اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


رمان به سبزی دست های تو | beste
زمان کنونی: ۲۸-۱۲-۹۷، ۱۱:۰۹ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 5
بازدید 67

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان به سبزی دست های تو | beste
#1
داستان در مورد دوتا ادم که دنیاشون باهم خیلی متفاوته....یکی از دیاره حقیقت های تلخ......یکی از دیار شعر و رنگ و نور.......

هیچ چیز تصادفی نیست و حضور هر کس در کتار ما یا ورودش به دنیای ما نشانه ایست برای رسیدن به بلوغ و رفع کردن اشتباهات و کسب تجربه......

و اینکه گاهی صدای بعضی ادمها یاد اوره یه حجمینه سبزه....
پاسخ
سپاس شده توسط: admin
#2
امکان نداره!!!!فکرشم نکنید،من حالیم نیست این چیزا اخه.
سعید با لبخند بجنسانه:راست میگه دیگه حاجی این تنها مجسمه ای که دیده تو میدون اونم سر کوچست... باز من ی چیزی!! جنس خوب و بدو تشخیص میدم..
امیر علی با عصبانیت:چرت و پرت نگو توام تو این وضعیت،رو به سمت حاجی که کلافه تو صندلیش تکون می خوره:من با ریخته اینا مشکل دارم،پسر همسایمون از ایناست از شلوار قرمزش هم که بگذریم یک دری وری هایی راجع به حس و فضا می گه ...
سعید:اون همیشه تو فضاست...
حاجی:ولتون کنم ته صبح صغره کبرا میچینید...پدرش از هم رزمای من و پدرت بود تو شیمی صاحب نظر،خیلیا دنبالشن حالا دارن با بچه اش تهدیدش می کنن؛ادم با نفوذیه نمی شه باهاش کل کل کرد....
_اما حاجی؟؟؟
_این ی دستور.پوشه سبز رنگی رو به دستش داد:خواهش ی پدر هم هست.من دیگه برم حاج خانم منتظره ی سر بزنید بی معرفتا..
_چشم حاجی..
.با رفتن حاجی،سعید با قهقه:کارت در اومده داداش،فکر کنم باید موهاتم بلند کنی!!
_دهنتو ببند مسخره!
_حالا پاشو بریم خونه ما،منزل یک چیزی برای شام داره حتما.
_اخه بیچاره تو که جلوش جرات نفس کشیدنم نداری غلط می کنی پشتش قدقد میکنی..
_تورم می بینیم
_من غلط بکنم زن بگیرم،دارم حالشو می برم
. _اینو یکی میگه که دورش کسی باشه نه تو که تو خونت مگس ماده هم نمیاد...انسان شو پسر
. امیر علی به شلوغی خفقان اور خیره شده بود:کل ملت اینجان؟؟!!
_غیر ادمیزادی دیگه 1 ماه تا عید مونده
. _فکرم مشغوله..اخه چرا من اه ه
سعید ترمز دستی رو می کشه:چته..انگار دارن اعدامش می کنن..بده ی مشت دختر... ا
میر علی با عصبانیت:بس کن...
_تا کی علی جان اخه..
_تا هر وقت...حالا چرا وایسادی؟؟
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
_بپر در پارکینگ رو باز کن،همه که مثل تو پولدار نیستن ریموت داشته باشن
_کم حرف بزن اخه چه ربطی داره....
امیر علی با سعید از پله ها بالا میره بوها تو هم پیچیده تو دلش میگه بوی زندگی می یاد،بوی خونه،هه هه خانواده
_خودمونیما علی جان رسما خلی....به جک نمی خندی الکی تو دلت یه چی تعریف می کنی می خندیا...
_چرت نگو زنگ بزن...
سعید می خواد جواب بده که مریم در رو با خوش رویی باز می کنه
سعید:سلام گلم
_سلام خسته نباشی
امیر علی:تا نیم ساعت پیش که منزل بود ......
سعید به چشمای خشن مریم نگاه می کنه:دروغ می گه این عذب اوغلی حسود....
. مریم:درست صحبت کنا پسر عموم ها
_منم عشقتم
_اون زودتر بوده...
امیرعلی همین طور که با مریم به سمت میز غذا میره رو به سعید اخمو: حسود خان بیا حالا تو هم بازی.سعید در حالی که می خنده:حالا شام چی داریم؟
_قیمه
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
مریم تنگ اب رو از رو میز برمیداره به علی که با چنگال ته بشقابش خطای خیالی می کشه نگاه می کنه:مسئله چیه؟
سعید:یک خانم 19 ساله که مجسمه ساز هم هست!!!
_چی؟؟؟ چرا قسطی جواب میدی اخه؟!!
سعید پوشه سبز رنگ و رو میز میگذاره:بیا اقای خوش خلق یه نظر بندازی خدا رو خوش میاد
.سعید پوشه رو بازمی کنه وچند ثانیه سکوت می کنه
امیر علی:چیه؟مسئله خیلی حاده؟؟؟
_از حادم اون طرف تر بیچاره شدی داداش...
_ای بابا مثل ادم حرف بزن دیگه...
_دختر یکم چه طور بگم...زیادی خشگله
امیر علی با عصبانیت پوشه رو به دست می گیره،دو تا گوی سبز عسلی شیطون می بینه رو صورت گرد سبزه،گونه بر اومده،بینی سر بالا،لبهای قلوه ای...
سعید:نفست گرفت نه...حقم داری والا...
مریم محکم به بازوش می زنه:بده ببینم ندید بدید... نگاهی به عکس می ندازه:چه قدر اشناست.. سریع به سمت تلفن میره و در اتاق رو میبنده.
سعید:این چرا این طوری کرد؟؟
امیر علی جواب نمیده از پنجره به بیرون خیره میشه به تلاش گربه ای برای پاره کردن کیسه زباله..
صدای مریم سکوت رو میشکنه:اسمش نازیلا امیری تو دانشگاه ما درس می خونه ترم 4...
سعید:قربونه زن باهوشم برم اینا رو که خودمون می دونستیم
مریم:اه یک دقیقه صبر کن...شاگرد اول،خلاق و باهوشه.ولی بیشتر با بچه های نمایش می پره.خیلی تو بچه ها نفوذ داره،یعنی خیلی قبولش دارن،بازیگر ماهری هم هست تو جشنواره تئاتر دانشجویی جایزه برده... مریم سکوت می کنه تا تاثیر سخنرانیش رو ببین به چشم های سرد و متفکر امیر علی خیره میشه:حالا مشکل چی هست
_باید مواظبش با شم،البته خودشم نفهمه...موضوع کمی پیچیدست
مریم:با مدیر گروهشون دکتر تابان حرف زدم،اگه می خواید بریم پیشش هر کاری بتونه انجام میده...
سعید گونه مریم رو می بوسه و با لودگی میگه:تو نبودی ما هیچ کدوم از این کار ها رو نمی تونستیم انجام بدیم...
مریم با دلخوری:میدونم خوب... خواستم کمک کنم...
_فدای اخمت می دونم گلم...
امیر علی دوباره به تاریکی شب زل میزنه:گربهه موفق شد...
سعید:چــــی؟؟؟
_هیچی بابا فردا اول یه سر بریم پیش حاجی بعدم دانشگاه.....
سعید با خوشحالی:افرین پسر خوب همین جوری محکم به چسب به کار...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان سکوت سرد | n!loof@r sadaf 18 257 ۱۴-۱۱-۹۷، ۰۱:۳۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پدر جوان | زهرا زارع sadaf 113 2,697 ۱۳-۱۱-۹۷، ۰۵:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 15 11,096 ۱۷-۱۰-۹۷، ۰۸:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
Bug رمان غرور و عشق و غیرت | aynaz2 .ShahrzaD. 4 424 ۱۵-۱۰-۹۷، ۰۷:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: hajarkhanloghi
  رمان آسمون ابری | سارا.ه sadaf 3 288 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۱۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان درناز بانو | MaNa91 محبوبه1366 7 300 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۱:۴۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان نیستی تا ببینی | mahtabiii75 sadaf 5 330 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۰۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پرنده ای که پرواز کرد | mahtabi22 sadaf 3 306 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۵:۰۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان وقتی تو باشی | shafagh 69 و soratyrooz sadaf 1 240 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۴:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همه سهم دنیا رو ازم بگیر ( در تمنای توام 2 ) | رویا رستمی sadaf 2 318 ۱۳-۰۹-۹۷، ۰۹:۵۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
15 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۳۱-۰۶-۹۷, ۰۴:۲۸ ب.ظ)، havva (۱۹-۰۸-۹۷, ۰۲:۱۶ ب.ظ)، all4 (۲۳-۱۲-۹۷, ۱۰:۱۰ ب.ظ)، حلیمه (۰۸-۰۷-۹۷, ۰۵:۱۶ ب.ظ)، منتظر (۱۲-۰۷-۹۷, ۰۳:۲۵ ق.ظ)، nafas fari (۱۳-۰۸-۹۷, ۱۲:۴۵ ب.ظ)، zarfa (۲۵-۰۷-۹۷, ۰۱:۰۰ ب.ظ)، shfaty (۱۰-۰۹-۹۷, ۱۰:۳۲ ق.ظ)، Maman farzane (۱۲-۰۸-۹۷, ۱۱:۴۳ ب.ظ)، فری43 (۰۳-۰۷-۹۷, ۰۳:۲۲ ب.ظ)، مهیار (۳۱-۰۶-۹۷, ۱۱:۵۱ ب.ظ)، Ma.miss (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۳:۳۱ ق.ظ)، heaven90 (۲۲-۱۲-۹۷, ۰۹:۰۴ ب.ظ)، makaneamn (۲۱-۰۸-۹۷, ۰۸:۵۴ ب.ظ)، f_fatemeh_h (۲۵-۰۸-۹۷, ۰۸:۱۹ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان