امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان خون | miss setayesh کاربر انجمن ایران رمان
#1
سلام .
رمان جدید آوردم . برای عشاق ژانر فانتزی . دوستان اگه خوشتون اومد یه انگیزه برای ادامه کار بهم بدید که بدونم کارم درسته .
نام رمان : خون .
نویسنده : ستایش توفنده ( miss setayesh )
خلاصه : 
در سرزمینی که طرد شده در آن پرسه میزند ، زیر کوهی که روی زمین نیست و از همان سمتی که تنها بهشتیان تو را مینگرند در غار مردگان ، در کوهستان مردگان ، در شهر مردگان رازی نهفته است که زندگیت و زندگی جهان را عوض میکند . در قلب تو نیز این حرف ها باید چون گنجینه ای نهفته باشد تا در امان باشی . این راز را تنها به کسانی بگو که عاشقانه دوستت دارند . غار را پیدا کن و دنیا را نجات بده . 


امیدوارم لذت ببرید .
می نویسم از برای دلم و حال شما
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، admin ، minaa ، minaa ، nafas ، nafas ، صنم بانو
#2
‌پارت 1
این آخرین تیر درون تیردان بود . تیر را در کمان گذاشت . نفس عمیقی کشید . گوش های بلند و نوک تیزش انگار که صدایی شنیده باشند تکان خوردند اما چیزی جز خش خش برگ ها در نسیم صبحگاهی نبود . زه کمان را کشید . صدای قلب خود را می شنید . ناگهان درخششی در چشمانش ایجاد شد درخششی که کم کم سراسر چشمانش را گرفت. بعد نوک تیر شروع به درخشیدن کرد . کماندار از فرط زحمت فریادی زد و تیر را رها کرد . پرتو های نور آبی فام مانند طره های مو موج بر میداشتند و با وسعتی که انگار جنگل را می بلعیدند به همراه تیر به سمت جلو حرکت میکردند .تیر بر درختی نشست و پرتو های نور با انرژی فراوانی به سمت اطراف پراکنده شدند و اهداف کماندار که جن های جنگلی بودند ردیف ردیف زمین گیر شدند.
نفس عمیقی کشید . سرش را بالا گرفت انگار که به آسمان نگاه میکند ، اما ... چشمانش را بسته بود . دستانش را باز کرد . ناگهان پشت سرش گوی نورانی کوچکی ایجاد شد و کم کم تبدیل به دروازه ای کوچک شد . دختر قدمی به عقب برداشت و وارد دروازه شد و بعد دروازه انگار که هیچ وقت آنجا نبوده است ناپدید شد و جنگل تنها شد.
- تبریک میگم تو در آزمون افسونگری با نمره ی کامل قبول شدی خانم لیلی لایت سیکر . ورودتو به دانشگاه آنالک خوش آمد میگم .
- متشکرم جناب مدیر .
- با افسون آخرت شگفت زده مون کردی .
- شاید به خاطر استادمه
- البته گئورگ بهترین استاد این شهره ولی استعداد شاگردم تاثیر زیادی داره . اینو منی میگم که بیشتر افسونگرای این شهر شاگردم بودن .
- نظر لطفتونه . اممم ... خب الان چیکار کنم؟
- این کلید اتاقته ، تا آخر دوره ی آموزشی تئوری اینجا زندگی میکنی . بعد از اون هم خودت میفهمی .
- متشکرم جناب مدیر
لیلی کلید را گرفت و از آقای مدیر خداحافظی کرد . از سالن دانشگاه آنالک خارج شد و وارد محیط باز شد . انگشت شصت و سبابه را در دهان گذاشت و سوت زد . ناگهان از پشت ساختمان دانشگاه سایه ی بزرگی پدیدار شد . اندکی که نزدیک تر شد ، بالهای خفاش مانند و دم عقربی و یال هایش پدیدار شد . آن موجود عظیم الجثه مانتیکوری بزرگ بود . مانتیکور جلوی لیلی فرود آمد ، فرودی نرم و باشکوه
- اگه بدونی چی شد؟ امروز تو دانشگاه قبول شدم تاکسیک .
تاکسیک آواز زیبایی سر داد . آوازی که با ظاهر خشنش متناسب نبود . مانتیکور ها هنگام خوردن شکار آواز زیبایی میخوانند که به لالایی مانتیکور معروف است . بعضی از کسانی که مانتیکور را در حال خوردن شکار دیده اند لالایی مانتیکور را آواز مرگ می نامند . لیلی سوار مانتیکور شد . مانتیکور با جهش بلندی شروع به پرواز کرد و در آسمان محو شد. اتاق لیلی خیلی از دانشگاه دور نبود . آدرس را از آقای مدیر گرفته بود . تعداد دانشجویان دانشگاه آنالک زیاد نبود و به همین خاطر توجه بیش از اندازه ای به آنها می شد . لیلی با کلیدی که آقای مدیر به او داده بود در اتاق را باز کرد . از دیدن اتاق خشکش زد . البته نمیشد به آن اتاق گفت . بیشتر شبیه خانه ی جمع و جوری بود . خانه ای اتاق و آشپز خانه ی کوچکی داشت . لیلی وسایلش را که کم هم نبودند در اتاق گذاشت . در مسیر به اینکه اتاقی که قرار است در آن زندگی کند چگونه می تواند باشد فکر کرده بود ولی هرگز چنین چیزی به ذهنش خطور نمیکرد. اتاق جوری بود که تاکسیک هم راحت در آن لم داده بود . لیلی زره جنگی اش را از تن بیرون کرد و لباس راحتی اش را پوشید . پیرهنی خاکستری و بلند که تا مچ پایش می آمد . لباس راحتی ای که در سرزمین پارس مرسوم بود . لیلی تاکسیک را فرستاد تا غذایش را خود از جنگل شکار کند . این باعث می شد که تاکسیک هیچ وقت آمادگی خود را از دست ندهد . بعد از راهی کردن تاکسیک لیلی به اتاق خواب رفت و روی تخت دراز کشید . به فکرش رسید که برای در کردن خستگی امروز دوش بگیرد اما حتی دیگر نای بلند شدن هم نداشت . آرام آرام داشت به خواب میرفت که صدای در زدن آمد .
مانتیکور : موجودی افسانه ای که سر و بدن شیر ، دم عقرب و بال خفاش دارد .
آنالک : کلمه ای لاتین به معنای سرنوشت .
تلفظ اسم لیلی به صورت (lili) است و (leili) نیست
می نویسم از برای دلم و حال شما
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، admin ، minaa ، minaa ، nafas ، nafas ، صنم بانو ، صنم بانو
#3
[عکس: 9eyu_awf.jpg]​​​​

لطفا  برای بهتر شدنِ‌ کار خودتون و همکاری با مدیران این نکات را رعایت کنید:


♦عزیزان در هنگام نوشتن نکات نگارشی را حتما رعایت بکنید . برای این منظور از این لینک کمک بگیرید :[مهم ترین نکات ویرایشی مخصوص نویسندگان]

♦پستهای رمان نباید از 20 خط کمتر باشه .

♦بین خطوط رمان فاصله نیندازید.

♦در انتخاب موضوع ، اسم و متن رمان دقت کافی و لازم رو داشته باشید و این نکات رو رعایت فرمایید :[قوانینی که هر نویسنده باید رعایت کند]

♦پست و تاپیک رمان در هیچ صورتی از انجمن حذف نخواهد شد پس در ابتدای کار دقت لازم رو در ایجاد تاپیک داشته باشین.
♦برای اینکه همراه متن رمانتون حروف انگلیسی نباشه از این راه استفاده کنید [ برطرف کردن حروف انگلیسی همراه متن ]

موفق باشید.[عکس: mara.gif]

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

ابتهاج جان
پاسخ
سپاس شده توسط: nafas ، nafas ، صنم بانو ، صنم بانو
#4
‌پارت 2 :
آنقدر ذهنش خسته بود که حتی به این فکر نکرد که چه کسی ممکن است با او کاری داشته باشد . خسته و ناراحت از اینکه استراحتش به هم خورده در را باز کرد . اما همان لحظه که در را باز کرد تنها چیزی که دید گرز گرانی بود که به سمت صورتش می آمد . لحظه ای که به نظرش بسیار طولانی می آمد طول کشید تا دوباره کنترل خود را بدست بگیرد . یکی دو ضربه به شکم چند ضربه به پشتش و مشتی که به صورتش خورد و باعث شد روی زمین بیفتد . حالا آنها را میدید . دو پسر الف که اندکی از او بزرگ تر بودند . داشتند کتکش میزدند . دیگر تنها صدایشان را میشنید <<حروم زاده ی عوضی>> . آنقدر کتکش زدند که از دهان و بینی اش خون مثل فواره بیرون میزد . یکی از آنها پایش را روی صورت لیلی گذاشت . لیلی فشار شدیدی را روی گونه هایش حس کرد . ناگهان فشار برداشته شد . صدای غرش های تاکسیک و جیغ های آن دو الف را می شنید . تاکسیک آنجا بود ! اما لیلی آنقدر انرژی نداشت که برای این اتفاق خوشحالی کند . صدای دور شدن دو الف را شنید . اگر تاکسیک نرسیده بود همانجا کارش تمام بود . مرگ جلوی چشمانش بود . تاکسیک به زحمت لیلی را سوار کرد . تا دانشگاه پرواز کرد و آنجا فرود آمد . آن موقع دیگر بی هوش شده بود . جلسه ی مسئولان مدرسه بود و همه در دفتر استادان جمع شده بودند . تاکسیک تمام اتاق هارا گشت تا به دفتر استادان رسید هنگام شکاندن در چنان غرشی سر داد که همه ی استادان شکه شدند .
- یا خدا اینو کی را داده
- یکی سوارشه
- به نظر میاد بی هوش باشه
تاکسیک از دیدن کمک خوشحال شد و لیلی را روی زمین گذاشت .
- کنار کنار کنار بزارید ببینمش .
خانم سوفیا وایت اِی بود . استاد درمانگری دانشگاه . کنار لیلی نشست .
- میشه از آقایون خواهش کنم از اتاق برین بیرون ؟ خانما وایسین کمک کنین .
آقایان همه از اتاق بیرون رفتند فقط چهار خانم از استادان آنجا بود که یکی از آنها الف بود . استاد الف بعد از دیدن لیلی سر خود را بالا گرفت و همراه آقایان از اتاق خارج شد . انگار الف ها قرار نبود نیمه الف ها را در جامعه خود بپذیرند .
- بزارینش روی میز .
خانم ها دستورش را اجرا کردند .
خانم وایت آی شروع به کار کرد . به سرعت کار هایی میکرد و نماد هایی در هوا رسم می کرد که انرژیشان به بدن لیلی وارد میشد .
ناگهان بدن لیلی شروع به درخشیدن کرد درخششی به رنگ خورشید . چشمان خانم وایت آی هم به همان رنگ درخشید و بعد از چند لحظه ی نه چندان کوتاه و به شماره افتادن نفس های خانم وایت آی بدن لیلی به حال سابق برگشت با این تفاوت که اینبار به جای زخم هایش تنها خونی که جای زخم ها ریخته شده بود باقی مانده بود . خانم وایت آی همان لحظه از حال رفت ولی لیلی با سرفه ای از جا پرید و بیدار شد . سه استاد با هم به سراغ خانم وایت آی رفتند .لیلی ابتدا کمی گیج بود و بقیه را با چشمان نیمه باز نگاه می کرد اما وقتی که خانم وایت ای را دید گفت :
- اینجا چه خبره ؟ شماها کی هستین ؟ این خانم کیه ؟
بعد اتفاقات چند دقیقه پیش را به یاد آورد . ضرباتی که آن دو الف به او زده بودند را به یاد اورد . جایشان اصلا درد نمیکرد . مگر چند روز گذشته بود . زخم روی گونه اش ... دستش را روی گونه اش گذاشت . اثری از زخم نبود
- مرد خوارت تو رو تا اینجا آورد . اگه بهترین درمانگر کل سرزمین اینجا نبود نمیدونم چه بلایی سرت میومد .
لیلی به زنی که کنارش بیهوش شده بود نگاه کرد . امروز به دو نفر مدیون شده بود یکی تاکسیک و یکی زنی که اکنون کنارش دراز کشید ه بود ...
می نویسم از برای دلم و حال شما
پاسخ
#5
‌پارت 3 :
- مرد خوار؟ تا حالا نشنیدم کسی از این کلمه استفاده کنه . البته به جز ... شما اهل سرزمین پارسین؟
- آره چطور ؟
- همینطوری پرسیدم .
- فعلا خودتو جمع کن بعدا در این مورد حرف میزنیم .
لیلی از آنها تشکر کرد . خانم وایت آی همان لحظه به آرامی چشمانش را باز کرد .
- خوش حالم که زنده ای
- زنده بودنمرو مدیون شمام
- یه درمانگر هیچ وقت برای درمان یه نفر دینی رو به گردن ش نمیندازه .
- ولی اون بیمار که میتونه دینی رو به گردن بگیره
- خب حالا که حودت میخوای کمکم کن پاشم باید به بقیه که پشت درن بگیم که تو زنده ای . راستی اسمت چیه ؟
- من لیلی لایت سیکرم . اسم شما چیه؟
- من سوفیا وایت آیم . استاد درمانگری اینجا . مدیر زیاد ازت تعریف میکرد . میگفت تو آزمون ترکوندی .
- ایشون لطف دارن . شما هم لطف دارین
- آقایون بیاین داخل مشکلی نیست .
در باز شد همه ی استادان و مسئولین دانشگاه وارد شدند . لیلی از این که با لباس خواب جلوی استادانش ظاهر شده بود خجالت کشید . مدیر در میان آنها بود .
- هی لیلی این تویی؟
- بله جناب مدیر خودم هستم . به خاطر لباس متاسفم .
- مشکلی نیست . فقط بگو چه اتفاقی افتاد ؟
- سه تا الف اومدن تو خونم و بهم حمله کردن . تاکسیک به موقع رسید و نجاتم داد بعدشم که منو اورد اینجا .
- این الف های احمق باید از کارشون خجالت بکشن .
ناگهان صدای زنی  از میان جمعیت آمد .
- پدر این حروم زاده باید از کارش خجالت بکشه . وقتی که گفتید بهترین دانش آموز تمام عمرتون قراره به دانشگاه بیاد نگفتید یه دورگه ی حروم زاده است آقای پرودنس .
جمعیت کنار رفت و چهره ی آن زن معلوم شد . همان الفی که از اتاق خارج شده بود .
- خانم سان سانگ . از شما بعیده انقد تنگ نظر باشید .
- خون مقدسه آقای پرودنس . این موجود شومه . نحسه . نشونشم اینه که این حروم زاده ها بچه دار نمیشن . من نمیدونم آقای مدیر یا این سرکلاس من نمیاد یا من سر اون کلاس درس نمیدم .
خانم سان سانگ این را گفت و از اتاق خارج شد .
- معذرت میخوام لیلی . فک کنم الفای دیگه هم نظر خوبی راجع به تو نداشته باشن . فعلا برو . من با اونا حرف میزنم شاید قبول کنن تو تو دانشگاه بمونی . اونا استادای دانشگاهن ینی منطقی ترین الفای دنیا .
لیلی جواب نداد . بهترین دانش آموزی که مدیر در عمر خود دیده بود؟ لیلی فکر میکرد افسونگر خوبی است اما بهترین؟
- بهترین دانشجو ؟
- اینو به اونا گفتم شاید تو نظرشون راجع به تو تجدید نظر کنن بعد از اینکه فهمیدن تو یه نیمه الفی . برو خونه . راستی نمیخوای یه نفر بفرستم حواسش بهت باشه ؟
- اون موقع قافل گیر شدم . خسته بودم . ولی الان احساس میکنم میتونم یه لشکرو شکست بدم .
لحظه ای داشت فکر میکرد میتواند بزرگ ترین افسونگر تاریخ باشد . اما ... مهم این بود که الف ها اجازه ی ورود به دانشگاه را به او بدهند .البته بعضی از انسان ها هم از بودن دورگه در دانشگاه خوشحال نمی شدند . لیلی از اینکه از آن وضعیت خارج شده بود خوشحال شد و سوار تاکسیک تا خانه پرواز کرد . هنگامی که وارد خانه شد تازه یادش افتاد خون روی بدنش را نشسته و لباسش هم کثیف است . فورا لباسش را شست و خودش هم دوش گرفت و بعد از دوش لباس راحتی دیگری مانند قبلی که سفید و با ریزه کاری های بیشتر بود پوشید . روی صندلی داخل اتاق نشست و خودش را با شعله ی شومینه گرم کرد . دوباره صدای در آمد . این بار اما او هشیار بود . مشتش را آماده کرد .
- این بار منم که غافل گیرتون میکنم
این را گفت و در را باز کرد . اولین نفری که داخل آمد با مشت لیلی مواجه شد . لیلی پایش را بالا برد که به حریفش لگد بزند . اما صورت حریف را که دید شکه شد ...
مرد خوار همان مانتیکور هست البته به زبان فارسی .
می نویسم از برای دلم و حال شما
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، صنم بانو ، صنم بانو
#6
پارت 4 :
- لعنتی مگه کوری . مارو باش اومدیم این بیشعور رو برای قبولیش سورپرایز کنیم .
لیلی دم در را نگاه کرد . دوستانش بودند . همان گروهی که لیلی هم عضوش بود . لیلی کسی را که با مشت زده بود از جا بلند کرد .
- سیلوا !!!!!!!! بچه ها !!!!!!!! این جا رو چجوری پیدا کردین . شما از کجا میدونین من قبول شدم
- خفه شو عوضی . دماغمو شکستی . باید خودت درستش کنی .
- کوتا بیا سیلوا پیش پای شما دو تا الف اومدن تا حد مرگ منو زدن . منتظر بودم بازم اونا باشن . من چه میدونم شما ها میخواید منو سورپرایز کنین .
- جنگجو بودن؟
- نه بابا دو تا بچه جقله بودن .
- بعد تو از دوتا بچه جقله کتک خوردی ؟ اونم تا حد مرگ . بچه ها لیلی از دو تا بچه جقله تا حد مرررررررررررررگ کتک خورده .
- من نمیدونم اگه تو تمام ذخیره ی ماناتو توی مسابقه خرج کرده باشی و از شدت خستگی به زور نفس بکشی و در حالت نیمه خواب تا دم در بری میتونی خوردن یه گرز ده کیلویی رو توی صورتت تحمل کنی؟
- تاحالا به این شدت قانع نشدم . خلاصه تبریک میگم عوضی حالا دیگه عضو افتخاری نیستی .
- بچه ها بیاین تو هنوز باقی مونده ی شکار دیروزم تو یخه . راستی سیلوا دوره ی بعد مسابقات تایدز آف دارکنس کیه ؟
دختری از میان دوستانش به سخن آمد .
- اینبار دیگه بهونه ای نداری دفعه ی قبل به جای تو یه پسر احمق به ما داده بودن به زور سوم شدیم .
- انگار کاپیتان نورای بزرگ بدون من لنگ میمونه .
- خیلی به خودت نناز . اونی رو که به ما داده بودن نه تنها تاثیر مثبتی نداشت بلکه باعث میشد هارمونی همیشه حواسش به اون باشه و عملا ما دو نفره نفره بازی میکردیم . در ضمن به خاطر این که یه پسر بود توی چهار تا دختر حول شده بود .
- میگم ... خوب شد اون پسره به جای خود من اومده بود .
- چرا ؟
- چون کسی که شما ها رو میبینه حول میکنه منو ببینه سکته رو زده ؟
لیلی در حین گفت و گو تکه ای از گوشت را روی توری روی شومینه گذاشت تا بپزد . سیلوا به حرف آمد .
- کلا مگه چن روز از قضیه اون پسره گذشته ؟ همون نقاش که وقتی نقاشیاش رو بعد از مرگش تو اتاقش پیدا کردن همشون  نقاشی صورت من بود .
- تو عمرت یه نفر از تو خوشش اومده که قبل از اینکه بفهمی مرده .  پس من چی که هر جایی مسابقه برگزار میکنیم چن نفر بهم پیشنهاد ازدواج میدن . اگه به خاطر این که بچه دار نمی شم نبود ده باره ازدواج کرده بودم .
گروه دور هم جمع شدند و شروع به خوردن نهار کردند . گروهی متشکل از یک الف به نام سیلوا ، یک انسان به نام نورا ، یک الف-انسان به نام لیلی و یک انسان دیگر به نام هارمونی ، گروه دث هانترز .
- بچه ها بریم دیگه نه؟ لیلی تو هم اگه امسال میخوای شرکت کنی فردا بیا سر تمرین .
- بیام کجا ؟
- بیا توی جنگل داتر آف رِین ( daughter of rain ) .
- لعنتی ، باز اون منطقه ی نفرین شده .
- واقعا از داتر آف رین میترسی ؟ در ضمن به خاطر سوم شدنمون جای بهتری پیدا نکردم .
- دفعه ی آخری که رفتیم یادت نیس ؟ اون موجودات عجیب .
- اون چیزی که تو گفتی رو فقط تو دیدی در صورتی که ما همه اونجا بودیم و چیزی ندیدیم بدبخت توهمی . بعدشم دیگه بسه . تا پنج دقیقه ی دیگه اگه روی تختم نباشم دیگه خوابم نمیبره .بچه ها اگه نمیاین من رفتم .

داتر آف رین ( daughter of rain ) : دخترِ باران .
دث هانترز ( death hunters ) : شکارچیان مرگ .
می نویسم از برای دلم و حال شما
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، صنم بانو ، صنم بانو
#7
‌پارت 5 :
صبح زود دوباره بچه ها در زدند . لیلی به استقبالشان رفت و همه برای سفر به جنگل آماده شدند .
- لیلی لباس آبیه رو بپوش . همون که موقع مسابقه میپوشی تا وسایلت جاشه .
- درباره ی من چی فک کردی ؟ ینی خودم نمیدونم چی مناسب تره؟ یه دور تو مسابقه شرکت نکردم مث تازه کارا باهام برخورد میکنی .
- چیز خاصی نگفتم . حالا اشکال نداره ولی کل سلاحاتو بیار امروز تمرینمون طولانیه .
- این شد یه حرف حساب
لیلی لباسش را عوض کرد و وسایلش را که کم هم نبودند سوار تاکسیک کرد .
- بچه ها من آماده ام . لطفا خوردنی یادتون نره .
- تیپ خودتو نگاه . درسته نیمه الفی اما حداقل باید از ظرافت ما بویی برده باشی یا نه . اگه یکم بیشتر بخوری از قسمت شکم میترکی . یکم کم تر بخور دختر .
- شاید الفا به این بگن زشت اما انسانا بهش میگن خوشتیپ . هر چی نباشه یه نیمه ی انسانی دارم . باید بهش احترام بزارم .
- خوبه فقط نصفت انسانه . نورا رو نگا . خودتو با اون مقایسه کن . به نظرت کدوم چاق تره .
- به من چه که نورا خط کشه .
نورا - شما دوتا جیغ جیغو هر چقد میخواید سر هم داد بزنید . ولی قرار نبود پایه منو وسط بکشید . در ضمن اگه مزاحم نیستم باید بگم دیر شده الان خورشید در میاد .
سیلوا راست میگفت . لیلی به خاطر آزمون ورودی وقت نداشت تمرین کند و همین باعث شده بود اندکی وزن اضافه کند .
همه سوار شدند . لیلی که سوار تاکسیک شده بود . بقیه هرکدام سوار یک شیردال شدند . همه با هم به سمت شمال حرکت کردند . از جنگل هایی نه چندان انبوه با درختان بلند گذشتند . به جنگلی رسیدند که از اول تا انتهایش درخت هایی کوتاه قد و بسیار پر برگ بود که به تعداد زیاد کنار هم بودند و همراه هم به هیچ نوری اجازه ی رسیدن به کف جنگل نمیدادند . جنگل داتر آف رین . در ابتدای جنگل فرود آمدند . جنگل برای جانوران پرنده شان خیلی صعب العبور بود . بعد از اینکه همه پیاده شدند به سمت مرکز جنگل به راه افتادند . جایی که اندکی فضا باز تر بود . به جایی رسیدند که انگار برای اطراق و تمرین مناسب بود . همه وسایلشان را روی زمین گذاشتند  .  
- بچه ها اگه آماده اید یکم افسون تمرین کنید منم دست گرمی یه دوئل با لیلی میزنم .
- دوئل ؟ خدا رحمتت کنه نورا .
- وقتی که تو داشتی برای آزمون ورودی دانشگاه کتابای تاریخو زیر و رو میکردی ما داشتیم تو همین جنگل تمرین میکردیم . تفاوت منو و تو همین الانم از شکمت مشخصه .
- تفاوت منو تو تو دوئل مشخص میشه .
- در ضمن دوئل بدون افسونه .
- این که نامردیه . خودت میدونی من تو افسون قوی ترم .
- خب بهونه بسه آماده شو . هارمونی با شمارش تو شروع میکنیم .
می نویسم از برای دلم و حال شما
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، صنم بانو ، صنم بانو
#8
‌پارت 6 :
لیلی دو چاقوی خمیده را در دست گرفت که لبه ی درونیشان تیز بود . او آنها را فیوری بلیدز مینامید . چاقو هایی که از فولاد آبدیده ی دورف ها ساخته شده بود . نورا با فاصله کمی از لیلی محکم و استوار ایستاده بود و شمشیری دولبه و باریک و سبک اما محکم و برنده را آویزان در دست گرفته بود . شمارش هارمونی به یک رسید . لیلی فریاد زد و با هر دوچاقو با پرشی بلند روی سر نورا پرید . نورا خونسرد مبارزه میکرد . شمیرش را با ظرافت بالا آورد و در مقابله تیغه های لیلی ایستادگی کرد . تیغه ی شمشیرش را چرخاند تا دست چپش را هم به کمک بیاورد و آسیب نبیند . لیلی فشار آورد . اما قدرتش به اندازه ی نورا نبود . خودش هم این را میدانست پس سریع خودش را کنار کشید و نزدیک نورا باقی ماند و از سمت راست به شکمش حمله ور شد . جاخالی ساده ای پاسخش بود . شمشیر نورا از پشت داشت به سمتش می آمد با چاقو حمله را دفع کرد و لگدش را حواله ی فک نورا کرد . نورا خشمگین شد و با حرکت سریع شمشیر پوست پای لیلی را خراش داد . لیلی لحظه ای پشت به نورا ایستاد . ناگهان صورتش را برگرداند . مردمک چشمانش قرمز شده بود . خنجر هایش آتش گرفته بود .با جیغی گوش خراش به سمت نورا حمله ور شد . نورا سراسیمه جاخالی داد .
- لیلی . لیلی وایسا . قرار نبود از افسون استفاده کنی .
لیلی انگار صدایش را نمی شنید . نورا بهت زده می دید که از چشمان لیلی اشک میبارید . اما وقتی بهتر نگاه کرد متوجه شد که اشک نیست . چیزی که روی صورت لیلی جاری بود خون بود ! ناگهان لیلی با حرکت سریع خنجر هایش را پشت سر هم به صورت نورا زد و دو زخم عمیق روی صورتش به جا گذاشت .
- لیلی بهت میگم وایییسسساااااااااا . داری منو میکشی احمق .  
سیلوا دستان لیلی را گرفت .
- لیلی آروم باش . آروم .
لیلی لحظه ای ایستاد . آتش خنجر هایش خاموش شد و چشمانش به حالت عادی برگشت .بعد ناگهان شروع کرد به گریه کردن . گریه ای با صدای بلند که هق هقش تا انتهای جنگل میرفت .
- لیلی بازم اینجوری شدی ؟ لعنتی مدتی که نبودیم بازم زیادی از افسون استفاده کردی .
لیلی آرام تر شد . بعد سرش را بالا گرفت .
- بچه ها ؟ چرا گونه هام خیسه . من کی گریه کردم ؟
- چیزی نیست لیلی . سعی کن یادت بیاد کجا بودی .
- روی صورتم خونه ؟ لعنتی . نکنه بازم اونجوری شدم ؟ به کسی که آسیب نزدم ؟
- نه فقط دو تا خراش کوچیک روی صورت نورا .
- وای نورا . واقعا معذرت میخوام . میشه ببینمش ؟
- چرا که نه .
نورا صورتش را جلو آورد . لیلی هم نزدیک شد . اما بعد از بررسی زخم خشکش زد .
- این دیگه چه کوفتیه . نورا زخمت داره هی بزرگتر میشه .
- چی داره بزرگتر میشه ؟ جدا ؟ بزار ببینم .
هارمونی سعی کرد زخم نورا را شفا دهد . بعد از مدتی تلاش زخم از گسترش ایستاد . اما هر چه تلاش کرد نتوانست حتی ذره ای از زخم را بهبود بخشید .
- واقعا متاسفم . تلاش خودمو کردم اما فقط تونستم جلوی پیشروی زخمو بگیرم .حالا دیگه حرکت نمیکنه اما هر کاری میکنم خوب نمیشه .
- عیبی نداره . جای زخم خوبی میشه . به نظرت چهرمو خشن تر نمیکنه ؟
- چهرت خوشگل ترم شده ولی عوضش تو هم دو تا رو صورت لیلی بکار .
- اهههههههههههه هارمونی . دست خودم که نبود . اممممممم . بچه ها این صدای چیه ؟
هارمونی سریع پاسخ داد :
- کدوم صدا . چیزی شنیدی لیلی ؟
می نویسم از برای دلم و حال شما
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، minaa ، صنم بانو ، صنم بانو
#9
پارت 7 :
- گوش کنین . صدای یه نفره . انگار داره آواز میخونه .
- لیلی دیوونه شدی ؟ صدایی نمیاد .
لیلی چشمانش را بست که تمرکز کند و بهتر بشنود . تاثیری نداشت . لیلی خود نمیدانست چرا اما دلش نمیخواست چشمانش را باز کند . چشمانش را که باز کرد خود را در مکان دیگری دید . در مکانی که انگار از همان جنگل بود اما بسیار مه آلود تر و تاریک تر . ترس وجودش را فرا گرفته بود . شاید باز هم الف های متعصب بودند که میخواستند او را اذیت کنند اما غریزه ی لیلی میگفت که فراتر از این هاست . ناگهان صدایی شنید . صدای خشخشی کوچک .
- کیه ؟ کسی اینجاست ؟
لیلی خنجر هایش را بیرون آورد و با افسونی آنها را شعله ور کرد . اطرافش را نگاه کرد . انگار این بخش از جنگل از بقیه بخش ها جدا بود . مه غلیظی اطراف لیلی را گرفته بود . سعی  کرد چیزی بشنود . اما صدایی نیامد . اندکی همان اطراف چرخید . آن منطقه از جنگل انگار درخت بیشتری داشت . ناگهان صدایی آمد . صدای زنی که با هیس هیسی وحشت آفرین مخلوط شده بود و بریده بریده حرف میزد :
- خوش اومدی ... لِیلا .
- تو این اسمو از کجا میدونی .
- دختر پارسیی ... که اسم واقعیشو از ... بقیه مخفی میکنه .
- به تو هیچ ربطی نداره . همین الان خودتو نشون بده .
- تو هم یه دورگه ای .
- تو هم از اون الفای متعصبی . بیا جلو تا نشونت بدم دورگه ینی چی .
- ای احمق . من خودم یه دورگه ام . به قول الفا یه ... حروم زاده .
لیلی تعجب کرد اما به روی خودش نیاورد .
- خب که چی با من چیکار داری .
- من با تو کاری ... ندارم . فقط ... میخوام بدونی . تاحالا هیچ وقت فک ... کردی الفا چرا انقد از ... دورگه ها بدشون میاد . یا نکنه تو هم چرندیات خون ... مقدسو باور میکنی؟
- خب که چی . می خوای چیو ثابت کنی ؟
- فک میکنی الفا برای ... این از ما بدشون میاد ... که خونمون کثیفه ؟ شاید ... اونا چیزیو میدونن که ... ما نمیدونیم . بهش فک کن . من دیگه باید برم .
- صب کن . تو کی هستی .
- من ...؟ فیلیا پلوویا .
صدا قطع شد . لیلی خواست حرکت کند که دوباره صدای خشخشی شنید . منتظر بود کسی از میان درختان به او حمله ور شود اما ناگهان هارمونی را دید که از میان گیاهان بیرون آمد . دیدن چهره ی هارمونی با مو های پرپشت موج دار کوتاهش که دور سرش ریخته شده بودند و چشمان آبی رنگش باعث دلگرمی لیلی شد .
می نویسم از برای دلم و حال شما
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، صنم بانو ، صنم بانو
#10
‌پارت 8 :
- هی دختر تو کجا بودی ؟ یهو غیبت زد . تو جنگل پخش شدیم تا پیدات کنیم . تو مرکز جنگل چی کار میکنی ؟
- من خودمم نمیدونم چی شد . اون صدا . میگفت اسمش فیلیا پلوویاست .
- بیا بریم سر جای اول قرار شد هرکس  پیدات کرد بره اونجا و با صدای سوت بقیه رو خبر کنه .
لیلی و هارمونی به جای اول بازگشتند و بقیه هم با شنیدن صدای سوت پیدایشان شد . بعد از خوردن ناهار تا موقع شام تمرین کردند و بعد از شام به خانه بازگشتند .
- بچه ها من دیگه برم خونه . فردا باید برم پیشه آقای مدیر تا قضیه ی فیلیا پلوویا رو بهش بگم .
- خداحافظ
لیلی روز سختی را پشت سر گذاشته بود .  آنقدر خسته بود که روی صندلی رو به روی شومینه خوابش برد . صبح زود با نور آفتابی که از داخل پنجره به چشمانش خورد بیدار شد . هنوز لباس های سنگین و گرم دیروز را به تن داشت . عرق کرده بود . پوست صورتش چرب شده بود . بعد از دوش گرفتن لباس های رسمی اش را پوشید . لباس هایی که بیشتر شبیه لباس های پارسی بود تا الف ها . پیرهنی بلند و لبه دوزی شده و شنلی پشت سرش همراه با کلاهی استوانه ای و کوتاه که لبه هایش گلدوزی شده بودند . سوار بر تاکسیک شد و به دانشکده رفت .
- سلام جناب مدیر .
- سلام لیلی . واقعا با هیچ دانشجویی قبل از شروع دانشگاه اینقد برخورد نداشتم . راستی موافقت همه ی الفا رو گرفتم . البته به جز خانم سان سانگ . نگران نباش یه استاد احضار دیگه برات میگیریم.
- عذر میخوام که انقد مزاحم میشم . ولی واقعا اتفاقاتی که برام میفته تقصیر خودم نیست . برای رضایتم ازتون متشکرم .
- مشکلی نیس . خب امممممم ... مشکلی هست؟
- دیروز یه اتفاقی برام افتاد . توی جنگل داتر آف رین یه نفر که صورتشو ندیدم باهام حرف زد . بهم گفت که اسمش فیلیا پلوویاست .
- چی ؟ مطمئنی ؟
- آره به گمونم .
- لعنتی ینی اون هنوز زندس ؟ بیا باید بریم یه جایی .
- کجا ؟
- مرکز فرماندهی هایلا . یادت باشه ما با الفا کار داریم پس فعلا گوشاتو قایم کن .
مدیر به راه افتاده بود و لیلی پالتویی پوشید و با باشلقی روی سرش پشت سر مدیر رفت .
- هایلا ؟ چرا اونجا ؟
- وظیفه ی کشتن فیلیا پلوویا با اونا بوده .
- مگه فیلیا پلوویا کی بوده که اتحاد بزرگ الفا مامور کشتنش باشه ؟
- اونجا برات توضیح میدن . فعلا سوار مانتیکورت شو و دنبالم بیا .
مدیر سوار شیردالی بزرگ شد . لیلی هم به دنبال او رفت . به سمت شمال و پادشاهی الف ها رفتند . بعد از سه ساعت پرواز پشت سر هم بالاخره به مقصد رسیدند . اتحاد الف ها و مرکز فرماندهی لشکرشان . در کمال تعجب ساختمان تنها یک طبقه بود .
- این مرکز فرماندهی الفاست ؟ چرا اینقد کوچیکه ؟
- زود قضاوت نکن .
دم در ساختمان چند الف زره پوش با نیزه های سر کج ایستاده بودند .
- مجوز ورود .
- بفرمایید .
نگهبان نگاهی به مجوز انداخت و خطاب به مدیر گفت :
- آقای پرودنس . شمایید ؟
- بله خودمم
- بفرمایید داخل . خوش اومدید .
می نویسم از برای دلم و حال شما
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، صنم بانو ، صنم بانو


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان دهقانی 60 3,639 ۲۵-۰۲-۱، ۰۹:۵۷ ق.ظ
آخرین ارسال: دهقانی
  رمان روشن ترین ستاره ا فائزه2 کاربر انجمن ایران رمان فائزه 2 10 390 ۰۸-۰۶-۰، ۰۱:۱۵ ب.ظ
آخرین ارسال: فائزه 2
  رمان زاده ی خورشید؛ محکوم به تاریکی | محیا محمودی کاربر انجمن ایران رمان هویدا مهرزاد 50 514 ۰۱-۰۶-۰، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: هویدا مهرزاد

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
9 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۰-۱۲-۹۹, ۱۱:۳۰ ب.ظ)، nafas (۲۰-۱۲-۹۹, ۱۲:۵۸ ب.ظ)، صنم بانو (۲۰-۱۲-۹۹, ۰۶:۳۳ ب.ظ)، فائزه 2 (۰۸-۰۶-۰, ۰۱:۲۵ ب.ظ)، minaa (۲۴-۰۳-۰, ۰۶:۰۷ ب.ظ)، miss setayesh (۲۱-۱۲-۹۹, ۱۲:۰۴ ق.ظ)، Mr. pickle (۲۱-۰۸-۰, ۱۱:۵۶ ب.ظ)، Aliakbar (۱۷-۰۶-۰, ۰۹:۲۰ ب.ظ)، Jaklin (۳۰-۰۸-۰, ۰۵:۱۳ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان