انجمن ايران رمان



رمان تولد دوباره یک عشق |عفت قنبری
زمان کنونی: ۰۶-۰۲-۹۷، ۱۰:۱۸ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 3 مهمان
نویسنده: taranomi
آخرین ارسال: taranomi
پاسخ 94
بازدید 1053

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان تولد دوباره یک عشق |عفت قنبری
#91
کارها همون طور که سارا پیشنهاد داده بود، پیش رفت. به نظر می رسید چاره ی کار هم همان باشد. فریبا در طی آن چند روز چیزهایی را که باید می دانست از سارا یاد گرفت. روز سفر رسیده بود بدون این که سارا از محمد خبری داشته باشد. او از همه خداحافظی کرد. فریبا او را مطمئن کرد که نگران هیچ چیز نباشد و تا آن جایی که می تواند خوش بگذراند و به خودش برسد. او گفت:
-در ضمن سوغات یادت نره و در گوش سارا گفت:
-می دونی که من پیش علی رودربایستی دارم، یه چیز درست و حسابی بیار، آبروم رو نبری.
سارا خندید و گفت:
-مطمئن باش. تو به کارها خوب برس، من هم آبروی تو رو می خرم. چه طور؟
-برو دیگه، گفتم که مطمئن باش خدا به همرات.
سارا رفت. اما دلش در شرکت و فکرش پیش محمد بود. او دلش نمی خواست بی خبر از محمد به آن سفر رود. اما به هم ریخته بود و به آن مسافرت احتیاج داشت.
سارا در آن مدت، تمام چیزهایی را که می خواست تهیه کرد. اکرم و نسرین برای بدرقه در فرودگاه بودند. حتی دیگر خواهش پدر جون هم باعث نشد که آن ها از خانه خداحافظی کنند. یک ماه مدت زیادی بود. نسرین هیچ وقت از سارا این قدر طولانی دور نبود.
تمام مدتی که در هواپیما نشسته بودند، فقط به محمد فکر می کرد. اما باز با خود تصمیم گرفت این مسافرت را به خود و اطرافیان زهر نکند و همراه خوبی برای آنها باشد. پس باید فکر و خیال را برای یک ماه کنار می گذاشت. سارا در فرودگاه لندن وقتی نوشا و سیاوش را دید از نزدیک بود پس بیفتد. یکی از شیرین ترین لحظات زندگی اش بود. پس از احوالپرسی مفصلی که همه با هم داشتند سارا به سیاوش گفت:
-بده ببینم این فندق رو، ماشاالله چی شده. نوشا این بچه کار کردی؟ بیا خاله قربونت بره. هزار الله اکبر. فکر می کنم ده ماهشه، نه؟
نوشا گفت:
-تو یازده ماهه خاله خانم مهربان.
و همگی همراه نوشا و سیاوش به سمت خانه حرکت کردند. همه چیز برای سارا تازگی داشت. حتی متفاوت تر از امارات و قطر هم بود. همه جا ### و تمیز و شیک با خانه هایی یک دست و قشنگ. با این که وسط تابستان بود اما کمی خنکی هوا را حس می کردند. خانه نوشا و سیاوش نقلی و قشنگ بود. دکوراسیون خیلی شیک و جالبی داشت، معلوم بود که نوشا وقت زیادی برای خانه صرف می کند. سارا وارد اتاق الاناز شد. لبخندی بر لب آورد. عروسک محمد را داخل کمد اسباب بازی الاناز دید. به یاد آن روز آهی کشید و با همان لبخند جاهای دیگر خانه را هم دید. به نوشا گفت:
-خونه ی جمع و جور و قشنگی دارید.
-آره فعلا که راحتم.
در این فاصله نوشا با سرعت چای را آماده کرد، دور هم نشستند و چای خوردند. نوشا خیلی خوشحال بود و این را از تمام رفتارها و حرکات او می شد فهمید. رو به سارا گفت:
-وقتی فهمیدم تو هم داری می یای، از تعجب داشتم دو تا شاخ قشنگ وسط مغز سرم در می آوردم. اصلا باورم نشد. فکر کردم دارن با من شوخی می کنن. اما بعد سیاوش به من گفت: که شوخی نیست و تو هم قراره که بیای. سارا جان همه از جریان مطلع بودند به جز من و تو. (و این را به حالت گلگی گفت.)
پدر جون گفت:
-می خواستم براتون سوپرایز بشه. در ثانی خبری نبود که حتمی و صد در صد باشه چرا امیدوارتون می کردیم؟ حالا این مهمه که پیش هم هستیم و یک ماه می تونید خوش باشید و خوش بگذرونید.
نوشا گفت:
-یک ماه؟! کی گفته؟ من که نمی ذارم تا تموم شدن ویزاتون از این جا تکون بخورید.
مادر جون گفت:
-عزیزم، یادت که نرفته؟ سارا آدم خودش نیست، کار می کنه و متعهده. همین ن هم فریبا دوستش رو گذاشته جای خودش، تا تونسته بیاد.
سیاوش گفت:
-نوشا جان، حالا روز اوله بهتره حرف این چیزها رو نزنیم.
روزها سیاوش به بانک می رفت و سارا و نوشا به همراه پدر جون و مادر جون به گردش و تفریح . عاقبت بعد از چند روزی پدرجون و مادرجون ترجیح دادند در پارک کنار منزل نوشا و سیاوش بنشینند، تا پا به پای جوان ها به گردش بروند.
نوشا و سارا بهترین و شادترین لحظات را با هم گذرانیدند. سارا که از لحاظ زبان مشکلی نداشت به راحتی به تفریح و خرید می رفت. او دیگر چم و خم همه چیز را یاد گرفته بود. بعضی از روزها که نوشا کار داشت. به همراه الاناز برای خرید بیرون می رفت. او با خودش عهد کرده بود که در این سفر به محمد فکر نکند، اما نمی توانست. هر موقع که تنها می شد فکر محمد ناخودآگاه به سراغش می آمد. یک بار هم که نوشا از محمد پرسید. او مجبور شد همه اتفاقات گذشته را تعریف کند. نوشا با تعجب گفت:
-بهش نمی یاد که آدم دم دمی مزاجی باشه، حالا چرا این کار رو کرده حتما برای خودش دلیل محکمی داشته.
دو هفته ای که در لندن بودند، سیاوش هر روز عصر آنها را به گردش می برد. گاهی هم شام را بیرون می خوردند.
روزهای تعطیل یک بار به (هاید پارک) و یک بار هم به موزه (مادم تاسو) رفتند (پیکادری) یکی از جاهای معروف لندن بود که موزه های نقاشی و آثار باستانی زیادی داشت. و همین طور (کوئینزوه). نوشا گفت:
-اگه تمام مغازه ها در لندن و کلا انگلستان ساعت شش و هفت می بندند در کوئینزوه، تمام مغازه ها و بوتیک ها تا نصف شب باز است و جای دیدنی ایه. اگه چیزی به عنوان سوغات خواستی تهیه کنی، شبی که به کوئینزوه رفتیم خرید کن.
شب هایی که بیرون نمی رفتند در خانه کنار هم می نشستند و از گذشته ها و خاطرات تعریف می کردند. یک شب سارا به سیاوش گفت:
-من شنیده ام در لندن جایی هست که خط نصف النهار مبدا را مشخص کردند و عموم مردم برای دیدن به اونجا می رن.
سیاوش گفت:
-دوست داری اون جا رو ببینی؟
-فکر می کنم خیلی هیجان انگیزه که آدم جایی بایسته و بدونه دقیقا از آن جا کره زمین به دو نیمکره تقسیم می شه.
-آره درسته. سعی می کنم یه روز برنامه ای بذارم تا شما رو به اونجا ببرم.
در آن یک ماهی که آنجا بودند، سیاوش تمام سعی خود را کرد که به آنها خوش بگذرد و تا آن جایی که می شد جاهای دیدنی را به آنها نشان داد. طبق گفته ی نوشا یک شب به کوئینزوه رفتند و سارا سوغاتی هایی را که خواست تهیه کرد. نوشا هم برای اکرم و نسرین تحفه هایی گرفت و به سارا داد که به انها بدهد. در آن یک ماه خیلی به سارا خوش گذشت. حداقل به او کمک کرد تا کمتر به محمد فکر کند. ولی دیگر دلش بی تاب نسرین بود. چرا که دلش هم برای مادرش و هم اکرم تنگ شده بود و دیگر این که شرکت را بیش از این نمی شد به دست فریبا سپرد. هرچند که نوشا با رفتن آنها مخالف بود، ولی چاره ای نبود، باید قبول می کرد.
بعد از یک ماه دوری، دلش برای نسرین پر می کشید. وقتی خود را در آغـ ـوش او دید آرامش تمام دنیا در وجودش حاکم شد. آن شب با این که خسته بودند دور هم نشستند. و از همه چیز برای نسرین و اکرم صحبت می کردند. سارا سوغات خودش و تحفه های نوشا را به آنها داد. آخر شب وقتی در تخـ ـتش دراز کشید حس کرد. حتی برای تخـ ـتش هم دلش تنگ شده بود.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط:
#92
محمد روزهای سختی را پشت سر گذاشت. بزرگترین و مهمترین تصمیم زندگی اش را می بایست بگیرد. در آن مدت همدم و هم صحبت او فقط صادق بود. ولی هیچ وقت جرأت گفتن دردش را به او پیدا نکرد. حرفهای نسرین را بارها و بارها در ذهن خود مرور کرد خودش هم به نتیجه رسیده بود، اما توان کاری را که باید می کرد نداشت.
یک روز کنار ساحل با صادق نشسته بودند. صادق حقیقتا برای محمد دلش می سوخت.می دانست در حال جنگ با خودش بود. دلش می خواست او را پیروز ببیند، یعنی کاری را که درست است انجام دهد.
صادق به دریا نگاه می کرد. در فکر بود و نمی دانست چه طور باید به محمد کمک کند. مدتها بود دلش می خواست آن چه را در دل دارد به لب بیاورد. ناگهان دل را به دریا زد و گفت:
-هر طور که شده به دستش بیارید به هر قیمتی. نباید پپا پس بکشید. باید نشون بدید که می تونید تکیه گاه محکمی باشید.
محمد برگشته بود و صادق را که به دریا نگاه می کرد از نیمرخ تماشا می کرد. صادق هم برگشت. چشم در چشم او گفت:
-عشقتون رو می گم آقا، نذارید از دستتون بره. عشق ارزش خطر کردن رو داره. بازنده از میدون به در نرید.
شب تا صبح نخوابید. به حرفهای صادق و نسرین، به سارا و خودش فکر می کرد دلش می خواست کار را یک سره کند. سرگردانی بس بود. انگار منتظر یک تلنگر بود که آن هم به حرفهای صادق زده شد. صبح روز بعد بلند شد، حوله اش را برداشت و به حمـ ـام رفت. آن روز با روحیه ای متفاوت این کار را کرد. انگار عزمش را جزم کرده بوده تا تمام شک ها و ابهامات خود را بشوید و دور بریزد. از حمـ ـام که بیرون آمد. صادق تازه بیدار شده بود. از دیدن محمد تعجب کرد و گفت:
-آقا! شرمنده چای حاضر نیست. من زیاد خوابیدم یا شما خیلی زود بیدار شدید؟
محمد با لبخندی به لب، در حالی که با حوله سرش را خشک می کرد، گفت:
-نه آقا صادق، من زود بیدار شدم. تمام دیشب رو به صحبت های تو فکر کردم. درست می گی باید به هر قیمتی به دستش بیارم.
صادق خوشحال شد و گفت:
-بله آقا، راهش همینه. به سلامتی انشاالله.
محمد بعد از خوردن یک صبحانه مفصل باالا رفت، لباس مرتبی پوشید، ادکلن زد و مثل همیشه شیک و مرتب پایین آمد. فقط کمی لاغر شده بود.
صادق گفت:
-آقا به سلامتی راهی هستید؟
محمد به طبع اخلاق همیشگی خود، در جواب صادق گفت:
-صادق جان دعا کن کارها به خوبی پیش بره، دفعه دیگه با خانم بیام اینجا.
-انشاالله اقا. من مطمئنم کارها همه درست می شه. خواستن توانستن است آقا.
صادق چمدان محمد را در اتومبیل گذاشت و محمد با او خداحافظی کرد، اما موقع نشستن در اتومبیل انگار که یاد چیزی افتاده باشد، گفت:
-صادق جان، چند دقیقه ای میرم لب دریا.
کنار دریا روی ماسه های لب ساحل ایستاده بود. دست در جیب با نگاهی عمیق دریا را نگاه می کرد. دستش را همراه سوئیچش از جیب بیرون آورد. جاسوئیچی را از سوئیچ جدا کرد. چند لحظه ای به آن خیره شد. و بعد با لبخندی، یادگار یک عشق مدفون شده را در دریا مدفون کرد. چه قدر احساس آرامش داشت. به سمت ماشین برگشت. صادق هنوز با قرآن و کاسه ی آبش آن جا ایستاده بود. با خداحافظی دوباره ای سوار شد و حرکت کرد. مسیر رامسر تا تهران را متوجه نشد که چه طور پیموده است. وقتی به تهران رسید، بعد از ظهر بود. یک سره به سمت شرکت رفت. با هیجان خاصی از آسانسور بیرون آمد و وارد شرکت شد. خانم زندی به پایش ایستاد و سلام کرد. محمد جوابش را داد. کمالی بیرون آمد و از دیدن پاک نژاد خوشحال شد. با سلامی گرم گفت:
-چقدر دلمون برات تنگ شده بود.
محمد دوست داشت سلام و علیک را زودتر به پایان ببرد. وارد اتاق سارا شد و با دیدن فریبا خشکش زد.
فریبا ایستاد و سلام کرد. محمد گفت:
-سارا کجاست؟
آنقدر پر تشویش و مضطرب بود که فریبا در جواب دادن کمی تعلل کرد. محمد منتظر نایستاد. به اتاق شاهرخی رفت اما او نیامده بود. با کلافگی و سردرگمی بیرون آمد و از کمالی پرسید:
-آقای شاهرخی نیومدن؟
-چرا اومدن. منتها چایی کار داشتند رفتن، ولی گفتند که میان.
محمد دل در دلش نبود. وارد اتاق خود شد. شماره ی شاهرخی را گفت:
-الو سلام. چه خوب، دلت خواست زنگ بزنی. کجایی؟
-سلام، شرکتم. می شه بپرسم اینجا چه اتفاقی افتاده؟ سارا کجاست؟
-اومدم، اومدم. خداحافظ.
محمد دلش به شور افتاد. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا فریبا در اتاق کار سارا بود؟ تا آمدن شاهرخی روی زمین و آسمان بند نبود. شاهرخی با عجله آمد و وارد اتاق محمد شد. او را نگران و کلافه دید. محمد گفت:
-فقط بگو سارا کجاست؟
-لندن.
آه از نهاد محمد برخاست. با اضطراب و وحشت گفت:
-لندن؟! اون جا چه کار می کنه؟ نمی خوای بگی که برای همیشه رفته؟ حرف بزن.
شاهرخی از اضطراب و نگرانی محمد خنده اش گرفت و گفت:
-نه، برای همیشه نرفته. یه مسافرت یک ماهه رفته پیش خواهرش.
-با کی؟
-با پدربزرگ و مادربزرگش.
-چند وقته؟ کی برمی گرده؟
-یک ماهی می شه. فکر می کنم اومده باشه یا امروز بیاد، دقیق نمی دونم. باید تا فردا صبر کنی.
محمد فکر کرد با موبایلش تماس بگیرد. اما دوباره منصرف شد. بعد از چندین هفته که نبود و دلیل رفتنش را هم نگفته بود با تلفن نمی شد کاری را درست کرد. شاهرخی راست می گفت باید صبر می کرد.
حالا که از همه چیز مطلع شده بود و کمی از نگرانی هایش کاسته بود. رو به شاهرخی کرد و گفت:
-از بایت همه چیز ممنونم. هر چند با هیچ کاری نمی تونم محبت تو رو جبران کنم.
این چه حرفیه؟ پس دوستی کجا به درد می خوره؟ حالا رو به راه هستی؟ این غیبت کبرا سازنده بود یا نه؟
محمد با لبخندی از سر رضایت گفت:
-بله شکر خدا سازنده بود.
سارا صبح با نشاط و سرحال از تخـ ـت بیرون آمد. خوشحال بود که می خواهد به سر کار برود. یک ماه دوری از شرکت و همکاران برای دلتنگی او کافی بود. نمی دانست که آیا محمد آمده است یا نه؟ چقدر برای او دلش تنگ شده بود، اما از دستش عصبانی هم بود. کلی برایش خط و نشان کشیده بود.
با آقای کمالی و خانم زندی احوالپرسی گرمی کرد و سوغاتی ها را داد. کمالی گفت:
-خدا کنه هر روز شما به مسافرت برید.
-قابل شما رو نداره.
زندی هم از او تشکر کرد. سارا به اتاقش رفت. آماده و سرحال برای شروع یک روز کاری. اما در دل گفت: «کاش این روز خوب با خبری از محمد خوب تر هم شود.»
کمالی داخل اتاق آمد. چای را روی میز گذاشت و گفت:
-خانم سپاسی چشمتون روشن.
-چشمم روشن؟ مگه چه اتفاقی افتاده؟
-سلام!
این صدای محمد بود که نفس را در سیـ ـنه سارا حبس کرد. آرام ایستاد و کمالی با خنده و خوشحالی گفت:
-این هم اتفاق، جناب مدیر تشریف آوردند. (و با خنده بیرون رفت.)
لحظاتی سخت و نفس گیر برای هر دو گذشت. چشم در چشم. محمد بدون هیچ حرفی تا جلو میز سارا آمد. از جیب کتش بسته ای کوچک بیرون آورد و رو به روی سارا گذاشت. سارا به بسته نگاه کرد. همین کافی بود که آتش خشمش را شعله ور شود و عصبانیتش را بروز دهد.
-می شه بپرسم این چیه؟ یا این که اصلا حق دارم بپرسم کجا بودی؟ (و باز به بسته نگاه کرد و دوباره در چشم محمد با عصبانیت گفت:) «کی از این بازی هات دست برمی داری؟ چه عجب که از موش و گربه بازی خسته شدی! می شه بپرسم بازی بعدی شما چیه؟»
محمد سارا را خیلی عصبانی دید و حق هم داشت. بهترین کار متوسل شدن به حربه مؤثر بود. بنابراین با تبسمی شیرین از عمق وجود گفت:
-به خانواده اطلاع بدید شنبه خدمت می رسم.
و سارا را با تمام آن سوالها تنها گذاشت.
سارا از عصبانیتش کم نشده بود که هیچ، بلکه بیشتر هم شد. این کار محمد را یک توهین و تحقیر تلقی کرد. در حالی که محمد در آن لحظه به قدری از دیدن سارا هیجان زده شده بود. که حالات طبیعی خود را فراموش کرده بود. در اتاق خودش تازه به حال طبیعی آمد. او فهمیده بود که گفتن آن جمله در بین آن همه سوال و عصبانیت، درست نبود. در زده شد.
-بفرمایید.
-سارا با ناراحتی که در قیافه و چهره اش پیدا بود. عصبانی داخل شد. کنار میز محمد ایستاد. محمد می دانست که اشتباه کرده بنابراین با سکوت اجازه داد که سارا حرف هایش را بزند.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط:
#93
-تو فکر می کنی کی هستی که این قدر به من توهین می کنی؟ این چندمین باره با این نمونه کارهات رو به رو بودم و هر دفعه خواستم که درکت کنم. اما تو چی؟ تو چی کار کردی؟ هر دفعه بدتر از دفعه قبل من رو تحقیر کردی. من از تو می پرسم کجا بودی تو به من می گی پنج شنبه میام خدمت خونواده. محمد از تو بعیده! من واقعا نمی دونم چی باید بگم. تو به خودت حق و اجازه ی هر کاری می دی و من هیچ وقت نباید بپرسم چرا؟ آخه چرا؟
دیگر حتی از حرف زدن هم خسته شده بود و آن همه سکوت محمد او را هم به سکوت وا داشت. فقط او را نگاه می کرد.
محمد از پشت میز بلند شد و در کنار پنجره ایستاد و آهی کشید. و بعد با صدایی دورگه که معلوم بود احساساتی شده، گفت:
-رفتم چون باید دنبالت می گشتم. اومدم چون نمی تونستم نیام. رفتم چون به این دوره ی کوتاه احتیاج داشتم. اومدم چون عشقم اینجا بود. رفتم چون می خواستم از گذشته ببرم. اومدم چون آینده ام اینجا بود. سارا دیگه تموم شد، هیچ وقت نمی ذارم حتی لحظه ای ازم دور بشی.
حرف های محمد برای سارا مثل آبی بود روی آتش و مرهمی بر زخم، سارا قانع شد و به یاد حرف نسرین افتاد و با خود گفت: «شاید واقعا به این کار نیاز داشته.» و سعی کرد حالت طبیعی خود را به دست آورد.
-معذرت می خوام، مثل اینکه خیلی تند رفتم و عصبانی بودم.
-من باید معذرت بخوام. تو حقیقت رو گفتی. ولی دیگه تموم شد.
-هدیه برای چی بود.
-هدیه فارغ التحصیلی ات بود. خوشت اومد.
سارا خندید و گفت:
-هنوز بازش نکردم.
محمد با
تبسم قشنگش گفت:
-عصری بریم بیرون؟
-عصری می خوام برای تشکر برم خونه ی شاهرخی.
-خوب شد گفتی. من هم باید بیام. پس با هم می ریم، چه طوره؟
-عالیه. پس تا عصر.
محمد سبد گل خیلی شیکی گرفت و دوباره سوار شد. از سارا پرسید:
-اطلاع دارن؟
-بله، به فریبا گفتم. (و بعد دستش را بالا آورد و با نشان دادن دستبند گفت:) «راستی ممنونم، خیلی قشنگه.»
فریبا با روی باز در را باز کرد. سارا چقدر از دیدنش خوشحال بود. به داخل رفتند. فریبا گفت:
-چرا زحمت کشیدید، چه سبد گل زیبایی.
محمد گفت:
-در مقابل محبتی که شما و شاهرخی کردید، ناقابله.
سارا گفت:
-آره، واقعا نمی دونم چطور ازت تشکر کنم. اگه تو نبودی امکان نداشت بتونم به این مسافرت برم.
-حالا خوش گذشت؟ نوشا و دخترش خوب بودن؟
-آره، خیلی خوش گذشت. نوشا هم خوب بود. وای فریبا نمی دونی الاناز چی شده. خوشگل. تپل و خوردنی. راستی برای ما خبری نداری. من کی برای بار دوم خاله می شم.
-نه بابا، چه خبره؟ حالا خیلی زوده.
شاهرخی وارد شد:
-به به! چه عجب.
جعبه شیرینی را به دست فریبا داد و به سمت محمد رفت. با هم دست دادند و دیده بـ ـوسی کردند.
سارا گفت:
-فریبا این خونه چه قدر دکوراسیونش با روز اول که دیدم فرق کرده.
شاهرخی گفت:
-هر روز می افته به جون این اثاثیه، از این طرف به او طرف.
سارا گفت:
وقتی می گم یک کار براش پیدا کنید به همین خاطره. کار که بکنه خسته و کوفته می شه و وقت این کارها رو نداره.
یک ساعتی با هم صحبت کردند و چای و میوه و شیرینی خوردند. محمد به ساعتش نگاه کرد. شاهرخی گفت:
-به ساعت نگاه نکن که شام در خدمتیم.
محمد گفت:
-من که حرفی ندارم سارا دیرش می شه.
فریبا گفت:
-وقتی سارا با شما هم بیرون می یاد، این قدر نگران دیر و زود شدنش هستید؟
یخ فریبا داشت کم کم باز می شد. حالتی که سارا دوست داشت و حتی برای این حالت فریبا هم دلتنگ شده بود.
محمد گفت:
-چی بگم من در مقابل شما تسلیم هستم.
سارا خندید و گفت:
-پس من باید خبر بدم. (و به خانه تلفن کرد.)
سر میز شام محمد گفت:
-من فکر کردم شاهرخی می خواد از بیرون غذا بگیره. دست پخت شما واقعا خیلی خوشمزه ست. به نظرم شاهرخی حق داشت. آشپزی 364 روز سال را به شما بسپره.
و دوباره سر به سر گذاشتن روز سیزده به در را زنده کرد. سارا خندید و فریبا چشم غره ای به شوخی به محمد رفت. بعد از این که میز را جمع کردند دور هم چای خوردند و کمی صحبت کردند. سارا سوغاتی های فریبا را کنار مبل گذاشت بود برداشت و گفت:
-قابلی نداره.
-وای چرا خجالتم دادی! دختر این کارها چیه؟
-بهش می گن یک جور حفظ آبرو. حالا بازش کن ببین خوشت می یاد؟ یا نه؟
فریبا بسته را باز کرد. یک پیراهن و کراوات بسیار شیک مارک دار و یک دست کت و دامن بنفش شیک که دهان فریبا باز مانده بود.
-سارا این محشره، همون رنگی رو که من دوست دارم. می بینی علی. چقدر با سلیقه ست؟ نه واقعا سارا آبرو خریدی، دستت درد نکنه.
-خوشحالم که خوشت اومد. هر چند که جبران اون همه محبت نمی شه.
آخر شب ضمن اینکه شب خوبی را هم پشت سر گذاشته بودند از شاهرخی و فریبا خداحافظی کردند. و محمد سارا را رساند. کنار در منزل در اتومبیل نشسته بودند. در تاریکی هر دو به رو به رو خیره شده و در فکر بودند.
محمد گفت:
خیلی دلم برات تنگ شده بود. این چند مدت باعث شد که بفهمم هیچ وقت نمی تونم بدون تو زندگی کنم.
سارا با تبسمی گفت:
-بهتره که دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکنی. محمد به سمت سارا برگشت و گفت:
-هیچ وقت فکر نکن که دیگه من بتونم یک چنین کاری رو بکنم. همین یک بار بود و برای همیشه.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط:
#94
شب جمعه رسید.
سارا از صبح استرس و اضطراب عجیبی داشت. نسرین این را می دانست و تا آن جایی که ممکن بود با سارا صحبت می کرد. تا ذهنش را از موضوع خواستگاری دور کند. نسرین پرسید:
-تو فکر می کنی من چی بپوشم، بهتره؟
-شما هرچی بپوشید خوش تیپ هستید. راستی مامان، چند وقت پیش یادم افتاد شما تو اون تعریف هایی که از گذشته داشتید هیچ وقت اسم اون پسری که دوست داشتید رو نیاوردید. اسمش چی بود؟
نسرین یکه ای خورد، اما نگذاشت که سارا بفهمد. به خودش آمد و گفت:
-چه فرقی می کنه؟ به نظر من همه ی عاشق ها یک اسم دارن. فکر کن اسم اونم محمد بود.
-ولی به نظر من خیلی فرق می کنه. محمد من با همه محمدها و همه عاشق ها فرق می کنه.
نسرین با خنده گفت:
-این قدر پز اون رو نده، مطمئنم به پای بابات نمی رسه.
-اون که بله، جسارت نکردم. (هر دو خندیدند خنده ناگهان از لب سارا دور شد و گفت:) «مامان! دلم کمی شور می زنه؟»
-می دونم این طبیعیه عزیزم، بلند شو بریم پایین کمی گل گاب زبون بدم بخوری.
اکرم گفت:
-بیا دخترم، این هم گل گاب زبون دم کشیده و خوش طعم، کمی هم لیموامانی ریختم داخلش، برای اعصاب خوبه. سارا گفت:
-ولی من که اعصابم ضعیف نیست.
-می دونم اضطراب که داری؟ برای اون هم خوبه، بخور مادر.
پدرجون و مادرجون از خواب عصر بیدار شده بودند و در حال دیدن تلویزیون چای می خوردند. سارا از حمـ ـام آمد و موهایش را سشوار کشید. از بلوز و شلواری که نوشا برایش آورده بود به همراه صندل استفاده کرد. زنجیر شادی را هم به گردن آویخت و کمی آرایش کرد. به نظر خودش خیلی خوب شده بود. وقتی پایین آمد، اکرم مثل همیشه ابراز احساسات کرد و گفت:
-خوشبخت بشی مادر! چقدر خوشگل شدی! البته همیشه خوشگل هستی، اما امروز بیشتر به چشمم اومدی. برم کمی اسپند دود کنم.
وقتی با دود اسپند وارد شد. مادرجون گفت:
-اکرم جان، زیاد دود اسپند راه نیانداز. هر کاری می خوای بکنی بعد از رفتن مهمان.
-مگه اسپند بده؟
-من یک همچین حرفی نزدم. خودم هم دوست دارم، اما شاید همونی که وارد می شه زیاد خوش آیندش نباشه.
به نظر سارا لحظات چقدر کند می گذشت. ساعت ده دقیقه به هفت بود. همه نشسته و منتظر بودند. اکرم پرسید:
-سارا جان، مهمونا کی می یان؟
-ولی اکرم جون اون یه نفره.
اکرم با کمی مکث پرسید:
-خب همون یک نفر کی میاد.
-ساعت هفت و نیم.
نسرین اضطراب و استرس عشق و محبت را در سارا می دید. می دانست او محمد را دوست دارد و امیدوار بود محمد قدر این عشق را بداند.
سارا به ساعت نگاه کرد. هفت و نیم بود که زنگ آیفون نواخته شد. سارا فکر کرد «مثل همیشه وقت شناس.» اکرم آیفون را برداشت و دکمه را فشار داد. نسرین از اکرم خواهش کرد او برای استقبال به کنار در ورودی برود.
اکرم با رویی گشاده در کنار در ورودی ساختمان ایستاده بود. محمد با کت و شلوار سرمه ای و پیراهن طوسی و کراواتی آبی رنگ مثل همیشه بسیار خوشتیپ با سبد گل شیکی به اکرم نزدیک شد و با تواضع همیشگی خودش به اکرم سلام کرد.
-سلام، بفرمایید. خوش آمدید.
محمد سبد گل را تقدیم اکرم کرد.
-زحمت کشیدید. (و سبد گل را از محمد گرفت.)
-خواهش کنم.
قلب سارا با شنیدن صدای محمد دوباره به تپش افتاد. نسرین هم کمی مضطرب بود. اما به روی خودش نمی آورد. سارا و نسرین کنار هم و پدرجون و مادرجون هم کنار یکدیگر ایستاده بودند. با تعارف اکرم محمد راهرو را به سمت سالن طی کرد و بعد از لحظاتی خود را رو به روی نسرین و سارا دید. با شنیدن صدای سلام محمد، سارا چند قدمی به سمت او رفت. اکرم پشت سر محمد سبد گل را روی میز ناهار خوری گذاشت و سارا ضمن خوش آمد گویی مشغول معرفی شد. اول از مادرش شروع کرد. محمد با تواضع سرش را خم کرد و گفت:
-از دیدار شما خوشوقتم.
نسرین هم کاملا طبیعی انگار که اولین بار است که او را می بیند با تبسمی گفت:
-شما لطف دارید، خوش اومدید.
نوبت به پدرجون و مادرجون و اکرم رسید سارا آنها را پدر بزرگ و مادر بزرگ و خاله خود معرفی کرد.
محمد می دانست آنها خانم و آقای خجسته نیستند. یادش آمد که نسرین گفته بود سامان پدر و مادرش را از دست داده است. نسرین هم یکدانه بود و هیچ وقت خواهری نداشت. او نمی دانست که آنها چه نسبتی با سارا و نسرین دارند، اما مطمئن بود که سارا به وقتش همه چیز را برای او خواهد گفت. سارا رو به پدر جون گفت:
-ایشون هم جناب پاک نژاد مدیر شرکت هستن. معرفی به خوبی به پایان رسید. همه نشستند و اکرم طبق معمول چای آورد. شیرینی تعارف کرد و رو به روی محمد نشست. معلوم بود در بررسی اولیه از جانب اکرم، محمد با نمره ی خوبی قبول شده. سارا و نسرین رو به روی محمد و پدرجون و مادرجون در سمت راست و اکرم هم تقریبا کنار آنها نشسته بود. اکرم رو به محمد گفت:
-چه سبد گل قشنگی! دست شما درد نکنه.
-خواهش می کنم، قابل شما رو نداره.
و نگاهش روی سارا چرخید. اما فوری نگاه از او گرفت. چند لحظه ای در سکوت همه مشغول خوردن چای و شیرینی شدند. پدرجون شروع به صحبت کرد:
-جناب پاک نژاد خوش اومدید. سارا جان، از شما خیلی تعریف کرده. از روزی که در شرکت شما دست به کار شد هم از مدیریت شما و هم از محبت های بی دریغتون همیشه صحبت به میون اومده. خوشحال شدیم که از نزدیک شما رو زیارت کردیم.
-این لطف شماست. در حقیقت سعادت با من یار بود که با خانواده شما آشنا بشم. من مدت هاست که منتظر باز شدن این باب آشنایی بودم، ولی افتخارش رو تا به این لحظه نداشتم. هرچند امروز خیلی خوشحالم. (و بعد رو به نسرین کرد و گفت:) «من باید به داشتن دختری مثل سارا خانم به شما تبریک بگم. واقعا از هر نظر شایسته ان.»
سارا سرش پایین بود. محمد ماجرای سفرشان به قطر را گفت. همه با تمام حواس، توجهشان به صحبت های محمد بود. او توضیح داد که سارا چقدر از لحاظ رفتاری آماده بوده است. با این که اولین بار بود که چنین مسافرتی آن هم کاری پیش آمده بود، سارا به قدری در کارش خوب ظاهر شده بود که تحسین همگان را برانگیخت.
خانم سپاسی چهار سال درس خوندن. و حسابدار شدن. و یک سال کار کردند و در مدیریت متبحر. به طوری که در سفر اخیرشون به امارات با بستن قراردادی موجب حیرت همه شدند.
نسرین از این همه تعریف و تمجید راجع به دخترش غرق در لذت بود و این همه توانایی سارا موجب مباهات او بود در دل گفت: «سامان می شنوی. از دختر تو، از سارای کوچکت این همه تقدیر و قدردانی می کنند.» نسرین دوست داشت سامان را در کنار خود حس کند. و دائم در ذهنش با او صحبت می کرد. او یقین داشت سامان در جمع آنها حضور دارد. نسرین همیشه در یاد سامان بود، ولی آن روز بیشتر از هر روز دیگر.
صحبت ها گرم شده بود. اکرم چای آورد. و میوه تعارف کرد. لحظات شیرینی بود. محمد رو به پور عماد بود. به هرحال سارا او را پدربزرگ خود معرفی کرده بود، و این طور ادامه داد.
«جناب پور عماد من در مرز چهل سالگی هستم و همان طور که می دونید مدیریت یک شرکت وابسته به شرکت نفت و البته نیمه خصوصی رو هم به عهده دارم. رشته تحصیلی ام هم مدیریته. در این دنیا شاید باور نکنید که هیچ کس رو ندارم. من پسر یکی یکدانه یه خانواده سه نفری بودم. الان هم از آن خانواده تنها من موندم. وقتی دختر شما رو دیدم احساس کردم می تونم در کنار اون به آرامش برسم و البته ایشون رو هم خوشبخت کنم. و زمانی این حس من به خوشحالی مبدل شد که فهمیدم او هم نظرش راجع به من مساعده. جناب پورعماد و خانم سپاسی امروز در خدمت شما هستم تا سارا رو از شما خواستگاری کنم.
پدرجون و مادرجون از محمد خوششان آمده بود. در یک نشست کاملا صمیمی و دوستانه بیشتر چیزهایی که باید گفته می شد، گفتند. بعد محمد جعبه کوچکی که معلوم بود انگشتر است از جیب کتش در آورد. و رو به نسرین گفت:
-اگر اجازه بدید این رو تقدیم سارا خانم کنم.
سارا با استرس فقط به نسرین نگاه می کرد. نسرین رو به خانم و آقای پورعماد که چهره شان رضایت را نشان می داد کرد و گفت:
-با اجازه شما.
آنها با لبخندی اجازه را صادر کردند. نسرین رو به محمد گفت:
-خواهش می کنم.
و از جای خود بلند شد و کنار اکرم نشست. و به محمد اشاره کرد و گفت:
-بفرمایید.
محمد با وقار محکم و مطمئن به سمت سارا رفت و در کنارش نشست. در نگاه سارا گذری کرد و با تبسم شیرینش جعبه را باز کرد. یک انگشتری تمام برلیان بسیار شیک و نفیس. انگشتر را از قاب بیرون آورد و به سارا گفت:
-اجازه می دید.
سارا همان طور که به او نگاه می کرد، دستش را جلو آورد و محمد انگشتر را در دست او کرد. اکرم بلند شد و سارا را بـ ـوسید و به محمد هم تبریک گفت. او از دیدن انگشتر حیرت کرده بود. ظرف شیرینی را برداشت. و تعارف کرد و بعد به آشپزخانه رفت و با دود اسپندش بیرون آمد. سارا و نسرین و مادر جون همین طور به اکرم نگاه می کردند. اکرم زیر چشمی به نسرین گفت:
-دیگه لازم بود. (و خندید.)
و در نهایت سادگی و عشق محمد و سارا با یکدیگر نامزد شدند. محمد و سارا در سکوت شب سکوت کرده و فقط در حیاط قدم می زدند. گویی هیچ کدام دلش نمی خواست. این لحظات به پایان برسد. محمد در گوشه ای از حیاط جایی که فقط چشمان زیبای ماه نظاره گر این دو عاشق دلخسته بود، ایستاد و سارا هم. او در تاریکی شب در برق چشمان سارا خود را می دید. چقدر برایش این لحظات لذت بخش بود. لحظاتی که حس می کرد عشق را از آن خود کرده است. با تبسمی بر لب گفت:
-دوستت دارم سارا. تا ابد.
سارا چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید. محمد برای او محکم ترین و تکیه گاه عشق بود.
هر دو ایستادند و با نگاه به آسمان، با آرامش ماه را مهمان چشمان زیبای خود کردند.




پایان
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: دخترعلی


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان وقتی آسمان گریست | زهرا رحمانپور taranomi 148 1,072 8 ساعت قبل
آخرین ارسال: taranomi
  رمان شقایق | مهدیه عشرتی taranomi 53 301 ۲۸-۰۱-۹۷، ۱۲:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان بازی آخر بانو | بلقیس سلیمانی taranomi 78 456 ۲۶-۰۱-۹۷، ۰۷:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان عشق و هـ ـوس | ثریا منصور بیگی taranomi 101 1,334 ۱۸-۰۱-۹۷، ۱۲:۰۰ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان اشک مهتاب | شهلا ابراهیمی taranomi 115 1,627 ۱۶-۰۱-۹۷، ۱۲:۵۷ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان رِز کبود | فهیمه رحیمی taranomi 106 875 ۱۳-۰۱-۹۷، ۰۲:۵۲ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان درد من و تو | زهره قوی بال taranomi 82 843 ۱۱-۰۱-۹۷، ۰۸:۴۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان مروارید | رکسانا حسینی taranomi 111 791 ۰۹-۰۱-۹۷، ۱۱:۴۹ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان بی پناهان | عفت قنبری taranomi 93 795 ۰۶-۰۱-۹۷، ۰۴:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان سالومه | زهره درانی taranomi 77 430 ۰۶-۰۱-۹۷، ۱۱:۱۹ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
11 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۲۶-۰۱-۹۷, ۰۸:۲۲ ب.ظ)، hananee (۲۶-۰۱-۹۷, ۰۹:۲۶ ب.ظ)، اسمانی ها (۲۸-۰۱-۹۷, ۰۹:۱۸ ق.ظ)، دخترعلی (۲۷-۰۱-۹۷, ۰۱:۵۲ ب.ظ)، taranomi (۲۷-۰۱-۹۷, ۱۰:۵۵ ق.ظ)، پرستو مهاجر (۲۹-۰۱-۹۷, ۰۳:۲۲ ب.ظ)، سیب سرخ (۰۴-۰۲-۹۷, ۰۱:۱۲ ب.ظ)، بهزاد پريا (۰۲-۰۲-۹۷, ۰۱:۴۴ ق.ظ)، rp5072451 (۲۹-۰۱-۹۷, ۱۲:۴۱ ق.ظ)، alma331360 (۲۹-۰۱-۹۷, ۰۱:۲۵ ب.ظ)، nooria (۲۸-۰۱-۹۷, ۰۷:۲۲ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 3 مهمان