انجمن ايران رمان



رمان باغ مارشال | حسن کرم پور
زمان کنونی: ۰۱-۰۹-۹۶، ۰۳:۱۵ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: atena khanum
آخرین ارسال: atena khanum
پاسخ 102
بازدید 18376

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان باغ مارشال | حسن کرم پور
#1
Tongue 
قسمت 1

پدرم بهادر خان از عشایر ایل قشقایی و از طایفه دره شوری بود که سالها پیش زندگی در شهر را به زندگی عشایری ترجیح داد و ساکن شیراز شد شیرازی که وصفش از زبان حافظ شنیدنی است شهری پر کرشمه و خوبان از شش جهت...
پدرم مباشر محمد قلی خان قوام شیرازی بود و بر امو باغ خانه زمین کشاورزی و مـ ـستغلات او نظارت میکرد و بخاطر حسن نیست در کار از احترام زیادی برخوردار بود.قوامی ها چندین پارچه ابادی داشتند که بزرگترین آنها سعادت آباد بود.با قناتها و چشمه های فراوان و زمینهای حاصلخیز و محصولات متنوع کشاورزی.از همه مهمتر اینکه در حاشیه شیراز-تهران واقع شده بود و بهمین دلیل جمعیت بیشتری از گوشه و کنار جذب آن ابادی میشدند.
رفت و آمد اقوام مختلف بخصوص تهرانیها در ایان نوروز و برخوردشان با اهالی آنجا که معمولا با سوء استفاده همراه بود مردم سعادت آباد را تا اندازه ای از خصلت ساده اندیشی و خوش بینی روستایی دور کرده بود و اغلب به غریبه ها بدبین بودند و در مناسباتشان با آنان جانب احتیاط را رعایت میکردند.
ساکنین سعادت اباد را 3 طبقه خوانین رعیت و خوش نشین تشکیل میدادند.هر کس بسته به طبقه اش یک با چند باغ انگور داشت و محصول باغها بیشتر به شیراز یا شهرهای دور و نزدیک صادر میشد.
زمینهای کشاورزی و قناتها متعلق به قوامی بود که از پدرش به ارث برده بود.باغ قوام در سعادت اباد به بزرگی و زیبایی معروف بود.یک باغبان خوش سلیقه اصفهانی آن باغ را از روی طرح یکی از تحصیل کرده های خارج تزیین کرده بود.
استخر بزرگ کنگره دار که هر کنگره اش به شکل قلب بود شمشادهای یکدست کنار باغچه گلهای رنگارنگ بیدهای مجنون که شاخه هایشان تا روی آب ابی استخر آویزان بود و چهار خیابان با دو ردیف درخت اقاقیا که به چهار گوشه باغ امتداد داشت و عمارتی کاخ مانند و آلاچیقی به سبک اروپایی که کنار استخر ساخته بودند چنان خیال انگیز بود که هیچکس باور نمیکرد باغی به این قشنگی در سعادت اباد وجود داشته باشد.
یکی دیگر از خوانین منطقه محمد خان ضرغامی بود از عشایر ایل خمسه و بزرگ طایفه باصری بود که بدلیل مسافرتهای زیاد به خارج از کشور معتقد بود دیگر زمان کوچ نشینی به سر آمده و با اعتقاد به این مسئله دست به کار مکانیزه کردن کشاورزی و دامداری شد و با اینجان تاسیساتی در قصر الدشت کارگارنی را از شیراز و شهراهای اطراف جذب آن آبادی کرد.علاوه بر این برای اسایش خودش باغ و عمارت و برج و باروی ساخته بود که در آن منطقه نظیر نداشت.
جاده ای بطول 10 کیلومتر با دو ردیف درختان چنار سپیدار و صنوبر سعادت آباد را به قصرالدشت وصل میکرد که تفریگاهی برای اهالی منطقه بود.قوامی بر خلاف محمد خان خشن نبود.بیشتر با زبان خوش و با سیاست از رعیتهایش کار میکشید و اغلب بر این عقیده بودند که قوامی ها تربیت شده انگلیسی ها هستند و سیاستشان در بهره گیری از افراد زیر دست این ادعا را ثابت میکرد.
مال و املاک محمد خان ضرغامی هرگز به پای محمد قلی خان قوامی نمیرسید ولی از لحاظ نفوذ و قدرت و مدیریت کشاورزی از او سر بود.خوانین و خرد مالکان دیگری هم در آن منطقه بودند که هرگز با این دو مالک بزرگ قابل مقایسه نبودند.
همانطور که گفتم پدرم مباشر محمد قلی خان قوامی بود و از آنجا که بین مادرم و محمد خان ضرغامی نسبتی بود با خانواده اش رفت و آمد داشتیم و بیشتر تابستانها را در ابغ قوامی یا قصرالدشت میگذراندیم.
سال 1342 بود تازه دیپلم گرفته بودم و خودم را برای ورود به دانشگاه و ادامه تحصیل در رشته کشاورزی آماده میکردم.در آن زمان 20 سال داشتم و ییلاق و قشلاق قبل از شهر نشینی باعث شده بود نسبت به هم سن و سالهایم دو سال دیرتر دبیرستان را پشت سر بگذارم.
دو خواهرم ترگل و اویشن که اولی 14 سال و دومی 10 سال داشت و برادرم جمشید که 4 سال از من کوچکتر بود همگی به مدرسه میرفتند.
بر خلاف پدرم که مایل بود به تحصیل ادامه دهم مادرم دوست داشت هر چه زودتر ازدواج کنم.او ناهید دختر یکی از خوانین طایفه باصری بنام کاظم خان را که با ضرغامی نسبت نزدیک داشت برایم زیر سر گذاشته بود.من از ناهید خوشم نمی آمد و از آن گذشته تصمیم به ازدواج نداشتم چون استعدادم به مراتب بیش از فرزندان قوامی و ضرغامی بود و نمیخواستم از لحاظ تحصیل از آنها کم داشته باشم و علاوه بر آن رشته کشاورزی را دوست داشتم.
ناهید دختری زیبا و از هر لحاظ برازنده بود پسرهای خوانین و صاحب منصبان رده بالای شیراز آرزو داشتند با او ازدواج کنند ولی من هیچ احساسی به او نداشتم و بقول دوستان و حتی مادرم قلبی از سنگ داشتم که نه تحت تاثیر ناهید قرار میگرفتم نه هیچ دختر دیگری.
در همان زمان که دور قلـ ـبم را حصار کشیده بودم تا کسی به آن راه نیابد یعنی در درخشناترین سالهای عمرم ناگهان دست تقدیر شانس تصادف یا هر چیز دیگری مرا با کسی آشنا کرد که تمام زندگی ام زیر و رو شد و منکه میکوشیدم موافق و دلخواه جامعه باشم چنان درگیر حوادث شدم که در نهایت از زندان بریکستون لندن سر در آوردم.داستان من نیز مانند قصه اغلب زنان و مردان دنیا با عشق و دلدادگی شروع شد.
اواخر خرداد ماه آن سال به سعادت اباد رفته بودیم تا تابستان را در باغ قوامی بگذرانیم.آن سال قوامی و خانواده اش به خارج از کشور رفته بودند و باغ و عمارت و بقیه امکانات در اختیار ما بود.در ضمن همه مسئولیتها در غیاب قوامی بر دوش پدرم بود.
غروب یکی از روزهای گرم اوایل تیرماه بهرام که یکی از منسوبین محمد خان ضرغامی بود و من او سالها با هم دوست بودیم از قصرالدشت به سعادت آباد آمد تا طبق قرار قبلی به شکار برویم.
بهرام دو سه سال از من بزرگتر بود وتازه ازدواج کرده بود.بعد از دبستان زیر بار درس نرفت و قسمتی از تاسیسات کشاوری ضرغامی را اداره میکرد و تنها علاقه اش شکار بود.بعضی اوقات با هم به یکی از آبشخورهای شکار آن منطقه در جنگل میرفتیم که از آنجا تا سعادت اباد حدود ده دوازده کیلومتر فاصله بود.پدرم نیز همیشه آنجا را برای شکار انتخاب میکرد.غروب همان روز هوا کم کم رو به تاریکی میرفت که اسدالله پاکار حیوان را برای نشستن آماده کرد و پسرش حسن باغبان را برای روشن کردن موتور برق به موتورخانه فرستاد.
طولی نکشید که چراغهای پایه دار اطراف ایوان و استخر روشن شدند.من و بهرام به نرده های کنار ایوان تکیه داده بودیم و درباره شکار فردا صحبت میکردیم.
پدرم با اتومبیل لندرورش داخل باغ شد.رانندگی اش تعریفی نداشت و هر وقت بدون دردسر وارد باغ میشد و با دار و درخت برخورد نمیکرد تعجب میکردیم.خوشبختانه آنشب هم بی هیچ دردسری وارد باغ شد.اتومبیل را گوشه ای پارک گرد و از پله های خارجی ایوان که از محوطه باغ مـ ـستقیم به ایوان راه داشت بالا آمد.ازدیدن بهرام ابراز خوشحالی کرد و با خوشرویی حال او و پدرش را پرسید و از ضرغامی سراغ گرفت.
مادرم از دری که ایوان را به عمارت وصل میکرد به استقبال پدرم آمد و هر دو داخل عمارت شدند.
بهرام معتقد بود اگر یکی دو ساعت بعد از نیمه شب حرکت کنیم آفتاب نزده به شکارگاه میرسیم ولی برای من که عادت نکرده بودم به آنزودی از خواب بیدار شوم مشکل بود.با ورود پدرم صحبت به تاسیسات کشاورزی ضرغامی که روز به روز رونق بیشتری میگرفت کشیده میشد.اسدالله برای پدرم قلیـ ـان و برای ما چای آورد.در گوشه دیگر ایوان ترگل و آویشن تلاش میکردند با چوب چنگک داری شاخه زرد الو را به سمت خودشان بکشانند.مادرم با ظرفی پر از میوه به ایوان آمد و درباره اجاره باغ با پدرم به گفت و گو پرداخت.اسدالله تفنگهای ما را آورد و بهرام مشغول تمیز کردن آنها شده بود که ناگهان مادرم صحبت کاظم خان را پیش کشید و گفت:بهرام خان ما که هر چه به خسرو گفتیم فایده نداشته شما نصیحتش کن دختر مردم الان دو ساله که سر زبون افتاده و درست نیست بلاتکیف باشه.
بهرام که بدش نمی آمد سربسر من بگذارد ظاهرا به پشتیبای از مادر گفت:والله منم خیلی بهش گفتم به خرجش نمیره بی بی.کسی بهتر از ناهید؟خوشگل نیست مه هست دختر خان نیست که هست ثروت نداره که داره.
در همین لحظه جمشید از راه رسید .از بازی و شیطنت و سوارکاری آنقدر خسته بود که گوشه ایوان ولو شد.
کم کم صحبت بالا گرفت مادرم از خونسردی من داشت به جوش می آمد که پدرم با اشاره سر صحبت را عوض کرد و گفت:اگه قصد جنگل رفتن را دارید منم میام.
از اینکه پدر همراهیمان میکرد خوشحال بودیم.جنگل را مثل کف دستش میشناخت و یقین داشتیم دست خالی برنخواهیم گشت.از آن گذشته من هر وقت با پدرم به مسافرت یا شکار یا هر جای دیگری میرفتیم احساس امنیت میکردم.
آشپزباشی برای آوردن شام از پدرم اجازه گرفت و اسدلله پاکار سفره را پهن کرد .عمارت قوام همیشه یک آشپز داشت که حقوق خوبی میگرفت.گرچه تابستانها کارش زیاد بود ولی سال اشپز بود و اجاقی از خاکستر سرد.بالاخره سفره آماده شد.مادرم از من عصبانی بود و بقول معروف زورش بمن نمیرسید.سر جمشید داد کشید و گفت:بس که روز شیطونی میکنه شب عین مرده میفته پاشو بیا شام بخور...بعد رو کرد به پدرم و گفت:هر دوشون دارن جون منو میگیرن خسرو اینطوری جمشید هم از صبح تا شب با تفنگ ساچمه ای تو این باغ نمیدونی چیکار میکنه...پدرم با خوشرویی مادرم را به خونسردی دعوت کرد و به جمشید تذکر داد اگر بخواهد صدای مادرم رادر بیاورد او را به شیراز میفرستد.بعد از صرف شام به اسدالله سفارش کردیم دو بعد از نیمه شب سه اسب برایمان زین کند و ما را صدا بزند.
من و بهرام برای خوابیدن به آلاچیق کنار استخر رفتیم شبی مهتابی بود.نسیمی ملایم که از بوته های گل بلند میشد و صدای یکنواخت آب که از جوی کوچک کنار آلاچیق به استخر میریخت ما را بخوابی عمیق فرو برد.
سر ساعت مقرر با صدای اسدالله بیدار شدیم.پدرم آماده شد بود و اسبها هم زین شده بودند.من لباس مخصوص سوارکاری را که پسر فروغ الملک قوامی از لندن برایم آورده بود پوشیدم بهرام هم آماده شد.همگی سوار اسب شدیم و از باغ بیرون رفتیم بعد از طی مسافتی دیوار باغ را دور زدیم و از راه باریک دامنه کوههای مجاور رهسپار جنگل شدیم.از چند تپه که عبور کردیم به ابتدای جنگل رسیدیم.مهتاب بما کمک میکرد تا راه را تشخیص بدهیم.هر چه جلوتر میرفتیم درختان انبوهتر و عبور از لابلای شاخه ها مشکلتر میشد و غیر از صدای سم و نفس اسبها و برخورد ما با شاخه های درختان بصدای دیگری بگوش نمیرسید .گاهی پرندگان که بین شاخه ها آشیان داشتند با نزدیک شدن ما از لانه هایشان میپریدند و ما را میترساندند.هوا کاملا روشن نشده بود که به شکارگاهی که پدرم در نظر داشت رسیدیم .در یک سمت کوه و دره ای عمیق بود و در سمت دیگر جنگل اسبها را در پناه تخـ ـته سنگی بزرگ که سیلهای بهاری اطرافش را شسته بودند بستیم و بین دو برآمدگی خاک مشرف به برکه ای که آبشخور شکار بود کمین کردیم.شعاع خورشید کم کم از پشت کوه خودش را نشان میداد و نور ماه را کمـ ـرنگ میکرد.ناگهان متوجه شدین تعدادی شکار از طرف برکه می آیند.کوچکترین حرکت نابجا ممکن بود باعث فرارشان شود انگار خطر را حس کرده بودند با تردید قدم برمیداشتند
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: Kourd74
#2
گاهی می ایستادند و نگاهی به اطراف می انداختند و دوباره به ارامی حرکت میکردند.قلـ ـبم از شدت ضربان داشت از سیـ ـنه ام بیرون میزد.پدرم تجربه اش بیش از ما بود اشاره کرد به اعصابمان مسلط باشیم و بی موقع تیراندازی نکنیم.شکارها اهسته اهسته یکی از پس از دیگری خودشان را به برکه رساندند.چند لحظه مکث کردند نگاهی به چپ و راست کردند و با احتیاط شروع کردند به نوشیدن اب.من یکی از آنها را نشانه گرفتم بمحض اینکه سرش را بلند کرد ماشه را چکاندم.به فاصله یک چشم بهم زدن صدای تفنگ پدرم و بهرام هم بلند شد.سفیر گلوله و شیهه اسبها در کوه پیچید و سکوت آنجا بهم خورد.در میان دود و باروت و گرد و خاک حاصل از جا پای شکارهایی که فرار کرده بودند دو حیوان تیر خورده دست و پا میزدند.خودمان را بالای سر آنها رساندیم ظاهرا تیر پدرم به خطا رفته بود.برویش نیاوردیم و من ادعا کردم نتوانستم خوب نشانه بگیرم.خورشید بالا آمده بود و گرمای آنرا حس میکردیم.امعاه و احشای شکم شکارها را خارج کردیم و آتش و کبابی راه انداختیم از شدت دود چشم چشم را نمیدید..بعد از خوردن کباب پدرم چند لحظه ای زیر سایه درخت چرت زد و سپس شکارها را ترک اسب بستیم و راه افتادیم تا به گرمای وسط جنگل برنخوریم.ساعت حدود 11 بود که نزدیک باغ رسیدیم.از همان راهی که رفته بودیم دیوار باغ را دور زدیم هنوز بجاده نرسیده بودیم که ناگهان یک اتومبیل سواری شورلت اخرین مدل با سرعت کم و صدایی ناهنجار مثل بهم خوردن دو تکه آهن بما نزدیک شد.چون اسب من با دیدن هر چیز غریبی رم میکرد فوری پیاده شدم و دهنه اش را محکم گرفتم.سواری درست کنار ما ایستاد.بوق زد اسب من ناگهان شیهه کشان روی دو پا بلند شد انگار میخواست با دو دستش بر سر من بکوبد.از این حرکت زیاد دیده بودم نمیترسیدم.در حالیکه از رانندهد عصبانی بودم چرا بی جهت بوق زده سعی داشتم اسب را ارام کنم.بهرام به کمکم شتافت پدرم پیاده شد و مرتب طریقه مهار کردن اسب را گوشزد میکرد.حدود 10 دقیقه طول کشید تا اسب ارام گرفت.سرنشینان اتومبیل سواری یک زن یک دختر جوان و یک پسر نوجوان بودند.راننده که مردی تقریبا 60 ساله بود پیاده شد.قبل از اینکه ما حرفی بزنیم خیلی مودب سلام کرد و از اینکه باعث دردسر شده بود معذرت خواست و سپس با درماندگی گفت:زیر اتومبیل ما یه سنگی که کف جاده افتاده بود برخورد کرده و مشکل بتونیم تا شیراز خودمون رو برسونیم اهالی آبادی قلبی بما گفتن تعمیرگاه قوامی میتونه اتومبیل ما رو تعمیر کنه.
پدرم با شنیدن نام قوامی باد د رغبغب انداخت و گفت:بله بله درست گفتن...اگه تعمیرکار ما از شیراز اومده باشه خیلی تو کارش استاده.
مرد به چهره پدرم دقیق شد .جلو آمد با احترام دست داد و خودش را سرهنگ افشار سرهنگ ژادارمری معرفی کرد.سپس گفت:من آقای قوامی رو قبلا دیده ام حتما شما یکی از منسوبین ایشون هستین.
پدرم با خوشرویی گفت مباشر قوامی است و هر کار از دستش بر بیاید کوتاهی نمیکند سپس اسبش را بما سپرد.
خانواده سرهنگ سوار عقب اتومبیل شدند و پدرم جلو نشست.با سرعت کم و صدایی ناراحت کننده که از زیر اتومبیل بگوش میرسید به سمت تعمیرگاه که کمی از باغ فاصله داشت رفتند.من و بهرام با اسب و شکارهایمان داخل باغ شدیم.حس باغبان شکارها را پایین آورد.اسدالله برای پوست کندن آنها آماده شد و یکی از کارگرها اسبها را به اصطبل برد.من و بهرام برای استراحت به عمارت رفتیم.مادرم سراغ پدر را گرفت و سپس برایمان چای آورد.از شدت خستگی دراز کشیدیم خیلی زود خوابمان برد.ساعت حدود1 بعدازظهر بود که با صدای جمشید از خواب پریدم گفت:از تهرون برامون مهمون اومده پدر هم با تو کار داره.عادت کرده بودم در هر موقعیتی از دستورات پدرم اطاعت کنم.با اینکه خسته بودم سر و صورتم را اب زدم لباسم را عوض کردم و به سالن پذیرایی رفتم تا ببینم مهمانان تهرانی چه کسانی هستند.در میان تعجب با همان خانواده ای که اتومبیلشان خراب شده بود روبرو شدم.یک لحظه خیال کردم اشتباه میکنم ولی خودشان بودند.
سرهنگ برایم نیم خیز شد.پدرم مرا به آنها معرفی کرد.خانواده سرهنگ هم یکی یکی معرفی شدند.خانم سرهنگ دخترش سیما و پسرش سیاوش.سرهنگ افشار و خانواده اش برای گردش به شیراز میرفتند.و از اینکه بی موقع مزاحم ما شده بودند ابراز ناراحتی میکردند.پدرم از آنها خواهش کرد که تعارف را کنار بگذارند و آنجا را خانه خودشان بدانند.
از گفت و گوی سرهنگ و پدرم متوجه شدم وقتی سروان بوده مدتی فرماندهی گروهان ژاندارمری مرودشت را بر عهده داشته و بعضی از خوانین منطقه از جمله قوامی و محمد خان ضرغامی را کاملا میشناسد.
سرهنگ حدود 60 سال سن و قد و قواره ای متوسط داشت.موهایش جوگندمی و صورتش کشیده و بدون ریش و سبیل بود و عینک پنسی اش مرا بیاد افسران نازی که د رفیلمهای جنگ جهانی دوم دیده بودم میانداخت.
همسرش تقریبا 50 ساله بنظر می آمد.قدش کمی بلندتر از سرهنگ و خوش تیپتر و باوقار بود.در همان برخورد اول با مادرم گرم گرفت و من فهمیدم از آن زنهای خوش برخورد و خونگرم است.
سیما 19 ساله بود با چشمان درشت و مشکی مژگان بلند و به عقب برگشته و ابروهای باریک و کشیده.قدش بلند بود و اندامش متناسب.با موهای صاف بینی ظریف لبان زیبا و خال گوشه لبـ ـانش و گونه های گلناری اش او را از همه دخترانی که تا آن زمان دیده بودم متمایز میکرد.لباس و ارایش ساده مادر و دختر برای ما جالب بود.فقط همان سادگی باعث شد با آنها راحت باشیم.سیاوش بنظر میرسید با جمشید هم سن وسال باشد با این تفاوت که قدش نسبت به جمشید کوتاهتر و کمی هم لاغرتر بود.
آنروز وقتی سرهنگ سیما را بمن معرفی کرد و او موهای جلوی پیشانی اش را با حرکت سر کنار زد و چشمانش را بمن دوخت برای اولین بار ارتعاش خفیفی همه وجود را فرا گرفت.ضربان قلـ ـبم تند شد ولی آن حالت زیاد طول نکشید.سرم را پایین انداختم و کنار پدرم روبروی سرهنگ نشستم.صحبت پدر و سرهنگ گل کرده بود.سرهنگ دعوای ایلی فلان منطقه را هنوز بخاطر داشت و پدرم با آب وتاب قضیه را تجزیه و تحلیل میکرد.مادرم با خانم سرهنگ و سیما گرم گرفته بود .و ترگل و آویشن خیلی مورد توجه سیما قرار گرفته بودند.من به بهانه ای سالن را ترک کردم و سراغ بهرام رفتم.بهرام بیدار شده بود. بدون اینکه چیزی بگویم گوشه ای نشستیم بهرام گفت:چیه؟حتما کاظم خان و برو بچه هاش اومدن که تو باز رفتی تو هم اره؟
وقتی به بهرام گفتم همانهایی که اتومبیلشان خراب شده بود با پدرم آشنا در آمدند اصلا تعجب نکرد.کاملا پدرم رامیشناخت و مدیانست از این اشناهای غریبه زیاد دارد.
به اتفاق از عمارت بیرون آمدیم.اسدالله جایگاه تابستانی پشت عمارت را برای پذیرایی مهمانان آماده میکرد.جایگاه محوطه ای بود دایره ای شکل و درختان اقاقیا و چنار طوری قرار گرفته بودند که هرگز اشعه خورشید بر ان نمیتابید .آشپز به دستور مادرم علاوه بر غذای معمول مقداری گوشت شکار را هم به سیخ کشیده و روی خرمنی از آتش گذاشته بود.بوی کباب فضا را پر کرده بود.آشپز یکی یک سیخ بمن و بهرام داد و نظرمان را خواست.واقعا خوشمزه شده بود.اسدالله سفره را انداخت.و به سلیقه مادرم ظرفها را چید.بعد از آماده شدن سفره از پنجره عمارت پدرم را صدا کرد.من و بهرام یک لحظه تصمیم گرفتیم به قصر الدشت برویم.بهرام هم حوصله مهمان بازی نداشت.در حال بلند شدن بودیم که دیدیم مهمانان بسمت جایگاه می آیند.مجبور شدیم کنار بنشینیم.سرهنگ و خانواده اش از دیدن ان جایگاه و آن سفره رنگین به شگفت آمدند و گفتند هرگز گمان نمیکردند این چنین از آنان پذیرایی شود مرغ بریان دو مجمعه پر از زعفران پلو کباب گوشت شکار دوغ و ماست به حد فراوان بود.ضمن غذا خوردن سعی داشتم نگاهم به سیما نیفتد.نمیدانم چرا میترسیدم و دلهره داشتم.فکر میکردم اگر به او نگاه کنم کار درستی انجام نداده ام.خانم سرهنگ بیش ار بقیه تعریف و تمجید میکرد و امیدوار بود آن اشنایی تبدیل به دوستی دراز مدت شود.
سرهنگ از پدرم خواهش میکرد هرگاه مشکلی در ارتباط با ژاندارمری برایش پیش آمد او را در جریان بگذارد تا از تهران برایش توصیه بگیرد.ناگهان سیما در قالب شوخی و با لحنی خودمانی گفت:اگه میدونستیم با خونواده ای مثل شما اشنا میشیم هرگز از خراب شدن ماشین ناراحت نمیشدیم.یک مرتبه نگاهم به چهره خندان او افتاد.بار دیگر موجی از دلهره که تا آن هنگام تجربه نکرده بودم به سراغم آمد.نگاهم را برگرداندم و رو به سیاوش گفتم:اگه حوصله ات سر رفته میتونی اطراف استخر و تو باغ گردش کنی.
سیاوش با نگاه از پدرش اجازه خواست مادرش به او اجازه داد و سفارش کرد مواظب خودش باشد.جمشید هم از خدا خواسته به او نزدیک شد و هر دو جایگاه را ترک کردند.
من ظاهرا به گفت و گوی پدرم و سرهنگ دوباره جنگ بین عشایر قشقایی و قوای دولتی گوش میدادم.اما حواسم به حرفهای سیما بود.بعد از صرف چای و میوه اسدالله برای مهمانان بالش و پشتی و رو انداز آورد و ما آنها را تنها گذاشتیم تا استراحت کنند.پدرم که خواب نیمروزش دیر شده بود و کسل بنظر میرسید داخل عمارت رفت.من بهرام را با لندرور به قصر الدشت رساندم و خیلی زود برگشتم و روی نیمکت چوبی کنار آلاچیق که شاخه های بید مجنون اطرافش را گرفته بود نگاه میکردم.به کشمکش سختی که بین پرندگان بخاطر دانه با حشره ای در گرفته بود نگاه میکردم یک مرتبه چشمم به عقابی افتاد که چند کبوتر را دنبال میکرد.کم کم فکرم به جنگل و شکار آنروز و برخورد با خانواده سرهنگ کشیده شد و تا چهره خندان و زیبای سیما ادامه یافت.مدام سیما را با ناهید مقایسه میکردم و در دلم به او آفرین میگفتم بالاخره آنقدر از این دنده به آن دنده غلطیدم تا خوابم برد.حدود ساعت 5 با فریاد جمشید و سیاوش از خواب پریدم.فوری بسمت صدا دویدم.جمشید کار خودش را کرده بود آنقدر چوب داخل لانه زنبور کرده بود که یکی از آنها بالای ابروی سیاوش را نیش زده بود.چون یقین داشتم کار جمشید است پیش از اینکه چیزی بپرسم کلوخی بسمتش پرتاب کردم.دست سیاوش را گرفتم و او رابه جایگاه آوردم.سرهنگ و خانمش و سیما تازه از خواب بیدار شده بودند.مادرم و ترگل از آنها پذیرایی میکردند و آویشن هم با چهره ای دمغ گوشه ای نشسته بود که چرا ترگل او را بچه حساب میکند.قبل از اینکه پیشانی متورم سیاوش مادرش را به وحشت بیندازد گفتم:چیزی نیست زنبور نیشش زده زود خوب میشه.مادرم اسدالله را صدا زد که آب غوره بیاورد.فوری مقداری گل با آبغوره مخلوط کرد و جای نیش زنبور را مالید.پیشانی ورم کرده و گل آلود سیاوش سیما را بخنده انداخت و چیزی نمانده بود بین آنها بگو و مگوی متدوال خواهر و برادری پیش بیاید که نگاه سرهنگ هر دو را ساکت کرد.
آن روز بعدازظهر پدرم برای سرکشی دروکاران به مزرعه رفته بود.بعد از صرف چای و میوه از سرهنگ و خانواده اش دعوت کردم به اتفاق اطراف باغ قدم بزنیم.که با کمال میل دعوت مرا پذیرفتند.مادرم از اینکه حوصله نشان داده بودم و برای مهمانان غریبه ای مثل سرهنگ و خانواده اش ارزش قائل شده بودم تعجب کرد.البته معنایش این نبود که از مهمان بدم می آمد یا آدم بدخلق و غیر معاشرتی بودم معمولا با خانواده های غریبه کمتر میجوشیدم.مادرم و آویشن معذرت خواستند و داخل عمارت رفتند ما هم به اتفاق از حاشیه استخر قدم زنان به انتهای باغ رفتیم.من و سرهنگ جلوتر از همه بودیم و درباره تولیدات متنوع میوه های باغ و کشاورزی صحبت میکردیم.سیما و مادرش و ترگل کمی از ما فاصله گرفتند .قدمهایمان را آهسته کردیم تا بما رسیدند.سرهنگ که گویی باغ را او کشف کرده رو به همسرش گفت:فکر میکردی چنین باغی تو این ابادی وجود داشته باشه؟خانم اذعان داشت هرگز تصورش را هم نمیکرد.در حالیکه سعی داشتم طرف صحبتم سرهنگ باشد گفتم:متاسفانه شما اینجا نمیمونین تا جاهای با صفاتری رو به شما نشون بدم.ناگهان سیما با لبخند و حالتی صمیمی رو بمن کرد و گفت:از کجا معلوم؟با این پذیرایی و مهمون نوازی و آقایی مثل شما و دختری به این مهربانی مثل ترگل خانم شاید اینجا بمونیم و اصلا شیراز رو فراموش کنیم.بی اختیار چند لحظه به او خیره شدم دنبال جمله ای میگشتم که در شان او باشد.گفتم:نظر لطف شماست.این باغ قابل شما را ندارد.تا انتهای باغ رفتیم و برگشتیم.هر لحظه شور جوانی ام با زیبایی و حرکات دلفریب سیما حرارت بیشتری میگرفت و جوشش غریبی در رگهایم حس میکردم.من در خانه فروغ الملک و بقیه قوامی ها زنان و دختران زیبا زیاد دیده بودم اما تحت تاثیر هیچکدام قرار نگرفته بودم.با اینکه مورد توجه بعضی از آنها بودم فرار میکردم و همیشه دوستان مرا متهم میکردند احساس ندارم.خودم هم نمیدانستم چرا با خانواد سرهنگ احساس نزدیکی میکنم.هرگز دلم نمیخواست از آنها جدا شوم.زمان خیلی زود میگذشت.خورشید کم کم به افق مغرب نزدیک میشد .اسدالله و حسن چند نیمکت چوبی کنار استخر چیدند پدرم هم از راه رسید غیر از سیاوش و جمشید که با تفنگ ساچمه ای بجان پرندگان افتاده بودند.همگی روی نیمکتها نشستیم .مادرم دستور چای داد.حالت من برای مادرم تازگی داشت.مرا کنار کشید و پرسید:چرا اینقدر تو فکری.خستگی و سر درد را بهانه کردم به شک افتاده بود.برای اینکه او را از شک و گمان بیرون بیاورم و خودم از هم از چشمان افسونگر سیما خلاص شوم تصمیم گرفتم به قصر الدشت بروم و شب را همانجا بمانم.بهانه ای نداشتم جز اینکه بگویم بهرام منتظر من است.
وقتی پردم گفت ساعتی پیش بهرام و پسر ضرغامی به شیراز رفتند جا خوردم.مادر سیما از فرصت استفاده کرد و گفت:خب شانس ما بود که شما رو بیشتر زیارت کنیم.
سرهنگ از پدرم اجازه خواست در صورت تعمیر ماشین زحمت را کم کنند پدرم با خوشرویی دستی روی شانه او زد و گفت:حالا که ماشین درست نشده.اگرم درست میشد به این زودی نمیذاشتم برین مگر غیر از اینه که برای گردش اومدین؟کار دیگه ای هم دارین؟از جمله پدرم خوشم آمد در صورتیکه قبلا هر وقت بکسی اصرار میکرد از او انتقاد میکردم چرا بیشتر وقتش را صرف این و ان میکند.آنها گرم صحبت بودند که به عمارت رفتم.طولی نکشید سرهنگ به اتفاق پدر و مادرم داخل عمارت شدند.پدرم به گمان اینکه من از مهمانداری خسته و از اصرار او ناراحت شدم زبان به تعریف و تمجید از سرهنگ گشود که آدم با شخصیت و خانواده داری است.مادرم هم از خانم سرهنگ خوشش آمده بود.میگفت:شیراز با خانواده های افسران زیادی نشست و برخاست کرم ولی بی آلایش تر و بی تکبر تر از این خونواده هرگز ندیدم.هر دو معتقد بودند شاید این اشنایی باعث شود سالها دو خانواده با هم دوست بمانند و با یکدیگر رفت و آمد داشته باشند.ایوان با قالیهای رنگارنگ فرش شده بود و آماده پذیرایی از کسانی بود که موجی از دلشوره و اضطراب در دلم انداخته بودند.در حاشیه ایوان قدم میزدم و سعی میکردم بر آشوب درونم مسلط شوم.غرق در افکار جورواجور بودم که مهمانان با تعارف مادرم به ایوان آمدند.
سیما پیراهنی ارغوانی پوشیده بود و دستمال بلند لیمویی رنگی از لابلای موهایش عبور داده بود که دنباله آن با پیچ و تاب گیسوانش تا میانه کمـ ـر باریکش آویزان بود.
خدای من چقدر رنگ ارغوانی به او می آمد و زیباترش میکرد!هر چه سعی کردم تابع احساسات نشوم امکان نداشت.اطراف شقیقه و دور چشمانم کرخ شده بود.صدای ضربان قلـ ـبم در گوشم میپیچید.حال و هوای عجیبی داشتم.بالاخره با اشاره پدرم بخود آمدم و روبروی سرهنگ نشستم طوریکه نگاهم به سیما نیفتد.اما او بدون توجه به اینکه در من چه میگذرد به اتفاق ترگل در حاشیه ایوان بالا و پایین میرفت.ترگل در پی کاری که مادرم از او خواسته بود سیما را تنها گذاشت و او درست روبروی من به نرده های چوبی کنار ایوان تکیه داد و نگاهش را به چشم انداز ایوان دوخت.منهم در امتداد نگاهش محو تماشا شدم.دهها بار آن منظره را دیده بودم ولی هرگز انقدر دقت نکرده بودم .باغها و مزارع سیفی کاری شده که دور تا دورشان را بوته های بلند آفتابگردان پوشانده بودند کمی دورتر ساقه های طلایی خوشه های گندم و در نهایت تکه ابرهای تیره رنگ در میان شعاع نارنجی آفتاب واقعا غروب دل انگیزی بود.با ورود اسدالله برای اینکه خودم را سرگرم کنم سینی چای را از او گرفت.در نظر اسدالله اینکار توهین به خانواده ام بود هرگز رسم نبود خان زاده ای کار نوکر و کلفت را انجام دهد.پدر ومادرم تعجب کرده بودند .من سینی چای را جلو سرهنگ و خانمش سپس بقیه گرفتم.سیما هم کنار مادرش نشست.مجبور بودم به او هم تعارف کنم.خدا میداند وقتی چای را برداشت و به چشمان خیره شد و تشکر کرد چه حالی بمن دست داد آنقدر که تاب نیاوردم و از پله های خارجی ایوان خودم را به کنار استخر رساندم.با اعصابی کرخ شده روی یکی از نیمکتها نشستم.گویی روح در جسمم سنگینی میکرد.احساس میکردم طنابی به انتهای قلـ ـبم بسته اند و به سمتی که سیما نشسته میکشانند.بلند شدم قدم زنان به انتهای باغ رفتم و برگشتم.هوا کاملا تاریک شده بود.چراغهای ایوان و اطراف استخر همراه با صدای موتور روشن شدند.ساعتی به ماهی های قرمزی که برای بدست آوردن حشره ای تا سطح اب بالا می آمدند نگریستم.حالتی میان سستی و هوشیاری داشتم که ناگهان با صدای اسدالله بخود آمدم.پدرم مرا احضار کرده بود.به ایوان برگشتم همه از غیبت من تعجب کرده بودند.مادرم که متوجه حالت پریشان من شده بود مرا کنار کشید و گفت:چی شده؟چرا تو فکری؟کجا رفته بودی؟چرا میخواستی بری قصر الدشت ؟تو که از قصر الدشت بیزار بودی!اگه اتفاقی افتاده بگو.
از حالت خودم و حدس و گمان مادرم خنده ام گرفته بودم.خنده من بیشتر او را عصبانی کرد.سرم داد کشید.تا برایش قسم نخوردم که هیچ اتفاق ناگواری رخ نداده دست از سرم برنداشت.سردرد و خستگی را بهانه کردم و ظاهرا قضیه فیصله یافت.به اتفاق به ایوان برگشتم.
گفت و گوی پدرم و سرهنگ به وقایع اشغال بوشهر توسط انگلیسی ها و شجاعت و مردانگی و رییس علی دلواری رسیده بودند.پدر با آب و تاب ماجرای رییس علی را که از پدرش شنیده بود شرح میداد و معقتد بود اکثر دلواری ها شجاع و بی باک هستند.موقع صرف شام شد و صحبت به تعارف و تشکر کشیده شد و من در درون با خودم میجنگیدم نباید تا این حد تحت تاثیر دختری غریبه که فقط یک شب مهمان ما بوده قرار بگیرم.شام را آورند کلم پلو با گوشت بره غذای مخصوص شیرازیها و مورد علاقه من و ته چین مرغ که آشپز واقعا در پخت آن سلیقه به خرج داده .شام از نهار مفصل تر بود.سیما آنقدر جابجا شد تا بالاخره روبروی من نشست.و وانمود میکرد که منظوری ندارد.او و مادرش از دستپخت آشپز و سلیقه مادرم خیلی تعریف کردند.بعد از صرف شام و نوشیدن چای و صحبت درباره موضوعهای مختلف یکی از اتاقهای عمارت را که دو پنجره داشت و جریان باد از آن عبور میکرد برای استراحت آنها آماده کردیم.محل خواب من من و جمشید هم مثل هر شب در ایوان بود.سیاوش هم چون دلش میخواست با جمشید باشد از پدر و مادرش اجازه گرفت شب را کنار من و جمشید بخوابد.سیما انقدر بالا و پایین رفت تا بالاخره مرا گوشه ایوان گیر آورد و با حالتی دلرباتر از قبل بمن شب بخیر گفت.نمیتوانم حال خودم و فضای آن شب را آنطور که باید توصیف کنم.

با اینکه میدانستم سیما همان یکشب مهمان ماست هرگز در مخیله ام نمیگنجید بخواهم به او دل ببندم و عاشق شدن و دوست داشتن را آنهم در آن مدت کوتاه مسخره و محال میدانستم تا پاسی از نیمه شب به فکر او بودم.ما عادت داشتیم هر ساعت از شب که میخوابیدیم صبح زود بیدار شویم البته به آن زودی که روز قبل به شکار رفته بودیم ولی قلب از طلوع افتاب باید بیدار میشدیم.آن روز صبح وقتی بیدار شدم زمین و آسمان و باغ و گل و گیاه برایم جلوه دیگری داشت .حالت خستگی توام با لذت و اشتیاق داشتم.مثل هر روز نبودم از پله های ایوان پایین آمدم یکی دو بار اطراف استخر قدم زدم و سپس روی یکی از نیمکتها نشستم.غیر از صدای پرندگان و نسیم ملایمی که برگهای درختان را تکان میداد صدای دیگری بگوش نمیرسید.با خود کلنجار میرفتم که ناگهان متوجه شدم سیما کنار ایوان ایستاده است .تا مرا دید برایم دست تکان داد.با عجله پایین آمد بمن نزدیک شد و سلام کرد.به او صبح بخیر گفتم چشمان خواب آلودیش از شب قبل زیباتر بنظر می آمد.موهایش پریشانش را مرتب با دست پشت سرش می انداخت.وانمود میکردم بی تفاوتم و بدنبال جمله ای میگشتم که سر حرف را باز کنم بعد از چند لحظه سکوت گفتم:انگار شما هم عادت دارین صبح زود از خواب بیدار شین؟
با دست موهایش را که تا روی صورتش آمده بود کنار زد و گفت:نه عادت ندارم اما حیف بود از هوای به این لطیفی استفاده نکنم.در بیان جملات مسلط بود و خیلی راحت حرف میزد.بدم نمی امد با او صحبت کنم ولی میترسیدم.تربیت و آداب و رسوم خانواده بمن اجازه نمیداد با یک دختر تنها دور از چشم پدر و مادرش حرف بزنم چاره ای هم نداشتم از ادب دور بود یک متربه و بدون هیچ دلیلی رهاش کنم.از درس و مطالعه شروع کردیم گفت یکسال دیگر دبیرستان را تمام میکند بر خلاف من که طبیعی خوانده بودم رشته اش ادبی بود و ادعا میکرد ادبیات را دوست دارد تصمیم داشت در همان رشته ادامه تحصیل بدهد.
صحبت کتاب خوندن به میان آمد.من یکی دو اثر فارسی مثل دختر یتیم و ستاره از جواد فاضل و چند رمان خارجی از جمله بینوایان و بر باد رفته را خوانده بودم.مطالعه سیما خیلی بیشتر از من بود غرش طوفان اثر الکساندر دوما را دوباره خوانده بود.از چرم ساغری بالزاک و دوزخ دانته حرف میزد از قهرمان کتاب سرگذشت مارلی کرلی میگفت چطور عشق او را به منجلاب و بدبختی کشاند.
طرز بیان و تجزیه و تحلیل و نقد ادبی اش به سن و سالش نمی آمد.
از هم صحبتی با چنین دختری لذت میبردم یک مرتبه متوجه شدم به انتهای باغ رسیدیم.موجی از تشویش و نگرانی بر دلم سایه افکند .معذرت خواستم و خواهش کردم تنها به عمارت برگردد.متوجه منظورم شد.از او که جدا شدم حس کردم آتش در جانم افتاده است.از بیراهه خودم را به عمارت رساندم سیما زودتر از من رسیده بود بی اعتنا بمن با ترگل صحبت میکرد.
مادرم بساط صبحانه را در قسمت سایه گیر ایوان پهن کرده بود تخم مرغ کره پنیر محلی عسل و مغز گردو به حد کافی درسفره چیده بود.پدرم ضمن صبحانه به سرهنگ گفت:خونه ما تو شیراز خالیه و غیر از سرایدار کسی اونجا زندگی نمیکنه.میتونین چند روزی که شیراز هستین به خونه ما برین که به مراتب راحت تر از هتله.و برای اینکه سرهنگ دعوت او را بپذیرد از من خواست با آنها به شیراز بروم.
خوشحال شدم سرهنگ و خانواده اش مدام تعارف میکردند اما پدرم معتقد بود با داشتن خانه و زندگی در شیراز صحیح نیست مهمانانش در هتل اقامت کنند.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#3
سکوت من علامت رضایت بود و لبخند سیما نشان میداد از اینکه با آنها همسفر میشوم خوشحال است.سیاوش هم مرتب از جمشید خواهش میکرد این چند روز او را تنها نگذارد و بالاخره پدرم موافقت کرد جمشید هم با ما بیاید.تا ساعت 10 که اتومبیل سرهنگ را آوردند وسایل آماده شده بود.اسدالله دو سبد میوه داخل صندوق عقب گذاشت همگی سوار شدیم.سرهنگ اتومبیل را روشن کرد و به امید اینکه 3 روز دیگر برمیگردیم باغ را ترک کردیم.کمی ارامش خاطر پیدا کرده بودم و تا حدودی سایه ترس و نگرانی و تشویش از من دور شده بود.به هر آبادی که میرسیدیم درباره مالک و خان آبادی و آداب و رسوم اهالی توضیح میدادم.سیما درست پشت سر من نشسته بود و من پهلو به صندلی تکیه داده بودم که پشتم به او نباشد.گاهی سرش را آنقدر بمن نزدیک میکرد که گرمی نفسش را روی شانه هایم حس میکردم.خانم سرهنگ از اینکه دل به ثروت و املاک پدرم نبسته بودم و تصمیم داشتم ادامه تحصیل بدهم خوشش آمده بود.میگفت هرکاری از دستشان بر بیاید برای من انجام خواهند داد.ناگهان سیما میان حرف او آمد و گفت:خیلی دلم میخواست دختری رو که مادرتون براتون در نظر گرفته ببینم.روی صورتم عرق سردی نشست ظاهرا مادرم درباره ناهید دختر کاظم خان حرفهایی زده بود و گرنه هرگز اجازه نمیداد با دختر زیبا و دلربایی مثل سیما همسفر شوم.در حالیکه از مادرم ناراحت بودم گفتم:تو این منطقه معمولا پدر و مادر درباره ازدواج تصمیم میگیرن ولی من هرگز با کسی که مادرم در نظر داره ازدواج نمیکنم چون دوستش ندارم.خانم سرهنگ با تعجب گفت:چطور مادرتون میگفت کار تمام شده است و تا اول مهر عقد میشن.مادرتون ما رو هم دعوت کرد.
گفتم:نه اصلا تا تحصیلم تموم نشه ازدواج معنی نداره و تا اون وقت هم دختر مورد علاقه مادرم دیگه بدرد من نمیخوره.
نزدیک ظهر به شیراز رسیدیم خانه ما در خوش اب و هوا ترین منطقه شیراز واقع بود و حیاطش غرق در بوته های گل بود.مسیب سرایدار ما در حیاط را باز کرد.هاج و واج مانده بود.سراغ پدر و مادر را گرفت.و ماجرای روز پیش را مفید و ختصر برایش شرح دادم و خواهش کرم اتاق مهمانان را آماده کند.
وسایل را داخل ساختمان برد و ما از بعد از استراحتی کوتاه برای صرف نهار به یکی از رستورانها معروف شیراز رفتیم.
بخانه که برگشتیم چای آماده شده بود.مسیب میوه هایی که از باغ آورده بودیم داخل ظرف چیده و روی میز گذاشته بود.من به اتاق خودم رفتم و آنها را برای استراحت تنها گذاشتم.
روی تخـ ـت دراز کشیدم بخودم گفتم یعنی من واقعا به سیما دل بسته ام و آیا مجبورم با ناهید ازدواج کنم؟او هم از من خوشش می آید؟خب به مادرم چه بگویم؟اصلا شاید همه اینها اوهام باشد و صمیمیت سیما بی منظور است و نمیشود باور کرد دختری به این زیبایی صدها عاشق و دلباخته در تهران نداشته باشد.به این خیال که فکر بچه گانه است کمی ارام گرفتم و خوابیدم.
ساعت نزدیک 5 بود که با سر و صدای جمشید و سیاوش بلند شدم.همه داخل هال منتظر من بودند.سرهنگ گفت:خب اختیار ما دست شماست.خسرو خان برنامه چیه؟گفتم:والله نمیدونم مقبره حافظ و سعدی بد نیست.میتونیم فردا هم به تخـ ـت جمشید و نقش رستم بریم و اگه فرصتی بود سری به قلات که منطقه خوش و اب و هواییه بزنیم.
سرهنگ و خانمش قصد داشتند به دیدن یکی از افسران عالی رتبه که سالها در تهران با او رفت و آمد داشتند بروند.
خلاصه بعد از صرف چای و میوه عازم حافظیه شدیم.سرهنگ و خانمش و من و سیما جمشید و سیاوش دو به دو هم صحبت بودیم.ترس و دلهره جایش را به شور و هیجان داده بود و لحظه به لحظه خودم را غرق وجود سیما میپنداشتم و نگاه و خنده و احساس و طرز بیانمان همه را بهم گفته بود. ولی من یقین نداشتم دلباخته یکدیگر باشیم بخودم میگفتم حتما اشتباه میکنم.
سرهنگ و خانمش معلوم نبود درباره چه موضوعی بحث میکردند فقط فهمیدم خانم از کسی عصبانی است و سرهنگ از او دفاع میکند و اصلا توجهی بما نداشتند.سیما دیوان حافظ را از روی قبر برداشت بمن داد و گفت بعد از نیت باز کنم تا برایم بخواند.چشمم را روی هم گذاشتم کتاب را باز کردم و به سیما دادم.خوب وارد بود میدانست از کجا باید شروع کند .نگاهی شوخ بمن انداخت و با لهجه و بیان زیبایش خواند:
فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش
گل د راندیشه که چون عشوه کند کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آنست که باشد غم خدمتکارش
جای آنست که خون موج زند در دل لعل
زیر تغابن که خزف میکشند بازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
اینهمه قول و غزل تعبیه در منقارش
ایکه در کوچه معـ ـشوقه ما میگذری
بر حذر باش که سر میشکند دیوارش
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

غرلیات باب دل من و شاید هر دوی ما بود.هنوز یکی دو بیت از اشعار مانده بود که صدای جمشید مرا که محسور بیان شیرین سیما شده بودم بخود آورد.به سمت صدا برگشتم جمشید با یکی از جوانان لوس و ولگر درگیر شده بود با معذرت از سیما فوری خودم را به محل درگیری رساندم.جوا اوباش به گمان اینکه سیاوش تنهاست پا جلو پای او آورده بود و جمشید سخت عصبانی کرده بود.حضور سرهنگ و خانمش باعث شد کوتاه بیاییم و گرنه حسابش را میرسیدم چون خیلی پررو و بد دهن بود.بالاخره با میانجیگری این و آن قضیه فیصله پیدا کرد.خوشبختانه سرهنگ و خانمش دور از ما بودند و متوجه نشدند ولی سیما ناظر بود چطور از عصبانیت قرمز شده بودم.
بعد از ساعتی گشت و گذار در محوطه حافظیه رهسپار مقبره سعدی شدیم.هوا رو به تاریکی میرفت که از آنجا سری به دروازه قرآن زدیم و سپس به اکبر اباد رفتیم و شام خوردیم.حدود ساعت 10 بخانه برگشتیم مسیب تراس خانه را فرش کرده بود و میوه و چای آماده کرده بود.تا نیمه شب بیدار بودیم و از موضوعهای مختلف حرف میزدیم.گاهی با سیما هم صحبت میشدم و هر دو سعی داشتیم با نگاهمان چیزی بهم بفهمانیم کم کم وقت خواب رسید.برپا کردن پشه بند و افتادن سیاوش از تراس و خنده های بلند ما همسایه روبرو را به نشانه اعتراض دم پنجره کشاند.چیزی نگفت اما متوجه منظورش شدیم.
مسیب جای من و سیاوش و جمشید را روی پشت بام انداخت.شب بخیر گفتم و داشتم پله ها بالا میرفتم که سیما گفت دوست دارن منظره شهر را ببیند.هر وقت میخواستم با او تنها باشم انگار قلـ ـبم را یکباره میکندند و ته چاه عمیقی می انداختند.با هم به پشت بام رفتیم چون خانه ما د رحاشیه قرار داشت شهر کاملا پیدا بود.سیما عقیده داشت شب شیراز قشنگ تر از روز است.از فرصت استفاده کردم و گفتم:اغلب شیرازیا همین عقیده رو دارن که شیراز صبحش دلگیر و شبش دلگشاست.
طولی نکشید که مادرش او را صدا کرد.بر خلاف میلش به من شب بخیر گفت و از پله ها پایین رفت.روز بعد به تخـ ـت جمشید و از آنجا به نقش رستم رفتیم.هنگام برگشتن به شیراز چون سرهنگ احساس خستگی میکرد من رانندگی را بعهده گرفتم.بعد از طی مسافتی کاملا قلق اتومبیل دستم آمد طوریکه سرهنگ زبان به تعریف از رانندگی من گشود.
هوا تاریک شده بود که به شیراز رسیدیم.سرهنگ تلفنی به یکی از همکارانش به نام سرگرد سلحشور که از تهران منتقل شده بود قول داده بود شب مهمان او باشد من معذرت خواستم و سیاوش هم به تبعیت از جمشید راضی نبود .سیما هم خستگی را بهانه کرد.
سرهنگ و خانم را رساندیم و قرار شد سه چهار ساعت بعد دنبالشان برویم.سیاوش و جمشید راحت روی صندلی عقب ولو شدند و سیما روی صندلی جلو نشست.در غیاب سرهنگ و خانم از اینکه سیما بی پروا کنار من نشسته بود میترسیدم.ضربان قلـ ـبم لحظه به لحظه تندتر میشد.گاهی زیر چشمی بهم نگاه میکردیم و هر کدام منتظر بودیم دیگری سر حرف را باز کند.بالاخره سیما گفت:خب یه چیزی بگین.
گفتم:چیزی برای گفتن ندارم.
گفت:حرف زیاده از ناهید نامزدتون بگین.اونطور که مادرتون میگفت شما رو خیلی دوست داره.
یک آن از مادرم عصبانی شدم گفتم:ناهید بنده خدا آلــ ـت دست مادر من و خودش شده.همانطور که گفتم هیچ احساسی به او ندارم و هنوز هم با او هم صحبت نشدم.
با تعجب پرسید:یعنی تابحال با هم حرف نزدین؟
گفتم:نه هر وقت میبینمش فرار میکنم.
دلم میخواست از خودش برایم بگوید .خجالت میکشیدم بپرسم.بعد از چند لحظه سکوت گفتم:شما به فال حافظ اعتقاد دارین؟
گفت:آره چطور مگه؟
گفتم:نیم بیت آن سفر کرده که صد قافله دل همراه اوست.شاید وصف شما باشد.حتما تو تهرون خیلیا دلباخته شما هستن.
با نگاه و لبخندی پر از راز گفت:اما فال مال شما بود من فقط خوندمش.
گفتم:من سفر کرده نیستم.
گفت:خب حالا منظور؟
گفتم:یعنی تو تهرون کسی منتظر شما نیست؟چطور بگم...
میان حرفم آمد و گفت:نه...تا وقتی از تهرون خارج شدم کسی رو دوست نداشتم...
صحبت را عوض کردیم و به ادامه تحثیل کشاندیم.وقتی شنید به رشته کشاورزی علاقه مندم و معدلم بالای 17 است.
گفت:با خوندن رشته هایی کثل پزشکی و زیست شناسی آدم میتونه موفقیت خوبی کسب کنه.
گفتم:تصمیم دارم زمینای کشاورزی خودمون رو مکانیزه کنم.
گفت:میخواین برای همیشه تو شیراز و آبادیای اطراف بمونین؟
گفتم:نمیدونم.
روبروی ستاد ارتش همانجا که به ساعت گل معروف است توقف کردم و پیاده شدیم.سیاوش و جمشید گرسنه بودند.قدم زنان از خیابان زند به رستورانی رسیدیم که غذاهای لقمه ای مثل ساندویچ و خوراک داشت.سیما هم موافق بود.داخل شدیم و گوشه ای خلوت نشستیم.خوراک سوسیس و زبان گوساله سفارش دادیم.در آن فاصله سیما را تهران و درسهایش حرف زد از دامنه البرز و شبهای خیال انگیزش از دانشکده ها و دانشجویانش و کلوبها و شب زنده داریها .میگفت اگر در رشته پزشکی درس بخوانم و تهران را برای زندگی انتخاب کنم موفق تر خواهم بود.
گفتم:محل تولدم اینجاست تو مردم این مرز و بوم زندگی کردم اگرم رشته پزشکی بخونم باید برگردم اینجا.
بعد از سکوتی کوتاه نگاهی بمن انداخت و گفت:حتما از همین شیراز همسر انتخاب میکنین؟
گفتم:نمیدونم شاید.
گارسن شام را آورد.سیما یکمـ ـرتبه ساکت شد حرفهای من او را به فکر واداشته بود.آنچه گفته بودم در ذهنم مرور کردم.او سرش پایین بود و خیلی آرام غذا میخورد.تا بحال متوجه دستهایش نشده بودم.انگشتهایش به قدری ظریف و کشیده بود که تشخیص سربند از مفصل مشکل بود.عقربه های ساعت زمانی را نشان میداد که باید دنبال سرهنگ میرفتیم.گفتم:الان پدرتون منتظر هستن بهتره عجله کنیم.
بلند شد و گفت:مثل اینکه خسته شدین؟
گفتم نه.میخواستم بگویم اگر تا صبح با او باشم خسته نمیشوم ولی خجالت میکشیدم.از رستوران خارج شدیم.از همان راهی که آمده بودیم برگشتیم سیما اخمهایش تو هم بود و حالت صمیمانه چند ساعت پیش را نداشت.از دلخوری او خنده ام گرفته بود گفتم:خوب از تهرون میگفتین.چرا یکمـ ـرتبه ساکت شدین؟
سیما صورتش را از من برگردانده بود و از پنچره اتومبیل خیابان را تماشا میکرد.خیلی جدی گفت:شیراز بهتر از تهرونه.
بالاخره سر ساعت مقرر زنگ در خانه سرگرد را به صدا در آوردیم.سربازی که گویا مـ ـستخدم بود در آستانه در ظاهر شد و سپس خانم سرگرد پشت در آمد.سیما را از کودکی میشناخت او را بـ ـوسید و با اصرار ما را داخل برد.جمشید و سیاوش بیرون منتظر ماندند بعد از نوشیدن چای به اتفاق سرهنگ و خانم آنجا را ترک کردیم.
بین راه سیما همچنان ساکت بود و من با همه وجودم میخواستم سکوت او را بشکنم.
مسیب منتظر بود و چون ساعت از نیمه شب گذشته بود رختخوابها را مثل شب قبل انداخته بود.من و جمشید و سیاوش به پشت بام رفتیم.همچنان که دراز کشیده بودم و به ستاره های آسمان نگاه میکردم به سیما می اندیشیدم به دوست داشتن به عشق و به اینکه تا چند وقت پیش چقدر این و ان را مسخره میکردم و عشق و عاشقی را بازی میپنداشتم.
صبح زود طبق معمول بیدار شدم.خواب سیاوش و جمشید چنان سنگین بود که هر چه صدایشان کردم بیدار نشدند.آنها را بحال خودشان گذاشتم و پایین آمدم.مسیب صبحانه را حاضر کرده بود.طولی نکشید که سیما هم بیدار شد .به محض اینکه نگاهش بمن افتاد با خوشرویی و لبخند سلام کرد و صبح بخیر گفت و پرسید دیشب خوب خوابیدین؟
گفتم:نه تا صبح تو این فکر بودم که چرا یکمـ ـرتبه شما ناراحت شدین.
بعد از آهی طولانی و با نگاهی که تا اعماق وجودم را لرزاند گفت:والله نمیدونم...
در همین لحظه خانم سرهنگ هم از اتاق بیرون آمد.خوشروتر از روزهای قبل بود.سرهنگ هم بیدار شد.آن روز برنامه ای نداشتیم پیشنهادها مختلف بود سیما سعادت اباد را ترجیح میداد و سرهنگ و خانم تعارف میکردند به اندازه کافی زحمت داده اند.بالاخره بعد از تبادل نظر تصمیم گرفتیم به سعادت اباد برگردیم.
سرهنگ پشت فرمان نشست سیما به بهانه اینکه سیاوش اذیتش میکند او و جمشید را جلو نشاند.مجبور شدم روی صندلی عقب کنار او بنشینم.از این کارش راضی نبودم.خودش را به در دستگیره اتومبیل چرخاندم مبادا با او تماس داشته باشم اما درونم اشوبی ناگفتنی بود.
هنوز چند کیلومتر از شیراز دور نشده بودیم که به سرهنگ گفتم:میخواین اطراف رو تماشا کنین اگه خسته این من حاضرم پشت فرمون بنشینم.سرهنگ از خدا خواسته کنار جاده توقف کرد و گفت:میخواستم پیشنهاد کنم گفتم شاید صحیح نباشد.
از پیشنهاد من سیما چهره اش دهم رفت.چهره اخم آلودش بنظر قشنگتر می آمد.یکی دو بار از داخل آیینه بهم لبخند زدیم.خیلی زودتر از انتظار به سعادت اباد رسیدیم.به محض اینکه داخل باغ شدیم و روبروی عمارت توقف کردیم ترگل و آویشن به استقبال دویدند و مادرم از عمارت بیرون آمد.از اینکه من رانندگی را به عهده داشتم ناراحت شد.انتظار نداشت از من بعنوان راننده استفاده شود.وقتی به او گفتم جناب سرهنگ خسته بود و من خودم چنین پیشنهادی کردم با چهره ای باز به آنها خوش امد گفت.سپس همگی داخل عمارت شدیم.
خلاصه آنروز و انشب گذشت من وسیما گاهی زیر چشمی بهم نگاه میکردیم کوچکترین تردیدی برایم باقی نمانده بود که او در تهران دلبستگی دارد و خیال دارد به قول معروف مرا به بازی بگیرد.
بعدازظهر روز بعد که همه خواب بودند تنها در یکی از خیابانهای پر درخت باغ قدم میزدم و به سیما فکر میکردم که ناگهان متوجه شدم یکی تعقیبم میکند.به عقب برگشتم سیما بود.دست و پایم را گم کردم بی اختیار خودم را بطرف درختان سیب که تا خیابان فاصله ای نداشت کشاندم او هم آمد و سلام کرد.روی پیشانی ام عرق سرد نشست.گل سرخی که به موهایش زده بود او را زیباتر نشان میداد بعد از لحظه ای سکوت پرسید:چرا از من فرار میکنی؟
با دستپاچگی گفتم:نه نه برای چی بخوام فرار کنم.
بمن نزدیک شد دیگر یارای قدم برداشتن نداشتم.مدتی بهم خیره شدیم.هر کدام منتظر بودیم دیگری چیزی بگوید.ناگهان گل سرخ را از موهایش برداشت و بمن داد و گفت:دوستت دارم.
گویی جریان برق از بدنم عبور دادند.فقط به او نگاه میکردم زبانم بند آمده بود.گفت:نمیخواهی بگی منو دوست داری؟
گفتم:بیشتر از همه دنیا.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#4
به اتفاق از لابلای درختان سیب به خیابان باغ آمدیم.شانه به شانه هم قدم برمیداشتیم و از عشقی که همان لحظه اول در دلمان جرقه زده بود حرف میزدیم.قول دادم به تهران بروم و در رشته پزشکی ادامه تحصیل بدهم و از او قول گرفتم در عشق با من وفادار بماند.گفتم:من یه عشایرم در نظر عشایر بی وفایی در عشق به معنی وجود رقیبه و ما با رقیب دشمن هستیم و معلومه با دشمن چه باید کرد.
از حرفهای من خوشش آمد و باور نمیکرد چنین جدی باشم.
اصلا فراموش کرده بودیم کجا هستیم.کنار استخر رسیدیم .روی یکی از نیمکتها نشستیم.ناگهان چشمم به ایوان افتاد و مادرم را دیدم که متوجه ماست.بر خلاف میلم مجبور شدم سیما را تنها بگذارم.به سمت عمارت رفتم.با مادرم که روبرو شدم با خشم گفت:چشمم روشن تو که از دخترا فرار میکردی چطور با دختر مردم گرم میگیری؟آفرین!نه بابا اونقدرها هم خجالتی نیست.
چیزی نداشتم بگویم سرم را پایین انداختم..
ادامه داد:حتما حالا دیگه صد در صد ناهیدو نمیخوای؟
یک مرتبه گفتم:نه برعکس داشت درباره ناهید حرف میزد .میگفت دلش میخوا ناهیدو ببینه .منو تشویق کرد با او ازدواج کنم.میگفت اینطور که از شما شنیده ناهید دختر خوبیه.راستش منم تغییر عقیده دادم.
ناگهان از آن حالت عصبانی بیرون امد.از خوشحالی اشک در چشمانش حـ ـلقه شد مرا در آغـ ـوش گرفت و بـ ـوسید و سیما را فرشته نجات دانست که باعث شده آبروی او بین ایل و طایفه اش نرود وخودش را سرزنش کرد چرا بیخود درباره من و او شک کرده بود.
برای توجیه و گمراهی مادرم مطرح کردن ناهید بهانه خوبی نبود.میخواست بلافاصله اسدلله را دنبال کاظک خان و خانواده اش بفرستد.گفتم عجله نکند شاید خودم نزدیک غروب به قصر الدشت بروم.از خوشحالی روی پا بند نبود.نیم ساعت بعد سیما رنگ پریده با ترس و اضطراب داخل عمارت شد.مادرم بسمت او دوید و او را بـ ـوسید.سیما گیج شده بود نمیدانست موضوع از چه قرار است.
وقتی مادرم زبان به تعریف و تمجید ناهید گشود که دختر خوبی است و غروب خسرو به قصر الدشت میرود و او را می آورد سیما نگاه متعجبش را بمن دوخت به او اشاره کردم اهمیت ندهد.ولی برایش مشکل بود بی تفاوت باشد.شکش برده بود به بهانه ای مادرم را کنار کشیدم و گفتم آنقدر شلوغ بازی نکند.چنان از من راضی بود که اطاعت کرد.در یک فرصت مناسب جریان را برای سیما توضیح دادم و او را از نگرانی در آوردم.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#5
من و سیما به هم دلباخته بودیم و قول داده بودیم تا آخر عمر وفادار بمانیم. از آن به بعد کنترل نگاه و رفتارمان مشکل بود. گاهی اختیار از دستمان خارج می شد و اطرافیان را به شک و گمان می انداختیم. تغییر عقیده من نسبت به ناهید ظاهرا مادر را از بدگمانی درآورده بود. پدرم هم از اینکه از آن حالت گوشه گیری و کمـ ـرویی بیرون آمده بودم و می گفتم و می خندیدم و گاهی هم شوخی می کردم، راضی به نظر می رسید ولی حالتی متعجب داشت. سیما هم سرمـ ـست از عشق روی پا بند نبود. گاهی چنان بی اختیار می شد که مادرش به او اشاره می کرد مراظب رفتارش باشد. ترگل فهمیده بود موضوع از چه قرار است، چون یکبار که در حال رازو نیاز بودیم در پناه درختان صحبت مارا گوش کرده بود.
سه چهار روز بعد، قرار بود کاظم خان و خانواده اش به باغ بیایند. من از این بابت ناراحت بودم. سیما خیلی دلش می خواست ناهید را ببیند. مادرم حرف مرا باور کرده بود و لحظه شماری می کرد تا قضیه را با مادر ناهید در میان بگذارد. ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود. همگی در جایگاه تابستانی نشسته بودیم. من قبلا با سرهنگ درباره دانشکده های تهران حرف زده بودم و او از فرصت استفاده کرده بود و موضوع را با پدرم در میان می گذاشت. پدرم از این که تغییر عقیده داده بودم و می خواستم در رشته پزشکی ادامه تحصیل بدهم، تعجب کرده بود. مادرم موضوع بحث را به عروسی پسر یکی از خوانین منطقه کشاند و به سرهنگ و خانمش پیشنهاد کرد به اتفاق به جشن عروسی که در یکی از آبادی های اطراف برگزار می شد، بروند. سرهنگ و خانمش حرفی نداشتند. سیما تمایلش را با شور و شوق بیشتر نشان داد و گفت خیلی دلش می خواهد مراسم عروسی عشایر را ببیند. جمشید و سیاوش از صبح رفته بودند. خانم سرهنگ عقیده داشت سیاوش در این مدت به اندازه همه عمرش تفریح کرده است.
صدای جیپ کاظم خان را که شنیدیم، صحبتمان را قطع کردیم. طولی نکشید جیپ از پشت عمارت پیچید و نزدیک جایگاه توقف کرد. یک مرتبه دلم پایین ریخت. نمی خواستم سیما و ناهید با هم روبرو شوند. من به تبعیت از پدر و مادرم و سرهنگ و خانمش و سیما به تبعیت از ما، به استقبال آنها رفتیم. مادم بعد از روبـ ـوسی با همسر کاظم خان، ناهید را در آغـ ـوش گرفت و بـ ـوسید و او را عروس خودش خطاب کرد و قربان صدقه اش رفت.
اعضای دو خانواده که تا بحال یکدیگر را ندیده بودند، بهم معرفی شدهد و از آشنایی باهم اظهار خوشوقتی کردند. مادم ناهید را به عنوان عروسش به خانم سرهنگ و سیما معرفی کرد و نظر آنها را در مورد سلیقه اش در انتخاب عروس پرسید. خانم سرهنگ با تعریف از ناهید به سلیقه مادرم آفرین گفت.
در وهله اول، برخورد ناهید و سیما سرد بود، ولی رفته رفته به هم نزدیک شدند و در مدتی کمتر از نیم ساعت، سر صحبت را باز کردند. من در جمع مردها بودم. کاظم خان تا حدودی زمانی را که سرهنگ فرمانده گروهان ژاندارمری مرودشت بود، به یاد می آورد، ولی به خاطرش نمی رسید او را از نزدیک دیده باشد. ناخودآگاه حواسم به سیما و ناهید بود. دلم شور می زد و مطمئن نبودم سیما درباره من چیزی به ناهید نگوید و از دست مادرم هم که مرتب ناهید را عروسم عروسم، خطاب می کرد عصبانی بودم.
تا نزدیک غروب به همین منوال گذشت. چون تا محل برگزاری جشن راه زیادی بود، پدرم یادآور شد هرچه زودتر آماده شویم. زنها زودتر از ما داخل عمارت رفتند و خیلی دیرتر از ما حاضر شدند. ناهید لباس محلی پوشیده بود. اگر نخواهم پا روی حق بگذارم، باید بگویم در لباس محلی زیبا شده بود. ولی هرگز به پای سیما نمی رسید. ناهید در اصل عشایر بود، ولی چون در شیراز بزرگ شده بود و همان جا تحصیل می کرد، کمتر او را در لباس محلی دیده بودم.
هوا کم کم رو به تاریکی می رفت که عازم محل برگزاری عروسی شدیم. سرهنگ از من خواهش کرد چون راه را نمی شناسد و رانندگی در شب برایش مشکل است، پشت فرمان بنشینم. مادرم و ترگل و آویشن سوار لندور خودمان شدند. ناهید ظاهرا مایل بود با سیما باشد. به پیشنهاد پدرم کاظم خان سوار لندور شد و ناهید و مادرش هم سوار ماشین سرهنگ شدند. با دو اتومبیل باغ را به سمت آبادی سیدان که حدود 20 کیلو متر تا آنجا فاصله داشت، ترک کردیم.
بین راه مادر ناهید بیش از دیگران حرف می زد و از خودش و خانواده اش تعریف می کرد. از ناهید و هوش و استعدادش می گفت و از ثروت کاظم خان و دو دامادش و پسرش که سال گذشته ازدواج کرده بود. سپس صحبت را به من کشاند که بیش از آن دو داماد دوستم داشت. سیما میان حرفش آمد و گفت: " حتما ناهید خانم که دختر آخری، باید خیلی عزیز باشد. "
همسر کاظم خان گفت: " به همین خاطر خسرو خان رو انتخاب کردیم، چون می دونیم ناهید رو خوشبخت می کنه. "
کم کم داشت حوصله ام از این حرفها سر می رفت که به سیدان رسیدیم. وقتی خانواده عروس و داماد از ورود ما باخبر شدند، به استقبال آمدند. وجود سرهنگ و همسر و دخترش در میان ما جلب توجه می کرد. صدای ساز و دهل از یک طرف و هلهله و شادی از طرف دیگر، برای سرهنگ و خانواده اش جالب بود. در محوطه ای وسیع مردها چوب بازی می کردند و زن ها از روی پشت بامی که مشرف به محوطه بود، مشغول تماشا بودند. ما از زن ها جدا شدیم و تا ساعت یازده که کی خواستیم برگردیم از سیما و ناهید خبر نداشتم.
حدود نبمه شب بود که به باغ برگشتیم. از شدت خستگی، همه یکراست به اتاقهایشان رفتند. سیما تا به من شب بخیر نگفت، ایوان را ترک نکرد. من هم خیلی خسته بودم و کمبود خواب داشتم. با رقتن سیما سر جایم دراز کشیدم و به ستاره های آسمان خیره شدم. به ناهید فکر می کردم که بنده خدا نمی داند من و سیما چقدر یکدیگر را دوست داریم. در همین فکر بودم که در ایوان باز شد. مادرم بود. کنارم نشست و گفت می خواهد چند کلمه با من حرف بزند.
گفتم: " خسته ام. اگر می شه بذارین واسه فردا. "
در حالی که عصبی به نظر می رسید، گفت: "نه، همین الان... چطور به ما که میرسی خسته ای؟" با عصبانیت ادامه داد: " چرا به ناهید محل نمی ذاری؟ چرا وقتی می خواست سوار ماشین سرهنگ بشه، اخمات رفت تو هم؟ مگر نامزد تو نیست؟ چند روز پیش خودت گفتی دوسش داری. "
از این که مادرم ازدواج من و ناهید را جدی تلقی می کرد، خنده ام می گرفت. چیزی نداشتم بگویم.
مادرم گفت: " فردا می خواهم قضیه رو به کاظم خان بگم که شب جمعه آینده نامزد کنیم."
گفتم: " نه مادر، حالا وقت این حرفها نیست. "
با همان حالت عصبی گفت: " از وقتی که این تهرونی ها آمدن اینجا، تو خیلی عوض شدی، چه شده؟ خب اگه اون دختره اطواری رو می خوای، بگو. اگه قاپتو دزدیده، بگو. "
چند لحظه سکوت کردم و سپس با خنده گفتم: " به فرض که از سیما خوشم اومده باشه، عیبی داره؟ "
چیزی نمانده بود کار به داد و فریاد بکشد. با زبان خوش قضیه را به شوخی کشاندم و به او قول دادم حرف روی حرفش نیاورم. با قهر و غیظ مرا تنها گذاشت. دلم نمی خواست او را برنجانم. آن وضعیت آزارم می داد. با دنیایی از فکر و خیال و اوهام خوابیدم.
فردای آن روز بعد از اینکه پدرم و کاظم خان صبح خیلی زود پی کارشان رفتند، بیدار شدم. خستگی شب گذشته هنوز از تنم بیرون نرفته بود، ولی طبق عادت خوابم نمی برد. کنار استخر رفتم و دست و صورتم را شستم. افکارم درهم بود. گاهی به سیما فکر می کردم که فقط یک شب دیگر مهمان ما بود. و زمانی به این می اندیشیدم بعد از رفتن او پدرم را چطور راضی به ادامه تحصیل در تهران بکنم. اگر مادرم پی به دلباختگی من و سیما می برد، چه می شد! فکر ناهید از سوی دیگر آزارم می داد، بالاخره باید تکلیفش روشن می شد... خودم را سرزنش می کردم چرا به مادرم دروغ گفتم که ناگهان از پشت آلاچیق صدایی شنیدم. در میان ناباوری سیما را دیدم. با اینکه از دیدن او خوشحال شدم، ولی خیلی ترسیدم. برای اینکه در معرض دید نباشیم، از لابلای درختان خودمان را پشت اصطبل رساندیم. وجود ناهید و حرف های جدی مادرم او را نگران کرده بود. می گفت از این می ترسد من او را فراموش کنم. دوباره به او قول وفاداری دادم و گفتم: " من یه عشایرم و خصلت عشایر وفا به عهده. "
سیما از شب گذشته حرف می زد، از ناهید که اعتراف کرده بود مرا دوست دارد. می گفت نمی خواهد کسی غیر از او مرا دوست داشته باشد. رقیب اونقدر در نظرش منفور بود که حتی حاضر بود او را بکشد.
ناگهان صدای خش خش پای حسن باغبان آمد. سیما از اسب می ترسید. از ترس اینکه مبادا حسن ما را ببیند داخل اصطبل مخفی شدیم. ترس و اضطراب، توام با شور و شوق احاطه مان کرده بود. سیما خودش را به من چسبانده بود و من گرمی نفسش را حس می کردم. بالاخره به خیر گذشت. با احتیاط از اصطبل بیرون آمدیم.
سیما از اینکه می خواست به تهران برگردد، ناراحت بود. من هم اعتراف کردم دست کمی از او ندارم. دل کندن از سیما برایم خیلی سخت بود. با این حال، از او خواستم به عمارت برگردد، چون ممکن بود پدر . مادرش به شک بیفتند. قرار گذاشتیم بعد از ظهر که همه خوابیدند در جایی دنج یکدیگر را ببینیم. سفارش کردم احتیاط کند. به سختی از من جدا شد و مرتب به عقب نگاه می کرد. چنان حواسش پرت بود که با تنه درختی برخورد کرد. هر دو خنده مان گرفت.
آن روز برای اینکه از نق نق مادرم و نگاه های پر معنی ناهید و مادرش در امان باشم، بدون خوردن صبحانه باغ را ترک کردم و قدم زنان از کنار مزرعه به سمت باغ فیروزه که متعلق به قوامی بود، رفتم. باغ فیروزه ابتدا برکه ای دورافتاده بود، حبیب الله خان، پسر قوامنی، آن را تبدیل به باغ قشنگ کرده بود. البته به پای آن باغ قدیمی نمی رسید، اما در نوع خودش بی نظیر بود.
خورشید بالا آمده بود. علفها در آغـ ـوش باد می رقصیدند و درختان بید در امتداد جوی آب منظره قشنگی داشتند. گنجشکها روی شاخه های بید جیک جیک می کردند. گلهای زرد و آبی که به طور نامنظم در میان علفها شکفته بودند، رایحه دل انگیزی داشتند، تا به حال متوجه آن همه زیبایی نشده بودم.
پدرم داشت با اجاره دارهای درختان بادام باغ صحبت می کرد که متوجه من شد. انتظار نداشت مرا تنها ببیند. گفتم: " حوصله ام سر رفته بود، فکر کردم شاید کاری داشته باشین. " تا نزدیک ظهر که به باغ برگشتیم، با پدر بودم. مادرم ظاهرا با من سرسنگین بود. ناهید و سیما هم تازه از گردش در باغ برگشته بودند. هر دو سلام کردند. به گرمی جواب دادم و حالشان را پرسیدم. مادرم زیرچشمی مرا می پائید. وانمود می کردم بی تفاوت هستم. سراغ سرهنگ را گرفتم. از صبح مشغول بازرسی و تعمیر اتومبیلش بود تا برای سفر آماده اش کند. پدرم هم لباسش را عوض کرد و به جایگاه آمد. طولی نکشید که کاظم خان از راه رسید. ناهار آماده بود. بعد از صرف ناهار، هر کس برای استراحت گوشه ای را انتخاب کرد. من به بهانه اینکه می خواهم به یکی از دوستان سر بزنم، از باغ خارج شدم، ولی قبل از آن به سیما اشاره کرده بودم در انتهای باغ منتظرش هستم.
دیوار باغ را دور زدم، از جایی که کوتاهتر بود بالا رفتم و خودم را داخل باغ انداختم و در گوشه ای دنج که وعده کرده بودیم، منتظر ماندم.
دل در سیـ ـنه ام می تپید. می ترسیدم سیما ناشی بازی درآورد و مادرم که چهار چشمی مواظب ما بود از قضیه بو ببرد.
یک ساعت بعد که برایم ساعتها طول کشید، سیما آمد. مضطرب بود. روی صورتش عرق نشسته بود. گفت: " به سختی تونستم از اونجا دربرم، اما مطمئنم کسی متوجه نشده. "
حرفهای زیادی برای گفتن داشتیم. برایم از تهران تعریف کرد، از مردمش و قوم و خویشش می گفت که دو عمو و سه عمه و یک خاله دارد. بین حرفهایش متوجه شدم یکی از پسرعموهایش در آمریکا تحصیل می کند و دایی مادرش سالها در لندن است. صحبت دوست داشتن به میان آمد و هر دو اذعان داشتیم این اولین عشق زندگی مان است. سیما گفت: " اگر پدرت اجازه نداد و به زور خواستن ناهید و به تو بدن، چه می کنی؟ "
گفتم: " پدرم آدم منطقیه و مجاب کردن مادرم هم کار آسونیه، کافیه چند روز منو ناراحت ببینه."
سیما غمگین به نظر می رسید. فکر کردم شاید به خاطر ناهید باشد. برایش قسم خوردم هرگز به فکر ازدواج با او فکر نمی کنم و نخواهم کرد.
سرو صدای جمشید و سیاوش که پرنده ای را با تفنگ ساچمه ای زخمی کرده بودند و دنبالش می کردند نفسمان را در سیـ ـنه حبس کرد. خودمان را در پشت علفها و پیچکها مخفی کردیم. پرنده با بال شکسته درست از کنار ما گذشت. صدای ضربان قلـ ـبمان را می شنیدیم. بالاخره جمشید مرا دید. چیزی نمانده بود سیما از ترس غش کند. او را دلداری دادم و فقط با اشاره به جمشید گفتم به روی خودش نیاورد. واقعا آقایی کرد. حتی نگاهمان نکرد و زود توجه سیاوش را به سمت دیگر جلب کرد. سپس هر دو از آن محل دور شدند.
فضای قشنگی که تا چند لحظه قبل داشتیم آلوده به ترس و وحشت شده بود. سیما می ترسید جمشید همه چیز را لو بدهد. او را مطمئن کردم و کم کم حرارت عشق بر دلهره و اضطراب چیره شد. یادمان رفته بود در مورد چه چیزی بحث می کردیم. سیما از این می ترسید مبادا ناهید مرا به دام بیندازد. معتقد بود ناهید دختری تحصیلکرده و زیباست و از آنجا که زیاد رمان و داستان می خواند از فهم و شعور بالایی برخوردار است و می تواند مرا تحت تاثیر قرار دهد.
حدود دو ساعت شاید هم بیشتر، من و سیما دور از چشم دیگران با هم بودیم. گرچه برایمان مشکل بود، ولی مجبور بودیم از هم خداحافظی کنیم. من از همان دیوار کوتاه خودم را به آن طرف انداختم و از راهی که آمده بودم، برگشتم، در حالی که فکر می کردم چگونه جمشید را راضی کنم به مادرم در آن باره چیزی نگوید.
جمشید ساکت و تنها روی نیمکت کنار آلاچیق نشسته و در فکر فرو رفته بود. تعجب کردم. سراغ سیاوش را گرفتم. گفت: " شلوارش خیس شده، رفته عوضش کنه، همین الان برمی گرده. "
کنارش نشستم، کار خلاف را من انجام داده بودم و باید از او خجالت می کشیدم. جمشید سرش را پایین انداخنه بود. دستی زیر چانه اش زدم، چند لحظه به هم نگاه کردیم. هر دو لبخند می زدیم. لبخندهایمان خنده شد و خنده هایمان اوج گرفت قاه قاه با صدای بلند،مثل دیوانه ها می خندیدیم. یک مرتبه ساکت شدیم. حالت جدی به خودم گرفتم. به چشمانش خیره شدم و گفتم: " تو دیگر مرد شدی، قول میدی حرفی در این باره نزنی؟ "
ته نگاهش حالت تمسخر داشت. چند لحظه ساکت شد، سپس پرسید: " با ناهید عروسی نمی کنی؟ "
گفتم: " نه، قبلا هم نمی خواستم با او ازدواج کنم. "
گفت: " خوبه، منم خیلی دوست دارم بیام تهرون، سیاوش پسر خوبیه. "
گفتم: " چی شد؟ بالاخره قول می دی یا نه؟ "
دستم را به طرفش دراز کردم. دست هم را فشردیم. از رفتارش خوشم آمد. نمی دانستم تا این حد فهمیده است. با آمدن سیاوش صحبت را عوض کردم. آنها را به حال خودشان گذاشتم. صدای همهمه و بگو بخند مرا به سمت جایگاه کشاند. سیما و ترگل و ناهید مشغول صحبت بودند و آویشن هم کنارشان می پلکید. سیما ظاهرا توجهی به من نداشت ولی ناهید نگاهی به من انداخت و همراه با لبخند، خودش را جمع و جور کرد.
پدرم و کاظم خان هر وقت حوصله شان سر می رفت، مسابقه تیراندازی راه می انداختند و شرط بندی می کردند. این بار سر مادیانی که تازگی ها کاظم خان از فیروزآباد خریده بود، شرط بستند و قرار شد اگر پدرم باخت چهار قوچ به او بدهد.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#6
اسدالله دو تفنگ برنو و یک جعبه قشنگ آورد و یک استکان به فاصله سیصد متری نشانه گذاشت.
مسابقه برای سیما و مادرش جالب بود. سرهنگ وانمود می کرد چشم و گوشش از این چیزها پر است. مادرم و همسر کاظم خان ادعا کردند دست کمی از شوهرانشان ندارند. ناهید هم مداخله کرد و بالاخره کاظم خان و همسرش و ناهید در یک سمت و من و پدرم و مادرم در سمت دیگر، به مبارزه پرداختیم و با اجازه جناب سرهنگ، اولین تیر را پدرم انداخت، به خطا رفت. با شنیدن صدای تیر، جمشید و سیاوش با عجله خودشان را به جمع تماشاچیان رساندند.
کاظم خان با این که مدت نشانه گیریش زیادتر از پدرم بود، نتوانست موفق شود. نوبت به مادر ناهید رسید. خیلی راحت نشانه را زد و همه برایش دست زدند. تفنگ را به من داد و گفت: " اگخ می خوای دوماد من بشی، باید تیرت خطا نره، هرچند که مادیون را ببازیم. "
تفنگ را گرفتم و بدون توجه به گفته او، هدف را زدم. بیش از همه سیما و ناهید مرا تشویق کردند. اسدالله سومین استکان را نشاند. مادرم نتوانست آن را بزند. آخرین نفر ناهید بود که تیرش خطا رفت.
مسابقه یک به یک شد. دور دوم من و پدرم موفق شدیم و ناهید و مادرش باختند. پدرم خیلی جدی گفت فردا اسدالله را به قصرالدشت می فرستد تا مادیان را بیاورد.
جناب سرهنگ خارج از مسابقه چند تیر انداخت و من پرنده ای را در هوا نشانه گرفتم. سیما خیلی دلش می خواست تیراندازی کند. بی اختیار تفنگ را به او دادم و گفتم: " بگیر، چیزی نیست. ترس نداره. "
ناهید و مادرم از لحن خودمانی و حالت صمیمی من، تعجب کردند. خیلی زود به خودم آمدم، لحنم را تغییر دادم و گفتم: " بگیرین. وقتی یک تیر شلیک کردین، متوجه میشین خیلی راحته. " تفنگ را گرفت، برایش مشکل بود. ناهید طاقت نیاورد و مداخله کرد. قنداق تفنگ را روی سیـ ـنه او گذاشت و طرز شلیک را به او یاد داد. سیما ماشه را فشار داد و خودش روی زمین ولو شد. بالاخره آن روزهای هیجان انگیز به پایان رسید.
صبح روزی که سرهنگ و خانمش قصد بازگشت به تهران را داشتند، چنان غوغایی در درونم برپا بود که وصفش مشکل است. غیر از کاظم خان و پدرم که صبح زود بیرون رفته بودند و آویشن که هنوز از خواب بیدار نشده بود، همگی برای بدرقه در محوطه خروجی باغ جمع شده بودیم. من مثل آدم های خنگ حواسم پرت بود. سیما هم دست کمی از من نداشت. مثل محکومی به نظر می آمد که به جزیره ای دور افتاده تبعیدش کرده باشند. سیاوش و جمشید در گوشه ای فارغ از قیل و قال دیگران قول و قرار می گذاشتند بـ ـوسیله نامه یکدیگر را از حال خود باخبر کنند. با خود می گفتم کاش من و سیما هم می توانستیم به همین راحتی خداحافظی کنیم. ناهید و مادرش از این که سرهنگ و خانواده اش قصد رفتن داشتند، خیلی خوشحال به نظر می آمدند. خانم سرهنگ می خواست آدرس خانه شان را بنویسد و به من بدهد که سیما گفت: " قبلا آدرس رو به خسرو خان دادم."
چهره ناهید سرخ شد و مادرش نگاهی پرمعنی به من انداخت و پوزخند زد. سرهنگ برای چندمین بار به من گفت اگر تصمیم گرفتم به تهران بروم، برای ورود به دانشگاه او را بی خبر نگذارم.
کم کم آماده شدند. احساس می کردم می خواهند قلـ ـبم را از سیـ ـنه ام بیرون بیاورند. شور و جوانی و جذابیت سیما باعث شد خجالت و کمـ ـرویی را کنار بگذارم هنگامی که می خواست سوار شود، در اتومبیل را برایش باز کردم. مدتی کوتاه نگاهمان به هم گره خورد. سعی داشت شبنم اشک را که روی مژه هایش نشسته بود پنهان کند، ولی برایش مشکل بود. آنان که کنجکاوتر بودند، متوجه قضیه شدند. بالاخره با حالتی که تا اعماق وجودم را لرزاند، خداحافظی کرد و سوار شد. شیشه را تا آخر پایین کشید. از خود بی خود شده بودم، غیر از او کسی دیگر را نمی دیدم. اتومبیل حرکت کرد. همچنان که از باغ که خارج می شد، از همان سمت که سیما نشسته بود تا مسافتی دویدم، انگار با ریسمان قلـ ـبم را بسته بودند و دنبال اتومبیل می کشاندند. سیما تا آنجا که مرا می دید، برایم دست تکان داد. اتومبیل کم کم در میان گرد و غبار ناپدید شد. ایستادم. نگاهم جای خالی آنان را دنبال می کرد. مادرم به من نزدیک شد و آهسته گفت: " خجالت بکش، بسه دیگه. "
بدون آنکه حرفی بزنم با حالتی کرخ شده به سمت عمارت رفتم. آویشن تازه بیدار شده بود. از اینکه کسی در عمارت نبود تعجب کرده بود. حوصله حرف زدن با او را نداشتم. گوشه یکی از اتاق ها ماتم زده نشستم، گویی عزیزترین خویشاوندانم را از دست داده بودم. ناگهان مادرم مثل پلنگ تیر خورده، خشمگین و عصبانی وارد شد. غضب آلود به من نگاه کرد و گفت: " دیدی گفتم دختره عقلت را دزدیده! این چه کاری بود جلوی ناهید و مادرش کردی؟ یعنی اونقدر بی حیا شدی که جلوی اون همه آدم، جلوی ناهید و مادرش خجالت نکشیدی؟! اونقدر خاک بر سر شدی که عین سگ دنبال ماشین دختره بدویی... از روز اول فهمیدم، اما تو منو خر کردی. می دونی مادر ناهید چی گفت؟ گفت پسر کمـ ـروت رو ببین..."
با صدایی خفه که از ته گلویم بیرون می آمد، گفتم: " اگه از من دلخور شده یا بدش اومده، دخترش رو به من نده. مادرم داد کشید و گفت: " بالاخره از دست تو دیوانه می شم. "
اصلا حوصله بگو مگو نداشتم. مادرم چنان عصبانی بود که کم مانده بود هر چه دم دستش می رسد بر سرم بکوبد. یک مرتبه ترگل شتاب زده در آستانه در ظاهر شد، گفت: " ناهید و مادرش دارن می رن. "
مادرم نگاهی خشم آلود به من انداخت و محکم به صورتش زد و به سرعت از اتاق بیرون رفت. به قدری کسل و خسته بودم و کمبود خواب داشتم که چشمانم باز نمی شد. یکی از پشتی ها را زیر سرم گذاشتم و خوابیدم. نزدیک ظهر با صدای ترگل بیدار شدم. هنوز خستگی و کرخی از بدنم بیرون نرفته بود. پدرم از سر کار برگشته بود. آن طور که ترگل می گفت، ناهید و مادرش همان صبح با قهر و غیظ و دعوا باغ را ترک کرده بودند. می ترسیدم مبادا مادرم قضیه را با پدرم در میان بگذارد. با ترس و دلهره به اتاق پنجدری عمارت که از بقیه اتاقها خنک تر بود، رفتم. برخلاف مادرم که چهره ای درهم داشت، پدرم با رویی باز حالم را پرسید، اشاره کرد کنارش بنشینم. گفت در این مدت که مهمان داشتیم، خیلی زحمت کشیده ام. حرف هایش بوی کنایه می داد. گمان کردم مادرم درباره سیما چیزی گفته است.
در همین لحظه اسد الله قلیـ ـانش را آورد، همه ساکت بودیم. پدرم چند پک به قلیـ ـان زد و رو به مادرم گفت: " قرار بود کاظم خان و بچه ها تا آخر هفته اینجا بموننن، می خواستیم بریم شکار. چطور یه مرتبه رفتن؟ "
مادرم در حالی که پوزخند می زد، با کنایه گفت: " نمی دونم والله، از خسرو خان بپرسین. "
پدرم نگاهی پرمعنی به کم انداخت و گفت: " چی شده؟ "
از پدر می ترسیدم. با این که از دبیرستان به این طرف دست روی من بلند نکرده بود، از او حساب می بردم. سرم را پایین انداختم.
مادم گفت: " چی می خواستی بشه. الان یه ساله ما امروز فردا می کنیم درباره ناهید حرف بزنیم، تازه خسرو می گه ناهیدو نمی خوام.
پدرم خیلی خونسرد پرسید: " مگه صحبت کردین؟ "
مادرم گفت: " چه صحبتی؟ بدبخت ناهید! "
پدرم گفت: " این نخواستن که حرف امروز نیست. از وقتی تخم لق شکوندی دهن اونا، خسرو گفته ناهیدو نمی خواد. خب، زورکی که نمی شه. دنیا مثل صد سال پیش نیست که مادرا برای پسرشون زن بگیرن. "
انگار آب سردی روی مادرم ریختند. از پدرم چنین انتظاری نداشت. سرش را چندین بار به نشانه تاسف تکان داد و بعد از آهی طولانی گفت: " پدر و پسر لنگه هم هستین، خونسرد و دل گنده. "
یک مرتبه عصبانی شد، صدایش را بلند کرد و ادامه داد: " اصلا به فکر آبروی مردم نیستین. دختر مردم سر زبونا افتاده، تو فامیل و ایل پیچیده. اونا از پارسال تا بحال چند تا خواستگارو جواب کردن.چطور میشه گفت نه. اگه یکی سر خودمون این بازی رو درمی آورد، خوب بود؟ "
پدرم رو کرد به من و خیلی جدی گفت: " یه کلمه، تو با دختر کاظم خان عروسی می کنی یا نه؟ "
گفتم: " نه، به هیچ وجه. قبلا هم گفتم نه نه نه... "
مادرم از کوره دررفت و گفت: " نذار بگم امروز چه آبروریزی کردی. نذار بگم پسر بهادر خان عین سگ دنبال ماشین سرهنگ موس موس می کرد... لا اله الا الله... "
رنگ از صورتم پرید. نفس در سیـ ـنه ام حبس شد. پدرم در حالی که مرتب به قلیـ ـان پک می زد، گفت: " نمی خواد چیزی بگی. می دونم از روزی که از شیراز برگشت، معلوم بود. من این موهارو تو آسیاب سفید نکردم. نزدیک شصت سالمه. چهل ساله مباشر قوامی هستم. با آدمای جور واجور نشست و برخاست کردم. جلوی قسمت رو نمی شه گرفت. چه عیب داره یه عروس تهرونی داشته باشیم. یعنی خونواده سرهنگ از کاظم خان کمتره یا سیما از ناهید بهتر نیست؟ "
از تعجب داشتم دیوانه می شدم. اصلا باور نمی کردم حرف های پدرم باشد. خیال می کردم خواب می بینم.
مادرم گفت: " پس تو می دونی دختره خسرو را دیوونه کرده؟ "
پدرم مسئله را به شوخی کشاند و گفت: " تو هم بیست و پنج سال پیش منو دیوونه کرده بودی. یادت نیست مادرم منو تهدید کرد اگه با دختر خواهرش ازدواج نکنم زندگی رو برام تلخ می کنه و برای همیشه خونه و زندگی رو رها می کنه و نزد برادرش نصرالله خان می ره؟ "
مادرم گفت: " ولی من می رم. "
پدرم با خنده گفت: " خوب تو برو، منم بلافاصله زن می گیرم. "
پدرم می خندید و مادرم حرص می خورد. من از این که پدرم تا این حد خونسرد بود و با قضیه برخورد عاقلانه داشت، خوشحال بودم.
غروب آن روز پدرم مرا به گوشه ای از باغ برد و بعد از مقدمه ای کوتاه درباره زندگی اش که هر کار می کند به خاطر فرزندانش است، از من خواست هر تصمیمی دارم با او در میان بگذارم.
گفتم: " می خوام ادامه تحصیل بدم، گرچه باغ و ملک خوبه اما من اگه از راه تحصیل به جایی برسم، باعث افتخار خانواده می شم. مگه من از پسرهای قوامی چی کم دارم! با استعدادی که در خودم سراغ دارم، می تونم از راه تحصیل به جاهای عالی برس. اصلا اگه مردم بگن پسر بهادر خان دکتر یا مهندس شده بگن بهتره یا بگن به خاطر پول و سرمایه بیشتر با دختر کاظم خان ازدواج کرده؟ تازه من که هیچ احساسی به ناهید ندارم و تا به حال هم با او هم صحبت نشدم. "
پدرم تحت تاثیر حرف های من قرار گرفت. اولین بار بود بدون رودرواسی با او حرف می زدم. به من قول داد از هیچ کمکی دریغ نکند. کم کم صحبت عشق و دوست داشتن را به میان کشید. برای این که مرا به قول معروف از کمـ ـرویی دربیاورد، مختصری از گذشته اش گفت که ازدواج اولش موفق نبود و چون همسر اولش بچه دار نمی شد، او را طلاق داد. در سن سی و پنج سالگی عاشق مادرم شد و بعد از پنج سال برو بیا بالاخره کارشان به ازدواج کشید. می خواست به من بفهماند با قسمت نمی شود مبارزه کرد. در عین حال مطمئن بود برای شناختن آدم ها، صد سال هم کم است. دوست داشتن و عشق را قبول داشت و می گفت از بدو خلقت عشق وجود داشته و همچنان ادامه دارد.
یک مرتبه سکوت کرد. منتظر بود آنچه در دل دارم، به زبان بیاورم. خجالت می کشیدم، برایم سخت بود از سیما حرف بزنم. بعد از مدتی سکوت پرسید: " سیما هم تو رو دوست داره؟ "
گفتم: " بله. "
نگاهی پرمعنی به من انداخت و گفت:" نمی دونم. به قول قوام، شماها جوون امروز هستین و تحصیل کرده و با مطالعه، فکرتون بازتر از فکر ما قدیمیاست. "
در حالی که با خوشرویی دستش را به پشتم می زد، گفت: " هیچ عیب نداره ما هم تو تهرون فامیل داشته باشیم. "
باور نمی کردم پدرم تا این اندازه انعطاف پذیر باشد. فکر می کردم اگر بفهمد به دختر غریبه ای مثل سیما دل باخته ام، عصبانی و ناراحت می شود و قیامتی برپا می گند. احساس غرور کردم. از خوشحالی دست او را بـ ـوسیدم. او هم صورت مرا بـ ـوسید. اشک در چشمانش حـ ـلقه زده بود. تحت تاثیر قرار گرفتم. در سکوت یکبار دور استخر قدم زدیم. هر دو در فکر بودیم.
پدرم یک مزتبه گفت: " و اما مادرت، مجاب کردن او خیلی مشکله. بالاخره مادره و نباید دلخور شه. "
گفتم: " آخه من مقصر نیستم. "
قبول داشت مادرم مقصر است، ولی معتقد بود باید به نحوی رضایت او جلب شود. از طرفی، راضی به ناراحتی خانواده کاظم خان نبود. پدرم اعتقاد داشت این قضیه فقط به واسطه دایی نصرالله حل می شود. دایی نصرالله بزرگ فامیل و در ضمن یک عشایر بود و همه از او حرف شنوی داشتند. بیش از ده سال نداشت که با خانواده اش به شیراز آمد. تحصیلات عالیه داشت و در تاریخ و مسائل اجتماعی صاحب نظر بود. چند سالی هم مدیر کل اداره دارایی استان فارس بود. از پیشنهاد پدر خوشم آمد. تنها کسی که می توانست با دلیل و منطق به مادرم و خانواده کاظم خان بفهماند ازدواج من و ناهید عاقبت خوبی ندارد، دایی نصرالله بود.
سه روز بعد به اتفاق پدرم عازم شیراز شدیم. در این مدت مادرم با من سرسنگین بود و من به امید این که دایی نصرالله بالاخره او را مجاب می کند زیاد در فکر دلجویی یا راضی کردن او نبودم. بین راه پدرم پیشنهاد کرد تنها نزد دایی بروم و با او صحبت کنم. بنابراین تنهایی به خانه دایی نصرالله رفتم. دایی از دیدن من خوشحال شد. او و زن دایی از این که تنها نزد آنها رفته بودم، تعجب کردند. گمان کردند اتفاقی افتاده است. وقتی به آنها گفتم در وهله اول، برای دیدن و احوالپرسی دایی جان آمدم و در ضمن می خواهم برای ادامه تحصیل مشورت کنم، از نگرانی درآمدند. آنچه درباره تحصیل به پدر گفته بودم، مفصل تر برای دایی نصرالله توضیح دادم. گفتم: " ابتدا تصمیم داشتم کشاورزی بخونم و روی زمینای خودمون کار کنم، ولی دیدم پزشکی رشته خوبیه و با استعدادی که در خودم سراغ دارم، قطعا پزشک موفقی می شم. " دایی نصرالله خیلی خوشش آمد. صورت مرا بـ ـوسید و چندین بار آفرین گفت. سپس نظر بهادرخان را پرسید. گفتم او حرفی نداردر ولی مادرم مخالف است. دایی نصرالله گفت: " بیخود مخالفه. حتما می گه باید با دختر کاظم خان عروسی کنی، آره؟ " دست گذاشت روی مطلبی که می خواستم با او در میان بگذارم. گفتم: " آره دایی جون، پاش رو تو یه کفش کرده باید ازواج کنم. "
رن دایی میان حرف ما آمد و گفت: " این طور که ما شنیدیم کار تمام شده و تا آخر تابستون عروسی می کنی. "
گفتم: " نه زن دایی، حتی اگه نمی خواستم ادامه تحصیل بدم باز با ناهید ازدواج نمی کردم. "
از دایی خواهش کردم با هر زبانی که خودش می داند، رضایت مادرم را جلب کند که به تهران بروم با خانواده کاظم خان هم در این باره گفتگو کند تا هیچ دلخوری پیش نیاید.
قرار شد روز جمعه، یعنی دو روز بعد، دایی به اتفاق زن دایی و حسین که چهارده سال داشت و تنها فرزندشان بود که با آنها زندگی می کرد، به سعادت آباد بیاید و برای جلب رضایت مادرم با او صحبت کند. من با خاطری مطمئن خانه دایی را ترک کردم و به خانه خودمان رفتم. به مسیب سفارش کردم اگر از تهران برایم نامه ای آمد، فقط به خودم بدهد و درباره آن به هیچ کس حتی پدرم چیزی نگوید. به سعادت آباد برگشتم. مادرم همچنان با من سرسنگین بود. توسط ترگل به گوش او رساندم دایی نصرالله روز جمعه نزد ما می آید. تا نام دایی را شنید، خوشحال شد. فراموش کرد باید با من قهر باشد. پرسید: " مگه رفتی خونه شون؟ "
گفتم: " آره، از نزدیکی خونه دایی رد می شدم، سری هم به دایی زدم. "
برایش عجیب بود، چون من هیچ وقت از این کارها نمی کردم. چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: " حتما کاری داشتی که رفتی پیش داداش وگره از تو بعیده. "
خنده ام گرفت. مثل همیشه از خنده های من ناراحت شد. گفتم: " نه، همین طوری رفتم اونجا. " حدس زد برای چه کاری دایی را واسطه کرده ام، ولی مطمئن بود.
بالاخره روز جمعه فولکس واگن دایی وارد باغ شد. همه به استقبال رفتیم. خوش آمد گفتم. مادرم بلافاصله زبان به گله گشود و گفت اصلا داداش فکر نمی کند خواهر دارد. زن دایی کار و گرفتاری را بهانه کرد. حسین و جمشید بعد از مدتی یکدیگر را پیدا کردند. پدرم به شوخی به دایی گفت: " نمی دونم کنج خونه رو چرا ول نمی کنی. مرد نازنین، خب بیا اقلا یه ماه تو این باغ یه هوایی بخور. "
همگی داخل عمارت رفتیم. دایی از همان ساعت اول مقدمه چینی کرد و به زبان ساده، طوری که مادم متوجه شود، درباره تحولات جامعه و پیشرفت علم و درس و ادامه تحصیل صحبت کرد. کم کم موضوع ازدواج را پیش کشید. شب که همه در ایوان جمع بودیم، مسئله من و ناهید را مطرح کرد و گفت:
" خب، حالا خسرو می خواد که ادامه تحصیل بده و خودش می گه زن نمی خواد، نباید مانع پیشرفتش بشی خواهر. "
یک مرتبه مادرم از کوره در رفت و گفت: " او ناهیدو می خواست داداش. از وقتی چشمش به اون دختر تهرونی خورد، ناهید دلش رو زد. "
دایی نصرالله نگاهی به من کرد. سرم را پایین انداحتم. پدرم گغت: " حالا به فرض که خسرو بخواد از تهرون زن بگیره، چه عیب داره نصرالله خان؟ "
دایی چند لحظه به فکر فرو رفت و از ما خواست قضیه دختر تهرانی را برایش مفصل شرح دهیم. پدرم خیلی ساده گفت:
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#7
هیچی نصرالله خان، سرهنگ افشار قبلا فرمانده گروهان مرودشت بود. از تهرون می خواست بره شیراز، ماشینش خراب شد. چند روز با خانواده اش مهمون ما بودن. یه دختر هم داشت. خب پا رو حق نباید گذاشت، واقعا آدمای خوبی بودن. دختره هم الحق زیبا و باوقار بود. شاید قسمتشون باهم باشه. "
دایی گفت: " والله اگه خسرو به خاطر عشق و عاشقی بخواد بره تهرون، من مخالفم. اما اگه به خاطر ادامه تحصیل باشه، هیچ مانعی نداره.
مادرم خوشحال از قضاوت دایی با لبخندی پرمعنی گفت:" نه داداش به خاطر عشق و مشقه. چقدر ساده ای داداش. اگه اینجا بودی همه چیز دستگیرت می شد. "
پدرم به من اشاره کرد آنجا را ترک کنم. از پله هایی که ایوان را به محوطه باغ وصل می کرد، بیرون رفتم. مدتی اطراف استخر قدم زدم. دلم شور می زد. می خواستم حرف هایشان را بشنوم. از در پشتی وارد عمارت شدم و از داخل یکی از اتاقها که پنجره ای رو به ایوان داشت به حرف های آنها گوش دادم. موضوع سیما باعث شده بود دایی تغییر عقیده دهد. می گفت: " ما با خانواده غریبه اونم صاحب منصب ژاندارمری سنخیت نداریم. با این که به عشق اعتقاد دارم، ولی عشق جوونا اغلب مثل گرد روی آئینه ست. من با شناختی که از خسرو دارم اگه در پی عشق خودش رو آواره کنه اونم عشقی که ظرف ده روز ریشه دونده، خوشبختیش بعیده. "
پدرم گفت: " پس این همه مردم عاشق شدن، پس این همه تو کتابا نوشته شده با یه نگاه دل و دین از هم بردن دروغه؟ "
دایی نصرالله گفت: "من نمی گم عشق وجود نداره. شاید خسرو و دختره واقعا عاشق هم شده باشن و شاید به وصال هم برسن و تا آخر عمر خوشبخت بشن، ولی اگه خسرو می خواد به بهونه تحصیل دنبال عشق و عاشقی بره، من یکی موافق نیستم. "
از دایی بدم آمده بود. مطابق میل مادرم حرف می زد و مادرم از این مسئله خوشحال بود. مرتب به پدرم نق می زد و می گقت: " آخه من یه چیزی می دونم که نمی ذارم خسرو بره تهرون. " صدایش را بلند کرد و گفت: " آخه من می خوام بدونم ناهید چه عیبی داره؟ خوشگل نیست که هست، خانواده دار نیست که هست، چشه؟ " سپس مقصر اصلی را پدرم دانست و ادامه داد: " تقصیر باباشه داداش. اگه می زد تو دهنش، هیچ وقت رو حرفش حرف نمی زد. "
پدرم گفت: " آخه زن، بزنم تو دهنش که دفعه بعد تو روم وایسه! دیگه مثل قدیم نیست که پدرا پسراشون رو چوب و فلک کنن. "
خلاصه از جانب دایی نصرالله هم، آنطور که انتظار می رفت کاری صورت نگرفت. روز بعد صدایم زد و از من خواست همه آنچه اتفاق افتاده و در ذهنم می گذرد، با او در میان بگذارم.
خیلی جدی گفتم: " بله من دختر سرهنگ افشار رو دوست دارم و اونم منو می خواد. هر طور شده میرم تهرون و بعد از این که فارغ التحصیل شدم با او ازدواج می کنم. "
دایی نصرالله از طرز بیان من خوشش نیامد. به عنوان نصیحت گقت: " مهم پدرته که راضیه. مادرت هم بالاخره مجبوره رضایت بده. فقط حواست رو جمع کن مه هـ ـوس رو با عشق اشتباه نگیری و یادت باشه اگه خواستی با او ازدواج کنی، باید خیلی چیزا رو زیر پا بگذاری. " از حرف های او سر درنمی آوردم و کم کم داشت حوصله ام سر می رفت.
روز بعد دایی به شیراز رفت و من تصمیم داشتم خودم را برای رفتن به تهران آماده کنم. یک بار دیگر با پدر صحبت کردم و او هم تحت تاثیر گفته های دایی نصرالله قرار گرفته بود و با تردید حرف می زد. می گفت با ازدواج من مخالفتی ندارد. ولی باید مواظب رفتارم باشم و کاری نکنم که زبانزد خانواده کاظم خان و بقیه فامیل شوم.
به او قول دادم و قسم خودم درس را مقدم تر از هر چیز بدانم. قرار شد پدرم با یکی از آشنایان که سالها در تهران زندگی کرده بود و اکنون فرزندانش ساکن تهران بودند، درباره مسکن و محل زندگی من مشورت کند.
گفتم: " جناب سرهنگ قول داده هر کمکی از دستش بربیاید، کوتاهی نکنه. "
پدرم گفت: " اگر موضوع دخترش و ازدواج تو با او در میان نبود، کسی مطمئن تر از سرهنگ سراغ نداشتم، ولی چون ممکنه بعدا منت بزارن، صلاح نمی بینم. "
گفتم: " بالاخره باید اول شهریور که امتحان ورودی دانشکده ها شروع می شه، تهرون باشم. "
او هم حرفی نداشت و می گفت اگر قوامی از سفر برگردد، با من به تهران خواهد آمد.
چنر روز بعد، روبروی یکی از رستوران هایی که محل توقف اتوبـ ـوس های مسافربری بود، بهرام را دیدم. با جیپ ضرغامی به استقبال یکی از اقوام آمده بود تا او را به قصرالدشت ببرد. از او گله کردم چرا نزد ما نمی آید.
به شوخی گفت: " تو که این روزها سرت گرمه. "
به او گفتم: " بالاخره پدر رو راضی کردم به تهرون برم. " از مادرم و دایی نصرالله برایش حرف زدم. صحبت سرهنگ را پیش کشید و گفت: " همه جا پیچیده تو ناهیدو رها کردی و می خوای با دختر سرهنگ ازدواج کنی، ولی من باور نکردم. "
پرسیدم: " چطور مگه؟ ما که به کسی چیزی نگفتیم. " بهرام به من خندید و گفت: " من حتی می دونم صبح روزی که سرهنگ و خونواده اش می خواستن برن، تو دنبال ماشی اونا دویدی و گریه کردی. "
از تعجب داشتم دیوانه می شدم. ناگهان حسن دشتبان را دیدم شتابزده به طرف من می آید. آن قدر دویده بود که نفس نفس می زد. چند لحظه به من خیره شد. زبانش بند آمده بود و اشک در چشمانش جمع شده بود. می خواست مطلبی را به من بگوید ولی می ترسید. بی صبرانه گفتم: " بگو، چی شده؟ "
من و من کنان گفت: " بهادرخان نزدیک آسیاب بالا حالش یه هم خورده. "
دنیا در نظرم تیره و تار شد. من و حسن دشتبان با عجله سوار جیپ شدیم و به سمت آسیاب حرکت کردیم. بین راه حسن مرتب از خوبی و خوش اخلاقی پدرم حرف می زد. سرش داد کشیدم: " مگه پدرم مرده؟ راست بگو. "
ساکت شد. چنان اعصابم ناراحت بود که می خواستم او را به بیرون پرت کنم. نزدیک آسیاب عده ای جمع شده بودند. بند دلم پاره شد. برایم راه با کردند. با عجله خودم را بالای سر پدر رساندم. کار از کار گذشته بود. یک لحظه چشمم سیاهی رفت. کوه و آسیاب و دشت و صحرا دور سرم می چرخیدند. من می خواستم فریاد بزنم، ولی صدا از خنجره ام خارج نمی شد. خودم را روی جنازه سرد پدرم انداختم و دیگر چیزی نفهمیدم...
ساعتی بعد خودم را در عمارت قوام دیدم. اکثر اهالی سعادت آباد و آبادی های اطراف جمع شده بودند. مرگ پدرم نامنتظر بود. غیر از گریه و زاری کار دیگری از دستمان برنمی آمد. در مدتی کمتر از دو ساعت، همه آنها که باید بیایند، آمدند.
چه قیامتی برپا بود. صدای شیون و واویلای مادرم و ترگل و آویشن در باغ پیچیده بود. ناله های مادرم چنان دلخراش بود که هر کس می شنید، دلش ریش می شد.
دایی نصرالله که در این گونه مراسم همه کاره بود، اختیار از دستش رفته بود. رعیت های قوامی یکی پس از دیگری سراسیمه و متاثر داخل عمارت می شدند. با تاسف از اتفاقی که افتاده بود، می گفتند تا به حال آدمی به خوبی بهادرخان ندیده بودند. کاظم خان با صدای بلند گریه می کرد و من و جمشید را که به هق هق افتاده بودیم، دلداری می داد.
آرام کردن مادر کار آسانی نیود. ناهید و مادرش دست های او را گرفته بودند تا صورتش را چنگ نزند.
آن شب باغ و عمارت همچون جهنم، روح و جسم ما را می سوزاند. باور نمی کردم دیگر پدر ندارم. به خودم می گفتم: " کاش این روزهای آخر به حرف دل من توجهی نداشتی پدر. کاش خوب نبودی و انعطاف نداشتی و به من اهمیت نمی دادی تا کمتر دلم می سوخت...! کاش.
تازه فهمیدم طبیعت چقدر به خوبان رشک می ورزد و چقدر تلخ بوده مرگ پدر. در آن شب وحشتناک، شیون و ناله و زاری زمانی اوج گرفت که یکی از اهالی در مایه دشتی مصیبت خواند و دل ما را ریش کرد.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#8
صبح روز بعد،قبل از اینکه جنازه پدرم را به شیراز منتقل کنیم،عده ای با اتوبـ ـوس و جیپ و کامیون خودشان را به شیراز رساندند تا در کنار خویشان و آشنایان،در مراسم تشییع جنازه شرکت کنند.
در گورستان غوغایی بر پا بود،صوت قرآن از یک سو و شیون و واویلای مادرم،ترگل،آویشن و جمشید از سوی دیگر،همه را متاثر کرده بود.با مشاهده مادر،مرگ پدر را در یک آن فراموش کردم.به او می اندیشیدم که داشت خودش را می کشت.از روز قبل تا آن ساعت پنچ بار از هوش رفته بود.خیلی ها می گفتند زن بهادرخان از غصه می میرد.هیچ کس نمی تواند جای خالی شوهرش را پر کند.وقتی پدرم را داخل قبر گذاشتند،مادرم یک مرتبه دیوانه وار خودش را از دست عده ای که او را گرفته بودند،رها کرد.می خواست خودش را داخل قبر بیندازد که دایی نصرالله و زن دایی و دو خاله و یکی از عمه هایم او را عقب کشیدند.ناهید مرا صدا کرد تا به آنها کمک کنم.با این که حال خودم بهتر از مادر نبود،به زور او را از اطراف قبر دور کردم و سرش را روی سیـ ـنه ام گذاشتم و همراه با بغض و گریه دلداری اش دادم.فایده نداشت.می گفت:«اگه می خوای شیرم رو حلالت کنم،منو کنار پدرت دفن کن.»
مادرم حق داشت.هنوز جوان بود و فکر نمی کرد به این زودی بیوه شود.تحمل مرگ پدر برایش آسان نبود.انتظار نداشت ترگل و آویشن در نوجوانی یتیم شوند.بلاخره در میان آن همه گریه و شیون،پدرم را به خاک سپردند.هنگام ترک گورستان ناگهان مادرم جیغ دلخراشی کشید و خودش را روی قبر انداخت.ترگل و آویشن گریه می کردند و سعی داشتند مادرم را آرام کنند.جمشید روی زمین غلت می زد و خاک گورستان را به سر و صورتش می پاشید.من جمشید را از روی زمین بلند کردم و او را در آغـ ـوش گرفتم و هر دو زار زار گریه می کردیم...
به سختی آراممان کردند.اغلب کسانی که برای تشییع و تدفین آمده بودند،ما را تا خانه مشایعت کردند.عده ای برای ناهار ماندند و تعدادی هم به خانه هایشان برگشتند.مراسم سوم را در یکی از مساجد شیراز برگزار کردیم.خواننده ای که در سعادت آباد گل کرده بود،در همان مایه دشتی چنان قیامتی بر پا کرد که کم مانده بود از سوز جگر،قالب تهی کنیم.مادرم آن قدر به سر و صورتش زد که کارش به بیمارستان کشید.ما دیگر به نبود پدر فکر نمی کردیم.بیشتر اوقاتمان صرف مادر می شد که از دست نرود.در مراسم شب هفت که در گورستان دارالسلام و کنار قبر پدرم برگزار گردید،بار دیگر خاطره روز تدفین زنده شد و مادرم از هوش رفت.ترگل و آویشن و جمشید قبر را بغـ ـل گرفته بودند و با صدای بلند پدر را صدا می کردند.تازه باورمان شده بود پدر را از دست داده ایم.بلاخره ما را آرام کردند و به خانه آوردند.
آن شب مفصل تر از شبهای قبل،از مهمانانی که از راه دور و نزدیک آمده بودند،پذیرایی کردیم.بعد از صرف شام مهمانان از خدا برای ما طلب صبر و طول عمر کردند.غیر از دایی و زن دایی،دو خاله و عمه ام،ناهید و مادرش و بهرام و یکی دو تا از دوستانم،بقیه به خانه هایشان رفتند.ما تا نزدیک نیمه شب درباره بی وفایی دنیا حرف زدیم و سپس یکی بعد از دیگری خوابیدیم.قبل از خواب مسیب مرا به گوشه ای از حیاط برد.این طرف آن طرف را پائید بعد نامه ای از جیبش بیرون آورد و به من داد و گفت:«این نامه رو امروز صبح پستچی آورد.نخواستم جلوی مردم بهتون بدم...»
نامه سیما بود.با این دلم از داغ پدرم مالامال از درد و غم بود،نامه را با اشتیاق باز کردم.سیما مرا تنها کسی خطاب کرده بود که بیش از همه دنیا برایش ارزش داشتم.از سفرش به شیراز نوشته بود و یادآور شده بود حتماً تا اوایل شهریور کلیه مدارکم را به دانشکده مربوطه ارائه دهم.در انتها نوشته بود وقتی به تهران برگشتم،انگار نیمی از وجودم را در شیراز جا گذاشتم.به تهرانی ها گفتم کسی در زندگی ام پیدا شده که به همه عالم می ارزد.فراموش نکن؛خودت گفتی خصلت یک عشایر وفای به عهد است.
بعد از خواندن نامه،به روزگار ریشخند زدم.همچنان که در محوطه حیاط قدم می زدم،به خودم می گفتم:کدام عهد؟کدام پیمان؟چه عشقی؟دیگر خسرو مثل گذشته نیست من به وجود پدرم می بالیدم و به پشتیبانی او به خودم جرأت دادم به غریبه ای دل ببندم.دیگر برای من نه دلی مانده نه احساسی.با مرگ پدر چطور می توانم به خواهش دلم عمل کنم؟مگر می توانم مادرم،خواهرانم و تنها برادرم را رها کنم و به تهران بروم و به عشقم برسم؟کدام روحیه؟با کدام پشتیبان؟
ساعت از نیمه شب گذشته بود،همه در خواب بودند تنها کسی که چشم روی هم نگذاشته بود،من بودم.سکوت بر فضای خانه ماتم زده ما سایه افکنده بود.روی پله ها نشستم و به نقطه ای خیره شدم.خاطرات گذشته مثل پرده سیـ ـنما از مقابلم می گذشتند:زمانی که بچه بودم و پدرم مرا روی اسب می نشاند؛دوران نوجوانی که تازه وارد دبیرستان شده بودم،زمانی که با پدرم به شکار می رفتیم و روزهایی که درباره سیما و ادامه تحصیل با او حرف می زدم.
چقدر انعطاف نشان داده بود.چقدر خوب بود کاش با من آن همه مهربان نبود! به سیما فکر کردم و کاش سر راهم سبز نمی شد! با خودم می اندیشیدم:اگر بشنود پدرم مرده و همه آن وعده ها و قول ها و وفا به عهد ها را با خودش به گور برده،چه می کند؟چه می گوید؟
چاره ای نبود،باید برایش می نوشتم.
ناگهان جیغ مادرم سکوت خانه را شکست.سراسیمه به طرف اتاقش می دویدم که زن دایی و خاله و ناهید و مادرش در حالی که زیر بغـ ـل مادرم را گرفته بودند،بیرون آمدند.او را در کنار حوض نشاندیم و به صورتش آب زدیم.مرا که دید،با صدایی که از ته گلویش خارج می شد،گفت:«فکر کردم فقط من خوابم نمی بره،تو هم بیداری مادر؟»
او را دلداری دادم و گفتم:«مشکله مادر،اما باید صبر داشت.باید تحمل کرد.»
چند لحظه به من خیره شد.دیگر اشکی در چشمانش نمانده بود.به نشانه تأسف سرش را تکان داد و نگاهی به من انداخت و از ته دل آهی کشید.چشمانش را روی هم گذاشت و ساکت شد.خیلی ترسیدم.زن دایی شانه هایش را مالید و خاله مرتب به صورتش آب می زد.بالاخره حالش بهتر شد.وقتی او را به داخل ساختمان بردند،ناهید با بغض و گریه گفت:«به خاطر اتفاقی که افتاده،خیلی متأسفم.دلم نمی خواست تو رو در این همه غم و ماتم ببینم.»
از حال و هوای گذشته که به او اهمیت نمی دادم،بیرون آمده بودم.برای اولین بار به او لبخند زدم.دلم نمی خواست رفتار صمیمی اش را بدون جواب بگذارم.
گفتم:«خیلی ممنون.شاید شکستن دل تو باعث شد گرفتار چنین مصیبتی بشم.»یک مرتبه قطرات اشک روی گونه اش غلتید با صدایی گرفته گفت:«من هرگز راضی به مرگ عمو نبودم.اصلاً هم از تو ناراحت نیستم.»
گفتم:«شاید سرنوشت چنین می خواسته،نمی دونم.به هر حال،پدرم رو از دست دادم و از این به بعد خودم را در اختیار سرنوشت می ذارم تا ببینم خدا چی می خواد.»
چنان احساس تنهایی می کردم که بدم نمی آمد با ناهید به درد دل بنشینم ولی در آن وقت شب،آن ها تنها،صحیح نبود.
ناهید بار دیگر خودش را در غم من شریک دانست و برخلاف میلش خداحافظی کرد.من هم به اتاقم رفتم.
روز بعد،در یک فرصت مناسب جواب نامه سیما را نوشتم:
این نامه را در پایان روزی می نویسم که غروبش به طرز وحشتناکی دلگیر و آهنگ طپش قلب محزونم،غم انگیز تر از غروب است.از این که با نامه ام تو را ناراحت می کنم،متأسفم چاره ای نیست باید حقیقت را گفت.
کسی که به وجودش افتخار می کردم و به پشتیبانی او به خودم جرأت دادم عاشق شوم از دنیا رفت.بله .به همین راحتی که می گویم پدرم مرد.احساس می کنم سرتاسر وجودم زندان دور افتاده ای از مشتی امید وا خورده شده است.کاش می توانستم هنگام نوشتن این نامه بلافاصله پس از نامه تو کلمه ای دیگر اضافه کنم.کلمه ای که همه احساس من در آن خلاصه شود.دریغا که نمی توانم. دیگر پس از این واقعه که شالوده زندگی ما به هم ریخت،توانستن مطرح نیست.برای نخستین بار بگذار خواستن منهای توانستن باشد.
به هر حال،دست طبیعت پدرم را از من گرفت و بهشت پرگل امیدم،آرزویم،اندیشه ام و احساسم زیر ابر سیاهی مدفون شد و من مانند شیئی کوچک و سبک،خودم را در اختیار امواج پر تلاطم سرنوشت گذاشتم تا ببینم خدا چه می خواهد.
با این که به اندازه همه جهان دوستت دارم و هیچ وقت فراموشت نمی کنم،در صورت امکان مرا فراموش کن...
بعد از نوشتن نامه،آن را مرور کردم.بوی بی وفایی می داد،یک لحظه پشیمان شدم؛خواستم تغییری در آن بدهم و حرف آخر را نزنم.به خودم گفتم:بلاخره هر چه زودتر باید متوجه شود و بیش از این به من دل نبندد.
همان روز نامه را پست کردم.
به قول دایی نصرالله یکی از خصلت های خوب انسان،انعطاف پذیری در برابر مشکلات و اتفاقات پیش بینی نشده است.
کم کم داشتیم به آن وضع عادت می کردیم و با حال و روزی که اوایل مرگ پدرم داشتیم و گمان می کردیم ادامه زندگی امکان ندارد،فاصله می گرفتیم.مادرم خاطرات گذشته را با آب و تاب برای آنهایی که هر ورز به دیدنش می آمدند،تعریف می کرد و ترگل و آویشن تقریباً آرام شده بودند.دوستان جمشید او را تنها نمی گذاشتند؛یا او را همراه خود می بردند یا در خانه ما می ماندند.
گاهی که مادر اثری از پدر می دید،گریه سر می داد و ما را هم به گریه می انداخت.دو روز به چهلم پدرم مانده بود.آن روز غیر از مسیب که همیشه آنجا زندگی می کرد،همه خویشان و آشنایان به خانه هایشان رفته بودند.مادرم وسایل به هم ریخته را با کم حوصلگی مرتب می کرد.با این که ریش سفیدان و بزرگترهای فامیل،همه لباسها و لوازم شخصی او را به فقرا بخشیده بودند تا اثری از او در خانه نباشد، از آن می ترسیدم مبادا لباسی از او جا مانده باشد و باز مادر شیون و واویلا راه بیندازد.آن روز جمشید به خانه دوستش رفته بود.ترگل به مادرم کمک می کرد و آویشن با عروسکش بازی می کرد که ناگهان زنگ در خانه به صدا در آمد.در آن وقت که ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود،صدای زنگ دور از انتظار نبود،چون هر لحظه منتظر مهمان بودیم.
مسیب در را باز کرد.ناگهان صدای خانم سرهنگ و سیما را شنیدم.خیال کردم اشتباه می کنم اما واقعیت داشت،خودشان بودند.تا آمدم به خود بجنبم،سیما و مادرش در آستانه در ورودی ساختمان ظاهر شدند.اصلاً انتظار دیدن آنها را نداشتم.با دیدن سیما،مرگ پدرم و همه آنچه در ذهنم پرورانده و برایش نوشته بودم،از خاطر بردم یکباره به هیجان آمده و شور و شوقی دوباره یافتم.هنوز باور نمی کردم آن که سر تا پا مشکی پوشیده و در چشمان من خیره شده،سیماست.با حالتی حزن انگیز به من و مادرم تسلیت گفت.بعد از مرگ پدر،تنها تسلیتی که چون مرحمی شفابخش زخم دلم را التیام بخشید،تسلیت سیما بود.انگار آب سرد روی کوهی از آتش ریخته باشند.مادرم با خوشرویی آنها را پذیرفت و به اتاق پذیرایی راهنمایی شان کرد.خانم سرهنگ بی اندازه متاثر بود.می گفت از روزی که خبر را شنیده اند گویی یکی از خویشان نزدیک خود را از دست داده اند.از جانب سرهنگ هم معذرت خواست که نتوانست برای عرض تسلیت بیاید.مادرم در قالب داستانی غم انگیز از آخرین شب پدرم حرف زد که چقدر بگو و بخند داشت.سیما خودش را در غم ما شریک دانست.مادرم گرچه از سیما دلخور بود،اما مرگ پدر او را نسبت به همه چیز بی تفاوت کرده بود می گفت دنیا ارزش این همه اختلاف و بگو مگو ندارد.همه باید به آرزویشان برسند.
سیما و مادرش او را دلداری دادند. سعی داشتند به او روحیه بدهند و به ادامه زندگی امیدوارش کنند.
شب دایی نصرالله و زن دایی به خانه آمدند.سیما و مادرش را به آنها معرفی کردیم.زن دایی وقتی سیما را دید سلیقه مرا پسندید و حق را به من داد و گفت هر کس دیگر هم جای من بود،اگر گوشه چشمی از سیما می دید،امکان نداشت اسیر زیبایی او نشود.امیدوار بود سیرت سیما هم مثل صورتش زیبا باشد.دایی نصرالله از خانواده سیما به خاطر زحمتی که کشیده بودند،تشکر کرد.
آن شب آنقدر از این طرف و آن طرف برایمان مهمان آمد که من فرصت فکر کردن نداشتم.بعد از ظهر روز بعد،با سیما به پارک جوان آباد شیراز رفتیم.دیگر ترس و واهمه نداشتم،چون مادرم در حال و هوای خودش بود و خانم سرهنگ هم همه چیز را درباره ما می دانست.
من و سیما هر دو در لباس سیاه،شانه به شانه هم،قدم می زدیم همراه با سوز و گداز از زمانی یاد می کردیم که پدرم زنده بود.وقتی گفتم درباره او با پدرم صحبت کردم و چیزی نمانده بود به اتفاق به تهران بیاییم،اشک در چشمانش حـ ـلقه زد.مرا دلداری داد و گفت طبیعت همیشه به خوبان رشک می ورزد.
کم کم صحبت خودمان به میان آمد؛«نامه ات رو که خواندم چیزی نمانده بود قلـ ـبم بترکه»
چیزی نداشتم بگویم.
پرسید:«مگه فوت عزیزان باعث می شه قلب و احساس هم از بین بره؟!»
گفتم:«نمی دونم،برای من دیگه همه چیز تموم شده.»
گفت:«یعنی عشق و دوست داشتن باید با حوادث ناگوار نابود شه؟»
گفتم:«کاش سر راهم سبز نمی شدی!»
با لبخندی تمسخر آمیز گفت:«اون روز که زیر درخت سیب تو چشمام نگاه کردی و با صداقت گفتی خصلت یه عشایر وفا به عهده،فکر کردم هیچ اتفاقی تو زندگی،هر قدر غم انگیز باشه،نمی تونه تو را از تصمیمت منصرف کنه.»
من ساکت بودم.روی یکی از نیمکت های چوبی پارک نشستیم.سیما بعد از آهی عمیق گفت:«تو یکی از کتابا درباره خصلت بعضی از مردا مطلبی نوشته بود که باور کردنش مشکل بود ام حالا می بینم...»
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#9
نگاهی به من انداخت و ادامه داد:«نوشته بود:مردها در چارچوب عشق به وسعت غیر قابل تصوری نامردند.برای اثبات کمال نامردی آنان همین بس که تنها در مقابل قلب عاشق و فریب خوردۀ یک زن احساس می کنند مردند.تا هنگامی که قلب زن تسلیم نشده،پست تر و سمج تر از یک سگ ولگرد،عاجزتر و تو سری خورده تر از یک اسیر،گداتر از همه گدایان سامره،پوزه بر خاک و دست تمنا به پیش،گدایی عشق می کنند.اما به محض این که خاطرشان در تسلیم قلب زن راحت شد،یکباره به یادشان می افتد خدا مردشان آفریده و آن وقت کمال مردانگی را در نهایت نامردی در شکنجه دادن و به زنجیر کشیدن قلب یک زن اسیر جستجو می کنند.»
گفتم:«نه سیما،من هدفم این نبود و نیست که تو رو ناراحت کنم،من نامرد نیستم و همان طور که گفتم،تو رو به اندازه دنیا دوست دارم و بعد از مرگ پدرم،تنها کسی که به من آرامش داد،تو بودی و تنها کسی که وجودش منو از اون همه ماتم بیرون آورد،تو بودی و هستی.»
با صدایی گرفته و همراه با بغض گفت:«پس چرا تو نامه ات صحبت از بی وفایی و فراموشی کرده بودی؟»
گفتم:«تو بحران روحی بدی قرار گرفته بودم و اختیار از دستم خارج شده بود.»
از این که باعث رنجش خاطرش شده بودم،معذرت خواستم.بار دیگر به هم قول دادیم برای همیشه شریک غم و شادی یکدیگر باشیم و وجودمان،روحمان،خاطرات گذشته و حوادث آینده همه و همه متعلق به یکدیگر باشد و تمام دنیا را از درون چشمان یکدیگر ببینیم.
نزدیک غروب بود که از پارک بیرون آمدیم.قدم زنان به سمت خانه رفتیم.در کنار او احساس آرامش می کردم. از آینده و از دانشکده حرف می زدیم.سیما پیشنهاد کرد مادر را به تهران ببریم تا از حال و هوای پدرم بیرون بیاید.می گفت:«حالا که دیگه مادرت به کسی وابسته نیست،تهران رو برای زندگی انتخاب کنین،اونجا برای تحصیل بچه ها بهتره...»
پیشنهاد سیما مرا به فکر وا داشت.می گفت با پول و سرمایه ای که برایمان مانده،می توانیم در تهران زندگی راحتی داشته باشیم.
هوا کم کم رو به تاریکی می رفت که به خانه رسیدیم.اتومبیل فروغ الملک قوامی روبروی خانه ما پارک شده بود.با عجله داخل شدم.او و برادرش محمد قلی خان همان روز از لندن برگشته بودند و به محض اطلاع،به دیدن ما آمده بودند.به من تسلیت گفتند و دلداری ام دادند و ضمن تعریف از پدرم که مرد بسیار مرد خوبی بود ادعا کردند،هر کاری از دستشان بربیاید،کوتاهی نمی کنند.
مراسم شب چهلم پدرم را در مسجد محل برگزار کردیم و پس از آن به گورستان رفتیم.حضور سیما و مادرش،همه را کنجکاو کرده بود.ناهید و مادرش با دیدن آنان به شگفت آمدند؛تعادلشان به هم خورده بود.با انعطافی که از من سراغ داشتند و اتفاقی که افتاده بود،هرگز فکر نمی کردند بار دیگر روی خوش به آن ها نشان بدهیم.صورت زیبای سیما در لباس اغلب زن ها را به تحسین وا داشته بود.زن دایی که نسبت به بقیه از شعور و طرز فکر بالاتری برخوردار بود و خودش را اجتماعی تر از دیگران می دانست،می گفت:«کسی نبود که با دیدن سیما انگشت به دهان نگیرد و به زیبایی او آفرین نگوید.
بعد از مراسم،طبق معمول،اغلب کسانی که شرکت کرده بودند،شام به خانه ما آمدند،غیر از ناهید و مادرش که بین راه با قهر و غیظ به خانه شان برگشته بودند.کاظم خان از همسرش و ناهید ناراحت بود.می گفت نمی داند چرا یک مرتبه غیبشان زده است.مادرم از رفتار آنها خوشش نیامد،و معتقد بود در این اوضاع و احوال قهر و غیظ معنی ندارد.آن شب هم مثل شب هفت آن قدر مهمان داشتیم که حتی فرصت پیدا نکردم سیما را ببینم.
فردای آن شب بار دیگر من و سیما تنها شدیم.قرار بود صبح روز بعد شیراز را ترک کنند.من هم مدارکی که باید به دانشگاه ارائه می شد،به سیما دادم به من اطمینان داد از هرجهت بابت دانشگاه خاطر جمع باشم.می گفت پدرش آن قدر نفوذ دارد که این کارها برایش به راحتی آب خوردن است.
غروب آن روز من و سیما به پشت بام رفتیم.به یاد دو ماه پیش افتادم که برای اولین بار با او روی همان پشت بام صحبت کردم و پدرم هنوز زنده بود غمی در دلم نداشتم.اشک در چشمانم حـ ـلقه زد.سیما که متأثر شده بود گفت:«هرگز طاقت ندارم ناراحتی و گریه تو را ببینم.»
پسر مسیب،عبدالحسن،که بیش از پانزده سال نداشت و برای کمک به پدرش،از آبادی شان آمده بود برای جمع کردن باقی مانده های انگور به پشت بام آمد.ما را که دید،تعجب کرد.می خواست برگردد که او را صدا زدم و گفتم هر کاری دارد،انجام دهد.
از بالای پشت بام گلوله گداخته خورشید را می دیدیم که آهسته آهسته در پس کوه ها فرو می رفت.کبوترها یکی پس از دیگری روی گنبد ها می نشستند و ما محو تماشای آن همه زیبایی بودیم.به سیاهی لباس همه عزاداران،به عظمت مردان یکرنگ،به زمین و زمان،به طبیعت،به همۀ انسان های امیدواری که اجل مهلتشان نمی دهد و به روح پدرم قسم خوردیم تا آخر عمر به یکدیگر وفادار بمانیم.
آن شب دایی نصرالله و زن دائی را به زور نگه داشتیم.آن ها چهل شب با ما بودند و نگذاشته بودند تنها بمانیم.من از آنها خواهش کردم یک شب دیگر هم با ما باشند.وجود دایی نصرالله باعث می شد مادرم حرفی نزند که باعث دلخوری شود.از موضوعات مختلف صحبت شد.موضوع مهاجرت به تهران را مطرح کردیم.مادر می گفت:«اگه همه تهرون رو به من بدن حاضر نیستم شیراز رو که وجب به وجبش از پدرت خاطره دارم،ترک کنم.بوی بهادرخان رو همیشه تو فضای این خونه حس می کنم،چطور می تونم به تهرون بیام اگرم یکی از افراد خانوادۀ ما هم تهرون برای زندگی دائمی انتخاب کنه،به ایل و قوم و خویشش خیانت کرده و روح بهادرخان رو آزرده.»
من و سیما به نشانه این که کار از این حرف ها گذشته،به هم لبخند زدیم.
مادرم حق داشت؛کسی را از دست داده بود که بی نهایت دوستش می داشت و به وجودش افتخار می کرد.من،همین که مادرم در کنارم شتسه بود و توانایی حرف زدن داشت،راضی بودم.وقتی یاد اولین روزهای بعد از فوت پدرم می افتادم که نزدیک بود خودش را بکشد،هر چه می گفت،از دل و جان می پذیرفتم و ناراحت نمی شدم.
آن شب هم به خوبی و خوشی گذشت صبح خیلی زود سیما،و مادرش را با لندرور پدرم که هر وقت سوارش می شدم جگرم آتش می گرفت،به گاراژ رساندم. بین راه مادر سیما به من قول داد اگر به تهران بروم،از هیچ محبتی دریغ نمی کند.مرا تشویق می کرد حتماً ادامه تحصیل بدهم.وقتی به گاراژ رسیدیم،اتوبـ ـوس آماده حرکت بود.به سیما گفتم:دو روز قبل از امتحان حتماً خودم را به تهران می رسانم.آنها سوار شدند و اتوبـ ـوس حرکت کرد.با این که حوصله نداشتم،تا دروازه قرآن بدرقه شان کردم.سیما مرتب از پنجره اتوبـ ـوس برایم دست تکان می داد.
خیلی زود به خانه برگشتم.مادرم اوقاتش تلخ بود.ابتدا چیزی نگفت ولی وقتی علت ناراحتی اش را پرسیدم،از من گله کرد چرا در این موقعیت با سیما به پارک رفته ام و با او در خلوت از عشق و عاشقی حرف زده ام.
گفت:«پدرت رو از دست داده ام.می ترسم تو رو هم از دست بدم.»معتقد بود سرهنگ و خانواده اش از طایفه و تبار ما نیستند و زبان ما را نمی فهمند.
او را دلداری دادم و گفتم:«نه مادر،هیچ وقت منو از دست نمی دین من که همیشه تهرون نمی مونم دانشگاهها چند ماه از سال تعطیل هستن و به عناوین مختلف تعطیلات رسمی و غیر رسمی داریم.تا فرصت پیدا کنم.به شیراز میام.از این گذشته دلت نمی خواد پسرت روزی پزشک بشه؟»
نگاهی با حسرت به من انداخت و بعد از آهی عمیق گفت:«نمی دونم،نمی دونم.اگه پدرت آخر عمرش رضایت نمی داد،هرگز دلم راضی نمی شد.می ترسم اگه مانعت بشم،روحش ناراحت بشه.»
ترگل و آویشن . جمشید ناراحت بودند.می گفتند بعد از پدر دلشان به من خوش است به هزار زبان راضی شان کردم و قول دادم در صورت امکان آنها را هم برای ادامه تحصیل به تهران ببرم.
جمشید از خدا می خواست ولی ترگل و آویشن به تبعیت از مادر شیراز را ترجیح می دادند.
همان روز محمد خان ضرغامی به دیدنمان آمد و ما را به قصرالدشت برد.چون مادر با او فامیل بود،موضوع تهران را پیش کشید بلکه مرا منصرف کند.برخلاف تصور،خیلی خوشحال شد ومرا تشویق کرد تا جایی که ممکن است به تحصیل ادامه دهم و به مادرم گفت هرگز نمی گذارد او احساس دلتنگی کند.
من کم کم خودم را برای عزیمت به تهران آماده می کردم.تقریباً بیست روز به تاریخ امتحان مانده بود.به کمک دایی نصرالله که به مسائل حقوقی وارد بود و به محمد خان ضرغامی که در منتظه نفوذ داشت،در مدتی کمتر از چهار پنج روز با قوامی حساب کتاب کردیم و طلب پدرم را،از این و آن گرفتیم.زمین های کشاورزی حومۀ مرودشت را به بهمن خان شیبانی که از رعیتی به جاه و مقام رسیده بود،اجاره دادیم و مقداری از زمین های کنار جاده را هم فروختیم.
محمد خان ضرغامی معتقد بود قبل از هر چیز باید به فکر مسکن باشیم.می گفت اگر در تهران خانه ای بخریم.گاهی که مادرم و برادر و خواهرهایم یا اقوام بخواهند به دیدنم بیایند،هیچ مشکلی ندارند.
دایی نصرالله پیشنهاد او را پذیرفت.پول به اندازه خرید خرید یک خانه معمولی برداشتیم و به اتفاق رهسپار تهران شدیم.
شبی که فردایش عازم تهران بودم،برای خانواده ام به خصوص مادر،شب خوبی نبود.همه ماتم گرفته بودند جز من که تمام وجودم شور و شوق بود.آن شب همه در یک اتاق خوابیدیم.مادر کنار من خوابید و دستش را زیر سرم گذاشت.انگار می خواستم به جبهه جنگ بروم.تا صبح چند مرتبه بیدار شد و بالای سرم نشست.من هم خوابم نمی برد.ترگل و آویشن و جمشید هم نگران بودند.
با دائی نصرالله قرار گذاشته بودیم ساعت هفت صبح در گاراژ باشیم.هر چه به مادرم گفتم لزومی ندارد آن همه راه برای بدرقه من بیاید،فایده نداشت.عاقبت به اتفاق بچه ها به گاراژ آمد.مادر هر چه سعی می کرد که اشکش را از من پنهان کند،نمی توانست.ترگل و آویشن هم ناراحت بودند.جمشید هم دست کمی از آنها نداشت،با این تفاوت که به روی خودش نمی آورد.در حالی که اتوبـ ـوس آماده حرکت بود مادرم دست به گردن من انداخت ومرا بـ ـوسید و برای آخرین بار سفارش کرد مواظب خودم باشم.ترگل و آویشن و جمشید را بـ ـوسیدم و به اتفاق دایی نصرالله سوار ندیم.اتوبـ ـوس آرام آرام از گاراژ بیرون آمد و طولی نکشید که سرعت گرفت و شیراز را پشت سر گذاشت.
بین راه بیشتر به فکر سیما بودم و تصمیم داشتم تا زمانی که دایی تهران را ترک نکرده،سراغ او نروم.
بعد از یک شب توقف در اصفهان،ساعت پنج بعد از ظهر روز بعد به تهران رسیدیم.با این که همه وجودم به سمت خانه سیما پرواز می کرد،ولی به روی خودم نمی آوردم.حدود دوازده روز به موعد امتحان مانده بود که وارد تهران شده بودیم.قبل از این که به تهران بیایم،یکی از اقوام آدرس بنگاهی به نام جلیلی را داده بود که برای خرید خانه نزد او برویم.آن شب را در هتل گذراندیم.صبح روز بعد با آدرسی که داشتیم،بنگاه جلیلی را پیدا کردیم.آقای جلیلی آدم خوبی بود.با اتومبیل خودش ما را به نقاط مختلف شهر برد و چند خانه را که قیمتشان مناسب بود،به ما نشان داد.تا بالاخره یکی از خانه های منطقه یوسف آباد را پسندیدیم.و در مدتی کمتر از دو روز سند را به نام من نوشتند.
خانه دویست و پنجاه متر زمین و دو طبقه ساختمان داشت.طبقه اول حدود یک صد و پنجاه متر زیر بنا و طبقه دوم،بیست متر کوچکتر بود،ولی تراس بزرگ کمبود بنا را تا حدودی جبران می کرد.قرار شد طبقه پایین را،اجاره بدهم تا تنها نباشم و هم در آمدی برایم باشد.
با پولی که برایم باقی مانده بود،به کمک و راهنمایی دایی نصرالله و آقای جلیلی،طبقه بالا را مرتب کردیم و وسایل زندگی به اندازه ای که نیاز داشتم،خریدیم.دایی سفارش های لازم را به من کرد که یادم باشد فقط برای ادامه تحصیل،مادر،برادر،و خواهر و شهر و دیارم را ترک کرده ام.به او قول دادم کوچکترین تخلفی از اصول اخلاقی نکنم.او تهران را ترک کرد و من همان روز رهسپار خانه سیما شدم.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#10
سیما کنجکاو شده بود؛ درباره فرزندان مـ ـستأجر از من سوال کرد. وقتی به او گفتم دختر بزرگشان به خانه شوهر رفته و دو پسر دیگر در خانه دارند، خیالش راحت شد. ولی اصرار داشت خانه و مـ ـستأجر را از نزدیک ببیند.
از سیما پرسیدم: «یعنی پدرت درباره من و تو هیچی نمی دونه؟»
گفت: «نمی دونم اما تا به حال به روی من نیاورده»
پرسیدم: «مادرت چی؟»
گفت: «او همه چیز را می دونه و بی اندازه تو را دوست داره»
گفتم: «غیر ممکنه با پدرت در این باره مشورت نکرده باشه»
گفت: «شاید، اما اگه مادرت رسماً منو برای تو خواستگاری می کرد و همه چیز برای ههمه روشن می شد، بهتر بود»
با شنیدن نام مادرم به فکر فرو رفتم. سیما به گمان این که از حرف او ناراحت شده ام، پرسید: «چی شده؟ چرا یه مرتبه ساکت شدی؟»
گفتم: «اگه پدرم زنده بود، دیگه غمی نداشتم»
از این که مرا به یاد پدرم انداخته بود، معذرت خواست. حرف امتحان را پیش کشید و برایم آرزوی موفقیت کرد. ناگهان صدای اذان رادیو در فضا پیچید. صدای اذان گویش خیلی آشنا بود، چون با آن صدا بزرگ شده بودم و برایم از هر موسیقی دیگری دل انگیزتر بود.
اذان ظهر گرسنگی را یادمان آورد. سفارش غذا دادیم. در آن هوای مطبوع، کنار کسی که در آینده همسرم می شد و از جان بیشتر دوستش داشتم، غذا خوردن و بحث درباره زندگی مشترک لذتی ناگفتنی داشت، ولی وقتی مرگ پدرم و دوری از مادرم را به یاد می آوردم، احساس دلتنگی می کردم.
ساعت دو بعدازظهر رستوران را ترک کردیم و قدم زنان از کنار تخـ ـته سنگ ها و از جلوی آبشارهای کوچک، به طرف پایین راه افتادیم. همچنان که به خیابان دربند نزدیک می شدیم، از تعداد کسانی که برای گردش و تفریح آمده بودند، کم می شد.
بالاخره به میدان مجسمه کوهنوردی که به سربند معروف بود رسیدیم. خیلی دلمان می خواست تا غروب و حتی تا پاسی از شب در آن دره زیبا باشیم، ولی سیما به مادرش قول داده بود قبل از ساعت چهار به خانه برگردد.
از سربند یکراست به میدان تجریش رفتیم. بعد از توقفی کوتاه، خودمان را به میدان پاستور، رسانیدم. به سیما قول دادم فردا شب سری به خانه شان بزنم و آنها را در جریان وضعیت امتحانم بگذارم. بر خلاف میلمان، خداحافظی کردیم. از سیما که جدا شدم، برای چند لحظه مثل راننده ای که یک آن فرمان از دستش خارج شده باشد، گیج بودم. نمی دانستم کجا بروم. بی اختیار و بدون هدف قدم می زدم. کم کم به خودم آمدم و فکر کردم بهتر است آنچه در خانه کم و کسر دارم، تهیه کنم.
به یکی از فروشگاه های لوازم خانگی رفتم و یک اجاق گاز کوچک، کپسول، کتری و قولی و یک دست فنجان خریدم و همه را داخل صندوق عقب تاکسی گذاشتم و به خانه برگشتم.
جابه جا کردن وسایل آشپزخانه و روشن کردن اجاق گاز مدتی وقتم را گرفت. به محض این که اجاق گاز درست شد، قبل از هر کاری برای خودم چای دم کردم. مدتی طول کشید تا چای آماده شد. بعد از نوشیدن یکی از دو فنجان چای، در حالی که روی تخـ ـت دراز کشیده بودم و کتاب های درسی ام را دوره می کردم، خوابم برد.
هنوز چشمم گرم نشده بود که با صدای زنگ از جا پریدم. همسایه روبرو بود. می بایست مبلغی بابت آسفالت کوچه می پرداختم و ورقه ای را امضاء می کردم. همسایه روبرو که پیرمردی بازنشسته و خوش صحبت و پرحوصله بود، مرا به حرف گرفت. می خواست از همه چیز سر در بیاورد.
چیزی نداشتم از او پنهان کنم. خودم را معرفی کردم. از آشنایی با من اظهار خوشوقتی کرد و گفت فردا که پسرش مجید از شمال برگردد، و را با من آشنا می کند. سپس برای صرف شام مرا دعوت کرد. امتحان فردا را بهانه کردم و با تشکر از آن همه محبت، با او خداحافظی کردم.
خلاصه آن شب به صبح رسید. ساعت هشت خودم را به دانشگاه راسندم. تعداد داوطلبان امتحان تقریباً زیاد بود. هر کس طبقه شماره کارتش و تابلوهای راهنما به یکی از دانشکده ها و سالنی که تعیین شده بود، مراجعه می کرد. من به سالن شماره دو «دانشکده علوم» راهنمایی شدم.
کم کم دلهره و اضطراب به سراغم آمد. صندلی ام را پیدا کردم و نشستم. لحظه به لحظه اضطرابم بیشتر می شد. ساعت نه سوال ها پخش شد. چهار ساعت فرصت داشتیم به صد سوال پاسخ دهیم. از زمان شروع تا وقتی که آخرین سوال را جواب دادم، همه حواسم به امتحان بود و زمان را از یاد برده بودم.
وقتی یکی از مراقبین اعلام کرد بیش از بیست دقیقه فرصت ندارم، شروع به مرور پاسخ ها کردم و سپس ورقه ام را تحویل دادم و از سالن خارج شدم. بچه ها دسته دسته دور هم جمع شده بودند و درباره نحوۀ امتحان و کم و کیف سوالات بحث می کردند. عده ای که معلومات بیشتری داشتند، راضی بودند. تعدادی هم ناراضی به خانه هایشان برگشتند.
دست بر قضا با دو نفر از داوطلبین رشته پزشکی آشنا شدم؛ یکی از آنها متولد تهران بود که خیلی زود خداحافظی کرد و از ما جدا شد. دیگری به نام ابراهیم بچه اهواز بود و نزد عمویش که کارمند شرکت نفت بود، زندگی می کرد. می گفت اگر قبول نشود به اهواز نزد پدر و مادرش برمی گردد.
به خاطر اینکه تنها نباشم، با اصرار و خواهش او را به رستورانی که همان نزدیکی بود، دعوت کردم. پسر شوخ طبع و خوش برخوردی بود و از هر فرصتی برای شوخی استفاده می کرد. واقعاً شاد بود و در عین حال باادب. در همان مدت کوتاه از او خوشم آمد. دلم می خواست تنها بود و با او هم خرج می شدم.
بعد از صرف ناهار، اصرار داشت حساب کند که به زور او را کنار زدم و گفتم: «اگر هر دو قبول شدیم، برای تلافی وقت بسیاره». از او خواشه کردم هر روزی یکدیگر را ببینیم. با تأسف گفت که فردا عازم اهواز است و تا اعلام نتیجه به تهران برنمی گردد. از این که او را به ناهار دعوت کرده بودم، تشکر کرد و از هم جدا شدیم.
مسافرت ابراهیم به اهواز مرا وسوسه کرد تا اعلام نتیجه سری به شیراز بزنم. فکری که به خاطرم رسیده بود، لحظه به لحظه قوت می گرفت و به خانه که رسیدم، تصممم قطعی شد.
به محض ورود به خانه حمـ ـام گرفت و بعد از نوشیدن چند فنجان چای، روی تخـ ـت دراز کشیدم. ساعت پنج بود که با صدای زنگ از خواب پریدم. گمان کردم همسایه روبروست. در حالی که از این مزاحمت بی موقع ناراحت شده بودم، در را گشودم.
خانم و آقای مفیدی بودند؛ برای طبقه پایین آینه و قرآن آورده بودند. به آنها خوش آمد گفتم. مفیدی قبل از هر چیز از کم و کیف امتحان پرسید. گفتم: «خوب بود. جای امیدواری زیاده» اظهار خوشحالی کرد و به اتفاق داخل آپارتمان طبقه پایین شدیم. آنها با احترام آینه و قرآن را روی لبۀ یکی از پنجره ها گذاشتند.
گفتم: «چه خوب شد تشریف آوردین، چون فردا عازم شیراز هستم»
سپس کلید را به آنها دادم. قرار شد دو روز دیگر اسباب و اثاثیه شان را بیاورند.
ساعت شش شیک ترین لباسم را پوشیدم و از خانه بیرون آمدم. اتومبیل همسایه روبرو که همان پیرمرد پرحرف بود، تازه از راه رسیده بود. خودش و همسرش و پسرش پیاده شدند. پیرمرد که هنوز نامش را نمی دانستم، تا چشمش به من افتاد، با خوشرویی به طرفم آمد و با احترام سلام کرد و مرا به پسرش مجید و همسرش معرفی کرد.
گویا قبلاً درباره من با آنها صحبت کرده بود. از آشنایی با آنها اظهار خوشحالی کردم و به امید این که در فرصتی مناسب حتماً خدمتشان می رسم و بیشتر با آنها آشنا می شوم، خداحافظی کردم.
سر راه یک جعبه شیرینی و یک دسته گل خریدم و عازم خانه سرهنگ شدم. زنگ خانه را که فشار دادم سیما خیلی زود در را باز کرد. انگار در محوطه حیاط قدم می زد و منتظر من بود. در همین مدت کوتاه تا اندازه ای به اخلاق و روحیه من پی برده بود و متوجه شده بود از عطر، ادوکلن، رنگ و روغن و پودر و زیورآلات خوشم نمی آید و ارایش و لباس ساده را دوست دارم. برای همین، مطالب میل من آرایش کرده و لباس پوشیده بود.
قبل از هر چیز از امتحان پرسید. گفتم: «خوب بود» از گل و شیرینی تشکر کرد و با هم داخل عمارت شدیم. مادرش با خوشرویی به استقبالم آمد و به من خوش آمد گفت. او هم منتظر خبر بود. رضایت و امیدواری خودم را که اعلام کردم، خیلی خوشحال شد.
سیما بلافاصله برایم چای آورد. گفت: «حتماً از دیروز تا حالا چای نخورده ای و سرت درد می کنه»
گفتم: «برعکس، از دیروز تا وقتی خونه رو ترک کردم، غیر از خوردن چای کار دیگه ای نداشتم» سپس موضوع خریدن اجاق گاز و کتری، قولی و فنجان را برایش تعریف کردم.
طولی نکشید سرهنگ داخل عمارت شد. به احترام او بلند شدم و سلام کردم. برخلاف دفعه قبل، برخوردش گرم بود؛ با خوشرویی با من دست داد و پرسید امتحانم را چگونه داده ام. جواب مثبت من او را خوشحال کرد و گفت: «در عین حال شماره کارت تو رو به مسوولین دادم و از هر طرف سفارش شده»
تشکر کردم و گفتم: «بعد از پدرم، امیدواری من به شماست» از جمله من خوشش آمد و ادعا کرد مرا مثل سیاوش دوست دارد.
یک مرتبه یاد سیاوش افتادم و سراغ او را گرفتم. چند روز است به خانه عمویش رفته است.
وجود سرهنگ باعث شده بود سیما وانمود کند هیچ رابطه ای بین ما نیست. گاهی به اتاق خودش می رفت و زمانی به آشپزخانه سر می زد.
در حالی که با شیرینی و میوه و چای پذیرایی می شدم، صحبت شیراز پیش آمد. گفتم: «با اجازه شما تا اعلام نتیجه می خوام سری به مادرم بزنم»
گوش های سیما تیز شد و دزدکی نگاهی خشم آلود به من انداخت. خانم با لبخند و به شوخی گفت: «به این زودی از تهران زده شدی؟»
سرهنگ از تصمیم من خوشش آمد و گفت: «به خاطر این از تو خوشم میاد که نمی ذاری وقتت بی خودی هدر بره» سپس از جوانان خوشگذران و بی قیدی که دوست دارند دور از پدر و مادرشان و بدون مسئولیت وقت تلف کنند انتقاد کرد.
صحبت آقای مفیدی پیش آمد. گفتم: «آدم خوبیه کلید خونه رو به او دادم. انشاالله تا چند روز دیگه اسبابشون رو میارن» سرهنگ معتقد بود نباید درباره خوبی و بدی آدم هایی که شخصیت شان شکل گرفته، زود قضاوت کرد.
بعد از صرف شام اصرار کردند شب همان جا بخوابم. تشکر کردم و به بهانه جمع و جور کردن وسایل سفر به شیراز، از جا برخاستم. هنگام خداحافظی، سیما آهسته به من گفت: «فردا ساعت هشت به من زنگ بزن»
در قسمت جنوبی حیاط خانه سرهنگ دو اتاق کوچک مخصوص گماشته و راننده بود. آن شب سرهنگ راننده را صدا کرد و به او دستور داد مرا به خانه برساند. وقتی سوار شدم و اتومبیل به راه افتاد، بار دیگر سیما با چهره اخم آلود به من نگاه کرد و با اشاره یادآور شد تلفن را فراموش نکنم.
از لهجه راننده متوجه شدم که او باید اهل مشهد باشد. برای این که مطمئن شوم او را به حرف واداشتم و از شهر و دیارش پرسیدم. نامش تقی بود و آدم خوش صحبتی به نظر می رسید. به زندگی ما حسرت می خورد و از روزگار گله داشت. می گفت سربازی لعنتی باعث شده دختری را که دوست داشته، از چنگش بیرون بیاورند. دلم می خواست بیشتر از گذشته اش بگوید، ولی فرصت نشد. خیلی زود به خانه رسیدیم و تقی هم برگشت.
آن شب حدود ساعت نه خوابم برد. صبح زود برای تهیه بلیط به خیابان فیشرآبادف شرکت مسافربری تی بی تی، رفتم و برای ساعت دو بعدازظهر بلیط رزرو کردم. ساعت هشت به سیما زنگ زدم. از این که یک مرتبه و بدون برنامه قبلی می خواستم به شیراز بروم اوقاتش تلخ بود. تلفنی نمی توانست صحبت کند. قرار گذاشتیم یک ساعت بعد در دوراهی یوسف آباد یکدیگر را بیینیم.
در این فاصله، مقداری سوغاتی برای ترگل و آویشن و جمشید خریدم و سر ساعت مقرر منتظر سیما شدم. انتظار من زیاد طول نکشید. بعد از این که حال یکدیگر را پرسیدم؛ با دلخوری گفت: «به همین زودی حوصله ات از من سر رفت و خسته شدی؟»
گفتم: «نه، هیچ وقت از تو خسته نمی شم، اما قبول کن دیگه فرصتی به این خوبی دست نمی ده»
بالاخره با دلایل منطقی راضی شد. اما احساس کردم می خواهد حرفی بزند. طاقت نیاور وگفت: «فقط به خاطر ناهید دلم نمی خواد به شیراز بری»
از حسادتش خنده ام گرفت. خواهش کردم حتی یک کلمه هم با ناهید حرف نزنم. فکر نمی کردم تا این حد حسود باشد. قسم خوردم در دلم غیر از او جای کسی دیگر نیست. هنگام خداحافظی شبنم اشک روی مژگانش بیان ابر غمی بود که دلش را فرا گرفته بود.
یک آن تصمیم گرفتم به خاطر او از رفتن به شیراز منصرف شوم ولی عقل حکم می کرد زیاد تابع احساس نشوم.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان بادیگارد | Shaloliz taranomi 80 427 دیروز، ۰۱:۵۶ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان تائیس | منوچهر مطیعی AsαNα 183 448 ۲۷-۰۸-۹۶، ۱۰:۱۶ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان کوچه باغ آرزوها | سهیلا بارگام taranomi 48 269 ۲۵-۰۸-۹۶، ۰۶:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان سالار | لادن نابغ بختیاری AsαNα 172 702 ۲۳-۰۸-۹۶، ۰۸:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان حقیقت پنهان | الهام نادری taranomi 44 266 ۲۳-۰۸-۹۶، ۱۱:۳۸ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان نیلوفر عشق | حسن رفیعی مهر taranomi 62 311 ۲۰-۰۸-۹۶، ۱۱:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان آیلار و یاشار | شهرزاد عبدی taranomi 83 680 ۱۵-۰۸-۹۶، ۱۲:۱۰ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان اولین روز از بقیه زندگی تو|نیلگون عسگری taranomi 61 850 ۰۱-۰۸-۹۶، ۰۷:۴۳ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان نقطه تسلیم|شهره وکیلی taranomi 144 1,693 ۲۴-۰۷-۹۶، ۰۹:۱۶ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان پر پرواز| راضيه حاتمي زاده AsαNα 198 2,318 ۲۲-۰۷-۹۶، ۰۱:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
77 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
nafas (۲۹-۰۲-۹۵, ۰۱:۲۶ ب.ظ)، sadaf (۱۴-۰۱-۹۵, ۰۲:۱۵ ق.ظ)، _Helia (۰۷-۰۶-۹۴, ۰۳:۱۹ ب.ظ)، leili58 (۰۶-۰۴-۹۴, ۰۳:۳۲ ب.ظ)، مرضیه 3 (۲۵-۰۵-۹۴, ۰۱:۵۸ ب.ظ)، avaa (۰۷-۰۹-۹۴, ۰۳:۳۹ ب.ظ)، am313 (۲۲-۰۲-۹۵, ۰۶:۲۶ ب.ظ)، ارسین (۲۰-۰۲-۹۵, ۰۹:۱۸ ب.ظ)، lida16 (۲۳-۰۲-۹۵, ۱۲:۳۲ ق.ظ)، baran75 (۲۲-۰۷-۹۴, ۰۴:۲۰ ب.ظ)، Saffa (۲۳-۰۲-۹۵, ۰۱:۲۸ ق.ظ)، امیراحسان (۱۸-۰۹-۹۴, ۰۷:۰۷ ق.ظ)، ملاك (۲۲-۱۰-۹۴, ۱۲:۰۹ ب.ظ)، matyo (۱۸-۰۲-۹۵, ۰۹:۱۳ ق.ظ)، amirreza (۱۳-۰۴-۹۵, ۰۲:۳۳ ب.ظ)، mermaid (۲۳-۱۰-۹۴, ۰۶:۴۱ ب.ظ)، s.ebadi (۲۴-۱۰-۹۴, ۱۰:۴۴ ب.ظ)، baran00 (۱۶-۰۹-۹۴, ۰۶:۲۶ ق.ظ)، آرین (۲۳-۰۲-۹۵, ۰۷:۱۱ ب.ظ)، هرچی (۱۹-۰۹-۹۴, ۱۱:۲۹ ب.ظ)، مژژژده (۱۹-۰۹-۹۴, ۰۲:۵۵ ب.ظ)، neda94 (۰۸-۰۳-۹۵, ۰۵:۵۴ ق.ظ)، میثاق (۱۹-۰۲-۹۵, ۱۱:۵۶ ب.ظ)، Kourd74 (۱۶-۰۸-۹۵, ۱۰:۴۰ ق.ظ)، سمانه عسگرپور (۲۸-۰۲-۹۵, ۰۹:۲۹ ق.ظ)، sima59 (۱۴-۰۲-۹۵, ۰۱:۴۲ ق.ظ)، عسل6 (۰۷-۰۸-۹۵, ۰۸:۵۶ ب.ظ)، ahura112 (۱۴-۰۲-۹۵, ۰۴:۱۶ ب.ظ)، e.mohammadi (۱۴-۰۲-۹۵, ۰۱:۰۰ ق.ظ)، salma (۲۱-۰۲-۹۵, ۱۲:۰۴ ب.ظ)، actor (۱۷-۰۲-۹۵, ۰۷:۴۰ ق.ظ)، yasaman20 (۱۶-۰۲-۹۵, ۱۱:۰۲ ب.ظ)، Mahbobekamari (۱۹-۰۲-۹۵, ۰۱:۳۸ ق.ظ)، Aniii (۰۸-۰۴-۹۵, ۰۳:۵۵ ق.ظ)، Homan faridinia (۲۱-۰۲-۹۵, ۰۵:۱۲ ب.ظ)، golijoon (۰۹-۱۰-۹۵, ۱۰:۳۱ ب.ظ)، saziii4 (۲۹-۰۲-۹۵, ۱۰:۱۸ ق.ظ)، Shi76ma (۱۴-۰۵-۹۵, ۱۱:۵۳ ب.ظ)، abaszadeh.ma (۲۹-۰۳-۹۵, ۰۱:۱۳ ب.ظ)، شیشه (۱۲-۰۳-۹۵, ۱۲:۰۳ ب.ظ)، نسترن95 (۱۹-۰۳-۹۵, ۰۸:۴۵ ب.ظ)، ماربیا (۳۰-۰۳-۹۵, ۱۱:۴۴ ق.ظ)، mahyaaaaaa (۲۶-۰۳-۹۵, ۱۰:۳۳ ق.ظ)، Mona.farajii (۱۶-۰۴-۹۵, ۰۳:۳۰ ق.ظ)، لي لا (۱۳-۰۶-۹۵, ۱۱:۵۴ ق.ظ)، hasti22 (۲۰-۰۶-۹۵, ۰۷:۳۴ ب.ظ)، زهراا (۱۵-۰۵-۹۵, ۰۳:۰۵ ب.ظ)، اشرف فدایی (۱۳-۱۰-۹۵, ۱۲:۴۴ ق.ظ)، 3shahrivar (۰۳-۰۵-۹۵, ۰۳:۴۷ ب.ظ)، lwbo888 (۱۹-۰۵-۹۵, ۱۱:۰۹ ب.ظ)، roghii (۱۱-۰۴-۹۵, ۱۱:۵۵ ب.ظ)، azar52 (۲۰-۰۵-۹۵, ۰۴:۴۷ ب.ظ)، hananee (۱۶-۰۵-۹۵, ۰۱:۰۶ ق.ظ)، 74mahdiiis (۲۰-۰۵-۹۵, ۱۱:۲۵ ق.ظ)، Pendar (۱۴-۰۵-۹۵, ۰۶:۲۰ ق.ظ)، Khsadat (۰۶-۰۵-۹۵, ۰۷:۴۴ ب.ظ)، مهرناز 1381 (۲۸-۰۱-۹۶, ۰۶:۴۰ ب.ظ)، Sareh.gh (۰۸-۰۸-۹۵, ۰۶:۰۴ ب.ظ)، 95mehrnaz (۲۷-۰۲-۹۶, ۰۲:۱۸ ب.ظ)، nafas fari (۱۹-۰۸-۹۵, ۰۹:۴۵ ب.ظ)، بلتي (۳۰-۰۱-۹۶, ۰۹:۴۰ ب.ظ)، zeinab68 (۱۶-۰۸-۹۵, ۱۲:۵۹ ب.ظ)، ياسي (۲۱-۰۸-۹۵, ۱۱:۴۳ ب.ظ)، hasti20 (۲۶-۰۲-۹۶, ۱۲:۳۵ ب.ظ)، nazaninleila (۲۸-۰۸-۹۵, ۰۱:۲۳ ب.ظ)، سایه1998 (۰۳-۱۱-۹۵, ۰۱:۴۷ ب.ظ)، دانا (۲۳-۱۲-۹۵, ۱۲:۳۷ ب.ظ)، رقیه گلصنملو (۱۱-۱۰-۹۵, ۰۶:۴۰ ب.ظ)، fa55 (۱۱-۱۱-۹۵, ۱۲:۵۴ ق.ظ)، shirin.a (۳۱-۰۳-۹۶, ۰۴:۲۱ ب.ظ)، Anahid72 (۲۲-۰۲-۹۶, ۰۹:۰۷ ب.ظ)، یاس امینالدوله (۰۶-۰۱-۹۶, ۰۱:۳۷ ق.ظ)، taranomi (۱۳-۰۸-۹۶, ۱۰:۰۹ ق.ظ)، اذر... (۰۵-۰۳-۹۶, ۰۱:۰۷ ب.ظ)، anahita5961 (۱۲-۰۵-۹۶, ۰۸:۱۱ ب.ظ)، هاجر (۱۳-۰۵-۹۶, ۰۲:۱۶ ب.ظ)، مهدا امیری (۱۴-۰۷-۹۶, ۰۹:۰۴ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان