امتیاز موضوع:
  • 4 رای - 4.75 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان بهار زندگی | Blast Off
#1
خلاصه :
خانواده بهار از لحاظ مالی در سطح نسبتا پایینی قرار دارند . بهار فرزند دوم و آخر خانواده است و مثل تمام دختران دیگه آرزوهای دور و دراز داره که از جمله اونها ازدواج با مردیه که از لحاظ خانوادگی و فرهنگی خیلی بالاتر از اونهان . چیزی که در اطرافیان بهار خنده دار و مسخره به نظر می رسه . اما شرایط زندگی بهار در طول داستان طوری رقم می خوره که اونو به رویای دوست داشتنی اش نزدیک می کنه اما ....



[عکس: 46796691702276976343.png]




 
سپاس شده توسط: OopSs ، admin ، درخت نخل
#2
مقدمه
تصادفات نقش جالب و مهمی در زندگی ما دارن . تصادف ماشین رو نمی گم . البته می تونه اونم باشه . منتها در اینحا منظورم رخدادن اتفاقات تصادفیه . بعد این اتفاقات تصادفی به ظاهر کوچک و بی اهمیت منجر به رخدادن سلسله حوادث دیگه ای می شن که در نهایت سرنوشت من ، تو و خیلی های دیگه رو تحت تاثیر قرار میده . البته من معتقدم اون چیزی که ما بهش تصادف می گیم واقعا تصادف نیست . به نظرم توی زندگی آدمها چیزی به اسم شانس یا تصادف وجود نداره و هر چی که هست برآیند فکر و خواسته ها و رویاهای آدمهاست که در زندگی براشون پیش می آد . به قول معروف آمال و آرزوی آدمها نقش بسیار زیادی در تعیین سرنوشت اونها داره . برای همینه که می گن همیشه مثبت و خوب فکر کن و رویاهای بزرگ داشته باش .

فصل 1
از توی آینه جاکفشی یه نگاه به مامان انداختم که داشت جلوی تلوزیون سبزی پاک می کرد . دیدم حواسش نیست سریع ریملم رو از توی کیف در آوردم و مژه هامو کمی بیشتر سیاه کردم . نه اینکه اگه ببینه چیزی بگه . فقط من جلوش خجالت می کشیدم . بعد در حالیکه چادرمو روی سرم مرتب می کردم به مامان گفتم :
- مامان کش چادرم خراب شده . فرصت کردی برام درستش می کنی ؟
بدون اینکه چشم از تلوزیون برداره گفت :
- آره مامان . برگشتنی کش بخر ، شب برات عوضش می کنم .
- باشه . من دیگه رفتم خداحافظ .
- به سلامت مادر . اول هفته هست یه آیه الکرسی بخون خوبه !
- چشم

هفته سوم مهر بود و ترم سوم دانشگاه من شروع شده بود . مهندسی کامپیوتر می خوندم دانشگاه خواجه نصیر . برای اینکه سراسری قبول بشم یک سال پشت کنکور موندم . آخه وضع مالیمون آنچنان خوب نبود که بخوام دانشگاه آزاد درس بخونم . بابام کارمند خدماتی یه شرکت دولتی بود، بهتره بگم نظافت چی ! موضوعی که من و خواهرم همیشه از گفتنش پیش دوست و آشنا اِبا داشتیم .

یه خونه 60 متری یه خوابه توی جنوب تهران خریده بودیم اونم با اندک میراثی که به مامان رسیده بود به همراه کلی قرض و قوله . اما خدا رو شکر همین خونه کلی مایه امنیت خاطر بود برای همه مون . بهناز خواهرم بعد از گرفتن مدرک فوق دیپلم حسابداریش ازدواج کرد . شوهرش وضع مالی متوسطی داشت و مرد خوبی بود اما من همیشه فکر می کردم اگه جای بهناز بودم هرگز رضا رو قبول نمی کردم.
بهناز دختر جذابیه . قد بلند و کشیده با چشمهای درشت و مشکی و پوست نسبتا سبزه . کلا مدلش جوریه که هر کی ببیندش فکر می کنه دختر غد و مغروریه . که اونم به خاطر مدل فک و استخوان بندی صورتش که محکم و چهارگوشه و ناخودآگاه بهناز رو با جذبه و پرنفوذ نشون میده . برعکس من که که همه چیم ظریف و ریزه است . قدم به زور به 160 می رسه . درشتی چشمهام از بهناز کمتره و بیشتر بادامی شکل اما کشیده است . منتها مژه هام کاملا برگشته است . چشامم همرنگ چشمهای باباست . یه رنگی بین سبز و عسلی که از دور مشخص نیست و فقط از نزدیک ببینی رنگشون پیداست . پوست صورتم هم یه کم روشن تر از پوست بهنازه و بیشتر گندمی می زنه تا سبزه . در کل هر چی بهناز جذاب و زیباست من با نمک و تو دل برو محسوب می شم . اینو خودم نمی گم . عقیده دیگرانه که ابراز کردم .
واسه همین حرص می خوردم چرا بهناز نباید حداقل یه خواستگار درست و حسابی داشته باشه ؟ البته منظورم از درست و حسابی پولدار و خوش تیپ بودنه و گرنه رضا از آقامنشی هیچ چی کم نداشت !به قول خود بهناز "آدم مایه دارا حاضر نیستن از این محله های تهران عبور کنن چه برسه به اینکه بخوان ازش دختر بگیرن . حالا تو بگو دختر شاه پریون !" راست می گفت . خودمم قبول داشتم اما نمی دونم چرا ته دلم راضی نمی شد و فکر می کردم من بابالاخره با یه آدم خیلی خیلی خاص و پولدار ازدواج می کنم . یه آدم همه چی تموم . یادمه گاهی وقتها که صحبت خواستگار برای من می شد ، به مامان می گفتم من باید به همه آرزوهام برسم که یکیش همین شوهر پولداره. مامان می خندید و در جوابم می گفت :
- بذار اونی که قسمتته بیاد ، اونوقت دهنت بسته می شه . خوشبختی که به پول نیست مادر . ببین قسمت و نصیبت کیه .
- اَه مامان تو رو خدا . هر خواستگاری رو راه ندی بیاد خونه ها ! زحمت خودتو الکی زیاد کردی. گفته باشم .


اول صبحی حس خوبی داشتم . دیگه این ترم باید به فکر یه کار پاره وقت باشم . بابا پارسال نذاشت دنبال کار برم . اگر چه به جز منشیگری کار دیگه ای نتونستم پیدا کنم . تازه منشی گری هم که پارت تایم نمی شه . باید تو رشته خودم کار پیدا کنم . می شد کارایی از قبیل پشتیبانی نرم افزار پیدا کرد . برنامه نویسی خیلی دوست داشتم اما هنوز اونقد متبحر نبودم که توی این زمینه کار پیدا کنم . امسال دیگه با بابا اتمام حجت کردم . بابا ناراحت بود و می گفت مگه چیزی کم و کسر داری ؟ می خواستم بهش بگم آره پدر من . کم و کسر دارم . خیلی هم زیاد . اما مگه میشد به یه بابای زحمت کش اینو گفت ؟ آخه اشکال داره بخوام بهتر بپوشم و بهتر بگردم ؟ دلم می خواست . دلم همیشه بهترین ها رو می خواست و چشمم همیشه دنبال برترین ها بود . در حد متوسط یا یه کم کمتر داشتیم که بخرم و بخورم و بپوشم . اما من چیزی فراتر از اینها می خواستم . با این حال نمی شد به مامان و بابا اینا رو بگم . حتی به بهناز ! بهنازی که فقط 6 سال از من بزرگتر بود . نمی دونم چرا هیچ کدوم منو درک نمی کردن! خواسته ها و نیازهامو . من یه جور دیگه ام یا اونا ؟ نمیدونم شایدم من زیاده خواهم . گاهی احساس عذاب وجدان می کنم . من عاشق خونواده ام هستم به خصوص مامان و بابا . اما هنوز نمی تونم خودمو باهاشون وفق بدم . هنوز از شرایط خونوادگیم خجالت می کشم . خدایا منو ببخش . فکر نکنی ناشکری می کنم . اگه بابا یه آخ بگه جونم براش در می ره . می خوام دنیا نباشه اگه مریض یا ناراحت باشه . اما چه کنم که احساس درونیم اینه . خجالت و شرمندگی از وضع خونواده ام ! هر کاری هم میکنم و هر جور با خودم صحبت می کنم و دلیل می آرم بازم نمی شه . کماکان پیش دوستام و به خصوص همکلاسی های دانشگاه پنهان کاری می کنم و گاها دروغ هم می گم !

غرق در همین افکار داشتم از عرض خیابون نزدیک دانشگاه عبور می کردم که یکباره کش چادرم در رفت و چادر رفت زیر پامو و تعادلمو از دست دادم . در همون حین هم صدای ترمز وحشتناک یه ماشین و جیغ وحشتناکتر من بود که توی گوشم پیچید ! باید می رفتم زیر ماشین . مطمئنم اگه مامان بود می گفت همون آیه الکرسی اول صبح حافظ جونم شده . خدا رحم کرد بهم .اینو همه اونایی که دورم جمع شده بودن می گفتن . راننده از ماشین پیاده شده بود و با عصبانیت می گفت :
- حواست کجا بود ؟ بلد نیستی درست راه بری وسط خیابون ولو می شی ؟
اونقدر ترسیده بودم که زبانم بند اومده بود . با وحشت به چشمای غضبناکش نگاه کردم و یکباره اشک تو چشمام جمع شد . خانمی که کنارم نشسته بود یه نگاه به من و بعد به اون مرد انداخت و گفت :
- خیلی خوب آقا خدا رو شکر به خیر گذشت . نمی بینید حالش خوب نیست ؟
- خانم این حال منه که خوب نیست میدونید اگه می رفت زیر ماشین چه به روزگارم می اومد ؟ یکی دیگه اشتباه کرده من باید تاوانشو می دادم .
یکی از آقایون هم گفت :
- مرد جوون صلوات بفرست . خدا رحم کرد به هردوتون . پاشید خانما کمک کنید این دختر رو بیارید مغازه من یه آبی به سر و صورتش بزنه یه آب قند بخوره حالش جا بیاد . تو هم برو به کار و زندگیت برس آقا . خدا رو شکر هیچ چیش نشده .
راننده خطاب به پیرمرد گفت :
- نه آقا باید همین الان ببرمش دکتر . وگرنه فردا پس فردا هزار تا مریضی می گیره می آد سراغم می گه تو کردی !

بعد با لحن بسیار زننده ای رو به من گفت :
- پاشو بریم دکتر . باید مدرک داشته باشم که چیزیت نشده !
غیرقابل تحمل بود . مردک هر چی دلش خواست گفت . از خودم بدم اومده بود که ضعف نشون دادم و گریه کردم . مگه در من چی دیده که اینطور در موردم قضاوت می کنه ؟ حالا خوبه خودش هم این وسط مقصره . با نفرت تمام بهش نگاه کردم و با لحن بدتر از خودش گفتم :
- کافر همه را به کیش خود پندارد ! شاید شما اهل این چیزایی که گفتی باشی ، اما برو خدا رو شکر کن ،من اونقدر شخصیت و آبرو دارم که بی خودی ادا اطوار الکی در نیارم و تو رو علاف خودم نکنم . خوبه خودت مقصری ، حالا طلبکارم شدی ؟ اگه چیزیمم شده باشه منت تو یکی رو نمی کشم . خیالت تخت ، بفرما برو .
مرد جوان با تمسخر گفت :
- خوب خدا رو شکر . اگه هر جاییتم صدمه دیده خیالم راحت شد زبونت سالمه ! واسه خانما همینم کافیه !
اومدم چیزی بگم که اطرافیان مانع شدن . مرد رو سوار ماشینش کردن و من رو هم بردن مغازه یکی از کسب محل .کمی که حالم بهتر شد از همه شون تشکر کردم و از مغازه اون مرد بیرون اومدم رو رفتم دانشگاه . کلاس اول صبح رو از دست داده بودم . دستام هنوز می لرزید و چهره ام زرد زرد بود . البته بیشتر به خاطر توهین های مردک بود . احمق عوضی . شکوفه و سوری دوستای همکلاسیم سریع اومدن پیشم و جریان رو پرسیدن .خدا رو شکر هنور استاد ساعت بعدی نیومده بود . دخترهای کلاس که متوجه حال نذارم شده بودن کم کم دورمو گرفتن و جریان رو می پرسیدن . آخر سر یکی از بچه ها گفت :
- ولی حیف شد کلاس قبلی رو از دست دادی . یه استاد باحالی داریم که نگو .
سوری گفت :
- اه زهرا تو رو خدا این کجاش باحال بود . اعتماد به نفس کاذب داشت . خوشم نیومد !
- اتفاقا خیلی هم خوب بود . پس دکتر غریبی خوبه که مثل برج زهر مار می موند ؟
- بله دیگه تو رو که نبرد پای تخته ضایعت کنه . بایدم خوشت بیاد ازش ! آخه کسی جلسه اول دانشجو رو می بره پای تخته ؟ اونم بعد سه ماه تعطیلی که همه چی از مخمون پریده بیرون ؟
- سوری که رفت پای تخته ضایعش کرد اما اون پسره که رفته بود باهاش بهتر برخورد کرد . !
- به نظرم که نرمال بود . با دختر و پسر هم یه جور رفتار می کرد .

از کل کلای بچه ها حوصله ام سر رفت و پرسیدم :
- استاد ریاضی مهندسی رو می گید ؟ مگه قرار نبود دکتر غریبی باشه ؟
- نه بابا یه مرد جوون بود . اسمش چی بود راستی ؟
- شکیبا . هنوز نتونستم آمارشو بگیرم !
- آره همین . هر جلسه یکی رو می بره پای تخته واسه حل مساله . نه از اینا که توی خونه شب قبلش حل کرده باشی ها . یکی که چشمات در بیاد و نتونی حلش کنی دلش خنک شه . عوضی خود درگیر .
سوری انگار دلش حسابی پر بود از دست این استاد جدید . نظر بچه ها برام جالب بود . دوست داشتم ببینمش !



شب رفتنی خونه کش خریدم . به مامان در مورد ماجرای صبح هیچ چی نگفتم . فقط خواهش کردم که همون شب برام کش چادر رو درست کنه . چادر بدون کش اصلا نمی تونستم بپوشم . اونم توی دانشگاه ! من نمی دونم این بابا چرا رو چادر اینقدر حساسه . دلم میخواد شوهر کردم چادر رو بذارم کنار . نه اینکه بدم بیاد ازش . فقط خیلی دست و پا گیره . مثلا همین امروز داشتم می مردم به خاطرش ! شیطونه می گه به مامان بگم امروز چه اتفاقی افتاده بلکه بابا رو راضی کنه دیگه چادر نپوشم ! اما نه ، نمی شد . بعد از دو ترم ، جلوی بچه ها روم نمی شه چادر از سرم بردارم . می گفتن بیا ببین چقدر بی جنبه و عقده ایه ! واسه همین بود که قبلش خودمو کشتم تا بابا رو راضی کنم اما قبول نکرد . حالا باز خوبه دیگه به سر و صورتم کاری نداشت . قبل از دانشگاه موهای صورت و ابروهام صفایی دادم . دیگه این یکی به مامان مربوط بود و اون بنده خدا خیلی سخت گیر نبود . دادم بهناز منو اصلاح کرد . مامان زیر بارش نرفت برم آرایشگاه ! می گفت ور می دارن ابروهاتو نخ می کنن ! حالا اشکال نداره . اونم به موقعش . همینطوری هم از مدل ابروهام راضی ام.




 
سپاس شده توسط: tahvildar ، admin
#3
فصل 2
اون روز سه شنبه بود و یه کلاس ساعت 3 بعد از ظهر داشتم .ریاضی مهندسی ! تا موقعی که از خونه بزنم بیرون اصلا یادم نیافتاد جزوه جلسه قبل رو از بچه ها بگیرم . لعنتی ، نیست جلسه پیش حالم بد بود پاک یادم رفت . کلاس تقریبا خالی بود که وارد شدم . بچه ها یکی یکی وارد شدند . سوری و شکوفه آخرین نفرایی بودن که وارد شدن و هر دوشون اومدن دو طرف من نشستن . سوری تا نشست گفت :
- خوب بهار خودتو آماده کن که این بار نوبت توئه بری پای تخته !
می خواستم جوابشو بدم که استاد وارد شد . اولش متوجه نشدم ولی بعد ! وای نه ! اینکه ... اینکه ...اینکه همون راننده ای بود که اول هفته باهاش تصادف کرده بودم . چه بد! یعنی منو ببینه می شناسه ؟ چرا که نه ؟ با اون حرفای گل و بلبلی که به هم زدیم . مردک پرروی از خود متشکر ! اونقدر ذهنم مشغول بود که نفهمیدم برای چی اسمم صدا زده شد . بی هوا از جا پریدم و با لحن مضطربی گفتم :
- بله استاد ؟
با تعجب سرشو آورد بالا و نگاهم کرد . شوک رو در نگاهش دیدم . برای چند لحظه خیلی کوتاه ! فکش هم منقبض شد . حتما به خاطر یادآوری اون روزه ! دیدم همه چشمها به سمتم برگشت و یه دفعه صدای خنده بود که مثل بمب ترکید . نفهمیدم موضوع چیه و هاج و واج به بچه ها نگاه می کردم . سوری در حالیکه می خندید آستین مانتومو کشید و گفت :
- بشین بابا . چرا هول کردی ؟ داره حضور غیاب می کنه .
و دوباره خندید . تازه فهمیدم چه سوتی ای دادم . اونقدر خجالت کشیدم که بلافاصله با سر پایین نشستم . حتی نیم نگاهی نکردم ببینم ، چه عکس العملی نشون داد . با شروع مجدد حضور غیاب ، سکوت به کلاس برگشت . و یه چند لحظه هیچ صدایی نبود . سرمو کمی گرفتم بالا دیدم داره یه مساله پای تخته می نویسه . وای خدا اینا چی بود . من اصلا بلد نبودم . سوری و شکوفه هم سرشون پایین بود . معلو بود هیچ کی دلش نمی خواد بره پای تابلو ! بعد چند لحظه صداش اومد که گفت :
- شما . بیا حلش کن !
قلبم از حرکت ایستاد . سرمو بالا آوردم و به استاد نگاه کردم . منو گفت ؟ اگه نه پس چرا هیچ کی بلند نمی شه ؟ وای حتما منو گفته . با خرابکاری اون روز بهترین زمان برای جبران الانه ! اما نه ، انگار مسیر نگاهش سمت پسرا بود . آره . خدایا شکرت به خیر گذشت . یاسر مروتی یکی از پسرای کلاس ، بلند شد و رفت پای تابلو . یواش از شکوفه پرسیدم :
- ببینم تموم شد یا هنوزم می بره ؟
شانه ای بالا داد و گفت :
- نمی دونم . دفعه قبل که هر کی رو می برد بلد نبود واسه همین یکی دیگه رو بلند می کرد .
توی دلم از خدا خواستم به مروتی کمک کنه تا از پس این سئوال بربیاد . خدا رو شکر یاسر پسر نسبتا زرنگی بود و نصفه نیمه با کمک استاد مساله پای تابلو حل شد و خیال همه راحت شد . تمام ساعت رو اونقدر منگ بودم که هیچ چی از درس نفهمیدم . همه اش تو فکر تصادف اون روز بودم . کاش کمی ملایم تر برخورد می کردم . اما نه، مگه میشد . توهین و تحقیر بود که نثارم کرد . منم خوبش کردم . اصلا پشیمون نیستم. دوباره با یادآوری ماجرای اون روز و حرفای وحشتناک این مردی که الان استادم بود ، عصبانی شدم . فکر کردم ازش متنفرم . حق با سوری که می گه طرف اعتماد به نفس کاذب داره . تازه غیر از اون بی تربیت هم هست !
یکی دو بار وسطای درس نگاه گذرایی به من انداخت اما هیچی معلوم نبود ازش . آخر ساعت در حالیکه داشت دفتر و کتابش رو جمع می کرد گفت :
- جلسه بعد کوییز می گیرم . خودتونو آماده کنید .
صدای بچه ها در اومد که ای وای استاد حالا چه وقت امتحانه و چه خبره و ما هنوز آمادگی نداریم و از این حرفا . اما اون بدون اینکه کوچکترین عکس العملی نشون بده خونسردانه وسایلش رو جمع میکرد . بعد در حالیکه از در کلاس می رفت بیرون با یه لبخند رو کرد به ما و شمرده گفت :
- خودتونو آماده کنید !

سوری به محض اینکه استاد رفت ؛ گفت :
- می بینی ؟ از این رفتارش که بدم می آد . مثلا می خواد ما رو بچزونه !
شکوفه خندید :
- چرا مثلا ؟ مگه واقعا نمی چزونه ؟
- ایشششش ، خوشمزه . به نظر تو چه طوری بود بهار ؟
می خواستم بگم نفرت انگیز ، از خود راضی ، بی ادب و ... اما به جاش شانه بالا دادم و گفتم :
- با سوری بیشتر موافقم !
شکوفه گفت :
- اما خوش تیپه . نیست ؟
- سوری با غیض گفت :
- تیپش بخوره تو سرش . من هنوز ازش دل چرکینم جلسه اولی منو برد پای تخته .
شکوفه گفت :
- بچه ها زود بجنبید بریم . ما امشب مهمون داریم . مامانم گفته زود بیام .
گفتم :
- ولی من باید از جزوه ات کپی بگیرم شکوفه . وقت داری ؟
- وای نه تور روخدا . دیرم می شه .
سوری گفت :
- خوب از جزوه من بگیر .
- نمی خوام . تو خوش خط نیستی .
- بچه پررو ! بذار یه بار که گیر کردی نشونت می دم .
- شکوفه جزوه اتو بده امشب ببرم خونه از روش بنویسم . فردا می آرم برات .
شکوفه قبول کرد و هر سه با هم راهی شدیم . امروز سه شنبه است ، تا شنبه کلی وقت دارم تا درس این دو جلسه رو یاد بگیرم .




 
سپاس شده توسط: tahvildar ، admin
#4
فصل 3
پنج شنبه شب خونه خاله محبوبه دعوت بودیم . ما و خاله محبوبه به نسبت سایر اقوام پدری و مادری ، بیشتر با هم رفت و آمد داشتیم . سه روزی بود که مدام بارون می بارید و وضع خیابونها افتضاح شده بود . از توی اتاق شنیدم مامان داره به بابا می گه :
- چه کاریه ؟ با اتوبوس می ریم . مسیر نزدیکه !
به دو از اتاق رفتم بیرون . اگه دیر می جنبیدم حتما مامان ما رو توی اون بارون ، پیاده راهی خونه خاله می کرد ! سریع گفتم :
- مامان ! آخه توی این بارون اتوبوس و تاکسی گیر می آد ؟ باید آژانس بگیریم !
دیدم مامان داره چشم و ابرو می آد که هیچی نگم ! عادتشه . میدونه آخر ماهه و جیب بابا خالیه . خوب که چی ؟ یعنی پول کرایه آژانس رو هم نداریم که بدیم ؟ این دفعه دیگه کوتاه نمی آم . یا با آژانس می ریم یا اصلا نمی ریم . واسه همین چیزاست اصرار دارم برم سر کار دیگه !
آخر سر مامان مغلوب شد . اما من به محض اینکه توی ماشین نشستم ، عذاب وجدان گرفتم ! بیا اینم از اوضاع و احوال من . نمی تونم یه لحظه هم از خوشی ام لذت ببرم . دیگه جدی جدی باید برم دنبال کار . تا وقتی دستم به جیب باباست اوضاع همینه . منم طاقت سختی کشیدن بابا رو ندارم . اون بیچاره دیگه چی کار باید بکنه آخه ؟ حالا که من توانش رو دارم باید کمکشون کنم .

از دار دنیا واسه ما همین یه خاله محبوبه مونده . بابا دوتا خواهر و یه برادر ناتنی داره که ایران نیستند و اصلا فکر کنم یادشون رفته اینجا برادری هم دارن . مامان هم یه خواهر و یه برادر داره . خاله ام که همین تهران زندگی می کنه اما دایی ام و خانواده اش شهرستان زندگی می کنن و تقریبا سالی یه بار به زور می بینیمشون . شوهر خاله کارمند تامین اجتماعیه و وضع خاله اینا می شه گفت متوسطه . خاله محبوبه دو تا بچه داره . رویا که دو سال از من بزرگتره و سال آخر مدیریت بازرگانیه و علی که تازه اول دبیرستانه . من و رویا به خصوص تا قبل از اینکه هر دومون وارد دانشگاه بشیم خیلی با هم دوست بودیم . نه اینکه الان نباشیم ولی دیگه مثل اون موقع ها نیست . با این حال شاید بشه گفت از فامیل رویا تنها کسیه که من باهاش احساس راحتی می کنم و می تونه منو درک کنه .

من و مامان و خاله و رویا توی آشپز خانه مشغول تدارک لوازم شام بودیم که حرف از خواستگار رویا شد . خاله می گفت :
- توی بانک کار میکنه . هم خودش خوبه ، هم خانواده اش . به دل من و جواد که نشسته . مونده رویا خانم نظرشو بگه .
به رویا نگاه کردم که سرش پایین بود و داشت ژله رو تزیین می کرد . با آرنج زدم به پهلوشو و گفتم :
- عروس خانم با شما بودن ها ؟
سرشو آورد بالا و گله مند گفت :
- چیه بابا ؟ من نظری ندارم . خیلی به دلم ننشست !
مامان گفت :
- چرا خاله جون ؟ عیب و ایرادش چیه ؟
خاله گفت :
- می بینی معصوم ؟ تکلیف آدم رو مشخص نمی کنه .
- مامان آخه چه جوری تکلیف معلوم کنم دیگه ؟ من که دارم می گم به دلم ننشست !
من گفتم :
- برای اینکه تقصیر خودته عزیزم . یه باره محکم بگو نه ، خودتو خلاص کن .
مامان گفت :
- وا ، واسه چی بگه نه ، وقتی پسره همه چیش خوبه . خاله جون بعد خطبه عقدِ که مهر زن و مرد به دل هم می افته . این عشق و عاشقی جوونای الان رو نبین . اینا هیچ کدوم عاقبت به خیر نمی شن . همین بهناز ، وقتی رضا اومد خواستگاریش می گفت به دلم ننشسته . اما من و باباش صحبت کردیم راضی اش کردیم . نه اینکه به زور باشه . خودش نشست پیش خودش فکر کرد دید رضا هیچ کم و کسری نداره . قبول کرد . بیا الان ببین چطور مثل پروانه دور شوهرش می گرده . یه رضا می گه ده تا رضا از بغلش در می آد . این عشقیه که واسه همیشه می مونه خاله جون .
من گفتم :
- اینکه دلیل نمی شه مامان جون . اون به شوهرش عزت و احترام می ذاره . به این نمی گن عاشقی !
- دِ همین دیگه . اگه عاشقش نباشه که نمی تونه اینقدر شوهرش رو بالا بالا ببره . تو هنوز بچه ای نمی فهمی . بذار قسمت تو هم بیاد بعد حالیت می شه !

نمی دونستم بخنده ام یا گریه کنم . از دست مامان ساده من ! من اصلا حس نمی کردم بهنازه عاشق شوهرش باشه ! رضا رو دوست داره و خیلی دور وبرش می چرخه . اما رفتارش یه جوریه . چه طوری بگم . یه جور غریبانه با هم رفتار می کنن که من اصلا خوشم نمی آد . من که هیچ بوی عشقی این وسط استشمام نمی کنم . مگه نه اینکه نگاه زن و شوهر به هم گویای عشقشونه . من اصلا نسبت به بهناز و رضا همچین حسی ندارم . یادمه اون روزا بهناز خیلی از رضا خوشش نیومده بود . واسه همین وقتی بله رو گفت تعجب کردم . بعد فکر کردم حتما ناز می کرده . نگو که مامان و بابا رو مخش رژه رفتن . بیچاره خواهر من . چه ساده ازدواج کرد . کاش حالا که می خواست با یه مرد معمولی ازدواج کنه حداقل عاشقش می شد . ای خدا نذاری من اینجوری ازدواج کنم .

یه جورایی حرصم گرفته بود . برای همین می خواستم حتما رویا رو منصرف کنم . البته رویا با بهناز فرق داشت . اما انگار اونم یه کم دیگه رو مخش پیاده روی می کردن با همین خواستگاره ازدواج می کرد . تنها که شدیم به رویا گفتم :
- رویا تو رو خدا قبول نکنی ها . خواستگار که قحط نیست . چرا وقتی دوسش نداری قاطع نمی گی نه که خیال خودتو و بقیه رو راحت کنی ؟
- ای بابا بهار . آدم تو این خواستگاری های سنتی که عاشق نمی شه . اگه بخوای اینجوری ازدواج کنی باید دو دو تا چهار تا کنی . دیگه به احساس ربطی نداره .
- قبول دارم . اما حداقلش اینه که بار اول یارو رو می بینی ازش خوشت بیاد . نه اینکه به دلت نشینه ! وقتی بار اول از یکی خوشت نیاد دیگه نمی تونی ادامه بدی .
- نمی دونم . راستش دارم به این نتیجه می رسم که شاید همین یارو خوب باشه . آخه بهار تو که نمی دونی همه چیش خوب بود . نمی دونم چرا ازش خوشم نیومد . می گم حتما عیب از من بوده .
و بعد به فکر فرو رفت . چرا رویا اینطوری شده ؟ دلم گرفت . دیگه نخواستم ادامه بدم . فکر می کردم بی نتیجه است . فقط دعا میکنم با هر کی که ازدواج می کنه خوشبخت بشه .


جمعه صبح تا ظهر طبق معمول به گردگیری و نظافت خونه گذشت و عصر هم که بهناز با شوهر و بچه اش اومدن . این وسط بعد از ناهار تا عصر یه کم نشستم پای ریاضی مهندسی . لعنتی یادش که می افتم استرس می گیرم . اما نمی دونم چرا یه هیجان مطبوعی هم تو اون ته تهای دلم حس می کنم . از اینکه فردا دوباره همون راننده بداخلاق رو می بینم !




 
سپاس شده توسط: tahvildar ، admin
#5
فصل 4
اونجور که دلم میخواست آماده نبودم . اما بالاخره بهتر از هیچی بود . شنبه ساعت اول ریاضی مهندسی داشتیم . دلم خوش بود که کوئیز داریم و احتمالا کسی رو نمی بره پای تابلو . توی مترو با شکوفه قرار داشتم و از نیمه راه با هم رفتیم دانشگاه .روبروی دانشگاه بودیم و می خواستیم عرض خیابونو رد کنیم که همون ماشین آشنا رو دیدم . یکباره دست شکوفه رو گرفتم و بی اراده گفتم :
- وای شکوفه همون ماشینه است .
شکوفه مسیر نگاهمو دنبال کرد و ماشین سیاه رنگ و شاسی بلندی رو که حالا از جلومون رد می شد رو دید و گفت :
- کدوم ماشینه ؟ همون که باهاش تصادف کردی ؟
چقدر تیزه ! از کجا فهمید . به خودم اومدم . دلم نمی خواست فعلا این موضوع رو به کسی بگم . بنابراین گفتم :
- هیچی هیچی ! یه لحظه اشتباه گرفتم . نه اون نبود . بیا بریم .

کلاس تقریبا پر شده بود . یکی از پسرا رو به ماها کرد و گفت :
- دیگه این بار قربانی از بین شما انتخاب می شه . ما سری پیش قربونی دادیم .
یکی دیگه از پسرا هم در حالیکه به شانه یاسر (همونی که جلسه پیش رفته بود پای تخته ) می زد گفت :
- عجب قربونی ای هم بود . آبرومونو خرید . ببینیم این بار شماها چه گلی می کارید .
سوری با حرص گفت :
- حالا همچین می گه انگار مدال المپیاد گرفته . خوبه نصفشو استاد خودش حل کرد . بعدشم این جلسه کوییز داریم آقایون! قربونی ای در کار نیست .
بحث ادامه دار نشد چون همون لحظه استاد وارد کلاس شد . یه کت اسپرت نوک مدادی با بلوز سفید و شلوار راسته ای خوش دوختی پوشیده بود . فکر کردم حق با شکوفه است ، خوش تیپه . اما به آنی از خودم بدم اومد . نخیر ، بیشتر حق با سوری ، تیپش بخوره توی سرش با این رفتارش ! مثل سری پیش اول حضور غیاب کرد و بعد گفت :
- یه برگه بذارید جلوتون .
بعد رفت پای تخته و یه سئوال نوشت .
- 10 دقیقه وقت دارید که پنج دقیقه اش ارفاقه به خاطر اولین کوییز !

اوف . حالا چه کلاسیم می ذاره ! به نظر می رسید طبق فرمولهایی که داریم باید حل بشه ، اما نمی شد . گیر داشت . یکی دو بار سرمو بالا آوردم تا سئوال رو از روی تخته با اون چه که تو برگه نوشته بودم مقایسه کنم . اولش یه کم روی سکو رژه می رفت ، بعد ایستاد کنار پنجره و زل زد به بیرون .دوباره سرمو آوردم پایین . سوری هم معلوم بود الکی یه چیزایی می نویسه . یه کم دیگه سرمو خم کردم تا برگه شکوفه رو ببینم . انگار داشت به جواب می رسید . داشت از روی چرک نویسش توی برگه اصلی می نوشت . توی دلم بیشتر خالی شد . پنج دقیقه گذشته بود و من هیچ چی ننوشته بودم . سوری هم کم کم داشت برگه اش رو سیاه می کرد . من اینقدر خنگ بودم و خبر نداشتم ؟ تصمیم گرفتم از دست شکوفه بنویسم . حالا که تقلب می کنم بذار از آدم مطمئن تری تقلب کنم . نگاه به دست شکوفه انداختم . ریز می نویسه اما یه چیزایی پیداست . شورع کردم به کپی کردن . مشغول بودم که ناگهان بوی عطری تلخ در مشامم پیچید . سریع برگشتم و قامتش رو کنارم دیدم . قلبم از حرکت ایستاد . سر بلند کردم و چشم تو چشمش شدم که کنار صندلی من(که سر ردیف نشسته بودم ) ایستاده بود . پوزخند پیروز مندانه ای بر لبانش نشسته بود . وقتی دید متوجهش شدم ، کمی خم شد و آهسته و خونسرد گفت :
- بعد از کوئیز برو پای تخته !

داغ شدم ؛ خدایا چه افتضاحی ؛ از کی بالای سرمه ؟ بیا ! نه کوئیزمو خوب دادم نه از رفتن پای تابلو در امان موندم . از هیجان و اضطراب خون به صورتم دوید . قلبم تند و تند مثل گنجشک می زد . دیگه جرات نکردم سرمو ذره ای هم به طرفین حرکت بدم . قبل از اینکه برگه ها جمع بشه منو به پای تخته فرا خوند .

با قدمهای شل و وارفته به سمت سکوی جلوی کلاس رفتم . عین گیج و منگها بودم . ماژیک رو برداشتم و درش رو باز کردم و پشت به کلاس با فاصله کمی از تخته ایستادم و زل زدم به سئوال . نه اینکه در صدد حل کردن باشم . داشتم فکر می کردم چه کنم که کمتر آبروم بره ! دو سه دقیقه ای گذشت و من مثل اینکه هر آن می خوام مساله رو حل کنم با دقت به تخته نگاه می کردم . آهان فهمیدم ! یکدفعه به سمت استاد برگشتم و سعی کردم شمرده و محکم صحبت کنم :
- ببخشید استاد من این سئوالو بلد نیستم . برگه ام رو هم سفید دادم . اگه اجازه بدید برم بشینم !

دیدم ابروهاش رو بالا برد و چند بار سرشو تکون داد . رفتارش بیش از حد خونسرد بود . یه جوری که تابلو بود داره سعی می کنه به بدترین شکل ممکن ضایعم کنه . چه فرصتی بهتر از الان ؟ از توی برگه ها برگه منو در آورد و نگاهش کرد . بعد اونو به سمتم گرفت و گفت :
- اما اینکه یه چیزایی توش نوشته شده ! می خوای بگی از خودت ننوشتی ؟

سرخ شدم و سرمو انداختم پایین . پلک پایینی چشم راستم شروع کرد به زدن . هر موقع عصبی می شم اینطوری میشه . چند لحظه چیزی نگفت . می خواد هر چه بیشتر منو خرد کنه !
کمی بعد بدون هیچ کلامی اومد پای تخته و سئوال قبلی رو پاک کرد و سئوال دیگه ای به جاش نوشت . کارش که تمام شد روشو کرد به سمت من . حالا با فاصله بسیار کمی از من قرار داشت . احساس می کردم در تله اش افتادم . با اون فاصله کم و قد و قامت بلندش که منو خیلی کوچک نشون می داد .
- بهت ارفاق کردم و سئوال آسونتری به جاش دادم . ببینم می تونی اینو حل کنی یا نه ؟ اگه تونستی همینو به جای کوئیز ازت قبول می کنم . خوبه ؟

گفتارش ، نگاهش ، رفتارش و کلا همه چیزش توام با تمسخر بود . بیچاره سوری هی می گفت یارو یه جوراییه . انگار که می خواد همه اش مسخره ات کنه . الانم می خواست بگه مطمئنم اینم نمی تونی حل کنی ! نمی دونستم چه کار کنم . دوباره برگشتم به سمت تخته . انگار سئوالش آسون بود اما ذهن من دیگه کار نمی کرد . مطلقا هنگ کرده بود . عرق سردی به پیشانیم نشست . نمی تونستم . قطعا تو این شرایط نمی تونستم . داشت گریه ام می گرفت . بر عکس بار قبل با صدای لرزانی گفتم :
- من ... من این جلسه کلا آمادگی ندارم !
- چرا ؟
لحنش طلبکارانه بود . دستاشو روی سینه قفل کرد . نگاهش کردم :
- چی چرا ؟
با این کلام یه نگاه متعجب به بچه ها انداخت که یعنی این چی داره می گه و باعث شد بچه ها با صدای آرومی بهم بخندن . لجم گرفت . به چه حقی منو اینطور پای تخته نگه داشته و مسخره ام می کنه ؟
با لحن شمرده ای گفت :
- چرا امروز آمادگی نداری ؟ چرا دو تا سئوال به این سادگی رو نمی تونی حل کنی ؟ چرا فکر می کنی سر کلاس من هر کاری دلت بخواد می تونی بکنی و منو اونقدر احمق فرض می کنی که متوجه نمی شم !

پلکم حالا با سرعت بیشتری می زد . لعنتی حالا چه وقت بغض کردنه ! باید جلوش بایستم و جوابش رو بدم . لبای لرزانم باز شد چیزی بگه که نذاشت :
- واقعا به جز چند تا فرمول چیزه دیگه ای گفتم ؟ اینقدر سخت بود که نتونستی بخونی ؟ یا صرفا تنبلی کردی ؟ یا فکر می کنی می تونی همینطوری از درس من نمره بگیری ؟

مثل همون روز تصادف ! مثل همون روز گستاخانه در حال تحقیر کردنه . با یادآوری ماجرای اون روز بدتر شدم و کنترلمو از دست دادم . سریع قبل از اینکه دوباره چیزی بگه با همون بغض بی جا گفتم :
- نه سخت بود . نه تنبلی کردم . نه فکر کردم می تونم همینطوری نمره بگیرم و پاس شم ! ....فقط ... فقط دوست نداشتم درس بخونم . همین ! شما هم نمی تونید منو مجبور کنید !

با قدمهایی که سعی می کردم محکم باشه رفتم و سر جام نشستم . تن و بدنم شروع به لرزیدن کرد . عادت ندارم اینطور با معلم و استاد جماعت درگیری پیدا کنم . اصلا با هیچ کس من تا حالا اینطور درگیری پیدا نکرده بودم .
جا خورده بود . فک چهارگوشش سفت شد . معلوم بود عصبانی شده چون دیگه ادا اطوارش با مسخره گی همراه نبود و غضبناک شده بود . سعی می کرد لحنش خونسرد باشه :
- خواهیم دید کی مجبوره چه کاری رو انجام بده یا نده . درس نخوندتون یه معضله که من تمام سعیمو می کنم نذارم این اتفاق بیافته ؛ اما رفتار گستاخانه یه موضوع پیچیده دیگه است که به هیچ وجه برام قابل تحمل نیست و به شدت و به هر نحوی بخوام باهاش برخورد می کنم !

ببین کی داره به کی می گه گستاخ . آمپرم رفت بالا و جوش آوردم . دوباره صدام بلند شد اما این بار لرزش کمتری داشت :
- من رفتارم گستاخانه است یا شما که اونطور منو جلوی تخته سرپا نگه داشتید و سعی کردید منو مسخره کنید و باعث شدید بچه ها بهم بخندن ؟
بچه ها با دهان باز به من نگاه میکردن . انگار باورشون نمی شد همکلاسی به ظاهر ساکت و مظلومشون اینطور زبان باز کنه و هر چی دلش بخواد بگه . سوری آروم گفت :
- بسه دیگه . چت شده تو ؟
دیگه فکر کنم کاردش می زدی خونش در نمی اومد . با چشمهایی که گویی می خواست چشمهای منو از حدقه در بیاره گفت :
- شما خانم از این جلسه تا هر وقت که من بخوام از کلاس محرومید و حق ندارید سر کلاس من حاضر بشید . بفرمایید !

بغض لعنتی ام بالاخره ترکید . اما کم نیاوردم ، با حرص وسایلم رو جمع کردم و با سری افراشته و چانه ای که تا حد امکان بالا داده بودم ؛ از کلاس زدم بیرون . حالم خیلی بد بود . احساس می کردم خیلی مورد تحقیر و تمسخر قرار گرفته ام و این بیشتر منو می سوزوند . تا خود بوفه گریه کردم و به محض اینکه روی صندلی نشستم سرم رو گذاشتم روی دستانم و با شدت بیشتری ؛ تا اونجا که شد اشک ریختم .

یک ساعت بعد سرو کله شکوفه و سوری پیدا شد . چشمهام پف کرده بود از شدت گریه . سوری گفت :
- نه به اون بلبل زبونیت ؛ نه به این اشک ریختنت ! حالا برای چی گریه می کنی . تو که هر چی دلت خواست گفتی!
با دلخوری گفتم :
- نخیر نگفتم ! بعدشم چه فایده ! آبرومو برد عوضی بیشعور . مسخره ام کرد . تحقیرم کرد .از کلاس بیرونم کرد . بازم بگم ؟
دوباره بغضم ترکید . شکوفه گفت :
- راست می گه . خوشم نیومد ازش . فکر می کردم باشعورتر از این حرفا باشه !
سوری گفت :
- چی شد ؟ تو که می گفتی طرف آدم حسابیه و رفتارش نرماله و به موقع می دونه چی کار کنه ! بابا من که از اول گفتم یارو یه چیزش می شه . حالا هی بگید سوری مزخرف می گه .
شکوفه متفکرانه گفت :
- نمی دونم ! فکر کنم کلا با دخترا مشکل داره . چون تا حالا رفتارش با پسرا خوب بوده . حتی وقتی پای تابلو می رن خیلی کمکشون می کنه ! اما بهار فکر کنم از تقلبت لجش گرفته بود . چون حتی با سوری هم اینطوری برخورد نکرد . نه سوری ؟
سوری سر تکان داد و گفت :
- آره فکر کنم . معلوم بود خیلی از دستت شاکیه ! منم تعجب کردم !
نگفتم که شاکی بودنش برمیگرده به ماجرای تصادف .
- من دیگه نمی آم سر کلاسش . هر چی می خواد بشه، بشه .
شکوفه گفت :
- بی خود . حذف و اضافه هم تموم شده می خوای چه کار کنی . می ری ازش معذرت خواهی می کنی می آی سرکلاس . بچه بازی در نیار .
بی اراده صدام بلند شد :
- دیگه ؟ به پاش بیافتم منو ببخشه . عمرا . بره به درک آشغال عوضی!
چند تا از پسرها که روی میز کناری نشسته بودند با تعجب به سمت ما برگشتند .
سوری گفت :
- هیس ، چه خبرته ! مثلا چه غلطی می خوای بکنی ؟
شکوفه گفت :
- مثل اینکه یادت رفته پارسال به خاطر بیماری بابات مشروط شدی ! تو تازه ترم سومی ! هنوز خیلی مونده تا فارغ التحصیلی . اینطوری نمی تونی پیش بری .
با سماجت گفتم :
- بقیه درسهامو خوب می خونم . بعدشم مهم نیست اگه مشروط بشم . بهتر از اینه که برم ازش عذرخواهی کنم .
بچه ها دیدن بحث فایده نداره ، ادامه ندادن . محاله از تصمیمم منصرف بشم !




 
سپاس شده توسط: tahvildar ، admin
#6
اون روز دوشنبه بود و دانشگاه نداشتیم . بعد از ظهر بود که شکوفه به خونمون زنگ زد .
- سلام بهار . خوبی ؟ چه خبرا ؟
- سلام . مرسی . خبر خاصی نیست . تو چطوری ؟
- خوبم . زنگ زدم بهت یه خبر خوب بدم .
- جدی ؟چی شده ؟
- امروز رفته بودم دانشگاه

یه لحظه فکر کردم حتما استاد ریاضی مهندسی عوض شده . شکوفه داشت حرف می زد:
- تو کتابخونه کار داشتم که یه آگهی دیدم . کنار تابلو اعلانات کتابخونه بود . نوشته بود به یه تایپیست که توی خونه کار کنه نیاز دارن . شمارشو برداشتم . می خوای بهت بدم ؟
- تایپیست ؟ برای کجا ؟ کارش چی هست ؟ چی نوشته بود دیگه ؟
- هیچی همین که گفتم . بقیه شو باید زنگ بزنی بپرسی . حالا شماره شو بنویس .
- نمی شه که . من توی خونه کامپیوتر ندارم !
- وای راست می گی ! حواسم نبود . حیف شد .
- بعدشم من که دنبال کار تایپ نبودم . می خوام یه شرکت کامپیوتری کار پاره وقت پیدا کنم .
- ای بابا فوق لیسانسشم بیکاره . کی به دانشجو کار می ده ؟
- عوضش ماها پول کمتری می گیریم ! برای کارایی که کمتر نیاز به تخصص داره به نفعشونه دانشجو استخدام کنن !
- باشه . راستی فردا رو می خوای چه کار کنی ؟
یاد فردا لرزه به جانم انداخت . نه ، محاله معذرت خواهی کنم . تازه از کجا معلوم قبول کنه ؟ چون فقط ریاضی مهندسی داشتیم نیازی نبود برم دانشگاه :
- نمی آم . خودت برو .
- به فرضم فردا نیای ، تا کی می خوای ادامه بدی ؟
- تو فکرم برم با مدیر گروه صحبت کنم . اگه بشه حذفش کنم که خیلی خوب می شه .اگه نه هم که باز یه فکری میکنم .
- من که چشم آب نمی خوره زارعی قبول کنه . تو هم یه کم بشین عاقلانه تر فکر کن . حالا اون استاده عصبانی شده یه چیزی گفته . دیگه اینقدر ناراحتی نداره .
با کمی پرخاش گفتم :
- تو که جای من نبودی شکوفه !
- چرا داد می زنی ؟ هر کار دوست داری بکن . من دیگه برم ... پس گفتی شماره یارو رو نمی خوای ؟
- نه . اما ... حالا بده بهش یه زنگ بزنم ببینم چی می گه . ضرر نداره .
- شماره موبایله . یادداشت کن .


تلفن رو که قطع کردم نگاهم رفت به ساعت . بد موقع نبود . دوباره گوشی رو برداشتم و شماره رو گرفتم . صدای مردی پشت خط بود :
- بله ؟
- سلام . من در مورد آگهی ای که توی دانشگاه زده بودید تماس گرفتم .
- سلام خانم . چه خوب . پس شما می تونید کار تایپ انجام بدید ؟
- اوم ... راستش می خواستم بپرسم کارتون دقیقا چیه ؟
- هیچی ... من کار ترجمه انجام می دم . هر چند وقت یه بار مقاله ای ، گزارشی ، کتابی می گیرم و ترجمه می کنم . چون خودم وقت تایپ ندارم می خوام یکی اینا رو برام تایپ کنه بعد بدم به متقاضی .
- آهان . پس کارتون طولانی مدته .
- نمی دونم منظورتون چیه ؟ اما من موردی کار می گیرم . گاهی وقتها چند ماه پشت سر هم کار ندارم اما بعضی وقتها هم چند تا مطلب مختلف واسه ترجمه دستم می آ د .
- آخه من فکر کردم که یه کار تایپ دارید و بعد تموم می شه . اگه اینطوره که اصلا نمی تونم قبول کنم . ببخشید مزاحم شدم !
- ببخشید می تونم بپرسم چرا ؟
- خوب راستش من کامپیوتر توی خونه ندارم . گفتم اگه یه کار تایپ باشه می تونم توی سایت دانشگاه هم انجام بدم و تحویلتون بدم . اما اگه کار زیاد باشه دیگه از پسش بر نمی آم .
- شما دانشجوی همین دانشگاهید ؟
- بله
- اگه مشکل ندارید فردا همدیگه رو ببینیم حضوری صحبت کنیم . من فکر کنم بتونم این مشکل شما رو حل کنم ! راستی فردا هستید دانشگاه ؟
- بله هستم . اما ...
- نگران نباشید . اگه با خود کار مشکل ندارید ، قسمت دومش با من !
با اینکه اولش اصلا به فکر این کار نبودم ، اما بعد وسوسه شدم قبول کنم . حالا تا زمانی که یه کار درست و درمون پیدا کنم ؛ تایپ می کنم . بالاخره بهتر از هیچیه . گفتم :
- باشه . قبول !




 
سپاس شده توسط: tahvildar
#7
فصل 6
بابا اون روز عصر زودتر از همیشه برگشت . رنگ و روش زرد بود و حسابی بی حال به نظر می رسید . به محض دیدنش قلبم فشرده شد و برای آنی تمام فکرهای بدعالم اومد سراغم و اشک تو چشام جمع شد.حتما دوباره قلبش ناراحت شده . مامان هم تا بابا رو دید هول کرد و زد تو سرش :
- یا امام زمان . چی شده حاجی ؟ چرا به این روز افتادی ؟ دوباره قلبته ؟
بابا با بی حالی جواب داد :
- چیزی نیست . یه کم زودتر اومدم استراحت کنم . چرا هول می کنی ؟
مامان که حالا اشکاش روان شده بود ، گفت :
- چرا دروغ می گی حاجی ؟ جون معصوم بگو چی شده ؟ دوباره رفتی بیمارستان ؟ قلبت مشکل پیدا کرده ؟
سریع از اتاق برای بابا یه متکا و زیر انداز آوردم . بابا دراز کشید و من دوباره رفتم که پتو بیارم .
- نه بهت میگم چیزیم نیست . یه کم خسته ام .
- حاجی تو رو خدا بهم بگو تا سکته نکردم . داری دق مرگم می کنی . بیا این جای سرمه رو دستت . چرا آخه به من نمی گی .
- خیلی خوب بابا . امروز صبح یه کم حالم بد شد همکارا بردنم بیمارستان . دکترا آنژیو کردن گفتن فعلا مشکلی ندارم . فقط باید کارم رو سبک تر کنم . همین .
- حاجی جون دخترات راستشو بگو ؛ دکتر چی گفت
- به جون معصوم ، به ارواح خاک مادرم دکتر گفت چیزیم نیست . همون رگ قلبمه که یه کم گرفته بود . گفت نباید زیاد به خودم فشار بیارم . همین

یه دفعه مامان بلند بلند شروع کرد به گریه کردن . انگار باورش نمی شد بابا چیزیش نباشه . من هم همراهش گریه میکردم . این رگ قلبی بالاخره کار می ده دست بابا . دکتر پارسال می گفت بهتره عمل شه اما اگه نمی تونید پس باید خیلی مراقب خودش باشه و اصلا فشار بهش وارد نشه . بابا هم توصیه نامه دکتر رو برده بود سرکار . اما فکر نکنم هیچ فرقی به حالش کرده باشه . دو سه روز اول باهاش مدارا کردن و بعد دوباره همون آش و همون کاسه . کار و بار توی این شرکتهای دولتی زیاده . مامان همه اش می گفت کارت رو عوض کن اما خوب حقوقش نسبت به جاهای دیگه بالا بود . یعنی تو این زمینه کاری به نسبت خوب حقوق می دادن . علاوه بر اینکه امنیت شغلیی بالایی هم داشت . شرکتهای خصوصی هر آن ممکن بود ورشکست یا منحل بشن . کمااینکه شرکت قبلی ای که بابا کار می کرد همین بلا سرش اومده بود . اما شرکتهای دولتی از این گزند در امان بودند . به علاوه اینکه یه سری حقوق و مزایا داشتن که شامل حال کارمندای غیر رسمی هم می شد . واسه این بود که بابا راضی نمی شد از اونجا در بیاد .

اما با وضع امروز باید یه فکر جدی کرد . اگه اینطور بخواد پیش بره حالش وخیم تر می شه . مامان رفته بود تو آشپز خونه برای بابا چیزی بیاره . من کنارش نشستم و گفتم :
- بابا بیا جدی جدی به فکر عوض کردن کارت باشه . حالا صد تومن دویست تومن ارزشی نداره که به خاطرش دودستی چسبیدی به این شرکت . سلامتیت مهمتره یا پول ؟ تازه من کار پیدا کردم . کمک خرج خونه می شم . به خدا قول می دم کمکتون کنم . فقط تو به حرف ما گوش کن .
بابا با همون حالش براق شد :
- چه کاری هست حالا ؟
- نترس فعلا کار شرکتی نتونستم پیدا کنم . کار تایپه . برای یکی از بچه های دانشگاه قرار کار تایپ انجام بدم . اما تو فکر یه کار بهتر هستم .
- گفتم تو به درست برس نمی خواد به این چیزا فکر کنی . کار هم پیدا کردی پولش نوش جون خودت . پس انداز کن فردا پس فردا به دردت می خوره . من خودم حواسم هست دختر جون .
- آخه ...
- برو به مامانت بگو پس این آب خنک ما چی شد . مردم از تشنگی !


دوباره بغض گلومو فشرد . آروم از کنارش بلند شدم و رفتم تو اتاق . دلم به اندازه تمام ابرهایی که اون شب تو آسمون دیده می شد ، گرفته بود . انگار داشت اذان می گفت . وضو گرفتم و نشستم سر سجاده . گریه امانم نمی داد . خدایا بابامو صحیح و سالم از خودت می خوام . خدایا کمکم کن یه کار خوب پیدا کنم بتونم به بابا کمک کنم . اگه بابام طوریش بشه دق می کنم . خدایا قول می دم اگه بابا حالش بهتر شه و یه کار سبک تر پیدا کنه ، به هر کس که ازم پرسید بابات چی کاره است ، راستشو بگم . خدایا به جان بابام قسم می خورم که از این به بعد اصلا از بودن کنار بابام توی هر جمعی خجالت نکشم . قول می دم همیشه بهش افتخار کنم . تو که میدونی من چقدر دوسش دارم . تو که میدونی اون خجالتها به خاطر غرور جوونیه . اما از این به بعد می ذارمش کنار . قول میدم ! خدا جون به همه پاکی های عالم قسمت میدم ، نذاری بابام طوریش شه . ای خدا ...




 
سپاس شده توسط: tahvildar
#8
فردا صبح که از خواب بیدا شدم ، حالم بهتر بود . انگار روشنایی روز تمام غم و غصه ها رو با خودش می بره . عاشقتم خورشید خانم نازنین که با اومدنت دنیا رو رنگی می کنی . با دیدن بابا سر سفره صبحانه حالم از قبل هم بهتر شد . بی اختیار رفتم و از گونه اش یه ماچ گنده گرفتم . حالا که یه هفته هم مرخصی استعلاجی گرفته بود خیالم راحت تر شد. خدایا شکرت . انگار یه دفعه کپسول امید و انرژی رو به رگهای من تزریق کردند . مامان پرسید :
- مگه سه شنبه ها بعد از ظهر کلاس نداری ؟
- چرا اما امروز زودتر می رم . دانشگاه کار دارم .
و به بابا لبخند زدم . بابا گفت :
- کم و کسری ای چیزی نداری بابا ؟
- نه بابا . نگران نباش . وضعم توپه توپه !

چه خوب که این کار تایپ رو پیدا کردم . اگه هفته ای هم یه کار تایپ 25 هزار تومنی به تورم بخوره ، در ماه میشه 100 هزار تومن . تازه خدا رو چه دیدی . یه دفعه زد و یه کار خوب هم پیدا کردم . با قلبی مالامال از شادی و وجودی سرشار از انرژی به دانشگاه رفتم . احساس خوبی داشتم . فکر میکردم بهترین اتفاقهای دنیا قرار امروز برام بیافته . توی راه به همه عالم و آدم لبخند می زدم و به قول معروف انرژی مثبت بهشون حواله می کردم . راست می گن وقتی آدم خودش خوب باشه دیگران هم اونو زیبا می بینن . آخه توی مترو یه خانمه چشم ازم بر نمی داشت . آخر سر طاقت نیاورد و گفت :
- ماشالله دخترم چقدر نازی تو . ازدواج کردی ؟
خوشم اومد . انگار یکی قلقلکم داده باشه . کیه که از تعریف بدش بیاد ؟ اونم ما دخترا ! بی اختیار گفتم :
- بله تازه نامزد کردم .
- اِ ... خوب به سلامتی ایشالله خوشبخت بشی . گفتم اگه مجردی ، واسه پسرم خدمت خانواده برسیم .
به جای جواب لبخند زدم و برای آنی فکر کردم یعنی کار بدی کردم دروغ گفتم ؟ نکنه امروزم خراب شه ؟ خدا جون از دهنم پرید یه دفعه . اَه . یه کم حالم گرفته شد اما سعی کردم زود از ذهنم بندازمش بیرون . از قصد که دروغ نگفتم . تازه من اصلا دلم نمی خواد عروس این خانم باشم ! مادر شوهر من باید خودش ماشین داشته باشه و با مترو و اتوبوس اینور و اونور نره . سعی کردم ذهنمو به مسائل دیگه ای معطوف کنم .

هر طور شده باید این کار تایپ رو بگیرم . حتی شده کامپیوتر از کسی قرض می گیرم . از هفته بعد هم جدی می افتم دنبال کار . یعنی تو شهر به این بزرگی یه کار نیست که به من بدن ؟
با اون پسره جلوی کتابخونه دانشگاه قرار گذاشتم . یادم رفت فامیلیش رو بپرسم ! حالا از کجا همو بشناسیم ؟ توی همین افکار بودم که پسری جلوم ظاهر شد . لبخند مهربانی به لب داشت :
- شما باید همونی باشید که دیروز تلفنی باهاش صحبت کردم .
لخند زدم :
- بله . معتمد هستم .
- خوشحالم ، منم ارجحی هستم . مهران ارجحی . بریم داخل کتابخونه صحبت کنیم ؟
سری ب نشانه موافقت تکون دادم و همراه هم رفتیم و یه جا توی سالن نشستیم .به محض نشستن یه جزوه از تو کیفش در آورد و گرفت به سمتم :
- یه نمونه کار آوردم تا ببینید . اگه موافق باشید با همینم شروع می کنید .
جزوه رو گرفتم و چند صفحه ای برگ زدم . دست خطش بد نیست . اما بعضی جاهاش معلومه بی حوصله نوشته. سرمو آوردم بالا و گفتم :
- خوبه . اما هنوز مشکل من حل نشده !
سرشو تکون داد و گفت :
- یکی از مسئولین سایت کامپیوتر دوست منه . می تونم باهاش صحبت کنم هر وقت بخواید یه کامپیوتر در اختیارتون بذاره . اونم می تونه با مسئولین بقیه شیفت ها صحبت کنه که با شما راه بیان . فکرنکنم مشکلی باشه . حالا تا یه مدت اینطوری کار کنید ، بعد یه فکر دیگه می کنیم !
توی دلم گفتم تا زمانی که کار پیدا کنم . بنابراین قبول کردم . بعد از این صحبتها پرسید :
- راستی رشته تون چیه ؟
- کامپیوتر . نرم افزار !
- سال چندم ؟
- سال دوم تازه ترم سومم . شما چی ؟
- من صنایع می خونم . سال آخرم .

همون لحظه سر و کله یکی از دوستانش پیداش شد و پسر بلند شد و با دوستش مشغول حرف زدن شد . دیدم دوستش یکی دوبار هم نگاه مشکوکی به من انداخت که اهمیت ندادم . حتما بعدا واسش توضیح میده مساله کاری بوده . توی فرصت بدست آمده با دقت بیشتری براندازش کردم ! قد نسبتا بلند و اندام نه چندان درشتی داشت . تی شرت سفید و شلوار جین با یه کوله پشتی بزرگ . چهره اش معمولی بود . اما چشماش یه رنگ خاصی داشت که توجه آدمو جلب میکرد . یه جور خاکستری خوش رنگ .
بعد از رفتن دوستش گفت :
- دوست دارید بریم یه سر به سایت بزنیم ؟ البته مطمئن نیستم الان شیفت دوستم باشه .
سرمو کج کردم :
- باشه . بد فکری نیست . پس این جزوه دستم بمونه ؟
- آره . بهتره دست خودتون باشه . اگه مشکلی پیش اومد پسش می گیرم .

با هم رفتیم سایت کامپیوتر سر زدیم که دوستش نبود ؛ بهمون گفتن فردا حضور داره . قرار شد این کار رو تا آخر هفته بعد با مبلغ 30 هزار تومان براش انجام بدم . خوشحال بودم و راضی . تصور اینکه برای اولین بار ، پول زحمت خودم رو می گیرم حس خوبی بهم می داد . ولی کارش پر دردسره . باید حتما یه کار بهتر پیدا کنم با پول بیشتر . با این پولا که نمی تونم کمک خرج مامان و بابا باشم !




 
سپاس شده توسط: tahvildar
#9
ادامه فصل 7
بعد از سایت با هم خداحافظی کردیم . قرار شد شب با دوستش صحبت کنه تا من فردا برم سایت و مشغول شم . تازه ساعت 10 بود . بچه ها هم هیچ کدوم نبودن که حداقل ببینمشون . چون ساعت 3 کلاس داشتیم همه شون بعد از ناهار پیداشون میشد . تصمیم گرفتم برم پیش آقای زارعی ؛ مدیر گروهمون .

همونطور که شکوفه پیش بینی کرده بود و خودم هم انتظار داشتم ، قبول نکرد . البته کاملا بهش حق میدادم . کار قانونی ای نبود . علاوه بر اینکه من دلیل قانع کننده ای هم نداشتم ! چاره ای نبود دیگه . باید این ترم خودم از پس ریاضی مهندسی بربیام . سعی میکنم خودم بخونم و از شکوفه و سوری هم کمک بگیرم تا بالاخره یه جوری بگذره .

اولین قدم این بود که برم یه چند تا کتاب ریاضی مهندسی رو از کتابخونه امانت بگیرم . دوباره برگشتم کتابخونه . از توی کامپیوتر کد و اسم چند تا کتاب رو پیدا کردم و رفتم پشت میز متصدی و برگه رو بهش تحویل دادم . منتظر ایستاده بودم که بوی عطری آشنا در مشامم پیچید . سرمو به راست چرخوندم و انگار قلبم واسه یک لحظه از کار افتاد . خودش بود . استاد ، همون رانندهه . شکیبا رو می گم ! حواسش به من نبود و منتظر بود تا مسئول کتابخونه برگرده . سریع رومو برگردوندم و چادرمو از سمت راست کمی بیشتر کشیدم جلوی صورتم . کتابمو که گرفتم سریع می رم . قلبم شدید شروع به تپیدن کرد . مثل مجرمی که در دوقدمی مامور بازداشته . دوباره سرانگشتام یخ زد .

مسئول کتابخونه رو دیدم که از دور با دوتا کتاب تو دستش داشت برمی گشت . خدا خیر داده چقدر هم طولش داد . مردم و زنده شدم . فکر کردم الان در می رم که یه هو چیزی یادم افتاد . وایییی نه . اینا که کتابای ریاضی مهندسیه ! حتما برمیگرده ببینه کدوم دانشجویی داره کتاب درس خودش رو امانت می گیره دیگه . می خواستم همونجا برگردم و کتاب نگرفته فرار کنم اما دیر شده بود . خانم مسئول کتابها رو گذاشت مقابلم و گفت :
- بیا همین دو تا رو پیدا کردم . بقیه اش امانت بود . کارتت رو بده لطفا !

سرم تا حد امکان پایین بود . دستمو بردم توی کیفم و دنبال کارتم گشتم . پس چرا نیست . دستام می لرزیدن و فکرم متمرکز نبود . نمی تونستم داخل کیفم رو به درستی بگردم . بی خیال بعدا می گیرمشون . سرمو کمی آوردم بالا و با صدای آهسته ای که امیدوار بودم استاد نشنوه گفتم :
- ببخشید . همرام نیست . بعدا می آم .

زیر چشمی دیدم که نگاهش روی من ثابت موند . حتی می تونستم موج تعجب و پرسش و تمسخر رو هم که از نگاهش ساطع می شد ، حس کنم . با همون سر پایین از سمت مخالف چرخ زدم که برم .
- صبر کن .
صداش تحکم داشت . بی آنکه بخوام ایستادم . داشت به مسئول کتابخونه می گفت :
- این کتابا رو با کارت من تحویل بدید لطفا .
برگشتم به سمتشون . چرا ؟ واسه من گرفت ؟ یا واسه خودش که من دیگه نتونم کتابا رو بگیرم ؟ آره حتما به همین خاطره . فهمید که خانمه گفت همین دوتا مونده . خواسته دستم به کتابها هم نرسه . عوضی ... عصبی شدم . ببین چطور سر یه کش دررفتن چادر باید اینطور خون به جیگر شم ! حالشو می گیرم ! از عصبانیت چهره ام سرخ شد.

کتاب به دست اومد سمتم و مقابلم ایستاد . دوباره همون فاصله کم و قامت بلندش که همه چیز منو کوچک نشون میداد . حس تو تله گرفتار شدن . لبامو به هم فشردم .از این حالت خوشم نمی آد ! یه جوری دوست و پامو گم می کنم . سرمو بالا گرفتم و چشم تو چشم شدیم . چند لحظه بی هیچ کلامی گذشت . با اون نگاه دقیقش فکر کنم سعی داشت افکارمو از نگام بخونه . چون دیگه تمسخری توشون نبود . اما بعد از گذشتن چند لحظه فکش سفت شد و رنگ نگاهش مثل همیشه شد .
- من تلاشت رو تحسین می کنم . اما مطمئن باش اگه سرکلاسام حاضر نباشی ، محاله بتونی نمره بیاری !

برگشت که بره . همین ؟ من فکر کردم ... فکر کردم که ممکنه کتابها رو برای ... لعنتی عقده ای ... نگاهم کشیده شد به کتابهای زیر بغلش . همونها که من می خواستم ! باید تا دیر نشده چیزی بگم . شاید می شد همین جا قضیه رو تموم کرد . اگه بره دیگه هیچ وقت غرورم اجازه نمی ده برم باهاش حرف بزنم . حالا که خودش شروع به صحبت کرده ...

با قدمهایی سریع دنبالش رفتم . از در کتابخونه خارج شده بود که بهش رسیدم . حالا در یک قدمی از پشت سرش قرار داشتم :
- من ... من باید چی کار کنم ؟
روشو برگردوند ، اما نایستاد . منم با فاصله در کنارش قدم برداشتم . با خونسردی گفت :
- نمی دونم . مشکل من نیست !
چرا اینطوری میکنه ؟ خونسردیش حالمو به هم می زنه . اما نباید اوضاع رو بدتر از این کنم . حالا که تنهاییم شاید بهترین فرصته برای اینکه از دلش در بیارم . با بی حوصلگی گفتم :
- اگه معذرت خواهی کنم ، مشکلتون حل می شه ؟
یه دفعه ایستاد و روبروم قرار گرفت :
- من مشکلی ندارم خانم !
لحنش خشن بود . ایقدر هم کوتاه حرف می زنه آدم می مونه چی بگه در جواب . دوباره برگشت که راه بیافته . محکم گفتم :
- ببخشید .
ایستاد . رورشو برگردوند سمت من که پشت سرش بودم . چشماشو ریز کرد و لبخند کجی زد . نمی دونم چرا نفسم گرفت . چشماش ... چشماش ... آب دهنمو قورت دادم .
- خوبه . انگار داری پیشرفت میکنی .
نفهمیدم منظورش چیه .
- منظورتون چیه ؟
- بالاخره فهمیدی که باید معذرت خواهی کنی .

خدایا ببین چطوری حرصمو در میاره . اونم کم منو تحقیر و مسخره نکرده . یه لحظه واقعا پشیمون شدم از عذر خواهیم . دیدی لیاقتش رو نداشت . بازم داره تحقیرت می کنه . انگار نه انگار چند لحظه پیش عذرخواهی کردم !
- حداقل من عذر خواهی کردم بابت اشتباهی که تازه از نظر من صورت نگرفته . شما که این همه به من توهین کردید چرا یه معذرت خواهی نمی کنید ؟!
عصبانیش کردم . خوشم می آد ، وقتی این مرد مغرور و خونسرد رو از کوره به در می کنم . حس قدرت بهم دست میده .
- معذرت می خوام سرکار خانم که جنابعالی جلوی ماشینم پریدی ! معذرت می خوام که جنابعالی سرکلاس من و جلوی چشمم تقلب کردی ! معذرت می خوام که انتظار دارم سرکلاسم به درسم توجه بشه و همیشه آماده باشید . معذرت می خوام جنابعالی جلوی تمام دانشجوهای کلاسم به من گستاخی کردی .
چند لحظه ای هیج نگفتم . اونم همینطور .بعد اما بی اختیار با لحن نسبتا شوخ اما جدی گفتم :
- وقتی امکان تقلب هست ، خوب دانشجو تقلب می کنه دیگه . چه انتظاری دارید ؟

یه لحظه خشکش زد و مات منو نگاه کرد . بعد یه دفعه زد زیر خنده . خنده واقعی . نه با پوزخند و تمسخر . چقدر قشنگ می خنده . یه دفعه انگاری تمام کینه ها از دلم پاک شد . با لبخند محو خنده اش شدم . چرا هر کاری می کنه بازم جذابه ؟ از هر حالتش ... هنوز آثار خنده رو لباش بود .
- واقعا که خیلی پررو و حاضر جوابی !
سرمو یه وری کردمو گفتم :
- پس دیگه این کتابا رو به من میدید ؟
فکر کنم یادش رفته بود کتابای منو از کتابخونه برداشته . نگاهی به کتابهای توی دستش انداخت .بعد دستشو دراز کرد :
- بگیر . چون معذرت خواهی کردی . ولی اگه یه بار دیگه مورد مشابهی پیش بیاد با معذرت خواهی هم کوتاه نمی آم !

کتابا رو گرفتم و آروم زیر لب تشکر کردم . نمی دونم شنید یا نه . گذاشت رفت . کلاسو چی کار کنم ؟ می تونم برگردم یا نه ؟ برم ازش بپرسم؟ نه ولش کن . اما فکر کنم منو بخشید . ولی خوب در مورد کلاس چیزی نگفت ! ای خدا چی کار کنم حالا !
همونطور هاج و واج ایستاده بودم و رفتنش رو تماشا می کردم ؛ دیدم متوقف شد و چرخ زد به سمتم .
- امروز بعد از ظهر هم می تونی بیای کلاس !
بی آنکه بخوام لبخند گشادی روی لبم نشست . اونم دید . نیم رخش رو دیدم که خندان بود !دیدی گفتم امروز روز شانس منه !

ادامه دارد ...




 
سپاس شده توسط: tahvildar
#10
فصل 8
مامان داشت می گفت :
- فکر کنم رویا هم ایشالله به زودی عروس شه .
با تعجب به مامان نگاه کردم :
- با کی ؟ همون خواستگاره ؟
- آره . خاله ات می گفت شاید برای هفته بعد مراسم بله برون داشته باشن !
- ولی رویا که از پسره خوشش نیومده بود . چطور بله رو گفته ؟
چقدر از هم دور شدیم ! رویایی که فکر میکردم خیلی به من نزدیکه و احساسات همو خوب می فهمیم داشت کاری می کرد که من اصلا درکش نمی کردم . نه درکش می کردم ، و نه تایید ! همون روز خونشون حس کردم میخواد حماقت کنه . کاش بیشتر باهاش صحبت کرده بودم .
- من نمی فهمم این خوش اومدنی که شما جوونا ازش صحبت می کنید چیه ؟ وقتی پسره همه چیش خوبه ، چرا رویا باید بدش بیاد ؟ زندگی که یکی دو روز نیست ، همه چی به خوش اومدن باشه .
- دقیقا به خاطر همینه که آدم باید از طرف مقابلش خوشش بیاد دیگه مامان جون ! همه آدمای خوب که به هم نمی خورن . وقتی من نتونم پسری رو واسه دو دقیقه تحمل کنم ، چطور می تونم واسه یه عمر کنار خودم ببینمش ؟
- وقتی باهاش بری زیر یه سقف و خوبی هاشو ببینی ، عشقش می آد تو قلبت .

جالبه برام بدونم تصور مامان از عشق چیه ؟ اما حوصله نداشتم ادامه بدم. بحثی که مطمئنم به نتیجه نمی رسه چه فایده از ادامه دادنش ؟!
- پاشو برو اون قابلمه بزرگه رو در بیار آب کن .
تازه یادم افتاد که دو ساعتی هست مشغول سبزی پاک کردنم . دستام سیاه و دلم به خاطر قضیه رویا پر بود . از کنار بساط سبزی بلند شدم و با حرص گفتم :
- مامان شما هم وقت کردی آش رشته درست کن بده به خوردمون ؛ خسته شدم از بس آش رشته خوردم .
- وا . دلتم بخواد . مردم می میرن واسه آش رشته ! تازه واسه تو درست نکردم واسه بهناز و شوهرش که امشب می آن اینجا می خوام بپزم .

معمولا آخرای برج که میشه ، وقتی بهناز و شوهرش می آن خونمون ، مامان آش رشته درست می کنه . هم خوشمزه است هم ارزون . تازه به قول مامان همه عاشقشن . اما آخه چقدر ؟ تقریبا هر دو هفته سه هفته یه بار به این بندگان خدا که جمعه شبا ، شام می آن خونمون ، آش رشته می دیم .

ولی این ماه به خاطر خرج دوا درمون بابا ، مامان از همون اول برج داره ملاحضه می کنه . تقصیری هم نداره . یاد اون 30 هزار تومنی افتادم که هفته پیش از ارجحی گرفتم . نگه اش داشتم تو کمد زیاد بشه ؛بدم به مامان . اما بهتره همین فردا بدمش به مامان بره یه کم مرغ بخره باهاش . چند وقته نه گوشت نه مرغ نه ماهی تو خونمون پیدا نمی شه . غذاهامون شده استانبولی ،برانی بادمجان ، کوکو سبزی ، کوکو سیب زمینی یا همین آش رشته مثلا . خوبه که برنج داریم . آخه من می میرم واسه برنج . اگه دو روز پشت سر هم غذای غیر برنجی بخورم روز سوم احساس می کنم یه هفته است غذا نخوردم . بعضی وقتها همین کوکو سبزی و سیب زمینی رو هم به جای نون با برنج می خورم .
با این حال پشیمون شدم به خاطر تندی کردن با مامان . رفتم سراغ کمدم و پاکت پول رو بیرون آوردم . مامان هنوز مشغول سبزی ها بود .
- بیا مامان . با این برو فردا یه کم مرغ بخر . باید بابا رو تقویت کنیم .
با تعجب نگاهی به پاکت پول کرد و اونو از من گرفت .
- چی هست این ؟ ... اینا چیه ؟ از کجا آوردی بهار ؟
- وا مامان پوله دیگه . گفتم که یه کار تایپ انجام دادم . همین پنج شنبه که گذشت پولش رو گرفتم . زیاد نیست . اما فکر کنم بتونی باهاش یه کم مرغ بخری .
با همون دستای سیاه و گلی بازوشو حلقه کرد دور گردن مو و سرمو برد نزدیک خودش و محکم بوسم کرد . آخی . انگار تمام ناراحتی های دنیا از بین می ره وقتی مامان اینقدر خوشحال می شه . دلم می خواد جونمو بدم تا همیشه خوشحال باشن .
- الهی خیر ببینی . خدا شاهده دلم نمی خواد اینو بگیرم ازت . فقط به خاطر اینکه بابات مریضه و این ماه ....
اشک تو چشاش جمع شد و گریه اش گرفت . بازوهامو دورش حلقه کردم .
- مامان تو رو خدا گریه نکن . بابا ببینه ناراحت می شه ها . تو دعا کن یه کار بهتر پیدا کنم ، اونوقت شاید حتی بابا دیگه مجبور نباشه سر کار بره . به خدا هیچی تو دنیا برام بهتر از این نیست که بتونم یه کمکی به شما بکنم .
در حالیکه اشکاشو پاک میکرد گفت :
- نه مامان جون . باید واسه خودت پس انداز کنی . حالا هر چند وقت یه بار یه کمکی هم به بابات بکنی خوبه . اما تو جوونی . یه دفعه دیدی همین فردا یه خواستگار خوب برات پیدا شد . بذار این پولا جمع شه بتونیم یه جهیزیه آبرومند بخریم واسه ات .

زنگ در صحبتامون رو قطع کرد . بهناز و شوهر و دخترش بودن . شوهرش پیش بابا توی هال نشست و خودش اومد کمک من و مامان تو آشپز خونه . من گفتم :
- چه عجب این هفته زود اومدید ؟
دخترش مهتابکه تازه دو سالش تمام شده بود ؛ همون لحظه اومد تو آشپزخونه و آب خواست .
- بهار قربونت یه آب بده به بچه ام .
کنار مهتاب خم شدم :
- بیا خاله جون بغلم ببینم ؟
غریبی کرد و رفت به مامانش چسبید . غر زدم :
- اَه . بهناز با این دخترت . به کی رفته اینقدر لوسه ؟
مامان گفت :
- چی کارش داری نوه امو ؟ آب بهش دادی ؟
- الان بهش می دم . با خانواده باباش هم همینطوره ؟
- نه . خوب اونا رو از بچگی زیاد می بینه . بهشون عادت کرده . برو مامان آب بگیر ازخاله .
بعد از اینکه به مهتاب آب دادم . بهناز صدام زد :
- بهار بیا اینجا بشین کارت دارم .
فهمیدم کاسه ای زیر نیم کاسه است . حتما باز پای خواستگاری چیزی وسطه ! با اخم رفتم و کنار مامان و بهناز نشستم :
- چیه ؟
لحنم بد بود . بهناز هم همونجور پرسید :
- چته تو ؟
- هیچی . بگو چی کارم داری ؟
سرشو با تاسف تکون داد و گفت :
- به مامان گفتم . گفت به خودت بگم. پسر دایی رضا توی مهمونی ولیمه مادرشوهرم از تو خوشش اومده . زندایی اش می گفت باهات صحبت کنم ، یه قرار بذارن بیان خونه .
فکر کردم . پسردایی اش کدوم بود ؟ تا اونجا که می دونستم وضع دایی آقا رضا بد نبود . شاید این پسره خودش هم خوب باشه . بد نیست که .... اما وایییی نه . نکنه اون پسر جغله مو سیخ سیخی باشه ؟ پرسیدم :
- پسردایی اش کدوم بود ؟ همون موسیخ سیخیه ؟
- مو سیخ سیخی نبود . یه کم موهاشو داده بود بالا . تازه مگه تو از پسرای امروزی خوشت نمی آد ؟ پولدارم که هستن.
ببین چطوری آدمو حرص می دن . من واقعا نمی دونم به چه زبانی باید معیارهامو برای خانواده ام توضیح بدم . نیست دامادمونو خیلی قبول نداشتم حالا فکر میکنن من از پسرای جغل و فشن که خودشونو به هزار رنگ و لعاب در میارن ، خوشم می آد .
- وای بهناز من از اون پسره خوشم نمی آد ؛ خیلی بچه سال بود . حالا که وقت زن گرفتنش نیست !
- مگه تو باید تشخیص بدی که کی وقت زن گرفتنشه ؟ پول داره می تونه الان زن بگیره . بعدشم بچه نیست همسن خودته .
- اوف . حالا همچین می گی پولدار یکی ندونه فکر میکنه باباش کارخونه داره . دیگه یه مغازه معمولی داشتن این همه دک و پز نداره . بعدشم ، من اصلا ازش خوشم نمی آد .
مامان اومد وسط صحبتام :
- پس من نمی فهمم تو از چطور پسری خوشت می آد اصلا ! والا راستشو بخوای من خودم از این پسردایی آقا رضا خیلی خوشم نیومد . اما وقتی بهناز گفت ، گفتم حتما بهار می پسنده . هم خوشگله هم پولدار . خانواده اش هم که خوبن . پسره هم که آقا رضا تاییدش می کنه و می گه پسر خوبیه .
پس بگو مامان می گفت فردا پس فردا خواستگار می آد برات ، منظورش چی بود . با عصبانیت گفتم :
- من از مردی خوشم می آد که همه چیش مردونه باشه . رفتارش ، هیکلش ، تیپش . خلاصه همه چیش . پولدار باشه . سواد بالایی داشته باشه . خانواده اش هم بافرهنگ باشن . در ضمن خودش هم مهربون باشه و عاشق من .

نمی شد گفت معیارهام دقیقا و فقط همینها بود . اما شاید اینطوری شفاف تر می تونستم برای خانواده ام توضیح بدم من از چطور مردی خوشم می آد . بهناز با غضب گفت :
- همه اینایی که گفتی با این پسره جور در می آد . دیگه چته ؟
- این پسره جغل کجاش مردونه است ؟ همه رفتاراش هم بچگونه بود . من از همون پارسال فهمیدم از من خوشش اومده ولی بهش رو ندادم . اگه خیلی عاقل بود می فهمید ازش خوشم نیومده !
نمی دونم چرا بهنازه اینقدر از دست من عصبانیه . مگه ازدواج من زوریه ؟ چه ربطی به اون داره اصلا ؟ صداشو بلند کرد :
- بشین تا مرد مورد علاقه ات از آسمونها بیاد ! بدبخت فکر کردی اون مردی که تو می گی می آد از یه همچین خانواده ای دختر بگیره ؟
تا ته تهای وجودم سوخت . مات موندم که چی بگم . جوابی نداشتم براش . بغض گلومو فشرد .از آشپزخونه خارج شدم که برم تو اتاق . صدای مامان رو هم شنیدم که با ناراحتی به بهناز می گفت :
- دختر حرف دهنتو بفهم . مگه ما چمونه ؟ اگه بابات می شنید ...


دیگه نشنیدم چی گفتن . مهمم نیست . حرفش حقیقت داشت . بد گفت . می تونست بهتر بگه . اما دروغ نبود .حقیقت تلخی بود که من همیشه می خواستم ازش فرار کنم . رفتم تو اتاق و خودمو حبس کردم . جزوه و کتابای ریاضی مهندسی تو اتاق پخش و پلا بود . با دیدنشون نمی دونم چرا قلبم بیشتر گرفت و اشکام بی محابا روان شد . چهره استاد تو نظرم نقش بست . چرا اینطوری دچار هیجان می شم ؟ گریه ام هر لحظه بیشتر می شد . هیچ چی سوز دلم رو کم نکرد .




 
سپاس شده توسط: tahvildar ، درخت نخل


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۹-۱۲-۹۷, ۱۲:۴۱ ب.ظ)، sadaf (۱۹-۰۹-۹۸, ۰۱:۵۲ ب.ظ)، tahvildar (۰۸-۰۹-۹۴, ۱۲:۲۳ ق.ظ)، آنتیک (۲۰-۰۶-۹۴, ۰۴:۳۲ ب.ظ)، rmina (۲۸-۰۶-۹۸, ۱۲:۳۷ ق.ظ)، sara kiana (۰۷-۰۲-۹۸, ۰۲:۳۵ ب.ظ)، تقدیر نسیم (۲۱-۰۵-۹۴, ۰۲:۱۳ ب.ظ)، ملکه برفی (۲۵-۰۹-۹۸, ۰۹:۰۸ ب.ظ)، ابر بهاری (۰۹-۰۴-۹۴, ۱۲:۰۷ ق.ظ)، Nazanin✔ (۲۰-۰۵-۹۴, ۰۴:۵۴ ق.ظ)، SilentCity (۰۴-۰۶-۹۴, ۰۳:۳۱ ب.ظ)، ستاره ۶۸ (۲۹-۰۷-۹۴, ۱۲:۱۳ ق.ظ)، ریحانه۷۴ (۲۳-۰۴-۹۴, ۰۳:۴۴ ب.ظ)، titi (۰۸-۰۴-۹۴, ۰۶:۱۳ ب.ظ)، نیلیا (۲۰-۱۰-۹۴, ۰۸:۲۸ ق.ظ)، tehrani (۱۴-۰۵-۹۶, ۱۱:۵۸ ب.ظ)، 1365 (۲۵-۰۵-۹۴, ۱۱:۳۱ ق.ظ)، منیر1985 (۰۳-۰۶-۹۴, ۱۱:۲۹ ب.ظ)، تسنیم 40 (۰۸-۱۰-۹۴, ۰۲:۴۳ ب.ظ)، عالی (۱۷-۰۹-۹۴, ۱۱:۵۸ ب.ظ)، fatemeh.shafiei (۱۷-۰۷-۹۴, ۰۲:۵۶ ق.ظ)، Eli_ta (۱۷-۰۴-۹۴, ۱۲:۳۲ ب.ظ)، kiana-joon (۲۱-۰۷-۹۴, ۰۸:۵۳ ب.ظ)، b@h@r@k (۲۰-۰۴-۹۴, ۰۱:۰۱ ق.ظ)، مهناز2016 (۰۸-۰۶-۹۴, ۰۳:۵۰ ق.ظ)، roghi (۲۷-۰۵-۹۴, ۱۱:۳۶ ب.ظ)، Vafa (۲۸-۰۵-۹۴, ۱۲:۲۱ ق.ظ)، فاطمه نبی (۰۷-۰۶-۹۴, ۰۹:۳۸ ق.ظ)، fateme mo (۲۷-۰۶-۹۴, ۱۱:۵۹ ب.ظ)، Peaceful (۲۱-۰۷-۹۴, ۰۶:۴۰ ب.ظ)، نفس جون* (۳۰-۰۸-۹۴, ۰۲:۴۳ ق.ظ)، saraf74 (۰۶-۱۰-۹۴, ۰۷:۳۶ ب.ظ)، ساچی (۲۵-۰۸-۹۴, ۰۸:۰۳ ب.ظ)، البرز بلند (۲۰-۰۹-۹۴, ۱۱:۳۹ ق.ظ)، zigorat512 (۲۱-۱۰-۹۴, ۱۲:۱۲ ب.ظ)، مرمر (۲۹-۰۷-۹۵, ۰۱:۳۱ ب.ظ)، mjmj (۲۳-۱۰-۹۴, ۰۲:۰۵ ق.ظ)، نسرین۱۲۳ (۲۳-۰۹-۹۴, ۰۳:۰۰ ق.ظ)، roza499 (۲۷-۰۸-۹۴, ۰۱:۲۸ ق.ظ)، بى پروا (۲۵-۰۳-۹۷, ۰۴:۱۵ ب.ظ)، رامشان (۰۵-۱۰-۹۴, ۱۲:۲۰ ق.ظ)، baharh (۱۶-۰۹-۹۴, ۱۲:۰۶ ق.ظ)، ayda_ayda (۱۷-۰۸-۹۵, ۰۲:۴۴ ب.ظ)، جوجه اردك زشت (۲۴-۱۰-۹۴, ۰۲:۵۰ ق.ظ)، s.ebadi (۲۴-۱۰-۹۴, ۰۴:۵۸ ب.ظ)، هرچی (۰۱-۰۸-۹۵, ۰۹:۳۶ ب.ظ)، OopSs (۰۹-۱۰-۹۴, ۰۱:۵۹ ب.ظ)، halesolati (۲۰-۰۹-۹۴, ۱۱:۵۱ ب.ظ)، االهه (۱۴-۱۰-۹۴, ۱۰:۲۷ ق.ظ)، Sohey36 (۱۴-۰۶-۹۵, ۰۸:۵۶ ب.ظ)، میثاق (۰۳-۰۷-۹۵, ۱۲:۰۶ ق.ظ)، اینوش نادری (۱۲-۱۰-۹۴, ۰۳:۰۵ ب.ظ)، artamis (۲۸-۱۰-۹۴, ۱۲:۰۸ ب.ظ)، all4 (۲۱-۰۲-۹۷, ۱۱:۰۴ ب.ظ)، zohreh9462 (۱۸-۰۷-۹۵, ۰۱:۵۲ ق.ظ)، bahana61 (۱۹-۰۹-۹۵, ۰۲:۳۰ ق.ظ)، samanehjoon (۲۴-۰۸-۹۵, ۰۱:۲۸ ق.ظ)، مریم74 (۲۱-۱۲-۹۵, ۰۵:۴۹ ب.ظ)، Meno (۲۱-۰۸-۹۸, ۰۷:۱۸ ق.ظ)، ehsan_atr (۱۲-۰۶-۹۵, ۰۵:۳۱ ب.ظ)، Matin1976 (۲۹-۰۷-۹۵, ۰۶:۴۴ ق.ظ)، رویا آزادی خواه (۲۹-۰۲-۹۶, ۰۲:۵۸ ق.ظ)، Baekhyun (۰۹-۰۲-۹۷, ۰۳:۴۹ ق.ظ)، blossom93 (۲۶-۱۲-۹۵, ۰۱:۱۱ ق.ظ)، شیشه (۳۰-۰۱-۹۶, ۰۶:۳۶ ب.ظ)، بهار خلیلی (۰۲-۰۳-۹۶, ۰۱:۲۲ ب.ظ)، eliya (۱۸-۰۹-۹۵, ۰۶:۴۲ ب.ظ)، milana (۲۳-۰۸-۹۵, ۰۹:۳۹ ب.ظ)، اکبر (۱۱-۰۸-۹۷, ۰۳:۰۸ ب.ظ)، حوال (۰۸-۱۰-۹۵, ۰۷:۴۳ ب.ظ)، Talieh (۱۷-۰۱-۹۶, ۱۰:۵۸ ب.ظ)، shaparak75 (۱۹-۰۶-۹۵, ۰۸:۰۵ ب.ظ)، zahra rose (۰۷-۰۷-۹۵, ۰۲:۴۷ ب.ظ)، K@m@nd (۱۹-۰۹-۹۶, ۰۵:۱۵ ب.ظ)، Fateme"""" (۰۷-۱۱-۹۵, ۱۰:۴۴ ق.ظ)، minishka67 (۱۶-۰۷-۹۵, ۰۵:۱۹ ب.ظ)، mehrad (۰۶-۰۹-۹۵, ۰۴:۵۱ ب.ظ)، نانا32 (۲۲-۰۶-۹۵, ۱۰:۴۸ ق.ظ)، masumesinam (۲۱-۰۶-۹۵, ۰۵:۰۸ ب.ظ)، ژینا72 (۱۸-۰۷-۹۵, ۰۴:۲۵ ب.ظ)، مرادی 2 (۰۳-۰۲-۹۶, ۰۳:۳۴ ب.ظ)، Atefeh78 (۰۴-۰۷-۹۶, ۰۷:۴۹ ب.ظ)، panah (۲۴-۰۶-۹۵, ۰۹:۰۷ ب.ظ)، Juli (۱۰-۰۶-۹۷, ۱۱:۴۶ ق.ظ)، Marzi-z62 (۰۲-۰۸-۹۵, ۰۳:۱۳ ق.ظ)، ويانا (۱۵-۰۶-۹۵, ۰۵:۰۴ ب.ظ)، Ati_ht (۱۴-۰۶-۹۵, ۰۵:۱۹ ب.ظ)، Maroon 5 (۰۳-۰۸-۹۵, ۱۲:۵۸ ق.ظ)، isun74 (۱۶-۰۶-۹۵, ۱۲:۲۱ ق.ظ)، گلمن (۱۸-۱۲-۹۵, ۱۰:۱۷ ق.ظ)، ارمىتا (۱۳-۰۷-۹۵, ۱۱:۳۹ ب.ظ)، 1351 (۱۹-۰۱-۹۶, ۰۳:۲۸ ب.ظ)، لیان (۲۴-۰۶-۹۶, ۱۲:۱۵ ب.ظ)، دخترعلی (۱۳-۰۶-۹۸, ۰۴:۴۸ ب.ظ)، چیک چیک (۱۴-۱۰-۹۵, ۱۰:۱۹ ب.ظ)، soghra (۱۳-۰۲-۹۶, ۰۷:۱۱ ب.ظ)، Fa1360 (۲۴-۰۹-۹۵, ۰۵:۰۳ ب.ظ)، طلادخت (۲۸-۰۸-۹۵, ۰۵:۱۴ ب.ظ)، کاسپین (۲۴-۰۳-۹۷, ۰۸:۳۴ ق.ظ)، *ریحانه# (۰۵-۰۶-۹۸, ۱۲:۱۵ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان