امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان تو کی هستی | Mahsa.s کاربر انجمن ایران رمان
#1
نام رمان: تو کی هستی؟
نویسنده: مهسا صفری
[عکس: %D8%AA%D9%88_%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%B3%D...%D8%9F.png]



خلاصه رمان؛
توکی هستی؟؟؟
کی هستی که توتمام خاطراتمی؟
همه جا هستی وهیچ جا پیدات نمی کنم ؟؟؟
اینا سوالاتیه که ترانه از خودش می پرسه ...
ترانه کیه؟
ترانه یه دختر شاده با کارای عجیب وغریبش...
یه زندگی شاد...
یه مادرو پدر مهربون...
دوستای خوب...
یه دفتر خاطرات که یه عالمه خاطره های خوش توش نوشته شده..
خلاصه همه چی روبه راهه...
تااینکه....
وسط این زندگی شاد یه اتفاق میوفته که کل زندگیش و به هم می ریزه...
حالا اون می مونه وگذشته اش...
دفترخاطراتی که
....
یه اسم توشه..
اما اون کیه؟؟؟
سپاس شده توسط:
#2
[عکس: s8ji_%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87_7.jpg]


لطفا برای بهتر شدنِ کار خودتون و همکاری با مدیران این نکات را رعایت کنید:


♦عزیزان در هنگام نوشتن نکات نگارشی را حتما رعایت بکنید .


برای این منظور از این لینک کمک بگیرید :
[مهم ترین نکات ویرایشی مخصوص نویسندگان]


♦پستهای رمان نباید از 20 خط کمتر باشه .


♦بین خطوط رمان فاصله نیندازید.

♦برای تهیه ی جلد رمان به این تاپیک برین و درخواست جلد بدین :[درخواست طراحی جلد رمان کاربران سایت]

♦عکس شخصیتهای رمان در بخش مخصوص خودش قرار داده بشه :
[عکس شخصیت رمان کاربران سایت]


♦در انتخاب موضوع ، اسم و متن رمان دقت کافی و لازم رو داشته باشید و این نکات رو رعایت فرمایید :
[قوانینی که هر نویسنده باید رعایت کند]


♦پست و تاپیک رمان در هیچ صورتی از انجمن حذف نخواهد شد پس در ابتدای کار دقت لازم رو در ایجاد تاپیک داشته باشین.


♦برای اینکه همراه متن رمانتون حروف انگلیسی نباشه از این راه استفاده کنید [
برطرف کردن حروف انگلیسی همراه متن ]

موفق باشید.[عکس: mara.gif]
سپاس شده توسط:
#3
توی حیاط منتظر موندم تا مهسا وسحر ازجلسه بیان بیرون...

هر پنج ثانیه یه بار یه نگاه به ساعتم می انداختم ببینم
چند ساعت گذشته!!!
وبا کمال تعجب می دیدم که پنج ثانیه گذشته....
ای بابا... پس چرا نمیان؟
حتما طبق معمول وسط جلسه نشستن وتقلب رد وبدل می کنن...
آه... بیا الان خانوم محمودی تقلبشو ن رو می گیره...
اول سحر....
بعد مهسا....
حالا شوتشون کرد بیرون....
الانم حتما پشت در دارن بهم فحش می دن..
مهسا می گه تقصیر توبود...خنگ ....خاک توسرت...
سحر می گه نه تقصیر خودت بود بیشعوره.....احمق.....
دیگه الاناست که صدای جیغ سحر بلند بشه....
-تـــــــــــــــرانه......
دسشویی کجاست که حســــــــــــــابی ری....یم....
دست به سینه وایسادم ونگاش کردم وگفتم :شماهم که انگار قرص خوردید هرروز هرروز اسهالین ....
آرزو به دلم موند یه با شما دوتا از جلسه بیاید بیرون و یبس باشید...
اه اه... بوگندشو تا اینجا هم اومد...
بینیم روگرفتم وگفتم پیف پیف....چی کار کردید.... بیاید بریم تا محمودی با آفتابه نیفتاده دنبالمون...
باحرفام مهسا وسحر زدن زیر خنده واز مدرسه زدیم بیرون...
انگارم نه انگار که امتحانشون روخراب کردن....
یعنی عــــــــــــاشق این بی خیالی شونم....
لندهورای روان پریش دوس
داشتنی...
سپاس شده توسط:
#4
[highlight=#fefefe]وسطای راه داشتیم باهم می گفتیم ومی خندیدیم که تازه مهسا خانوم وسحر جان یادشون افتاده که....
ای واییییییییی....
امتحانات سال چهارم خیلی مهمه....
یعنی تک به تک امتحاناتشون رو دونه به دونه گند زدن عین خیالشونم نیومده اون وقت حالاکه همه ی امتحانا تموم شده کم کم دارن می فهمن که چه بلایی سرشون اومده....
خلاصه شادی سر صبحم و کوفتم کردن اینقد که قیافه ی آدمای ناراحت رو دراوردن.....
از وسطای راه به بعد دیگه هیچ کدومشون حرف نمی زدن منم که از سکوت متنفرم سکوت و شکستم وگفتم :عههههههه.... چتونه بابا شمادوتا؟
اعصابمو خورد کردین بسه دیگه....
حوصلمو سربردین..
یکم حرف بزنین...
دوباره هیچ کدوم حرف نزدن...
یه کم فکر کردم وگفتم : اممممم.... به نظرم وقتی حرف می زنین خوشگلترین....
- واااااایییی ترانه راست میگی اصلا
به نظرم امتحانات مهم نیست مهم کنکوره.....
مهسا پرید وسط حرف وگفت : آره بابا دنیا دوروزه یه روزشم جمعس بیاید صفا کنیم.....
- راس میگه بابا.... بریم یه یخ دربهشت بزنیم تو رگ...
-آره ... آره موافقم من یخ دربهشت خیلی می دوستم...به نطرتون اونم منو می دوسته؟؟؟
-آره ... زوج خوشبختی میشید ....
واییییییی فک کن مهسا ویخ دربهشت باهم عروسی کنن دوتا آب هلو به دنیا بیارن....
- نه نه یکی شون آب سیب موز باشه.....
- حالا تعیین جنسیت می کنی
-نه بابا آقامون ازاین کارا نمی دوسته...
-اوه اوه... آقاتون دیگه چیا نمی دوسته...
-خیلی چیزا....
اصن می دونی چیه؟بنظرم مااصن باهم تفاهم نداریم من دلم می خواد برم آفتاب بگیرم ولی اون نمی تونه بیاد نه که یخه.. آب می شه...
عوضش هی می ره تویخچال می شینه منم که نمی رم پیشش سرم داد می زنه ..
-هییییییی خاک توسرم دست بزنم داره ؟
-آره لعنتی خیلیم سنگینه...
-پس چطوری باهاش سر می کنی ؟!
-دیگه خودمم طاقتم تمومیده... میرم فردا ازش جدا می شم ....
دیگه به اینجام رسیده...
-حالا قبول می کنه طلاقت بده؟
- باید بده...
می رم قضیه بچه هارو بهونه می کنم سرپرستی شونم می گیرم.
مرتیکه یخ درجهنم بی شعور فک کرده کیه....تازه...
پریدم وسط حرفش وگفتم : بسسس کن!!!!
چقدر پرت وپلا می گی؟..
توپنج دیقه هم عاشق شد هم عروسی کرد هم بچه دار شد حالا هم می خواد جدابشه....
اصن همون حرف نزنید بهتره....
اون جوری بااینکه زشت می شید ولی باشعور بنظر می رسید....البته دوراز جون شعور....
مهسا: تراااانه... دلمون گرفته خب یه کاری کن شاد شیم...
-میخوای چی کارکنم مثلا بندری برم واست وسط خیابون؟؟؟؟
سحر: دیگه ازمانپرس چیکارکنی.... توکه خودت استاد مردم آزارایی ....
- خیلی مچکرم از لطفتون... واقعا ممنون ...
- خخخ... حالا ناراحت نشو دیده عجیجم...
- اه..... این جوری حرف نزن عقم می گیره..
-خب بابا یه کاری بکن دیگه...
- امروز حسش نیست...
- جون من تراااااانه ... فقط یه کم...
-نچچچچچ...می خوام زودتر برم خونه...
- عههه.. ترانه لوس نشو دیگه راست می گه فقط یه کم...
-اه... اصرار نکنید می خوام بامترو برم نباید دیر برسم...
-خیلی نامردی... بابا حداقل بامترو نرو...
-نه نه... باید بامترو برم کار دارم...
-پس ما نمیایم...
- نامردا...
سحر یه نیشگون ازپهلوی مهسا گرفت که ازدیدم پنهون نموند بعدم گفت : حالاکه اصرار می کنی میایم...
-اصرار نکردم...
-ولی من ازچشات خوندم..
- پس بیاین بریم...
-شرط داره ..
-دهنم و سرویس کردین چه شرطی؟؟
-اول تو یه کم سربه سر یکی بذار یکم بخندیم بعد باهم می ریم.
-باش..
این وگفتم وبا سحرومهسا رفتیم یه پارک که اون نزدیکی بود وخورا[/highlight]
[highlight=#fefefe]ک دختر پسرا بود..[/highlight]
سپاس شده توسط:
#5
[highlight=#fefefe]و همون اول راه هنوز نرسیده دوتا کبوتر....[/highlight]

[highlight=#fefefe]ببخشید [/highlight]
[highlight=#fefefe]دوتا جغد عاشق دیدیم که دستای هم و گرفته بودن ومثل منگولا راه می رفتن....
همون لحظه دست سحر ومهسا رو ول کردم ورفتم سمتشون....
ازهمون دور زل زدم به پسره وهمون طور که می رفتم سمتش داد زدم...
- اشکاااااان... اشکان.....
باصدام دوتا شون نگام کردن ...
رفتم دوقدمی پسره وایسادم وگفتم : اش...کا...ن..
وا...قعا... خو.. خود...تی؟
- بله؟؟؟ اشتباه گرفتین....
-چی؟هه.... اشتباه گرفتم؟ چی دارم می شنوم؟
باورم نمی شه.....
تو ... اینجا.... این دختره دیگه کیه ؟
-چی داری می گی؟!من که گفتم اشتباه گرفتین....
-من اشتباه گرفتم ؟ آره؟ خیلی آشغالی....
زیر چشمی یه نگاه انداختم به سحر ومهسا که داشتن ریز ریز می خندیدن...
چشام و گرد کردم به معنی این که بسه یا ادامه بدم...
که از پشت صحنه ندا اومد که نه داریم کیف می کنیم ادامه بده !!
دوباره برگشتم سمت پسره وگفتم : که گفتی منو نمی شناسی نه ؟
می خوای یادت بیارم؟
یهو دختری که کنارش بود دستاش و ول کرد وگفت: این چی داره می گه ؟
-عزیزم تو ناراحت نشو...به جان نگین حرف بی خود می زنه....
-هه.... حرف بی خود...
رفتم سمت دختره وگفتم: می دونی من باهاش چه نسبتی دارم ؟ دوس دخترشم...
اسمم ترانس....
ترانه رو که یادت میاد ؟ همونی که می گفتی عاشقشی.... واسه ش می میری... یادت اومد لعنتی؟
-چی داری می گی؟از کدوم دیوونه خونه فرار کردی؟
- آره انکار کن..... همه حرفا وخاطره هامون رو انکار کن.... ولی من که هیچی یادم نمی ره..
بعد به دختره نگاه کردم وگفتم : دلم واست می سوزه چون توهم گول این آشغال و خوردی...
دختره کفری شد وروبه پسره گفت : سامان.....
- نگین... نگین ... باورکن دروغه...
-حرف نزن سامان... خیلی کثیفی.... چطورتونستی بامن این کارو بکنی؟
توکه می گفتی دیگه باکسی نیستی....
-نگی....
-حرف نزن... حالم ازت بهم می خوره.. دیگه به من نه زنگ بزن نه پی ام بده...
این وگفت و دوید ورفت.....
من به زور خندم ونگه داشته بودم که نترکم....
سحر ومهسا راس می گنا....
خیلی مردم آزارم....
سامان یکمی دنبال نگین دوید ولی بعدش که دید بهش نمی رسه اومد سروقت من....
دوباره زیرچشمی یه نگاه به سحرومهسا انداختم...
خدابگم چکارتون نکنه....
دیرم شد اگه دیربرسم دیگه نمی تونم..
-خوب شد حالا راحت شدی؟اون چه مزخرفاتی بود سرهم کردی؟
-خو حالا مگه چی گفتم ؟
-چی گفتی ؟ دیگه چی می خواستی بگی؟
- صدات و بیار پایینا...
-دختره ی....
بهش پریدم ومث دیوونه ها گفتم...
-دختره چی ها چی چی ؟؟؟نه بگو دیگه.... چی ؟جرات داری بگو.... ها ..ها ..ها؟
باقیافه هنگ کرده وترسیده گفت :
- ه... هی...هیچی به خدا....
- مردم اعصاب ندارنا... اصن نمی شه باهاشون شوخی کرد...
یهو صدای خنده ی سحر اومد....
ای درد....
به زور خندم و جمع و جور کردم...
فک کنم مهسا سحرو خفه کرد چون صداش قطع شد...
-شوخی؟ این دیگه چه شوخیه آخه.....
-این به اون در که دیروز وامروز دوستام امتحاناتشون رو خراب کردن...
باعصبانیت داد زد...
-اونا خراب کردن به من چه!؟
-ای ای ای.... صداتو نبر واس من بالا ها....
-خب... حالا چراعصبی می شی....
-عصبی می شم خوب می کنم... خدام خداس این بار دوستام امتحاناشون و خراب کنن....
میام سراغت....
اصن ازاین به بعد پام لیز بخوره بیفتم زمین یا لایه اوزون سوراخ بشه همه رو ازچشم تو می دونم واین دفه با بچه توشکمم میام سراغت فهمیدی یانه؟؟
باقیافه بهت زده فقط نگام کرد...
فقط صدای خنده سحرو مهسا میومد که داشتن خودشون و خفه می کردن..
یه نگاه به پسره انداختم وهمین که خواستم برم یهو گفت: حالا خیلی بدهم نشدا....
ازدستش راحت شدم...
خودت چی... افتخار نمی دی خانومی...
پسره الدنگ کره خر...
دوباره ادامه داد....
- چیه چرا قیافت و این جوری می کنی؟ کم پیش میاد دختری تودلم بشینه ها....
دوباره فقط همون طور نگاش کردم بعد گفتم ...
-خیلی به خودت می نازی...
کسی جز همون نگین خانوم حاضر نمیشه باتو بمونه..
-خب اون وکه توپرش دادی....
-اصن عیب نداره گلم... دخترای اون جوری زود خرمیشن برو واسش یدونه ازاین موی گوزیکال ها بخر.....
دیگه دردهنم بسته شد....
من..من...چی گفتم؟؟؟؟
مگه موی داریم که گوزیکال باشه....
موی....چی؟؟؟
هیی...
خدامرگم بده.....
من چی گفتم ؟
آخه الان وقت سوتی دادن بود؟
گوی موزیکال..... موی گوزیکال.....
واای .... نهه.....
من دومی و گفتم........
به خودم که اومدم دیدم سحرو ومهسا وسامان پخش شدن رو زمین ودارن غش غش می خندن ....
ای مرگ..
کوفت....
مرض.....
ضایع شدم رفت.....
خاک تو سر.... سر... سر... سرش....
نگاهی به ساعتم انداختم...
یه لبخند عریضی زدم....
سریع تادیدم پسره مشغول خندیدنه راهم و گرفتم ...
سحرو مهسا رو با کاردک از رو زمین جمعشون کردم دستشونو گرفتم وبردم.
لندهورای بی تربیت....
همش تقصیرشماس....
توی دلم گفتم...
ببین....
این کارو بخاطر توکردما....
فقط واسه این که بامترو بیام وت[/highlight]
[highlight=#fefefe]ورو ببینم....[/highlight]
سپاس شده توسط:
#6
[highlight=#fefefe]همچنان سحر ومهسا مشغول هرهر کردن بودن [/highlight]
[highlight=#fefefe]ومنم کلا اعصابم داغون شده بود....
- وایی.... ترانه خیلی باحال بود توعمرم اینقد نخندیده بودم...
-آره.. آره.... راست می گه مخصوصا اون قسمتش که گفتی بابچه توشکمم میام سراغت.....
پسره فک کرد دیوونه ای... خخخخ
-موی گوزیکال ....
یهو دوتاشون غش غش زدن زیرخنده.....
-وا...ی... مر..دم..
اینقدر خندیدن که دیگه نفس واسه حرف زدن کم آوردن ولی هم چنان ادامه دادن....
-ووییی... سامان... دیده به من پیام نده... ژنگم نژن... دیده دوجت ندالم....
-وااای... مادرجان... بیگی منو.... مردم ازخنده.....
-اصن باید یه داستان راجبش بنویسم به اسم بروسلی وخروسلی واسه اون قسمتش که ترانه خل شد....
وبعدم سحر ادام و دراورد.....
- ها...هـــــا..هـــــــــــــــــــــا.... چیه؟
نه بگو اگه جرات داری....
یهومهسا ازخنده نشست روی زمین وخل بازی دراورد....
خلاصه باهزار بدبختی جمعشون کردم وراه افتادیم به سمت مترو... ایستگاه اونا جداازمن بود واسه همین ازهم خداحافظی کردیم ومن منتظر مترو شدم...
توی مترو یه لحظه هم چشم ازش برنداشتم....
.....
سر ایستگاه پیاده شدم ، ازاونجا تا خونمون خیلی راه نبود پنج دقیقه ای رسیدم خونه....
خونمون توی یه آپارتمان سه طبقه بود که ماطبقه دوم بودیم....
طبقه پایین مژده خانوم وپسر منگلش متین بودن...
طبقه دوم خانواده متشخص کامفر همراه دختر گلشون ترانه وطبقه سوم هم مستاجر می اومد ومی رفت ...
طبق معمول وقتی وارد ساختمون شدم ورفتم طبقه اول مثل همیشه با دمپایی های مژده خانوم فوتبال بازی کردم وهرلنگه رو شوت کردم یه گوشه....
-حالا ترانه.... پاس میده به دیوار.... دمپایی شوت می شه پایین....
یه دمپایی دیگه برمی داره ....
حالا ترانه درجایگاه....
ویه شوت بلند... وگل...
گــــــــــــل..... گــــــــــــــــــل.....
آفرین به غیرتش...
ماشالا..... عجب گلی....
چه گلی میزنه این گل دختر....
آفرین....
بعد از اینکه یه دست فوتبال مشدی بازی کردم بند کفشای متین و به هم گره زدم وبدو بدو رفتم بالا....
به درخونه که رسیدم دستم و کردم توی جیبم...
مثل اینکه کلیدم و جاگذاشتم...
شایدم توکیفمه...
زیپ کیفم روباز کردم وهمون جا کیفم روسروته کردم وهمه وسایلاش رو ریختم بیرون...
آشغال چبپش...
کرم ضد آفتاب....
آشغال بیسکوییت
یه برق لب....
یکم پفیلای گندیده...
چندتا کارت...
کیف پول...
عه.... این قاشقه که ازپارسال گمشده بود...
اوه اوه...
چخبره توی کیفم.... همه چیز هست بجز کلید...
دوباره محتویات کیفم روبرگردوندم توش وزنگ زدم...
زینــــگـ.... زیـــــــــــــنگ.. زیــــــــــــــــــنگـ... زینگـــــــــ....
چند لحظه بعد صدای مامان اومد...
-تـــــــــــرانه....اون زنگ سوخت دستتو بردار ازروش....
بعدهم اومد دروباز کرد....
همین که دربازشد خودم و انداختم توبغل مامان وگفتم :ازکجا فهمیدی منم مامان جونی ....
واای خیلی خوشالم بالاخره امتحانا تموم شد....
مامان هیکلم و ازروخودش کنار زدوگفت : کی به جز تو این طوری در می زنه... جمع کن خودتو.... ایش...
بازم کلیدتو گم کردی؟
- واااا مگه چیز عجیبیه؟؟؟
-نه.... ببخشید که سوال کردم.....
-خواهش ...
این و گفتم وخودم روپرت کردم رومبل که مامان دوباره گفت : برو لباساتو عوض کن الان میزو می چینم ...
پاشو... پاشوو اونجا نشین پاشو پاشو...
زود... پاشو ببینم...
-مامان... مامان یه نفسم وسطش بکش .... باشه الان میرم خووو .... وااااا... .
دوباره رفتم تو اتاق وخودم روپرت کردم روی تخت...[/highlight]
سپاس شده توسط:
#7
[highlight=#fefefe]داش[/highlight]
[highlight=#fefefe]تم توفکر به اتفاقات امروز فک می کردم ...
وقتی که یه کم خستگی دررفت بلند شدم ورفتم پشت میزم...
خواستم دفترخاطراتم و بازکنم وماجرای امروز روتوش بنویسم که دوباره صدای مامان بلند شد....
- ترانه.... کجایی پس بیا دیگه....
ازنوشتن بیخیال شدم ودادزدم : مامی جون برم یه دوش بگیرم الان میام....
بعدم لباسام و برداشتم ودویدم رفتم یه دوش 10دقیقه ای گرفتم واومدم بیرون...
تاپ شلوارک قرمزم روپوشیدم موهام و خشک کردم...
دیگه حوصلم نگرفت شونشون کنم باهمون موهای توی هم رفته وشلخته رفتم توی اشپزخونه نشستم پشت میزو اطرافم و نگاه کردم وگفتم : بابایی نیومده؟؟؟
-الان میاد... تو ناهارتو بخور گشنته....
زانوهام و گذاشتم لبه میز وگفتم
-نه... وایمیسم بابا بیا....
- نه... توگشنه ای بخور...
-مامان می گم گشنم نیس دیگه وایمیسم....
-نمیخواد...
-باع...
-باع نداره... تو ماکارونی رو پیس میخوری اول همه بخور برو...
لبام و کج کردم زانوهام و برداشتم وشروع کردم به غذا خوردن....
دوسه تا ماکارونی روباچنگال برداشتم سرش و گذاشتم تو دهنم و با یه نفس کشیدمشون تو....
چندبار این کارو انجام دادم که صدای در اومد....
من سرم تو بشقابم بود....
موهای توهم رفتم هم تو صورتم...
چنتا رشته ماکارونی هم ازدهنم زده بود بیرون...
تواوج خوشگلیم بودم الان...
بابااومد تو وسلام داد...
مامان سریع رفت بهش خسته نباشید گفت وکتش رو دراورد...
من ذوق می کردم وقتی می دیدم اینقد همدیگه رو دوس دارن....
بابا نگاش افتاد سمت من که ماکارونی ها ازدهنم اویزون بود بعد گفت : این دختر زشته کیه اینجا نشسته ؟
بلند شدم وبدو بدو رفتم سمتش وباهمون لبای چرب وچیلی یه ماچ گنده وابدار ازلپاش کردم وگفتم :سلااااام بابا....
کدوم دخترورو میگی ؟
-نمی دونم الان اونجا نشسته بود....
-خو اونجا که من نشسته بودم...
-داری مقاومت می کنی؟؟؟
-دربرابر؟
-دربرابر زشت بودن....
-من نمی دونم شما کی و میگی ولی یه دختری اونجا نشسته بودکه خیلی شبیه شما بود....
بابا دستاشو برد بالا وگفت : من تسلیممم... حق باتو بود.... اونجا یه دختره خوشگل نشسته بود....
هردو خندیدیم که مامان گفت :ترانه ... باباتو اذیت نکن...
با این حرف مامان رفتم نشستم سرجام باباهم آبی به صورتش زد ونشست پشت میز و سه تایی مشغول غذا خوردن شدیم...
داشتم ازغذام لذت می بردم که....
- فرهاد... صبح عطیه خانوم زنگ زد...
بابا -خب... چی کار داشت ؟
- خواستن فرداشب بیان اینجا....
-توچی گفتی ؟
-هیچی... گفتم که مافردا قراره بریم باغ ... بهشون گفتم اوناهم بیان اونجا...
یهو غذا پرید توگلوم.... یه لیوان آب خوردم وگفتم
-مامان.... داریم غذا میخوریما....
-وا... خب چیه مگه اینقدر خوشحال شدی؟
-آره.... خیلی خوشال شدم اصن ذوق مرگ شدم... غذام کوفتم شد...
چنگالم روگذاشتم کنار وبلندشدم که مامان گفت : بقیه غذاتو نمی خوری؟
-نه.... اشتهام کور شد...
ولی دستت درد نکنه تاقبل ازاینکه این خبرو بدی خیلی چسبید....
اینوگفتم ورفتم توی اتاق....
اه...اه...اه...
بازاین عمو بهزاد تازه به دوران رسیده این زن وبچه پرافادش رو برداشت آورد خونه ما....
اینم بگم که بهزاد باپدرم ناتنیه...
وگرنه اصن عیرممکنه یکی مث بابای من گل روزگار
یکی مث اون ...
اما درعوض این عمو بهزاد بنده خیلی زرنگه خیلی...
یه ذره هم.... فقط یه ذره ها... کلاه برداره وپول پرسته...
راستش خونواده پدرم خیلی پولدار نیستن اما پدربزرگم قبل فوتش یه زمین به پدرم داد که موقعیتش خیلی خوبه....
ازطرفی عمو بهزاد جان ازوقتی اینو فهمیده مدام رفت وامدو باما زیادتر کرده....
حالا دیگه نمی دونم چرا!!!
موذی تر از خودشم زنش عطیه است که یه تازه به دوران رسیده به تمام معناست ویه پسر لندهور هم دارن به اسم آرش که 24 سالشه ویه آس وپاس به تمام معناست...
روی تختم مشغول فک کردن بودم وبا موهام بازی می کردم که کم کم پلکام سنگین شد و خوابم برد.
ازخواب که بیدارشدم رفتم یه آبی به دست وصورتم زدم ورفتم پیش مامان...
مامان مشغول اماده کردن وسایل بود واسه فرداکه می خواستیم بریم باغ...
رفتم سمت یخچال ویه خیار گنده ازتوش دراوردم و کردم تو دهنم خواستم برگردم توی اتاقم که مامان گفت : ترانه جان خوبی دیگه؟
-اوهوم ... خعلی...
-پس بیا یه ذره کمک...
-آخ مامان مامان... باورت نمی شه چقد دسم درد می کنه اصن نمی تونم تکونش بدم تیر می کشه می زنه به کمرم ...
کمرم فشار میاره به قلبم....
الان خعلی حالم بده .... واااای خدایا ...
همون طور حرف می زدم وخیار مو می خوردم ...
مامان گفت :باشه... باشه نخواستم...
لبخندی زدم خواستم برم سمت اتاق که مامان دوباره گفت : حداقل اون ظرف سوپ روببر بده به مژده خانوم یکم مریض احواله....
هنوز حرف مامان کامل تموم نشده بود که خودمو پرت کردم روی زمین...
مامان باتعجب نگام کرد...
گفتم : قلبم زد به پام...
سرشو تکون داد ویه خنده کوچولو کرد...
بلند شدم وگفتم : دیگه کاری نداری؟
اگه داری بگو انجام بدم ها....
-نه عزیزم... توخسته می شی برواستراحت کن...
-هرجور راحتی....
رفتم توی اتاق که فکری به ذهنم رسید....
رفتم درکمدم روباز کردم یه دامن بلند گل گلی قرمز پوشیدم...
یه مانتو گل گلی سبز هم روش....
یه روسری صورتی هم پوشیدم وآوردمش جلو ویه گره خیلی محکم هم بهش زدم که خودم خفه شدم...
رفتم گونه هامو سرخ سرخ کردم....
وبامداد مشکی ابروهامو پیوندی کردم ویه خال گنده هم کاشتم وسطش....
دویدم رفتم بیرون وگفتم : خوشگل شدم مامان ؟
بادیدن من زد زیر خنده وگفت : این چه ریخت وقیافه ایه که واسه خودت درست کردی؟
-مگه نگفتی واسه مژده خانوم سوپ ببرم ؟
مژده خانوم ازاین تیپ دخترا خوشش میاد دیگه...
-خداخفت نکنه ترانه.... خیلی بلایی....
خندیدم ورفتم کاسه سوپ رو از روی اپن برداشتم ورفتم پایین...
مژده خانوم یه زن 40-50 ساله است که باپسرش متین طبقه پایین زندگی میکنه ....
متین 18 سالشه وهم سن منه...
ولی بی ادبی نباشه...خیلی اسکوله.....
خیلی خیلی...
ازصب تاشب شب تاصب.... همش درس می خونه .
ازاین پسراس که شلوارشو مامانش واسش می پوشونه ...
سیبیلاشم تازه دراومده...
دسشویی هم می خوادبره اول ازمامانش اجازه می گیره ..
من هروخ می دیدم ازخنده خودم و خفه می کردم..
به طبقه پایین که رسیدم سرمو کج کردم وخودمو مظلوم کردم وزنگ زدم.
چند لحظه بعد مژده خانوم دروباز کرد...
-سلام مژده خانوم....
-به به.... چه دختر خوشگلی... چه خانومی....
خندم روبه زورنگه داشتم وگفتم :مامانم این سوپ رو داد بدم به شما...
-وای ممنون دسش درد نکنه.... ازش تشکر کن....
میرم الان خالیش میکنم برمی گردم
همینکه مژده خانوم رفت پشت سرش متین رو دیدم....
روسری ام رو دادم عقب دستمو زدم به کمرم وبا پر رویی گفتم : توکه باز داری درس می خونی؟...
-به مامانم میگما... برو بینم...
-آره دیگه خرخون کارش خر زدنه....
-خب توهم خر بزنه...
اوه اوه.... دم دراورده واسه من...
نگاش کردم وگفتم : نه خیلی ممنون من تورو نمی زنم..
-عه... مامان... برودیگه... مزاحم...
نه...مث اینکه وقتش رسیده ادبش کنم....
همین که حس کردم مژده خانوم داره میاد روسری ام روسفت کردم وگفتم : عه... آقا متین خجالت بکشید... مگه خودتون ناموس ندارید....
چراااا چشمک می زنید؟
یهو چشای متین گرد شد....
مژده خانوم وقتی حرفم وشنید سریع اومد گوش متین روکشید وگفت : اوی... ذلیل مرده....بیشعور... مگه نگفتم ازاتاقت بیرون نیا؟؟؟
حالا کارت به جایی رسیده که به دختر نجیب وخانومی مث ترانه چشمک میزنی؟؟؟؟
-آی آی... گوشم... مامان غلط کردم ولم کن... آخ
تو دلم خندیدم وگفتم غلط کردی ازاونام خوردی....
دیگه به من پررویی نکنی....
مژده خانوم متین روپرت کرد توخونه دروبست وگفت :
-ببخشید ترانه جان این متین ماهیچی حالیش نیس....
-آره می دونم ..
-خداخیرت بده... اینم از ظرفتون....
باز نمی دونم کدوم ذلیل مرده ای اومده این دمپایی هامون رو پرت کرده یه گوشه....
همه که مث توخانوم نیستن که....
فک کنم کار این مستاجراس که طبقه سومن....
یه دختر بی تربیتی دارن وبس....
-واا... خدامرگش بده... چرا این کارو می کنه؟
-خدانکنه.... مریضه دیگه....
-نه .... دلتون میاد.....
-چی؟
-هیچی من دیگه برم بالا....
-برو قربونت برم ازمادرتم تشکرکن....
مژده خانوم دروبست ورفت تو....
منم یواش یواش رفتم سمت جاکفشی ودوباره دمپایی هاشون رود[/highlight]
[highlight=#fefefe]راوردم پرت کردم طبقه بالا....[/highlight]
سپاس شده توسط:
#8
[highlight=#fefefe]بعد رفتم بالا به مامان کمک کردم تا وسایل هارو [/highlight]
[highlight=#fefefe]آماده کنه بعدش هم بابا که رفته بود بیرون برگشت خونه....
یه کمی دورهمی گفتیم وخندیدیم بعدشم شام خوردیم وخوابیدیم.
فردا صبح داشتم ازخوابم لذت می بردم که دوباره با صدای مامان بیدارشدم....
-ترانه.... بلندشو.... دیرشدا...
نمیای؟؟؟؟ مارفتیم....
تراااااااانه....
-ها...مامان الان میام ....
-دیگه زحمت نکش مارفتیم....
بدو بدو ازتختم اومدم پایین وشیرجه زدم سمت کمدم ویه دست لباس پوشیدم چهار دست هم کردم توی کیفم ورفتم بیرون ....
باچشای بسته سلامی دادم وخواستم برم بیرون که صدای بابا اومد...
-صبح بخیر.... اون دختره که اینقد زشته کیه اونجا؟؟؟
همون طورباچشای بسته برگشتم سمت صدا وباخمیازه گفتم ....
-ترانه....
هنوز سوارماشین نشدید؟مامان رفته....
-خب می تونی چشاتو بازکنی...
-نه...اگه بازکنم خوابم می پره می خوام توماشین برم ادامه خوابم و ببینم...
-هرجور دوس داری... ولی هنوز زوده...
آروم لای یکی ازچشامو بازکردم دیدم که مامان وبابا خیای ریلکس نشستنودارن صبونه می خورن...
نگاهی به ساعت انداختم دیدم ساعت 6 صبحه!!!
چشامو کامل بازکردم وگفتم :سرکارم؟؟؟؟
مامان_ آره عزیزم....
لبو لوچه ام روآویزون کردم....
-حالا قیافتو اون جور نکن.... خیلی خوشگلی ؟؟؟؟
-مااااامااااان...
-ماااامااااان نداره بیدارت کردم باهم صبونه بخوریم...
کش و قوسی به بدنم دادم ورفتم دست وصورتم و شستم ونشستم یه صبونه مشتی خوردم...
بعدش وسایل هارو چیدیم توی ماشین ....
همون طورکه ازپله هاپایین می رفتم تا سوارماشین بشم دوباره بندای کفش متین روبهم گره زدم...
ولی حال فوتبال بازی نداشتم وبی خیال شدم ورفتم بیرون...[/highlight]
سپاس شده توسط:
#9
[highlight=#fefefe]ول[/highlight]
[highlight=#fefefe]ی تو ماشین خیلی شیطونی نکردم ...
آخه سرصبحی کی حوصله شیطونی کردن داره؟؟ جونشو نداشتم ....ولی به باغ که رسیدیم خواب ازسرم پریدو سرحال اومدم ...
وقتی رسیدیم اول رفتم اتاق ولباسامو عوض کردم...
یه تاپ صورتی پوشیدم با شلوارم که صورتی بود ومدل گشادی داشت...
بعدازعوض کردن لباسم رفتم توی باغ...مامان وباباهم لباساشون روعوض کرده بودن ونشسته بودن پیش هم وچایی می خوردن .
باغ خیلی باصفاییه...
من که خعلی دوسش دارم...
یه باغ حدودا 600-700 متری بایه خونه ویلایی کوچولو داخلش....
رفتم سمت تاب وخودم روپرت کردم توش وچنتا تاب درست وحسابی بهش دادم ...
داشتم کیف میکردم که یهو بابایی اومد پشت سرم...
-این دختر خوشگله کیه اینقد شبیه منه؟؟
(کلا وقتی منو می بینه بحث خوشگلی منو وسط میاره)... خخخ بابای عزیزجونمه دیگه....عجق منه!!!
خیلی دوسشون دارم...
هم بابا فرهادمو...
هم مامان ندای گلم و... بادنیا عوضشون نمی کنم...
بعداز اینکه بابا اون حرفو زد گفتم : ایش!!مگه چنتا دختر خوشگل می شناسین؟؟
- خیلی نمی شناسم ... ولی خودشیفته زیاد می شناسم ...
-بااابایی....
-جان؟؟؟ میخوای هلت بدم ؟؟
-آره... آره.... میقام میقام...
باباازطرز حرف زدنم خندید وتاب روهل داد....
اینقدم محکم هل دادکه همون دفعه اول شوت شدم رفتم آسمون...
-وای بااابااا..... بسه.. وایی من ملدم..... الان میارم بالا....
باباخوشش میومد وتندترش می کرد منم همش جیغای بنفش می کشیدم ...
خلاصه دیگه اینقد باباهلم دادکه دسشویی واجبم شد...
وقتی به اون مرحله رسید دیگه بابا دست ازهل دادن کشید....
یکم دوتایی باهم خندیدیم بعدش بابا رفت تاقدم بزنه...
یکمی روی تاب نشستم...
ساعت 8:30 صبح بود ...
مامان وبابا رفتن باهم قدم بزنن...
پاها م روانداختم روی دسته ی تاب...
کلابه این کار عادت داشتم همیشه این کارو میکردم .
پاها م روانداختم روی دسته تاب هندزفریم روگذاشتم توی گوشم وسرم روتکیه دادم به دسته ی تاب...
آهنگی رو پلی کردم که همیشه بهش گوش می دادم و یه جورایی حرفای خودم بود...
اصلا تو حواست نیست من محو تماشاتم
تو فکر یکی دیگه من پای قدم هاتم

تو راه می ری آهسته من پشت سرت هستم
فکر تو رو می خونم محکم به تو چشم بستم

دنیات پر احساسه اما واسه من جا نیست
صد بار منو می بینی اما حسی پیدا نیستی

حتی تو ی رویاتم انگار واسه من جا نیست
صد بار منو می بینی اما حسی پیدا نیست

اصلا تو حواست نیست من محو تماشاتم
تو فکر یکی دیگه من پای قدم هاتم

دنیات پر احساسه اما واسه من جا نیست
صد بار منو می بینی اما حسی پیدا نیست

حتی تو ی رویاتم انگار واسه من جا نیست
صد بار منو می بینی اما حسی پیدا نیست..[/highlight]
سپاس شده توسط:
#10
[انقدرمحو گوش دادن به آهنگ شدم همون جا روی تاب خوابم برداماهنوز دوساعت هم نخوابیده بودم که ازخواب بیدارشدم....[/نگاهی به ساعتم انداختم....] [highlight=#fefefe]اوه اوه... ساعت10 شده...[/highlight] [من کی خوابم برد؟؟؟[/highlight] [highlight=#fefefe]ازتاب اومدم پایین ورفتم داخل خونه...[/highlight] [highlight=#fefefe]آخ...آخ.... کمرم ازوسط نصف شد... آخه یکی نیس بگه اونجام جای خواب بود؟؟؟[/highlight] [highlight=#fefefe]رفتم ویه لیوان اب برداشتم وکشیدم سرم که مامان گفت : به به خانوم خوش خواب.... عاشقی ها.... روی تاب چراخوابیدی؟؟؟[/highlight] [highlight=#fefefe]- نی دونم.... یهو خوابم برد... چرا بیدارم نکردی؟[/highlight] [highlight=#fefefe]-همین الان خواستم بیام بیدارت کنم جون تو....[/highlight] [highlight=#fefefe]-خوحالا چراقسم میخوری؟؟؟ من باور میکنم...[/highlight] [highlight=#fefefe]- خوب کاری میکنی....[/highlight] [highlight=#fefefe]-بعلههههه...[/highlight] [highlight=#fefefe]اینوگفتم ورفتم جلوی تلوزیون وتاموقع ناهار تلوزیون نگاه کردم....[/highlight] [highlight=#fefefe]بعداز ناهار بامامان دست به کار شدیم تا همه چی روآماده کنیم واسه مهمونی شب میزغذا هم بردیم بیرون...[/highlight] [highlight=#fefefe]تقریبا ساعتای 6-7 بود که من رفتم توی اتاق تالباسام رو عوض کنم....[/highlight] [highlight=#fefefe]خب حالا چی بپوشم ؟؟؟[/highlight] [highlight=#fefefe]اینکه نه....[/highlight] [highlight=#fefefe]اونم نه....[/highlight] [highlight=#fefefe]اینکی هم که اصلا....[/highlight] [highlight=#fefefe]اه..این دیگه چه لباساییه من ریختم تو کیفم؟؟[/highlight] [highlight=#fefefe]آخه واقعا کسی هست که تومهمونی مایوبپوشه؟؟[/highlight] [highlight=#fefefe]توخواب وبیدای هرچی از دستم اومده انداختم توی کیفمااا...[/highlight] [highlight=#fefefe]یکم توی کیفم روگشتم تابالاخره....[/highlight] [highlight=#fefefe]آهاااان.... یافتم.... این عالیه....[/highlight] [highlight=#fefefe]یه تاپ جذذذذب وکوتاااه سفید رنگ داشتم که اسپرت بود و استین هاش حلقه ای بود اونو پوشیدم و کت تنگ و کوتاهش وهم که استین هاش تاآرنجم می اومد روهم تنم کردم.[/highlight] [highlight=#fefefe]یه شلوارلی آبی تنگ ...[/highlight] [highlight=#fefefe]وکفش های ساق دار اسپرت سفید...[/highlight] [highlight=#fefefe]خب عالی شدم...[/highlight] [highlight=#fefefe]همیشه توخونه تیپای دخترونه میزدم ولی اینبارچون مهمونی توی باغه تیپه اسپرت زدم ....[/highlight] [highlight=#fefefe]ازقصد که خیلی هم رسمی نباشم...[/highlight] [highlight=#fefefe]رفتم جلوی آینه...[/highlight] [highlight=#fefefe]پوست تقریبا روشن...[/highlight] [highlight=#fefefe]موهای قهوه ای...[/highlight] [highlight=#fefefe]چشمای رنگ روشن...[/highlight] [highlight=#fefefe]قیافم خوبه خوشگلم خودم می دونم...[/highlight] [highlight=#fefefe]ولی نه اونقدرا که دیگه همه پشت سرم راه بگیرن...[/highlight] [highlight=#fefefe]درحد متوسط به بالا....[/highlight] [highlight=#fefefe]یه نخودی کرم زدم صورتم ویه رژ قررررمزززز هم خالی کردم رولبام....[/highlight] [highlight=#fefefe]موهام هم فقط شونه زدم...[/highlight] [highlight=#fefefe]خب... جیگر شدم...[/highlight] [highlight=#fefefe]آقا آرش منتظر باش که امشب قراره حسابی ضایع بشی... ازشانست امشب خیلییییییی سرحالم...[/highlight] [highlight=#fefefe]پس آماده برای نبرد!!![/highlight] [highlight=#fefefe]ازاتاق اومدم بیرون ورفتم پیش مامان وگفتم: خوب شدم ؟؟؟[/highlight] [highlight=#fefefe]- ترانه...[/highlight] [highlight=#fefefe]من از طرز لباس پوشیدنت نوع شیطنتت روتشخیص میدم....[/highlight] [highlight=#fefefe]- خب... حالا بنظرت امشب چی می شه؟؟؟؟[/highlight] [highlight=#fefefe]-فقط می تونم بگم خدابخیرکنه...[/highlight] [highlight=#fefefe]دوتایی خندیدیم که صدای بوق ماشینی مارو از خونه کشوند بیرون.[/highlight]
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
76 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۲-۰۷-۹۶, ۰۳:۰۳ ب.ظ)، sadaf (۲۲-۰۵-۹۷, ۱۱:۲۳ ب.ظ)، ملکه برفی (۲۷-۰۳-۹۶, ۰۱:۰۶ ب.ظ)، مارکیز (۲۶-۰۹-۹۸, ۰۲:۵۱ ب.ظ)، ناهيد پيرو (۱۵-۰۶-۹۶, ۰۲:۵۸ ب.ظ)، yas25 (۰۴-۰۷-۹۶, ۱۱:۴۹ ب.ظ)، ♥صنم♥ (۲۸-۰۴-۹۶, ۰۸:۳۴ ق.ظ)، شقایق سرخ (۱۱-۱۱-۹۶, ۰۱:۴۹ ق.ظ)، zahra_ayyar (۰۶-۱۰-۹۷, ۰۹:۳۹ ب.ظ)، maede78 (۰۲-۱۰-۹۶, ۱۲:۳۱ ق.ظ)، دخترشب (۰۸-۰۴-۹۶, ۰۲:۲۹ ب.ظ)، AsαNα (۰۴-۰۷-۹۶, ۱۰:۱۳ ب.ظ)، NARCISSUS.97 (۲۹-۰۵-۹۷, ۰۴:۴۱ ب.ظ)، nil2001 (۱۰-۰۴-۹۶, ۰۱:۵۸ ب.ظ)، Juli (۰۲-۰۷-۹۶, ۰۳:۴۳ ب.ظ)، d.ali (۲۲-۰۵-۹۷, ۰۶:۲۱ ب.ظ)، viorika (۰۴-۰۱-۹۷, ۰۷:۳۱ ب.ظ)، ایانا (۲۸-۰۳-۹۶, ۰۱:۰۷ ق.ظ)، نجمه گل (۲۶-۰۷-۹۶, ۰۶:۱۰ ب.ظ)، شانه (۲۷-۱۱-۹۶, ۱۲:۵۹ ب.ظ)، salina (۰۷-۰۴-۹۶, ۱۲:۵۹ ق.ظ)، مرادی2 (۲۱-۰۶-۹۶, ۱۰:۳۴ ق.ظ)، LielaRP (۰۵-۰۹-۹۶, ۱۲:۳۷ ق.ظ)، sura (۲۱-۰۶-۹۶, ۰۴:۴۵ ب.ظ)، Atoosa Rad (۰۱-۰۴-۹۶, ۰۶:۳۴ ب.ظ)، maryamalikhani (۲۵-۰۳-۹۶, ۰۹:۱۸ ب.ظ)، ونوووس (۰۶-۰۸-۹۶, ۰۱:۳۹ ب.ظ)، taranomi (۲۰-۰۶-۹۶, ۱۱:۴۴ ب.ظ)، دریای بی دل (۱۷-۱۱-۹۶, ۰۳:۳۰ ب.ظ)، maTisA (۲۵-۰۳-۹۶, ۰۷:۴۹ ب.ظ)، نیاز۲ (۱۵-۰۷-۹۶, ۰۴:۰۰ ب.ظ)، Mahsa.s (۰۵-۰۳-۹۷, ۰۴:۴۳ ب.ظ)، بهار نارنج (۱۹-۰۹-۹۶, ۱۰:۴۱ ب.ظ)، ♥فاطیما♥ (۲۳-۰۶-۹۶, ۰۲:۲۳ ب.ظ)، Jaja (۰۸-۰۵-۹۶, ۱۰:۳۷ ب.ظ)، پرستو مهاجر (۱۷-۰۱-۹۷, ۰۹:۲۷ ب.ظ)، vajiheh88888888 (۱۶-۰۷-۹۶, ۰۸:۵۲ ق.ظ)، Mm.ss (۰۵-۰۶-۹۶, ۱۲:۳۹ ق.ظ)، asemanali (۲۴-۰۶-۹۶, ۰۹:۱۶ ب.ظ)، مهدا امیری (۱۴-۰۷-۹۶, ۱۰:۲۱ ق.ظ)، Darya nsj (۲۵-۰۷-۹۶, ۱۲:۵۰ ق.ظ)، زهرا۷۱ (۲۳-۰۷-۹۶, ۱۱:۰۴ ب.ظ)، Menua1991 (۰۶-۰۳-۹۹, ۰۷:۴۹ ق.ظ)، zaminoasemon (۱۶-۱۰-۹۶, ۰۱:۴۴ ق.ظ)، marmar74 (۱۱-۱۲-۹۶, ۰۸:۲۱ ب.ظ)، nadiat (۲۰-۰۷-۹۸, ۰۸:۲۰ ب.ظ)، khanomi (۱۰-۱۲-۹۶, ۰۸:۲۸ ق.ظ)، nooria (۲۷-۰۳-۹۷, ۰۹:۳۵ ق.ظ)، farnaz2802 (۱۶-۰۶-۹۷, ۰۴:۰۷ ب.ظ)، Ehsani (۳۱-۰۲-۹۷, ۰۴:۲۳ ق.ظ)، نیـایــش (۲۳-۰۵-۹۷, ۰۲:۵۵ ب.ظ)، zoha0708 (۲۸-۰۱-۹۷, ۰۷:۲۶ ب.ظ)، میخک (۲۷-۰۲-۹۷, ۰۶:۰۶ ب.ظ)، aidan (۱۲-۰۳-۹۷, ۰۳:۲۱ ب.ظ)، راستا (۰۲-۰۸-۹۷, ۰۳:۰۲ ب.ظ)، 744Marei (۱۶-۱۱-۹۷, ۱۱:۳۱ ب.ظ)، Banoo59 (۱۰-۰۶-۹۷, ۱۱:۵۳ ب.ظ)، zahra asadi (۲۳-۰۷-۹۷, ۱۱:۱۷ ب.ظ)، Monika21 (۲۳-۰۶-۹۷, ۰۶:۵۵ ب.ظ)، ریحانه1994 (۰۹-۰۷-۹۷, ۱۱:۲۲ ق.ظ)، #آنا (۲۵-۰۸-۹۷, ۰۹:۰۰ ب.ظ)، NNasrin (۲۹-۰۹-۹۷, ۱۲:۲۷ ق.ظ)، ooops (۲۳-۰۹-۹۷, ۰۹:۰۰ ب.ظ)، sani. (۱۸-۱۲-۹۷, ۱۲:۵۹ ق.ظ)، ۹۸۸۲۶۲۵ (۲۸-۱۰-۹۷, ۱۱:۳۶ ب.ظ)، نگارمحمد (۱۵-۰۳-۹۸, ۰۹:۵۵ ق.ظ)، سدیانیا (۲۳-۱۲-۹۷, ۱۱:۲۰ ب.ظ)، محدثه طور (۱۲-۰۱-۹۸, ۰۳:۱۹ ب.ظ)، سلوین یاز (۲۹-۰۱-۹۸, ۰۷:۲۰ ب.ظ)، خاورى (۱۶-۰۳-۹۸, ۰۷:۱۲ ب.ظ)، miss_mh7981 (۰۳-۰۵-۹۸, ۱۰:۴۶ ب.ظ)، frfr (۰۵-۰۵-۹۸, ۰۴:۱۶ ب.ظ)، گلایل (۲۶-۰۴-۹۸, ۱۱:۴۲ ب.ظ)، sarvenazb (۲۹-۱۱-۹۸, ۰۵:۳۰ ب.ظ)، paeezi70 (۲۹-۰۲-۹۹, ۱۲:۱۰ ق.ظ)، پارمیس۸۷۷ (۱۵-۰۳-۹۹, ۰۳:۳۰ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان