اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


رمان حصار تنهایی من | پریبانو
زمان کنونی: ۳۰-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۳ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 3
بازدید 36

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان حصار تنهایی من | پریبانو
#1
[عکس: 21025_686.jpg]


 
پاسخ
سپاس شده توسط: varesh ، ~ MoOn ~ ، N!rvana ، mania
#2
بسم الله الرحمن الرحيم

مامانم شونه هامو تکون داد و صدام ميزد:آني...آني...

-هووم..
-هووم چيه ؟پاشو ببينم ...مگه نميخواي بري خياطي ؟
با شنيدن اسم خياطي چشمامو باز کردم وسيخ نشستم و گفتم: ساعت چنده؟
-هشت ونيم ..
-واي مامان چرا بيدارم نکردي ؟
بلند شدم و از اتاق اومدم بيرون مامانم پشت سرم اومد و گفت:خودمم تازه بيدار شدم تا تو دست و صورتتو بشوري صبحونه رو حاضر ميکنم
دستشوي رفتن و دست و صورت شستنم شيش دقيقه طول کشيد سريع به اتاقم رفتم و دستي به موهاي فرفريم کشيدم و با يه کش مو بالا بستمش کمد لباسيمو باز کردم هر چي دم دستم بود پوشيدم به ساعت نگاه کردم هشت و چهل دقيقه بود يعني تا نه ميرسيدم ؟ عمرا اگه برسم ...کيفمو برداشتم از اتاقم اومدم بيرون مامانم با يه لقمه به دست از اشپزخونه اومد بيرون وگفت:بگير اين لقمه رو تو راه بخور دل ضعفه نگيري
لقمه رو از دستش گرفتم به سمت در حياط ميدويدم که مامانم صدام زد:با دمپايي کجاداري ميري؟
به پام نگاه کردم ديدم به جاي کفش دمپايي پامه لقمه رو چپوندم تو دهنم با دهن پر و اعصبانيت گفتم: امروز حتما نسترن حکم اخراجمو ميزاره کف دستم
مامانم خنديد و گفت: اون اگه ميخواست اخراجت کنه تا الان کرده بود
کفشامو پوشيدم و خودمو با دو به ايستگاه اتوبوس رسوندم چند دقيقه اي منتظر موندم ...به ساعتم نگاه کردم هشت و چهل و هفت دقيقه بود ديگه بيشتر از اين نميتونستم منتظر بمونم چند قدمي از ايستگاه فاصله گرفتم ...دستمو براي چند تا ماشين بلند کردم که با سرعت نوراز کنارم رد ميشدن اعصابم داشت خورد ميشد بايد به نسترن زنگ ميزدم که دير ميام وگرنه تا خود صبح بايد به بازجوياش جواب ميدادم گوشيو از کيفم برداشتم
وقتي وارد خياطي شدم... تنها چيزي که به گوشم مي رسيد صداي چرخ خياطي بود حتي صداي نفس هاشونم نمياومد بايد به نسترن بخاطر مديريت خوبش لوح تقدير بدن، کسي متوجه حضور من نشده بود با صداي بلند گفتم :جميعا سلام..
همه سرشو نو بالا اوردن و با لبخند جواب سلام ودادن وقتي سر جام نشستم زهرا که بغل دستم نشسته بود گفت:معلوم هست کجايي ؟بهش کارد بزني خونش در نمياد،حالا چرا اينقدر دير کردي؟
-دست نزار رو اين دل که خونه..
خنديد و گفت :بميرم برات...حالا چي شده که خونه؟
تا خواستم حرفي بزنم صداي نسترن اومد:به به خانم ...افتخار داديد تشريف اورديد (با اخم)بيا تو کارت دارم
رفت تو اتاقش و درو بست زهرا خنديد و گفت:برو که خرت زاييد
با خنده يه مشت زدم به بازوش ...پشت در اتاق نسترن ايستادم دو تا ضربه به درزدم ورفتم تو.. با يه لبخند به نسترن که با ابرو هاي گره خورده و دست به سينه به صندليش تکيه داده بودنگاه کردم و گفتم:
-با من امري داشتيد بانوي من ؟
-بشين ...کجا بودي؟
نشستم و گفتم :کجا ميخواستي باشم خونه
-منظورم اينکه چرا اينقدر دير کردي؟
-اها از اون لحاظ ؟خوب دير از خواب بيدار شدم ماشين گيرم نمي اومد
رو صندليش درست نشست ودستش وگذاشت رو ميز وبا تعجب گفت:مگه قحطي ماشين اومده ؟
-براي من اره
-والله منم بودم با اين قيافه سوارت نميکردم ...ادم وحشت ميکنه نگات کنه
با ناراحتي گفتم :مگه قيافم چشه ؟خدا اين جوري خلقم کرده مگه دست من بوده ؟
-.منظورم اينکه اول صبحي مياي بيرون يه دستي به صورتت بکش ..لوازم ارايشي که ميدوني چيه؟
-عزيزم من صورتمو لازم دارم دلم نميخواد روش نقاشي بکشم
يه رژوريمل شد نقاشي؟
-منو کشوندي اينجا اينو بگي؟
از توي کشوي ميزش يه پاکت در اورد گرفت جلوم و گفت:بگيرش ...
ازش گرفتم و گفتم:اين چيه؟
-پول...دست مزد چند روزي که اينجا کار ميکردي؟
با تعجب وترس گفتم:کار ميکردم !!!مگه ديگه قرار نيست کار کنم ؟
-نه تو ديگه بدرد من نميخوري روز اول هم که اومدي اينجا قرارمون اين بود که سر وقت بياي ..واگه سه بار دير کني اخراج ميشي؟الان شما شيش بار که دير کردي بعلاوه اين که دو بار هم نيومدي…چند بار هم بهت تذکر دادم..گفتم دوستيمون سر جاش کار هم سر جاش ...
با بغض گفتم :اما نسترن...تو که ميدوني من به اين کار احتياج دارم اگه اخراجم کني کجا کار پيدا کنم ؟
-اين ديگه مشکل تو نه من ...فکر کنم تا الانم هم جبران مافات کرده باشم
سرم و انداختم پايين ...اشکام سرازير شدن با دستم پاکشون کردم راست ميگفت زير قولم زده بودم نبايد دير مي اومدم اوليم بارم هم که نبود... اما نبايد اخراجم ميکرد خواستم بلند شم که خنده ي بلند نسترن متوقفم کرد با تعجب بهش نگاه کردم اونم فقط ميخنديد با دستش به من اشاره کرد وگفت:
-نگاش کن چه ابغوره اي هم گرفته ..
با همون تعجب که الان گيج شدن هم بهش اضافه شده گفتم:براي چي داري ميخندي ؟
هنوز داشت ميخنديد گفت :چقدر خنگي که نفهميدي دارم باهات شوخي ميکنم
با اعصبانيت گفتم: هه ...هه...هه...خنديدم بيمزه (هنوز ميخنديد با خشم جلو ميز ش وايسادمو تو چشاش زل زدم وگفتم)زهر مار...خوشت مياد اذيتم کني؟
پاکت و انداختم جلوش نسترن گفت:پاکت وچرا انداختي ؟ورشدار براي خودته
- به اندازه کافي از شوخيتون فيض برديم
-جدي ميگم پول خودته ...مانتوهاي که ديروز جات دوختم دادم به صاحباشون اونام پولو جيلينگي دادن
با شک نگاش کردم قيافش خنثي بود نه شوخي توش ديده ميشد نه جدي گفتم:شوخي که نميکني؟
-نه والله شوخيم کجا بود برشدار
پاکتو برداشتم و گفت:شصت تومنه همون قيمتي که قبلا بهشون گفتي
-ممنون...ولي خواهشا ديگه از اين شوخي هاي سکته کننده با من نکن
تا خواست حرفي بزنه تقه اي به در خورد و زهرا سرش واورد تو گفت:ببخشيد ...يه خانم اومده با اني کار داره
نسترن گفت:کيه؟
-مشتريه ...
گفتم:باشه الان ميام ...
زهرابهم نگاه کردو گفت:چيزي شده ؟
نسترن با خنده گفت:اگه خدا قبول کنه ايشاالله ميخوام شوهرش بدم
زهرا هم خنديدو گفت: مبارک ايشاالله
زهراکه رفت با اخم نگاه نسترن کردم وگفتم :من نميدونم منان از چي تو خوشش اومده بود که با کله اومد خواستگاريت
يکتاي ابروشو برد بالا وگفت:از خوشکليم...
خنديدمو گفتم :بابا خداي اعتماد به نفس...... اجازه مرخصي که ميفرماييد ؟
بلند شدو گفت :اختيار داريد اجازه ما هم دست شماست
-يه تعظيم کوچولو کردم و گفتم:صاحب اختيار ماييد.. نفرماييد
نسترن گفت:اين لفظ قلم حرف زدنت منو کشته ..
راست ايستادم و گفتم :موجب موباهات ماست که باعث مرگ شما ميشم ..
اينو گفتم و به سمت در دويدم درو که باز کردم دفترش و به سمتم پرت که خدا رو شکر زود اومدم بيرون خورد به در صداي بلندي گفت:آيناز ميکشمت
تا برگشتم ديدم همه دارن بهم نگاه ميکنن با لبخند طويل و عريض رفتم سرجام نشستم وکار مشتري رو راه انداختم ...دوستي منو نسترن برميگرده به سه سال پيش توي يه روز سرد زمستوني، در به در دنبال کار ميگشتم از يه کيوسک روزنامه فروشي روزنامه نيازمندي ها رو گرفتم کل روز نامه رو ورق زدم کاري که ميخواستم و پيدا نيمکردم اگه هم پيدا ميشد با شرايط من جور نبود از زمين و زمان نا اميد شده بودم ميخواستم برگردم خونه سر خيابون ايستادم چپ و راستمو نگاه کردم ماشينا پشت سر هم رد ميشدن از سرما دستامو زير بغلام گرفتم خيلي با احتياط از خيابون رد ميشدم که يه دفعه پام ليس خرد و افتادم يه پژو206مياومد سمتم سريع بلند شدم هنوز يه قدم برنداشته بودم که صداي جيغ ترمز ماشيني شنيدم سرمو که بلند کردم محکم خورد به پام درد شديدي تو پام پيچيده تمام بدنم گرم شده بود چند نفردورم جمع شده بودن و سرو صدا راه انداخته بودن :"چه خبرته خانم ...نميتونيد اروم تر رانندگي کنيد ...دختر مردمو زدي لت و پار کردي "از درد چشمام و فشار ميدادم صداي زنونه اي تو گوشم ميپيچيد "خانم حالتون خوبه ميتونيد بلند شيد"چشمامو باز کردم يه خانم که پوست برنزه و بيني قلمي و لباي کوچيک وچشماي مشکي داشت با موهاي رنگ شده فندقيش زل زده بود به من با صداي که از درد بود گفتم:"نه ...نميتونم پام خيلي درد ميکنه" بادستش بازوم و گرفت کمکم کرد بلند شم ...وقتي بلند شدم چشمم افتاد به پوست موزخواستم نفرين کسي که اون پوست موز و انداخته بکنم اما دلم نيومد... خودمو کشون کشون به ماشينش رسوندم وقتي به بيمارستان رسيديم از پام عکس گرفتن و گفتن شکسته تا يک ماه پاي من بيچاره تو گچ بود اونم تمام اين يک ماه شب و روز اومد و رفت وقتي بهش گفتم دنبال کار ميگردم بهم پيشنهاد کرد که توي خياطيش کار کنم بهش گفتم که خياطي بلد نيستم ....قرار شد چند ماهي بهم خياطي ياد بده..از سر مجبوري يا علاقه هر چي که بود پنج ماهه همه فوت و فن خياطي رو ياد گرفتم حالا هم واسه خودم يه پا خياط حرفه اي شدم از لباس عروس گرفته تا لباس مجلسي و...خلاصه هر چي که مشتري بخواد براش ميدوزم... هيچ وقت از دوستي با نسترن پشيمون نميشم ...


 
پاسخ
سپاس شده توسط: ~ MoOn ~
#3
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 12 9,620 ۲۵-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: T@r@n€
  رمان پناه اجباری | thunder kiz & ayda m sadaf 3 59 ۲۵-۰۸-۹۷، ۰۷:۱۷ ب.ظ
آخرین ارسال: f_fatemeh_h
  رمان عشقم رو نادیده نگیر | mina-flame girl .ShahrzaD. 3 49 ۱۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان blue_prince2 | عسل sadaf 2 26 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان الهه پارس | Down13 + والا + della.nik sadaf 2 30 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پايان بازی | mahtab26 sadaf 1 48 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان سنگ قلب مغرور | asiyeh69 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 4 37 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان محیا | thunder kiz sadaf 4 24,265 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ضجه های ویرانی من | رز وحشی sadaf 2 25,433 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همسایه مغرور من | Melika1998 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 3 26,009 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۹:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
4 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۰۲-۰۷-۹۷, ۰۱:۰۹ ب.ظ)، مریم1234 (۱۲-۰۷-۹۷, ۰۶:۵۲ ب.ظ)، shiva.d (۰۶-۰۷-۹۷, ۱۱:۳۴ ب.ظ)، افغانستانی (۰۸-۰۷-۹۷, ۰۲:۴۹ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان