اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


رمان در معبد سکوت تو [color=#ff0000]رقص[/color] یدم |نسیم شبانگاه
زمان کنونی: ۲۴-۰۷-۹۸، ۰۷:۴۹ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: minaa
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 54
بازدید 338

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان در معبد سکوت تو [color=#ff0000]رقص[/color] یدم |نسیم شبانگاه
#51
#در_معبد_سکوت_تو_رقصیدم


#پارت_101



- همین... باور کن خیلی تلاش کردم... اما... اما هر چی بیشتر دست و پا زدم، بیشتر فرو رفتم... این کشمکشا و شل کن سفت کنا ادامه داشت، تا یه مدت بی خبری از مهتاب... ساده لوحانه فکر میکردم، تارخ و مهتاب کات کردن و مهتاب از روی واقعی تارخ خبر دار شده، یا تارخ خسته از ادای عاشقا رو درآوردن برا مهتاب، کنار کشیده و مهتاب بابت این اتفاق افسرده شده... تا اینکه...

- تا اینکه؟

- تا اینکه تو رو دم در دانشگاه دیدم، که منتظرم بودی... اون روز، فارغ از هر چیزی، وقتی صدام کردی، انگار همه دنیا رو بهم دادن...

هنوز آهنگ صدایش، وقتی برای اولین بار، مرا مستقیم مورد خطاب قرار داده بود، توی گوشم بود... زیباترین ملودی غم انگیز دنیا بود...

-چرا؟

گیج نگاهش میکنم: چی چرا؟

کلافه میگوید: چرا از دیدنم خوشحال شدی؟

داشتم چه میکردم؟
آنقدر در نقش یک معترف فرو رفته بودم، که چیزی نمانده بود، اختیار از دست بدهم و به مکنونات قلبم اعتراف کنم... آنقدر بابت دو شبی که او را رویا وار، در کنارم داشتم، هیجان زده شده بودم، که عجولانه داشتم خودم را سکه یک پول میکردم... داشتم کاری را که مهتاب مرتکبش شده بود، مرتکب می شدم...
سعی میکنم، گندی را که شروع به زدنش کرده بودم، لاپوشانی کنم:

نـ... نمی دونم... با خودم گفتم بالاخره یه خبری از مهتاب میگیرم... گفتم شاید اومدی که منو ببری دیدن مهتاب... که مهتاب متوجه اشتباهش شده... نمی دونم... وقتیم که گفتی مهتاب میخواد منو ببینه خیلی خوشحال شدم...

با فکی منقبض نگاهم میکند... کاش همان طور که به یک باره از دیشب به حرف زدن افتاده، ادامه بدهد و سکوت نکند. دوست دارم بدانم چه در سرش میگذرد. آیا او هم مثل خودم، مرا در این جریان مقصر خواهد دانست؟ آیا مثل وجدان بی قرار و شاکیم، مرا مستحق بلایی که سرم آمده خواهد دانست؟ آیا اعتراف هایم باعث خواهد شد، عذاب وجدانش کمتر شود و با آرامش بیشتری تصمیم بگیرد و این آرامش برایش عاقلانه تر رفتار کردن، را به همراه خواهد آورد، و این عاقل شدن، باعث خواهد شد زمام رابطه خودش و ریحانه را در دست بگیرد و رابطه مخدوششان را ترمیم خواهد کرد و باز هم من به سرزمین تنهای خودم تبعید خواهم شد؟

دقایق طولانی به سکوت می گذرد و من می فهمم؛ با اعتراف هایم، قفل دوباره ای بر زبانش زده ام. با دست خودم، پرنده ای را که از دیار خوشبختی آمدن و نیامدنش، برایم مجهول بود، را پر داده ام. مشتم را باز کرده و او را پر داده بودم...

تلاش میکنم پرنده را به بازگشت، ترغیب کنم: کـ... کمیل!

بار اولی که اسمم را صدا کرده بود را به یاد داشتم... یک خانم، تنگ اسمم چسبانده بود... غریب و دور و پر از اخم بود...

من اما با کلی امید... با یک دنیا ترس و تردید، صدایش کردم، وقتی برای بار اول نامش را اینطور واضح بر زبان آوردم...

-باور کن هر کاری از دستم برمیومد کردم... نمی دونم چی گذشت که اون اتفاق افتاد... شاید مهتاب نه برای بکارتش، که برای دلِ شکستش راضی شده هممونو به درد بندازه و بیشتر از همه به خودش ظلم کنه... شاید دلش زیادی شکسته بوده، که نتونست اون شکستگی رو دووم بیاره و از پا در اومد... اما اگر خدا به آدما قدرت بو کردن کف دستشونو داده بود، به قیمت جونم نمی ذاشتم اون اتفاق بیفته و مهتاب از دست بره... مدت هاست که دارم با این عذاب زندگی مکینم... مدت هاست که دارم خودمو سرزنش میکنم... گاهی با خودم میگم، کاش خاله مهینو در جریان میذاشتم... کاش مهسایی که مهتاب از صمیمت بین خودش و اون گفته بود، پیدا کرده بودم و بهش گفته بودم... اما خب بازم فکر میکنم اگه اونقدر که خودش تعریف میکرد با خانواده اش صمیمیه، حتما با یکی مشورت میکنه... حتما اون یکی هوشیارش میکنه... اما اشتباه کرده بودم... اشتباهی که اتفاق افتاد، نشون داد، مهتاب اونقدرها هم که میگفته، با خانوادش صمیمی نبوده... نمی دونم؛ شایدم فکر کرده این عشق رو باید برای خودش نگه داره، تا وقتی که وقتش برسه و قرار باشه این عشق ثمر بده...#در_معبد_سکوت_تو_رقصیدم



#پارت_102



مثل همیشه گند زده بودم... به امید اینکه او هم با صدای مهربانِ درونم همدستی کند و مرا در تبرئه خودم، در برابر وجدانم یاری دهد، اعتراف کرده بودم و سکوت تنها چیزی بود، که او برای دادن به من داشت. نه به کمک نفس اماره ام رفته بود و نه به نفس لوامه ام یاری رسانده بود... مرا در همان برزخی که بودم، رها کرده بود... با این تفاوت که همان چند کلمه ای را هم که از دیشب، با من به اشتراک می گذاشت، را هم دریغ کرده بود. ترس از دست دادن دوباره اش را هم به عذاب خودم افزوده بود...

نیاز شدیدی به رها کردن اشک ها به حال خودشان حس میکنم... اینکه بدون انقباض تنم، اجازه دهم اگر میخواهند، ببارند...

وقتی مطمئن می شوم قصد شکستن روزه سکوتی را که دوباره نیتش کرده، ندارد، بلند میشوم و خودم را به اتاق می رسانم...

آدم تا وقتی طعم نشئگی را نمی داند، خیالش راحت است... هیچ برداشتی از نشئگی ندارد... فقط می داند؛ حس خوشایندیست. آنقدر که کسی که تجربه اش کرده، را ترغیب و حتی وادار میکند، تا دوباره تجربه اش کند... احتمالا تمام اطلاعات کسی که نشئگی را تجربه نکرده همین است...

اما، امان از وقتی که فقط برای یک بار تجربه اش کند... آن وقت است که دقیقا می داند، نشئگی یعنی چه و وقتی میگویند حال خوبی دارد؛ از چه جور خوب بودنی حرف می زنند... حتی اگر فقط یک بار تجربه اش کرده باشد... حتی اگر توانایی مقاومت در برابر رفتن به سمتش را داشته باشد؛ بازهم میداند که چه چیزی را دارد، از دست می دهد...
دقیقا همین حال را داشتم... از قبل می دانستم داشتن کمیل، حتی نصفه و نیمه و حتی از دور، می تواند حال خوبی باشد... اما چون تجربه اش نکرده بودم، در حد همین حدس مانده بود... تبدیل به آرزو نشده بود...

اما بعد از کمتر از بیست و چهار ساعتی که خودش را بذل من کرده بود، دیگر می دانستم که داشتنش چه طعم ملسی دارد...
تلخ کنی دهان من
قند به دیگران دهی
پاسخ
سپاس شده توسط: نیـایــش ، نیـایــش
#52
#در_معبد_سکوت_تو_رقصیدم


#پارت_103


آروزی اینکه بیایید سعی در ترمیم زخم هایی که زده بود، داشته باشد، را به دلم انداخته و رفته بود... روزها برای عادت کردن به این خماری طول کشیده بود...
و حالا بازهم زندگی تبدیل به همان زن کرخت و بی علاقه ای شده بود، که از سر اجبار، و صرفا برای گذران روزهایش، زنده بود... زن تنبل و هپلی ای که موهایش را هم شانه نمی زد، چه برسد به اینکه ناخن هایش را سوهان بکشد و لاک بزند... یا جلوی آیینه بایستد و رژ قرمز رنگش را با شدت و چند باره روی لب بکشد و با لبهای آتشینش توی آیینه، به خودش لبخند بزند... این زن دیگر لباس هایش را با وسواس انتخاب نمی کرد و برای هماهنگ کردن رنگ گل سر و بلوزش، تلاشی نمی کرد... یک گوشه می نشست و به در و دیوار زل میزد و در سکوت، اجازه می داد، وقتش به بطالت بگذرد... شده بود همان زن شلخته ای که دیدنش از زندگی سیرت میکند و باعث میشود بینی و دهانت را چین بدهی و دلت بخواهد ترکش کنی و به یکی شادتر از او، به یکی با هدفتر و زنده تر از او پناه ببری...

اما من چاره ای جز تحمل این زن نداشتم... پناهی جز او نداشتم... او لاک هایش را کنار گذاشته بود و سرش را در لاک خودش فرو برده بود و توجهی به اطرافش نداشت... اما من برای آسان تر شدن تحمل او هم که شده، هر روز یک رنگ لاک روی ناخن هایم می زدم... برای خودم آهنگ های جدید و به روز را پلی میکردم... با موهایم ور می رفتم و گاهی با چیزی که از کلیپ هایی که از پیج های مختلف دیده بودم، می بافتمشان... گاهی روی سرم جمعشان می کردم و گاهی دور صورتم می ریختم و بارها و بارها جمله" وقتی اونطور دور قرص صورت سفید و گردت ولشون میکنی، با اون چشم و ابروی سیاه، زیادی جذاب و جالب توجه به نظر میان" را برای خودم، و بیشتر از هر آهنگ دلنوازی پلی میکنم...

با طاها حرف میزدم... گاهی باهم بیرون می رفتیم...
برای مهسا رو ترش میکردم، و او همچنان لبخندهای غمیگن و شرمنده اش را توی صورتم می پاشید...

با مجتبی بحث میکردم و سعی میکردم راضی اش کنم کمی صبر پیشه کند. نمی دانم برای چه... برای اینکه زن هپلی به خودش بیاید... یا شاید هم برای اینکه کمیل دوباره پیدایش شود و بالاخره تکلیف این رابطه را مشخص کند... مثلا بیاید و بگوید، تو و مجتبی راست میگویید... این زندگی از آغاز، توی کوچه بن بست گیر افتاده بوده و راهی جز بازگشت ندارد و باشد، بیا طلاق بگیریم... یا شاید هم آن ته ته های افکارم، همان جا که سعی میکردم، خیلی انگولکش نکنم تا گندش در نیاید، امید داشتم، دوباره با ریحانه بحثشان بشود... ریحانه شروع به شکستن وسایل بکند و او برای آرام کردن جو خانه، مجبور به ترک خانه شود و جایی آرام تر از خانه من سراغ نداشته باشد...

از زن هپلی فراری بودم و از کسی که او را به این روز انداخته بود؛ از خودم بیشتر از او فرار میکردم...#در_معبد_سکوت_تو_رقصیدم


#پارت_104





عصبانیت و عقده ای شاید به قدمت صد هزار سال و شاید بیشتر، روی گلویم چمبره زده بود و نمی گذاشت گریه کنم.
حرف آخر را میزنم:
نمی خوامش مجتبی... نمی خوامش... نمی خوام ببنمش... نمی خوام صداشو بشنوم... به چه زبونی بگم... نمی خوام هیچ اسم و ردی ازش تو زندگیم باشه... همونطور که به وقتش اون منو نخواست... والسلام...

از فریاد نیمه بلندم، خودم هم تعجب کرده ام. او هم هاج و واج نگاهم میکند. جزء آن دسته از آدم ها بودم که تُن صدایم، مادام روی یک سطح مشخص می ماند و از آن تجاوز نمیکرد، مگر اینکه غمگین میشدم و این اتفاق باعث آرام تر شدن صدایم می شد... نه در زمان خوشحالی جیغ و داد راه می انداختم، و نه ناراحتی و عصبانیتم را با داد و فریاد نشان می دادم. کلمات تند و تیز استفاده نمی کردم. ادب را پامال نمی کردم. همیشه نگران کلماتی که استفاده میکردم، بودم. مثل تمام جنبه های شخصیتیم در این مورد هم آرام و کم افت و خیز بودم... اما حالا انگار، به شدت آستانه تحملم پایین که نه، از دست رفته بود که به هر بهانه ای، احساس نیاز به فریاد زدن را پیدا می کردم...
برای همین هم حالا او صم و بکم نگاهم می کرد و نمی دانست در جواب سرکشی هایِ بعید از من، چه واکنشی نشان دهد.

حالم بد و روحم کلافه بود. خودم هم نمی دانستم چه مرگم شده که تا این حد پرخاشگر شده ام و جواب هر " هایی" را با "هویی" بس بلند می دهم. در قاموس من فقط کنار کشیدن و تماشا کردن جا داشت، نه فریاد زدن و حرف را به کرسی نشاندن... نمی دانم، شاید دنبال بهانه و جایی برای تخلیه عصبانیت بالقوه ای که در وجودم حس می کردم، میگشتم...

عصبانی بودم... از عالم و آدم عصبانی بودم... از خودم... از خدا و از کمیل... از سرنوشتم و چرخ گردون... از پدرم و از مرگ زود هنگام و بی موقعش... از هر چیز و از هرکسی که روزی سایه اش بر سر زندگیم افتاده بود و اهرمی کوچک شده بود، تا حالا من در این نقطه بایستم و در بلاتکلیفی و سرسپردگی محض سرگردان باشم...

حالا تقاضا و سوال و جواب مجتبی شده بود همان بهانه ای که به دنبالش بودم. از اینکه جواب تلفن های مادرم را نمی دادم ناراحت بود و معتقد بود حق ندارم این رفتار را با او در پیش بگیرم... اما خودم معتقد بودم، این حق، حق مسلم من است...
برای او هم گفته بودم که در اوج تنهایی و غصه پشت و پناهم نشده. گفته بودم که رهایم کرده و ترس ها و کمبودهایش، بر مادرانه هایش غالب شده اند. برایش از سیلی ای که به صورتم زده بود هم گفته بودم. از اینکه باورم نکرده... از لحظه به لحظه دردهایی که به من تحمیل کرده بود... مادر بود... همین هم دردم را بیشتر میکرد. آدم که از غریبه متوقع و ناراحت نمی شود... تکیه گاهم نشده بود. ضعف داشت، زن بودن را بلد نبود و یادم نداده بود؛ قبول... او حتی سنگ صبورم هم نشده بود... هم دم بودن که بلد شدن نمی خواست...
تلخ کنی دهان من
قند به دیگران دهی
پاسخ
سپاس شده توسط: نیـایــش
#53
#در_معبد_سکوت_تو_رقصیدم


#پارت_105



چند وقتی بود که شماره خانه عمو روی خطم می افتاد. درست ساعاتی که می دانستم، باید مردها بیرون از خانه باشند و تنها ساکنین خانه مادرم و مهدیار می بودند. اما دلم شکسته بود و انگشتم برای لمس آیکون برقراری تماس هیچ تقلایی نشان نمی داد. روزی که تنها و بی پشت و پناه بودم نیاز به حضورش داشتم. نه حالا که سوتفاهم ها رو شده بودند و من بری از هر گناهی که اَنگَش را به من زده بودند، داشتم با جان شیرین دست و پنجه نرم میکردم و در سودای دل بودم... دلی که هر بار مردنش بیشتر از هزار بار مردن تنم درد داشت.

نه اینکه حالا تنها نباشم و بی همدمی در حال کندن پوستم نباشد... فقط احساس میکردم خیلی دیر شده... کاش حداقل کمی قبل تر زنگ زده بود. مثلا یک روز قبل از سر رسیدن مجتبی. وقتی که دلم خوش بود، که حتی با وجود تفکر سویی که نسبت به من دارند، بازهم مرا خواسته و جویای احوالم شده. اینکه بعد از فهمیدن بی گناهیم، در صدد دلجویی یا حتی رفع دلتنگی برآمده بود، درست به اندازه عشق حماقت باری که در دلم جا خوش کرده بود، حالم را می گرفت و عذابم می داد...

نگاه مجتبی هم از آن التهاب و هیجان می افتد و غمگین نگاهم می کند. می دانم دلش را شکسته ام... اما کاش درکم کند.
قبل از اینکه رمیده و آزرده خاطر تنهایم بگذارد لب باز میکنم:

باید جای من باشی مجتبی... نه تو، نه هیچ کس دیگه هیچ وقت نمی فهمه که چی کشیدم... چقدر بی پناه بودم و موقعی که نیاز به مادر بودنش داشتم یه جوری تنهام گذاشت، یه جوری زمین زد منو که تو این مورد حس میکنم هیچ وقت نمی تونم از جام بلند شم... ترس مامان و قانونای نانوشته ای که بهشون پابند بود، چیز تازه ای نبود مجتبی... من همه عمرم مادر داشتم و بی مادری کشیدم، اما روزی که شناسنامه خودم و شناسنامه پانچ شده بابا رو داد دستم و گفت برو بگرد بابای بچتو پیدا کن، هم منو و هم خودشو تو من کشت مجتبی... مامان نه تنها آبرو و مهدیارشو انتخاب کرد، بلکه حتی یه جمله دلگرم کننده ام بهم نگفت... میتونست موقعی که راهیم میکرد، بگه باورت دارم اما کاری ازم برنمیاد... میتونست بگه ایمان دارم پاکی، اما من ترسوتراز اونم که کنارت بجنگم... میتونست بگه... بگه... مجتبی هزارتا جمله بود که میتونست بگه و نگفت... کاش فقط یه جمله بهم گفته بود و دل منو تو اون خونه برای خودش نگه داشته بود... تنها چیزی که برای گفتن داشت این بود که قبل از اینکه زیر دست و پای عمو و پسراش جون بدم، بگم با کی بودم تا دست از سرم بردارن...

نگاه مایوسم را توی چشم های غمیگنش میدوزم:

هیچ وقتِ هیچ وقت نه من میتونم بگم و نه تو میتونی بفهمی چی تو اون روزا به من گذشته... اما اگه یه نفر تو دنیا باشه که بتونه بفهمه مامان با ترساش مارو علاوه بر یتیم، بی مادر کرد، یعنی چی، اون تویی...

سر تکان می دهم:

دلم براش یه ریزه شده... برای بوی تنش... فکر نکن بی احساس و ناخلفم، دلم لک زده برای شونش که سرمو بذارم روش، اما زخم دلم خیلی عمیق تر و تازه تر از اونه که الان بتونم کاری برای دل هردوتامون بکنم... شاید اگه اون مادر تر بود و شاید اگه بیشتر پشتم بود، خیلی از این بلاهای آخر سرم نمیومد... یا حداقل تحملش راحت تر می شد...#در_معبد_سکوت_تو_رقصیدم


#پارت_106

نگاهم را با نگاهی مایوس تر جواب داد... خم شد و سوئیچ همان آر دی درب و داغانی که دلم را برای حال جیبش کباب میکرد، را از روی میز برداشت و در حال برداشتنش سری هم تکان داد:

باشه... حق با توئه... اون تو رو تنها گذاشت و تو حق داری که حالا تنهاش بذاری...

می دانستم که اشک های مادرم کار خودشان را کرده اند. نه اینکه مادرم از حربه های زنانه استفاده کرده باشد، که او هرگز این حربه ها را نمی شناخت. موضوع این بود که مجتبی خیلی وقت بود که طاقت اشک های مادرم را نداشت و با یکی از آنها از کوره به در می شد... حالا هم مادر، از من برای او گله برده بود و احتمالا برایش گریه هم کرده بود که مجتبی اینطور سفت و سخت مقابلم ایستاده و معتقد بود که حق ندارم او را برنجانم... وگرنه خود مجتبی هم می دانست که مادر با طرز فکر بسته و محتاطش چه بر سر هر سه نفرمان آورده و هرگز نتوانسته مادر کاملی باشد...

داشت تکرار می شد. رفتن او و ترس من از تنهاتر شدن، داشت تکرار می شد.

آگاهانه یا نا آگاهانه، انگار پی به نقطه ضعفم برده بود و برای رسیدن به خواسته هایش داشت از آن استفاده می کرد. وقتی به این موضوع فکر می کردم دلم هزار پاره شدن می خواست... هیچ کس مرا آن طور که بودم، با تصمیم ها و با اشتباهاتم نمی خواست انگار... باید آنچه که آن ها می خواستند می شدم تا خواسته شوم؟

پشتش به من و شانه های پهن و ستبرش در بابر دیدگانم بود بود که دوباره گفتم:

آره خب، برو... کاری که میخوای رو نمی کنم بذار و برو... من اونو نمی خوام تواَم منو نخواه... خوب فهمیدی که تنها کسم تویی و اگه نباشی از اینم مفلوک تر و تنهاتر میشم و آخرشم زنگ میزنم بهت، که بیا هرکاری میخوای میکنم... منم بودم شاید اگه میفهمیدم تنها کسِ کسی شدم از این امتیاز استفاده میکردم تا حرفمو به کرسی بنشونم... تو برو... همه دنیا نتونستن منو اونطور که هستم، هضم کنن، تو هم روشون... هیچ کس نخواست بفهمه و فکر کنه دل من چی میخواد و تکلیفش چی میشه، وقتی همش داره به میل بقیه رفتار میکنه، تو هم کنارشون... ولی میدونی چیه؟ برای خودمم مثل روز روشنه که... دیر یا زود امروز یا فردا زنگ میزنم میگم مجتبی قهر نکن بیا... تو هم شک نکن. این کارو میکنم که حداقل تو یکی رو داشته باشم کنار خودم... حالا که داری از این در بیرون میری با خودت فکر کن فرقت با بقیه چیه؟ با عمو چیه؟ وقتی تو هم نمی خوای به تصمیما و انتخابای من احترام بذاری، وقتی مثل همه دنیا درکم نمی کنی، وقتی فقط منو دوست داری که گوش به فرمانتم فرقت با همه دنیا چیه؟ فقط خونی که تو رگمونه؟ فقط به این دلیل با بقیه فرق میکنی؟
تلخ کنی دهان من
قند به دیگران دهی
پاسخ
سپاس شده توسط: نیـایــش ، نیـایــش
#54
در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

در صورتي که عضو انجمن ايران رمان ميباشيد براي ديدن ادامه رمان بر روي لينک زير کليک نماييد.

http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%A8...8%A7%D9%87




 
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان جلبک عسلی | Moaz17 کاربر انجمن نیـایــش 11 68 ۲۸-۰۴-۹۸، ۰۲:۴۴ ب.ظ
آخرین ارسال: نیـایــش
  رمان سربه‌سر دردِسر | روشنک.ا و fateme078 کاربران انجمن نیـایــش 12 76 ۲۸-۰۴-۹۸، ۰۲:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: نیـایــش
  رمان سایه نفرت | روح خبیث taranomi 65 252 ۲۰-۱۲-۹۷، ۰۲:۲۳ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان لانه ی ویرانی | بهارگل نیـایــش 16 486 ۳۰-۰۳-۹۷، ۰۲:۳۷ ق.ظ
آخرین ارسال: نیـایــش
  رمان هزار قناري خاموش | Mahtabiii75 sadaf 29 346 ۲۶-۰۳-۹۷، ۰۲:۵۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ميگرن | مهسا مانى sadaf 28 255 ۲۶-۰۳-۹۷، ۰۲:۲۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان طلوع بی نشان | Rahil sadaf 38 864 ۲۴-۰۳-۹۷، ۰۴:۵۲ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ملکه عوضی | فاطمه زایری Mahda 14 828 ۲۳-۰۳-۹۷، ۱۰:۳۲ ب.ظ
آخرین ارسال: Mahda
  رمان زنی که جا گذاشتم | گندم admin 29 428 ۲۱-۰۳-۹۷، ۰۱:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: admin
  رمان لبخندها میمیرند|نیلوفر admin 8 357 ۰۹-۰۳-۹۷، ۰۹:۵۱ ق.ظ
آخرین ارسال: admin

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
21 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
nafas (۲۳-۰۶-۹۸, ۱۱:۵۵ ق.ظ)، sadaf (۲۰-۰۶-۹۸, ۰۸:۲۶ ب.ظ)، تهمینه (۱۶-۰۶-۹۸, ۰۷:۱۶ ق.ظ)، ملکه برفی (۲۱-۰۶-۹۸, ۱۲:۵۰ ق.ظ)، yade yas (۲۸-۰۶-۹۸, ۰۱:۱۹ ق.ظ)، دخترعلی (۲۰-۰۶-۹۸, ۱۰:۱۳ ب.ظ)، نیـایــش (۲۱-۰۶-۹۸, ۱۱:۱۸ ب.ظ)، minaa (۱۲-۰۷-۹۸, ۱۲:۴۶ ق.ظ)، ailiy (۱۷-۰۷-۹۸, ۰۷:۲۵ ب.ظ)، sanaz1366 (۰۴-۰۶-۹۸, ۱۲:۳۲ ق.ظ)، Yasamanff (۳۰-۰۵-۹۸, ۱۲:۰۰ ق.ظ)، اسما غفاری (۰۲-۰۶-۹۸, ۰۱:۴۰ ق.ظ)، Robby (۰۶-۰۶-۹۸, ۰۳:۰۰ ب.ظ)، اناهيد (۱۰-۰۶-۹۸, ۰۸:۳۳ ق.ظ)، mhvshhsnpr (۱۱-۰۶-۹۸, ۰۴:۴۰ ب.ظ)، sanaza (۱۲-۰۶-۹۸, ۱۲:۴۹ ب.ظ)، fffff (۱۴-۰۶-۹۸, ۰۸:۱۱ ق.ظ)، Sima2020 (۱۵-۰۶-۹۸, ۰۳:۰۷ ق.ظ)، zahraasli (۲۲-۰۷-۹۸, ۰۹:۴۸ ب.ظ)، aisana (۲۲-۰۶-۹۸, ۰۵:۵۰ ب.ظ)، mina.ghata (۲۲-۰۷-۹۸, ۰۴:۳۳ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان