اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


رمان تلنگر | شیوا بادی
زمان کنونی: ۲۷-۰۳-۹۸، ۰۳:۵۸ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 4
بازدید 109

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان تلنگر | شیوا بادی
#1
خلاصه رمان تلنگر :شاید این تلنگر واجب بود.. شاید باید بیشتر اطرافمو میدیدم.. با چشم باز....
شایدم این اتفاق به خاطر شروع بدمون بود..شروعی که با دادگاه و بیمارستان و دعوا شروع شد..بد شروع کردیم.. کاش خوب تمومش کنیم.
دلواپسم.. به خاطر مردی که روزی آینده امو تباه کرد.. شایدم خودم مقصر بودم .. غرور زیاد و لج بازی بیش از حد...
شایدم تقدیرم این بوده و من زیادی منفی بین هستم..اگر با لجبازی روزمونو شب نمیکردیم ، این آینده ی سیاه تقدیرم نبود..کاش خدا یه فرصت دیگه بهم بده.. فقط یه فرصت...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
من دریام.. دریا.. مثل دریا آبی... مثل دریا مواج.. و گاهی آروم..
آرامشم کمترو شیطنتم بیشتره.. لیسانس مدیریت دارم و تو شرکت پدرم مشغول به کار هستم..
عاشق رانندگی با سرعت بالا هستم.. یه مورانوی سفید مدل 2008 دارم.. دوماه پیش کادوی تولدم بود.. تک فرزند هستمو عزیز دردونه ی بابام!
هرچی بخوام برام فراهم میکنه .. از بچگیم تاحالا اجازه نداده هیچ کسی بهم بگه بالای چشمت ابروست..
برای همینه که غرورم بی حد و اندازه ست.. تاحالا به هیچ بنی بشری اجازه ندادم غرورم رو خورد کنه...به هیچ کس..
امروزم یکی از اون روزاییه که خیلی شاد و سر خوشم.. پسر عموم فرزام قراره آخر هفته از انگلیس بیاد و منم که از هیجان در حال انفجارم... از وقتی خودمو شناختم ازش خوشم اومد... مثل همه ی دختربچه های چهارده ، پونزده ساله که برای اولین بار عاشق میشن.. اما درست همون روزها بود که برای تحصیل رفت انگلیس و موندگار شد.. فقط سالی یکبار ، یا دوسال یکبار میاد.. همین نبودن و دیر دیدن باعث شده برای دلبری بیشتر حریص بشم ...
تو شرکتمونم که صدتا خاطرخواه دارم.. البته ناگفته نماند که علاوه بر قیافه ام نصف بیشترشون عاشق جیب بابام میشن..
شرکت صادرات واردات دارو داریم... پدرم یکی از تاجرهای بزرگ تو بخش دارو هستش.. خیلی دلش میخواست من دارو سازی بخونم ، ولی متاسفانه از شیطنت زیاد و سر به هوایی نتونستم قبول بشم.. زمان ما کنکور انقدر سخت بود که همین رشته ی مدیریتم با هزار سختی و خرخونی قبول شدم.. ولی حالا چی ؟ بدون کنکور دانشگاه ها دانشجو میگیرن... دیگه استرس به کل پریده..
سوار ماشین خوشگلم شدمو با سرعت هزار ، خودمو به شرکت رسوندم.. ماشینو تو پارکینگ پارک کردم و بعد از براندازی صورتم تو آینه ی ماشین ، از ماشین پیاده شدم..
قدم هامو آهسته تر از هر جای دیگه ای برداشتمو سعی کردم خانومانه رفتار کنم... صدای پاشنه ی پنج سانتی کفشم تو فضای ساکت پارکینگ پیچید... کنار آسانسور ایستادمو منتظر شدم...
صدای قدمهایی شنیده شد و متعاقب اون چهره ی مزخرف حبیبی نمایان شد.. با اون لبخند گلو گشادش !
- سلام عرض شد خانم تهرانی... صبح عالی متعالی !
- سلام... میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست.. متاسفانه روز ماهم از صبحش معلومه چی میشه !
- چرا متاسفانه ؟!
- میشه شمارو دیدو بدبیاری نداشت؟!
با گستاخی خیره شدم بهشو گفتم... مدیر بخش مالی شرکته و کلی برای خودش برو بیاو خاطر خواه داره... ولی عمرا به دل من نمیشینه... یه جورایی حال بهم زنه...
قد درازو بی قواره.... چشمهایی زول و سیاه.. با ابروهایی کلفت و پیوندی... بینی حالت عقابی و لب و دهانی بزرگ...
شاید به نظر خیلی از دخترها خوب باشه.. ولی به نظر من مضحکه !
چند ثانیه خیره نگاهم کردو لباشو به هم فشردو با اخم گفت
- درستت میکنم !
- آرزو بر جوانان عیب نیست... ولی نه شما که بابا بزرگی !
آسانسور رسید.. تا خواست جواب بده داخل آسانسور شدمو دکمه ی طبقه ی پنجمو زدم..با لبخند به صورت پر اخمش نگاه کردم..
- با اجازه...
با سری برافراشته... نگاهش کردم تا در بسته شد.. تا بخواد به خودش بیاد، در بسته شدو نفسی از سر آسودگی کشیدم
پاسخ
سپاس شده توسط: Sohey36 ، B@H@R°○
#3
با گام هایی بلند ، در حالی که صدای کفشم تو سالن شرکت میپیچه قدم به اتاقم میذارم..خسته از روز کاری کسل کننده ای که داشتم
به خونه بر میگردم..
- اهل خونه.. سلام ! من اومدم !
مامان از اتاقش بیرون اومدو در حالی که لبخند مهمون لباش بود جوابمو داد..
- سلام عشق مامان.. خسته نباشی خوشگل من..
- شلام مامانی خوشجله !
- باز لوس شدی؟ بیست و سه سالت شدا.. نمیخوای بزرگ بشی؟!
- خب خودت شروع کردی مامانی جونم..
- من شروع کنم تو باید ادامه بدی؟ بیا اینجا ببینم.
.به سمت دستهای باز شده اش پرواز کردم... بهتر از اینجا.. امنتر از اینجا.. گرمتر از اینجا.. جایی وجود داره؟!
لباسامو عوض کردم.. موهامو دم خرگوشی بستمو از نرده های خونه سر خوردم پایین..
- مامان !
- باز از نرده ها سر خوردی ؟ نمیگی میوفتی؟! آخه من از دست این کارای تو چکار کنم؟! اگه آخرش کار دست خودتو ما ندادی!
- نترس مامان قشنگم.. گرگ بارون دیده شدم..
- کار یه دفعه میشه !
- بووووس... باشه.. ببخش و بخند..
لبخند زدو سرشو تکون داد..
- محبوبه..
- جانم خانم؟!
- غذا حاضره؟
- بله.. میزو بچینم ؟!
- بچین.. بچم گرسنه اس..
- مگه منتظر بابا نمیشیم؟!
- بابات امروز دیر میاد... کارش طول میکشه..
- اوکی !
بعد از خوردن غذای خوشمزه ای که محبوبه درست کرده بود ، به اتاقم رفتمو تا شب خوابیدم... نمیدونم ساعت چند بود که با نوازش موهام از خواب بیدار شدم..چشمام که به تاریکی اتاق عادت کرد بابامو دیدم.. دستامو با شوق باز کردمو خودمو تو آغوشش پرت کردم..
- سلام بابا جونم.. قربونت بره دریا !
- خدا نکنه.. دریا همه ی زندگی باباشه.. یه خار به پات بره من پس میوفتم..
- به دستم بره چی؟بلند خندید..
- برو پدر صلواتی.. شام حاضره.. پاشو که خیلی گشنمه دخملکم..
- الهی دریا بمیره که شما گرسنه ات شده !
- باز حرف مفت زدی؟
- یعنی بابتش پول نمیگیرم؟ مفتی شد؟! چه بد ..خندیدو موهای بهم ریخته امو بیشتر بهم ریخت..
- قربون چشمای دریاییت برم، زبون نریز.. به اندازه ی کافی شیرین هستی.. بدو بیا..اینو گفتو از اتاقم بیرون رفت..لامپ اتاقمو روشن کردمو بعد از مرتب کردن موهام از پله ها سرازیر شدم..
پاسخ
سپاس شده توسط: Sohey36
#4
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان زیتون | beste sadaf 3 314 ۱۷-۰۳-۹۸، ۰۸:۳۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
Bug رمان غرور و عشق و غیرت | aynaz2 .ShahrzaD. 5 649 ۰۶-۰۲-۹۸، ۰۵:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: nafasi
  رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان alirezaa_shah 53 1,094 ۲۵-۰۱-۹۸، ۱۰:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: alirezaa_shah
  رمان سکوت سرد | n!loof@r sadaf 18 808 ۱۴-۱۱-۹۷، ۰۱:۳۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پدر جوان | زهرا زارع sadaf 113 4,081 ۱۳-۱۱-۹۷، ۰۵:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 15 12,123 ۱۷-۱۰-۹۷، ۰۸:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان آسمون ابری | سارا.ه sadaf 3 372 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۱۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان درناز بانو | MaNa91 محبوبه1366 7 377 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۱:۴۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان نیستی تا ببینی | mahtabiii75 sadaf 5 451 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۰۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پرنده ای که پرواز کرد | mahtabi22 sadaf 3 489 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۵:۰۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
12 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۳۱-۰۶-۹۷, ۰۴:۰۹ ب.ظ)، sadaf (۳۱-۰۶-۹۷, ۰۳:۴۳ ب.ظ)، دخترشب (۳۱-۰۶-۹۷, ۰۴:۳۷ ب.ظ)، zarfa (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۴:۲۸ ب.ظ)، باران حاتمی (۱۷-۰۹-۹۷, ۱۰:۲۸ ق.ظ)، ایلمان سایمان (۰۴-۰۸-۹۷, ۱۱:۲۱ ب.ظ)، shfaty (۲۳-۱۰-۹۷, ۱۰:۰۰ ق.ظ)، Zahra 1361 (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۴:۰۳ ب.ظ)، lhmjam (۰۴-۰۹-۹۷, ۰۹:۲۷ ب.ظ)، qolam (۰۶-۱۰-۹۷, ۰۸:۳۰ ب.ظ)، سیرا (۲۱-۱۱-۹۷, ۱۲:۴۲ ق.ظ)، p_ghanbari78 (۱۹-۰۲-۹۸, ۱۱:۰۹ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان