اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


رمان خواب زده | النازمحمدی کاربر انجمن
زمان کنونی: ۰۱-۱۱-۹۷، ۰۵:۱۸ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: admin
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 4
بازدید 48

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان خواب زده | النازمحمدی کاربر انجمن
#1
خلاصه:



بین آدمها فاصله ها زیاده اماممکنه یک تارمو شباهت تمام زندگیشونو به هم گره کنه...قصه ی یک میوه به ظاهر کرم خورده..قصه یک پوسته ای که هنوز باطنش ...ذاتش وباورهاش سالمه... قصه ای آدمی شاید شبیه خودمون... بازهم یک زن ویک مرد وخانواده واجتماع...
قصه دوتاخانواده است.دوتاآدم کاملا متفاوت که ازهم دور افتادن... گذشته باعث این موضوع شده... پدری که پسروبرای حفظ آبروش دورنگه داشته..




باامید اینکه لطفتون بازهم شامل حالم باشه.. می دونید دوستون دارم و اعتراف میکنم که دراین کاربه حمایتتون خیلی بیشتر نیاز دارم... والبته نظرات سازنده اتون...
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، hadis hpf ، خانوم معلم ، rezvan2000 ، مهدا
#2
باچشم هایی منتظر وبیقرار به مردی که پشت میز نشسته بود نگاه میکرد.منتظر لب گشودن او بود. آن همه صبوری وخونسردی مرد آزارش می داد.چه می دانست دردل اوچه آشوبی است. عاقبت نگاه مضطر وبی تابش رابه سمت همراهش چرخاند .مردجوان چشم برهم گذاشت .یعنی حالش را می فهمد.سپس باصدای همیشه گیر ا و بمش ،شمرده ولی نگران پرسید:
_خب آقای مودت... می شنویم!
آقای مودت روان نویس گران قیمت وطلایی رنگش را روی اوراق مقابلش گذاشت ودست به ته ریش چانه اش کشید وگفت:
_پرونده پیچیده ایه...خیلی پیچیده!...
لبهای بهارلرزید:
_اون بی گناهه!
نگاه مودت به سمت چشمهای خیس دخترجوان کشیده شد.دلش سوخت.لحنش ملایم ترشد:
_درقانون ما اصل بر برائته مگر خلافش ثابت بشه...
بابیقراری گفت:
_مگه ثابت شده که گناه کاره؟
_نه ولی شواهد همه برعلیهشه... شهود... ایمیلاش... وسایل شخصیش... مکالمات ضبط شده اش وهزاران مدرکی که یکیش هم می تونه دال بر جرم یک مجرم باشه...
_ساختگیه!
_شما اینو میگی دخترم،نه قانون!... پای امنیت و مسائل سیاسی کشوردرمیانه...
کیان گفت:
_پرواضحه که این مورد طعمه شده.باکمی دقت هر آماتوری می تونه بفهمه.. میشه باتلاش ثابت کرد!
_حرفتون قابل تامل جناب اما دادگاه وقانون برمبنای سندیت ومدارک حکم صادرمیکنه نه ظواهر...
_ممکنه مدارکی درهمون ظواهر بی ارزش موجود باشه که بشه همه چی ووارونه جلوه داد... نه؟
_هوش سرشاری دارید شما اما به درد امروز مانمی خوره.
کیان دستهایش را درهم قفل کرد وبه جلومتمایل شد:
_جناب مودت... من یک سوال ازشما دارم... پرونده رو باتمام مواردی که فرمودید می پذیرید یانه؟
باز مودت به چانه اش دست کشید وبااندکی تعمق گفت:
_هیچ وکیلی بدش نمیاد چنین پرونده قطور وپرباریو قبول کنه.زحمتش زیاده به شرطی که یه امیدی به پیروزی پرونده باشه نه اینکه به هرسرش نگاه کنی باخت جولون بده... قبول این مورد یعنی یه ریسک بزرگ برای اعتبارکاری بنده وهروکیلی که راحت اعتبارشو به دست نیاورده...
_به ساده ترین شکل ممکن دارید میگید نتیجه دادگاه اثبات جرم متهم این پرونده است ،نه؟
مودت پلک زد وسرتکان داد.اشک ازگوشه چشم بهارچکید.یعنی باید می نشست وروزها را میشمرد تایک روز تمام دنیا برسرش آوارشود وزندگیش پیش چشمانش میان زمین وآسمان معلق شود؟ توانش راداشت.می توانست ببیند.بشنود وزنده بماند؟ ته تمام آرزوهایش یک طناب قطور بود که همه زندگیش را دار میزد؟...
_یه وکیل وقتی شهره ی شهربابت حرفه اش میشه که جسارت ریسک داشته باشه. ممکنه ظاهرا همه چی برعلیه آدمی باشه که اسمش به عنوان مجرم تیتراول روزنامه ها وسایتهاست اما بالای سریه قاضی هست که هوای بنده هاشو خوب داره...
نگاه مردبه چشمهای جسور وخونسرد مردجوان خیره ماند. کیان لبخند کمرنگی زد وبلندشد:
_دیگه خیلی وقت باارزشتونو نمی گیریم جناب مودت... روزتون خوش
بهاربا ناباوری نگاهش کرد.این وقت ملاقات راکیان باهزارمکافات گرفته بود.باکلی زدوبندبازی ... آنوقت اینقدرراحت روزخوش می گفت وآهنگ رفتن کرد.تاخواست چیزی بگوید،کیان به سمتش چرخید وگفت:
_پاشو بهار... دیرمیشه... ممکنه آواهم بهانه اتو بگیره...
_پس ...
_توضیح میدم بهت... بهتره فعلا بریم...
_اماکیان...
بانگاه پرحرف کیان لب هایش ساکت شد بااینکه دنیایی نگفته پشت لبهایش ماند.آهی کشید.نیم نگاهی به مودت کرد که هم چنان درسکوت نگاهشان میکرد وحتی جواب روزبخیرشان راهم نداد. کیفش رابا سُستی روی شانه انداخت که بازبندش سرخورد وروی ساق دستش افتاد.پاها یش به دنبال کیان کشیده شد.کیان درراباز کرد وکنارایستاد تابهاراول خارج شود اما هنوز قدمی نرفته بود که صدای آرام مرد برجا نگهشان داشت...
_صبرکنیدجناب صدیق... این پرونده رو قبول میکنم...
لبخند به لب کیان آمد واشک شوق به چشمهای بهار...نگاهشان برای لحظه ای درهم مکث کرد .کیان نگاه دزدید وقلب بهاربنای کوبیدن گذاشت.بندکیفش رامحکم دردست فشرد وبه سمت وکیل برگشت که حالا لبخند کمرنگی برلب داشت... آنهارادعوت به نشستن کرد واین بارخودش هم مقابلشان نشست...
به بهار و کیان نگاه کرد وبالحنی تحسین آمیز گفت:
_حقاکه باید به برادرتون بابت داشتن چنین خانواده ای تبریک گفت... خب حالا باید ازابتدا بشنوم...جزبه جز ...حتی یک تارمو نباید جابیفته...
کیان نگاه کوتاهی به بهارکرد وگفت:
_به نظربنده اول قراردادتونو تنظیم کنید بعدشروع به همکاری کنیم.چطوره؟
مودت بالبخندانگشتانش رادرهم قفل کرد وعقب نشست:
_حق باشماست...
حالابهارآسوده نفس می کشید...تازه فهمید دلیل کارکیان چه بود!...
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

پاسخ
سپاس شده توسط: tahvildar ، شاپرک3 ، مهدا
#3
ماشین سرکوچه توقف کرد .بهار به کیان نگاه کرد وگفت:
_یعنی فردا ممکنه یه خبرخوب بهمون بدن وبگن میشه امید داشت؟
کیان خنده اش گرفت:
_خمیرم بخواد عمل بیاد مدت میبره دخترخوب...اینکه کارقضاییه!.. یه کم دیگه صبرکن درست میشه انشاءاله!
_درست میشه یعنی میادخونه دیگه کیان،نه؟
لبخند کیان محوشد.این یک سال دوندگی وبی خبری وبدخبری ازبهار زنی ساخته بود که آماده یک تلنگربرای فروریختن بود اما مصرانه روی پاایستاده بود تانشان دهد همیشه امید دارد وتا رگ حیاتش می زند دست از تلاش نمی کشد ولی ممکن بوداین تعجیل ها کاردستش دهد... همان طورکه چند ماه پیش بااشتباه گرفتن یک سری اراذل واوباش باخانواده روژان کم مانده بود سرش رابه باد دهد. ساق دستش راروی فرمان ماشین گذاشت وکامل به سمت بهارچرخید.آرام گفت:
_به من اعتماد داری؟
بهار سرش راپایین انداخت.ازروی او شرمنده بود.نمی توانست اتفاقات گذشته را فراموش کند اما درآن وانفسا تنها کسی بود که به فریادش رسید. قبلا جواب این سوال راطوردیگری داده بود اما حالا...
_پس نداری!
فوری سربلند کرد وگفت:
_الان بعدازخدا اطمینانم به توئه کیان... امیدم به توئه ...
کیان نگاهش را از چهره ی او برداشت وگفت:
_پس برو خونه ومطمئن باش منم همه ی تلاشم ومیکنم ...
_ممنونم... بخاطر...
کیان دست بلندکرد واوساکت شد:
_فقط به خاطر تونیست.پس لزومی نداره تشکرکنی... اون پاره ی تن خودمم هست...
بهار رطوبت گوشه پلکش را گرفت وباصدایی بغض دار گفت:
_کاش اینجوری نمیشد ... تازه داشتیم مثل آدمای عادی زندگیمونو میکردیم...
کیان آهی کشید:
_وقتی همه چیو جزغرور وکله شقیو دشمن خودت بدونی عقوبتش میشه همین!... مخمصه ای که پابه هرطرفش میذاری میشه باتلاق ومیخواد پایین بکشتت... اگه درست قدم برنداری وپات توتله بیفته سخت میشه بی خیال تله شد...یاشکار میشی...یا باید یه عمر بااون تله وترس ازشکار زندگی کنی ...
به چشمهای نگران بهارنگاه کرد وبالبخند ولن دلگرم کننده ای افزود:
_ایناراه دوم وسوم بود...را ه اول همون سپردن به دست خداست... همه چیو بسپار به خودش...
_ممنون که هستی کیان!
_برو دخترخوب واینقدر هندونه زیربغل من نذار...
_آوا ببیندت خوشحال میشه.دلش برات تنگ شده...
_دل منم واسش تنگ شده اما جایی کاردارم.توبرو من بعدا میام...
_پس واسه شام منتظرم...
کیان لبخند زد ودست روی چشمش گذاشت:
_چشم بانو، دخترمو ببوس...
بهارتشکر کرد وپیاده شد.دستی تکان داد وبه سمت خانه رفت.می دانست تا وارد حیاط نشود کیان نمی رود.دررا باکلید باز کرد وبرای او دست تکان داد.کیان بوق کوتاهی زد و فرمان ماشین راچرخاند. بغض کنج گلو ودلش خانه کرده بود.مشت به قفسه سینه اش گذاشت وزمزمه کرد:
"خدایا... توبه کنم قبول میکنی؟دستمو میگیری؟... سخته راهی که پیش پام گذاشتی...سخته"...
آهی کشید.پایش رابیشتر روی پدال فشرد و ماشین سینه جاده راشکافت وقلب وتپش های کر کننده اش سینه ی مرد جوان را...
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

پاسخ
سپاس شده توسط: tahvildar
#4
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان عاشقانه اشتباه کردم | رویا قاسمی نیـایــش 106 1,905 دیروز، ۰۴:۲۴ ب.ظ
آخرین ارسال: نیـایــش
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 15 10,488 ۱۷-۱۰-۹۷، ۰۸:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
Bug رمان غرور و عشق و غیرت | aynaz2 .ShahrzaD. 4 246 ۱۵-۱۰-۹۷، ۰۷:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: hajarkhanloghi
  رمان آسمون ابری | سارا.ه sadaf 3 154 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۱۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان درناز بانو | MaNa91 محبوبه1366 7 186 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۱:۴۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان نیستی تا ببینی | mahtabiii75 sadaf 5 164 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۰۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پرنده ای که پرواز کرد | mahtabi22 sadaf 3 165 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۵:۰۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان وقتی تو باشی | shafagh 69 و soratyrooz sadaf 1 114 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۴:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  تمنای وجودم | مهرنوش کاربر انجمن arezoo 3 86 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۲:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همه سهم دنیا رو ازم بگیر ( در تمنای توام 2 ) | رویا رستمی sadaf 2 187 ۱۳-۰۹-۹۷، ۰۹:۵۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
5 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۳۰-۰۶-۹۷, ۰۸:۳۹ ب.ظ)، nady48 (۱۳-۰۹-۹۷, ۰۲:۱۴ ق.ظ)، zarfa (۲۵-۰۷-۹۷, ۰۱:۰۰ ب.ظ)، باران حاتمی (۱۷-۰۹-۹۷, ۱۰:۲۸ ق.ظ)، Maman farzane (۱۹-۰۸-۹۷, ۰۸:۴۹ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان