اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


رمان تازیانه و عشق | شیوا _sh
زمان کنونی: ۳۰-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۹ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ~ MoOn ~
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 3
بازدید 28

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان تازیانه و عشق | شیوا _sh
#1
با این حرفش لبخندی زدم و به داخل اتاق رفتم ، شاید یه اتاق 18 متری بود ، با دوتا میز دو طرف اتاق که روی هرمیز ، کامپیوتر و تمام تجهیزاتش وجود داشت ؛ سرمو یه کم چرخوندم و به ستوده نگاه کردم ، ایستاده بود و با لبخند به من نگاه میکرد ، به نظر که پسر خوبی میومد ، قدش متوسط بود ، چشمهاش قهوه ای بود ، صورت سبزه ، بینی یه کم بزرگ و گوشتی ، ولی به صورت مردونه اش میومد ، و لبهای معمولی ! یه کت و شلوار قهوه ای با بلوز کرمی هم پوشیده بود ؛
در جوابش لبخندی زدم و بهش گفتم :
- با اجازتون من مرخص میشم ، امید وارام همکار خوبی براتون باشم
- حتماً همین طور خواهد بود
- خدانگه دار
- خداحافظ !
با همون منشی از اتاق بیرون اومدیم و به سالن برگشتیم ، منشی جلوم ایستاد و دستشو به طرفم گرفت و گفت :
- بهتره منم خودمو معرفی کنم از فردا با هم همکار هستیم
- بله حتماً !
- من سوزان آقایی هستم ، ولی همه سوزی صدام میکنن ، تو هم میتونی بهم بگی سوزی !
- باشه سوزی جون !
- چه بانمک ، مثل فرهود گفتی !
با این حرفش به یاد برادر فرگل افتادم ، (( چه جالب چقدر این اسم زیاد بوده و ما نمیدونستیم ))
لبخندی بهش زدم ، دستشو فشردم و گفتم :
- اگه دیگه با من کاری ندارین من برم ؟
- نه عزیزم ، فقط ساعت کاری شرکت هم از هشت صبح هست تا پنج عصر ، ناهارم باید خودت از خونه بیاری !
- ممنون که گفتی
- خواهش ، خب دیگه میتونی بری !
- خداحافظ
- خداحافظ
به این دختره سوزی فکر کردم ، چه قدر اخلاقش با اولش فرق کرد ، چه زودم خودمونی شد ، فکر کنم از این آدم های دیرجوشه !
به خونه رسیدم ، نگاهی به ساعت کردم ، ساعت یک و نیم بود ، زود لباسهامو در آوردم و وضو گرفتم و نماز خوندم ، بعد هم غذایی که از دیشب مونده بودو از یخچال در آوردم و داغ کردمو خوردم .
تا شب از تنهایی حسابی کلافه شدم ، باز امشب شهاب دیر کرده ، خیلی نگرانشم ، نکنه با فرگل نباشه ، از این فکر ترس همه ی وجودمو گرفت ، به سرعت به سمت تلفن رفتم و شماره ی فرگلو گرفتم با دومین بوق جواب داد:
- جانم ؟
- سلام فرگل جان
- سلام شیوا جون ، خوبی ؟
- مرسی ، ببخشید که مزاحمت شدم ، به شهاب زنگ زدم گوشیش در دست رس نیست ، پیش تو هستش ؟
- آره عزیزم اینجاست ، میخوای باهاش حرف بزنی ؟
- ممنون میشم
- باشه ، پس از من خداحافظ
- خداحافظ
- بله ؟
- شهاب !
- جانم شیوا ؟
- سلام
- سلام خوبی ؟
- کجایی تو ؟ مردم از نگرانی !
- با فرگل بیرونیم ، شامم با هم میخوریم ، یه کم دیر میام ، تو منتظر من نشو !
- باشه .........شهاب ؟
- جانم ؟
- داداشش چیزی نگه تا این موقع بیرونین ؟
- نه ، خیالت راحت !
- خب پس ، خداحافظ
- خدا نگه دار
تلفنو سر جاش گذاشتم ، حوصله ی شام خوردن تنهایی هم نداشتم ، کارهای فردامو کردم و خوابیدم .
صبح تا صدای ساعت گوشیم از خواب بیدار شدم ، لباسهامو پوشیدم ، یه لیوان شیر خوردم و به سمت شرکت به راه افتادم ؛
به اتاقم رفتم و با کمک ستوده کارهامو شروع کردم ، چون به رشته و کارم علاقه داشتم ، خیلی زود ، دستم اومد که باید چه کار کنم
تا ظهر یه کله کار کردم ، ناهارم یه کم ، ساندویچ نونو پنیر آورده بودم که خوردم ، دوباره مشغول کار شدم تا پنج .
یک ماهی از کارم تو این شرکت میگذره ، دیروز حقوقمو دادن ، وقتی به شهاب گفتم ، با اشکی که تو چشمهاش جمع شده بود بهم نگاه کردو گفت :
- خیلی نگرانت بودم ، ولی الان خیالم از بابت تو و خرج و مخارجت راحت شد
- نگران من نباش داداش ، من قد خودم هستم ، به فکر زندگی خودت باش
- این حرفو از ته دلت میزنی ؟
- معلومه ، من آرزومه که تو خوشبخت بشی
- خوشبختی من فقط با فرگله !
- همه چیز درست میشه ، نگران نباش
- نمیخوام از دستش بدم شیوا !
- همه ی تلاشتو بکن
با این حرفم منو بغل کرد و سفت به خودش فشار داد ، بعد یه کم فاصله گرفتو پیـ ـشونیمو بوسید و گفت :
- خیلی دوستت دارم شیوا ، میخوام بدونی هرجا که باشم ، بازم تورو خیلی خیلی دوست دارم !
- منم دوستت دارم ، داداشی !
ولی وقتی فکرشو میکن ، شهاب دیروز یه جوری بود ، عین این آدمایی شده بود که میخوان یه جای دور برن و دلتنگن !
(( نکنه ، از عشق فرگل سر به بیابون بذاره ؟ ))
سرمو تکون دادم که فکرهای بیخودی نکنم ، یه کم دیگه کارهامو کردم و به حسابها رسیدم که ، تلفن روی میزم زنگ خورد ؛
گوشیو برداشتم :
- بله ؟
- خانم دارابی ، لطفاً حسابهای کارخونه ی فرگلو بیارین
- چشم قربان ، الان میام
- ممنون
تلفنو گذاشتم و به سمت قفسه ی پرونده ها رفتم ؛ فر ر ر گل ل ، با یان اسم یه دفعه شاخک هام به کار افتاد ، با تعجب به پرونده ای که دستم بود نگاه کردم ؛ بازش کردم و مشخصاتشو نگاه کردم ؛
بعله ، به مدیریت فرهود محتشم ! پس این مال کارخونه ی اونهاست ، حساب های جدیدی که مال این یک ماه بودو نیم ساعته ، مرتب کردم و با پرونده به سمت اتاق شایان رفتم
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...! 
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، sadaf ، MeNa ، tahvildar ، دخترشب
#2
جلوی در که رسیدم تا خواستم در بزنم ، دیدم صدای خنده ی یه مردی داره میاد و بعد صدای آشنای اون مردو شنیدم :
- نه بابا ؟ یعنی انقدر خوشگله ؟
با فهمیدن این که این صدا مال فرهوده ، جلوتر رفتم و پشت در به در چسبیدم و گوشمو روی اون گذاشتم ، انقدر بلند حرف میزدن که صداشون راحت شنیده میشد :
- آره ، خوشگله ، ولی مهم تر از اون اینه که چشم رنگیه ، همون جوری که تو دوست داری !
- جان من ؟ پس واجب شد ببینمش !
- ولی دختر خوبو سرسنگیه ها ، بعید میدونم بهت محل بده
- مگه میشه کسی دست رد به سینه ی فرهود بزنه ؟
- منم کسی دست رد به سینه ام نمیزد ، ولی دیدی که ، خواهرت حسابی سنگ رو یخم کرد
- اون قضیه اش فرق میکنه
- من نمیدونم ، تو و همه ی آدمای چشم مشکی ، از آدمای چشم رنگی خوشتون میاد ، اون وقت این خواهرت از من خوشش نمیاد
- مشکل همین جاست !
- کجا ؟
- رقیب شما هم چشم رنگی تشریف دارن ، از حق نگذریم هم واقعاً خوشگله ، برای همین ، تو به چشم فرگل نمیای !
پس اینها با هم دوستن ! یعنی شایانم خواستگار فرگله ؟ آره دیگه ، همین الان گفت ؛
سرمو تکون دادم و دست از فکرو خیال کشیدم ، دیگه باید میرفتم تو !
تقه ای به در زدمو منتظر شدم :
- بفرمایید
درو باز کردم و داخل اتاق شدم ، خیلی از روبرو شدن با فرهود استرس داشتم ، نفسمو فوت کردم و به هر دوشون نگاه کردم و سلام کردم
- سلام
- سلام خانم دارابی ، بفرمایید
فرهود با دیدنم با تعجب صاف نشست و نگاهم کرد
منم خودمو نباختمو با پررویی نگاهش کردم ؛ یه کم که نگاهم کرد ، پوزخندی زدو گفت :
- به به ، ببین کی اینجاست ! شیوا خانــــــم !
- از دیدنتون خوشحالم آقای محتشم !
- مطمئنی که این حرف دلت بود ؟
- بله ؟
- هر کی ندونه ، من که از دلت خبر دارم ، تو سایه ی منو با تیر میزنی ، خوشحال کجا بود ؟ !
شایان که داشت با تعجب به ما نگاه میکرد میون حرفمون اومد و گفت :
- موضوع چیه ؟ شما همدیگه رو میشناسین ؟
- بله ، ایشون خواهر همون خواستگار سمج فرگله ! همونی که ذکر خیرش بود !
- جدی ؟
- بله آقای راد ، من خواهر شهابم !
- چه جالب !
فرهود با لبخند جذابی بهم نگاه کرد ، از جاش بلند شد و به طرفم اومدو گفت :
- هنوز برای داداشت زن نگرفتی که ما از دستش راحت شیم ؟
منم مثل خودش پوزخندی زدم و در جوابش گفتم :
- میخوایم ، ولی برادر دختری که میخواد خیلی یه دنده و لجبازه ، باید صبر کنیم که از خر شیطون بیاد پایین !
با این حرفم ، عصبانی شد و تو دو قدمیم ایستاد ، سرشو خم کرد و تو صورتم نگاه کردو گفت :
- اگه زبونت انقدر دراز نبود ، شاید یه فکری برات میکردمو با هم راه میومدیم ، ولی با این زبونت ، اصلاً دلم نمیخواد نگاهت کنم !
اینو گفتو به جز جزء صورتم نگاه کرد ، منم که دیدم دست از دید زدن بر نمیداره در جوابش گفتم :
- خوبه دلت نمیخواد نگاهم کنی که داری با چشمات منو میخوری وگرنه چه کار میکردی ؟
با این حرفم اول عصبانی شد ، ولی بعد لبخند بد جنسی رو لبش اومد و سرش بیشتر خم کردو صورتشو دقیقاً جلوی صورتم گرفتو آروم گفت :
- اون وقت به جای اینجا ، یه جای بهتری بودیم ، که جلوی شایانم نمیتونم بگم ، چه کار میکردیم !
اینو گفتو با لبخند به لبهام نگاه کرد ؛ از این حرفش خون به صورتم اومدو سرخ شدم ، تو چشمهاش نگاه کردمو گفتم :
- خیلی وقیحی !
با سر خوشی سرشو بلند کردو گفت :
- مهم نیست !
شایان که از بحث ما خوشش اومده بود و انگار داره فیلم میبینه ، با خنده وسط حرفمون اومدو گفت :
- بس کنید دیگه ! ولتون کنم ، تا همدیگه رو نکشید دست بردار نیستین ، منو یکی دیگه رقیبیم ، شما دوتا افتادین به جون هم !
- نمیبینی چقدر زبونش درازه ؟ مثل مار میمونه !
- مؤدب باشین !
- اُه ، خانم بهشون برخورد
دوباره بلندتر بهش گفتم :
- من اجازه نمیدم که به من توهین کنین !
- منم اجازه نمیدم ، خواهرم با داداش آسمون جل تو ازدواج کنه !
- به جهنم !
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...! 
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، sadaf ، MeNa ، tahvildar ، دخترشب ، دخترشب
#3
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترشب ، دخترشب


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 12 9,620 ۲۵-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: T@r@n€
  رمان پناه اجباری | thunder kiz & ayda m sadaf 3 59 ۲۵-۰۸-۹۷، ۰۷:۱۷ ب.ظ
آخرین ارسال: f_fatemeh_h
  رمان عشقم رو نادیده نگیر | mina-flame girl .ShahrzaD. 3 49 ۱۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان blue_prince2 | عسل sadaf 2 26 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان الهه پارس | Down13 + والا + della.nik sadaf 2 30 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پايان بازی | mahtab26 sadaf 1 48 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان سنگ قلب مغرور | asiyeh69 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 4 37 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان محیا | thunder kiz sadaf 4 24,265 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ضجه های ویرانی من | رز وحشی sadaf 2 25,433 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همسایه مغرور من | Melika1998 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 3 26,009 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۹:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
6 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۲:۲۱ ب.ظ)، tabarakrayaneh (۰۳-۰۷-۹۷, ۰۱:۱۸ ق.ظ)، دخترشب (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۷:۰۹ ب.ظ)، zarfa (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۳:۲۳ ب.ظ)، shfaty (۰۲-۰۷-۹۷, ۱۰:۵۷ ق.ظ)، فری43 (۰۳-۰۷-۹۷, ۰۲:۲۰ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان