اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


رمان دون جووانی | mahtabiii75
زمان کنونی: ۳۰-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۸ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 6
بازدید 52

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان دون جووانی | mahtabiii75
#1
  •  ژانر:عاشقانه،اجتماعی،هیجان انگیز

    از اسمش شروع میکنم که البته من میخواستم اسم این رمان"دون ژوان" باشه اما بنابه دلایلی تغییر پیدا کرد و "دون جووانی" که همون دون ژوانه گذاشته شد:
    "دون ژوان" اسم یک شخصیتی بوده که تو قرن شونزدهم میلادی تو اسپانیا زندگی میکرده...اون برای زنان شخصیتی جذاب و بسیار دلربا داشته شخصیتی که گاه شاهزادگان زیبارو هم برای دیدن و مصاحبت بااون ساعت ها زیر بارون و جلوی خونه ش انتظار میکشیدن…
    دون ژوان یک افسونگر و جادوی اون تو به دام انداختن زنان زیبارو بوده...برای همین گرچه محبوب زنان بوده اما از سوی مردان همیشه مورد تنفرقرار میگرفت...مردان در تعجب بودن که چه جوری دون ژوان میتونه اینقدر عمیق روی زنان تاثیر بذاره درحالی که حتی چهره ی فوق العاده زیبایی هم نداشته…!رمز اغواگری دون ژوان در ظاهرش نهفته نبوده...شاید همین موضوع مردان دیگه رو اینقدر عصبانی میکرده چون هرگز نمیتونستن به راز جادویی دون ژوان پی ببرن…!
    پاتریس بولون تو کتاب "رنج عشق و دون ژوان" شخصیت دون ژوان رو یک فاتح بی احساس...آمیزه ای از پلیدی و شرارت میدونه درست نقطه ی مقابل سادگی و نزاکت که دونقطه ی مقابل عشق جوانمردانه هستن...!کسی که عشق رو فقط در تنوع طلبی میخواد...
    دون ژوان به افرادی گفته میشه که تو هر برهه ی زمانی با چندتا جنس مخالف رابطه ج دارن و کمیت و کیفیت این جنس مخالف ها هیچ وقت ثابت نیست...!یعنی هیچ جنس مخالفی تو زندگیشون نیست که بتونه حضور دائمی داشته باشه بااین حال اونها طی یک روند شجاعانه با سرعت سرسام آوری از کسی میگذرن و به کس دیگه ای میپیوندن بدون اینکه بدونن چرا…!؟این شجاعت و شهامت به سمت تنهایی در حرکته واونها در هر لحظه ممکنه ترک بشن یا تنها بمونن...وحشتی که هرگز دوست ندارن تجربه ش کنن!دون ژوان دوست داره التماس بشنوه چون میفهمه که تنها نیست و این التماس ها همیشه هست...


    خب تو این رمان من نمیخوام درمورد دون ژوان گذشته حرف بزنم و چیزی بنویسم میخوام درمورد دون ژوانی بنویسم که تو زمان حال زندگی میکنه...!بین مردم...که البته شخصیت قابل قبولی هم داره...!
    قصد این رمان نه دفاع از شخصیت دون ژوانه و نه محکوم کردن اون...درواقع اصلا قصد قضاوت درمورد شخصیت دون ژوان رو ندارم و فقط روایتگر زندگی پسری هستم که از دیدگاه اطرافیانش یک دون ژوانه...


    خلاصه:
    داستان در ارتباط با زندگی یه پسری هست که به دون ژوانیسم مبتلاس و باوجود روابط زیادی که داره اما هیچ جنس مخالفی تو زندگیش نیست که حضور داءمی داشته باشه!
    شخصیت داستان ما موقعیت اجتماعی بالایی هم داره یک خلبان بزرگ و حرفه ای،کسی که بیشتر پرواز های بین المللی رو هدایت میکنه...



 
پاسخ
#2
از سرویس شرکت هواپیمایی پیاده میشوم...اولین قطره ی باران راکه روی صورتم حس میکنم...سرم رابالا میگیرم...آسمان گرفته و سیاه...آماده ی بارش است...کاپشنم را محکمتردور خودم میپیچم و سرم را تا چانه توی گردن م فرو میبرم...!پرواز درهوای گرفته و بارانی رابیش ازهرچیزی دوست دارم اما آرزومیکنم شدت باران آنقدر زیاد نباشد که پرواز به تعویق بیافتد...
باقدمهای بلند به سمت اتاق پزشکی میروم تا تستهای لازم را انجام دهم...شهاب از پشت میزش بلند میشود و با لبخند سلام میکند...لبخند کمرنگی میزنم و دستم را دردستش میگذارم...

-چه طوری رفیق…؟!

برخلاف خوش گذرانی دیشب حال چندان مساعدی ندارم...

-بدنیستم...

-چرا برادر…؟!امروز که استانبول پرواز دارین…!خوش میگذره...

همانطور که زیپ کاپشنم راباز میکنم چندقدمی به سمت تخت گوشه ی اتاق برمیدارم...

-چه ربطی داره شهاب…؟مگه میرم پارتی؟!مثل همیشه چندساعت بیشتر اونجا نیستیم

خنده ی کوتاهی میکند...

-شنیدم مهندس پروازتون یه دختره…!

متعجب به چشمهای شیطانش نگاه میکنم....

-خب…!

ابرو بالا می اندازد و به سمت دستگاه کنار تخت میرود تا برای گرفتن نوار قلب آماده شود...

-خب به جمالت...!یه چندتا نفس عمیق بکش تا من این نوار قلبو ازت بگیرم...

روی تخت دراز میکشم...ذهنم درگیر حرف شهاب میشود…!

-تاحالا سابقه نداشته مهندس پرواز زن بفرستن…!چی شده حالا؟!

-آره مام تعجب کردیم ولی خب کار اینا که حساب کتاب نداره…!

-تودیدیش؟

چشمهایش را ریز میکند و مشکوک به چشمهایم خیره میشود...

-دیدمش...حالا واسه چی میپرسی؟!میخوای اینم از دستت نپره…؟!

پوفی میکشم و پوزخند میزنم...

-شاید...!

ابروهایش بهم نزدیک میشود و نگاهش تیز...

-دست بردار ازاین کارا امیر…!سیرمونی نداری تو…؟!

کلافه رو برمیگردانم...این حرفهارا هزاران بار شنیده ام...درمن اثر نمیکند!شهاب چه میداند دون ژوان بودن یعنی چه…؟!

-پند حکیم بیش از این در من اثر نمیکند
کیست که برکند یکی زمزمه قلندری

خیره به مانیتور مقابلش لبخند تلخی میزند...

-امیر توکه اینقدر شاعری چرا عاشق نمیشی؟!

-چه ربطی داره؟مگه همه شاعرا عاشقن؟!

ازگوشه ی چشم نگاهم میکند...

-گمون کنم هستن...!

-بی خیال شهاب...چه خبر ازتو؟!هنوز اون دختر بیچاره رو نیاوردی سرخونه و زندگیش؟!

لبخند تلخش تلخ تر میشود...مثل فنجانی اسپرسو که ته گلو را میسوزاند...تلخی لبخندش دلم را میسوزاند…!

-این وام لعنتی اگه جور بشه یه جشن خودمونی میگیریم...میریم زیر یه سقف…!

لعنت به بی پولی...پول که نباشد قصابی سرکوچه هم بهت دل نمیدهد چه برسد به عشقت...پول که نباشد کودک درونت هم رهایت میکند و میرود چه برسد به دختر غریبه...حالا یک پزشک عمومی به خاطر چندرغاز پول...همان چرک کف دست...همان مال دنیا که میگویند ارزشی ندارد...نمیتواند یک زندگی معمولی را آغاز کند...

-شهاب صدبار بهت گفتم بی خیال وامه شو!من ده تومن بهت قرض میدم هروقت داشتی بده...

نگاهش را میدزدد...!مرد است دیگر...طاقت شکست ندارد!

-مرسی داداش...خدامیرسونه ایشالا...!

پوفی میکشم و از جابلند میشوم...

-نگفتی دختر چه جوری بود…!؟

گنگ به صورتم نگاه میکند...

-کدوم دختره؟

-همون مهندس پروازه دیگه…!

سرش رابه نشانه ی تأسف تکان میدهد و دستش را روی کتفم میگذارد

-به اتاق خواب تو نمیخوره...!

-ازاین چادر چاقچوریاس؟!

پوزخند میزند...

-ازهموناس که به تو پانمیده…!

لبخند مرموزی میزنم...از دخترهایی که سخت بدست می آیند عجیب خوشم میاید…!

-از کجا میدونی؟تاحالا رو هرکی دست گذاشتم بدستش آوردم...اینم روش!

-طرف بچه س...به دردت نمیخوره…!

به ساعتم نگاه میکنم یک ساعت مانده به پرواز...

-من میرم اتاق بریفینگ* جواب تستارو بفرست اونجا!

سرش را به نشانه ی مثبت تکان میدهد...

-سفر بی خطر...رفتی استانبول جای مارم خالی کن...

هفته ای دوبار به استانبول پرواز دارم...شهر قشنگیست اما قشنگ تر آن را دیده ام…!

-ایشالا باخانومت بری…!کادوی عروسیت دوتا بلیط رفت و برگشت ترکیه ازطرف من...

-ولخرجی نکن…!ممنون

همانطور که دکمه های پیرهنم را میبندم بااخم نگاهش میکنم...

-حرف نباشه...همین که گفتم!


 
پاسخ
سپاس شده توسط: ایانا
#3
دراتاق بریفینگ روی صندلی مخصوصم مینشینم...باژست خاصی به پشت صندلی تکیه میدهم و پاروپا میندازم...نگاهم را روی تک تک اعضا و کادر پروازی حرکت میدهم به چهره هایشان دقیق میشوم...تعدادی از مهمانداران جدید و بعضی قدیمی اند…!

-با چه هواپیمایی پرواز داریم؟!

تمام نگاه ها به سمتم میچرخند و روی صورتم ثابت میشوند...کمک خلبان نگاهی به برنامه پروازی میندازد و با صدای رسا و محکمی جوابم را میدهد...

-ایرباس A380

متعجب نگاهش میکنم...ایرباس 380A یکی از غول پیکر ترین هواپیماهای مسافربریست...

-جدی…؟!

با لبخندی محو سرتکان میدهد...

-بله قربان!

دستی به پشت گردن م میکشم...آخ...درد میکند…!

-مشخصات؟!

از جا بلند میشود...میکروفون را نزدیک تر میاورد و بانگاهی به جمع شروع میکند…!

-فاصله نوک دو بال: ۷۹٫۶۵ متر
طول: ۷۲٫۷۵ متر
ارتفاع: ۲۴٫۰۸ متر
ظرفیت مسافر: ۵۲۵ نفر در ۳ کلاس، ۶۴۴ نفر در دو کلاس، ۸۵۳ نفر در یک کلاس
بیشینه سرعت: ۰٫۸۹ ماخ (۱۰۶۱٫۹ کیلومتر بر ساعت)
بُرد پرواز: ۱۴٬۸۱۵ کیلومتر
میزان مصرف سوخت: ۳۱۰٬۰۰۰ لیتر

عکس العمل همه را زیر نظر میگیرم...بعضی خمیازه میکشند و بعضی چرت میزنند...یکی از مهماندارهاهم دور از چشم بقیه باتلفن همراهش صحبت میکند…!سرم را به نشانه ی تأسف تکان میدهم...برایشان اهمیتی ندارد، خلبان پرواز منم...!
سرم را میچرخانم نگاهم روی دختر جوان و ریز نقشی ثابت میماند که با دقت به حرفهای کمک خلبان گوش میکند و تمام موارد را در دفترچه ای مینویسد!
عصبانیتم جایش را به تعجبی وصف ناپذیر میدهد...ابروهایم خودبه خود بالا میپرد و نگاهم دقیق تر میشود...
مهندس پرواز است...سودا ناجی...همان مهندس پروازی که شهاب حرفش را میزد...!لبخند محوی میزنم...
تاپایان جلسه تیزبینانه زیر نظرمیگرمش...مرتب مقنعه ش را جلو میکشد...ته خودکار را لای دندانهایش میچرخاند...پای راستش را تکان میدهد...چشمهایش را ریز میکند تا عبارات را واضح تر ببیند...کاملا پیداست اولین پرواز زندگیش را انجام میدهد!

ختم جلسه که اعلام میشود از جا بلند میشوم...به سمت کمک خلبان قدم برمیدارم...

-چه طوری امیر خان…؟!احوالات شریف…؟

انگشت شستم را گوشه ی لبم میکشم و همانطور که با نگاهم سودا ناجی را دنبال میکنم میگویم:بد نیستم...بهرام جریان این غول پیکر چیه؟!تاحالا با ایرباس 380 ترکیه مسافر نمیبردیم…!؟

-نمیدونم والا...مهندس پروازم عوض کردن...غلط نکنم یکی از مسافرا اختصاصیه که اینقدر تدارک دیدن!

-پس چرا چیزی به ما نگفتن؟!

قبل از اینکه بهرام جوابم را بدهد سودا ناجی به سمتم قدم برمیدارد... لبخندم عمق پیدا میکند و به صورتش خیره میشوم...

-س...سلام جناب کامیاب

خاص نگاهش میکنم...ازهمان نگاه های جذاب که برق خاصی دارد...

-سلام...

دستش بی اختیار به سمت مقنعه اش پرواز میکند و آن را جلو تر میکشد...نگاهش را از نوک کفشم بالا میاورد و روی چانه ثابت میماند...لعنتی...چرا به چشمهایم خیره نمیشود؟!صدایش نه ناز دارد نه عشوه...!گیج و دستپاچه حرف میزند...لرزش نامحسوس صدایش را حس میکنم...

- اومم...چیزه...من مهندس پرواز جدیدم...تو این پرواز همراهیتون میکنم اگه مایل باشید برای چک ایمنی هواپیما بریم...

از بال بال زدنش برای گفتن یک جمله خنده ام میگیرد...این دختر بچه را چه به مهندسی پرواز…؟!بی مقدمه میپرسم...

-چندسالته؟

ابروهای پهن و دست نخورده اش بالا میرود و کمی بهم نزدیک... انگشتانش را میچلاند و نفس عمیقی میکشد...متعجب فقط نگاهش میکنم!حرف زدن بامن انقدر دشوار به نظر میرسد؟

-من...اومم...بیست و دوسالمه…!

جثه اش ظریف تر و ریز تر از سنش است…!

-چه زود شاغل شدی…؟!درست تموم شده…؟!

اینبار به جای بازی با انگشتانش به جان گوشه ی مانتوی رنگ و رو رفته اش میافتد...تو این سرمای زمستان فقط مانتوی نازکی به تن دارد...سردش نمیشود؟!

-درسم تموم شده...اولین پروازمه…!

درست حدس زده بودم...

-به خاطر اینکه اولین پروازته اینقدر استرس داری یا کلا این مدلی هستی…؟!

لبخند محوی روی لبهایش مینشید...چه عجب!
از جواب دادن طفره میرود...شانه بالا میندازم و به سمت پارکینگ فرودگاه حرکت میکنم...دنبالم راه میافتد...تمام حواسم را جمع میکنم...برخلاف بقیه ی خدمه و مهمانداران کتانی به پاکرده و خبری از کفش پاشنه بلند نیست…!اصلا این بشر دختر است؟!پس ناز و عشوه اش کجاست؟


 
پاسخ
سپاس شده توسط: خانوم معلم
#4
وارد پارکینگ فرودگاه میشویم...احتیاجی به چشم چرخاندن نیست...ایرباس غول پیکر از همین فاصله هم خودنمایی میکند...برق بدنه ی سفیدش چشمهایم را میزند...لبخند میزنم ولی با شنیدن صدای جیغ خفیف و برخورد جسمی با زمین لبخند از روی لبانم محو میشود...سریع به عقب برمیگردم...مهندس پرواز پخش زمین است...لبم را میگزم تا خنده ام دندان نما نشود...از مسخره کردن متنفرم!
چند قدم به سمتش برمیدارم...

-چی شدی؟!حالت خوبه؟!

انتظار دارم مثل تمام دختران اطرافم خودش را لوس کند و گریه و زاری راه بیاندازد اما درکمال تعجب صورت خاکیش را بلند میکند و لبخند پهنی میزند...با لبخندش ابروهای من بالا میپرد و نگاهم رنگی از تعجب میگیرد...

-حواسم پرت این هواپیما شد...بند کتونیمم باز شده بود نتونستم خودمو کنترل کنم...خوردم زمین!

کنارش زانو میزنم و دستم را به طرفش دراز میکنم...

-دستتو بده به من، کمکت کنم...

نگاهش را میدزدد و خودش را جمع و جور میکند...

-ممنون لازم نیست خودم میتونم

نگاهم خیره به دست خشک شده ام در هوا میماند...دست راستش را روی زمین میگذارد و با تکیه به زانویش به سختی از جا بلند میشود...!
نگاهم از روی دستهای خشک شده ام تاب برمیدارد و روی موهای بی نهایت سیاهش که به اندازه ی چند تار از زیر مقنعه اش بیرون افتاده است، مینشیند!چرا اینهمه زیبایی را زیر پارچه ای مشکی مخفی میکند!!؟
متوجه نگاهم میشود سریع دست لرزانش به سمت مقنعه اش پرواز میکند و دوباره آن را جلو میکشد!پوفی میکنم و از جا بلند میشوم...این مدلیش را تا بحال ندیده بودم…!بی هوا میپرسم...

-زخمی که نشدی؟!

کیفش را روی دوشش تنظیم میکند و با لبخندی عمیق به کف دستش خیره میشود...نگاهم روی قرمزی خون ثابت میماند...

-اوه دختر داره خون میاد باید پانسمانش کنیم!

دستش را چندبار درهوا تکان میدهد و با قیافه ای که از شدت درد مچاله شده است میگوید...

-نه مهم نیست...یه خراش ساده اس!الان خونش بند میاد...فقط باید بشورمش

از داخل ساک کوچکم قمقمه ی آبی رنگم را بیرون میاورم...دوباره دستم را به سمتش دراز میکنم...امیدوارم اینبار دست رد به سینه ام نزند چون عصبی میشوم!
در کمال تعجب دست دراز میکند و قمقمه را بارعایت اینکه دستش با دستم هیچ تماسی نداشته باشد میگیرد...پوزخند میزنم...این دختر مرا نمیشناسد…؟
من اگر بخواهم کسی را برای مدتی داشته باشم به راحتی بدستش میاورم...این دختر ساده و دست وپا چلفتی که سهل است زرنگترینشان هم جلوی من سر تسلیم فرود میاورد…!
آب را روی دستانش میریزد...از شدت سوزش لبهایش را زیر دندانهایش فشار میدهد...

-به نظر من باید ضدعفونیش کنی!

-بزرگش نکنید لطفا...از این اتفاقا برای من زیاد میافته بار اولم نیست…!

قمقمه ی دراز شده به سمتم را میگیرم و داخل ساکم میندازم...دستی به مانتویش میکشد و خاکش را میتکاند...

-اول کاری گند زدم نه؟!الان شما کامل فهمیدین من دست و پا چلفتیم...؟

لحن پراز شرمش وجودم را به خنده میندازد....با صدای بلند میخندم...انعکاس صدایم در فضای پارکینگ پخش میشود!

-بابا دختر تو خیلی باحالی!

ابرو بالا میندازد و قدمهایش را به سمت ایرباس مورد علاقه ی من تند میکند...حس میکنم معذب شده است...شانه بالا میندازم و درحالی که هنوز رگه هایی از خنده وجودم را غلغلک میدهد به راه میافتم...

روبه روی ایر باس می ایستد...عظمتش مراهم تحت تأثیر قرار میدهد!
چندتا از خدمه پله های متحرک را جا سازی میکنند و اول من و سپس دخترک سر به هوا وارد میشویم...مستقیم قدم به اتاقک خلبان میگذاریم تا این مهندس تازه کار چک ایمنی را آغاز کند!
برخلاف انتظارم همه چیز را دقیق و منتظم بررسی میکند...نشان دهنده های ارابه ی فرود،وضعیت فلاپ ها، سیستم هیرولیک همه را از نظر میگذراند و در لیستش ضمیمه میکند...امضای تأیید را که میزند اجازه ی پرواز صادر میشود!
روی صندلی مخصوصم مینشینم تا با آمدن کمک خلبان به سمت باند پرواز حرکت و مسافرگیری را آغاز کنیم...تمام توجهم روی سودا ناجی متمرکز میشود که با چه استرس و هیجانی پوست کنار ناخن هایش را میکند و با پای راستش روی زمین ضرب میگیرد…!دستم را روی دسته ی صندلی تکیه میدهم و تکیه گاه چانه ام میسازم...

-نگرانی…؟

سربالا میاورد و برای لحظه ای به چشمهایم نگاه میکند اما من در همین لحظه ی کوتاه هم سیاهی بی مانند چشمهایش را در هوا میقاپم و از کشف مسخره ام غرق لذت میشوم...

معذب برای هزارمین بار دست به مقنعه اش میکشد...

-نه نگران نیستم...فقط...اومم...چیزه...خب!

سرگرمیه جالبیست...درطول سفر حوصله ام سر نمیرود!

-خجالت نکش...بگو چی اذیتت میکنه؟

لبهایش را با زبان تر میکند و با صدای آرامی میگوید…

-من باید با شما تو این کابین باشم…؟

تازه متوجه اضطرابش میشوم پس نگران تنهایی با چند مرد غریبه اس…؟ مثلا در حین پرواز من و کمک خلبان چه بلایی میتوانیم سر این دختر کوچولو بیاوریم؟باخودش چه فکری میکند…؟

-طبق قوانین باید اینجا باشی ولی اگه خیلی میترسی میتونی...

تند جواب میدهد...مردمک چشمهایش لرزان است و دستهایش درهم گره خورده

-نه بخدا ترس چیه!؟فقط میگم مزاحم نشم

پوزخند تمام صورتم را میگیرد!معلوم نیست از من چه چیزی برای این دختر تعریف کرده اند که اینقدر از بودن تنها بامن واهمه دارد…؟!

-دروغ نگو چشمات داد میزنن که ترسیدی!

سر پایین میندازد...
عصبی نگاهم را ازش میگیرم و به جلو برمیگردم...من هیچ وقت به زور کسی را وادار به کاری نمیکنم...تا الان باهرکه بودم خودش خواسته بود مهمان تختم باشد...از تعدی و اجبار به اندازه ی مرگ متنفر و بیزارم...نهایت رزالت را میرساند!
دندان هایم را بهم میسابم و فرمان هواپیما را زیر دستهایم فشار میدهم از اینکه مرا با یک متجاوز کثیف هم تراز دانسته عصبانی میشوم...بیشتر از هرچیزی عصبانی میشوم!


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
میکروفون را به دهانم نزدیکتر میکنم وبا صدای رسا و محکمی دیالوگهای همیشگی را به زبان میاورم...

-خانوم ها و آقایان خلبان پرواز امیر کامیاب باهاتون صحبت میکنه...امیدوارم تااین لحظه از پروازتون کامل لذت برده باشید ما هم اکنون در ارتفاع 34 هزار پا از سطح آبهای آزاد درحال پرواز هستیم که معادل است باحدود 11.5 کیلومتر، سرعت هواپیما دراین ارتفاع برابر 760km/h، دمای خارج هواپیما -40 درجه ی سانتیگراد و دمای داخل برای رفاه حال شما بر روی 20 درجه سانتی گراد تنظیم شده مسیر پرواز ما تهران استانبول و در انتها در فرودگاه آتاترک به زمین خواهیم نشست آب و هوای مسیر کمی ابری گزارش شده که شما می تونید ابرها رو در زیر هواپیما مشاهده کنید انشا ا.. تا 15 دقیقه دیگر شروع به کاهش ارتفاع خواهیم کرد و راس ساعت 11:30 در فرودگاه آتاترک به زمین خواهیم نشست از اینکه هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران رو برای سفر خود در نظر گرفتید از شما ممنون و متشکریم به امید دیدن شما عزیزان در پرواز های بعدی هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران

زیر چشمی به قیافه ی درهم دخترک نگاهی میندازم تمام طول مسیر سکوت کرده و از پنجره بیرون را تماشا میکند...اهمیتی برایم ندارد اما این بی تفاوتیش آزارم میدهد!
هواپیما که روی زمین مینشید نفس راحتی میکشم...صدای ریز دخترانه ای را با فاصله میشنوم

-خسته نباشید!

شاید بهتر باشد منم بی تفاوت رفتار کنم...بدون اینکه به عقب برگردم و نگاهش کنم فقط سری تکان میدهم و کمربندهای پرواز را باز میکنم!
از جا بلند میشوم ولی او همچنان مقابلم ایستاده است…!سرم را بالا میاورم و نیم نگاهی به صورتش میندازم...لبهایش را آنقدر زیر دندانهایش فشرده که ردی از خون به وضوح دیده میشود...

-چیزی شده خانوم ناجی…؟!

بدون اینکه نگاهش را از چانه ی من بالا تر بیاورد جواب میدهد...

-نه فقط...یعنی...خب...

وای دوباره به همان حالت گیجی و گنگی چندساعت قبل برگشت...نفس عمیقی کشیدم و درحالی که سرم به شدت درد میکرد گفتم:راحت باش...چرا وقتی بامن حرف میزنی به تته پته میافتی؟حرف دلتو بزن بی هیچ نگرانی!

بالا و پایین شدن قفسه ی سینه اش نشان از یک نفس عمیق میدهد...

-شما از من دلخورین؟

متعجب و با ابروهای بالا رفته نگاهش میکنم...

-نه...چه طور؟

لبخند محوی روی لبهایش مینشیند…!

-من دلم نمیخواد کسی ازم ناراحت بشه...گفتم شاید از حرفای چندساعت قبلم برداشت بدی کرده باشین...باور کنین منظور من...

دست راستمو به نشانه ی سکوت بالا میبرم...سکوت میکند...

-مهم نیست من هر فکری کردم چه خوب چه بد مسئولیتش پای ذهن خودمه نه تو...چون برداشت از یه موضوع به عهده ی خودم بوده نه تو...پس تو مقصر نیستی!

گنگ به نقطه ی مقابلش خیره میماند...حتم دارم بااین حالش چیز درستی از حرفهایم نفهمیده است...قدمی به جلو برمیدارم اما بادقت به صورت رنگ پریده اش یاد چیزی میافتم...

-تاحالا باهواپیما مسافرت نداشتی؟

لبهایش را بازبان تر میکند و با همان صدای آرامش جواب میدهد...

-راستش نه…اولین بارم بود…!

لبخندی میزنم...منم اولین بار حال چندان خوشی نداشتم...

-اگه حالت خوب نیست یه چیز شیرین بخور که پس نیافتی...!

سرش را به نشانه ی تشکر تکان میدهد...لحظه ای که میخواهم از کابین خارج شوم صدایش دوباره شنیده میشود...

-میتونم یه خواهش بکنم...؟

-چیزی شده؟

دوباره انگشتانش را میچلاند و صدای ترق تروقی از بین انگشتان درهم گره خورده اش بلند میشود...این چه عادت مزخرفیست...؟

-ولش کنید مهم نبود...ببخشید

قدمی که به جلو برمیدارد برای جدا شدن از من را دنبال میکنم و با صدای محکمی میگویم...

-حرفتو نصفه نذار...متنفرم از این حرکت...یا حرفتو اصلا به زبون نیار یااگه میاری کامل بزن و برو!

مستأصل بین رفتن و ماندن میماند...نگاهی به صندلی خالی کمک خلبان میندازد و دوباره نگاهش روی چانه ی من ثابت میماند...

-شما اینجا موبایل دارین که بشه به تهران زنگ زد؟

پس دردش همین بود...؟اینهمه مرا معطل نگه داشته فقط به خاطر یک موبایل...؟کنجکاویم با حسی عجیب عجین میشود...حرفهایم رنگی از شیطنت میگیرد!

-میخوای خبر رسیدنتو به نامزدت بدی که نگران نشه…؟

نگاهم روی دستهای خالی از انگشترش ثابت میماند...

-نه...نه...مامانم...نگران بود!خب...اگه نمیخواین...

-این چه حرفیه دختر...بذار برسیم هتل خطمو که عوض کنم میدم زنگ بزنی...

لبخند دندان نمایش نگاهم را متعجب تر میکند...به خاطر زنگ زدن به مادرش اینقدر ذوق و علاقه نشان میدهد؟
با صدای نازک مهماندار از کابین خارج میشوم و با قدمهای تند راه خروج را درپیش میگیرم...چندساعت دیگر وقت بازگشت است!

***

از پنجره ی سرویس هواپیمایی به بیرون زل میزنم...مردم درحال تکاپو و تلاش...ماشینهایی که برخی لوکس و گرانقیمت و برخی ساده و ارزان...تابلو ها و بنر های تبلیغاتی مختلف...ودریایی پر از مرغان دریایی...!
نگاه از پنجره میگیرم و گوشی موبایلم را در میاورم...تند و سریع خطم را تعویض میکنم و رو به راننده ی پیر و چاق مقابلم که به سختی درآن صندلی جا شده میگویم...

-کنار ساحل شاخ طلایی نگه دار...

بی هیچ حرفی میپذیرد و چند دقیقه بعد جلوی یکی از زیباترین لنگرگاه های دنیا می ایستد...از جا بلند میشوم وبه سمت در خروجی قدم برمیدارم که درمیانه ی راه نگاهم به سودا میافتد که با زانوهای چسبیده بهم و نگاهی همرنگ غربت به بیرون نگاه میکند...دستم را پاندول وار مقابلش تکان میدهم...

-پاشو همراهم بیا

برای لحظه ای به صورتم نگاه میکند...حتم دارم درحال هضم حرفیست که زده ام...ذهنش دیلی دارد…!

-چرا؟

چندتا از مهمانداران غرق در آرایش با حالت خاصی به سودا نگاه میکنند...بی توجه به آنان گوشی را مقابل چشمانش میگیرم ومیگویم...

-مگه نمیخوای حرف بزنی؟الان بهترین فرصته...شاید من دیگه هتل برنگردم

باز هم بااندکی تأخیر جواب میدهد...

-آخه...

نگاهم را میگیرم و در ون را باز میکنم...

-اگه نمیای مهم نیست

مقنعه اش را روی سرش تنظیم میکند و با نگرانی از جا برمیخیزد...از ون خارج میشوم وبا اندکی فاصله منتظرش میایستم...کنارم که قرار میگیرد لبخند محوی میزنم وبه سمت ساحل قدم برمیدارم...بوی شوری دریا همراه با عطر تلخ خودم در مشامم میپیچد...حالت تهوع را پس میزنم و به آبی دریا نگاه میکنم...

-قشنگه نه…؟

دست هایش را روی سینه قلاب میکند...

-قشنگه ولی حس خوبی بهم نمیده…!

-چرا؟

خیره به امواج آبی دریا جواب میدهد...

-تاحالا اینقدر از خونمون دور نبودم...دوست دارم زودتر برگردم

چشم از دریا میگیرم و به نیم رخش نگاه میکنم...دختر با احساسیت...!گوشی را به سمتش دراز میکنم و مقابلش میگیرم...

-بیا یه زنگ بزن...

با لبخندی تلخ گوشی را از دستم میگیرد و خیره نگاهش میکند...چند ثانیه بعد به حرف میاید...

-چه طور باید شماره بگیرم…؟من طرز کارشو بلد نیستم

لبخندم بی هیچ دلیلی جان میگیرد...

-دستتو بکش رو صفحه خودش صفحه کلیدو باز میکنه...

متعجب به صفحه ی سیاه گوشی دست میکشد و بعد از روشن شدن صفحه از کشف مهمش لبخند پهنی میزند...

-گوشیتون زیادی خارجکیه...خیلی باحاله...

-قابلتو نداره...

نیم نگاهی به صورتم میاندازد و بالبخند عمیقی که باعث به وجود آمدن دوچال روی گونه هایش میشود شماره را میگیرد...

-علیرضا تازه گوشی گرفته ولی این مدلی نیست...کشوییه!تازه کلی پزشو میده اگه بدونه من الان چه موبایلی دستمه که...

حرفش را نیمه رها میکند...ذهنم درگیر پسرک علیرضا نام میشود...


 
پاسخ
سپاس شده توسط: Setare74
#6
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 12 9,620 ۲۵-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: T@r@n€
  رمان پناه اجباری | thunder kiz & ayda m sadaf 3 59 ۲۵-۰۸-۹۷، ۰۷:۱۷ ب.ظ
آخرین ارسال: f_fatemeh_h
  رمان عشقم رو نادیده نگیر | mina-flame girl .ShahrzaD. 3 49 ۱۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان blue_prince2 | عسل sadaf 2 26 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان الهه پارس | Down13 + والا + della.nik sadaf 2 30 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پايان بازی | mahtab26 sadaf 1 48 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان سنگ قلب مغرور | asiyeh69 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 4 37 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان محیا | thunder kiz sadaf 4 24,265 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ضجه های ویرانی من | رز وحشی sadaf 2 25,433 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همسایه مغرور من | Melika1998 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 3 26,009 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۹:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
3 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۹-۰۶-۹۷, ۰۵:۲۲ ب.ظ)، sadaf (۲۹-۰۶-۹۷, ۰۷:۳۲ ب.ظ)، Noosh1366 (۲۹-۰۶-۹۷, ۰۶:۰۶ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان