امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 4.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان بردیا | محمودی کاربر انجمن ایران رمان
#1
رمان بردیا
مقدمه:
رمان درباره ی پسری به اسم بردیاست که بعد از یه شکست عشقی ِ کمر شکن ، به خودش میاد و سعی می کنه زندگیش رو روبه راه کنه ... که البته زیاد موفق نشده ... سختی ها و رنج های زیادی رو متحمل شده و  می شه ... یه قلب ترمیم نشده داره که تا حالا هیچ شکسته بندی نتونسته خوبش کنه ... ستون خونه ست و مشکلات زیادی متوجه اونه ... تو زندگی کاریش،یه قرارداد اجباری می بنده، و این قرارداد مسیر زندگیش رو تغییر می ده...
[عکس: xp9t_quote_1610442352186.png]
تایپیک نقد رمان بردیا
http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85...8%A7%D9%86
پاسخ
#2
"مُشتی بر دهانش زدم
من: خفه شو(***)... اسم ناموس منو تو دهن کثیفت نیار!...

اگر پلیس نرسیده بود می کُشتمش! ... هر دویمان را بازداشت کردند ... اما پول و پارتی داشتن در این دنیا تنها چیزیست که کار آدم را راه می اندازد. آن شب در بازداشتگاه سپری شد... ولی به خانواده ام گفتم شب را نزد دوستم گذراندم.  نزدیک های صبح مصطفی سندی آورد و آزادم کرد ... اما او اینجا نبود ... به سفر رفته بود. اینکه آن شب از کجا پیدایش شد و چگونه از ماجرا با خبر شد؟! ... نمیدانم! .
به محض آزاد شدن،زنگش زدم

-الو؟! ...
صدایش خواب آلود بود
من : الو ...
تُن صدایش را بالا تر برد و گفت:
-تو معلوم هست کجایی بردیا؟!
من : یه کاری پیش اومد ... نتونستم بیام. تو خوبی؟!
با حرص گفت:
-باز دعوا کردی؟!..
من: دیر وقته‌ ... ببخشید از خواب بیدارت کردم ... برو بخواب.
قطع کردم."
*****

پک محکمی به سیـ ـگارم زدم و گلدان را به دیوار کوبیدم . لعنتی! ... چرا خاطراتش دست از سرم برنمی دارد؟! ... صدای مهراب در فضای خانه می پیچید: "
نیومدی ملاقاتیم ولی یادت باشه
سرِ تو بود
این دعوای ناموسی
گفته بودم تو این محل غیرت من تکه
میکُشم اون کسی که
تیکه بندازه بهش
من هنوزم همونم 
که میون یه لشکر
قمه به دست
سالم میاد بیرون
گفته بودم سر این یکی حساسم
گفته بودم سر این یکی ننه بابا نمی شناسم
یادته؟!
گفته بودم هرکی دست بزنه بهش
به مولا قسم جفت دستاشو میندازم!
دستتو بردار از این خاطره هام زالو صفت..."
حرکاتم عصبی بود و کنترلی رویش نداشتم ... از جا برخاستم و میز را واژگون کردم ... اسپیکر ها را محکم به دیوار کوبیدم ... تمام وسایلی که روی بوفه و میز تلویزیون بود ، شکستم . خودِ تلویزیون را هفته ی پیش شکسته بودم. سرم گیج رفت و روی زمین افتادم..
نفس نفس زنان روی کمر دراز کشید م ... نمی دانم این حالم تا کِی قرار است ادامه پیدا کند؟! ... نگاهی اجمالی به ساعت رو به رویم انداختم ... سه و پنجاه دقیقه ی صبح! . پوزخندی زدم ... با آن همه قرص و دارو تا کنون خوابم نبرده! ... یادم باشد حال این دکتر تقلبی را بگیرم ! . آن قدر به سقف دیوار زل زدم تا میان همان شیشه خرده ها خوابم برد...
**********
تایپیک نقد رمان بردیا
http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85...8%A7%D9%86
پاسخ
#3
با صدای ویبره ی گوشی بیدار شدم ... الان مدتی ست با صدای بال مگس هم بیدار می شوم! ... حالم شبیه آنهایی است که هرچه قرص قوی تر می خورند بدنشان مقاوم تر می شود و آخر سر هم آن قرص ها دیگر جوابگو نیست! ... صدای ویبره ی گوشی نگاهم را به سمتش می چرخانَد ... همانطور که روی پارکت دراز کشید ه ام دست دراز می کنم ... شیشه خرده ای کمی دستم را می خراشد ... بی توجه به خونی که از دستم می ریزد گوشی را برمی دارم. بی آنکه به نام مخاطب نگاه کنم با صدایی خسته و گرفته جواب می دهم
-الو؟!..
صدای متعجب ارسلان به گوشم می خورد
ارسلان: ببخشید فکر کنم اشتباه تماس گرفتم!..
بی آنکه سعی ای برای در آوردنش از اشتباهش بکنم قطع می کنم. گلویم ناجور درد می کند! ... فکر کنم سرما خورده ام.. نمی دانم.دوباره زنگ می زند.
من : بنال ارسلان!
ارسلان: اِ؟! ... بردیا تویی؟! ... چرا صدات اینجوری شده؟!.. من نبودم باز لب به اون کوفتی زدی؟!..
بی حوصله میگویم: 
-کار نداری قطع کنم! ...
هول می شود و میان حرفم می پرد
ارسلان: نه نه قطع نکن!
من: بگو
ارسلان: ببین ... دوستم می خواد مهمونی بده..خونه اشون کوچیکه..منم که می دونی... مامان بابا کلا مخالف برگزار کردن ِ مهمونی تو خونه ان...
دستی ب گلویم می کشم ، درد می کند..کلافه می گویم:
-منظور...
کمی مِن و مِن می کند و می گوید:
-می خواستم مهمونی رو تو خونه تو بگیریم..
قبل از اینکه مخالفت کنم می گوید:
-جون ِ ارسلان نه نیار!
هوف!..پس از مکثی می گویم:
-باشه فقط...
نگاهی به خانه‌ می اندازم و ادامه می دهم:
-خونه یه مقدار به هم ریخته اس...ریخت و پاش ها رو خودتون جمع می کنین.. الکل هم باشه من نیستم!...
ارسلان: ای ول داداش..حله!..
تنها کسی که با همه ی سگ اخلاقی و بدرفتاری هایم برایم مانده ارسلان است‌‌‌‌...
همیشه او به مرام من راه آمده.. این بار هم من به مرام او... مگر چه می شود؟!..قطع می کنم.
خیلی وقت است از کلمه ی خداحافظ استفاده نکرده ام ... ارسلان هم انگار خودش فهمیده...چون هیچوقت جلوی من از این کلمه چیزی نمی گوید
*****
تایپیک نقد رمان بردیا
http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85...8%A7%D9%86
پاسخ
#4
[عکس: 9eyu_awf.jpg]​​​​

لطفا برای بهتر شدنِ کار خودتون و همکاری با مدیران این نکات را رعایت کنید:

♦عزیزان در هنگام نوشتن نکات نگارشی را حتما رعایت بکنید . برای این منظور از این لینک کمک بگیرید :[مهم ترین نکات ویرایشی مخصوص نویسندگان]

♦پستهای رمان نباید از 20 خط کمتر باشه .

♦بین خطوط رمان فاصله نیندازید.

♦در انتخاب موضوع ، اسم و متن رمان دقت کافی و لازم رو داشته باشید و این نکات رو رعایت فرمایید :[قوانینی که هر نویسنده باید رعایت کند]

♦پست و تاپیک رمان در هیچ صورتی از انجمن حذف نخواهد شد پس در ابتدای کار دقت لازم رو در ایجاد تاپیک داشته باشین.

♦برای اینکه همراه متن رمانتون حروف انگلیسی نباشه از این راه استفاده کنید [ برطرف کردن حروف انگلیسی همراه متن ]

موفق باشید.[عکس: mara.gif]
شعر مرا شنید و رقیب تو را شناخت
در آنچه آمده سرمان ، خود مقصریم...

سجاد شهیدی


پاسخ
#5
یقه ی کت سرمه ای ام را مرتب می کنم، کراوات همرنگ کتم را کمی شل تر می کنم و دو دگمه ی بالایی پیراهن سفیدم را باز می گذارم ؛ کمی از ادکلن تلخم را به گردن و مچ دست هایم می زنم ، نگاهی به آینه می اندازم و پوزخندی مهمان لب هایم می شود ...
فلش بک به گذشته:
" -ریحانه؟!
نگاهم می کند و می گوید:
-جانم؟!
چند ثانیه غرق ِ در چشمانش، نگاهش می کنم ...با ناز می خندد و می گوید:
-بردیا؟! ... چرا اینجوری نگام می کنی؟! ..."
زمان حال:
مُشتم را محکم به آینه می کوبم! ... همیشه به خنده اش که می رسد حالم خراب می شود.یاد آن قسمت از آهنگ مهراب افتادم:
" لا اقل جلوم نخند
با خنده هاش چی کار کنم؟! ".
 در آینه ی شکسته به خودم زل می زنم.قفسه ی سینه ام از شدت نفس نفس زدن بالا و پایین می شود ... چهره ام قرمز شده ... رگ پیشانی ام متورم است ... گلویم متورم و قرمز شده، مخصوصا رگ هایش. خیسی ِشلوارم مسیر نگاهم را تغییر می دهد ... خونی شده! . با اعصابی داغون و خراب دستم را می شویم و باند پیچی اش می کنم. به آشپز خانه می روم و لیوان آبی می خورم تا حالم سر ِ جایش بیاید و سوزش گلویم متوقف شود. نمیدانم ... چرا می سوزد؟! ... انگار خار در حلقم فرو کرده اند. شلوار مشکی ِ دیگری را حایگزین قبلی می کنم و به سمت شرکت به راه می افتم. سوار BMV مشکی ام می شوم و بعد از استارت زدن، ضبط را روشن می کنم. نفس عمیقی می کشم ... صدای مرحم زخم هایم ماشین را پُر می کند:
"از این لحظه نه مامان نه بابا نه عشق!
منم می شم سیـ ـگار
از این لحظه
فقط قفلی روی عکسات
با الکل ، سیـ ـگار ،تا خود ِ صبح بیدار
از این لحظه هوای هیشکیو ندارم
حَوّا؟!
هوای کی زد به سرت؟!
از این لحظه با همه بد تا می کنم
من اینجوری نبودم
تف تو روح پدرت!
از این لحظه 
واسه هر اتفاقی آماده م
می خوام یه لباس دامادی بگیرم
آویزون کنم تو خونه
منم فکر کنم دامادم!
انقدر هواتو من داشتم
که باور نمی کردی
می گفتی
تو مال ِ کجایی پسر؟!
من‌ ... مال ِ همون جایی م 
که تو الان بهش
می‌گی پایین شهر
از این لحظه
اصلا دیگه نمی خندم 
هر شب
گریه فقط گریه
از این لحظه
عاشق هر کسی هم بشم
دیگه
بهش عطر نمی دم هدیه
راست می گفتن
عطر جدایی می آورد
دیدی؟!
چجوری کار ِ مون در اومد؟!
یادته؟!
من صبر ایوب داشتم!
تو به اینجام رسوندی!
دیگه صبرم سر اومد!
از این لحظه
فقط نفرین می کنم
به حلقه ی تو دستات و حلقه ی تو چشمام
از این لحظه
دیگه نیستی کنارم
گُل
گُل
گُل می دم به عکسات!
می زنم تیغو رو این رگای زخمیم
اینقد ِ روز و شبم قاطی شده کم آورده تقویم!
آهای بی معرفت!
آهای نا مسلمون!
کی بود می گفت تا آخر دنیا به پای هم هستیم؟!
می شکنم هرچی که از تو به یادگاریا مونده و هس!
سوخته و بس!
همه اون گُلایی که یه روز بهت داده بودم
نیستی! ... نیستی ببینی خشک شده ش توی خونه م!
تنهام گذاشت رفتا!
ای وای دل ای دل!
ولم کرد و رفتا!
ای وای دل ای دل!
دوستم نداشتا!
ای وای دل ای دل!
قلبم شکستا!
ای وای دل ای ول!
بازم زجر همه ش درد همه ش اشک
دارن می گذرن این عقربه ها!
د ِ تورو خدا بسّه!
این نفسای آخره
نذارید عشق من بره
می خوام مثل ِ همون روزا بازم بیاد
می ریزه اشک شوق من
خیس ِ از اشکم پیرهنم
اشکام نمی ذارن بیا!
حالا که دارم می رم
حالا که من می رم
سر قولت نموندی و نه
یه کم منو نگا بکن
بازم منو صدا بکن
بذار صداتو بشنوم!
چشمامو ...
می بندم می خوام اشک چشمامو هیچ کس نبینه!
می خوام یاد و خاطره ت دوباره توی قلبِ من بشینه
می خوام برگرده همه چی مثل قدیما، نمیشه!
تقدیرم اینه!
(مهراب و ایمان نولاو)
ضبط را خاموش کردم و کیفم را از روی صندلی برداشتم. قبل از اینکه در را باز کنم چشمم به آینه افتاد ... چشمانم سرخ شده. مثل همیشه پوزخندی مهمان لب هایم می شود و ثانیه ای بعد بار سفر می بندد. پیاده می شوم و به سمت در ورودی به راه می افتم.
داخل که می شوم، طبق معمول خانم احمدی از جای برمی خیزد و سلام می دهد ، با سر جوابش را می دهم .تا رسیدن به اتاقم همراهم می آید و برنامه ی امروزم را یاد آوردی می کند:
-ساعت نُه با کارمندهای شرکت جلسه دارید ، ساعت دَه از شرکت آریا مهر میان برای تمدید قرارداد ...
در اتاق را باز می کنم. کیفم را روی یکی از مبل ها می گذارم و کتم را به پشت صندلی ام آویزان می کنم. روی صندلی ام می نشینم. خانم احمدی ادامه می دهد:
-ساعت یک قرار ناهار با آقای بهرامی دارید ،برای ساعت سه باید برید قرارداد شرکت آستانه رو فسخ کنید.
دستی در موهایم فرو می برم و می گویم:
-می تونید برید.
سری تکان می دهد و اتاق را ترک می کند.
تا ساعت نُه کار های عقب افتاده ام را انجام می دهم.
چشمم را از روی پرونده ی رو به رویم می گیرم و نگاهی به ساعت می اندازم ...دَه دقیقه به نُه! .هوفی می کشم و سرم را به پشتی ِ صندلی تکیه می دهم . چشمانم را می بندم تا شاید این سردرد لعنتی رهایم کند ؛ همیشه بی موقع می آید ... . در همین فکر ها بودم که ناگهان در اتاق  محکم به دیوار می خورد و بعد از آن صدای ارسلان در اتاق می پیچد:
-بَه! ... داش بردیا! ... چطوری رفیق؟! ... 
دستش را محکم به کتفم می کوبد و آخی می گوید.
ارسلان:
-این کتف ِ یا تخته سنگ؟! ...
بی حوصله چشمانم را باز می کنم و می گویم:
-اینقدر زِر نزن ارسلان! ...
شقیقه هایم را ماساژ می دهم :
:سرم درد می کنه! ...
ارسلان جدی می شود و اخم می کند:
-حقته! ... پسره ی احمق ِ سرتق! ...دستت چی شده؟! ...
-چیز مهمی نیست ...
پوزخندی می زند:
-آره! ... منم که عرعر! ... صدات چرا گرفته؟! 
-نمی دونم! 
قبل از اینکه دوباره شروع کند بلند می شوم و در حالی که آستین هایم را تا پایین تر از آرنج تا می زنم می گویم:
-حوصله ندارم ارسلان ... گیر نده ... الان هم بریم دیر شد.
چیزی نگفت. سرم را  بالا گرفتم و نگاهش کردم ... چشمانش برق می زد و تند و تند آب دهانش را قورت می داد
ارسلان: 
-وای پسر! ... جیگر ِ کی بودی تو؟! ...
پوزخندی می زنم و به سمت در اتاقم راه می افتم
-کمتر چِرت بگو ارسلان! ... بیا تا قاطی نکردم!
ارسلان پا تُند می کند تا خود را به من برساند.
ارسلان:
-باشه بابا! ... چرا عصبی می شی! ...
تایپیک نقد رمان بردیا
http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85...8%A7%D9%86
پاسخ
#6
قهوه ام را تلخ و داغ سر می کشم. مثل همیشه ارسلان سرش را پایین می اندازد و داخل می شود.
ارسلان: 
-بردیا ... من دیگه برم ...
نگاهم را از داخل فنجان می گیرم و به چشمان میشی اش زل می زنم.
-کجا؟! 
با تعجب می گوید:
-سر دردت هنوز خوب نشده؟! ... چشات شده کاسه ی خون! ...
-جواب منو بده!
خودش را روی مبل رها می کند و می گوید:
-برم خونه دیگه! ... مهمونی و اینا ...برم چند تا کارگر ببرم وایسم بالا سرشون چیزی کِش نَرَن! ... 
-مگه مامان بابات می ذارن تو خونه مهمونی بگیری؟! ...
گنگ نگاهم می کند:
-مامان بابام؟! ...
بعد از چند ثانیه ادامه می دهد:
-حالت خوش نیست ها ! ... خونه ی تو ! ... یادت رفت؟! 
دستی به پیشانی ام می کشم ... جدیدا حافظه ام ضعیف شده ... عزم ِ رفتن می کند. قبل از اینکه در را ببند می گوید:
-قرار ناهار با بهرامی و فسخ قرارداد آستانه یادت نَره.
***
در را باز می کنم و داخل می شوم. کفش هایم را داخل جاکفشی می گذارم و صندل هایم را می پوشم.صدای ارسلان که به کارگر ها دستور می دهد خانه را پُر کرده. نگاهی اجمالی به خانه می اندازم‌ ... تمیز شده.ارسلان به سمتم می آید:
-کجایی تو؟! .. چرا گوشیتو جواب نمی دی؟! ... مادرت دَه دفعه به من زنگ زد ...
خسته و بی حوصله کنارش می زنم و به سمت اتاقم می روم ... پشت سرم می آید ... در حالی که لباس هایم را عوض می کنم می گویم:
-کار داشتم ... گوشیم سایلنت بود.
-باشه .. یه زنگ بهش بزن نگرانه ...
سری تکان می دهم. ارسلان با کنایه می گوید:
-فکر کنم دیشب دزد اومده اینجا ! ...همه چی شکسته و به هم ریخته بود! 
جشم غره ای می روم و می گویم:
-بس کن ارسلان! ... اعصاب ندارم یه چیزی بهت می گم! 
شانه بالا می اندازد:
- دوساعت دیگه مهمونی شروع می شه.
 و اتاق را ترک می کند.پشت لپ تاپ می نشینم و تماس تصویری را برقرار می کنم.چهره ی مهربان و همیشه نگران مادرم نمایان می شود
مامان:
-بردیا؟! ... سلام ... چرا جواب تماس هام رو نمی دی؟!
سعی می کنم لبخند بزنم ... اما فقط دهانم کج می شود
-سلام ... کار داشتم مادر ... گوشیم هم سایلنت بوده ... 
اشک که در چشمانش جمع می شود انگار اعصابم را می خراشند ... با صدایی که سعی در کنترلش داشتم گفتم:
-مامان ... اشک بریزی قطع می کنم دیگه هم جوابتو نمی دم! ...
مامان سریع دست به چشمانش می برد.می داند همیشه سر حرفم هستم .
-خب چی کار کنم مادر؟! ...نگرانم ... نمی ذاری هم که بیام پیشِت!
-اینجا بیای چی کار ؟! ... با این هوای آلوده! ...همون جا بمون آب و هواش هم بهتره ...اینجا بیای مریض می شی! 
-خب تو چرا نمیای اینجا؟! ...
سکوت کردم ... تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم ... واقعا چرا اینجا مانده ام؟! ... چیزی هم ندارم که پایبندم کند ... پس چرا مانده ام؟! ...صدای مادر مرا از افکارم بیرون می کشد:
-چقدر لاغر شدی ! ... مگه غذا نمی خوری تو؟!
با خود می گویم:
-اگه روزی یک سوم بشقاب غذا ، خوردن محسوب می شه من کاملا به خودم می رسم ! 
جوابش را نمی دهم که ادامه می دهد:
-ارسلان می گه از اون کارگاه ِ ورشکسته یه شرکتِ درست حسابی ساختی! ... برو بیایی داری واسه خودت! ... هزار ماشاءالله ... فکر نمی کردم بتونی رو به راهش کنی! 
پوزخندی می زنم
-درسته
پس از مکثی می گویم:
-مامان من باید برم ...
سری تکان می دهد و می گوید:
-باشه مادر .. مواظب خودت باش ...
باشه ی ضعیفی می گویم و تماس را قطع می کنم.روی تخت دراز می کشم و به سقف زل می زنم ... مغزم خالی است ... به هیچ چیز فکر نمی کنم...
****
تایپیک نقد رمان بردیا
http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85...8%A7%D9%86
پاسخ
#7
سیـ ـگاری گوشه ی لبم می گذارم و آتشش می زنم. دستانم را روی نرده های تراس، ستون بدنم می کنم و به آسمان زل می زنم . باز هم فکر نمی کنم ... به هیچ چیز ... خیلی وقت است سعی می کنم به چیزی فکر نکنم! ... اما بعضی فکر ها بی اراده ذهنم را مشغول می کند. صدای ضعیف آهنگ از پشت درب شیشه ای دوجداره به گوش می رسد. به شهر زیر ِ پایم خیره می شوم ... یعنی همه یک بار شکست را تجربه کرده اند؟! ... آن هم شکستی که کمر می شکند؟! ... یعنی همه خائن و پَستَند؟! ... مثلِ .......... ؛سرم را محکم تکان می دهم تا افکار مزاحم را از خود دور کنم ... رو به در ِ تراس ، به نرده های تراس تکیه می دهم ...جواب خودم را می دهم:
-آره! ... همه شون پست و خائنن! ... همه شون کثیف و رذل ان! ... همه شون دنبال ِ ......
قبل از اینکه جمله ام را کامل کنم ارسلان درب تراس را باز می کند. چشمانش که به تاریکی عادت می کند مرا می بیند و می گوید: 
-اینجایی؟! ... باز که از این کوفتیا دود کردی! ...
-بی خیال ...
-حالا چرا اخم کردی؟! ...
بی حوصله می گویم:
-کاری داشتی؟! ...
-هان؟! ... آره! ... چند ساعته نیستی نگران شدم ... الان هم بچه ها دارن می رن ... حداقل واسه بدرقه بیا ...
از جای برمی خیزم و می گویم:
-ول کن بابا ... کی حوصله داره ...همه کارها رو خودت کردی این هم روش دیگه! 
بی توجه به غرغر های ارسلان به اتاقم می روم. قرص هایم را می خورم و زیر پتو می روم. در اتاق باز می شود
ارسلان:
-بردیا من دارم می رم ... کاری نداری؟! ...
با صدای دو رگه ای می گویم:
-آشغالا رَم ببر ...
-می خوای بمونم؟! ...
-فعلا ...
*****
-بدو پسر دیر شد ...
یقه ی لباسم را مرتب می کنم و می گویم:
-به جهنم! ...
خم می شوم تا از داخل کشو کفش هایم را بردارم .ارسلان می گوید:
-چی چیو به جهنم؟! ... می دونی چقدر پول تو این قرارداده؟! ... دیر بجنبی از کَفِمون رفته ها! ...
-نگران نباش ... اونا می دونن تو بازار بهتر از ما پیدا نمی کنن 
-اون که آره ولی تو این وضع که ...
کلافه داد می زنم:
-بس می کنی یا نه؟! ...
سوییچ را از روی میز چنگ می زنم ... در را محکم به هم می کوبم و بی توجه به آسانسور از پله ها پایین می روم. سوار ماشین که شدم در را محکم کوبیدم و سرم را روی فرمان گذاشتم . اَه! ... لعنتی! ... بعد از چند دقیقه ارسلان سوار ماشین شد و گفت:
-بریم.
ضبط را روشن نمی کنم ... چون می دانم ارسلان منتظر جرقه ای است تا منفجر شود. در سکوت رانندگی می کنم؛ بعد از ربع ساعت جلوی رستوران گردان پارک می کنم . پیاده می شویم و به سمتش می رویم. موزیک لایتی در حال پخش است ... اکثرا دختر  و پسر هستند . ناخواسته اخم در هم می کشم ... از پله ها بالا می رویم. قبل از اینکه تمام پله ها را طی کنیم  ارسلان به سمتم برمی گردد و می گوید:
-اول اون اخمای بی صاحابو باز کن ... بعدم  هرچی من گفتم تایید می کنی! ... جون ارسلان این یه بارو به حرفم گوش کن! ...
سری تکان می دهم ک راه می افتیم ... پشت سر ارسلان به سمت میزی می رویم که یک مرد میانسال و یک دختر پشتش نشسته اند. ارسلان لحضه ای می ایستد ... و باز به راهش ادامه می دهد.مشکوک نگاهش می کنم و با خود می گویم:
-یه چیزی شده! ...
ما را که می بینند ، می ایستند و با خوش رویی سلام می کنند. چند ثانیه آنالیزشان می کنم:《 مردی مسن با چشمان خاکستری ... موهای جوگندمی ... کت شلوار دودی و پیراهن سفید ... گَرد ِ زمان بر چهره اش نشسته اما هنوز جذاب است ... ؛ دختری با چشمان خاکستری و موهای بلوند رنگ شده و آرایش نسبتا غلیظ کنارش ایستاده ... چشمان خاکستری و شباهتشان نشان می دهد پدر و دختر هستند ... پالتو کوتاه نسکافه ای که یا رنگ شالش ست کرده ... بوت پاشنه بلند کِرِمی و شلوار تنگ قهوه ای که مچ پاها یش را به نمایش گذاشته 》... اخم ظریفی می کنم. ارسلان:
-بردیا جان ... ایشون آقای ستوده هستن ... 
ستوده:.
-از آشناییتون خوشوقتم
با ستوده دست می دهم ... ارسلان سکوت می کند ... مشخص است آن دختر را نمی شناسد ... وگرنه خودش معرفی اش می کرد. ستوده دست پشت کمر دختر می گذارد و می گوید:
-فراموش کردم معرفی کنم ... ایشون طناز هستن ... دخترم ... 
سری تکان می دهم و دست هایم را دورن جیب شلوارم فرو می برم ... لبه های کتم کمی عقب می روند ... انگار ارسلان هم از حضور این دختر خبر نداشته.طناز با عشوه جلو می آید و دستش را به سمتم دراز می کند:
-طنازم ... از آشناییتون خوشوقتم ...
ابروی چپم را بالا می برم و با استفهام نگاهم را بین چشم ها و دستش رد و بدل می کنم . لبخند مصنوعی و کجی می زند و آرام دستش را جمع می کند.ستوده با کمی تعجب و حرص نگاهم می کند. مدتی سکوت می شود که ارسلان می گوید:
-بفرمایید ... بفرمایید بشینید .
من و ارسلان کنار هم می نشینیم ... ستوده رو به روی ارسلان و طناز رو به روی من می نشیند ... پوزخندی می زنم. گارسون به سمتمان می آید .
ستوده: 
-استیک که می خورین؟! 
ارسلان:
-بله بله ...
طناز:
-پدر .. من سالاد میگو می خورم ...
گارسون تند و تند یادداشت می کند . طناز با عشوه ای مشهود از من می پرسد:
-شما چیزی نمی خورین؟! ...
سری تکان می دهم و رو به گارسون می گویم:
-یه قهوه
گارسون:
-با شیر و شکر؟! 
-ساده و تلخ
ستوده:
-اینجوری که نمی شه ... برای ایشون هم استیک بیارین
بی تفاوت اما جدی، رو به ستوده ولی خطاب به گارسون می گویم:
-قهوه ی تلخ ...
ستوده با تعجب نگاهم می کند ... گارسون گیج می پرسد:
-بالاخره کدوم؟!
در همان حالت ادامه می دهم:
-مگه نشنیدی چی گفتم؟! ... 
گارسون:
-بله قربان ... 
بعد از چند ثانیه آرام نگاهم را از ستوده می گیرم و به دست های قفل شده ام که روی میز است خیره می شوم . پیامکی برایم می آید ... گوشی ام را از جیب کتم بیرون می آورم ... "ارسلان" . پیام را باز می کنم:《 خوبه گفتم گند نزن! ... اول ِ بسم الله اینجوری کردی خدا رحم کنه به آخرش!》. پوز خندی می زنم و سرم را بالا می گیرم ... طناز با بی شرمی به من زل زده و چشمانش را خمار کرده! ..‌ هه! ...با حقارت نگاهش می کنم و بی تفاوت به ارسلان و ستوده نگاه می کنم که مشغول بحث اند ... صدایم را صاف می کنم تا سکوت کنند:
-آقای ستوده ... لطفا شرایط تون رو بگید ..
ستوده: حالا چه عجله ایه؟! ... موقع ناهار صحبت می کنیم
-عادت ندارم وقتی چیزی می خورم صحبت کنم ....
طناز میان حرفم می پرد:
-خب بعد از ناهار صحبت کنین! 
با خشم نگاهش می کنم ... با ناز به شانه ی پدرش تکیه داده 
-خوشم نمیاد کسی وسط حرفم بپره! 
جا می خورد و صاف می نشیند ... زیر چشمی به پدرش نگاه می کند.
ستوده: بسیار خب ... ما حاضریم تو شرکت شما سرمایه گذاری کنیم ... تا بتونید شرکت رو گسترش بدید ... یه شراکت دو طرفه داریم ... اما این سهام به اسم طناز می شه ... 
ابروی چپم را بالا می برم و نگاه کوتاهی به طناز که با غرور پا رو پا انداخته می کنم
-خب؟! 
ستوده: همین ... 
روی میز خم می شوم و دست هایم را در هم قفل می کنم :
-این همه ش نیست! ... برو سر اصل مطلب! 
ستوده خنده ی کوتاهی می کند و می گوید: 
-خوشم میاد تیزی! ... 
روی میز به سمت من خم می شود و زمزمه وار می گوید: واردات صادرات هم داریم 
بعد بلند می خندد و به صندلی اش تکیه می دهد.طناز خنده ی ریزی می کند .چشمانم را ریز می کنم ... دست به سینه به صندلی ام تکیه می دهم ..‌ یک چیزی این وسط درست نیست ! 
به اصرار ارسلان و چشم و ابرو آمدن ها و نیشگون هایش، قبول می کنم ... حتما چیزی می داند که اصرار به انجام این شراکت دارد ... گذشته از آن ... بالا تر از سیاهی که رنگی نیست!
*****
تایپیک نقد رمان بردیا
http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85...8%A7%D9%86
پاسخ
#8
صدای در باعث شد سرم بالا بگیرم. طناز رو به رویم ایستاده بود و خانوم احمدی پشت سرش. خانوم احمدی نگاهی به طناز کرد و گفت:
-ببخشید آقای آریان فر ... من خواستم جلوشون رو بگیرم اما ...
با اشاره ی دستم به سکوت دعوتش می کنم.
-می تونید برید.
باشه ی ضعیفی می گوید و در را پشت سرش می بندد. طناز روی مبل تک نفره ی سمت چپ ، نزدیک میزم می نشیند. با ناز پا روی پا می اندازد و کمی از موهای بلوندش را پشت گوشش می فرستد:
-به این مُنشی ِ نگفتی من کی ام؟! ... دوساعت مُعَطَل کرد منو ... ایش! 
نگاهی به سر تا پایش می اندازم ... شال سفید ، مانتوی جلو باز قرمز ، شلوار تنگ و کوتاه سفید ، کیف دستی کوچک قرمز با کفش های پاشنه بلند سِتَش! ... خشک گفتم:
-بیرون ... 
با تعجب گفت:
-چی؟!
-گفتم بیرون ... پشت در می ایستی و از خانم احمدی می خوای با من هماهنگ کنه ... اگه اجازه دادم و جلسه نداشتم می تونی بیای داخل! 
با اخمی ظریف و کمی حرص گفت:
-یعنی چی؟! ... مگه من مسخره ی توام؟! 
دست به سینه و بی خیال به صندلی ام تکیه می دهم:
-همین که گفتم! 
کمی روی صندلی جا به جا شد و با اخم گفت:
-من نوکرت نیستم که بهم امر و نهی می کنی! ... 
اخم غلیظی می کنم و روی میز ، به طرفش خم می شوم ... دستانم را در هم قفل می کنم و می گویم:
-بیرون! ...
طناز: ولی من شریکتم ! ... نه کارمندت! 
بی اراده داد می زنم:
-بیرون! 
هول می شود و کیفش را از روی میز چنگ می زند ... به سمت در می رود که پای چپش پیچ می خورد اما خودش را کنترل می کند و بیرون می رود ... پوزخندی می زنم و سری به نشانه تاسف تکان می دهم.
تلفن زنگ می خورد ... جواب می دهم .. خانم احمدی با گیجی می گوید:
-جناب مهندس ... اِممم ...خانم ستوده تشریف آوردن ... بگم بیان داخل؟! 
-نه ... جلسه دارم ... بگین منتظر بمونن
خانم احمدی با تعجبی مشهود می گوید:
-ولی .... باشه ... چشم
تلفن را می گذارم و به ادامه ی کارم مشغول می شوم
**** 
در باز می شود و ارسلان داخل می آید ... دستی به چشمانم می کشم ... خسته شدم ... اوف. ارسلان می پرسد:
-بردیا این دختره چرا بیرون ِ؟!
-کی؟!
-دختر ستوده! 
بی توجه به سوالش می گویم:
-ساعت چنده؟!
چشم غره ای می رود و به مچ دستش نگاه می کند:
-دوازده ظهر!
-هه! ... پس دوساعتی هست که بیرون ِ !
ارسلان با اشتیاق روی میزم می نشیند و می گوید:
-قضیه چیه؟ 
اخم می کنم:
-اول بشین پایین! ... از اون هیکل گُنده ات خجالت بکش! 
با لب و لوچه ی آویزان روی مبل سمت چپ میزم می نشیند و می گوید:
-خب بابا! ... هی بزن تو ذوق آدم! ... حالا قضیه چیه؟! 
پوزخندی می زنم و ماجرا را برایش خلاصه وار تعریف می کنم . دلش را گرفته و روی پای راستش مُشت می زند:
-وای خدا دلم! ... واقعا همچین کردی؟! 
بی تفاوت سری تکان می دهم . ارسلان جدی می شود و می گوید:
-ولی الان می ره صاف می ذاره کف دست باباش ... بد می شه برامون! ... 
بی خیال قهوه ام را می نوشم:
-به دَرَک!  ... من این ها رو می شناسم ... بهشون "رو" بدی سوار سَرِت می شن! 
ارسلان:
-بسشه دیگه ... بگو بیاد تو ... ببین چیکار داره ... منم می رم ... یه کم دیگه کار دارم
-سر راهت بگو احمدی بفرستش تو
سری تکان می دهد و خارج می شود ... صدای در می آید اما من هنوز نگاهم روی صفحه ی مانیتور است . روی مبل قبلی می نشیند ... در همان حالت پرسیدم:
-چیکار داشتی؟!
طناز کارتی روی میزم گذاشت و از در بیرون رفت.هه! ... می خواهد منتش را بکشم ! ... عُمراً! ... کارت را بدون اینکه نگاه کنم داخل سطل زباله می اندازم. وسایلم را جمع می کنم و از شرکت خارج می شوم. دلم برای صدایش لَک زده! ... ضبط را روشن می کنم: "
همیشه رد می شدی ازم
ولی نگام نمی کردی
دلم خوش بود می گفتم شاید ندیده
یادته؟! می گفتی نقاشی خوب نیست؟!
کجایی ببینی عشقت چه دردی کشیده!
خبر رسید به رفیقم رفتم زیر تیغ
رفته امام رضا واسه ی پا بوسی
نیومدی ملاقاتیم ولی یادت باشه
سر ِ توبود
این دعوای ناموسی!
گفته بودم تو این محل غیرت من تکه!
میکُشم اون کسی که
تیکه بندازه بهش
من هنوزم همونم
که میون ِ یه لشکر ، قمه به دست
سالم میاد بیرون
گفته بودم سر این یکی حساسم
گفته بودم سر این یکی ننه بابا نمی شناسم
یادته؟!
گفته بودم هرکی دست بزنه بهش ...
به مولا قسم جفت دستاشو می ندازم!
دستتو بردار از این خاطره هام زالو صفت!
عشقای دوزاری رو چشیدم چشیدم!
قلم ِ پایی که پا بذاره رو مردونگیم ...
خط قرمز دورِ تو کشیدم کشیدم!
برده نبودم که واسه دنیا بشم کولی بدم!
گوش ِ امثال تو رو بریدم بریدم!
اِنقَدَر حرص نخور جوش نزن گِرده زمین!
گُنده تر از ماهاشم به هم رسیدن رسیدن!

همیشه یه جایی می رسه  که زانوهات می شکنه!
اونجاس که باید بفهمی زور زمونه بیشتره!

اونجاست که باید بدونی کار و بارِت افسوسه!
یه مریض ِ روحی مونده با قرصای هر روزه
"
****
از خواب بیدار شدم ... نگاهی به ساعت کنار میز انداختم. پنج صبح ... لعنتی! ... همه ش سه ساعت بود که خوابیده بودم. نفسم تنگ شده ... دستی به گلویم می کشم ... خشک شده ... لعنتی! . سر جایم می نشینم و کمی آب از داخل پارچ روی میز، داخل لیوان می ریزم. موقع قورت دادنش انگار با ناخن های بلند داخل گلویم را می خراشند ... به زور کمی آب می نوشم.می دانم دیگر خوابم نمی برد. سوییشرت خاکستری ام را تن می کنم و از خانه بیرون می روم . سردی ِ هوا باعث می شود دست هایم را داخل جیب های لباسم فرو ببرم ... هوا گرگ و میش است ... نور ِ زرد ِ لامپ های تیربرق ها روی موزائیک ِ پیاده رو های خیس بازتاب می شود ... رنگ نیمکت های پارک هم زیر سایه ی درختان ، تیره شده ... قدم می زنم ...
قدم می زنم ...
قدم می زنم ...
نمی دانم چقدر گذشته که اولین برف ِ سال ، زمین را مفروش می کند. سرم را بالا می گیرم و به آسمان نگاه می کنم ... هوا تقریبا روشن شده ... راه ِ رفته را باز می گردم و به خانه می روم.
****
ارسلان:
-یعنی تو نگاهشم نکردی؟! ...
در حال ِ امضا کردن پرونده ها می گویم:
-نه! ...
-عجب بیشعوری هستی!
با اخم سرم را بالا می گیرم و نگاهش می کنم ... ادامه می دهد:
-دیروز ستوده زنگ زد به من ... گفت طناز رو فرستادم کارت دعوت مهمونی ِ جمعه ی این هفته رو واسه بردیا بیاره ... فکر نمی کردم بردیا چنین برخوردی بکنه ... 
-به دَرَک! ...
-ببین بردیا ... من می دونم این دختره یه جوریه وَ ...
نگاه معنا داری به من انداخت که تا اعماق وجودم را سوزاند ... اخمم را غلیظ کردم و نگاهم را به پایه ی میز ِ میان مبل ها دوختم ... ارسلان ادامه داد:
-آزارِت می ده ... اما تحملش کن ... مجبوری که تحمل کنی! ... الان یه جورایی شرکت و کارخونه تو مُشت اوناست! ... تو این وضع خراب بازار و  و گرونی و تورم و تحریم و هزار جور کوفت و زهر مار دیگه ، که آه نداریم با ناله سودا کنیم ... اونا دارن خرج و مخارج رو می دن ..‌. باید تحملشون کنی! ... مجبوری! ...
چشم هایم را بستم ... حرف هایش درد داشت اما حقیقت بود ... ارسلان داد زد:
-چیکار می کنی دیوونه؟! 
چشم هایم را باز کردم ... جلو آمد و مُشت دست راستم را باز کرد ... سوزِش را که احساس کردم به دستم نگاه کردم ... خودکار را این قدر در دستم فشرده بودم که شکسته بود و مقداری از سر شکسته اش به گوشت ِ دستم فرو رفته بود. 
ارسلان: 
-نچ ... پسره ی احمق! ... ببین با خورت چیکار کردی؟! ...
وقتی خودکار را از دستم بیرون کشید دلم ضعف رفت ... ارسلان که بیرون رفت سرم را به پشتی ِ صندلی ام تکیه دادم و چشمانم را بستم ... خاطراتش هم دردسر است!  ... هه! ... یاد ِ آن تکه از آهنگ مهراب افتادم: " رسمش نبودا 
تنها بشم بری! 
خاطراتت ...
با من بجنگه".
در که باز می شود چشمانم را باز می کنم . ارسلان با گاز استریل و پنبه و بتادین بالای سرم ایستاده. دستم را که می بندد اصرار می کند که همراهم به خانه بیاید. خواستم سوار ماشینم شوم که ارسلان گفت:
-بشین اون ور ... خودم می شینم پشت فرمون! 
حوصله ی کَل کَل ندارم ... سوار که شدیم صندلی را می خوابانم و رویش دراز می کشم ... مچ دست چپم را روی چشمانم می گذارم. صدای فریاد  مهراب مرا از جای می پرانَد: "
می گذرم از دردا !
می گذرم از حرفا !
می گذرم از همه ش ولی بدون خیلی تنهام! " .
ارسلان هول ضبط را خاموش می کند و زیر لب فحشی می دهد ... 
ارسلان: 
-اینا چیه گوش می دی؟! ...
به حالت قبلم بر می گردم و می گویم:
-به قول خودش: گفته بودم سر این یکی ننه بابا نمی شناسم ... پس ببند دهنتو! ... رو این یکی حساسم! ...
در حالی که استارت می زد به طعنه گفت:
-چه عجب شما به یه چیزی واکنش نشون دادی!
****
تایپیک نقد رمان بردیا
http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85...8%A7%D9%86
پاسخ
#9
داخل خانه می شوم و به سمت اتاقم می روم. لباسم را عوض می کردم که ارسلان داخل شد ... نا خواسته داد می زنم:
-هوی! ... اینجا طویله نیست سرتو عین چی می اندازی پایین میای تو! 
گلویم طبق معمول درد می گیرد ... با دست فشار ش می دهم ... به خس خس افتاده ام ... ارسلان لیوان آبی جلویم گرفت ... شروع کردم به سرفه کردن ... دستم را جلوی دهانم گرفتم .... نفسم بالا نمی آمد ... با احساس کردن مایعی گرم کف ِ دستم ، نگاهش کردم ... "خون" .
ارسلان هول شده بود ... چیزی تنم کرد و سوار ماشین ، به سمت بیمارستان به راه افتادیم. با سرعت سرسام آوری رانندگی می کرد و از میان ماشین ها لایی می کشید.
***
سری به نشانه ی فهمیدن تکان می دهم و بی حالت می گویم:
-ممنون دکتر ...
آرام از روی صندلی برمی خیزم و بی هیچ حرفی از اتاق بیرون می روم. ارسلان در ماشین را قفل نکرده .... سوار ماشین می شوم و منتظرش می مانم .مثل همیشه سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم ... پوزخند تلخی می زنم که تلخی اش تا کامم رسوخ می کند. حدسش را زده بودم ... با یاد ِ مادر اعصابم به هم می ریزد ... به او چه بگویم؟!! ... نباید بگذارم بفهمد که اگر بفهمد ...‌
ارسلان در را باز می کند و سوار می شود ... از چهره اش چیزی نمی فهمم ... نایلونی حاوی دارو را روی صندلی عقب می گذارد و به راه می افتد. پس از مدتی می گویم:
-راه خونه که این طرفی نیست ... کجا می ری؟؟! ...
همانطور که به روبه رویش خیره شده ، دنده را جا می زند و آرام می گوید:
-یه داروخونه ی دیگه ... چند تاش اینجا نبود ...
-نیازی نیست ...
از کوره در رفته و وسط خیابان ترمز می زند:
-خفه شو بردیا! ...
می خواهد چیزی بگوید که ماشین پشت سرمان داد و بی داد می کند ..‌ ارسلان فحش رکیکی می دهد و ماشین را گوشه ای پارک می کند. به سمتم برمی گردد ... نَم ِ اشک در چشمانش هویداست ... با بغض حرف می زند:
-یعنی چی نیازی نیست؟! ... پسره ی کله خر! ... این دیگه سرما خوردگی نیست! ... می فهمی؟! ... لعنتی این .... این ...
قطره ی اشکی که از چشمش پایین می چکد ، در ماشین را باز می کند و بیرون می رود. از آینه نگاهش می کنم ... پشت به ماشین ایستاده و به آسمان نگاه می کند ..‌ ناگهان فریادی می کشد و مشتی به صندوق عقب ماشین می کوبد ... وزنش را روی دست هایش انداخته و سعی میکند با گرفتن صندوق عقب ماشین خودش را سر پا نگه دارد ... اما نمی تواند و آرام روی زمین می نشیند.
آرام در ماشین را باز می کنم و پیاده می شوم ... دور می شوم ... دور تر و دور تر ...برف که باریدن می کند دستانم را در جیب های شلوارم فرو می برم . در این هوای سرد فقط یک پیراهن نازک به تن دارم ... اما آنقدر سرد شده ام که این سرما تاثیری بر من ندارد ... از زندگی سرد شده ام ... از آدم ها و این شهر سرد تر ... . فکر می کنم .... به خیلی چیز ها ... به گذشته ... به آینده ... به حال و روز الآنم ... یاد ِ آهنگ مرحم دردهایم افتادم: " ای کاش ...
سرطان بگیرم ...
دلت بسوزه به حالم ، برگردی پیشم"
هه! .... وقتی به خود می آیم که مقابل همان کوچه ایستاده ام .  می خواهم بروم ... اما گویی پاها یم را به آسفالت آنجا زنجیر کرده اند.
فلش بک به گذشته: ""
داد می زنم :
-چرا دروغ می گی ؟! ... هــــاان ؟! ... اینا همه ش دروغه! ... می خواین از من بگیرینش! ... مثه سگ دروغ می گین! ...
امیر جلو می آید و با ناراحتی می گوید:
-به مرگ امیر دروغ نمی گم بردیا! ...
کاغذی جلویم می گیرد و ادامه می دهد:
-اینم کارت عروسیشون! 
با دست های لرزان کاغذ را می گیرم و کارت را باز می کنم ... در دل می گویم:
-اینا همه ش شوخیه بردیا ... الان اون کارتو باز می کنی ... می بینی بازم یکی از شوخی های ریحانه ست ...
کارت را که باز می کنم ... جان از زانو هایم می رود و روی زمین می افتم ... ارسلان سعی می کند زیر بازویم را بگیرد اما نمی تواند...
***
ته کوچه ایستاده ام ... چقدر لباس عروس زیبا تَرَش کرده! ... همیشه این صحنه را در خواب می دیدم ..‌ در حالی که صورت داماد ناواضح بود ... حالا می فهمم ... می دَوَم و خودم را بهشان می رسانم ... یقه اش را می گیرم و اولین مُشت را در دهانش می زنم ... زنان جیغ می کشند و عروس را داخل می برند ... فریادم گوش خودم را کَر می کند:
-کثافت ِ بی ** ! ... عوضی! ... تو رفیقی نارفیق؟؟!!! ... نامرد ! ...
دندانش شکسته ... مطمئنم! .... طولی نمی کشد که زیر دست و پای خانواده اش می افتم ... کتک می خورم اما از تَک و تا نمی افتم ..‌ فریاد می زنم:
-ریحـــــانـــــه!!! ... بیــــاا!! ... بیا بریـــــم!! ... اومدم دنبــالِِِـــت! ... 
صدایی زیر گوشم می گوید:
-تو باختی بردیا! ... اون دیگه مال ِ منه! ...
به سختی سرم را بالا می گیرم ... دستش را به بینی اش کشید ... پوزخندی زد و با حقارت نگاهم کرد ... سری به نشانه تاسف تکان داد و خواست برود که ناخواسته دستم را به سمت پایش بردم و شلوارش را گرفتم  . با خشم برگشت  ، قبل از اینکه حرفی بزند گفتم:
-مراقبش باش!
پوزخندی زد  ... شلوارش را از میان انگشت هایم آزاد کرد و به سمت در رفت.
نمی دانم ارسلان از کجا پیدایش می شود و مرا از زیر دست و پای خانواده داماد بیرون می کشد ..‌ به دیواری تکیه می دهم و آرام روی زمین می نشینم ... ارسلان رو به رویم ، روی دو پا نشسته ... نگاهش می کنم ... سر و صورت او هم زخمی و خونین است ..‌ بغض کرده. دستی به گوشه لبم می کشم و نگاه کوتاهی به در خانه شان می کنم ... چیزی نمی گوید ... فقط کمکم می کند بایستم ... نمی گذارم همراهم بیاید . لنگان لنگان خودم را به خانه می رسانم و داخل اتاقم می روم ... چشمم که به عکسش می افتد از ته دل فریاد می کشم:
-کثــــافــــت! ...
آینه قدی را می اندازم   ، میز   ، کمد   ، گلدان ... همه را می شکنم . مادرم با اشک در را باز می کند و از من می خواهد آرام باشم ..‌‌ اما نمی توانم! . داخل حیاط می روم و هرچیزی که دَم ِ دستم بیاید روی زمین ی اندازم و  می شکنم ... همسایه ها جلوی در جمع شده اند ...  تمام قاب عکس هایش را به دیوار می کوبم و می شکنم ..‌  فریاد می زنم و با دو زانو روی زمین می نشینم .‌.. مشت هایم را محکم به سر و صورتم می کوبم و عربده می کشم ...  مادرم با گریه به سر و صورتش می کوبد و فریاد می زند:
-نکن بردیا! ... یکی بردیا رو بگیره! ..‌ نکن!
نمی دانم پدر از کجا پیدایش می شود ... یکی از دست هایم را می گیرد و سعی می کند آن را از من دور نگه دارد ... ماهیچه هایم منقبض شده ... به همراه دستم خم می شوم و روی زمین می افتم ... با دست آزادم به سر و صورتم می کوبم ..‌ ""
زمان حال:
نمی دانم اشک چه زمان از چشمم جاری شده ... 
'''مادرم زمین خورد!
قلب من تیر کشید!
داد می زد می گفت  ...
یکی بگیره مهرابو!
عکستو زدم  ...
به در و دیوار شکست!
بابام اومد جلو  ...
تا بگیره دستامو!
بعدِ تو، تو این خونه کارم شده خود زنی و فریاد!
بعد ِ تو یه دیوونه تو خونه آواز گریه سر داد!
بعد ِ تو هرجایی که می رفتم  ...
یادتّ  ...
منو شکنجه می داد!
بعد ِ تو دیوارم!
بعد ِ تو آوارم!
بعد ِ تو هرشب  ...
کنار ِ عکسات بیدارم!
بعد ِ تو سیـ ـگارم!
بعد ِ تو بیزارم!
بعد ِ تو هنوز ...
می گم خیلی دوستت دارم!
بعد ِ تو هرشب  ...
با یادت خرابم!
بعد ِ تو رو هیچکسی غیرت ندارم!
بعد ِ تو  ...
با هرکسی می پرم  ...
ولی هیچکدومشونو دوسِش ندارم!
خنده هاشو عشقه!
گریه هاشو عشقه!
قهراش قشنگ بود!
دروغاشو عشقه!
اخماشو عشقه!
چشماشو عشقه!
رفتنش قشنگ بود!
رفتنشو عشقه!
از وقتی یکی رفت  ...
شهر پُر ِ غم شد!
نیستی ببینی میگن زانوی مهراب خم شد!
یادگاریای تو   ...
هنوزم عزیزه تو خونه!
خاطراتت داره تو مغزم   ...
خونریزی می کنه!
تنهایی یعنی قلب درد داری و هیشکی نمی دونه!
هنوزم دوستت دارم!
با همین قلب درد دیوونه!
دردونه ی قلبم!
رو زخم ِ من مرحم!
چه زجری دادی  ...
تو به این عاشق ِ بی خونه!
شده وقتی که می بینیش   ...
بند بیاد زبونت؟!
نتونی  ...
حتی یه بار بگی دوستت دارم!
بعد ِ اون روز  ...
اونقدر عقده ای بشی که  ...
هرکسو می بینی  ...
بگی دوستت دارم!
کار از این حرفا گذشته!
تو دیگه برنمی گردی!
از همون لحظه بریدی  ...
که خداحافظی کردی!
توبگو با چه امیدی  ...
چشم به راه ِ تو بمونم؟! ..
وقتی که  ...
از توی چشمات ، ته قصه رو می خوندم!
ای کاش  ...
همه چی مثل ِ قدیما بود!
ای کاش  ...
یکی از ما نمی شد نابود!
یکی از ما  ...
فکر ِ لباس عروسیش!
اون یکی   ...
توی پارکای شهر خواب بود!
تو همون کوچه ای که  ...
قدم زدیم با هم  ...
امشب  ...
رگامو می بُرَم!
جلو عکسای تو  ...
بغضمو می شکنم!
خون گریه می کنم ، همه قرصا رو می خورم!
اون سِری بد آوردم!
خیلی دیر اومدم!
اومدم پس بگیرم تو رو  ...
از این زمونه!
اومدم  ...
که مال ِ خودم شی! 
نیومدی! 
یادت بمونه!
نشُّد  ...
بهت نرسیدم!
اما  ...
همیشه عاشق می مونم!
خسته ام از حرفای تکراری!
می گی خدا نخواست!
اینم می دونم!
تو شهر ِ خودم ...
منو آواره کردی!
چقد باید بخونم تا یه روزی برگردی؟!
ببخشید اگه هیچوقت نشناختی منو!
ببخشید اگه همیشه داغونم می کردی!
بغض یعنی  ...
بعد ِ چند سال جدایی  ...
بدونی هنوزم جاتو نمی گیره کسی!
بغض یعنی  ...
هر وقت حالشو می پرسی  ...
بهش بگی دوستت دارم فقط بگه مرسی!
بغض یعنی  ...
الکل و این سیـ ـگار!
تا خود ِ صبح بیدار!
هی می زنم پرسه!
بغض یعنی  ...
یه روانیه بیمار!
یه عاشق که ...
از هیچی نمی ترسه!
بغض یعنی  ...
بعد ِ چند سال جدایی ...
می بینی؟! .. 
حلقه ت توی دسته! ... '''
با تکرار شدن این آهنگ در ذهنم ... تصاویر آن شب برایم تداعی شد .رو به آسمان فریاد زدم:
-خـــدااااااااا !!!
سرفه امانم را می بُرَد ... خون از دهانم جاری می شود و با هربار سرفه، با شدت بیشتری بیرون می ریزد ... بی حال روی زمین و میان برف ها می افتم ... هنوز هم برف می بارد ... با اشک به آسمان خیره شدم ... صدایم خش دار شده .. انگار از ته چاه در می آید:
-خدایا ! ... چرا آخه؟! ... خدایا من دیگه ظرفیتم تکمیله! ... به خودت قسم خسته ام! ... بُکُش راحتم کن! ... این مریضی دیگه از کجا پیداش شد؟! ... منو تو که رفیق بودیم! ... چرا دیگه به داد ِ دلم نمی رسی؟! ... کجایی پس؟! ... چرا هیچی نمی گی؟! ... هه! ... قهری باهام؟! ... چه گناهی کردم؟! ... (صدایم رفته رفته ضعیف تر می شد و پلک هایم سنگین تر) چرا دیگه نگام نمی کنی؟! ... تو ... که بی معرفت ... ن .... نبودی ! ... ما که ..‌ ما که نا .‌‌‌.. 
چشمانم سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمیدم ...
*******
تایپیک نقد رمان بردیا
http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85...8%A7%D9%86
پاسخ
#10
-نگران نباشید دیگه کم کم به هوش میاد ...
-ممنون
پلک هایم سنگین بود ... به سختی بازشان کردم.صدازدم:
-ار ... سلان؟!
اما آنقدر صدایم ضعیف بود که خودم به زور شنیدم! ... دهانم خشک شده بود و گلویم درد می کرد  ... علاوه بر آن باز هم آن سردرد لعنتی به سراغم آمده بود. دستانم رابلند کردم و شقیقه هایم را فشار دادم. 
ارسلان: بیداری؟!
صدایش پر از نگرانی بود ... چشمانم را باز کردم ... اخمی کرد و گفت:
-منو وسط خیابون ول کرده رفته تازه اخم هم می کنه! ...حیف که مریضی وگرنه یه فصل کتک حسابی مهمونت می کردم ! ...
دستم را روی دهانش گذاشتم .... با چشم های گرد شده نگاهش را میان صورت و دست هایم رد و بدل می کرد ... 
-می شه دهنتو ببندی؟ ... سرم درد می کنه! ... دستانم را روی چشم هایم گذاشتم و فشار شان دادم ... صدای در آمد ... به اطرافم نگاه کردم اما از ارسلان خبری نبود ... ناخواسته آهی کشیدم ... نمی دانم الان کجاست؟! ... چه می کند؟! ... خوشبخت هست؟! ... آن چیزی را که در من ندید با او دارد؟! ... چه شد که اینطور شد؟ .... همه چیز که خوب بود ... خوب پیش می رفت! ... به قول مهراب:"
فکر نمی کردم بهم بزنی اونم کجا؟!
درست همونجایی که همه چیو درست کرده خدا!". چند دقیقه بعد در باز شد صدای احوال پرسی که آمد با تعجب چشمانم را باز کردم و به در نگاه کردم ! ... ارسلان داشت به ستوده و دخترش خوشامد می گفت . اینها اینجا چه کار می کنند؟! ... ستوده و پشت سرش دخترش به سمتم آمدند . کمی جا بجا شدم .
ستوده: سلام .. خوبی؟!
-سلام ... ممنون بهترم
طناز با عشوه جلو آمد و سمت چپ، بالای سرم ایستاد ... پالتوی چرمش را روی دست راستش انداخت .
طناز: خوبی بردیا؟! ... چی شده؟!
اخمی کردم:
-ممنون خانوم ستوده ... بهترم
اخم ظریفی کرد  ... نگاهی به ارسلان که پایین تخت ایستاده بود کردم ... نامحسوس سر و شانه هایش را به نشانه ی بی تقصیری تکان داد. 
-ارسلان؟ ... یه لیوان آب به من بده گلوم خشک شده
ارسلان: باشه داداش
صدای ستوده باعث شد تا نگاهم را از ارسلان بگیرم و به او نگاه کنم:
-زنگ زدم به ارسلان کار داشتم ... سراغت رو که گرفتم گفت بیمارستانی ....خودمونو رسوندیم ...
طناز ادامه داد:
-اوهوم ... تا پدر گفتن بردیا حالش بده هول و هراسون یه چیزی تنم کردم اومدیم سمت بیمارستان ..الان بهتری؟!
ارسلان لیوان آب را به دستم داد ... همانطور که آب می خوردم زیر چشمی نگاهی اجمالی به طناز انداختم ... آرایشش که کامل بود ... لباس هایش این دفعه ترکیب زرد و قرمز بود ... مثل همیشه سِت! ... شالش هم که مثل همیشه یک چهارمش روی سرش بود! ... شلوارش هم که ... نمی پوشید سنگین تر بود! .... بدم می آید مچ پاها یشان را بیرون می اندازند! ... لیوان را به ارسلان دادم ... پوزخندی زدم:
-بهترم.
چند لحظه بعد دکتر داخل شد و با اخم گفت:
-چه خبره اینجا؟! ... مهمونیه؟ ... دورش رو خلوت کنید!
جلو آمد و مشغول معاینه شد.طناز رو به ستوده گفت:
-پدر من امشب پیش بردیا می مونم ... شما برید ...
اخم کردم:
-خیلی ممنون ... ارسلان هست ..
ارسلان: بله طناز خانوم ... من هستم ...
نیازی نیست شما تو زحمت بیوفتید ...
طناز پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-طناز خانوم که می گی حس می کنم هشتاد سال امه! ... با طناز راحت ترم
زیر چشمی نگاهشان کردم .... ارسلان به زور جلوی خنده اش را گرفته بود:
-باشه ... به هر حال من می مونم
طناز: آخه ...
ارسلان: آخه نداره ...
ارسلان به زور فرستادشان پِی ِ کارشان ... در را بست و به آن تکیه داد ... عرق ِ فرضی ِ پیشانی اش را با مچ دست چپش گرفت و گفت:
-آخیش ... راحت شدیم! ... دختره ی کَنِه!
دکتر رو به من گفت:
- خب ... پرونده ی پزشکیت رو که مطالعه کردم فهمیدم سرطان حنجره داری! ... خیلی بی احتیاطی کردی کا تو این سرما لباس مناسب نپوشیدی و همین طوری رفتی بیرون! 
ارسلان کنارم ایستاد و چشم غره ای رفت ... دکتر ادامه داد:
-سیـ ـگار هم که می کشی! ... و این اصلا برای حنجره ت خوب نیست ... باید ترک کنی! ...
-آدم همدم تنهایی هاش رو ترک نمی کنه دکتر ! دکتر نگاهی میان من و ارسلان رد و بدل کرد و گفت:
-به هر حال ... الکل هم برات مثل زهر می مونه
ارسلان: الکل مصرف نمی کنه دکتر
دکتر: بهتر
زیر لب گفتم:
-اگه زودتر از این دنیا راحتم می کنه ... شاید مصرف هم کردم!
انگار ارسلان شنیده بود که اخم غلیظی کرد.دکتر ادامه داد:
-تا شب علائم سرماخوردگی خودش رو نشون می ده ... یه سری آمپول و دارو برات می نویسم .... آمپول از شدتش جلو گیری می کنه ... دارو هم کمک می کنه زودتر خوب شی
-کی مرخص می شم؟!
-از نظر من همین الانم مرخصی ...
ارسلان : ببخشید دکتر می شه یه سی تی اسکن هم از سرش بگیرین؟!
من و دکتر با تعجب نگاهش کردیم
دکتر: چرا؟!
ارسلان نگاهی به من انداخت و گفت:
-می شه بیرون حرف بزنیم؟!
دکتر سری تکان داد و به همراه ارسلان از اتاق بیرون رفتند . پوزخندی زدم و از روی تخت بلند شدم ... می دانستم به چه فکر می کند! . به سمت کمد لباس ها رفتم ... ارسلان اتاق خصوصی گرفته بود ... در حال بستن دگمه های پالتویم بودم که ارسلان داخل شد ... با دیدن من اخمی کرد و گفت:
-به سلامتی جایی تشریف می بردین؟! باز می خوای فرار کنی؟!
چشم غره ای رفتم:
-اینقدر فرار فرار نکن! ... حالم خوش نبود رفتم یه قدمی بزنم! ...
پوزخندی مسخره آمیزی زد و گفت:
-قدم بزنی؟! ... واسه همین از جلو ی اون کوچه جَمعِت کردن؟! 
اخمی کردم:
-اتفاقی بود ... نفهمیدم چجوری رفتم اونجا!
ارسلان با همان اخم جلو آمد و در حالی که به چشمانم خیره بود آرام گفت:
-من می دونم! ... ( با انگشت اشاره ی دست راستش روی قلبم ضربه ای زد) با اینجا! 
کلافه لحظه ای چشمانم را بستم و باز کردم:
-بس کن ارسلان!
خواستم از کنارش رد شوم که بازویم را گرفت:
-صبر کن! ... باید آزمایش بدی! 
بازویم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
-لازم نکرده! ... حساب کن بریم! ... بیرون منتظرم!
بی آنکه منتظر جوابی از طرف ارسلان بمانم به سمت در خروجی رفتم .نگاهی به محوطه انداختم  تا ماشین را پیدا کنم ...  دست به سینه به ماشین تکیه دادم  با پای راستم  برف زیر پایم را جا به جا کردم  ..‌ پای چپم را بخه صورت قائم به ماشین تکیه دادم ... سرم را بالا گرفتم و به آسمان  و به برف هایی که آرام روی زمین می نشست نگاه کردم ... صدای فلش دوربین باعث شد سرم را پایین بیاورم .. ارسلان با ذوق به گوشی اش نگاه می کرد .. بلند گفت:
-به به چه عکسی شد!
بی حوصله پوفی کردم و  به سمت در رفتم:
-بیا درو باز کن حوصله ندارم 
سوار شدیم ... مدتی که رفتیم گفتم:
-بزن بغل یه چند تا مسکن بگیر ...سرم درد می کنه ...
ارسلان: واسه ...
میان حرفش پریدم و گفتم:
-چرت نگو! ... من که می دونم تو ذهنت چی می گذره! ... نترس! ... تومور مغزی ندارم! ... 
ارسلان: از کجا می دونی؟! ... اگه خدایی نکرده دلیل این سر درد های مداوم تومور مغزی  باشه من جواب مادرتوچی بدم؟! ... هنوز این قضیه رو هضم نکردم!
با اخم نگاهش کردم:
-از این قضایا چیزی به مادر بگی رفاقتمون رو می بوسم می ذارم کنار! 
به رو به رویش زل زد و دستی میان موهایش برد ... مُشتی روی فرمان کوبید و زیر لب چیزی گفت . بعد از مدتی کنار یک داروخانه ترمز کرد و پیاده شد.
*****
تایپیک نقد رمان بردیا
http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85...8%A7%D9%86
پاسخ


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان روشن ترین ستاره ا فائزه2 کاربر انجمن ایران رمان فائزه 2 10 195 ۰۸-۰۶-۰، ۱۲:۱۵ ب.ظ
آخرین ارسال: فائزه 2
  رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان دهقانی 56 3,318 ۰۸-۰۶-۰، ۱۰:۰۵ ق.ظ
آخرین ارسال: دهقانی
  رمان زاده ی خورشید؛ محکوم به تاریکی | محیا محمودی کاربر انجمن ایران رمان هویدا مهرزاد 50 296 ۰۱-۰۶-۰، ۱۲:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: هویدا مهرزاد

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
29 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۳-۰۵-۰, ۰۴:۰۷ ب.ظ)، sadaf (۲۹-۱۱-۹۹, ۱۱:۵۴ ب.ظ)، R a n A (۰۳-۰۵-۰, ۰۳:۳۵ ب.ظ)، ملکه برفی (۰۹-۰۵-۰, ۰۹:۰۲ ب.ظ)، heliia (۱۴-۰۱-۰, ۰۷:۵۶ ب.ظ)، صنم بانو (۱۰-۰۵-۰, ۱۰:۳۷ ب.ظ)، فائزه 2 (۳۱-۰۴-۰, ۰۳:۱۲ ب.ظ)، دخترشب (۰۱-۰۵-۰, ۱۲:۲۴ ب.ظ)، mehrmahi (۱۴-۱۱-۹۹, ۱۲:۴۹ ق.ظ)، ژاله صفری (۲۷-۰۹-۹۹, ۱۱:۰۸ ب.ظ)، دهقانی (۰۹-۱۲-۹۹, ۱۰:۳۵ ب.ظ)، minaa (۱۰-۰۵-۰, ۱۰:۳۷ ب.ظ)، محمودی (۰۲-۰۶-۰, ۰۳:۱۴ ب.ظ)، هویدا مهرزاد (۱۱-۰۵-۰, ۰۹:۱۶ ب.ظ)، شاهدخت. (۳۰-۰۳-۰, ۰۶:۱۷ ب.ظ)، دلفین (۱۱-۱۲-۹۹, ۰۸:۲۷ ب.ظ)، .P.F (۱۵-۱۰-۹۹, ۰۴:۲۲ ق.ظ)، narjjes88 (۱۱-۱۱-۹۹, ۰۱:۰۴ ب.ظ)، Faty khanm (۰۲-۱۰-۹۹, ۱۲:۴۷ ب.ظ)، بارانم (۱۳-۱۰-۹۹, ۱۱:۳۰ ب.ظ)، homantotiyaei (۰۹-۱۰-۹۹, ۰۸:۴۲ ب.ظ)، yalda80 (۱۶-۱۲-۹۹, ۱۰:۳۰ ب.ظ)، _RaHa_ (۱۷-۰۵-۰, ۰۵:۲۳ ب.ظ)، miss setayesh (۱۸-۱۲-۹۹, ۱۰:۱۷ ب.ظ)، Mr. pickle (۰۷-۰۵-۰, ۱۰:۰۲ ب.ظ)، Ayennnnnn (۱۶-۰۲-۰, ۰۳:۱۵ ق.ظ)، P@ari (۲۴-۰۱-۰, ۰۲:۳۶ ب.ظ)، arom (۱۲-۰۵-۰, ۰۲:۲۴ ب.ظ)، میگ میگ (۳۱-۰۵-۰, ۱۱:۴۸ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان