اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


رمان تب نگاهت | negin.t
زمان کنونی: ۳۰-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۶ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: zahra asadi
پاسخ 5
بازدید 90

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان تب نگاهت | negin.t
#1
به نام عشق



زندگی سراسر حکمت است و قسمت ... کاش با حکمت قسمتمان رقم بخورد








مقدمه :

ابر از آسمان اجازه نمی گیرد.
پاییز در اختیار باغ نیست و برگ بی رضایت درخت با باد می رود.
نا خوانده می آید.
بی در زدن.
ناگهان! نشسته ای که نفست می گیرد.
نگاهش می کنی که چه آرام می رود توی جانت!
اختیاری نداری.
می توانی راه بروی ... می توانی بخوابی ... می توانی بخندی ...
می توانی زندگی کنی.
می تواند بیاید.پا به پایت.با تو.در تو.
ساعت در دست اوست ... راه را او می برد ...
بگذریم.دلتنگی مقدمه ندارد...


 
پاسخ
سپاس شده توسط: farnoosh ، marjanjooon ، tahvildar ، admin ، مرداب ، مونا ، mehraban
#2
آینده نزدیک است :



فریاد های بلندش در سراسر راهرو پیچیده بود ... گریه سوزناکش دل سنگ را هم آب میکرد ...
صداهای درهم در ذهنش دوباره جان گرفته بود ... لرزش بدنش هر لحظه بیشتر میشد ... صدای زوزه سگ ... صدای قهقهه جسم لرزانش را در برگرفته بود ...
دستان لرزانش را با تمام قدرت روی گوشهایش فشار میداد ... اما صداها هر لحظه بیشتر و نزدیک تر میشدند ... تصاویری گنگ در ذهنش جان گرفته بود ... فردی که قصد داشت با تیغ موهایش را بزند هر لحظه به او نزدیک تر میشد ... این بار انعکاس فریاد خودش را هم میشنید ... صدای قهقهه مرد ... سیـ ـگاری که پشت دستش خاموش میشد ... بوی الکلی که مشامش را آزار میداد ... مزه تلخ مشروبی که به زور در دهانش ریخته میشد ... زن با صدای بلند شروع به جیغ زدن کرد ... کلماتی نامفهوم در بین فریادهایش گم میشدند ...
چند نفر سعی داشتن دستهای ظریفش را مهار کنند ... پرستاری سراسیمه از اتاق زن بیرون دوید ... " امپول بیهوشی رو بیار الان دوباره تشنج میکنه ... زود باش"
سایه مردی خمیده پشت دیوار اتاق زن پیدا بود ... فریادهای زن شانه های پهنش را به لرزه انداخته بود ...
صدای بلند زن بار دیگر در راهرو پیچیده شد ... "من نجسم ... من کثیفم ... باید بمیرم ... ولـــــــــــم کنید ... به من نزدیک نشید... "
صدای خس خس گلوش از پشت دیوار هم شنیده میشد ... صداها از ذهنش گریخته بودند ... حال تصویر مردی با پیشانی خونی در ذهنش جان گرفته بود ... زن به نفس ... نفس افتاده بود ... "بهش بگید بره ... منو نباید ببخشه ... من دیگه پاک نمیشم ... من نجسم ... با ناله ضعیف ادامه داد ... نجــــــــــــسم ... نجـــــــــــس ... نجــــ... "
چند ثانیه بعد سکوت وهم آور و غمگینی بعد از تراژدی سوزناک زن همه جا را فرا گرفته بود ...
و سایه مردی که این بار روی زمین افتاده بود ...


 
پاسخ
سپاس شده توسط: farnoosh ، tahvildar ، مرداب ، mehraban ، مونا
#3
فصل اول ( شروع زندگی ) :


هرگاه دلــم

برای حـقوق از دست رفته ام می گیرد
زیباترین لبـخند را
از لـب های بی رنگِ خــدا می چینم
و چـــهره ی تلـخِ خــدا را می بینم!




-رزا دخترم ... چرا بیدار نمیشی مادر پاشو نماز صبحت قضا شد آفتاب در اومد.

- تو رو خدا خانوم جون بی خیال شو قضاشو می خونم

- الله اکبر ... دختر تو چرا انقدر تنبل شدی؟نماز که قضا بشه دیگه خوندن نداره.خب بگو نمی خوام بخونم چرا من پیرزن رو گول میزنی ... این همه پله واسه تو بالا اومدم...

نخیر ول نمیکرد ...

-باشه شما برو منم پاشدم

خانوم جون همین جور که با خودش غر میزد از اتاقم بیرون رفت.منم پاشدم مطمئنا خانوم جون راحت گول نمی خورد!همیشه همین طور بود باید کاری که میخواست سریع انجام میشد اگرنه ول کنش نمیشد.

از زمانی که خودمو شناختم پیش خانوم جون بودم.وقتی فقط دو سالم بود مادرم رو تو یه تصادف از دست دادم پدرم رو هم اصلا ندیدم ... همون زمانی که من به دنیا اومدم مادرم رو طلاق داد و از ایران رفت.

واسه همین خانوم جون یه جورای همه کس من تو این دنیاست ... من و خانوم جون تو یه خونه قدیمی دوطبقه زندگی میکنیم نمیشه بهش گفت دوبلکس ولی خب از طبقه اول به دوم راه داره ... طبقه بالا دو تا اتاق خواب داره که یکش برا مهمونه یکیشم در تصاحب منه! طبقه اولم قلمرو خانوم جونه ... یه خواب بیشتر نداره که خانوم جون واسه پادردش تو همون حکفرمانی میکنه! من که خیلی اینجا رو دوست دارم ... مخصوصا حیاطش رو ... یه حیاط با یه باغچه وسطش که پر از گل و درختِ ... من عاشق گل رزم ... همه گلای رز باغچه رو هم خودم کاشتم وقتی عمو یوسف باغبونمون میاد از اول تا اخر از بغلش جم نمی خورم ... انقدر ازش سوال می پرسم که بیچاره دهنش کف میکنه دفعه قبل به خانوم جون گفت براش یه پارچ اب بیاره ... از فکرشم خندم میگره ... یه بارم به خانوم جون گفته بود نوه تون همیشه خونه هست؟فکر کنم می خواسته هر وقت من نیستم بیاد!

خانوم جون میگه پدرم مرد خوبی نبوده و مادرم تو زندگی یازده ماهه متاهلیش خیلی اذیت شده البته چند بار از نفرین های خانوم جون فهمیدم که مادرم عاشق پدرم شده و با وجود مخالفت های زیاد آقاجون ازدواج کرده آقاجون یه نظامی خشک بود که مادرم رو به خاطر ازدواج اشتباهش از خونش بیرون میکنه ...

به هرحال من ثمره ازدواج راحله فرهمند و منصور اذرمنش هستم.که بعد گذشت تنها یازده ماه از روز عقد پدر ومادرم به دنیا اومدم ... خانوم جون میگه پدرم یه مرد هوس باز بوده که با وجود داشتن زن و دو تا بچه مادر من رو هم به عقد خودش در میاره ... و بعد از اینکه میفهمه حامله شده سر ناسازگاری رو با مادرم میزاره ... خانوم جون میگه روزی که مامان راحلم به خونه برگشت همه جای بدنش پر بود از کبودی و سوختگی ... با همه اینا آقاجون انقدر غد بود که حتی راضی نشد فامیلی خودش رو رو من بزاره و من باید تا عمر دارم فامیلی یه ادم هوس باز رو تحمل کنم ...

خانواده پدرم رو مثل خودش نه میشناسم نه حتی تا حالا دیدم ... کی میتونه باور کنه یه دختر حتی یه عکس از پدرش رو هم ندیده باشه!هرچند با تعریفهای اطرافیانم حتی دلم نمی خواد یه روز به طور اتفاقی از کنارش رد هم بشم چه برسه به دیدنش ... اما خانواده مادرم رو دوست دارم ...

مامانم بچه دوم خانوم جون و اقاجون بود ... یه جورایی نور چشمی آقاجون ... البته تا قبل از ازدواج ناموفقش ...
خاله رویا فرزند اول خانوم جون و اقاجونه ... دو تا بچه داره ...

آرش و آرزو ... من با هر دوشون رابطه خوبی دارم ... آرش 26 سالشه و دانشجوی ارشد کامپیوترِ یه سالی هست با دوستاش یه شرکت راه انداخته.آرزو 23 سالشه عکاسی خونده الانم دنبال کارای باز کردن آتلیشه ... هر دوشون برام حکم خواهر و برادر دارن ...

دایی رحمان فرزند آخرِ و تا زمانی که اقاجون زنده بود دردونش به حساب میومد ... با گیتی شکوهی دختر یکی از تاجرای بزرگ تهران به دستور آقاجون ازدواج کرد ... و بعد از اینکه اقاجون فوت کرد با خانوادش از ایران رفتن ... الانم لندن زندگی میکنن ... دو تا بچه دارن ... سینا 22 ساله دانشجوی روانشناسی ... و سبحان 27 ساله دانشجوی پزشکی ...

اقاجون سه سال بعد از مرگ مادرم سکته کرد و قبل از رسیدن امبولانس فوت کرد.اما قبل از مرگش درست روزی که مادرم رو بخشید شرطی گذاشت که آینده من رو مثل کودکیم سیاه کرد ...


 
پاسخ
سپاس شده توسط: farnoosh ، tahvildar ، مرداب ، mehraban ، مونا ، s@mir@
#4
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
سلام خسته نباشید من چطور میتونم ادامه رمان را بخونم عضو انجمن هم هستم لطفا راهنمایی کنید
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 12 9,620 ۲۵-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: T@r@n€
  رمان پناه اجباری | thunder kiz & ayda m sadaf 3 59 ۲۵-۰۸-۹۷، ۰۷:۱۷ ب.ظ
آخرین ارسال: f_fatemeh_h
  رمان عشقم رو نادیده نگیر | mina-flame girl .ShahrzaD. 3 49 ۱۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان blue_prince2 | عسل sadaf 2 26 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان الهه پارس | Down13 + والا + della.nik sadaf 2 30 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پايان بازی | mahtab26 sadaf 1 48 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان سنگ قلب مغرور | asiyeh69 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 4 37 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  ع عشق یا عذاب (جلد دو تب نگاهت) | negin.t admin 55 91,984 ۲۸-۰۷-۹۷، ۰۷:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: Tamanawardak
  رمان محیا | thunder kiz sadaf 4 24,265 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ضجه های ویرانی من | رز وحشی sadaf 2 25,433 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
17 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۰۲-۰۷-۹۷, ۰۱:۴۷ ب.ظ)، sara kiana (۰۳-۰۷-۹۷, ۰۷:۳۲ ق.ظ)، الهام 681 (۰۲-۰۷-۹۷, ۰۵:۴۸ ب.ظ)، havva (۱۹-۰۸-۹۷, ۰۱:۱۴ ب.ظ)، sadeg1378 (۰۲-۰۸-۹۷, ۰۹:۵۶ ق.ظ)، دخترعلی (۰۳-۰۷-۹۷, ۰۷:۱۵ ق.ظ)، شادان (۰۸-۰۸-۹۷, ۰۱:۰۳ ق.ظ)، zahraahmadi1376 (۱۰-۰۷-۹۷, ۰۲:۲۱ ب.ظ)، راستا (۰۸-۰۷-۹۷, ۰۸:۴۲ ق.ظ)، سیما صفویان (۰۲-۰۷-۹۷, ۰۲:۳۱ ب.ظ)، shfaty (۲۲-۰۸-۹۷, ۰۲:۴۶ ب.ظ)، Banoo59 (۰۲-۰۷-۹۷, ۱۱:۵۳ ب.ظ)، فری43 (۰۳-۰۷-۹۷, ۰۲:۱۹ ب.ظ)، zahra asadi (۰۳-۰۷-۹۷, ۰۸:۴۳ ب.ظ)، مهسا می (۰۵-۰۷-۹۷, ۱۱:۵۹ ق.ظ)، goli62 (۰۲-۰۸-۹۷, ۰۵:۱۰ ب.ظ)، minaaaa (دیروز, ۱۲:۱۶ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان