امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 1 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان دانشمند خودخواه | محمودی کاربر انجمن ایران رمان
#1
رمان دانشمند خودخواه
ژانر:مذهبی-تاریخی/ تخیلی / کمی پلیسی.
خلاصه:
ترانه خاکسار دختر تک فرزند دو دانشمند ثروتمند ایرانی درسن ۱۰ سالگی با ترور شدن پدرو مادرش/مهبد و هنگامه/ و به اصرار تنها خانواده ش عمو باربد و زنعمو ترنم به امریکا میره.....بعد از مرگ اونا ،ترانه حالا ثروتمندترین زن آمریکا بود و سیاستمداران آمریکایی و تصمیمشان...و رویای کودکیِ ترانه اتفاقات جالب و غیر منتظره ای رو رقم میزنه....
هیچوقت از روی ظاهر قضاوت نکین...با من همراه باشین...رمانی متفاوت...
#پارت1
مقدمه:
همین امروز دیدم دلبرم رفت
یگانه سایه ی روی سرم رفت
فرات و اشک خیمه موج میزد
لب تشنه حسینم از حرم رفت...
با خودخواهی عزیزترینم رو نجات میدم...نمیذارم زجر کُشش کنین...حتی اگه مجبور به کاری بشم که زمان رو به هم میریزه...


با اون چشمای حیله گر ابیش منتظر بود حرف بزنم...هه!...این فکر کرده من احمقم؟...نشونت میدم!.فیشر همونطور خونسرد به من و کلینتون نگاه میکرد
-آوانسیان میدونه؟.
رنگش پرید....میدونستم!
بی توجه به سوالم گفت:
-خوب....حالا کدومو انتخاب میکنی؟
.پای راستمو رو چپ انداختم و دست به سینه به مبل تکیه دادم:پس نمیدونه...
ارنجمو تکیه گاه دستام قرار دادم و خودمو جلوتر کشیدم.با جدیت و گستاخی زل زدم تو چشماش که از ترس گشاد شده بود:
-منو از چی میترسونی؟ تو راجع به من چه فکری کردی کلینتون؟...نکنه یادت رفته من همون ادمی هستم که به جرم تنبیهتون واسه سعی به نفوذ سیستمهای امنیتی خونه م ciaو fbiرو ۲ روز تو تعلیق نگه داشت؟ هوممم؟...یادت رفته آوانسیان اومد التماسم ؟....خودت که اونجا بودی!....شایدم یادت رفته با این همه بدهی تون اگه من ثروتمو از اقتصاد امریکا بیرون بکشم با مخ میخورین زمین؟....(چشمامو درشت کردم)من هیچی واسه از دست دادن ندارم....تو هم هیچی نیستی....پس دهنتو ببند!.
کلینتون قرمز شده و تندتند نفس میکشید.فیشر اما خونسرد بود.باقدم های بلند از در بیرون رفتم.نفس عمیقی کشیدم و به سمت لند کروز آخرین سیستمم رفتم.
بزارین از خودم بیشتر بگم.ترانه خاکسار یه دختر ۲۲ ساله ی دانشمند ،مسلط به ۸ زبان زنده ی دنیا ، مُخِ:فیزیک،شیمی،ریاضی،کامپیوتر،زیست و از همه مهمتر کوآنتوم!...عشق من!.
رسیدم به ویلا.با ریموت درو باز کردم.ازماشین پیاده شدم.نگاهی به حفاظ نامرئی و اشعه لیزری انداختم که روی ویلام درست کرده بودم.به سمت در ورودی رفتم و چشمم رو جلوی حسگر و بعد کف دست راستمو رو حسگر کناریش گذاشتم.از درب آهنی آبی کاربنی گذشتم و وارد ویلام شدم.ویلایی با نمای طلایی-نقره ای.پله مارپیچی ای که به طبقه بالا میخورد.مبلمان سلطنتی طلایی و تلویزیون ال ای دی .کیفمو روی. میز عسلی که جلوی مبل بود گذاشتم و به طرف آشپز خونه بزرگ و مجهزم رفتم.در حال دم کردن قهوه بودم که صدای لرا منو از جا پروند:
-اومدی؟
-هیییننن .
دستمو رو قلبم گذاشتم:
وای لرا....ارومتر....یه اهمی...اوهومی...چیزی!
اروم خندید.
-من میرم بالا بخوابم.
لرا یه تصویر هولوگرامِ که با جاسازی سنسور های لیزری داخل همه ی دیوارا به راحتی تو خونه میچرخه.هر وقتم که من تو فکرم اراده کنم لرا جسمانی هم میشه.
بالا ۵ تا اتاق داشت بزرگترینش با نمای یاسی-بنفش مال من بود یه اتاق با میز توالت و کمد دیواری و اینه قدی.یه تخت بزرگ دونفره
.پرده های یاسی رو کنار زدم و قهوه بدست به بارون خیره شدم.به کلینتون فکر کردم ، به سرگذشتم.به ارزوم و رویای کودکیم....رویایی که به زودی واقعیت میشد. حضور لرا رو حس کردم.به درختای بلند و گلای رز زیرشون نگاه کردم.بارون به سنگفرش های حیاط میخورد.نسیم باعث تکون خوردن تاب دونفره ی گوشه حیاط میشد.
لرا:امروز بچه ها زنگ زدن....برایان بیشتر
. نگاه خیرشو رو خودم حس میکردم.به سمت تخت رفتم که وسط اتاق بود و کلافه روش نشستم:
-وای لرا بس کن!برایان منو دوست نداره...اصلا امکان نداره!
- من مطمئنم...ولی اینا رو بیخیال...کِی بهشون میگی؟.
پوف کلافه ای کشیدم
-:امشب...زنگ بزن به همشون...اونا همیشه باهام بودن....بهشون قول داده بودم به وقتش میگم بهشون.الانم وقتشه.
-باشه پس تو استراحت کن ترتیب دورهمی امشبو میدم
.-مرسی.
به بچه ها فکر کردم.باهاشون تو دانشگاه و سمینار های علمی اشنا شدم.گروه ۶ نفره ی ما معروف بود.۶ تا بچه درسخون که...نه...مخ.خوب یه خلاصه بگم:((میشل و مایکل روبینِشتاین دوقلوهای همسان .مخ ریاضی و مسلط به ۴ زبان.۲۳ ساله شونه .پوست سفید،چشمای درشت سبز لجنی شیطون با مژه های بلند،لب های کوچیک صورتی و بینی متناسب، ابروهای هلالی که شیطنت به صورتشون میده .وموهای زیتونی رنگشون.میشل خوش اندامه و مایکل یه کم ورزشی میزنه./ شارلوت پِتِرسون:۲۲ساله.مخ شیمی و کوآنتوم.مسلط به ۵ زبان.اولین چیزی که تو صورتش به چشم میاد لبای قلوه ای سرخ و چال گونه اشه.موهای قهوه ای با فر درشت و چشمای زیتونیش ابروهای باریکی که مهربونیش رو بیشتر به چشم میاره.بینی زیبا و پوست سبزه اش. ناگفته نماند که تک فرزنده/نیکلاس آدلِر:۲۴ ساله.مخ کامپیوتر.مسلط به ۶ زبان.تک فرزند.ابروهای مردونه.چشمای آبی وحشی .موهای طلایی مایل به قهوه ای.لب و بینی متناسب.و بدنی عضلانی./برایان جونز:۲۴ ساله.مخ کامپیوتر.فیزیک.شیمی.کوآنتوم.و ریاضی.مسلط به ۸ زبان و تک فرزند.موهای قهوه ای که به بالا میزنه.لب و بینی متناسب.پوست برنزه .چار شونه و قدبلند با هیکلی عضلانی که واسش زحمت کشیده.اولین چیزی که تو صورتش نظر ادمو جلب میکنه چشمای سورمه ایشه که توش رگه های طلایی داره با مژه های بلند.ابروهای مردونه و پر.....
*****
تو اینه به خودم نگاه کردم.موهایی که تا گودی کمرم میرسید به رنگ قهوه ای سوخته و ابروهایی به همین رنگ به شکل ۸ که به چهره ارومو و غمدیده مو جدیتر میکنه.پوست سفید که با چشمای طوسی و خمارم که بر اساس شرایط هوا و رنگ لباسم تغییر میکنه تضاد جالبی داره.و مژه های پرپشت و بلندم.لبای قلوه ای و سرخم که نیاز به رژ زدن نداره.
یه لباس کلفت یقه اسکی به رنگ شیری با جین سورمه ای پوشیده بودم.موهامو با یه تل پارچه ای شیری رنگ از تو صورتم جمع کردم...
بعد از احوالپرسی با بچه ها کنار لرا رو مبل دونفره نشستم.بچه ها زبان فارسی رو دوست داشتن و دوست شدن با من باعث انگیزه بیشتر واسه یاد گرفتن این زبان بود براشون.بیشتر با من فارسی حرف میزدن.
مایکل:کی هست؟
-هان؟ چی میگی؟.
با شیطنت ابرو بالا انداخت و گفت:
-همون یار دیرین که واست حواس نذاشته دیگه....
میشل:حالا اسمش چی هست شیطون؟ما الان باید بفهمیم؟.
چشمم افتاد به ابرو های و مشت های گره شده ی برایان که نیکلاس دستشو گذاشت رو دست مشت شده اش
.-چی میگین شما خواهر وبرادر؟یار دیرین دیگه چه صیغه ایه؟.
میشل با تعجب پرسید:صیغه؟
-اه بابا منظورم اینه که چرا چرت و چرت میگین؟....نوچ نوچ تقصیر شما نیس میدونم کلا ذهنتون منحرفه.
میشل سیبی به طرفم پرت کرد:خودتی!
. برایان:صبح کجا بودی؟
-هوووففف پیش کلینتون!.
اخمای بچه ها در هم شد
.نیکلاس:عوضی!چی میگفت؟
. بیخیال شونه بالا انداختم:
-دری وری!.تهدید کرد...
برایان پرید وسط حرفم:
تو چی گفتی؟
-هیچی بهش یاداوری کردم که من هیچی واسه از دست دادن ندارم و اینکه اوانسیان و به زانو در اوردم
. لرا:بچه ها الان موضوع مهمتر از کلینتون و اوانسیانه....البته واسه بعد شام.
***
-بچه ها ازتون میخوام تا اخر حرفامو خوب گوش کنین ...من یه دختر ایرانی ام و دینم اسلامه...ادعای هیچی ندارم...ولی یکی تو دین من هست که من از بچگی عاشقش بودم...اسمش امام حسینه ...یه عربه...ولی مَرده...درست مثل پدر و جدش و برادراش...دشمنای اسلام بهش ظلم وحشتناکی کردن...(شروع کردم و از همه چی واسشون گفتم .با اشاره با لرا فهموندم وقتشه.لامپا که خاموش شد چند تا روضه پخش کردم و چندتا فیلم به اضافه ی مختار نامه نشونشون دادم.پسرا واسه غرورشون فقط اشک تو چشاشون حلقع شد ولی شارلوت و میشل با بهت تماشا کردن و گریه کردن.
نیکلاس با صدای دو رگه ای گفت:
-این اخر نامردیه!.
اشکامو پاک کردم و ادامه دادم:
-۵ سال پیش یه پروژه رو شروع کردم که(به برایان نگاه کردم که چشاش سرخ بود)برایان یه چیزیایی فهمید و باسوتی که دادم همتون فهمیدین...قول داده بودم به وقتش بگم.الانم وقتشه...من رو یه درواره کوآنتومی کار میکردم که بتونم برم با ۱۴۰۰ سال پیش و جلوی این جفا رو بگیرم...این ارزوی کودکیم بود....و حالا واقعی شده...
برایان بهت زده زمزمه کرد:ترانه!...
ادامه دادم:
-طبق تاریخ الان یک هفته به عرفه مونده...روزی که مسلم پسرعموی امام شهید میشع و روزی که ایشون به سمت کربلا میان....وقت زیادی ندارم....باید یه سر برم عربستان و دینار تهیه کنم....تو این راه به کمکتون نیاز دارم. ولی تصمیم با شماست.
ساکت شدم.برایان کلافه دست بین موهاش میبرد.نیکلاس پاشو تکون میداد و میشل ومایکل تو فکر بودن.
شارلوت اما بی مکث گفت :من تا تهش هستم...نمیذارم اون بچه های کوچیک بمیرن.
لبخندی به مهربونیش زدم.نیکلاس بهت زده بود.این اواخر متوجه علاقشون به هم شده بودم
.نیکلاس محکم گفت
-:منم تا تهش هستم.
برایان عصبی فریاد زد:
-همه تون دیوونه شدین!...ترانه خودتو به کشتن میدی!. خونسرد گفتم:
-اولا کی اهمیت میده! من نه کسی رو دارم که نگرانم بشه نه کسی که نگرانش بشم(چهره بچه ها غمگین شد از اینهمه سرد بودنم)دوما من قرار نیست بمیرم...
.از جام بلند شدم:
-۳ روز بیشتر بهتون فرصت فکر کردن نمیدم...اگه تنهامم بذارین من خودم میرم.
در اتاق و بستم و تنمو رو تخت انداختم.چه اونا بیان چه نیان....من میرم و نمیذارم تاریخ دوباره تکرار بشه.
********
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، admin ، minaa ، sadaf ، دخترشب
#2
#پارت2
-الو سلام دخترم خوبی؟
-سلام ممنون 
-کارا چطور پیش میره؟؟؟
منظورشو فهمیدم.باوجود هکری مثل من و سیستم های امنیتی فوق پیشرفته ی خونه ام بازم جانب احتیاط رو رعایت میکرد 
-بله عالیه 
-پس مزاحم نمیشم ...خداحافظ
-خدانگهدار
لرا:هنوز هم میترسن لو بری؟
-نگرانن منم از دست بدن....از دانشمندای خاکسار فقط من موندم 
لرا:بلیط ها حاضره ...میرم به کارهام برسم.
به کلینتون فکر میکردم.اون واقعا فکر میکنه من احمقم؟...هه!...من کشورمو ول نمیکنم به آمریکا بچسبم ...اینجا موندنم دلیل داره ...
اگه عمو باربد از آوانسیان آتو نداشت منو تا الآن ده بار کشته بود ...آتویی که پیش منه و من نمیدونم چیه...یعنی فرصت نشد بفهمم ...هعییی.
***

ظاهرا برایان راضی شده.نیکلاس بهم زنگ زدو گفت همه خونه ی برایان هستن.دارم میرم اونجا تا نقشه رو مطرح کنم...چشمم افتاد به آینه ...این کلینتون هم دیگه دست هرچی احمقه از پشت بسته!...آخه کی بابنز آخرین سیستم تعقیب و گریز راه میندازه؟...ولی خودمونیم ها،راننده اش زیاد هم دست و پا چلفتی نیست چون تا اینجا متوجه نشدم.منو دسته کم گرفته !...با چندتا لایی کشیدن تو خیابون وولد گمش کردم.
خونه ی برایان شبیه مال منه ولی کوچکتر با نمای تمام چوب.خدمتکارشون به اتاق برایان راهنماییم کرد
-سلاااااممممم!!!!
همه جواب دادن فقط برایان سر تکون داد..اییششش..میمیری زبونتو تکون بدی!؟...اه!
مایکل:نقشه چیه؟ ترانه؟
-مایکل و میشل می مونن همینجا
میشل:چرا ما؟
-ببین...من به مهارت های رزمی برایان و نیکلاس و استعداد کوآنتوم شارلوت نیاز دارم...مهارت خودم کافی نیس.از قدیم گفتن"دو تا عقل بهتر از یه عقل کار میکنه!"...
از طرفی احتمال بوجود اومدن مشکل هست...باید دو نفر رو اینجا داشته باشیم تااوضاع رو تحت کنترل داشته باشن...درضمن لراهم کمکتون میکنه!...یه چیز دیگه!...کلینتون داره اذیت میکنه...محض احتیاط موندن شما لازمه..
برایان:اونجا باید پول زیادی داشته باشیم... چی بوداسمش؟...اومممم...آهان دینا!ر...لباسا و قیافه هامون هم هست.
-فکر اونجارو هم کردم ..البته مجبور شدم یک پنجم از ثروتم رو نقد کنم ...ولی هدفم ارزشمند تره ...
میشل:واوووووو؟؟؟؟؟...یک پنجم از اون همه ثروت؟؟؟!!! ....خدای من..خیلی زیاده!!
با ل.ب.خ.ن.د  محوی گفتم:اره...واسه ی لباساو گریم هم یه فکرایی دارم...(رو به نیکلاس)نیکلاس!..
نیکلاس:بله!..
-واسه فردا برای عربستان بلیط داریم....باید از شاهزاده های عرب دینار بگیریم..خیییلی زیاد!
نیکلاس:صبر کن ببینم!تو از کجا میدونستی ما راضی میشیم ؟!
خوب میدونستم منظورش برایانه!
-شما بی معرفت نیستین...درضمن من رفیقای خودمو خوب میشناسم..
زیر چشمی به برایان نگاه کردم که ل.ب.خ.ن.د محوی داشت 
***

به نیکلاس که کنارم نشسته بود نگاه کردم .چشماش بسته بودو خستگی از چهره اش معلوم بود.فقط خدا میدونه چقدر جون کندیم تا دینار تهیه کردیم.سه روز وقت صرف کردیم...دوروز از برنامه عقبیم...نیکلاس چشماشو باحس سنگینی نگاهم باز کردو ل.ب.خ.ن.د خسته ای زد.جای برادر نداشته امو پر کرده بود ...د.و.س.ت.ش دارم :نیکلاس!
تو بهترین داداش دنیایی!
نیکلاس:توهم بهترین خواهری هستی که هر کس میتونه داشته باشه ..
-همیشه باش!
نیکلاس:هستم!...همیشه!!!
***

هممون لنز قهوه ای گذاشته بودیم آخه چشمای رنگی جلب توجه میکرد !برایان و نیکلاس هم مجبور شدند ریش و سیبیل بلند بزارن تا به اعراب شبیه بشن...بالباسای اون دوران ایستاده بودیم و باتعجب به هم نگاه میکردیم یهوپقی زدیم زیر خنده...دل هامونو گرفته بودیم و به قیافه ی همدیگه میخندیدیم .رفتیم اتاقم.
برایان:خوب...کجاست؟
-همینجا!
برایان:مارو مسخره کردی؟؟؟
-نه...ببین!
به طرف آینه قدی رفتم و دکمه ی پشتش رو ل.م.س کردم .ت.خ.ت کنار رفت ،دریچه ی زیر ت.خ.ت باز و پله ها نمایان شد.
-دنبالم بیاین...
یه نگاه به درگاه کوآنتومی که شبیه قاب خالیه یک آینه ی قدی بود کردم و پشت میزِ کامپیوتری ایستادم .صفحه اشو که ل.م.س کردم یه صفحه ی بزرگ هولوگرامی بالا اومدو جلوم ظاهرشد  بایه بسم الله شروع کردم . انگشتام تندوتند روی کیبورد هولوگرامی حرکت میکردند.تنظیمات تاریخ و مکان و زمان تموم شد فقط باید یه دکمه رو ف.ش.ا.ر میدادم.به بچه ها نگاه کردم با زمزمه کردن" بسم  الله الرحمن الرحیم " دکمه رو زدم .
بازدن دکمه یک هاله ی آبی توی قاب درگاه ظاهر شد .اشک تو چشمام ح.ل.ق.ه بست ...مامان هنگامه!...بابا مهبد!کجایین که ببینین رویام به حقیقت پیوسته .دست نیکلاس روی ش.و.ن.ه ام نشست :آروم باش خواهری ...
زمزمه کردم:باشه 
شارلوت: همه چی رو برداشتم ..بچه ها بای بای
میشل:اوووو حالا توام !نمیری  بمیری که!!!
برایان تشر زد:میشل!!!
میشل:خوب بابا!...
-میشل و مایکل خوب گوشاتونو باز کنین چی میگم ..اگه بتونیم تاریخ رو تغییر بدیم احتمال اینکه آینده هم تغییر کنه خیلی زیاده .ممکنه وقتی ما بر میگردیم شما نباشین یا انفاقی براتون افتاده باشه ...بخاطر همین سپرای امنیتی ویلارو طوری تغییر دادم که اگه شما دوتا تو ویلا بمونین اتفاقی براتون نمیافته به پدر  مادراتون بگین که رفتین سمیناری.جایی ..پس دیگه سفارش نمیکنم 
مایکل:خیالتون راحت ...اینوررو بسپارین به ما ..
نفس عمیقی کشیدم و به طرف درگاه رفتم :بسم الله الرحمن الرحیم...
اول من و برایان بعد هم شارلوت و نیکلاس وارد درگاه شدیم...
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، sadaf ، دخترشب
#3
# پارت3
داخل یه کوچه ی خلوت با دیوارای کاه گلی شدیم.برگشتم سمت بچه ها:خوب ما الان خواهر برادریم که از " شام" اومدیم اینجا....اسم من رابعه است،برایان ابن محمود،نیکلاس عبدالرحیم،شارلوت فاطمه...فهمیدین؟
همه به نشونه فهمیدن سری تکون دادن
ادامه دادم: خوبه!...منو شا..منو فاطمه میریم بازار یه سری مواد غذایی میخریم.ش...
برایان اومد وسط حرفم:الان؟
باحرص گفتم:این یه پوششه تا بفهمیم تو شهر چخبره و چیکار باید بکنیم!...تو و عبدالرحیم هم برین دنبال خونه و چندتا اسب..
برایان:خیال کردی دوتا دخترو تنها تو این شهر رها میکنم؟...نخیر!...منو تو با هم و عبدالرحیم و فاطمه هم باهم میریم یه سرو گوشی اب بدیم...(رو به نیکلاس) ۱ ساعت دیگه همینجا...
***
یه خونه مثله بقیه کاه گلی،دوطبقه،وسط حیاط یه حوض،گوشه های دیوارا هم چند تا درخت نخل،طبقه پایین انباری که توش هیزم و یه سری خرت و پرت بود،مطبخ(اشپزخونه) هم طبقه پایین بود،طبقه بالا ۳ تا اتاق خواب و ...،. الان هم نشستیم دور هم تا تبادل اطلاعات کنیم..
نیکلاس:اینطور که ما فهمیدیم " مختار ثقفی" رفته ایلات تا واسه مسلم بیعت بگیره ..." کیان ایرانی" هم برگشته ایران و بهش دسترسی نداریم...
نوچی گفتم و ل.ب گزیدم..
شارلوت:مگه بودن یا نبودنش فرقی هم میکنه؟
-آره!..اون یه ایرانیه...و این یه امتیاز برای ماست که اگه لازم شد ازش کمک بگیریم...از همه مهمتر...اون" کِیسان ابو عمره" است!،معتمد و دست راست مختاره!....مختار تو راه برگشت زندانی میشه ...وقتی هم ازاد میشه دیگه امام حسینی وجود نداره...
برایان:مسلم چند روزه که اومده کوفه..فردا میره مرکز شهر تا دوباره بیعت بگیره...و...
به من نگاه کرد.ادامه دادم:...و این یعنی هنوز نامه ای نفرستاده...طبق تاریخ روز عرفه ۹ ام ذوالحجه است، و اینطور که ما فهمیدیم امروز ۲ ذوااحجه بود(الان شبه)...این یعنی مسلم ۴ ام نامه رو میفرسته و نهم نامه بدست امام میرسه...ایشون حج شون رو نصفه رها میکنن و از مکه راهی کوفه میشن...(اشک تو چشام و بغض تو گلوم نشست)با تمام خانواده...با رقیه و علی اصغرِ۶ماهه و...
سکوت سنگینی بود...هرکی تو فکر خودش بود ...هیچ کس نمیخواست شکننده ی سکوت باشه...تا اینکه معده ی نیکلاس سکوت رو شکست...
همه با چشمای گرد نگاش میکردیم...نیکلاس ل.ب برچید،با انگشت اشاره پیـ ـشونی ش رو خاروند و مظلومانه گفت:خو گشنمه...
یه نگاه یه هم کردیم و پقی زدیم زیر خنده....
-فاطمه بیا بریم مطبخ یه چیزی واسه شام درست کنیم...
***
با اون امکانات محدود ووقت کم یه ابگوشت خوشمزه درست کردم..
سفره رو پهن کردم و مشغول تیلیت کردن نون شدم...چند ثانیه گذشت ...وقتی دیدم صدایی نمیاد سرمو بالا گرفتم دیدم بچه ها یه نگاه به کاسه ها میکردن یه نگاه به من...
-چیه؟ چرا نمیخورین؟...
برایان:این چیه اصلا؟
شارلوت:اسمش چیه؟
نیکلاس:چجوری باید خوردش؟
خندم گرفت...این بیچاره ها اصلا نمیدونن ابگوشت چی هست از بس که شیشلیک و فست فود و غذاهای انچنانی خوردن!
با صدایی که ته خنده توش موج میزد گفتم:این یه غذاست به اسم آبگوشت!...هرکاری من میکنم شما هم بکنین...
***
بعد از شام پسرا رفتن تو دوتا اتاق اول،اتاق من و شارلوت وسط اون دوتا  بود...خخخ ...برایان میگفت اینجا امنیت نداره..یه وقت نصف شب حمله میکنن...خخخخ..آخه کسی چه میفهمه ما اینجا چیکار داریم؟!...
شارلوت خواب بود...ولی من خوابم نمیبرد ...نمیدونم چرا...این لباسای زبر و کلفت و سنگین هم اذیتم میکنه...بلند شدم رفتم تو حیاط...ل.ب.ه ی حوض نشستم و دست بردم تو اب.اینکارم باعث شد انعکاس تصویر ماه تو اب بلرزه و تکون بخوره...همونطور که اروم دستمو تو اب تکون میدادم زیر ل.ب گفتم:مامان هنگامه!بابا مهبد! د.ل.م  براتون تنگ شده...د.ل.م میخواست شما هم کنارم باشین ولی...(خشم وجودمو گرفت و دستامو مشت شده روی پام گذاشتم) میدونم چیکارشون کنم!..(برای جلوگیری از ریزش اشکی که لجوجانه اجازه افتادن میخواست سرمو بالا گرفتم و به ماه خیره شدم،دستامو پشتم ستون بدنم کردم )...خدایا!...تنهام نذار!...مثله همه ی این سالها پیشم بمون...میدونم بنده ی خوبی نبودم...ولی تو خدای خوبی هستی...کمکم کن...اره!...من ته تغاری خلقت توام! همونی که شیطان بهش بی احترامی کرد و تو از درگاهت روندیش!...ازت کمک میخوام....میدونم هنوزم  د.و.س.ت.م  داری...منم  ع.ا.ش.ق.ت.م !...مامان هنگامه و بابا مهبدم پیش تو ان! بهشون بگو واسم دعا کنن! خودت گفتی دعای پدر و مادرو اجابت میکنی!....نتهام نذار خدای مهربونم مثله همه ی این سالها.....(اهی کشیدم)
-نخوابیدی؟
با هین بلندی ایستادم و دستمو گذاشتم رو  ق.ل.ب.م:وای برا...عبدالرحیم ترسیدم!..ارومتر...
نشستم ل.ب.ه ی حوض،اونم نشست روبروم
ادامه دادم:نه نخوابیدم
دوباره دست بردم داخل اب
برایان:چرا؟
-چی چرا؟
برایان:چرا نخوابیدی؟
-نمیدونم...خوابم نبرد...شاید از استرس فرداس...تو چرا نخوابیدی؟
برایان:جام عوض شده خوابم نبرد
خندیدم:لوس!
ل.ب.خ.ن.د  محوی زد.
بی فکر گفتم: وقتی میخندی ج.ذ.ا.ب  تر میشی...
ل.ب گزیدم....وایییی خدا...این چی بود من گفتم؟
با همون ل.ب.خ.ن.د  و با چشمایی که شیطنت ازشون معلوم بود داشت نیگام میکرد...وای...مطمئنم الان سرخ شدم.
هول هولکی گفتم:چیزه...یعنی...اوممم...من خوابم میاد..شب بخیر!
بعدم مثله تیری که از تفنگ رها شده دوئیدم تو اتاق و درو پشت سرم بستم.سر خوردم ،نشستم رو زمین و دستمو گذاشتم رو ق.ل.ب.م :وای خدا عجب سوتی ای دادم...بیخیال!...بهتره برم بخوابم...فردا کارای مهمتری داریم...
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، sadaf ، دخترشب
#4
# پارت4

مرد:نمیشود...
اوففففف...عجب سیریشیه هااا....یه جوری رفتا میکنه انگار میخوایم بکشیم یا بدزدیمش.....من و برایان اومدیم مسلم و ببینیم البته اگه این نگهبان بد قلق بذاره!...دو ساعته داریم باهاش حرف میزنیم....تا بلکم راضی شه....باز خوبه عربی جزء اون زبان هایی هست که هر ۴ تامون بهش مسلطیم...با این چادر و روبنده  و این هوای خرما پزون دارم تلف میشم...وای خدا به دادمون برس...
برایان:با ایشان کار مهمی داریم
مرد:کارتان را بگویید...من به اطلاعشان میرسانم...

برایان:نمیشود...باید با خودشان سخن بگوییم....
مرد:پس از اینج..
مسلم:اینجا چخبر است؟
واییی خدا مرسیییی...بالاخره خودش اومد...همه سلام کردیم
مرد:جناب مسلم...من به این مرد و زن گفته بودم که شما نمیتوانید ایشان را بپذیرید ولیکن اصرار کردند که خود با شما سخن بگویند...میگویند کار مهمی دارند 
مسلم:کیستید و با من چه کار دارید که این همه اصرار میکنید؟
برایان:۴خواهر و برادر از شام،مسافر هستیم...خواهر و برادر دیگرمان در منزلی که اجاره کردیم...(نگاهی به نگهبان انداخت)اگر میشود تنها سخن بگوییم..
مسلم یه نکاه به ما کرد و رو به نگهبان گفت:تنهایمان بگذار...
نگهبان برای احترام یه کم خم شد بعدش رفت.
برایان ادامه داد:خواهر و برادر دیگرمان در منزل هستند...اگر میشود به انجا برویم و انجا سخن بگوییم.
مسلم:چرا همینجا سخن نمیگویید؟
-جناب مسلم ...دیوار موش دارد و موش هم گوش..(ارومتر ادامه دادم)شما شاید به این جماعت اطمینان داشته باشید...ولی ما نه!..
مسلم تو سکوت به ما نگاه میکرد..خوب حق داشت!... یه کاره اومدیم میگیم بیا بریم خونمون باهات حرف داریم!...منم بودم نمیرفتم!...والا!...
برایان که سکوت مسلم رو دید گفت:
-جناب مسلم...به شما حق میدهم!...اطمینان کردن سخت است!  ولی باور کنید امر مُهِمّیست!...حرف ما به سود شماست!...اگر میخواهید با زره و شمشیر بیایید ما حرفی نداریم...ولیکن شما را به خدا سوگند میدهم همراهمان بیایید..مقصودمان این است که اینجا برای سخن گفتن امن نیست و نباید هیچ یک از این جماعت همراهمان باشد...
بازم توسکوت به برایان خیره شد...انگار میخواست تو چهره ش یه دلیل برای دروغ یا راست بودن حرفامون پیدا کنه...منم که داشتم از گرما میمردم دیگه اشکم داشت در میومد...با یه لحن فوق ملتمسانه گفتم:
-خواهش میکنم....
بازم سکوت کرد و به ما خیره شد...وای خدا!....د.ل.م میخواد بشینم رو زمین زار بزنم!...چرا راضی نمیشی؟!...اَه!...
مسلم:همراهتان می آیم...
وای خدا شکرت!
***
نیکلاس درو باز کرد،با دیدن مسلم گل از گلش شکفت:درود برشما جناب مسلم!
مسلم:درود خداوند برشما باد
نیکلاس:بفرمایید...خوش امدید....فاطمه!میهمان عزیزی داریم...وسایل پذیرایی مهیا کن!
وااا ...اینا رو از کجا یاد گرفته؟...من که بهش نگفتم!..برایان و مسلم که رفتن روبنده امو بالا زدمو همین سوالو ازش به فارسی پرسیدم
با نیش باز جواب داد:از تو سریال مختارنامه !.
-اهاان...پس بگو..این جنتلمن بازیا از تو بعیده
ل.ب برچید:من به این جنتلمنی!...
برایان:چرا فارسی حرف میزنین؟...نمیگین یوقت میشنوه؟...بیاین بالا الان مشکوک میشه!
با نیش باز گفتم:خودتم که داری فارسی حرف میزنی!
برایان از حرص قرمزتر میشد و نیش من بازتر.اخرم طاقت نیاورد رفت بالا.
شارلوت:وااا...این چرا همچین کرد؟
-بیخیال ...چادر بپوش برو بالا پذیرایی کن..
شارلوت:باشه
***
بعد از پذیرایی مسلم گفت:نمیخواهید کارتان را بگویید؟
مسلم به پشتی ها تکیه داده بود و ما ۴ تا هم دورش.من و شارلوت کنار هم سمت چپ مسلم...پسرا هم سمت راستش...
برایان خونسردگفت:میروم سر اصل مطلب جناب مسلم...به حسین ابن علی بگویید تا میتواند از کوفه و کوفی دور شود...
مسلم:یعنی چه؟منظورتان را نمیفهمم!
نیکلاس:ساده است! در نامه ای به ایشان  بنویسید نامه های کوفیان دروغ بود و ریا!...بگویید از کوفه دور بماند..
مسلم ابرو در هم کشید:
-کار مهمتان این بود؟!...اصلا چرا باید چنین کنم؟.
بلند شد که بره.هممون ایستادیم.برایان جلو رفت و بازوشو گرفت
برایان:
-جناب مسلم...صبور باشید!...ما هنوز چیزی نگفته ایم!...بمانید اگر حرف هایمان قانعتان نکرد ...آنگاه بروید!...بمانید...خواهش میکنم.
مسلم نشست..
مسلم:
-چرا باید چنین کنم؟
برایان اومد حرف بزنه که دستمو به علامت سکوت بالا اوردم...حالا نوبت من بود...باید از اون سخنرانی های کوبنده ی معروفم بکنم
-چرایش معلوم نیست؟...چه دلیلی از این محکمتر که کوفیان همان مردمانی هستند که علی را ۲۵ ساااال خانه نشین کردند؟...اینها همانانند که بجای اینکه در مراسم تدفین خاتم الانیاء شرکت کنند...با اینکه در غدیر خم حضور داشتند ،سخنان پیامبر را نادیده گرفته ...ابوبکر را جانشینش کردند!...حسن ابن علی چه؟...ان را چه میگویید؟...هنگامی که تعلل کوفیان را  برای جنگ با معاویه دیددر خطبه ای گفت:((چگونه اعتماد کنم بر گفته های شما حال انکه دیدم با پدرم چه کردید)) وقتی به میعادگاه جنگ رسید و انها که اظهار اطاعت کرده بودند را ندید، فرمود:((مرا فریب دادید چنانچه امام پیش از من را فریب دادید،ندانم که بعد از من با کدام امام مقاتله خواهید کرد))...ایشان را مجبور به صلح با معاویه ی ملعون کردند...شما که خود بهتر میدانید!...نمیدانید؟!...کوفیان هنوز همانها هستند ... زمانی که امام حسن خود گفته :"بعد از من با کدامین امام مقاتله خواهید کرد"...یعنی چه؟...مگر نه اینکه ائمه به لطف حق تعالی از آینده باخبرند؟...خود امام حسن به مقاتله ی کوفیان با امام بعد از خود که یقینا "امام حسین" است خبر داده اند!....
تو تمام این مدت همه سکوت کرده بودن و به حرفای محکم و کوبنده ی من گوش میکردن...مسلم به زمین خیره شده بود و فکر میکرد...
-حال چه میگویید؟...
بازم سکوت
-باشد!...یک سوال...اگر امام حسین کمی دیر تر برسند مشکلی پیش می آید؟
مسلم با دودلی و تردید گفت:خیر
-پس من برای اثبات حرف هایم به شما راه حلی دارم...
بچه ها با چشمای گرد به من نگاه میکردن...خوب این قسمتی از نقشه نبود...یعنی تقریبا نبود...
مسلم که انگار یه کم قانع شده باشه گفت:چه راهی؟
-اگر به ما اطمینان کنید و ساحرِمان نخوانید خواهم گفت...
با یه کم مکث جواب داد:
-باشد!...اطمینان میکنم ...
- شما به کوفیان بگویید که به امام حسین نامه داده اید و ایشان به زودی به این شهر خواهد امد، ولیکن در واقع نامه ای در کار نیست...نگران هیچ چیز نباشید...ما دورادور مراقب شما هستیم و سایه به سایه شما را مشایعت میکنیم...... بزودی ابن مرجانه در لباس حسین ابن علی، برای جلوگیری از بیعت گرفتن شما برای ایشان، به کوفه می آید و کوفیان را با درهم و دینار فریب میدهد تا شما را تنها بگذارند...او از طریق زنان کوفی که روی همسران خود نفوذ بسیار دارند آنها را از همراهی با شما منصرف میکنند...فقط به خاطر داشته باشید جناب مسلم...ما همراه شما خواهیم بود...سایه به سایه...نشانی اینجا را به خاطر بسپارید تا در صورت لزوم،بدون اطلاع کوفیان به اینجا بیایید...
مسلم که حسابی تعجب کرده بودپرسید:چگونه؟...شما از کجا میدانید؟...نکند..
پریدم وسط حرفش:به شما گفته بودم به ما اطمینان کنید!....اینگونه اطمینان میکنید؟...درضمن...ما نه دشمنیم و نه جاسوس...که اگر بودیم شما الان زنده نبودید!...به کیان ایرانی هم محرمانه نامه بدهید  و بگویید با مختار ثقفی هر چه زودتر به نیزار کنار فرات بروند  ...هرچه زودتر...بگویید یک نفر را جلوتر از خود در نیزار کنار فرات بفرستند که اگر با گماشتگان و نیروهای ابن مرجانه برخورد کردند به انها اطلاع دهند تا پنهان شوند...بگویید اگر افراد ابن مرجانه را دیدند به هیچ عنوان خود را نشان ندهند...بگویید این یک دستور است و اگر عمل نکنند  باعث کشته شدن شما و پسرعمویتان حسین ابن علی،و به اسارت رفتن خاندانش میشوند...
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، sadaf ، دخترشب
#5
# پارت5
(نفسی تازه کردم و ادامه دادم) خلاصه مطلب اینکه بگویید منتظر ما بمانند تا خود را به ایشان برسانیم....
مسلم:چرا منتظر بمانند؟
ل.ب.خ.ن.د محوی زدم و گفتم:
-بزودی اتفاقاتی خواهد افتاد که شما به دوستیِ ما اطمینان پیدا میکنید...
مسلم:خیلی با اطمینان سخن میگویید!..
-چون  سخنانم هیچ کدام توهم و خیال نیست...حقیقت محض است!...برای فرستادن نامه ی خیالی هم برادرم عبدالرحیم(نیکلاس) نقش پیک را بازی میکند تا جای هیچ شک و شُبهِ ای برای کوفیان باقی نماند
حال چه میکنید؟!...راه حل مرا می پذیرید؟....
مسلم‌ سکوت کرد
ادامه دادم:
-به امتحانش می ارزد جناب مسلم!...حتی اگر...تاکید میکنم‌اگر بر فرض محاااالل!...سخنان ما درست نباشد شما چیزی را از دست نداده اید!...
سکوت بود...فقط صدای ضربان ق.ل.ب.م رو میشنیدم...وای خدا !،نکنه قبول نکنه!...نه بابا! مگه میشه قبول نکنه!...اونم با این همه سخنرانی که من کردم!...ولی اگه‌قبول نکنه چی؟...اونوقت یه راه دیگه پیدا میکنیم!...فوقش...
همینجوری با خودم درگیر بودم که مسلم گفت:
-قبول میکنم...
واییییی خدااا جوووونننممممم مرسیییییی....
ل.ب.خ.ن.د پیروز مندانه ای روی ل.ب.م نشست..تو نگاه برایان تحسین و تو نگاه شارلوت و نیکلاس شادی موج میزد...
مسلم:
-من همانطور که گفتید عمل خواهم کرد(بلند شد  ماهم به تبعیت از اون از جامون بلند شدیم)من دیگر میروم..از پذیرایی سپاسگذارم....بدرود.
برایان و نیکلاس رفتن برسوننش همونجایی که ما رفتیم دنبالش...از در خونه که خارج شدن من و شارلوت شروع کردیم جیغ کشیدن و بالا پایین پریدن و همو ب.غ.ل کردیم...
***
من و شارلوت تصمیم گرفتیم برای این پیروزی یه جشن کوچیک بگیریم...الانم تو مطبخ داریم غذا درست میکنیم:مرغ بریون و یه مقدار کباب و پلو...با سبزی و ماست...
سفره رو که پهن کردیم برایان و نیکلاس هم پیداشون شد...ابرو های هر ۲تاشون از تعجب بالا پریده بود...
نیکلاس سوتی زد و گفت:
-مادماذلا چیکار کردننن!!
شارلوت خنده ی ریزی کرد و با ناز گفت:
-همه رو دیوونه کردن!
دیگه  با این طرز نگاه کردن این دوتا کار داشت به سرخ شدن شارلوت میکشید که برایان به دادمون رسید:
-بشینین دیگه!
نشستیم و من مشغول کشیدن غذا تو ظرفها بودم که برایان پرسید:
-حالا واسه چی اینهمه ولخرجی کردین،به خودتون زحمت دادین اینهمه غذا درست کردین؟
شارلوت:
-خوب به مناسبت این پیروزی باید یه جشن کوچیک بگیریم یا نه؟
برایان بیخیال ش.و.ن.ه بالا انداخت..ایشششش!،بی ذوق!...ل.ب برچیدم و از برایان رو گرفتم ...نیکلاس که متوجه شد خندید ک زد رو پای برایان و گفت:نزن تو ذوق خواهرم!
ابرو های برایان بالا پرید و یه نگاه به سر تا پام انداخت...عصبی شدم...همچین بزنم که...لا اله الالله!...بر شیطون لعنت!...اصلا هر کاری د.ل.ش میخواد بکنه!....امشب هیچی نمیتونه خوشحالی منو خراب کنه!.
بعد از شام با شارلوت رفتیم کنار حوض ظرفها رو بشوریم که نیکلاس به شارلوت گفت بره خودش بهم کمک میکنه...در حال شستن بودیم که نیکلاس گفت:
-ازش ناراحت نشو...محبت کردنو خوب بلد نیس...
-خوب به من چه!...اصلا چرا باید ازش ناراحت بشم؟
با ل.ب.خ.ن.د مرموزی گفت:
-چون د.و.س.ش داری!...اونم  تو رو د.و.س.ت داره..منتهاخودتون هنوز متوجه نشدین!
-نیکلاس بیخیال!....فعلا که باید یه فکری به حال خودتو  شارلوت بکنی!
ل.ب.خ.ن.د دندون نمایی زد و گفت:
-امروز بهش گفتم...
جیغ خفه ای کشیدم:
-واقعا؟؟
نیکلاس:
-هیییشش!،چته دختر ارومتر!....
-ببخشید...خوب حالا چی گفت؟
نیکلاس:
-قبول کرد..
-پس واسه همین سر قضیه ی غذاها هی سرخ میشد!..به هر حال تبریک میگم بهتون....امیدوارم خوشبخت بشین....بذا بریم اونور یه هدیه ی تپل پیش من دارین...
نیکلاس:
-هدیه؟
-آره...ما ایرانیا رسم داریم هرکی ا.ز.د.و.ا.ج میکنه بهش کادو میدیم..
نیکلاس:
-آهان...
-راستی..فردا...بعد از اینکه نقش پیک رو بازی کردی...با برایان تقسیم شیفت کنین...سایه به سایه دنبال مسلم برین...
نیکلاس:
-تا کِی؟
-تا روزی که  ابن مرجانه رسما دستور قتل مسلم رو صادر کنه..
نیکلاس:باشه...
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، sadaf ، admin ، d.ali ، دخترشب
#6
[عکس: 9eyu_awf.jpg]

لطفا برای بهتر شدنِ کار خودتون و همکاری با مدیران این نکات را رعایت کنید:

♦عزیزان در هنگام نوشتن نکات نگارشی را حتما رعایت بکنید . برای این منظور از این لینک کمک بگیرید :[مهم ترین نکات ویرایشی مخصوص نویسندگان]

♦پستهای رمان نباید از 20 خط کمتر باشه .

♦بین خطوط رمان فاصله نیندازید.

♦در انتخاب موضوع ، اسم و متن رمان دقت کافی و لازم رو داشته باشید و این نکات رو رعایت فرمایید :[قوانینی که هر نویسنده باید رعایت کند]

♦پست و تاپیک رمان در هیچ صورتی از انجمن حذف نخواهد شد پس در ابتدای کار دقت لازم رو در ایجاد تاپیک داشته باشین.

♦برای اینکه همراه متن رمانتون حروف انگلیسی نباشه از این راه استفاده کنید [ برطرف کردن حروف انگلیسی همراه متن ]

موفق باشید.[عکس: mara.gif]
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط: محمودی ، admin ، admin ، minaa ، دخترشب ، دخترشب
#7
# پارت6
پنج،شیش روز تا نهم ذوالحجه مونده بود.تو این چند روز برای بچه ها بیشتر از اسلام گفتم.از پنج تن آل عبا گرفته،تا نحوه ی شهادت امام علی ،حضرت فاطمه،امام حسن و امام حسین...بچه ها هم ارادت خاصی نسبت بهشون پیدا کرده بودن....به مسجد کوفه هم رفتیم....اونقدر تو محل ضربت خوردن امام علی گریه کردم ،که از حال رفتم...تو مسجد کوفه آرامش عجیبی داشتم...واسه همین برای اولین بار نماز و قرآن رو با خواست  خودم خوندم....یعنی بلد بودم هااا...ولی نمیدونستم واسه چی باید بخونم....اما الان یه ع.ش.ق.ی به خدا و نماز و قرآن پیدا کردم که تصمیم گرفتم از این به بعد همیشه بخونم...شارلوت میگه وقتی صدای قرآن خوندنمو میشنوه آرامش میگیره....میگه به اسلام ع.ل.ا.ق.ه.م.ن
د شده...
امروز ۸ ام ذوالحجه است...و این یعنی مسلم امشب تنها میشه...الان داریم با شارلوت و نیکلاس صبحانه میخوریم و برایان هم  خ.و.ا.ب.ه  چون دیشب شیفت بود.قراره ظهر برایان که بیدار شد با نیکلاس برن دنبال مسلم،ما هم وسایلمون رو جمع کنیم و کنار دروازه شهر منتظرشون بمونیم.
نیکلاس:راستی ترانه...ما قراره چجوری برگردیم؟
-مثله ادم دیگه!...
شارلوت:نگو که به اینجاش فکر نکرده بودی!!...
یه نگاه به قیافه های ترسیده شون کردم و زدم زیر خنده...حالا نخند کی بخند...میون خنده گفتم:نترسین فکرشو کردم....یه راه ارتباطی،به صورت تِلِپاتی(تماس ذهنی) بین خودمو درگاه درست کردم...درضمن گوشیاتون اینجا آنتن هم میده....شارلوت پرید وسط حرفم:چجوری؟...
پشت چشمی نازک کردم:وااا،،،شارلوت جون منو دست کم گرفتیاااا!...
نیکلاس: ولی این امکان نداره.....،. ایش عجب گیری داده هااا...هی من میگم میشه اینا میگن نه...بیخیال ش.و.ن.ه ای بالا انداختم:حالا که شده!
شارلوت:ترا...نَه یعنی رابعه... بی شوخی چطوری تونستی اینکارو بکنی.......
-کوآنتوم خیلی چیزا داره که هنوز کشف نشده..ولی من کشفش کردم.........
شارلوت باذوق دستاشو به هم کوبید، چشماشو مظلوم  کرد و گفت:
-به منم میگی؟!.....اوففف خدا بگم چیکارت نکنه دختر!...حالا میدونه وقتی چشماشو اینطوری میکنه ادم نمیتونه نه بگه هااا!..ولی بازم  اینطوری میکنه!....ولی خوب...من دیگه فولاد اب دیده شدم..خخخخ...
با این حال گفتم:
-بذار وقتی برگشتیم...
***************************************
الان نزدیک غروبه....من و شارلوت لباس های تقربا گشاد مشکی پوشیدیم ،مچ پاها و دستامونو هم  یه پارچه شیری رنگ پیچیدیم.یه شال مشکی هم پیچیدیم دور سر و صورتمون...تیپ پسرا هم همینطوریه...،.به لطف پولداری،هممون اسب سوارای قهّاری هستیم...اسب هایی که بچه ها خریدن  سه تاش قهوه ایه ،دوتاش مشکی....و از اونجایی که مشکی با کلاس تره(خخخخ)...من مشکی رو برداشتم....،.با شارلوت سوار اسب ها شدیم و به طرف دروازه رفتیم...الان هوا تاریکه تاریکه،.توراه داشتم به اتفاقاتی که الان مسلم باهاشون روبرو میشه فکر میکردم...اینکه الان مسلم بعد از خوندن نماز مغرب  و عشاء برمیگرده پشت سرشو نگاه کنه که بجای کوفی ها یه مشت موجود زشت و وحشتناک میبینه...بعد هم  که راه میوفتن،تو کوچه ها، کوفی ها چند تا چند تا از پشت مسلم میرن و از طریق پس کوچه ها به خونه هاشون برمیگردن ...مسلم هم سر خورده پشت در یه خونه میشینه...ولی ایندفعه قرار نیست مثله تو فیلم یه پیرزن بیاد و تو خونه پناهش بده...ایندفعه برایان و نیکلاس میان بهش میگن دیدی راست گفتیم؟،دیدی حق با ما بود؟،دیدی اینا هنوز همون کوفیا هستن؟...البته به زبون عربی هااا..نه اینجوری که من گفتم،خلاصه اینکه الانا دیگه باید پیداشون بشه.....،
.شارلوت:رابعه آنجا را بنگر...،
.-چه شده؟ کجا را میگویی فاطمه؟!(خو باید اینجوری حرف بزنیم تا بعدن سوتی ندیم یا نه؟هاان؟ نه من از شما میپرسم!)..
.شارلوت:حواست کجاست؟...
-چه گفتی؟..
.شارلوت:در دل تاریکی چند نفر را دیدم که....،.
هنوز حرفش تموم نشده بود که سه نفر سیاهپوش با صورت های پوشیده به طرفمون اومدن،شمشیرمو در اوردم:
-کیستید؟....
سیاهپوش:نزن رابعه!...ابن محمود هستم!...
،.بعدم روی صورتش رو باز کرد..
.-دیر کردید(روبه مسلم گفتم)هنوز هم به ما اطمینان ندارید؟....
مسلم:با اینکه هنوز نمیدانم از کجا اطلاع داشتید....اما بیشتر از چشمانم حال به شما اطمینان دارم....،.
آره! خودشه! همینه! من اعتماد مطلق مسلم رو میخواستم!.  ل.ب.خ.ن.د پیروز مندانه ای زدم.سوار اسب ها که شدن گفتم:
-باید هرچه سریعتر خود را به مختار برسانیم،برویم!.....،. بعدم اسب رو هی کردم و  جلوتر راه افتادم.تو این چند روز بیکار هم نبودم...دور از چشم بچه ها راه نیزار کنار فرات رو یاد گرفتم....برایان اومد کنارم و یواش به فارسی گفت:
-راهو از کجا یاد گرفتی؟!..
.-این چند روز بیکار نبودم...گشتم،پیدا کردم...،.
دندوناشو رو هم سایید:
-پس ما اینجا هویج بودیم؟..
.-نه ولی کار داشتین...الانم اینقدر حرف نزن مسلم مشکوک میشه....،
.با حرص از کنارم رفت...
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، admin ، minaa ، sadaf ، دخترشب
#8
# پارت 7
ایش!...خو مگه دروغ میگم که اینجوری حرص میخوره؟!...اصلا اونقدر حرص بخور که جونت بالا بیاد!...اِ؟ ترانه؟دلت میاد؟...معلومه که دلم...بیا دیدی؟..اه وجدان هیچی نگو اعصاب ندارمااا....خو تکلیفت با خودت معلوم نیس چرا به من گیر میدی؟اصلا من رفتم...بهتر!.،.
همینطوری با خودم درگیر بودم یکی زد به بازوم،از جا پریدم.داشتم از رو اسب میوفتادم که برایان نجاتم داد بعدم یه پوزخند زد،منم چشم غره رفتم....
شارلوت :رابعه حواست کجاست؟   
-همینجا 
شارلوت یواش به فارسی گفت:
-کاملا مشخصه! 
 منم جز چشم غره رفتن کاری ازم بر نیومد.  یه کم دیگه که رفتیم مسلم گفت:
-قدری استراحت کنیم...راه زیادی باقی نمانده ..ولیکن باید نیرو داشته باشیم تا پا به پای مختار  و سپاهش حرکت کنیم.
  ما هم دیدیم پُر بی راه نمیگه قبول کردیم. من که بیخوابی زده بود به سرم ولی این برایان نمیدونم چرا قبول کرد نگهبانی بده؟!....
اونا که خوابیدن...برایان هم نمیدونم کجا غیبش زد. منم یه گشتی اطراف زدم بعدش رفتم ل.ب فرات. به یه نخل تکیه زدم و زانو هامو ب.غ.ل کردم و سرمو گذاشتم روشون.زل زدم به اب...این همون ابیه که ازش به یه بچه ۶ ماهه ندادن...همون ابیه که امام حسین رو تشنه ل.ب کنارش سر بریدن...(اهی کشیدم...از تمام وجودم)...ولی نمیذارم کار به کربلا برسه...)
  همینجوری تو افکار خودم غرق بودم که یکی دستشو جلو دهنم گذاشت!...مغزم قفل کرد!...خیلی ترسیده بودم...حتی اون چند تا فن هم که نیکلاس یادم داده بود یادم رفت...
یه صدایی کنار گوشم گفت:
-اینجوری نگهبانی میدی خانوم کوچولو؟!...،. 
  وای! این که برایانه!  ای خدا بگم چیکارت نکنه!...زهره ام اب شد!...،.  دستشو که برداشت چشم غره ای رفتم...که خب متقابلا پوزخند زد.،. با فاصله کنارم نشست
.سکوتمو که دید پرسید:
-به چی فکر میکنی؟.
  بی توجه به سوالش گفتم:
-عربی سخن بگو(پچ پچ وار ادامه دادم)ممکن است کسی(منظورم مسلم بود) صدایمان را بشنود!...،. 
 برایان :همه خوابن!...نگفتی به چی فکر میکردی!. 
بیخیال ش.و.ن.ه ای بالا انداختم:
-به اینکه مختار یه ادم باهوش و سیاست مداره که به این راحتیا به کسی اعتماد نمیکنه...موندم چجوری باید اعتمادشو جلب کنیم....همین مسلمم منتظر یه اشتباهه تا بی اعتماد بشه بهمون... 
برایان سری به نشونه فهمیدن تکون داد و گفت:
-تا اینجا کا اومدیم...بقیه اش هم....اوووممم..چی میگفتین شما ایرانیا؟   
ریز خندیدم:
-بقیه اش هم خدا بزرگه! 
 برایان:اره همون.....راستی تو از ماجرای نیکلاس و شارلوت خبر داشتی؟ 
 -اره...از نگاه ها و رفتاراشون معلوم بود...مگه تو نمیدونستی؟ 
 برایان:نه چطور؟ 
 ش.و.ن.ه ای بالا انداختم:همینجوری..، 
  بعد یهو گفتم:خوش به حالشون....، 
   گ.ر.د.ن برایان طوری چرخید طرفم که گفتم شکستن رو شاخشه! 
  برایان:چرا خوش به حالشون؟
. با بغض گفتم:
-چون همیشه یکی رو دارن که نگرانشون باشه...چون همیشه یکی هست که بی چشم داشت  د.و.س.ت شون داشته باشه...چون...،. 
بغضی که داشت خفم میکرد اجازه نداد حرف بزنم...جلو برایان هم نمیخواستم واسه تنهایی و بی کسیم گریه کنم...گریه های اینطوریم رو فقط واسه خدا میبردم...
برایان هم که دید به تنهایی احتیاج دارم به بهانه گشت زنی رفت...آخ که چقدر این پسر با شعوره..بغضم بیصدا شکست و اَ.ش.ک هام بیصدا تر رو گونه ام ریختن............................................
*************** 
سپیده که زد بچه ها رو بیدار کردیم و راه افتادیم....استرس داشتم همش میترسیدم جلو مختار سوتی بدم...از طرفی هم واسه دیدنش هیجان داشتم...این همون مردیه که قهرمان بچگیام بود و از یزدیا انتقام گرفته بود...اون به کنار...کِیسان ابوعمره!...یه ایرانی که ما رو روسفید کرد و من همیشه بهش افتخار میکردم....و اینکه قراره الان از نزدیک ببینمش یه جور هیجان و استرس به جونم انداخته بود..ولی وقتی یادم میوفتاد که چجوری باید اعتماد مختارو جلب کنیم ذوقم فروکش میکرد...
. تو همین فکرا بودم که مسلم گفت:
-آنجاست!...نشانی که گفته بودم بگذارند انجاست... 
  بعدم شروع کرد سوت بلبلی زدن! 
 وای خاک به سرم مسلم هم از دست رفت!   چه واردم هست!   من همیشه فکر میکردم فقط این پسر ژیگولا تو ایران از این کارا میکنن!   وای خدا به دادمون برس پسر عموی امام حسین هم از این کارا میکنه!   دیگه خدایا خودت عاقبت هممونو ختم به خیر کن! توهمین فکرا بودم که یهو دیدم یه لشکر ادم از پشت نِی ها اومدن بیرون....
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، minaa ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، دخترشب ، دخترشب
#9
# پارت 8
بسم الله....اینا چرا این شکلین؟....انگار همشون افتادن تو جوب آب!...از سر و شکلشون گل و لجن میباره!....
داشتم با خودم سرِ اینکه اینا چرا از هیکلشون گِل میباره بحث میکردم که دیدم مسلم با روی خندان رفت جلوی یکی شون و گفت:
-درود بر شیر مرد ثقفی...
وای خدا مرگم نده!...این یارو هیکلیه مختاره؟!....یارو چیه بی ادب آقا!....اه وجدان گیر نده ذوق زده بودم یه چی گفتم.....قیافه اش از فریبرز عرب نیا(بازیگر‌نقش مختار)خشن تر میزد....
مختار هم با روی باز گفت:
-درود خداوند برشما جناب مسلم....وای خدا چه صدای بم و مردونه ای!....حالا یکی بیاد نیش منو جمع کنه این وسط!؛الان میگن دختره چله!.....وا؟ترانه خل شدی؟،توکه صورتت پوشیده اس!....خوب حالا توام هی به من گیر نَده!....صداش از فریبرز عرب نیا بم تر بود...،.تو همین حین یه مرد دیگه هم که هیکلش تقریبا اندازه مختار بود بهشون اضافه شد و با ل.ب.خ.ن.د  پهنی گفت:
درود بر جناب مسلم ابن عقیل!...
وای! ...صداش شبیه بازیگر نقش کیان بود...اسم بازیگره رو یادم رفته...اه...چی بود...همینجور سرم رو انداخته بودم پایین داشتم فکر میکردمکه مسلم زد به بازوی همون آقاهه و گفت:
-درود برشما رستم دستان! کیان ایرانی!
اینو که گفت چنان گ.ر.د.ن.م چرخید به طرفشون...چنان‌ چرخید به طرفشون که صدای مهره هاشو شارلوت هم شنید و برگشت طرفم.....واییی خدا جوننننمممم!...این کِیسان ابوعمره اس؟....چهره اش شبیه همون بازیگر نقشش بود ولی مردونه تر،شباهت زیادی هم به نقش برجسته های پاسارگاد داشت...از ذوق اشک تو چشمام جمع شده بود...اللهی من دورت بگردم که ایرانیا رو  روسفید کردی!....
داشتم تو دلم قربون صدقه اش میرفتم که مختار حواسش به ما که پشت سر مسلم بودم جمع شد.به ترتیب برایان و نیکلاس،بعدم شارلوت و من، پشت سر مسلم رو اسب نشسته بودیم و به اونا نگاه میکردیم....
مختار یه نگاه به ما کرد یه نگاه به مسلم،بعدش گفت:
-جناب مسلم؟!....معرفی نمیکنید؟!
حواس کیان هم با این حرف مختار به ما جمع شد،،،داشت با کنجکاوی نگاهمون میکرد...
مسلم یه نگاه به ما کرد:
-اینان مرا از حیله ی کوفیان آگاه ساختند و نجاتم دادند...
مختار با تعجب پرسید:
-حیله؟
کیان گفت:
از کدامین حیله سخن میگویید جناب مسلم؟
مسلم:
-خواهم گفت...بهتر است راه بیوفتیم،در راه به شما میگویم...
کیان:
-چرا همینجا نمیگویید؟
من بجای مسلم جواب دادم:
-جناب کیان!...(سرِ مختار و کیان چرخید طرفم)اینجا امن نیست!....هر لحظه ممکن است گماشتگانِ ابن مرجانه سر برسند....ان گاه جناب مختار را مجبور به پذیرش صلح و سپس زندانی،و جناب مسلم را خواهند کشت....
وا؟....اینا چرا اینطوری نگام میکنن؟!...آهااااان!....فکر کنم توقع نداشتن من زن باشم!....شایدم میخوان بپرسن من از کجا میدونم!...نمیدونم...
مختار اومد حرفی بزنه که مسلم زودتر گفت:
-راه بیوفتیم....در راه به شما خواهم گفت..
*********
اوفففف....این چرا همش مارو چپ چپ نگاه میکنه!...،.
الان چند دقیقه است که راه افتادیم....ما ۴تا پشت سر مسلم و مختار و کیان ،داریم میایم...مسلم هم داره براشون توضیح میده...مختار و کیان هم هر چند لحظه یه بار،برمیگردن با اخمایی که از اولِ حرفای مسلم به ن.ش.و.ن.ه ی تو فکر بودنشونه ما رو چپ چپ نگاه میکنن و سری به ن.ش.و.ن.ه ی فهمیدن واسه مسلم تکون میدن....،.
حرفای مسلم که تموم شد اخمای مختار این بار از عصبانیت در هم شد....منم سعی کردم گوشامو تیز تر کنم ببینم مختار چی میگه؟....قول میدم اولین جمله اش این باشه:((شما هم به همین راحتی به انها اعتماد کردی!))....حالا میگی نه؟...نگاه کن.....
مختار از لای دندوناش غرید:
-شما هم به همین راحتی به انها اطمینان کردید؟
(بیا!...دیدین...)
مسلم:
-چاره ی دیگری نداشتم!...جان حسین در میان بود...قبول دارم کار خطرناکی کردم!....اما از نتیجه اش پشیمان نیستم!....با اینکه هنوز نمیدانم اینها از کجا خبر داشتند...ولیکن...زین پس هرچه بگویند عمل میکنم....به من ثابت شده اینها بیهوده سخن نمیگویند...
ایول مسلم!....اِترانه؟...خوب حالا وجدان!......
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، minaa ، admin ، دخترشب ، دخترشب ، دخترشب ، دخترشب
#10
[font]# پارت9
خوب شد صورتمو پوشونده بودم...وگرنه این نیشِ بازم هممونو لو میداد!...باید یه فکری کنم تا اعتماد مختار و کیانو بدست بیارم...ولی آخه چجوری؟؟؟!!!...باید تو یه فرصت مناسب با بچه ها حرف بزنم...اوهوم..باید همینکارو بکنم...
*************************
تا ظهر همینجور یه بند رفتیم...نمیدونم دقیقا کجا بودیم که مختار برگشت طرفمونو با صدای بلند گفت:

-همینجا اُطراق (اُتراق؟)میکنیم!.
همه ایستادن و چند تا چادر به پا کردن...مختار و مسلم و کیان رفتن تو یه چادر بزرگ تا ....نمیدونم‌!بالاخره یا استراحت میکنن یا مختار دوباره پا پیچ مسلم میشه که چرا به ما اعتماد کرده!...فقط خدا کنه پنبه ی ما رو پیش مسلم نزنن!؛چون فعلا فقط اون یه مقدار بهمون اعتماد داره و تنها کسی که میتونه ازما در برابر مختار محافظت کنه اونه!....آره محافظت!،تعجب نکنین!...چون اگه همه به ما بی اعتماد بشن به عنوان جاسوس یا یچی تو همین مایه ها،دستگیرمون میکنن...شایدم شکنجه،تا اعتراف کنیم به چیزی که نیستیم...مختارو اینجوری نگاه نکنین هاااا...اگه فکر کنه ما دشمنیم یا جاسوسی چیزی....همه مون رو زجر کش میکنه!...حالا نه به این شدت ولی خوب....،.رفتم کنار نهر یا رودخونه ...نمیدونم چی بود ولی فکر کنم شاخه ای از فرات بود...دست وصورتم رو که شستم شارلوت اومد کنارم و گفت:
-اینجایی رابعه؟
-چه شده؟
- همراهم بیا!، باید به چادر جناب مسلم برویم...
یعنی چیکارمون داره؟؟!،،خدا بخیر بگذرونه!.وارد  که شدیم چشمم افتاد به کیان و مختار که کنار مسلم نشسته بودن....نیکلاس و برایان هم روبروشون نشسته بودن....کیان که متوجه ورود ما شده بود پرسید:
-نمی نشینید بانو؟
اوه مای گاد! این کیان چقدر جنتلمنه به من گفت بانو!....اه ترانه باز فانتزی زدی؟،،اینا کلا اینطوری حرف میزنن...با سقلمه ی شارلوت به خودم اومدم،اول نیشمو که در راستای جر خوردن بود جمع کردم ،بعد کنار شارلوت با فاصله از برایان شستم...،.مختارپرسید:
-بیشتر از خودتان بگویید...
انگار نیکلاس و برایان تا الان داشتن واسه اینا توضیح میدادن...با کنایه گفتم:
-با ما راحت باشید جناب مختار!...چه میخواهید بدانید؟!...این را بگویید!
مختار که توقع این همه تیز بودن ،اونم از یه زن رو نداشت، اول تعجب کرد بعد ل.ب.خ‌.ن.د محوی زد...مختار با همون ل.ب.خ.ن.د محو گفت:
-انسان باهوشی هستید بانو!....
بعدش یهو جدی گفت:
-پس میروم سر اصل مطلب!.‌‌..که هستید و سودتان از نجات جان جناب مسلم چه بود؟!...چه عایدتان میشد؟!...اصلا از کجا میدانستید چنین اتفاقی خواهد افتاد؟!....
هوفففف!!!!....با اینکه انتظار اینجوری بازجویی شدن از طرف مختارو داشتم...ولی فکر نمیکردم اینقدر زود و اینطور رگباری!!!!!....
یه نگاه ملتمس به برایان و نیکلاس انداختم...ولی انگار اونا هم چیزی به ذهنشون نمیرسید که تحویل مختار بدن....ناچارا"    زبون باز کردم..ولی حتی خودمم نمیدونستم چی میخوام بگم...ولی نه! ...فکر کنم میدونم از کدوم در وارد شَم...[/font]
-راستش جناب مختار...ما در کودکی یتیم شدیم....( یاد یتیمی و بی کسی خودم افتادم و اشک تو چشام نشست و صدام خش دار شد)..همسایه ی مولایم علی و همسر مهربانش فاطمه بودیم...محبت بسیار به ما کردند...با این حال...هنگامی که ان همه ظلم به ایشان و خانواده اش شد...از ما هیچ ساخته نبود...کینه ی ظالمان به دل گرفتیم....هر ۴ تن بی وقفه زحمت کشیدیم و کار کردیم تا کمی اعتبار و آبرو برای خود جمع کنیم ....به کاخ معاویه و پسرش نفوذ کردیم چون شنیده بودیم نقشه هایی شوم برای حسین ابن علی ،تنها بازمانده از ان خاندان پاک( آهی کشیدم) در سر می پروراند...با هزار جور و مَشِقَّت از نقشه هایشان با خبر شدیم...تنها از روی ع.ش.ق به این خاندان این کارها را کردیم...همین...
همچین دروغم نگفته بودماااا....ولی یه کم عذاب وجدان داشتم ....چون یه مقدارش دروغ بود.......
مختار انگار میخواست مچ منو بگیره پرسید:
-چرا حسن ابن علی را نجات ندادید؟؟؟!!
با یه کم تمسخر گفتم:
- جناب مختار!...ما در ان زمان سِنّی نداشتیم!...از چند نوجوان ۱۷،۱۸ ساله چه انتظاری داشتید؟...
یه کم خیط شد ولی بازم موضع خودشو حفظ کرد و پرسید:
-از کجا میدانستید ابن مرجانه میخواهد در لباس حسین به کوفه بیاید ...یا مرا مجبور به پذیرش صلح کند؟!... 
-هر کس قیمتی دارد جناب مختار!...مخصوصا اطرافیان ابن مرجانه که افسارشان دست هوای ن.ف.س شان است!...
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، admin ، دخترشب ، هویدا مهرزاد


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
11 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۸-۰۵-۹۹, ۰۳:۰۸ ب.ظ)، sadaf (۲۵-۰۶-۹۹, ۱۱:۰۶ ب.ظ)، دخترشب (۲۴-۰۶-۹۹, ۱۱:۳۳ ب.ظ)، d.ali (۱۸-۰۵-۹۹, ۱۰:۵۱ ق.ظ)، minaa (۲۵-۰۶-۹۹, ۱۱:۱۹ ق.ظ)، 09171273756 (۰۳-۰۶-۹۹, ۰۹:۱۸ ب.ظ)، محمودی (امروز, ۰۶:۱۵ ب.ظ)، هویدا مهرزاد (۲۴-۰۶-۹۹, ۰۸:۴۵ ب.ظ)، mkabiri1381 (۲۳-۰۵-۹۹, ۱۱:۰۳ ق.ظ)، dralef (۲۶-۰۵-۹۹, ۱۰:۳۱ ب.ظ)، Fatemeh zare (۰۴-۰۷-۹۹, ۰۹:۲۷ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان