امتیاز موضوع:
  • 3 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان درسته ساده ام اما مریمم | آرزو امانی
#1
به نام خدا
نام داستان: درسته ساده ام اما مریمم...
در آهنی و بزرگ زندان باز شد...پامو از در بیرون گذاشتم...هوا سرد بود بخار از تو دهنم مثل دود سیـ ـگار بیرون میزد...در پشت سرم بسته
شد...چه صدای گوش خراشی داشت...نفس عمیقی کشیدم...پس بلاخره آزاد شدم...اصلا جای من اینجا نبود بین یک مشت زن خلافکار
و دزد...راه افتادم...پس چرا اسی پا گنده برام نخوند "بری دیگه بر نگردی"تا همه بگن ایشالله...پس چرا آتی پول جمع نکرد واسم تا
حداقل کرایه راهم در بیاد؟!!!! اسی پا گنده بزرگ زندان بود...زنی چاق با پاها یی بزرگ واسه همین بهش میگفتن اسی پا گنده...همه
ازش میترسیدن اخه دستش خیلی سنگین بود....اما من ازش نمیترسیدم...نمیدونم چرا ولی بیشتر از اینکه ازش بترسم خندم میگرفت وقتی
میدیدم با اون هیکل چاقش همش تو همه بندها سرک میکشه تا یک چیزی واسه خوردن پیدا کنه...
...................
پولی نداشتم برای همین تا سر جاده پیاده رفتم...پیکانی جلو پام ترمز زد...گفت از زندان آزاد شدی؟...گفتم آره...گفت کجا میری؟گفتم
اون پایین مایین ها...گفت سی تومن میگیرما...گفتم اگه سی تومن داشتم که از در زندان تا اینجا پیاده نمیومدم ,میگفتم برام آژانس
بگیرن...خندید گفت بپر بالا ...سوار شدم...گفتم پونزده بهت میدم قبوله؟؟گفت چون گفتی بچه پایینی خوشم اومد قبوله...
راننده از تو اینه شکسته اش نگاهی بهم کرد و گفت جرمت چی بوده؟؟...گفتم تو دعوا زدم دماغ بچه محلمون رو شکوندم...گفت با
چی؟مشتمو نشونش دادم گفتم با این...خندید...گفت به هیکلت نمیاد ...چیزی نگفتم...گفت قضیه ناموسی بوده؟!!تو دلم گفتم اگه داداش
ناموس ادم حساب میشه آره...دوباره حرفشو تکرار کرد, گفت نگفتی ناموسی بوده؟...گفتم اره ناموسی بوده...گفت دمت گرم ابجی پس
هنوزم هستن دخترایی که ناموس حالیشونه !!!…چقد حرف میزد...انگار خیلی خوشش اومد وقتی گفتم بچه پایینم....
منو رسوند در خونه...گفتم صبر کن برم برات پول بیارم...گفت نه ابجی پول نمیخوام اینو گفت و رفت....
زنگ در رو زدم...عزیز در رو باز کرد....وای چقد دلم براش تنگ شده بود...گفت برگشتی مریم,عزیز قربونت بره...خم شدم دستشو
بوسیدم...گفت نکن دخترم نکن عزیزم....خوش اومدی....
گفتم عزیز الهی فدات بشم الهی درد و بلای تو و اقا بخوره تو سرم... گفت خدا نکنه بیا اقات منتظرته...
در رو باز کردم و رفتم تو اتاق ...اقا رو تختش بود...سریع پریدم تو بغلش...گریه میکرد...میخواست خوش امد بگه اما نمیتونست....زبونش
سنگین بود...سرشو ماچ کردم گفتم اقا به خودت فشار نیار میدونم میخوای چی بگی...خدارو شکر کردم که اقام هنوز هست....چشمم
درسته سادهام اما مریمم به قلم: آرزو امانی
افتاد به قاب عکس مرتضی بغض کردم....کاش بود و میدید خواهرش اومده ...کاش بود و خودش جواب رفیقهای نامردش رو میداد
...نفس عمیقی کشیدم ...کلی حرف با اقا و عزیز داشتم ...کلی سوال تو ذهنم بود که باید زودتر به جوابش میرسیدم....
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط:
#2
قسمت دوم
عزیز با سینی چایی نشست کنارم...چایی رو برداشتم....گفتم وای عزیز دلم هوس چایی هاتو کرده بود...گفت بخور نوش جونت...استکان
لب پریده رو برداشتم و با تموم وجودم بوش کردم...اقا میخواست حرف بزنه...نگاهش کردم گفتم جونم اقا؟اشاره کرد برای اونم چایی
ببرم...خواستم پاشم واسش چایی بریزم که عزیز گفت نه براش نیار اقات چایی نخورده صبح تا شب زیرشو خیس میکنه وای به حالی که
چایی هم بخوره...دلم گرفت...اقا هم خجالت کشید...گفتم فدای سرش عزیز اقام دوست داره با دخترش چایی بخوره...اقا با اون زبون
سنگینش شروع کرد به قربون صدقه رفتنم....
به عزیز گفتم خب عزیز تعریف کن این حاج اقا سعادتی رو از کجا پیدا کردی؟؟گفت اون ما رو پیدا کرد ...گفتم یعنی چی؟گفت انگار
یک عده از خدا بی خبر تو مغازه میوه فروشی سر کوچه حرف تو رو میزدن اینم تو مغازه داشته خرید میکرده همه حرفاشونو شنیده ,پرس
و جو میکنه تا مارو پیدا میکنه ...گفتم خب؟!گفت هیچی دیگه مادر همین موقع ها اومد جلو در خونمون...منم تعارفش کردم تا بیاد خونه
اونم اومد بعدش کل ماجرا رو بهش گفتم اونم گفت هرکاری از دستش بر بیاد واسه آزادیت انجام میده...
بعد شام گفتم عزیز صاحب خونه کرایه اش چند برج عقب افتاده؟؟گفت همین شش ماهی که تو نبودی...اووووه پس کلی بهش بدهکار
بودیم...گفتم اشکال نداره غصه نخورید کم کم کرایه اش رو میدیم...اقا دستشو برد بالا یعنی خدا کنه.....
صبح زود بلند شدم و حاضر شدم عزیز گفت کجا میری؟ گفتم میرم سره کار قبلیم ببینم بازم منو میخوان یا باید دنبال یک کار دیگه
بگردم....
عزیز گفت بزار دو سه روز خستگی زندون از تنت در بیاد بعد برو....گفتم عزیز نمیشه هر یک روز که نرم کلی عقب میفتیم....گفتم
راستی عزیز ادرسی از این حاج اقا نداری برم واسه تشکر؟؟؟گفت شماره اش رو داده بیارم؟ گفتم اره بیار...عزیز با یک تکه کاغذ و
کمی پول برگشت...میدونستم این پول از کجا رسیده اما چیزی به روش نیاوردم...بوسش کردم و زدم بیرون.....
رفتم تولیدی صنوبر...جایی که قبل از زندان رفتنم توش کار میکردم....سلام کردم...مقدسی پشت میزش نشسته بود....نگاهم کرد خیلی
سرد جوابمو داد...گفتم اقای مقدسی من تازه دیروز از زندان ازاد شدم میتونم برگردم سرکارم؟؟گفت باریکلا ,گفتی از کجا
اومدی؟داشت متلک مینداخت...گفتم از زندان...گفت چه با افتخارم میگه زندان...حرصم در اومد گفتم اقای مقدسی اگه نمیخوای فقط
جوابش یک کلمه است بگو نه....گفت نه نمیخوامت کم مونده تو هم بیای قاطی این خاله خان باجی ها شی تا منو یک شبه بدبخت
کنید....
از یک تلفن کارتی زنگ زدم به همون شماره ای که عزیز بهم داد...چندتا بوق خورد ولی بلاخره جواب داد...گفتم سلام اقای
سعادتی؟؟…گفت بله خودمم شما؟گفتم مریم طاهر پور هستم...کمی مکث کرد و گفت بله حال شما؟کی آزاد شدید؟گفتم ممنونم
درسته سادهام اما مریمم به قلم: آرزو امانی
دیروز ازاد شدم...گفت خداروشکر...گفتم زنگ زدم ازتون تشکر کنم و ازتون بخوام که یک قرار ملاقات بزارید تا ببینمتون گفت
خواهش میکنم من سره کارمم میتونید بیاید اینجا و ادرس رو داد....
قسمت سوم
رسیدم...یک چاپخونه بود...به یک اقایی گفتم با اقای سعادتی کار دارم منو راهنمایی کرد به اتاقش...
اقای سعادتی از فلاسک نقره ای رنگش برام چایی ریخت...گفت بفرما ....تشکر کردم....گفتم راستش خواستم حضوری برسم خدمتتون
که هم تشکر کنم هم بگم من چطوری باید این پول رو بهتون بر گردونم؟؟!!…خندید...گفت احتیاج نیست دخترم که پول رو پس
بدی...من و بچه های این چاپخونه تو یک صندوق ماهانه پولی میزاریم و اونو میدیم به یکی که بهش احتیاج داره البته یکی دو نفر از
دوستامم کمک کردن تا این پول جور شد....گفتم ممنونم حاج اقا راستش من دختره دعوایی نیستم ولی...پرید وسط حرفم گفت من
ازهمه ماجرا خبر دارم ...افرین به غیرتت ولی دخترم تو بدترین راه رو انتخاب کردی واسه نشون دادن غیرتت...تو زدی بینی جوون مردم
رو شکوندی به اونا هم حق بده که ازت شکایت کنن و درخواست دیه کنن...گفتم حاج اقا پس کی به منو خانوادم حق میده ؟گفت
دخترم میدونم اما کاره شما هم درست نبود....گفتم حاج اقا شما جای من نبودید و نیستید...یک لحظه خودتون رو بزارید جای من...ما
هنوز داغ دار داداش ناکامم بودیم که دونفر ریختن تو خونه و طلب پولی رو میکردن که هیچ سندی ازش نداشتن...صدام میلرزید ولی
به حرف زدنم ادامه میدادم ...گفتم حاج اقا میدونی چرا بابام الان رو تخته ؟واسه اینکه هنوز داغ پسر ۳۲ سالش تو دلش سرد نشده بود که
دو تا از خدا بی خبر اومدن تو خونه ابرو ریزی راه انداختن...حاج اقا گفت در جریانم دخترم...یک ساعتی اونجا موندم و از همه دردهام
گفتم...و در آخر گفتم بیکارم اگه کاری سراغ داشتین خبرم کنید....
رسیدم خونه...عزیز نبود...اقا هم خواب بود ...میدونستم عزیز کجاست...نشستم تا عزیز بیاد...من باید یک بار واسه همیشه تکلیف این
قضیه رو روشن میکردم....هی مرتضی نیستی ببینی که عزیز هنوزم با این کمر و پای دردناکش میره خونه مردم کارگری...نیستی ببینی که
اقات شده یک تیکه استخون ...در باز شد عزیز وارد حیاط شد... ازش دلخور بودم ...سلامی اروم بهش کردم...انگار از چشمهام فهمید
که حرفم چیه...چون چادرشو رو طناب گذاشت و سریع تو اشپزخونه رفت...دنبالش رفتم...گفتم عزیز فرار نکن..برنگشت...رفتم جلوش
ایستادم...گفتم عزیز چرا دست میزاری رو نقطه ضعفم؟مگه صد دفعه نگفتم که نمیخوام بری خونه مردم کارگری؟اصلا من به درک چرا
تن مرتضی رو تو خاک میلرزونی؟؟؟شونه هاش شروع کرد به لرزیدن...گفتم عزیز یادته مرتضی وقتی فهمید تو میری خونه مردم کار
میکنی سرشو کوبید به دیوار,یادته یا نه؟؟یادته تا صبح تو همین حیاط نشست و به یک گوشه خیره موند؟؟پس چرا میخوای ازارش
بدی؟عزیز نشست رو زمین منم کنارش نشستم...گفت مریم پس من خرج خونه رو از کجا در میاوردم؟باد هوا میخوردیم؟راست
میگفت....خجالت کشیدم...من چه اولادی بودم که نتونستم باری از رو شونه هاشون بردارم؟!...گفتم عزیز خودم میگردم دنبال کار ولی
تو رو به روح مرتضی قسم میدم دیگه نری جایی...خم شدم دستشو بوسیدم...رگهای متورم دستش زیر لبم حس میشد .........
لباس های اقا رو برداشتم که حمام ببرمش...گفتم اقا بهم تکیه بده تا بلندت کنم... خواستم از رو تخت بلندش کنم که دستمو با دستای
لرزونش محکم گرفت....یک چیزی میگفت ولی من نمیفهمیدم....عزیز اومد ...اقا بی قرار بود...گفتم عزیز اقا چی میگه؟...عزیز گفت
درسته سادهام اما مریمم به قلم: آرزو امانی
نمیخواد تو حمامش کنی ...به اقا نگاه کردم گفتم چرا اقا ؟مگه من دخترت نیستم؟...چشمهاش چرخید سمت عزیز...عزیز گفت اقا خودم
میبرمت ...غم نگاه اقام رو حس کردم...خجالت رو تو چشمهاش خوندم....بغض کردم...حق منو زندگیم این نبود...عزیز اقا رو تا حمام
کشون کشون برد...و من فقط نگاه میکردم....رفتم تو اتاق پشتی...جایی که شبا با مرتضی از ارزوهامون حرف میزدیم....عکسشو گرفتم
تو بغلم ...زل زدم تو چشمهاش....مرتضی کجایی؟!!!ببین چقدر بدبخت شدیم که عزیز اقارو حمام میبره...مرتضی ببین به کجا رسیدیم
که عزیز از ترس اینکه اقا خودش رو خیس کنه حتی بهش یک استکان چایی نمیده.... کجایی مرد خونه؟کجایی فدات شم...شونه های
من ظرفیت این همه مصیبت رو نداره.....گریه میکردم و با داداش خوبم حرف میزدم داداشی که اگه الان بود تکیه گاه سختی هام بود نه
داغ رو دلم....
قسمت چهارم
یک هفته بعد سعادتی بهم خبر داد که برام یک کار پیدا کرده...
سعادتی تمام سوالهام رو جواب داد در اخر بهش گفتم اقای سعادتی من سوادم در حدی نیست که کار دفتری و شرکتی انجام
بدم...لبخندی پدرانه زد و گفت من همه شرایط شمارو بهشون توضیح دادم نگران نباش دخترم ...
صبح زود حاضر شدم رفتم تو اشپزخونه خیلی سرد بود کاش اشپزخونه تو حیاط نبود ...لقمه ای نون پنیر خوردم و از در خونه با گفتن
بسم ا...زدم بیرون
رسیدم به ساختمون دو طبقه ای که ادرسش رو اقای سعادتی بهم داده بود...نمیدونستم کدوم طبقه دنبال اقای سزاوار بگردم ...از مردی
که جلو در ورودی ساختمون با موبایلش حرف میزد پرسیدم با اقای سزاوار کار دارم با دستش به دری اشاره کرد که سر درش نوشته
بود" معاونت"…
دوتا اروم به در زدم ...گفت بفرمایید سلامی کردم و خودم رو معرفی کردم جلوی پام بلند شد و به صندلی کنار دیوار اشاره کرد تا بشینم
گفت خب خانم طاهرپور این فرم رو بگیرید با هر گزینه ای که اشنایی دارید جلوش تیک بزنید...من حتی نمیدونستم اون چیزهایی که
نوشته شده چیه...جلو هیچکدوم تیک نزدم جز "سابقه کار"که یک تیک پر رنگ جلوش زدم ...درحقیقت با اون تیک میخواستم همه
بی تجربگی هام رو پنهون کنم!!!
فرم رو ازم گرفت اما نگاهی بهش نکرد...گفت خب بفرمایید بریم شمارو با کارتون اشنا کنم...از پله ها بالا میرفت و منم دنبالش میرفتم
پس طبقه بالا هم جز این شرکت بود...در ورودی رو باز کرد و از من خواست تا اول وارد شم ...یک راهرو بزرگ بود که سه تا در
داشت...یک میز هم روبروی یکی از درها بود...سزاوار به میز اشاره کرد و گفت خانم طاهرپور این میز کار شماست...شما در حقیقت
منشی اقای شریف" مدیر "اینجایید...بعد گفت همینطور که میبینید اینجا کسی جز شما و مدیر نیست این طبقه "اختصاصیه"چون اقای
مدیر از شلوغی و هرج و مرج بیزاره واسه همین همه کارمندها طبقه پایین هستند ... بعد به دری اشاره کرد و گفت اونجا ابدارخونه است
ولی متاسفانه ابدارچی نداره و شما موظفی وظایف ابدارخونه رو انجام بدید چون ابدارچی مختص طبقه پایین و کارمنداشه...گفت خب
درسته سادهام اما مریمم به قلم: آرزو امانی
خانم اگه سوالی دارید بپرسید...گفتم ببخشید اقای شریف میدونن من سوادم در حد...پرید وسط حرفم گفت بله در جریانن ...انگار
استرس رو از چشمهام خوند واسه همین گفت خانم طاهرپور هیچ کس از روز اول به کارش مسلط نیست همه رفته رفته تو کارشون
مهارت پیدا میکنن... خیالم راحت شد گفت خودم کم کم کارهارو یادتون میدم و شما رو با کامپیوتر اشنا میکنم ...
وقتی خواست بره گفت فقط خانم طاهرپور چند درخواست ازتون دارم گفتم بفرمایید؟ …گفت به هیچ وجهه اگه کاری رو اشتباه انجام
دادین عذر و بهونه نیارید چون اقای شریف رو بدتر عصبانی میکنه و در ضمن جو اینجا رو هم همیشه اروم نگه دارید....
سزاوار رفت و منو با کار جدیدم تنها گذاشت!!!
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط:
#3
قسمت پنجم
به ابدارخونه رفتم ...یک فضای خیلی جمع و جور داشت...با یک میز و دو صندلی که گوشه دیوار چیده شده بودن...با یک سماور و....در
بعدی رو باز کردم "سرویس بهداشتی "بود پس حق داشت بگه اینجا اختصاصیه!
همینطوری به مانیتور خاموش روبروم خیره بودم که در باز شد و یک مرد جوون وارد شد...سلام کردم و بلند شدم....سلامم رو جواب
داد و رفت تو اتاق مدیریت...یعنی شریف این بود؟هنگ کرده بودم...من توقع داشتم با یک ادم چهل پنجاه ساله روبرو شم نه پسر به این
جوونی....
تو فکر این بودم که شاید این پسرشه که در اتاق باز شد...سریع بلند شدم...گفت خانم ...کمی مکث کرد شاید داشت به ذهنش فشار
میاورد تا فامیلیم یادش بیاد...گفتم طاهر پور هستم...گفتم بله خانم طاهر پور یک زنگ بزنید به حسابداری و وصل کنید به اتاقم...
گفتم ببخشید من بلد نیستم...گفت بله یادم نبود شما تازه کارید و اشنایی با این کارهارو ندارید...کمی خجالت کشیدم اومد دقیقا کناره
تلفن و شروع کرد توضیح دادن...گفت اگه از خاطرتون میره یادداشت کنید...گفتم باشه ...سریع توضیحاتی که میداد رو یادداشت کردم...
گفت خب حالا که یاد گرفتید زنگ بزنید حسابداری و وصل کنید به اتاقم...گفتم چشم....
پس واقعا مدیر عامل شرکت خودشه....موقع ناهار بود که دیدم در باز شد ویک اقایی اومد غذای منو گذاشت و رفت ومن اصلا نفهمیدم
که اون کی بود...پس این شرکت ناهار هم میداد ""چه خوب""!!!!
روزه اول کاری من تموم شد و من نمیدونستم که برم از اقای شریف خداحافظی کنم یا نه ؟!!
با خودم گفتم دور از ادبه که یک خداحافظی نکنم...در اتاقشو زدم...گفت بله...در رو باز کردم گفتم اقای شریف من دارم میرم شما
کاری با من ندارید؟؟ابرویی بالا انداخت و گفت خیر...حس کردم خیر رو با لحن عصبانی گفت...ولی گفتم پس من میرم
خداحافظ,خواستم در رو ببندم که گفت خانم طاهر پور؟…گفتم بله؟گفت بار اخرتون باشه برای خداحافظی میاید جلو در اتاقم حالا
هم بفرمایید مرخصید...بد جور بهم برخورد...مگه کار بدی کردم؟؟!!!
درسته سادهام اما مریمم به قلم: آرزو امانی
در اتاق رو بستم راستش توقع این برخورد رو نداشتم مگه من چی گفتم؟؟؟
کل مسیر شرکت تا خونه فکر کردم اما نفهمیدم دلیل این حرفش چی بود....
از سر خیابون یک جعبه شیرینی خریدم به مناسبت اولین روز کاری... باید عزیز و اقام هم تو شادی شغل جدیدم شریک میشدن...
با خوشحالی در رو باز کردم گفتم عزیز من اومدم ...بدو بدو پله هارو بالا رفتم در اتاق رو باز کردم اقا رو تختش نبود...صدای گریه عزیز
از تو حمام میومد...رفتم پشت در حمام صدای عزیز بالا رفته بود...گوشمو نزدیک در بردم...صدای عزیز حالا واضح تر شد که داشت
اقا رو دعوا میکرد و میگفت " مرد خسته شدم بس که زیر و روتو عوض کردم تمام زندگیم رو نجس کردی اخه گناه من چیه که باید
شب تا صبح پتو و تشک تو رو بشورم؟خدایا ما داریم تاوان کدوم گناه نکرده رو پس میدیم؟"... پس اقا باز اختیار ادرارش رو از دست
داده بود...شیرینی رو گذاشتم رو زمین و رفتم تو اتاق پشتی...حالم گرفته شد...اون از حرف شریف اینم از اقا و عزیزم...
قسمت ششم
صبح وقتی سر کار رسیدم دیدم در اتاق مدیر بسته است...اول رفتم ابدارخونه چایی دم کردم... خواستم برم پشت میزم که دیدم مدیر
کناره میزمه...پشتش به من بود...با موبایلش حرف میزد...خیلی عصبی بود ...نمیدونستم برم یا نه...اما رفتم...اروم سلام کردم...جا خورد با
تکون دادن سر جواب سلامم رو داد...وقتی حرف زدنش تموم شد با لحن جدی و محکم گفت شما کی رسیدید؟گفتم چند دقیقه پیش...
گفت خیلی خب ولی از این به بعد اینقدر بی سر و صدا وارد نشید منظورم زمانیست که من زودتر از شمار میرسم ...چیزی نگفتم...گفت
متوجه شدید خانم؟…حرصم در اومد چه قانون های بی خودی وضع میکرد...گفتم بله اقای مدیر فهمیدم هم موقع رفتن خداحافظی
نکنم هم صبح ها اعلام حضور کنم...با غرور نگاهی به سرتاپام کرد شاید فکر نمیکرد که همچین جوابی بهش بدم...رفت تو اتاقش و در
رو محکم بست...پسره دیوونه با این قانون هاش...
چایی دم کشید برای خودم تو یک لیوان سرامیکی آبی رنگ که تو گوشه یکی از کابینت ها پیدا کردم چایی ریختم...هنوز داغ بود لیوان
رو تو دستم گرفتم اروم اروم فوت میکردم تا زودتر سرد شه که در اتاق مدیر باز شد...خواستم بلند شم که با دستش اشاره کرد بشینم...اومد
بالای سرم ...گفت اقای سزاوار....باقی حرفشو نزد...نگاهش کردم ...چشمهاش به لیوان چایی من بود...ابروهاش بهم گره خورد...لیوان
رو از تو دستم کشید بیرون و گفت این رو از کجا برداشتید؟؟؟گفتم از کابینت ابدارخونه...لیوان رو محکم کوبید رو میز...گفت خانم
محترم این لیوان شخصیه منه کی به شما اجازه داد که اینو بردارید؟؟... ترسیدم...نگاهش کردم...گفتم من نمیدونستم این لیوان
شماست...گفت حالا که فهمیدید زود بشوریدش و برام چایی بیارید اینو گفت و رفت...خداروشکر که درو محکم بهم نکوبید... حالم
حسابی گرفته شد...چه روزی شد امروز...
لیوان رو شستم و براش چایی بردم...نگاهی بهم انداخت و گفت به اقای سزاوار بگید بیاد پیشم گفتم چشم...خواستم در رو ببندم که گفت
در رو باز بزارید...
پشت میز نشستم...با سزاوار تماس گرفتم زود اومد ....
درسته سادهام اما مریمم به قلم: آرزو امانی
مشغول کارم شدم البته کار که نه داشتم توضیحات دیروز مدیر رو که یادداشت کرده بودم با خودم مرور میکردم که به حافظه ام بسپارم...
که دیدم صدای مدیر رفت بالا سرمو بالا گرفتم دقیقا میدیدم چقدر عصبانیه...همینطوری نگاهم بهش بود که گفت به چی نگاه میکنی
خانم؟؟؟سزاوار بلند شد در اتاق رو بست...مردک دیوونه معلوم نیست امروز چه مرگشه که انقد منو ضایع میکنه!!!...در باز شد و سزاوار
بیرون اومد ... اروم گفت خانم طاهر پور شما ناراحت نشید امروز حالشون زیاد خوب نیست...گفتم مهم نیست...
کارم تموم شده بود کیفمو برداشتم خواستم از رو صندلی بلند شم که اونم از تو اتاقش بیرون اومد...
همزمان راه افتادیم...جلو در ورودی ایستاد نگاهی بهم کرد که یعنی اول من بیرون برم...تشکر نکردم امروز از دستش عصبی بودم....
یک ماهی گذشت و من به کمک اقای سزاوار تونستم کمی با کامپیوتر اشنا بشم و کارهای مقدماتی رو یاد بگیرم...این پیشرفت به نظر
سزاوار خیلی خیلی خوب بود...
قسمت هفتم
بهمن از راه رسید...هوا خیلی سرد بود مخصوصا که مسیر خونه تا شرکت خیلی طولانی بود و من هر روز صبح زود باید راه میفتادم...وقتی
میرسیدم شرکت دستهام از شدت سرما بی حس میشد...و باید چند دقیقه با حرارت شوفاژ گرمشون میکردم...لباسهای درست و حسابی
هم نداشتم ولی چاره ای نبود.....
رسیدم شرکت اما انگار مدیر زودتر رسیده بود...در اتاقش باز بود نگاهی به داخل اتاقش انداختم ...مدیر سرش روی میز بود نمیدونستم
خوابه یا نه واسه همین بی خیال "قانون اعلام حضور" شدم...دستامو به شوفاژ چسبوند م خیلی گرم بود ولی سرمای دست من به اون گرما
احتیاج داشت...پنج دقیقه تو همون حالت بودم که احساس کردم یکی پشت سرمه...سریع برگشتم ...مدیر بود...خصمانه نگاهم
میکرد...سلام دادم...جوابی نشنیدم...منتظر بودم که دوباره صداش رو ببره بالا...زیاد منتظرم نذاشت گفت خانم محترم شما یا نمیفهمید یا
خودتون رو میزنید به نفهمی برای بار دومه بهتون تذکر میدم که وقتی میاید بی سرو صدا وارد نشین فهمیدن این موضوع خیلی براتون
سخته؟؟؟!!!منم عصبی شدم مردک روانی فکر کرده کیه...منم صدامو کمی بالا بردم و گفتم آقای شریف من فکر کردم شما خوابید
وگرنه سلام...وسط حرفم پرید گفت یعنی چی خانم مگه شرکت جای خوابه؟؟!!!چیزی نگفتم فقط نگاهش کردم...گفت بار اخرتون
باشه من عادت ندارم هر حرفی رو دو بار بزنم ولی امروز فهمیدم باید برای شما هر حرفی رو چندبار تکرار کنم تا شاید متوجه شید...وقتی
داشت از کلمه شما استفاده میکرد با دستش از سر تا پام رو نشون داد...
برگشت تا بره تو اتاقش که نمیدونم چرا یک دفعه با حرص گفتم آقای مدیر بهتره یک قانونم به همه قانون هاتون اضافه کنید" سر رو
میز گذاشتن اکیدا ممنوع" ...برنگشت... اما ایستاد دقیقا جلو در ... وارد اتاقش شد ولی در رو محکم نبست...یعنی اصلا نبست ...کاش
در رو باز نمیذاشت حالا باید هر دقیقه منتظر نگاه عصبیش رو خودم باشم.....مشغول کارم شدم اما هنوز دستام یخ بود... نمیتونستم
انگشتهام رو روی کلید های کیبورد فشار بدم... بلند نشدم با همون صندلیم چرخیدم سمت شوفاژ...انگشتانم رو دوباره چسبوند م به بدنه
فلزی شوفاژ...چه حس خوبی میداد...حتی سوزشی که رو دستم حس میشد باعث نمیشد که دستمو کمی کنار بکشم...داشتم به این فکر
درسته سادهام اما مریمم به قلم: آرزو امانی
میکردم که چقدر شوفاژ از بخاری ما که تا اخرین درجه هم زیاد میکنیم گرم تره که مدیر صدام کرد...سریع چرخیدم سمتش...گفتم
بله...گفت هر وقت کار" آماده سازی انگشتهاتون "تموم شد متن روی میزتون رو تایپ کنید…چه بد که میزم دقیقا رو به اتاقش بود...تو
دلم گفتم اگه جای من بودی کار آماده سازی رو باید رو کل هیکلت انجام میدادی نه فقط انگشتهات....ولی سکوت رو ترجیح دادم
امروز یک بار جوابش رو داده بودم پس بار دومش اصلا درست نبود!!!!
اقا با اون دستهای بی جون و لاغرش بهم اشاره میکرد...عزیز تو اشپزخونه بود...سریع رفتم گوشه تختش نشستم گفتم جونم اقا؟دستشو
گذاشت رو دهنش...یعنی اروم حرف بزن...گفتم باشه ببخشید چیه اقا؟ به چایی من اشاره کرد ...الهی باز دلش هوای چایی کرده بود...دو
دل بودم ...از یک طرف دلم به حال اقام سوخت از طرف دیگه به حال عزیز که باید زیر و روی اقا رو میشست...ولی گفتم باشه اقا اما
زود چایی رو بخور تا عزیز نیومده دستشو گذاشت رو چشمش...الهی قربونش برم چقد مطیع شده بود...کمکش کردم چایی رو
خورد...وقتی تموم شد دستمو گرفت...یعنی تشکر!!!!!!!!!!!!
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط:
#4
قسمت هشتم
تقریبا دیگه از عهده کارها به تنهایی بر میومدم... سزاوار تموم اموزش های لازم رو داده بود...فقط مونده بود چند اموزش که فرصت
نمیکرد بهم یاد بده...
در اتاق مدیر باز بود...داشت با کامپیوترش سرو کله میزد...کلافه بود...گفت خانم طاهر پور ایمیل زدن بلدین؟؟!!!…گفتم خیر اقای مدیر
...گفت باید حدس میزدم ...چقد بده ادم به ناواردیش اعتراف کنه ...گفت من باید چندتا ایمیل بفرستم واسه چند جا.. من بهتون یاد میدم
ولی باید تا تموم شدن وقت همه رو انجام بدین,حتی اگه بیشتر از ساعت کاریتون طول کشید باید بمونید و انجام بدین...گفتم باشه مشکلی
نداره...اومد پیشم...خودش نشست رو صندلی من و منم سر پا ایستادم...یک نگاهی بهم کرد و گفت از ابدارخونه یک صندلی واسه
خودتون بیارید....
با حوصله و دقیق مرحله به مرحله توضیح میداد...حتی از من میخواست گفته هاش رو تکرار کنم...داشتم کم کم یاد میگرفتم...گفت
خب حالا یاد گرفتید؟؟ گفتم بله...گفت حالا از اول توضیح بدین تا ببینم دقیقا کجاش مشکل دارید...منم مو به مو توضیح دادم حتی
کوچکترین اشتباهی هم نکردم...گفت خیلی خوبه معلومه که خانم "باهوشی "هستید....از این تعریفش خوشحال شدم...
نیم ساعت به پایان ساعت کاری مونده بود و من خیلی کار داشتم....
مدیر هم تو اتاقش حسابی مشغول بود...ساعت نه و ربع کار من تموم شد...وای خدا چقد دیر شد...حالا دیگه چطوری تا اون سرشهر
برم؟کیفمو برداشتم...مدیر هم انگار خیلی خسته بود...کش و قوسی به بدنش داد و بلند شد...طبق "قانون" بی خداحافظی راه افتادم سمت
در خروجی...اونم پشتم بود...در رو باز کردم...که صدام زد خانم طاهرپور؟برگشتم سمتش گفتم بله؟گفت من میرسونمتون ...انقد قاطع
گفت که نتونستم نه بیارم...
درسته سادهام اما مریمم به قلم: آرزو امانی
سوار ماشینش شدم...عجب ماشینی داشت...از اونایی که مرتضی عکساشو به در و دیوار اتاق پشتی میچسبوند ...از اون ماشین ها که مرتضی
همیشه میگفت مریم یعنی ادمایی که سواره این ماشین ها میشن آرزویی هم دارن ؟؟؟و من همیشه تو جوابش میگفتم نمیدونم
داداشی....واقعا یعنی مدیر با این همه پول و دارایی میتونه ارزویی دست نیافتنی داشته باشه؟؟!!!!!!!!
تو همین فکرا بودم که ضبط ماشین رو روشن کرد...من اسم خواننده ها رو بلد نبودم...توقع داشتم یک اهنگ خارجی گوش بده اما
اهنگ وطنی گذاشت...چقد قشنگ میخوند...تو حس اهنگ بودم...دلم میخواست از اول بزاره...اما خجالت کشیدم بهش بگم ...اهنگ
تموم شد ولی دوباره از اول گذاشت...تو دلم گفتم نکنه ذهنمو میخونه؟!!!...از حرف خودم خندم گرفت...لبخند نا خودآگاه اومد رو لبام
...ای خدا این کیه که انقدر قشنگ میخونه؟...
سیاوش
طاهر پور تو فکر بود...به صندلی تکیه داده بود ...تو حس اهنگ بود "بابک جهانبخش مثل همه"فکر کنم سلیقه اش تو این اهنگ با من
یکی بود...اهنگ که تموم شد نگاهش به ضبط افتاد...دوباره از اول پلی کردم...لبخندی از رضایت زد...پس حدسم درست بود اونم حس
منو نسبت به این اهنگ داشت...نگام به دستای ظریف و دخترونش افتاد که رو پاها ش مشت شده بود...یعنی این دستها قدرت شکستن
بینی رو داشت؟؟!!!
مریم
اهنگ تموم شد...حیف دیگه از اول نذاشت...بهش گفتم اقای مدیر هرجا تونستید منو پیاده کنید ....خیلی جدی گفت ساعت ده شده
صلاح نیست که جایی پیادتون کنم خودم تا منزل میبرمتون ...چیزی نگفتم....
با ادرس دادن های من بلاخره رسیدیم ...تشکر کردم و پیاده شدم و اونم گازشو گرفت و رفت....
قسمت نهم
سیاوش
رسیدم خونه... ماشین فرگل هم تو حیاط بود پس اینجاست...گوشیم رو نگاه کردم چندبارم به گوشیم زنگ زده بود پس معلومه الان
عصبیه...
در رو باز کردم...مامان و مامان بزرگ تو پذیرایی نشسته بودن...پس فرگل کجا بود؟؟سلام کردم جوابم رو دادن...اروم به مامان گفتم
فرگل کجاست؟به طبقه بالا اشاره کرد... پله هارو دوتا یکی بالا رفتم...اروم در رو باز کردم ,رو تختم دراز کشید ه بود...خواستم در رو
ببندم که سریع رو تخت نشست ...پس بیدار بود...سلام کردم...روشو برگردوند...گفتم پس خداحافظ در رو بستم ...صدای جیغش بالا
درسته سادهام اما مریمم به قلم: آرزو امانی
رفت ...خندم گرفت...پشت در ایستادم...میدونستم الان خودش میاد در رو باز میکنه...فرگل در اتاقمو باز کرد...جا خورد فکر نمیکرد
پشت در ایستاده باشم...خندم گرفت اما سر سختانه با لبخندم مبارزه کردم...دستشو زد به کمرش و با حالت طلبکاری گفت اقا سیاوش تا
این موقع شب کجا بودین؟؟؟گفتم سوال بعدی ...با حرص گفت چرا گوشیت رو جواب نمیدی هان؟؟؟بازم گفتم سوال بعدی...اخم
کرد و گفت تو اصلا بفکره من نیستی سیاوش از صبح اینجام ولی تو حتی یک بارم زنگ نزدی ببینی من تنهایی چیکار میکنم...فقط
نگاهش میکردم...گفت یک حرفی بزن سیاوش چرا گوشیت رو جواب نمیدادی؟...گوشیمو در اوردم و گرفتم جلوش...گفتم ببین
سایلنت بوده پس خواهشا جو نده... دوباره رفت تو اتاق و درو محکم بست...فکر کرد میرم منت کشی...برگشتم پایین و به مامان گفتم
شام چی داریم؟گفت خورشت قیمه ولی سیاوش فرگلم شام نخورده صبر کرده تا تو بیای ,برو بالا صداش کن تا من شام رو گرم
کنم....گفتم اگه گرسنه اش باشه خودش میاد....مامان سری تکون داد و رفت....مامان بزرگ گفت سیاوش بخاطره من برو صداش کن
گناه داره,چرا انقد بی محلیش میکنی؟!!اون به امید تو اینجا میاد ...تو نامزدشی حق داره نگرانت بشه...عصبی شدم رفتم جلو اشپزخونه...به
مامان اشاره کردم گفتم همه بدبختیام تقصیره شماست...چندبار بهتون گفتم منو فرگل به درد هم نمیخوریم اما شما فقط گفتی دختر خالته
و از هر جهت شناخته شده است...گفتم مامان جان ما زمین تا اسمون باهم فرق داریم اما شما فقط گفتی درست میشه ...حالا چی شد
درست شد؟؟؟؟؟بابا این دختر شبا اگه خرس صورتیش رو بغل نگیره خوابش نمیبره چطور میخواد یک عمر با من بسازه...مامان اشاره
میکرد صدامو بیارم پایین تر...ولی من ادامه میدادم...گفتم مامان بزرگ شما شاهدی که من فرگل رو نمیخواستم پس شما بگو من با این
دختر لوس و از خود راضی چیکار کنم؟بابا به کی بگم من وقتی سر کارمم به هیچ چیز و هیچکس فکر نمیکنم...حالا خانم میگه چرا
جواب تلفنامو نمیدی....فرگل اومد پایین....گریه میکرد...پس همه رو شنیده بود...اومد جلو...دقیقا تو فاصله یک متریم....گفت سیاوش
اگه پشیمونی بهم بزن کی مجبورت کرده که با من بمونی؟...اره من تا خرس صورتیم رو بغل نگیرم خوابم نمیبره ...سریع رفت بالا و
حاضر شد و بی خداحافظی رفت...شام نخوردم رفتم بالا رو تختم دراز کشید م...شاید تقصیر از منم بود...ولی من خودم رو میشناختم
نمیتونستم با دختری با این ویژگی ها یک عمر سر کنم....
مریم
چایی دم کردم الان بود که مدیر از راه برسه...نشستم پشت میزم که اومد...سلام کردم جواب نداد فقط گفت هیچ تلفنی رو وصل
نکن....تو دلم گفتم مریم امروز حواست رو جمع کن که نحسیش دامنتو نگیره...
قسمت دهم
در اتاقش باز بود...زیر چشمی زیر نظر داشتمش...پشت پنجره ایستاده بود...پشتش به من بود...مشغول کارم شدم...
چایی رو تو لیوان مخصوصش ریختم و تو سینی گذاشتم ....جلو در اتاقش ایستادم با انگشت وسطم دوتا اروم به در زدم...برگشت
سمتم...گفتم براتون چایی اوردم...گفت بزار روی میزم...خودش هم رو صندلیش نشست...چایی رو روی میز گذاشتم...خواستم قندون
رو هم کنارش بزارم که دستم خورد به لیوان و تمام چایی روی میز ریخت... تمام کاغذهای رو میز خیس شد...زود نگاهش کردم...با
درسته سادهام اما مریمم به قلم: آرزو امانی
چشمهای متعجب به میز خیره شده بود...قلبم تند تند میزد...زبونم بند اومده بود...با لکنت گفتم اقای مدیر ببخشید دستم خورد...نگاهم
نکرد...نگاهش هنوز به میز بود...قرمز شده بود...با دستش در اتاق رو نشون داد...بیرونم کرد ولی بی داد و بیداد...از خجالت اب شدم
سریع اتاق رو ترک کردم....تو دلم گفتم مریم تو که دست پا چلفتی نبودی!!!!
از خجالت حتی بهش نگاه نکردم....اصلا نفهمیدم با چی میز رو خشک کرد...تو همین فکرها بودم که دیدم از اتاقش بیرون اومد و به
سمت ابدارخونه راه افتاد...لیوانشم تو دستش بود.......با لیوان چایی برگشت...نگاهش کردم جز اخم و غرور چیزی تو نگاهش نبود...سرم
رو پایین انداختم...
سیاوش
طاهر پور نگاهم کرد...لیوان چایی دستم بود...با اخم نگاهش کردم میخواستم بدونه که اصلا از این سهل انگاریش خوشم نیومده ...سرش
رو پایین انداخت پس معلومه خودش فهمیده خرابکاری کرده...
زیر نظر داشتمش ...حسابی تو خودش بود...دستش تو تایپ تندتر شده بود اینو از صداهای تند تند کلیدهای کیبورد فهمیدم....
چندتا ایمیل باید میفرستادم...صداش زدم...سریع بلند شد...بهش توضیحات لازم رو دادم با گفتن یک چشم اروم, شروع کرد به کاری
که بهش سپردم...امروز سرم خلوت بود...کاری نداشتم انجام بدم...دست به سینه نشسته بودم...نگاهم به طاهر پور بود...اسم کوچیکش
یادم نمیومد...چقدر ساده بود...بر عکس فرگل...موهای فرگل هر روز به یک رنگ بود...اما طاهرپور موهاش خرمایی رنگ بود...خندم
گرفت...از بیکاری باید منشی ساده ام رو آنالیز میکردم...یاد فرگل افتادم...دلم براش سوخت...گوشیمو برداشتم و بهش زنگ زدم...چندتا
بوق خورد تا جواب داد...سلام کردم جوابم رو نداد عوضش گفت فرمایشتون؟!!بلند بلند خندیدم...طاهر پور نگاهم کرد...ولی من بی
توجه به نگاهای متعجبش گفتم فرگل جان قهری؟؟؟گفت بله...گفتم پس قطع کنم؟؟ساکت شد...پس دلش میخواست حرف بزنه...گفتم
میای بریم یک جای خوب؟ با ناز گفت مثلا کجا؟گفتم هر جا که تو بخوای...گفت باشه پس بیا دوتایی بریم دربند...میدونستم تو این
وقت سال در بند سرده...اما قبول کردم....
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط:
#5
قسمت یازدهم
پالتوم رو برداشتم معین همون موقع سر رسید ...سلام کرد و گفت جایی میری سیاوش؟؟…گفتم اره با فرگل قراره بریم دربند, اگه کاری
داری باشه واسه بعد ...گفت کاری که نداشتم فقط خواستم بگم ختم پدر مهندس جلیلی امروزه ...گفتم معین جان خودت برو من دیگه
امروز تا اخر شب در خدمت فرگلم...خندید گفت اهان پس امروز نامزد بازیه؟…چشمک زدم گفتم اررره!!!!
مریم
تمام حرفای سزاوار و مدیر رو میشنیدم...پس اسم مدیر سیاوش بود!!!""سیاوش شریف"...پس اقا قراره کار رو بپیچونه بره نامزد بازی...چه
آره محکمی هم گفت!!!...
درسته سادهام اما مریمم به قلم: آرزو امانی
برای خونه کمی خرید کردم خیلی وقت بود که یخچال خالی بود و چیزی توش پیدا نمیشد...رسیدم جلو در خونه...باز زن های بیکار
کوچه جلو در خونه اختر خانم جمع شده بودن,چقد تابلو بود که داشتن غیبت منو میکردن!!اینو از چادرهایی که جلو دهنشون گرفته
بودن فهمیدم,حتما با خودشون میگفتن دختره هنوز از زندان در نیومده چه زود کار پیدا کرده!!!یا شایدم داشتن درباره تک تک خریدهام
نظر میدادن...تو این سرما چه حالی داشتن واسه غیبت کردن!!!
سیاوش
هوا بیش از اندازه سرد بود...فرگل حسابی تو قیافه بود...باهاش شوخی میکردم تا شاید کمی بهتر شه...شوخی هام اثر کرد کم کم یخش
اب شد حالا دیگه میخندید...خسته شده بودم اما اون ازم میخواست بیشتر باهم قدم بزنیم...دستام از سرما بی حس شده بود...یاد طاهر پور
افتادم حتما اونم دستاش از شدت سرما بی حس میشد که با شوفاژ گرمشون میکرد...
بعد از دربند با فرگل به یک رستوران رفتیم...خیلی خسته بودم زود سفارش غذامون اماده شد ...مشغول سالاد بودم فرگل از همه جا
حرف میزد تا اینکه گفت سیاوش پس کی بریم سره زندگیمون؟!!…مات زده نگاهش کردم توقع این سوال رو نداشتم…نمیدونستم
چی بگم از طرفی هم نمیخواستم چیزی بگم که باز دلخوری به وجود بیاد فقط گفتم فرگل جان عجله نکن من خیلی در گیرم بزار باشه
به وقتش...اونم چیزی نگفت
رو تختم دراز کشید م...به حرفای فرگل فکر میکردم شاید حق با اون بود من باید تصمیمم رو میگرفتم...دو راهی سختی بود من باید جدی
تر فکر میکردم باید بین خواستن یا نخواستن فرگل یکی رو انتخاب میکردم!!!!!
قسمت دوازدهم
مریم
ساعت از ده گذشته بود اما هنوز مدیر نیومده بود...برای خودم چایی ریختم و مشغول کارم شدم...در باز شد خودش بود ...سلام کردم با
سر جوابمو داد جلو در اتاقش ایستاد نگاهی بهم کرد ولی سریع تو اتاقش رفت...
سیاوش
طاهر پور سلام کرد حال اینکه جوابشو بدم نداشتم...فقط سرمو تکون دادم...یک لحظه چشمم به صورتش افتاد...چقدر خوشگل شده
بود...احساس کردم یک چیزی تو صورتش عوض شده...ایستادم نگاهش کردم تا ببینم چی باعث تغییرش شده ولی نفهمیدم!!!
درسته سادهام اما مریمم به قلم: آرزو امانی
حواسم حسابی پرت شده بود...نمیدونستم چیکار کرده که انقد به نظرم تغییر کرده...حواسش نبود خوب دقت کردم تا
بفهمم...""چشمهاش""اره خودشه چشمهاش کمی سیاه تر شده بود!!!!
بلند شدم رفتم جلو میزش گفتم خانم طاهرپور این برگه رو بدید به اقای سزاوار ...نگاهم کرد دقیقا به وسط هدف زدم...اره چشمهاش
مشکی تر شده بود...به نظرم چشمهاش درشت تر به نظر می رسید ...گیج شدم فرگل همیشه ارایشش به حدی بود که من هیچ وقت متوجه
تغییر خاصی تو صورتش نمیشدم اما طاهر پور کاملا فرق کرده بود...
چشمهاش خوشگل شده بود...کلا خوشگل شده بود اما چشمهاش یک چیز دیگه بود!!!
برگشتم تو اتاقم دلیلی نداشت منشی سادم برام انقد مهم بشه که حالا با کمی ارایش بخوام خودمو جلوش ضایع کنم...
مریم
چایی رو روی میز مدیر گذاشتم تو فکر بود...خواستم برگردم که گفت خانم طاهرپور؟گفتم بله گفت شما از کارتون راضی هستید
؟…نمیدونستم چرا این سوال رو پرسید ولی فقط گفتم بله خیلی راضیم...گفت از حقوقتون چی؟بازم گفتم بله راضیم...
برگشتم سر کارم...متوجه بودم که نگاهم میکنه اما اهمیت ندادم ...
سیاوش
نمیدونستم چرا این سوال احمقانه رو از طاهر پور کردم شاید میخواستم ببینم سطح توقعش از کار و در امدش چیه که دیدم راضیه...توقع
داشتم بگه حقوقم کافی نیست تا زنگ بزنم حسابداری بگم حقوقش رو زیادتر کنن نمیدونم چرا اما دوست داشتم کمی بیشتر هواشو
داشته باشم!!!
بر عکس منشی های قبلیم این اهل دلبری کردن نبود...این بزرگترین امتیازش بود هرچند تحصیلات اونا رو نداشت اما همین نجابتش برام
با ارزش بود...
من ظهر ها ناهار نمیخوردم چون میلی به ناهار های شرکت نداشتم در عوض شام دو برابر میخوردم...وقت ناهار بود طاهر پور تو ابدارخونه
نشسته بود مشغول غذاش بود...از کنارش گذشتم تا برای خودم چایی بریزم...نیم خیز شد ,اشاره کردم راحت باشه ...تو قوری چایی نبود
سریع بلند شد ...گفت اقای شریف من هنوز چایی دم نکردم شما بفرمایید من براتون میارم...باشه ای گفتم ولی بیرون نرفتم همونجا تو
ابدارخونه رو صندلی روبروش نشستم...حسابی جا خورد...خندم گرفت...نمیدونستم چرا امروز تو فکر کنکاش منشیم بودم...خجالت
میکشید که جلوم غذا بخوره میخواست در ظرفشو ببنده که گفتم "راحت باش"اما در ظرف رو بست و بلند شد تا چایی دم کنه...کمی
استرس پیدا کرده بود از حرکتهای شتاب زدش میفهمیدم دوست نداره اونجا باشم اما من خیلی راضی بودم که طاهرپور رو تو اون حالت
ببینم...خیلی دوست داشتم باهاش کل کل کنم اما هیچ بهونه ای نداشتم واسه این کار...
درسته سادهام اما مریمم به قلم: آرزو امانی
قسمت سیزدهم
فکرم درگیر بود دلم کل کل میخواست اونم با دختری چشم مشکی که صداهای نفس های پر استرسش به گوشم میرسید...از من مغرور
کمی بعید بود که بخوام با منشی "سادم"کل کل کنم!!!اونم فقط واسه تفریح و سرگرمی...در قوری افتاد زمین و از وسط دو تیکه
شد...چقدر عالی شد بهونه ام الکی الکی خودش جور شد...نگاهی بهم انداخت تا عکس العملم رو ببینه خودم رو جدی نشون دادم و
گفتم خانم طاهرپور من منشی دست پاچلفتی استخدام نکردم که هر روز یک بلایی سر وسایل شرکتم بیاره...خجالت کشید نشست رو
زمین تا در قوری رو جمع کنه...جواب ندادنش برام خوشایند نبود با سکوتش قاعده بازی رو بهم میزد...گفتم خسارت قوری رو باید
بدید...بازم چیزی نگفت...عصبی شدم گفتم از دختری که بینی هم محلیش رو میشکنه و شش ماه واسه خاطرش میره زندان این سکوت
و سرخ و سفید شدن کمی غیر قابل باوره یعنی باور کنم که شما هم مثل منشی های سابقم قصد دلبری کردن ندارید؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
چه مزخرفاتی گفتم!!!سرشو بالا گرفت زل زد تو چشمهام صداش محکم بود خیلی محکم ...گفت اقای مدیر منظورتون از دلبری کردن
دقیقا چیه؟؟؟!!!گفتم نمیدونم شما خودت دختری میدونی من چی میگم"در حقیقت نمیدونستم چی دارم میگم"...از رو زمین بلند شد
...عصبی بود ,گفت چیزی که شما اسمشو گذاشتید دلبری ما بهش میگیم خجالت ما بهش میگیم شرمندگی...اوه اوه بازی شروع
شد...گفتم یعنی باور کنم که شما واسه شکستن در قوری شرمنده شدید؟؟؟؟!!!!گفت میل خودتونه میخواید باور کنید میخواید نکنید
...گفتم زمانی که بینی پسر همسایه رو هم شکستید شرمنده شدید؟؟عصبی شد صداش رو بالا برد گفت فکر نمیکنم بینی شکسته پسر
همسایه ما به شما مربوط باشه ....ته دلم عروسی بود از اینکه عصبانی کردمش...گفتم نه مربوط نیست فقط خواستم بگم کاش اون موقع
هم شرمنده میشدید تا شاید شش ماه تو زندان .....نذاشت حرفم رو کامل بزنم ...گفت زندان رفتن من به شما مربوط نیست شما فقط مدیر
این شرکتی نه همه کاره من...قوری رو محکم کوبید رو میز و از ابدارخونه زد بیرون.....
زیاده روی کرده بودم اما از حرفهامم پشیمون نبودم ,برعکس خوشحالم بودم ...
جلو میزش ایستادم گفتم خانم طاهر پور فردا قوری فراموش نشه...جلو در اتاق که رسیدم گفت راسته که میگن هر چی بیشتر داشته باشی
بیشتر طمع داری...باشه جناب مدیر فراموش نمیشه!!!اخمی کردم و برگشتم سمتش گفتم خانم محترم اینجا تاوان کارهای اشتباه رو باید
پس بدید ,شما که خودت زندان رفتی پس میدونی هر کاری تاوانی داره!!!!!
تیر خلاص رو با این جمله زدم...غمی تو نگاهش نشست...سرش رو پایین انداخت یک لحظه از حرفم پشیمون شدم اما حرفی بود که زده
بودم
قسمت چهاردهم
مریم
درسته سادهام اما مریمم به قلم: آرزو امانی
دلم شکست از حرفی که خیلی راحت بهم زد...یعنی واقعا در یک قوری ارزشش رو داشت که منو انقد راحت تحقیر کنه؟...از دستش
خیلی ناراحت شدم ...خدایا تو خودت شاهد باش که بنده هات چه راحت دل میشکنن...
برای اقا ویلچر خریدم دیگه دستای عزیر قدرت جابه جایی اقا رو نداشت...وقتی نگاهش به ویلچر افتاد با دستش بهم اشاره کرد برم
جلو...سرمو تو دستای لرزونش گرفت و بوسید...عزیز هم خوشحال بود...اقا رو روی ولیلچر نشوندم و تو اتاق چرخوندمش انقدری که
سر هردومون گیج رفت...چه شب خوبی بود چقد خندیدیم...خدایا یعنی یک ویلچر انقد شادی افرینه؟؟؟؟
قوری قرمز رنگی خریدم میخواستم رنگ جیغش دقیقا تو چشم مدیر بیاد...اون روز من کمی سرم درد میکرد اب ریزش بینی هم داشتم
خودم حدس میزدم سرما خورده باشم ...سرم داغ داغ بود رفته رفته گلو دردمم به سر دردهام اضافه شد...سرم رو گذاشتم رو میز که در
باز شد با بی میلی سرم رو برداشتم دختر جوونی جلوم ظاهر شد ...سلام کردم گفتم بفرمایید امرتون؟...سلامم رو جواب داد اما یک
راست رفت تو اتاق مدیر...دنبالش رفتم گفتم ببخشید خانم اقای شریف هنوز نیومدن من اجازه ندارم شما رو تو اتاقشون ....پرید وسط
حرفم گفت لازم نکرده نقش منشی های کار بلد رو بازی کنی برو سر کارت دختر جون !!!!بهم بر خورد گفتم من نقش منشی های کار
بلد رو بازی نمیکنم من واقعا کارمو میدونم خانم!!!با حرکاتی مصنوعی که میخواست لجم رو دربیاره رفت پشت میز مدیر نشست...قلبم
تند تند میزد...گفتم خانم شما باید اینجا بشینید نه اونجا و بعد به مبلهای شکلاتی روبروی میز اشاره کردم...خندید گفت واقعا؟!!...اون
وقت کی میخواد منو مجبور به این کار کنه؟؟!!بعد بهم اشاره کرد و گفت حتما تو!!!چقد "تو "گفتنش تحقیر امیز بود...گفتم بله من باید
یاداوری کنم بهتون چون من منشی این شرکتم ...بلند بلند خندید گفت همچین میگه منشی انگار مقامش از مدیریتم بالاتره، خواستم
بگم که من وظیفمه که به شما تذکر بدم که صدای مدیر رو از پشت سرم شنیدم
سیاوش
متوجه حرفاشون شدم ...فرگل پشت میزم نشسته بود...بارها بهش گفته بودم دوست ندارم کسی پشت میزم بشینه اما کو گوش
شنوا؟....طاهرپور برگشت به سمت من...سلام کرد با سر جوابشو دادم...گفتم اینجا چه خبره؟فرگل اینجا چیکار میکنی؟اومد سمتم گفت
دلم برات تنگ شد اومدم بهت سر بزنم بد کاری کردم؟؟؟طاهر پورم همینطور ایستاده بود...نگاهش کردم تا با نگام بهش بفهمونم بره
ولی اون نگاهش به فرگل بود...در حقیقت محو فرگل بود...تک سرفه ای کردم به خودش اومد ...گفتم شما بفرمایید اروم گفت چشم...
مریم
چقد فرگل خوشگل بود...بینی عملیش با پوست سفیدش چه هماهنگی قشنگی درست کرده بود...موهای بلوندش خوشگلیش رو دو
چندان کرده بود...چقد به مدیر میومد...خدایی جفتشون خوب بودن"خدا در و تخته رو خوب بهم جور کرده بود"!!!
نشستم رو صندلیم اما یواشکی به فرگل نگاه میکردم...چقد طنازی کردن رو بلد بود هر چند از طرز حرف زدنش خوشم نیومد اما شیک
و پیک بودنش برام جالب بود...اختیار نگاهم دست خودم نبود چشمم ناخوداگاه به سمتش کشیده میشد ...اون نیمرخش به من بود اما
مدیر دقیقا میتونست منو ببینه...تو فکر همین چیزا بودم که مدیر گفت بفرما تو دم در بده!!!با این حرفش به خودم اومدم فرگل بلند شد در
رو بست...چقد بد شد الان با خودشون فکر میکنن من به حرفای خصوصیشون گوش میدادم
درسته سادهام اما مریمم به قلم: آرزو امانی
سیاوش
طاهر پور زل زده بود به فرگل...فرگل خوشگل بود اما با کلی ارایش!!!اینو من که بی ارایش دیده بودمش درک میکردم ...ولی استاد بود
تو بزک کردن!!! وقتی گفتم بفرما تو دم در بده فوری نگاهش رو دزدید...
فرگل اومده بود خداحافظی چون میخواست بره مسافرت...خیلی اصرار کرد که منم باهاش برم اما من زیره بار نرفتم...با این حجم کاری
نمیتونستم باهاش برم,اونم کجا "پاریس"!!!!
فرگل رو تا جلوی در بدرقه کردم در اخر بغلم کرد از این کارش خوشم نیومد بارها گفته بودم مراعات کنه اما تو این موارد خیلی نفهم
بود "خیلییییی"!!!!
مریم
چشمم به فرگل و مدیر بود" اوه " کار داشت به جاهای باریک کشیده میشد جای مدیر من خجالت کشیدم خودم رو مشغول کشوی
میزم نشون دادم که فکر نکنن خیلی کنجکاوم!!!
بلاخره فرگل رفت و مدیر برگشت تو اتاقش چقد خشک و جدی موقع خداحافظی با فرگل رفتار کرد!!!!
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط:
#6
قسمت پانزدهم
حالم رفته رفته بدتر میشد اب دهنم رو نمیتونستم قورت بدم...همین باعث شد حالت تهوع بگیرم…صورتم خیلی داغ بود اب ریزش
بینیمم بیشتر شده بود!!!دستمال کاغذی نداشتم اما رو میز مدیر یک جعبه دستمال بود...تردید داشتم برم بردارم یا نه...اما هر لحظه امکان
داشت که اب ریزش بینیم به سمت پایین راه باز کنه !!! ...نزدیک بود که مثل بچه "دماغو ها" پشت لبم خیس بشه!!!!!!!!!!!!!
سریع پاشدم بدون در زدن رفتم تو اتاقش ...حسابی جا خورد چون حرکاتم شتاب زده بود!!از جعبه دستمال کاغذیش تند تند دستمال
بیرون میکشیدم...فکر کنم ده پونزده تایی پشت هم بیرون کشیدم!!!فوری بینیم رو جلو مدیر گرفتم...اوضاع اونقدر" وخیم" بود که درنگ
کردن اصلا جایز نبود!!!
مات زده نگاهم میکرد در برابر اون نگاه فقط لبخند کوچکی زدم و از اتاق اومدم بیرون…اخیش راحت شدم...نشستم رو صندلیم هنوزم
نگاهش بهم بود اما من انقد حالم بد بود که بی توجه به اون سرمو روی میز گذاشتم…
سیاوش
طاهر پور رنگی توصورتش نداشت فکر کنم مریض بود سرشو روی میز گذاشت بی خیالش شدم ...یک ساعتی گذشت اما اون همچنان
سرش روی میز بود...از جایم بلند شدم رفتم جلو میزش "خوابش برده بود"خواستم صداش کنم اما دلم نیومد ... با خودم گفتم چون
مریضه امروز رو بهش سخت نمیگیرم!!!
درسته سادهام اما مریمم به قلم: آرزو امانی
مریم
ته دلم اشوب بود خیلی خوابم میومد اما زیر سرم خیلی سفت بود...نمیدونستم موقعیتم کجاست!سرمو کمی تکون دادم "وای سرم رو میز
بود"چرا خوابم برده بود؟؟؟؟؟سریع بلند شدم هوا تاریک بود ساعت از وقت کاری هم گذشته بود!!مدیر تو اتاقش بود دقیقا بیکار بود و
بهم نگاه میکرد...گیج بودم نمیدونستم دارم چیکار میکنم سریع بلند شدم بهش سلام دادم...دوباره نشستم... خندش گرفت ...نگاهی به
ساعت روی میزم انداختم دیرم شده بود کیفمو برداشتم، مدیر دستشو زیر چونه اش گذاشت و با دقت تمام رفتارهای منو زیر نظر گرفت...
جلو در خروجی که رسیدم یادم افتاد سماور رو خاموش نکردم!!!به سمت ابدارخونه رفتم، دیدم مدیر به چهارچوب در اتاقش تکیه
داده...عجله داشتم بی توجه به مدیر و نگاهاش که رنگی از تمسخر توش بود وارد ابدارخونه شدم که دیدم سماور خاموشه یادم نمیومد
که خاموش کرده باشمش... اوه تازه یادم اومد من اصلا امروز روشن نکردمش که حالا بخوام خاموشش کنم!!!!!!!
از ابدارخونه که اومدم بیرون دیدم مدیر حاضر و اماده جلو در خروجیه...بی هیچ حرفی راه افتادیم...جلو شرکت راهم رو به سمت خیابون
کج کردم که گفت خانم طاهر پور من "میرسونمتون"…
قسمت شانزدهم
تو دلم یک "آخ جون"گفتم چی بهتر از این ؟!!!
سوار شدم انقد سرم داغ بود که پیـ ـشونیم رو به شیشه چسبوند م ...گلو دردم بدتر شده بود ...سرفه کردم شاید بهتر شم اما فایده
نداشت…خنکی شیشه ماشین حالم رو بهتر میکرد ....مسیر شرکت تا خونه طولانی بود پس بهتر بود یک چرتی بزنم...یاد سرویس
کارکنان شرکت ها افتادم که وقتی صبح ها چشمم بهشون میفتاد همه خواب بودن!!!!از این فکرم یک لبخند پر رنگ به روی لبام اومد
اخه ماشین شریف شباهتی به سرویس نداشت!!!!!!!!!!!!!!!!!
سیاوش
طاهر پور چشمهاشو بست ...فکر کردم خوابه اما تو اون حالت خندید!!!منشی دیوونه نداشتم که شکر "خدا"پیدا کردم شاید یک جک
واسه خودش تعریف کرد!!!!پس خواب نبود برای اینکه از این حالت درش بیارم پامو روی گاز گذاشتم...ماشین با شتاب جلو
میرفت...حواسم بهش بود ...منتظر عکس العملش بودم کمی بیشتر گاز دادم افتادم تو لاین خلوت تر حالا قشنگ میتونستم سرعت بگیرم
...چشمهاشو باز کرد از سرعت بالام فوری صاف نشست...حالا من بودم که میخندیدم,سفت نشسته بود متوجه عضلات منقبض شدش
بودم ...مچ دستاش رو روی پاها ش گذاشته بود...کمی بیشتر گاز دادم ...نگاهم کرد ترس تو چشمهاش رو بدون نگاه کردن بهش حس
میکردم ...دور برگردون اول رو "ماهرانه"با شتاب پیچیدم ...دوست داشتم بهم بگه یواش تر برو تا سرعتم رو کم کنم اما اون چیزی نمی
گفت !!!!
مریم
درسته سادهام اما مریمم به قلم: آرزو امانی
قلبم تاپ تاپ میزد خدایا سالم برسم خونه ,صدتا "صلوات" میفرستم نه نه صدتا کمه هزارتا میفرستم فقط صحیح و سالم برسم
رسیدیم دیگه مسیر رو خودش بلد بود احتیاجی نداشت راهنماییش کنم وقتی نگه داشت سرم گیج میرفت...ازش تشکر کردم وقتی که
پیاده شدم تعادل نداشتم!!! مثل ادم های مست چپ و راست میشدم اونم فقط گفت شب بخیر و گازش رو گرفت و رفت.....
حالا باید صلوات هایی رو که نذر کرده بودم رو میفرستادم!!!!
سیاوش
طاهر پور وقتی پیاده شد تعادل نداشت خیلی مقاومت کردم که جلوش نخندم واسه همین زود گازشو گرفتم و راه افتادم
تو کل مسیر فقط خندیدم چشمهاش دو دو میزد ,چقدر مغرور بود که ازم نخواست یواش تر برونم...چقد با فرگل فرق داشت اگه جای
اون فرگل نشسته بود الان گوشام از شدت جیغاش سوت میکشید!!!
شب موقع خواب یک لحظه طاهرپور تو فکرم اومد اسمش یادم نمیومد چقد بد بود که من اسم ها یادم نمیموند...فردا باید از معین اسمشو
بپرسم ...
صبح همزمان با معین رسیدم خواستم از پله ها بالا برم که یادم اومد باید از معین اسم طاهرپور رو بپرسم وارد طبقه اول شدم من هیچ وقت
اونجا نمیرفتم مگه تو مواقع "ضروری" اینو همه میدونستن …در اتاق همه کارمندها باز بود همه به احترامم بلند شدن اما من بی توجه به
اونا یک راست رفتم تو اتاق معین...جا خورد گفت سیاوش چی شده؟؟؟گفتم هیچی بشین فقط خواستم بدونم اسم این دختره
چیه؟؟؟گفت کدوم دختره ؟؟گفتم همین طاهر پور ...یک ابروشو بالا انداخت ...گفت فکر کنم "مریم "…گفتم اوکی فعلا ...صدام
کرد برگشتم، گفتم چیه؟گفت اسمشو ....پریدم تو حرفش نذاشتم تو ذهنش ماجرای الکی بسازه فقط گفتم "همینطوری پرسیدم "
قسمت هفدهم
پس اسمش مریم بود!!!!چقد بهش میومد" مریم طاهر پور" ...مریم خانم...مریم
در ورودی رو باز کردم سرش رو میز بود تو دلم گفتم نخیر انگار امروزم از کار کردن خانم خبری نیست...رفتم بالاسرش متوجه من نشد
....با انگشتم دوتا زدم رو میز سریع بلند شد ...چشمهاش و بینیش قرمز قرمز بود...سلام کرد جوابشو خیلی جدی دادم ...منتظر بود تا ببینه
چیکار دارم ...چیزی به ذهنم نمیرسید واسه همین گفتم "بالشت"بدم خدمتتون؟...فقط اروم گفت ببخشید...
مشغول کارش شد قشنگ معلوم بود حالش بده...بهش گفتم چندتا متن برام تایپ کنه ...بی حوصله بود گردن ش مرتبا از بی حالی به یک
طرف کج میشد...ولی من سخت گیر تر از این حرفها بودم باید میفهمید من تو کارم جدیم...
مریم
درسته سادهام اما مریمم به قلم: آرزو امانی
با بدبختی متن هارو تایپ میکردم از دهن نفس میکشیدم راه بینیم بسته بود...واسه همین دهنم تند تند خشک میشد...وای خدا چرا انقد
این متنها طولانی بود دیگه وزن سرم رو نمیتونستم تحمل کنم مانیتور رو خاموش کردم سرم رو روی میز گذاشتم ...خواب نبودم متوجه
شدم مدیر بالاسرمه ولی حال اینکه سرمو بلند کنم نداشتم به خودم گفتم نهایتا یک متلک بارم میکنه و میره ...واکنشی نشون ندادم که با
صدای بلند گفت "خانم طاهرپور "من پول مفت به کسی نمیدم شما اگه انقدر خوابتون میاد میتونستید خونه بمونید ...یخ کردم سرمو بلند
کردم عصبی بود...گفتم من نخوابیدم جناب مدیر من فقط سرمو روی میز گذاشتم...گفت خانم محترم من ازتون توضیح نخواستم اگه
نمیتونید با یک سرما خوردگی ساده به کارتون ادامه بدید خیلی خب اشکال نداره تشریف ببرید منزلتون اما واسه همیشه ...اینو گفت و
رفت تو اتاقش ...در رو هم محکم بست...وای "خدا"یعنی اخراجم کرد؟؟؟اونم واسه اینکه سرم رو روی میز گذاشتم؟؟
نه این امکان نداره بلند شدم دوتا محکم به در زدم صدای بفرماییدی نشنیدم خودم در رو باز کردم پشت پنجره بود ...رفتم تو اتاقش
پشتش بهم بود گفتم اقای شریف من اینکار رو راحت گیر نیاوردم که بخوام حالا راحت اخراج شم سعی میکردم صدام محکم
باشه...برگشت , تو نگاهش هیچی نبود نه عصبانیت نه ارامش ...گفتم اقای شریف من واقعا حالم بده واسه همین رو کارم تمرکز نداشتم
,واسه همین چند دقیقه سرم رو روی میز گذاشتم ...گفت خانم اگه حالتون بده مرخصی بگیرین اینطوری حداقل خودتون اذیت
نمیشید...راست میگفت من "احمق"چرا دو روز مرخصی نگرفتم که حالم بهتر بشه؟؟؟!!…نگاهش به من بود گفت بفرمایید سره کارتون
...خوشحال شدم پس اخراجم نکرد...
خدایا شکرت...با اون حال بدم همه کارها رو تند تند انجام میدادم که بهونه ای دستش ندم شر شر عرق میریختم شدت داغی بدنم طوری
بود که از حرارت زیاد مرتبا میرفتم پشت پنجره گوشه راهرو ...میدونستم سرمایی که بهم میخوره واسم خوب نیست اما تحمل اون کوران
اتشی که تو تنم بود رو نداشتم...
چشمهامو بسته بودم و نفس عمیق میکشیدم تا ریه هام این سرما رو به کل بدنم منتقل کنه که صدای مدیر رو از پشت سرم شنیدم...
سیاوش
دختره دیوونه هوا به این سردی پشت پنجره چیکار میکنه؟
صداش کردم، برگشت...گفتم شما حالتون خوبه ؟!!!نه به اون موقع ها که سه ساعت دستتون رو روی شوفاژ میگیرید نه به حالا که پشت
پنجره اونم تو این هوای سرد ایستادید ...چیزی نگفت پنجره رو بست و برگشت سر کارش"""این دختر چطوری تونست شش ماه تو
زندون دوام بیاره"!!!!!!
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط:
#7
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۰۵-۱۲-۹۵, ۱۱:۵۳ ب.ظ)، sadaf (۱۳-۰۶-۹۷, ۰۱:۵۲ ب.ظ)، تهمینه (۱۶-۱۱-۹۵, ۱۰:۴۱ ق.ظ)، Afsaneh (۲۷-۰۶-۹۷, ۱۱:۳۱ ب.ظ)، rmina (۲۰-۰۴-۹۹, ۱۰:۱۹ ق.ظ)، R a n A (۲۹-۱۱-۹۵, ۱۲:۲۸ ق.ظ)، lovestory (۱۱-۰۲-۹۶, ۱۲:۳۸ ب.ظ)، mahmonir11 (۲۰-۰۲-۹۶, ۰۳:۰۵ ق.ظ)، arian* (۲۶-۰۲-۹۶, ۰۸:۵۶ ق.ظ)، سمیرا (۱۳-۰۱-۹۶, ۰۵:۱۴ ب.ظ)، ملکه برفی (۲۱-۰۲-۹۶, ۰۹:۵۳ ب.ظ)، saba93 (۱۷-۱۱-۹۵, ۰۱:۳۷ ق.ظ)، hadis hpf (۲۱-۱۱-۹۵, ۰۱:۳۷ ق.ظ)، نويد (۲۸-۱۱-۹۵, ۰۵:۳۶ ب.ظ)، rm_mahmoodi (۰۹-۱۱-۹۵, ۰۹:۱۹ ب.ظ)، Sogolsanei (۱۹-۰۸-۹۶, ۱۲:۲۹ ب.ظ)، "MJ" (۱۴-۱۱-۹۵, ۰۷:۲۵ ب.ظ)، tehrani (۲۰-۱۱-۹۵, ۰۱:۳۶ ب.ظ)، Elina76 (۱۳-۱۱-۹۵, ۰۱:۰۰ ب.ظ)، hunter (۲۰-۱۱-۹۵, ۰۱:۳۵ ق.ظ)، Nayiri (۱۰-۱۱-۹۵, ۱۲:۴۵ ق.ظ)، ناهيد پيرو (۰۹-۰۶-۹۶, ۰۲:۲۴ ب.ظ)، lida16 (۲۷-۰۲-۹۶, ۰۶:۰۰ ب.ظ)، *hasti* (۰۸-۱۱-۹۵, ۰۵:۵۶ ب.ظ)، Saffa (۱۰-۰۱-۹۶, ۰۸:۲۸ ب.ظ)، barooni (۲۷-۱۲-۹۵, ۰۲:۱۹ ق.ظ)، aydil (۱۵-۱۱-۹۵, ۰۸:۰۸ ب.ظ)، havva (۱۷-۱۱-۹۵, ۰۷:۵۱ ب.ظ)، شقایق سرخ (۰۵-۰۵-۹۶, ۰۵:۴۹ ق.ظ)، azar (۱۸-۱۱-۹۵, ۰۷:۲۹ ق.ظ)، Fbehrouzinia (۱۶-۱۱-۹۵, ۱۲:۰۱ ق.ظ)، ساده (۲۱-۰۲-۹۶, ۱۱:۵۵ ب.ظ)، Hadadian (۱۲-۰۹-۹۶, ۰۱:۴۱ ق.ظ)، amirreza (۱۴-۰۲-۹۷, ۰۴:۱۲ ب.ظ)، برف سیاه (۱۵-۰۴-۹۶, ۱۲:۱۳ ق.ظ)، sepideh53 (۰۶-۰۳-۹۶, ۱۲:۴۸ ق.ظ)، gandom (۱۹-۱۱-۹۵, ۱۲:۲۵ ق.ظ)، sima59 (۱۵-۱۱-۹۵, ۰۸:۲۲ ب.ظ)، Hani75 (۰۹-۱۱-۹۵, ۰۲:۰۸ ب.ظ)، پژمان فروزش راد (۱۰-۱۱-۹۵, ۰۲:۰۱ ق.ظ)، تپش جون (۳۰-۱۲-۹۵, ۱۲:۳۱ ق.ظ)، zahra_ayyar (۱۸-۰۳-۹۶, ۱۱:۴۵ ب.ظ)، علی جان (۰۸-۱۱-۹۵, ۰۷:۲۳ ب.ظ)، مریم74 (۰۵-۰۱-۹۶, ۰۹:۱۹ ب.ظ)، zeinabalouchi (۱۶-۱۱-۹۵, ۱۱:۴۳ ب.ظ)، Meno (۲۰-۱۱-۹۵, ۱۲:۴۰ ب.ظ)، زهرا 145 (۳۰-۱۲-۹۵, ۰۶:۴۰ ب.ظ)، خانم ریزه (۱۰-۱۱-۹۵, ۱۱:۰۱ ب.ظ)، شهرزاد86 (۰۹-۱۱-۹۵, ۰۱:۴۱ ب.ظ)، golijoon (۰۱-۰۱-۹۶, ۰۱:۴۱ ب.ظ)، seyed (۱۴-۰۳-۹۶, ۰۲:۱۹ ب.ظ)، yassepid60 (۲۹-۰۹-۹۶, ۰۱:۳۷ ق.ظ)، Maman ali (۰۴-۰۷-۹۶, ۱۰:۴۵ ب.ظ)، blossom93 (۳۰-۰۲-۹۶, ۰۷:۳۷ ب.ظ)، Milan (۱۶-۱۱-۹۵, ۰۹:۴۲ ق.ظ)، niloofarsaeedi (۲۷-۰۸-۹۶, ۱۲:۴۲ ب.ظ)، maryammehd (۲۷-۰۱-۹۶, ۰۱:۰۰ ب.ظ)، شیشه (۱۷-۱۱-۹۵, ۰۵:۰۶ ب.ظ)، بهار خلیلی (۰۶-۰۱-۹۶, ۰۹:۴۶ ق.ظ)، Laali (۰۸-۱۱-۹۵, ۰۷:۲۱ ب.ظ)، سی ستاره (۲۸-۰۱-۹۶, ۱۱:۰۹ ق.ظ)، HONARMAND (۱۷-۱۱-۹۵, ۰۱:۲۷ ب.ظ)، مژگان رها (۱۷-۱۱-۹۵, ۱۱:۰۰ ق.ظ)، De_Danann_F (۱۷-۱۱-۹۵, ۰۳:۱۶ ب.ظ)، زینت (۱۸-۱۱-۹۵, ۰۵:۱۳ ب.ظ)، مهسارا (۲۸-۰۱-۹۶, ۰۴:۳۳ ب.ظ)، Mahtab1373 (۱۷-۰۳-۹۶, ۱۲:۱۷ ق.ظ)، s_eskandary (۰۸-۱۲-۹۵, ۰۸:۵۱ ق.ظ)، ثـمین (۱۳-۱۱-۹۵, ۰۱:۱۳ ق.ظ)، حميده (۱۸-۱۱-۹۵, ۱۲:۲۱ ق.ظ)، اریو (۱۵-۰۳-۹۶, ۱۱:۵۹ ب.ظ)، حوال (۰۶-۱۲-۹۵, ۱۲:۵۸ ب.ظ)، Haniz93 (۲۷-۱۲-۹۵, ۰۵:۱۰ ب.ظ)، Mona.farajii (۱۶-۱۱-۹۵, ۰۱:۱۹ ب.ظ)، mohammadi kia (۱۱-۱۱-۹۵, ۱۲:۲۷ ب.ظ)، ایرج عبدی (۱۱-۱۱-۹۵, ۱۲:۰۴ ق.ظ)، paarmiss (۱۰-۱۱-۹۵, ۰۱:۱۴ ق.ظ)، sedi (۱۰-۰۲-۹۷, ۰۴:۴۱ ق.ظ)، صبا1367 (۲۰-۱۲-۹۵, ۰۵:۲۲ ب.ظ)، tabarakrayaneh (۲۶-۰۶-۹۶, ۰۸:۴۷ ق.ظ)، جیرجیرک (۱۹-۱۱-۹۵, ۰۸:۵۸ ب.ظ)، rezvan2000 (۰۷-۰۱-۹۶, ۰۹:۲۱ ب.ظ)، سوگند پارسا (۱۹-۱۱-۹۵, ۱۲:۵۲ ق.ظ)، ma-ali (۱۴-۱۲-۹۵, ۱۲:۰۳ ق.ظ)، lwbo888 (۲۰-۱۱-۹۶, ۰۴:۱۴ ب.ظ)، Leila_p (۱۴-۰۱-۹۶, ۰۹:۵۵ ب.ظ)، bina (۲۴-۰۱-۹۶, ۰۳:۱۴ ب.ظ)، mehrmahi (۰۴-۰۶-۹۶, ۰۸:۳۵ ق.ظ)، AsαNα (۱۳-۱۱-۹۶, ۰۵:۰۰ ب.ظ)، عاطفه امیر (۰۹-۰۱-۹۶, ۰۶:۱۲ ب.ظ)، ریحان (۱۸-۱۱-۹۵, ۱۱:۱۱ ب.ظ)، mkarimi (۱۰-۰۱-۹۶, ۰۱:۲۴ ق.ظ)، نام کاربریmahya (۰۱-۰۳-۹۶, ۰۸:۲۱ ب.ظ)، لاوین (۱۷-۰۳-۹۶, ۱۲:۴۹ ق.ظ)، NARCISSUS.97 (۲۶-۱۲-۹۵, ۰۶:۵۵ ب.ظ)، hananee (۱۶-۱۱-۹۵, ۱۲:۳۳ ق.ظ)، saman gol (۰۳-۰۲-۹۶, ۱۲:۵۱ ق.ظ)، sadeg1378 (۲۶-۰۷-۹۶, ۰۶:۳۷ ب.ظ)، mehrad (۱۳-۱۱-۹۵, ۰۱:۵۶ ق.ظ)، Naja (۲۰-۱۱-۹۵, ۰۵:۰۰ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان