشت و گفت:چکامه کی می رسه؟
تغییر موضع در حرف را هیچ وقت دوست نداشت هر چند بگویند او دختر فضولی است.پر حرص گفت:بابا؟!
یوسف چایش را هورت کشید و گفت:چیزی نیست که تو بخوای بدونی قاصدکم!
قاصدک با اخم بلند شد و گفت:میرم بیرون کمی برای امشب خرید کنم.چکامه 10 شب میرسه.
یوسف آهی کشید و این دختر نه به خودش رفته بود نه به مادرش!
پالتویش را پوشید و شال صورتی تیره اش که به قول مایکل باربی می شد را پوشید و با کیف دستی کوچکش از خانه بیرون زد.هوای سرد بیرون مچاله اش کرد و کی این همه سردی در زندگیش تمام می شد؟
پالتو را به دور خود پیچاند و به سمت نزدیکترین سوپر مارکتی که می شناخت رفت اما نرسیده به سوپر پارس سفید رنگی کنارش توقف کرد که ترسیده خود را کنار کشید و زیر لب گفت:مردم کورن!
دستش به دستگیره درب سوپر رفت که صدایی مخاطبش قرار داد:خانم نیکو؟
متعجب به سوی صدا برگشت و با دیدن همان مرد که هفته قبل زیادی برایش شاخ و شانه کشیده بود ابرو به آغـ ـوش هم فرستاد و به تندی گفت:فرمایش؟
در کمال تعجب مرد محترمانه در را باز کرد و گفت:سوار شین لطفا!
ابرو بالا پراند و چه عجب از این همه ادب!
-کجا باید بیام؟
-آقای مزدایی می خوان شما رو می بینن!
کامل به سویشان برگشت و گفت:دلیلش؟
شانه ای بالا انداخت و گفت:من مامورم و معذور، خواستن شمارو ببین تا زودتر مسئله حل بشه!
چشم ریز کرد و کاسه ای زیر این نیم کاسه ی پر دردسر نبود؟
با جدیت پرسید:جاش کجاست؟
مرد متعجب نگاهش کرد و مگر قرار بود این دختر زیادی زمخت و گستاخ را بخورند؟ با اخم گفت:ایشون تو دفترشون شما رو می بینن!
نفس عمیقی کشید و شاید و شاید پشت این رفتن راهی باشد برای تمام شدن همه ی استرس های به جان ریخته اش و تمام می شد همه ی این دردسرهای تازه اش که بوی کال ترین میوه ی زندگیش را می داد.
با دو قدم بلند به سوی ماشین آمد و با همان اخم ناخوشایندش گفت:بریم و امیدوارم کلکی در کار نباشه.
مرد بی حرف کمی عقب ایستاد.قاصدک نشسته گرمی لذت بخش بخاری را به تن سرمازده اش فرستاد و اگر الان مایکل بود حتما با همان فارسی کمی دست و پا گیرش می گفت:"قاصدک باز شما بی احتیاطی کردی و در سرما زیاد بیرون ماندی؟"
لبخندی روی لب هایش زنده شد و این همه دوست داشتنی بودن برای کسی که حتی هم وطن هم نیست؟
مرد در را بسته فورا پشت ماشین نشست و حرکت کرد....زل زده به خیابان سرد شهر زیبایش نگاه کرد و این شهر را دوست داشت همیشه اما چرا نامهربانی این شهر زیادی گریبانگیرش شده بود؟
آهش را بی صدا بیرون داد و این روزها همه ی کارهایش بی صدا شده بود و نکند در این بی صدایی بزرگ گم شود و این قاصدک بال پروازش کور شود برای رفتنی شکوهمند و حیف از این همه سکوت!
ماشین جلوی تولیدی بزرگ کت و شلوار برند لورند ایستاد، قاصدک متحیر گفت:چرا اینجا؟
مرد خشک گفت:یکی از دفاتر آقای مزدایی هستن!
زیر لب گفت:برند لورند؟ بزرگترین برند ایرانه که!
فکر نمی کرد طلبکار پدرش مردی باشد که برند معروف لورند را در ایران تولید می کند، آن هم برندی که حتی در اروپا هم راه یافته بود.از این مرد طلبکاری که مرتب شرخرهایش را می فرستاد این هنر زیبا بعید بود ... آدم در این دنیا با چیزهای عجیب زیادی مواجه می شود این هم روی همه ی عجیب های دیده اش!
مرد در را با احترام برایش باز کرد که قاصدک زیر لب گفت:معلوم نی چی بهش گفتن!
قاصدک پیاده شد که مرد گفت:پشت سر من بیاین.
مرد از در کوچکی داخل شد و با آسانسور به همراه قاصدک مـ ـستقیم به طبقه ی سوم رفت.در آسانسور که باز شد سالن بزرگی روبرویش بود که کنار هر اتاق درختچه ی کوچکی خودنمایی می کرد و یک در میان کنار اتاق ها تابلوهای خوشنویسی اشعار حافظ نمای عجیبی به سالن نیمه تاریک داده بود.قدم اول را که برداشت مرد بیرون نیامده گفت:انتهای راهرو اتاق رئیسه کنده کاری درب اتاق با همه درا فرق می کنه.
قاصدک سرش را تکان داد و درب آسانسور بسته شد، برگشت که صدای قدم هایی نگاهش را از یکی از تابلوهای خوشنویسی به جلو کشاند، مرد جوانی در کت و شلوار آبی کاربنی با قدم های بلند و محکم انگار زمین را زیر پایش می کوبید یکراست به سمت آسانسور می آمد.نگاهش کشیده شد به چهره اش این همه تکبر و غرور برای این کت و شلوار مارک بود؟!
بی توجه به حضور قاصدک و شاید حتی نیم نگاهی از کنارش گذشت و جلوی آسانسور ایستاده دکمه را فشرد.قاصدک که اهل دید زدن نبود، بود؟ راهش را کشیده شانه بالا انداخته و به سمت ته راهرو رفت.هر اتاق نامی داشت و بیشتر نام طراحان بود که بالای درب ها می درخشید.خب...هیچ وقت علاقه ای به طراحی لباس نداشت!
به انتهای راهرو که رسید جلوی درب بزرگی که کنده کاری عجیبی داشت ، انگار اژدهایی به دور گویی آتشی چرخیده بود زیر لب گفت:کلا عجیب می زنن اینا!
جلوی درب ایستاده تقه ای به در زد و دستگیره را فشرده داخل شد، حتما که نباید اجازه صادر می شد.
سری بلند شد و مردی در حدود 40 ساله نگاه دوخت به قامتی که داخل شد.قاصدک دستی به شال عقب رفته اش کشید و به آرامی سلام کرد.مرد با لبخند نگاهش کرد و گفت:سلام، خوش آمدین خانم نیکو.
تیز شد و این مرد همان مزدایی ندیده ی معروف بود؟ همان روزگار سیاه کرده و آسایش دزدیده اش؟ اخم کرد و کمی اخمو بودن بد نبود حتی اگر این مرد لبخند داشته باشد و چهره اش زیادی مهربان باشد.
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: بلغور ، mania ، barooni
#8
مرد دستش را دراز کرده به یکی از مبل های چرم مشکی رنگ اشاره کرد و گفت:بفرمایین خانم نیکو.
تعارف می کرد و کاش کمی حالش را می فهمید و بله...این همان مرد روزهای چهار ماه پیشش بود.روزهای ترسش، روزهای آوارگی، روزهای سرد نداری های زشت....خشم تن گرفت در تنی آوار بر همه ی خوبی ها و امروز کمی بد می شد، گور پدر همه ی خوبی ها!
روی مبل نشست و کیفش را در بغـ ـل گرفت که مرد از پشت میزش بلند شد روبرویش نشست و گفت:از اینکه دعوت رو قبول کردین ممنون.
قاصدک بی حوصله دستش را بالا آورد و گفت:خواهش می کنم بریم سر اصل مطلب آقای مزدایی من وقت آنچنانی ندارم.
مرد خاص لبخند زد و حالش بهم می خورد از این خاص هایی که تازگی در اطرافش تمام نمی شدند.
-خیلی خب خانم نیکو، دعوتتون کردیم که دو تا پیشنهاد بهتون بدیم...
چرا فعلش مرتب جمع می شد؟
مرد ادامه داد: قبلا با پدرتون صحبت شد و مثل اینکه آقای نیکو به شدت مخالفت کردن بهرحال ما کاری رو می کنیم که به صلاح دو طرف باشه و شاید کمی بی انصافی باشه توش اما شاید کمی وضع شما رو بهتر کنه.
سکوت کرد تا تاثیر حرفش را در قاصدک ببیند و دید که کنجکاوی و تعجب چنبره زده بود بر صورت دخترک، لبخندش را تکرار کرد و گفت:پیشنهاد اول ما اینه که اگه تا فردا پول درخواستی آماده نشد حکم جلب پدرتون صادر میشه و احتمالا تا وقتی پول جور نشده تو زندان می مونن که اینجور که از شواهد امر پیداست حالا حالاها پولی از طرف شما جور نمیشه که دو طرف از این معامله راضی بیایم بیرون و شاید پدرتون تا وقت مرگ تو زندان باشن که...
قاصدک به تندی گفت:مواظب حرف زدنتون باشین آقای مزدایی!
مرد دستش را بالا برد و گفت:این پیشنهاد اول بود که معلومه موافق نیستین و انگار پدرتون موافق بودن...
علامت سوال تشکیل شده در ذهنش آنقدر بزرگ بود از موافقت پدرش که می دانست پیشنهاد بعدی چیزی است که پدرش نپذیرفته باشد.قاصدک سوال انگیز گفت:و پیشنهاد دومتون؟
مرد همان لبخند خاص را تکرار کرد و گفت:پیشنهاد دوم به تصمیم شما بر می گردده، شما باید تا جور شدن پول در قصر مزدایی زندگی کنین و همه ی ارتباطتون با پدر و خواهرتون قطع میشه تا وقتی که پدرتون تصمیم بگیرین برای پول چیکار می خوان بکنن؟
قاصدک فورا بلند شد و با اخم نشسته بر پیشانیش گفت: منو مسخره کردین آقای مزدایی؟ قصدتون از این کارا چیه؟ بودن من چه سودی تو خونه ی شما داره؟
مرد لبخندی با آرامش زد و گفت:بشینین خانم و خونسرد باشین.
قاصدک پوزخندی زد و گفت:من یه لحظه هم اینجا نمی مونم.
کیفش را چنگ زده با قلبی که به ضربان افتاده بود به سمت در رفت که مرد بلند شده پشت سرش ایستاد و گفت:فردا پدرتون جلو در و همسایه دستبند خورده می برن کلانتری و امیدوارم اونموقع نخواهید خودتونو سرزنش کنین.
قاصدک ایستاده و چقدر این تیر کاری بود، مـ ـستاصل ایستاد و که مرد گفت:کمی آرام باشین خانم نیکو، این کار به نفع شماست، شما عین یک مهمان تو قصر مزدایی زندگی می کنین، با رفت و آمد آزاد و عادات خاص خودتون فقط دیدار از خانواده تون محروم میشین که فک کنم برای پدرتون و زندان نرفتنشون بخواید این از خودگذشتگی رو انجام بدین.
قاصدک به تندی گفت:من اطلاع میدم.
قبل از اینکه از در بیرون برود مرد گفت:راس ساعت 9 شب یکی از راننده جلوی درب تا 10 شب منتظرتون می مونه اگه تصمیمتون برای اومدن حتمی شد وسایلتونو جمع کنین و بیاین....و خیالتون راحت امنیت شما تضمین شده است.
قاصدک به سمتش برگشت و به آرامی گفت:امیدوارم آقای مزدایی!
مرد لبخند خاصش را تکرار کرد و گفت:فیاضی هستم وکیل آقای مزدایی!
قاصدک متعجب نگاهش کرد و پس این نبود، تمام سروکله زدن هایش با وکیل این هیولای ندیده بود؟
-پس خودشون؟
-شما کمی تاخیر داشتین و ایشون رفتن.
قاصدک لبش را به دندان گرفت و پر خشم در دل گفت:نسناس ایکبیری نیومده رفته!
به سمت در چرخید و گفت:من میرم تا تصمیممو بگیرم.
-ما منتظریم خانم نیکو، خدانگهدارتون.
قاصدک بی حرف در را محکم به هم کوبید و چقدر گرمش بود در این پاییز هم تابستان زندگی می کرد؟!
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: بلغور ، خانوم معلم ، mania ، barooni
#9
مقصد خانه بود اما دلش هوای پارکی کرده بود پاییز زده، تا کمی هوا بخورد ذهنش و فکر کند بین این دو پیشنهادی که سنگین بود و پر درد!
کمی ولخرجی حداقل امروز به جایی بر نمی خورد، دستی برای تاکسی تکان داد و توقف کرده سوار شد و گفت:انقلاب!
خلوتی با سی و سه پل و زاینده رودی که مرده شده بود! هوای پاییز اصفهان شکوهمند بود و نمی دانست پاییز امسال چرا لج افتاده با همه ی دارایی اش و نه....پاییز حراج گر نبود، بود؟
با توقف تاکسی پیاده شد و با قدم های شل و وارفته به سمت سی و سه پل رفت.روی نیمکت سردی روبروی آن نشست و ذهنش را پرواز داد به پیشنهاد وکیل مزدایی و چه رویی داشت این مرد برای پیشنهادش و اما در پس این پیشنهاد چه بود؟ کمی عجیب بود و مرموز! پول در ازای ماندنش! یک جای کار ایراد داشت و هنوز نمی فهمید چرا؟
ندیدن خانواده اش برای مزدایی این همه سودآور بود؟ باید کمی فضولی می کرد و کشف! دلیل این پیشنهاد را هر طور شده باید بفهمد.امشب پدرش را راضی می کرد و می رفت...خب شاید بتوان مزدایی گنددماغ را پیچاند و هرزگاهی به پدرش عزیزش سر بزند...کار نشد ندارد آن هم برای قاصدک نیکو!
لبخندی روی لبش نشاند و زیر لب گفت:پیشنهادت اشتباه بود مزدایی عزیز،معامله سر من کمی برات خطرناک تموم میشه.
رضایت داشت از فکری که در سرش جولان می داد و باید به خدمت این مزدایی ندیده می رسید.احتمالا یکی از این پیرهای هاپ هاپوهای زورار دررفته بود که همچنان به مال دنیا چسبیده انگار با خودش به قبر می برد.
بلند شد و نوبت نمایش قاصدک بود اگر از سد یوسف می گذشت!
ماشین گرفت و یکراست به سمت خانه رفت.احتمالا کمی دردسر داشت با پدرش اما می ارزید به زندانی ندیدن پدری که تمام جانش بود.از تاکسی که پیاده شد از سوپری محل کمی خرید کرد و به خانه رفت....
یوسف فریاد در سر انداخته گفت:مگه تو سرخودی؟ من همچین اجازه ای نمی دم پاشی بری تو خونه ی یه غریبه!
قاصدک هم مانند یوسف داد زد:پس بشینم فردا بیان ببرنتون پشت میله های زندان؟ چه فرقی می کنه به حال من؟ برین زندان من تنهام برم تو اون خونه هم تنهام، برم تو اون خونه حداقل خیالم راحته که بابام شب سرشو تو خونه خودش می زاره زمین می خوابه نه بین هزارتا ارازل و اوباش ....می فهمین من چی میگم؟
یوسف پوزخند زد و گفت:تو اصلا این مزدایی رو می شناسی؟ اصلا چرا بی اجازه من رفتی تولیدیش؟
-یه مذاکره و دو تا پیشنهاد که من تصمیممو گرفتم.
-تو خیلی خامی قاصدک، توهیچی از اون خونه و اون آدم نمی دونی که تصمیم گرفتی بری.
-شما که می دونی بهم بگین...دلیل بیارین من نمیرم و راضی میشم فردا جلو چشمام بیان دستبند بزنن بهتونو ببرنتون.
یوسف کلافه و ناامید زیر لب گفت:بزرگ شده!
قاصدک تیز شده گفت:چی گفتین بابا؟
یوسف مـ ـستاصل گفت:نکن بابا نکن!
قاصدک با دو گام بلند کنار پدرش ایستاد دستی که لرز گرفته بود را در دست گرفت و با بغض گفت:قربونتون برم من طاقت ندارم ببینم یه عمر تو زندانین، اون تو چطور 20 میلیادو جور می کنین؟ اگه بیرون باشین حداقل من امید دارم بشه یه کارایی کرد اما اون تو؟...نگران چی هستین؟ فقط گفتن حق دیدن شما و چکامه رو ندارم که اونم زر مفت زدن، من شده دزدکی بیام، هروقت بشه میام دیدنتون حتی اگه 2 شب باشه...اونا منو آزاد گذاشتن تا برم دانشگاه و کارامو بکنم..نگران من نباشین من 23 سالمه از پس خودم برمیام...شهر هرتم که نیست که بتونن بلایی سرم بیارن....بابا شما رو ببرن من تنها میشم تو این شهری که همه صد پشت بهمون غریبه شدن...خواهش می کنم کوتاه بیاین.
یوسف شل و وارفته از کنار دیوار سر خورد و روی زمین نشست و گفت:داری ریسک می کنی بابا!
-برای شماست برای خودم برای زندگیمون...قاصدکتو نشناختی بابا؟
یوسف با دو دستش قرص صورت قاصدک را قاب گرفت و گفت:تو رو ازم بگیرن من میرم.
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: بلغور ، mania ، barooni
#10
-دور از جونتون، سایه تون تا 120 سال بالای سر منو چکامه باشه ایشالا!
-نمیشناسی قاصدکم، اینی که برام شاخ شده رو نمیشه اینجوری شکست داد می ترسم خورد بشی تو این معامله ای که از هر طرف برای من گرون تموم میشه!
کنجکاو بود و یوسف پنهان کار! کاسه ای زیر این نیم کاسه پر از معما بود که پدرش سرپوش گذاشته فقط می ترساندش!
-شما بگین من بشناسم، چیزی هست بابا که این همه نگرانتون کرده؟
یوسف باز زیر لب تکرار کرد:بزرگ شده!
قاصدک سر پدرش را در آغـ ـوش گرفت و گفت:تا دو ساعت دیگه چکامه می رسه، بهش نگین کجا رفتم یا چی شده، بگین یه اردوی 20 روزه بردنشون تبریز، دلم لک زده برا دیدنش اما....به نفع همه مون بابا نه؟
یوسف بـ ـوسه ای روی شانه ی دختر بزرگ گذاشت و اگر پسر میشد هم این همه فداکار بود؟ این همه پر عشق؟
-نمی دونم بابا، دل نگرانم!
-قربونتون برم نگران من نباشین، حس کنم چیزی اونجا تهدیدم می کنه می زنم بیرون اونقد میرم که دستشون بهم نرسه!
یوسف سرش را جدا کرده گفت:هرجوری شده گاهی یه خبری از خودت بهم بده!
یوسف آرام شده بود از توپ و تشر ساعتی پیش گذشته بود و گاهی برای این زبان سحرانگیزش باید اسفند دود کند.
بلند شد و گفت:من وسایلمو جمع می کنم تا یه ساعت دیگه راننده اش جلوی دره!
یوسف نگران بود و چطور می توانست جلوی این خیره سر کوچک را بگیرد؟
قاصدک همه ی وسایلش را جمع کرده در دو ساک بزرگ ریخت و دوباره در کنار پدری که مـ ـستاصل به دیوار تکیه داده و سرش را با دستانش گرفته بود برگشت، کنارش نشست و گفت:قاصدک بمیره بابا نبینم این همه داغون باشین.
نم اشک بود یا تازگی چشمانش آب می آورد؟ این چشم ها زیادی فضول و بی خود شده بودند...دست قاصدک را گرفت و گفت: چیزی از درون داره منو می خوره، خوف دارم برات بابا!
-نترسونین منو...
دست آزادش را مشت کرده با لبخند شادی گفت:من شجاعم عین پسر شجاع!
یوسف لبخند تازه کرد بر لبی که ساعاتی بود رنگ شادی ندیده بود...کاش این روزهای کوفتی می گذشت...
"خدایا حواست باشد این روزها میگذرند اما من از این روزهای لعنتی نمی گذرم."*
قاصدک از جیب مانتویش مقداری پول درآورد و جلوی پدرش گذاشت و گفت:این پولو بگیرین چند روزی که چکامه اینجاس واسه خریدتون.
یوسف اخم کرده گفت:بزار جیبت بابا خودت بیشتر احتیاج داری.
-برا خودم برداشتم، نگران من نباشین، بزودی کار پیدا می کنم بعدم تا مایکل سرویس میشه غمی نیست.
نام مایکل لبخند زنده کرد بر لبان یوسف و چقدر این پسر مرد بود وعزیز!
قاصدک نگاهی به ساعت انداخت، 9 بود و به حتم تا الان راننده آمده بود، دست پدرش را گرفت و گفت:دارم میرم بابا دیگه نگران من نباشین، سعی می کنم نتونستم بیام دیدنتون از طریق مایکل مرتب برات پیغام بفرستم.
یوسف بی هوا و تنگ در آغـ ـوشش کشید و نم اشکش، باران شد و خدا شاهد بود چقدر این دختر لطیف را دوست داشت و شاید گاهی بیشتر از چکامه ی تخسش!
قاصدک محکم او را در آغـ ـوش کشید و گفت:زود میام، زود پول جور کنین باشه؟
یوسف صورتش را غرق بـ ـوسه کرد و گفت:برم گدایی هم پولو جور می کنم.
قاصدک لبخند زد دست پدرش را بـ ـوسید و بلند شد و گریه نه! برای دل نازک پدرش نه!
خود را به حیاط رسانده راننده را دید، همان مرد روزهای گذشته و امروزش بود.سری به نشانه سلام تکان داد و گفت:الان میام.
فورا به داخل برگشت و به کمک یوسف ساک ها را تا دم در رساند و گفت:شما دیگه نیای بابا.از همین جامـ ـستقیم برین ترمینال دنبال چکامه تا یه ساعت دیگه می رسه!
هنوز نگران بود و نفرین بر همه ی روزهای شوم وشبیخون زده!
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: بلغور ، mania ، barooni ، Living Corpse


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان اولین روز از بقیه زندگی تو|نیلگون عسگری taranomi 29 55 دیروز، ۱۱:۱۱ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان نقطه تسلیم|شهره وکیلی taranomi 144 826 ۲۴-۰۷-۹۶، ۰۹:۱۶ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان پر پرواز| راضيه حاتمي زاده AsαNα 198 1,322 ۲۲-۰۷-۹۶، ۰۱:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان سالار | لادن نابغ بختیاری AsαNα 5 151 ۲۲-۰۷-۹۶، ۱۲:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان تائیس | منوچهر مطیعی AsαNα 4 87 ۲۲-۰۷-۹۶، ۱۲:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان در جستجوی بهار|زهرا اسدی taranomi 45 453 ۱۹-۰۷-۹۶، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان شاهزاده|نیلوفر جهانجو negar74 94 5,526 ۱۶-۰۷-۹۶، ۱۰:۲۲ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  چشمان سرد|رویا ایزدی مهدا امیری 94 1,000 ۱۳-۰۷-۹۶، ۱۰:۵۳ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان پنجره از فهیمه رحیمی . !!Tina!! 72 1,281 ۱۳-۰۷-۹۶، ۰۱:۲۹ ق.ظ
آخرین ارسال: بهار نارنج
  رمان لحظه های سوخته| اعظم طاهر پور AsαNα 172 2,141 ۲۹-۰۶-۹۶، ۰۳:۲۱ ق.ظ
آخرین ارسال: AsαNα

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۵-۰۶-۹۶, ۰۷:۱۰ ب.ظ)، sadaf (۰۱-۰۶-۹۵, ۰۸:۴۲ ب.ظ)، آرزو (۱۹-۰۶-۹۵, ۱۲:۵۰ ب.ظ)، ~mahdis~ (۲۳-۰۴-۹۵, ۱۰:۵۴ ب.ظ)، shahang (۰۵-۰۸-۹۴, ۰۲:۵۰ ق.ظ)، hasti.cruel (۲۷-۰۳-۹۵, ۰۳:۵۰ ب.ظ)، v.a.y (۳۰-۰۷-۹۴, ۰۹:۳۵ ب.ظ)، tahvildar (۱۹-۱۱-۹۴, ۰۱:۲۳ ق.ظ)، Lisa (۱۳-۰۸-۹۴, ۱۰:۱۰ ب.ظ)، الین (۲۴-۰۶-۹۴, ۰۱:۰۷ ق.ظ)، DrMaK (۰۳-۰۸-۹۴, ۰۲:۲۳ ق.ظ)، R a n A (۱۵-۰۷-۹۵, ۱۱:۴۲ ق.ظ)، sahra2012 (۱۱-۰۸-۹۴, ۱۲:۱۶ ق.ظ)، N!rvana (۲۰-۰۵-۹۵, ۱۰:۵۱ ب.ظ)، mahmonir11 (۰۲-۰۸-۹۴, ۰۷:۴۸ ب.ظ)، تقدیر نسیم (۱۹-۰۶-۹۴, ۱۱:۰۴ ق.ظ)، .ShahrzaD. (۲۱-۰۴-۹۵, ۱۰:۲۶ ق.ظ)، qeshm93 (۰۶-۰۳-۹۵, ۱۲:۵۸ ق.ظ)، *KHADIJEH* (۰۶-۰۹-۹۵, ۱۰:۲۰ ق.ظ)، arian* (۲۵-۰۴-۹۶, ۰۲:۲۳ ب.ظ)، سمیرا (۰۷-۰۶-۹۶, ۱۲:۰۸ ق.ظ)، ملکه برفی (۰۵-۰۵-۹۶, ۱۰:۵۱ ب.ظ)، marmarjon (۰۱-۰۷-۹۴, ۱۱:۴۸ ب.ظ)، shadinn (۳۱-۰۶-۹۴, ۰۹:۲۹ ب.ظ)، saba93 (۰۳-۰۵-۹۵, ۱۲:۴۰ ق.ظ)، hadis hpf (۰۶-۱۲-۹۵, ۰۱:۳۷ ق.ظ)، نويد (۰۶-۰۶-۹۵, ۰۱:۱۲ ق.ظ)، Katayoon (۳۱-۰۳-۹۵, ۰۸:۵۲ ب.ظ)، violet1010 (۰۳-۰۷-۹۴, ۰۹:۲۳ ب.ظ)، خانوم معلم (۱۱-۰۶-۹۴, ۰۵:۵۴ ب.ظ)، رویا ۴۷ (۱۴-۰۴-۹۴, ۱۲:۴۶ ب.ظ)، .مليكا. (۲۲-۰۶-۹۴, ۰۵:۲۵ ب.ظ)، Mahdiye (۱۱-۰۶-۹۵, ۰۳:۱۷ ق.ظ)، Nazanin✔ (۱۲-۰۶-۹۴, ۰۳:۳۳ ق.ظ)، golnaz-1376 (۲۰-۰۵-۹۴, ۱۰:۳۹ ب.ظ)، elmer2014 (۰۱-۰۶-۹۴, ۰۷:۴۹ ق.ظ)، • Niha • (۰۱-۰۶-۹۵, ۰۶:۱۹ ب.ظ)، Sogolsanei (۱۴-۱۱-۹۵, ۰۱:۰۰ ق.ظ)، s@mir@ (۱۱-۰۶-۹۴, ۰۵:۴۰ ب.ظ)، rezaeianmojgan (۱۱-۰۶-۹۴, ۰۹:۰۵ ب.ظ)، Shina (۲۳-۰۳-۹۵, ۰۴:۴۹ ب.ظ)، ریحانه۷۴ (۱۳-۰۵-۹۴, ۱۲:۴۶ ب.ظ)، "MJ" (۱۷-۰۸-۹۴, ۰۶:۵۶ ب.ظ)، شمیم (۱۳-۰۸-۹۴, ۰۴:۰۶ ق.ظ)، arezoarman (۲۱-۰۹-۹۴, ۱۰:۲۷ ب.ظ)، minafarhadi1991 (۱۷-۰۶-۹۴, ۱۰:۲۵ ب.ظ)، tehrani (۰۹-۰۸-۹۴, ۰۶:۴۰ ب.ظ)، raha22 (۲۴-۰۵-۹۴, ۰۸:۲۴ ب.ظ)، ناهيذ (۲۵-۰۸-۹۵, ۱۰:۳۱ ق.ظ)، Neda0077 (۱۷-۰۴-۹۴, ۰۶:۴۵ ب.ظ)، فرشته مخفی (۲۴-۰۵-۹۴, ۰۳:۲۳ ب.ظ)، saida (۰۶-۰۹-۹۴, ۱۲:۲۱ ق.ظ)، تسنیم 40 (۲۶-۰۵-۹۴, ۱۲:۴۹ ق.ظ)، _Helia (۱۷-۰۵-۹۴, ۱۲:۳۹ ب.ظ)، عالی (۰۶-۰۷-۹۴, ۰۷:۰۱ ب.ظ)، heliia (۳۰-۰۹-۹۴, ۱۲:۳۶ ق.ظ)، آرام18 (۲۳-۰۷-۹۴, ۰۸:۱۶ ب.ظ)، parshan-dicom (۱۲-۰۸-۹۴, ۱۰:۵۵ ب.ظ)، Eli_ta (۱۷-۰۴-۹۴, ۰۴:۴۸ ب.ظ)، مینا ۷۵ (۲۲-۰۴-۹۴, ۰۲:۰۳ ب.ظ)، mahya-968 (۱۱-۰۵-۹۴, ۰۵:۱۵ ب.ظ)، نمیدونم کی هستم (۱۹-۰۴-۹۴, ۰۸:۲۳ ق.ظ)، حنا221 (۲۷-۱۰-۹۴, ۱۲:۲۹ ق.ظ)، آشوب (۱۵-۰۶-۹۴, ۰۴:۵۲ ب.ظ)، پريس (۰۲-۰۸-۹۴, ۰۶:۲۶ ب.ظ)، HACKER80 (۲۹-۰۶-۹۴, ۱۰:۲۴ ب.ظ)، sattar123 (۰۷-۰۴-۹۴, ۰۵:۲۰ ق.ظ)، asali_74 (۲۲-۰۸-۹۴, ۰۱:۰۵ ب.ظ)، کیانا 77 (۲۲-۰۴-۹۴, ۰۲:۴۵ ق.ظ)، فقط خدا (۲۰-۰۸-۹۴, ۰۶:۴۵ ب.ظ)، Afsoun (۲۷-۰۴-۹۴, ۰۳:۵۸ ق.ظ)، خانومی (۲۵-۰۹-۹۵, ۰۱:۱۴ ب.ظ)، Icygirl (۲۲-۰۶-۹۴, ۱۲:۱۰ ق.ظ)، fatemeh68 (۱۰-۰۹-۹۴, ۱۲:۵۰ ق.ظ)، Death (۲۲-۰۶-۹۴, ۱۱:۰۴ ب.ظ)، deli67 (۲۶-۰۸-۹۴, ۰۲:۲۱ ب.ظ)، زرنگار (۱۱-۰۸-۹۴, ۰۲:۴۶ ب.ظ)، daryakarimi (۲۷-۰۴-۹۴, ۰۹:۵۰ ب.ظ)، fati.ghm (۰۲-۰۵-۹۴, ۰۹:۰۳ ق.ظ)، sheitoon2015 (۲۹-۰۵-۹۴, ۰۳:۳۷ ب.ظ)، اشزف (۰۴-۰۸-۹۴, ۰۹:۲۹ ب.ظ)، خرزوخان (۲۳-۰۳-۹۵, ۰۸:۵۳ ب.ظ)، selenasamady (۲۶-۰۷-۹۴, ۰۳:۴۵ ب.ظ)، tasalla (۱۴-۰۸-۹۴, ۰۵:۴۹ ب.ظ)، afrooz (۱۹-۰۵-۹۴, ۰۹:۰۲ ب.ظ)، ليلي (۱۸-۰۵-۹۴, ۰۵:۵۶ ب.ظ)، daved (۲۲-۰۳-۹۵, ۰۹:۵۸ ب.ظ)، N.FARZANEH (۱۱-۰۶-۹۴, ۰۹:۴۱ ب.ظ)، 2fan2314 (۱۹-۱۱-۹۵, ۰۴:۴۹ ب.ظ)، آیداموسوی (۰۸-۰۸-۹۴, ۰۱:۰۲ ق.ظ)، azarmidokht (۲۲-۰۵-۹۴, ۰۳:۱۴ ق.ظ)، Maral888871 (۲۵-۰۵-۹۴, ۱۰:۵۳ ب.ظ)، nilofar (۲۲-۰۷-۹۴, ۱۰:۴۱ ب.ظ)، خانم طلا (۱۹-۰۶-۹۴, ۰۳:۰۱ ق.ظ)، roghi (۲۹-۰۵-۹۴, ۰۱:۱۸ ق.ظ)، flowerroz62 (۳۰-۰۵-۹۴, ۰۲:۱۵ ق.ظ)، مرگگگگگگگگگ (۲۴-۰۵-۹۴, ۱۰:۰۴ ب.ظ)، iilnaz (۲۶-۰۸-۹۴, ۰۵:۲۲ ب.ظ)، zahraa (۲۶-۰۵-۹۴, ۰۹:۵۷ ق.ظ)، روکسانا79 (۰۷-۰۷-۹۴, ۰۹:۴۲ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان