امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان راز ریما| ژاله ی صفری کاربر انجمن ایران رمان
#1
نام رمان: راز ریما
نویسنده: ژاله صفری
ژانر: اجتماعی، عاشقانه

خلاصه:
رمان " راز ریما " قصه‌ی زندگی انسان‌هایی است که تعدادشان در جامعه کم نیست، کسانی که در نهایت استیصال دست به کارهای غیر معقول می‌زنند و سعی در خاتمه دادن به زندگی که قادر به ادامه‌اش نیستند دارند و از طرفی " پرسام" که او هم با این آدم‌ها دردی مشترک دارد ولی زاویه‌ی نگاهش به زندگی با آدم‌های ناامید و عاصی متفاوت است و در جریان داستان می‌شود نقطه ی امید و اتکا برای اطرافیانش، می‌شود نور امید و انگیزه برای ادامه‌ی زندگی.

مقدمه:
رمان" راز ریما" از جامعه میگوید و از مردمانش، از هرج و مرجی که مدتهاست گریبانشان را گرفته، از مشکلات لاینحل، از فقر، از ثروت، از درماندگی و استیصال میگوید، از رازهای مگو و بالاخره از عشقی پایدار و کم نظیر.
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، minaa ، minaa ، d.ali ، ملکه برفی ، admin ، heliia ، mehrmahi ، دخترشب
#2
[عکس: 9eyu_awf.jpg]

لطفا برای بهتر شدنِ کار خودتون و همکاری با مدیران این نکات را رعایت کنید:

♦عزیزان در هنگام نوشتن نکات نگارشی را حتما رعایت بکنید . برای این منظور از این لینک کمک بگیرید :[مهم ترین نکات ویرایشی مخصوص نویسندگان]

♦پستهای رمان نباید از 20 خط کمتر باشه .

♦بین خطوط رمان فاصله نیندازید.

♦در انتخاب موضوع ، اسم و متن رمان دقت کافی و لازم رو داشته باشید و این نکات رو رعایت فرمایید :[قوانینی که هر نویسنده باید رعایت کند]

♦پست و تاپیک رمان در هیچ صورتی از انجمن حذف نخواهد شد پس در ابتدای کار دقت لازم رو در ایجاد تاپیک داشته باشین.

♦برای اینکه همراه متن رمانتون حروف انگلیسی نباشه از این راه استفاده کنید [ برطرف کردن حروف انگلیسی همراه متن ]موفق باشید.[عکس: mara.gif]
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، admin ، d.ali ، ملکه برفی ، heliia ، دخترشب
#3
دندانهایش از سرما به هم می خورد؛ یقه ی ژاکتش را بالا کشیده بود و با قدمهای مصمم به سمت مترو گام برمی داشت، مقنعه ی بافتنی سیاه رنگی که هر از گاهی از روی موهای صاف و بلوطی رنگش سٌرمیخورد و روی شانه اش می افتاد را بالا کشید و دسته ای از موهای چتری شده اش را زیر آن فرو برد، اشک چشمانش را پر کرده بود ، شاید از سرمای گزنده و سوز برفی بود که تازه شروع به باریدن کرده بود، شاید هم از رفتار زشت ناپدری که درنهایت بیرحمی و شقاوت برای چندمین بار بر او روا داشته بود، شاید هم به خاطر این بود که داشت مادرش و برادر کوچکترش را برای همیشه تنها می گذاشت و به دست نامردی که خود را همه کاره ی آنها می دانست رها می کرد، نگرانیها و افکار منفی درسرش پیچ و تاب میخورد و یک لحظه تنهایش نمی گذاشت، شب را تا صبح با وحشت و گریه های بی صدا گذرانده بود، از ترس اینکه مبادا خوابش ببرد و دوباره آن مرد بیمار را بالای سرش ببیند پلک برهم نزده بود. تلو تلو خوران به ایستگاه مترو نزدیک شد. روی سرش، روی مژه ها و صورتش دانه های درشت برف نشسته بود، ایستاد، سرش را بالا گرفت، برخورد دانه های برف به صورتش حالش را بهتر کرد، لبخند کمرنگی روی لبهایش نقش بست اما در یک صدم ثانیه همه چیز به حالت قبل برگشت، دستهایش را در جیب ژاکتش فرو برد و با خشم و عصبانیت وارد ایستگاه شد، آنقدر عجله داشت که سرعت پله برقی را برای به انجام رساندن مقصودش کافی ندانست، به طرف پله های سنگی رفت و آنها را دوتا یکی جست زد تا به راهرو رسید، از قطار خبری نبود، ایستگاه خلوت بود چند زن و مرد روی صندلی نشسته و در گوشیهای خود فرو رفته بودند. با قدمهای آهسته به سویشان حرکت کرد، خسته بود، پاها یش میلرزید، روی یک صندلی خالی نشست، خم شد و سرش را میان دو دست گرفت، چشمه ی اشکش جوشید و با سرعت روی سنگفرش سالن مترو بارید، رعشه به اندامش افتاده بود، یعنی در تصمیمش مردد شده بود؟! نه! بعید بود هیچ چیز بتواند او را از تصمیمش منصرف کند. صدای قطار را که به ایستگاه نزدیک میشد شنید و با عزمی راسخ از جا بلند شد، سعی کرد دیگر نه چهره ی معصوم برادر یازده ساله اش و نه صورت کبود مادرش را به خاطر بیاورد، ذهنش را خالی کرد کنار صندلیش ایستاد، قطار با سرعت نزدیک شد، سعی کرد خود را با سرعت قطار هماهنگ کند، قلبش به سرعت میطپید، ترسیده بود، اما خشمگین تر از آن بود که از فکری که در سرش بود منصرف شود، دورخیز کرد و به سمت قطار که در چندقدمیش رسیده بود دوید و یک پرش بلند ...
دستی قوی در میان زمین و هوا او را گرفت و به عقب کشید! "نغمه" دمر روی زمین افتاد، نمی دانست چه شده! خود را به زحمت از روی زمین بلند کرد و با عصبانیت چشمانش را در جستجوی مزاحمی که کارش را نیمه تمام گذاشته بود چرخاند، جوانی را دید که بالای سرش ایستاده و با اخم و خیلی جدی به او نگاه میکند. با غیظ از جایش بلند شد
_ تو دیگه چه کوفتی بودی؟!
پسر جوان با همان صورت جدی جواب داد
_ هر کوفتی! مهم اینه که زنده ای!
نغنه از خشم فریاد کشید
_ دیوونه! من داشتم از زنده بودن فرار میکردم!
پسر جوان با خونسردی جوابداد
_ مودب باش!
نغمه از این همه خونسردی عصبانی تر شد و صدایش را بلندتر کرد
_ تو می دونی چقدر زور زدم تا خودمو برای این لحظه آماده کنم، اومدی پریدی وسط که چی، اصلن به تو چه که دخالت میکنی؟ مگه تو داروغه ی مملکتی که اینطور گند زدی به زندگیم؟!
_ الان نمبدونی داری چی میگی چون بیخوابی و استرس دیوونه ات کرده ، یه چند روز که بگذره ازم تشکرم میکنی!
نغمه نفرت جوابداد
_ من نمیخوام حتی یه ثانیه ی دیگه تو رو ببینم!
و در حالی که میخواست از ایستگاه خارج شود زیر لب غرید
_ چند روز دیگه؟!"
"پرسام" بلند گفت:
_ یه کار و یه جای خواب بهتر از مٌردن نیست؟!
نغمه برگشت از دور به او خیره شد؛ قدبلند، پوست گندمی، چشمان کشیده و ریش نسبتن بلند و بور، کاپشن مشکی، شلوار جین، ، و صورتی جدی و در عین حال مهربان، کلاه بافتنی مشکیش را روی سرش تا نزدیک چشمها پایین کشیده بود و منتظر جواب نغمه بود، نغمه خوب می دانست آن بیرون هیچ پناهگاهی ندارد و اگر در هر خانه ای چه دوست و چه فامیل را می زد یک راست او را به خانه باز می گرداندند و این همان چیزی بود که به خاطرش دست به خودکشی زده بود، اما از این مرد جوان هم چیزی نمی دانست! چرا باید به او اطمینان می کرد؟ سردرگم زل زده بود به پرسام و مردد نگاهش می کرد، پرسام به مردمی که از ابتدا دور آنها جمع شده بودند اشاره کرد و با همان قیافه ی جدی گفت:
_ زود باش تصمیمت رو بگیر! چون تا نفهمن تکلیفت چی میشه سوار قطار نمیشن!
نغمه مردد و گیج به مردم نگاه کرد، اگرغرورش اجازه می داد همانجا و با صدای بلند زار میزد از این همه تنهایی و بی کسی؛ اما خود را کنترل کرد و در حالیکه هنوز دست و پایش از ضعف و اضطراب می لرزید در یک کلام گفت:
_ باشه!
هر کس از خوشحالی چیزی گفت:" آفرین دختر" ؛ " خدارو شکر" ؛ " برو دختر جون ایشالله همه چی درست میشه".
پرسام جلو رفت ، در بین کارتهایی که در دستش بود یکی را انتخاب کرد و به سمت نغمه گرفت و بدون اینکه به دحتر جوان نگاه کند گفت:
_ بگیر! فردا صبح میری به این آدرس میگی از طرف" پرسام صابر" هستی!
نغمه چشمهایش را جمع کرد و به کارت زل زد
_ خوب اینجا کجاس؟!
_ محل کار جدیدت!
_ چه کاری هست؟!
_ وقتی رفتی میفهمی!
نغمه از این بی توجهی احساس امنیت کرد و پرسید
_ الان کجا باید برم!
پرسام کارتها را مرتب کرد و در جیبش گذاشت و به راه افتاد
_ با من بیا، نگران نباش! تا با منی از هیچی نترس!
دلش با شنیدن این جمله گرم شد، اما اگر همه ی اینها فقط یک سناریوی از پیش نوشته شده باشد چه؟ اگر همه ی وعده های این پسر جوان برای فریب او با شد؟...اما او دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت؛ چه فرقی می کرد؟ در نهایت کارنیمه تمام امروز را روزی دیگر تمام می کرد، پس بدون سوال بدنبال این ناجی ناشناس به راه افتاد.
پاسخ
#4
همینطور که پشت سر پرسام و با قدمهای مردد گام بر می داشت بلند گفت:
_ هی آقا! 
پرسام ایستاد و برگشت، نغمه به اخمهای در هم پیچیده ی مرد جوان نگاه کرد
_ کجا داریم میریم؟! اصلن تو کی هستی؟! چرا باید بهت اعتماد کنم؟! از کجا معلوم داری راست میگی؟ 
پرسام جلوی پله برقی ایستاد و با همان اخم  جواب داد
_ اسمم پرسام صابره ؛ بهم میگن عمو صابر! 
بعد به سیـ ـگارخاموشی که از همان ابتدا در دست داشت خبره شد و ادامه داد
_ این از اسمم! اما اینکه چرا باید بهم اعتماد کنی رو نمیدونم، الان سه تا راه داری یا برگردی خونه ، یا مستقیم بری بهزیستی و خودتو معرفی کنی ...
اینبار به چشمهای مات دخترک نگاه کرد
_ یا به من اعتماد کنی و دنبالم راه بیفتی! خونه که بعید میدونم برگردی! بهزیستی هم اگه پدر و مادرت بتونن خرجتو بدن بعیده قبولت کنن! میمونه راه سوم که ...
_ که دنبال تو که نمیشناسم راه بیفتم! بچه گیر آوردی؟!
پرسام با لحن ملایم و مهربانتری پرسید:
_ چند سالته؟ فکر نکنم بیشتر از پونزده ، شونزده سالت باشه!
نغمه با بغض گفت:
_ امروز... رفتم تو هفده سال...
بغضش ترکید و به گریه افتاد
_ امروز تولدم بود، میخواستم به همین شونزده سال زندگی که جز بدبختی برام چیز دیگه ای نداشت اکتفا کنم که ...
فریاد زد و با صدای لرزانش ادامه داد
_ تو نذاشتی! فکر کردی ازت تشکر میکنم؟ نه آقا! تو بهم خوبی نکردی ، تو باعث شدی از فردا دوباره کاسه ی چه کنم، چه کنمو دستم بگیرم و روز از نو!
پرسام که کم از این آدمها ندیده بود جوابداد
_ گفتم که  یکم باید بگذره! گذشت زمان حالتو بهتر میکنه!
نغمه با بی ادبی گفت:
_ اینقدر چرت نگو! دلت خوشه ها ! عاشقی یا فیلسوف؟ یا بیکار و علاف که دوست داره تو بدبختیای مردم سرک بکشه و ادعا کنه خیلی انسان دوست و لوطیه!
پرسام خنده اش گرفت
_ باید چیکار میکردم؟ میذاشتم بین ریل و قطار پرس میشدی و با جارو از کف زمین جمعت میکردن؟! 
نغمه با چشمهای درشت و وحشتزده اش زل زد به پرسام
_ آره! باید همینکارو میکردی! تو فکر میکنی کسایی که راه میفتن میان تو مترو و یه دفعه میپرن جلوی قطار از چه قماشین؟ آدمایی که منتظرن یه سوپرمن بپره وسط و نجاتشون بده؟ یکی که لحظه ی آخر باهاشون حرف بزنه و راضیشون کنه که کارشون اشتباهه و از خر شیطون بیان پایین؟ نه عمو جون! اینا مال تو فیلماس! کسی که تا اینجا میکوبه میاد یعنی تصمیمشو گرفته، یعنی حتمن راه دیگه ای براش نمونده، یعنی خودش عقل داشته و اگر راه بهتری بود راضی نمیشد بین ریل و قطار پرس بشه و با جارو جمعش کنن! یعنی همه چی براش تموم شده و اینجام براش آخر دنیاس!
پرسام دلش به درد آمد، آدمهای زیادی مثل نغمه را میشناخت که به این نقطه رسیده بودند، اما برای دختر جوانی که تازه اول راه زندگیست و خود را در انتها می بیند دردآور است، جلو رفت و با مهربانی گفت:
_ میدونم ناراحتی، عصبانی و خشمگینی، حق داری! اما فعلن بیا از اینجا بریم ، یکم استراحت کن اگه بازم نظرت عوض نشد هر جا خواستی میتونی بری !
بعد به شوخی ادامه داد
_ منم از جناب ازراعیل میخوام یه چند ساعتی منتظرت بمونه خوبه!
نغمه به صورت پرسام که با مهربانی نگاهش میکرد دقت کرد، سی و سه چهار ساله به نظر میرسید، پای چشمهایش گود افتاده بود، غم ناشناخته ای در اعماق نگاهش دیده میشد و در عین حال  یک خلوص و پاکی صوفیانه ای که به دور بود از هر نیرنگ و پلیدی! با خود فکر کرد شاید خدا گوشه چشمی به زندگی نکبت بارش انداخته و به کمک این ناشناس می خواهد زندگیش را تغییر دهد ، کمی فکر کرد، بعد سرش را به عنوان رضایت تکان داد و همراه پرسام به راه افتاد.

بیرون برف با شدت بیشتری میبارید و خیابان خلوت شده بود، پرسام به سمت ماشین دویست و شش  دودی رنگش رفت و سوار شد نغمه هم به دنبالش رفت و سوار ماشین شد، صورت سرخ شده از سرما و چشمان ورم کرده از گریه اش را به شیشه ی ماشین چسباند و به بیرون نگاه کرد، مردم تک و توک چتر به دست از خیابان می گذشتند، دختر بچه ای با گلاه بافتنی منگوله دارش دست در دست مادرش میرفت، یاد سالهای نه چندان دوری افتاد که در کنار پدرو مادرش خوش بود ، اما از زمانی که پدرش در یک تصادف کشته شد و از دنیا رفت زندگیش عوض شد، بهترین و مهربانترین پدر دنیا را از دست داد و مادرش بر خلاف میل قلبیش و تنها به خاطر اینکه بتواند از پس مخارج سنگین و کمر شکن زندگی برآید تن به ازدواج مجدد داده بود.
ماشین حرکت کرد، نغمه روی شیشه ی ماشین "ها" کرد و با انگشت نوشت " بابا" ، پاک کرد و نوشت "مامان" و دوباره پاک کرد و چیز دیگری نوشت، کم کم گرمای بخاری ماشین آرامش کرد ، پلکهایش سنگین شد، هر چه مقاومت کرد نتوانست بیدار بماند و آرام آرام به خواب رفت.
کمی گذشت که با ترمز محکم ماشین از خواب پرید، در خیابانی خلوت کنار جاده پرسام از ماشین پیاده شد، نغمه وحشت زده به دور و بر نگاه کرد پرنده پر نمیزد، ترسیده بود، نکند در مورد پرسام استباه کرده باشد، پرسام از دیوار کوتاهی داخل ساختمان نیمه تمامی که در حال ساخت بود پرید، چند دقیقه بعد با یک جعبه ی بزرگ که در دست داشت به سمت ماشین آمد و در صندوق عقب را باز کرد و جعبه را همانجا گذاشت و در را بست و دوباره به سمت ساختمان رفت، نغمه لحظه به لحظه پرسام را با نگاه دنبال می کرد، چند بار فکر کرد در ماشین را باز کند و پا به فرار بگذارد! اما هوا دیگر تاریک شد و راه به جایی نداشت، محله را برانداز کرد، اصلن آشنا نبود انگار از تهران دور شده بودند، "خدایا چرا بهش اعتماد کردم" بالاخره بعد از چند دقیقه پرسام از ساختمان بیرون آمد، اینبار کاپشنش را درآورده بود و چیزی را درونش پیچیده بود، کنجکاوانه منتظر بود تا سر از این رفت و آمد و رفتار عجیب و غریب شبانه  ی این مرد ناشناس درآورد.
پاسخ
#5
نشست تو ماشین، یه صدایی مثل زوزه یا ناله ی ضعیف از زیر کاپشنش نغمه را ترساند
_ چی تو کاپشنت قایم کردی؟! بچه اس؟
پرسام با خونسردی جوابداد
_ بچه کدومه؟ این خودش شش تا بچه داره!
بعد کاپشن را کنار زد و از زیر آن سگ حنایی رنگ زخمی را که از درد ناله می کرد بیرون آورد.نغمه عاشق حیوانات بود و بارها دلش یکی از همین سگها را خواسته بود اما در آن آشفته بازار چطور می توانست سگ به خانه ببرد ، بارها ناپدریش او و برادرش را نان خور اضافی خطاب کرده بود، اینها غلطهای اضافی زندگیش بود که اجازه نداشت به مخیله اش راه دهد! اما برای اولین بار بعد از آن روز پرتنش و استرس لبخند زد و نطقش باز شد
_ ای خدا این چقدر نازه!
با دیدن زخم پای حیوان بیچاره که مرتب زوزه می کشید لبخند روی لبش ماسید، روی سر سگ نگون بخت دست کشید
_ این چش شده؟ چرا زخمیه؟!
_ یه ماشین زده بهش ! پاش شکسته، باید ببرمش پیش دامپزشک! تو رو میرسونم خونه بعد این خانم خانما رو میبرم دکتر!
نغمه از این همه مهربانی به وجد آمده بود و به خاطر شکی که به پرسام داشت شرمنده شد، پرسام یک آمپول مسکن که از قبل آماده کرده بود به پای سگ تزریق کرد ، سگ کم کم آرام شد و با چشمان اشک آلودش نگاه تشکرآمیزی به پرسام کرد ، نغمه مرتب قربان صدقه اش میرفت و با سگ زخمی حرف میزد، بعد پرسید
_ اسمش چیه؟ چی صداش میکنین؟
_ اولین باره دیدمش ! نگهبان اینجاگفت یه سگ زخمی با توله هاش به اینجا پناه آورده منم اومدم ببرمشون!
نغمه با تعجب پرسید
_ پس توله هاش کجان!
پرسام با دست به عقب ماشین اشاره کرد
_ اون پشت! جاشون امنه!
ماشین را روشن کرد و آرام به راه افتاد، نغمه به آرامی سگ را نوازش کرد
_ پس تو هنوز اسم نداری!
رو کرد به پرسام
_ خوب براش یه اسم انتخاب کنین!
پرسام متوجه اشتیاق و علاقه ی نغمه به حیوانات شده بود
_ دیگه زحمت این یکی با تو!
نغمه ذوق زده شد
_ با من؟!
_ بله! هم برای خودش و هم برای اون شش تا که توی جعبه ان و تو صندوق عقب لم دادن !
نغمه با تفویض پست نام گذاری این حیوانات دوست داشتنی به او از ذوق و خوشحالی جیغی کوتاه از ته گلو بیرون داد
_ من که از خدامه!
بعد با شرمندگی سرش را زیرانداخت
_ تو خیلی مهربونی آقا پرسام! به خاطر حرفایی که بهت زدم ازت معذرت می خوام!
پرسام لبخند زد
_ اولن که آقا پرسام نه و عمو صابر! بعدشم این حیوون خوابش برده بیا از بغل من بگیرش تا من بتونم رانندگی کنم!
هیچ چیز تا این اندازه نمی توانست نغمه را خوشحال کند با کمال میل حیوان را همانطور که لای کاپشن پیچیده شده بود از بغل پرسام گرفت و تا رسیدن به خانه سرگرم نوازش ش شد.ماشین جلوی یک خانه ی ویلایی قدیمی توقف کرد، درکوچه ای بن بست با شیبی تند که به خیابان اصلی راه داشت در بزرگ آهنی سفید رنگ که با ریموت باز شد و ماشین به داخل حیاط رفت، زن و مرد میانسالی بیرون آمدند، زن لاغر و نحیف، ژاکت مشکی و روسری قلاب بافی به سر با لبخندی خوش آمد گفت، اما مرد ساکت و با تعجب به نغمه خیره شده بود، پرسام از ماشین پیاده شد ، نغمه هم بدنبالش ، پرسام سگ را از بغل نغمه گرفت و رو کرد به زن و مرد
_ خاله جان این دختر خانم که هنوز هم اسمشو نمی دونم فعلن چند روزی پیش ما مهمونن ! منم میرم این ...
نغمه میان حرفش دوید
_ اسمم نغمه اس !
بعد به سگ اشاره کرد
_ به اونم بگین حنا!
_ چی؟!
_ اسمش! اسمشو گذاشتم حنا!
پرسام ابرو بالا برد و به تایید سرش را تکان داد
_ منم میرم حنا رو ببرم پیش یزدان ببینم چیکارمیتونه براش بکنه!
مرد با صدای خش دار و بم گفت:
_ یزدان که چیزی بلد نیست تازه رفته دانشگاه!
اما انگار پرسام یزدان را قبول داشت
_ تازه که نیست آقا داوود! سال دوم دامپزشکیه! خیلی بیشتر از درسی که خونده میدونه!
زن با لحجه ی کٌردی گفت:
_ آره یزدان میتانه ! او جوانه ولی خیلی بیشتر از سنش میدانه!
پرسام توله ها را که درون جعبه بود از صندوق عقب بیرون آورد و روی زمین گذاشت ، نغمه رفت کنارشان زانو زد و بدون توجه به بارش برف که دوباره شروع شده بود شروع به نوازش شان کرد، پرسام سوار ماشین شد و رو کرد به نغمه
_ ببرشون تو! هوا سرده! خاله بهت میگه کجا ببری، مواظبشون باش تا من برگردم!
نغمه با خوشحالی به توله ها که روی هم توی جعبه وول میخوردن نگاه می کرد و به حرکاتشان می خندید و اسمهایی که به ذهنش می رسید روی هر کدام می گذاشت و بعد از چند ثانیه دوباره اسم را عوض می کرد، خاله جمیله از بس این پا و آن پا کرد خسته شد، سرما تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود
_ دختر جان بلند شو! بلندشو بیارشون داخل! الان هم خودت یخ میزنی هم این زبان بسته ها!نغمه بلند شد و جعبه را که برایش به اندازه ی جعبه جواهرات سلطنتی با ارزش بود از روی زمین بلند کرد و آرام آرام از پله ها به سمت ساختمان بالا رفت.
 
پاسخ
سپاس شده توسط: ملکه برفی ، sadaf ، minaa ، d.ali ، admin ، admin ، heliia ، 09171273756 ، mehrmahi
#6
پاها یش هنوز میلرزید و خود را به سختی از پله های سنگی بالا می کشید، به بالای پله ها که رسید بازدمش را محکم بیرون داد
_ ده تا!

خاله جمیله سرتا پای دخترک را برانداز کرد، هنوز دلیل حضور سرزده ی او را در خانه اش نمی دانست
_ چی ده تاس؟!
نغمه جعبه را روی زمین گذاشت و کفشهایش را در آورد
_ این پله ها، شما چجوری هر روز...
از لای در چشمش به داخل اتاق افتاد، یک تخت و بچه ای که رویش خوابیده بود، چشمهایش بدون حرکت سر و گردن مدام در حرکت بود وآقا داوود که حتما پدر یا پدربزرگش بود بالای سرش نشسته و به او رسیدگی می کرد! جمیله در را باز کرد و داخل شد
_ بیا دختر جان! بفرما!
نغمه جعبه را از روی زمین برداشت و وارد شد؛ یک اتاق بزرگ، کنارش آشپزخانه ی اوپن، کتری و قوری روی اجاق گاز قلقل می کرد، یک فرش ماشینی طوسی رنگ دوازده متری کف اتاق پهن بود و دو تا کاناپه ی پهن و بزرگ به صورت ال چیده شده بود، ساعت گرد دیواری چوبی که ثانیه شمارش بی صدا و با سرعت به دور خود می چرخید، صدای گوینده که داشت اخبار می گفت از تلویزیون کنار اتاق توجه نغمه را جلب کرد، خانه ای ساده و بدون هر گونه اسباب و اثاثیه ی اضافه، فقط ضروریات!نغمه جعبه به دست کنار اتاق ایستاده و منتظر بود تا یکی او را به نشستن دعوت کند تا شاید بتواند از شر تحمل وزنی که روی پاها یش سنگینی می کرد خلاص شود، خاله جمیله با دست مبل را نشانش داد
_ او جعبه را بذار زمین و بیا بشین!
نغمه از خدا خواست
_ دمتون گرم!
درستش کرد
_ یعنی خیلی ممنون!
جمیله متفکرانه پرسید
_ تو را تا به حال ای اطراف ندیدم! کجا زندگی میکنی؟
نغمه یک چشمش به توله ها بود و چشم دیگر به بچه ای که روی تخت خوابیده بود
_ طرفای آزادی! جیحون، کارون... اونورا!
جمیله با مهربانی پرسید
_ اینورا؟!
_ اینو دیگه باید از عمو صابرتون بپرسید! اگه اون نبود الان راحت یه گوشه کپه ی مرگمو گذاشته بودم و خلاص!
جمیله به سمت آشپزخانه رفت
_اون بچه نوه مانه! ده سالشه، تابستان پارسال با دخترم و دامادم توی جاده تصادف کردن و فقط ای بچه زنده ماند، آنهم ایجوری و با ای وضع که می بینی حتا نمی تانه تکان بخوره، پدر و مادرش راکه از دست داده هیچ ، خودشم از گردن به پایین فلج شده، آرزوش اینه که خوب نشه ولی مادرش برگرده پیشش ، حاضره تا آخر عمرش روی او تخت بمانه اما او دو تا باشن!
جمیله جوری حرف میزد که انگار با تلخیها کنار آمده بود و هیچ "چرایی" در مغزش پیچ و تاب نمی خورد، بغض نمی کرد، صدایش نمی لرزید، از هیچکس گله نداشت و غٌرش را هم سر کسی نمی زد، بر خلاف جثه ی کوچک و لاغرش قوی و محکم به نظر می رسید، بر عکس شوهرش که وقتی حرف تصادف و از دست دادن دختر و دامادش به میان آمد اشکهایش بی وقفه روی صورتش می بارید.جمیله بشقابی را که در آن کمی دمپختک کشیده بود به همراه ظرف ماستی کوچک مقابل نغمه گذاشت
_ اما تا الان ای بچه حرف مرگ و خلاصی نزده! تو بدبخت تری یا ای طقل معصوم؟! همه ی دلخوشیش کتاب قصه ایه که بابا داوودش شبا براش میخوانه و او با شوق و ذوق گوش میده، ناشکری نکن گیانم! ناشکری نکن!
نغمه نمی توانست دردش را بگوید، گفتنی نبود! شاید ترجیح می داد جای آن بچه ی فلج روی تخت بی حرکت می افتاد تا گرفتار مرد ظالم و بیماری مثل ناپدریش شود.
_ وقتی زورت نرسه و حریف آدمای بد دور و برت نشی چیکار میکنی؟!جمیله زل زد به چشمهای درشت و خشمگین نغمه که منتظر جواب بود
_ هر کاری جز خودکشی! آدم از سختی ساخته میشه، شکل میگیره، قوام میاد، تجربه به دست میاره، پخته میشه، تو فکر می کنی ای آقا پرسام از اول ای بوده که الان می بینی؟! همی فرشته ای که با ای سن کم همه بهش میگن عمو؟ نه والله !
جمیله آه کشید و سرش را چند بار به چپ و راست تکان داد
_ سن و سالی نداره، هنوز خیلی جوانه، ولی...
نغمه گوشش تیز شد
_ ولی چی؟!
جمیله سکوت کرد، نغمه دوباره پرسید
_ خاله چرا تعریف نمی کنی!
_ یه روزی برات تعریف می کنم دختر جان ولی فعلا بهتره غذات را بخوری و یه سرو سامانی به این زبان بسته ها بدی و بگیری بخوابی ، می دانم خسته ای، بقیه اش بمانه برای بعد.
جمیله راست می گفت ، نغمه آنقدر خسته بود که با آن که هنوز چیزی از شب نگذشته بود پلکهایش سنگینی می کرد و مرتب روی هم می افتاد و تنها چیزی که باعث بیدار نگه داشتنش بود آن شش توله ی رنگ و وارنگ کوچولوی درون جعبه بود که درمیان هم وول میخوردند و از سر و کول هم بالا می رفتند.
پاسخ
سپاس شده توسط: ملکه برفی ، minaa ، minaa ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، admin ، admin ، admin ، admin ، admin ، admin ، heliia ، 09171273756 ، mehrmahi
#7
جمیله او را به اتاقی راهنمایی کرد، اتاقی نه چندان بزرگ با یک تختخواب یک نفره و یک کمد کوچک در کنارش، نغمه غریبانه و با کمی وسواس وارد اتاق شد، جمیله به جعبه ی توله ها اشاره کرد
_ ای جعبه را همین کنار بذار، کار داشتی صدام کن، زود میام!

چراغ را روشن کرد و اطراف را با چشم رصد کرد، تقریبا خالی، کف اتاق موکت بنفش کمرنگ و یک پنجره رو به حیاط. جعبه را کنار تخت روی زمین گذاشت و خود را با کمال میل به نرمی تشک خوشخواب سپرد و دیگر چیزی نفهمید...نیمه های شب از خواب پرید، مطمئن از اینکه ناپدریش به سراغش آمده و بالای سرش ایستاده ، با جیغی کوتاه پرید و به سرعت چراغ را روشن کرد، هیچکس نبود، یک کابوس آزاردهنده ی تکراری! عرق سرد پیشانیش را با پشت دست پاک کرد و چند جرعه آب از لیوان بالای سرش خورد و با این فکر که تا کی این کابوس بختک نیمه شبهایش خواهد بود دوباره به خواب رفت. ساعتی گذشت و این بار صدایی از دور مثل صدای حرف زدن دوباره او را از خواب پراند. چشمانش را باز کرد. کمی فکر کرد تا به یاد آورد کجاست، و چند ثانیه بعد یادش آمد در خانه ایست که هیچ شناختی از اهالیش ندارد و به ناچار خود را به آنها سپرده است، گوشش را به سمت صدا کش داد، صدا یک لحظه قطع نمیشد، اگر می خواست صاحب صدا را بشناسد باید از جا بلند میشد، از تحت پایین آمد و به سمت پنجره رفت، برفی که در حیاط نشسته بود کار را راحتتر کرد و نغمه توانست به خوبی بیرون را ببیند، پرسام در انتهای حیاط که بیشتر شبیه باغ بود ایستاده و زیر پایش را نگاه می کرد و حرف می زد، صحنه ی عجیبی بود، او با که حرف میزد؟ کسی آنجا نبود، چرا به زمین نگاه می کرد، شاید در آن وقت شب با خود خلوت کرده بود تا ناگفته هایش را هر طور که دلش می خواهد به زبان بیاورد، گاهی صدایش شبیه ناله می شد، گاهی خشمگین و عصبانی، مفهوم نبود چه می گوید، فقط صدا بود و دیگر هیچ، نغمه کمی ترسید، نکند این مرد دیوانه باشد! یک نوع مالیخولیا! یا یک مرد چند شخصیتی ! نگاه پرسام در جهتی بود که انگار مخاطبش در اعماق زمین زندگی می کند و این بیشتر نغمه را می ترساند، کمی بعد پرسام برگشت و به سمت ساختمان راه افتاد، نغمه خود را از پشت پنجره کنار کشید و از دیدرس دور شد. صدای پای پرسام که از راهرو گذشت و به طبقه ی بالا رفت را شنید، همینطور باز و بسته شدن در اتاقش را، هر چه فکر کرد نتوانست از این رفتار عجیب و غریب سر درآورد بنابراین دوباره به تخت خوابش برگشت و خیلی زود به خواب عمیقی فرو رفت.

صبح زود ازخواب بیدار شد و از پنجره بیرون را نگاه کرد، باز هم پرسام وسط حیاط ایستاده بود، در کنارش پسر جوانی که حنا را با پای آتل بسته در بغل داشت ایستاده و در حال صحبت بود، نغمه با دیدن حنا از اتاق بیرون آمد و به سمت حیاط دوید، پسر جوان که ظاهرا همان یزدان دانشجوی پزشکی بود گفت:
_ باید چند وقتی پاش تو آتل بمونه فکر نکنم خاله جمیله بتونه ازش مراقبت کنه! میخوای ببرمش پیش بقیه اونجا بچه ها هستن بهش میرسن!
نغمه سراسیمه خود را به آنها رساند
_ نه خودم مواظبش هستم!
یزدان برگشت و نغمه را دید به سرعت به طرفش می رود و دستهایش را باز کرده، شوخ طبعیش گل کرد و خود را پشت پرسام قایم کرد
_ ببخشید! اول اجازه بدین به هم معرفی بشیم، حالا وقت برای این کارا زیاده!
نغمه بدون توجه جلو رفت و حنا را از بغل یزدان گرفت، یزدان دوباره گفت:
_ آهان اینو میگی! فکر کردم ...
نغمه چپ چپ نگاه کرد، پرسام گفت:
_ علیک سلام! دیشب خوب خوابیدی؟!
نغمه موهای به هم ریخته اش را از روی صورتش کنار زد
_ سلام! بله خیلی ممنون!
یزدان به حنا اشاره کرد و دو دستش را جلو برد
_ مواظب باش! درست بگیرش! اینجوری!
پرسام گفت:
_ مسئولیت حنا و توله هاش از امروز با تو به اضافه ی چند تا ی دیگه که قراره امروز برسن!
نغمه چشمهای درشتش گرد شد
_ چن تای دیگه؟!
_ چیه؟ از عهده شون بر نمیای؟!
یزدان که قصد سر به سر گذاشتن داشت گفت:
_ خوب معلومه! این که پرسیدن ند اره عمو صابر! چون بچه ها حیوونا رو دوست دارن که دلیل نمیشه بتونن ازشون مراقبت کنن!
نگاه عصبانی نغمه روی صورت یزدان میخکوب شد، پسر قد بلند و شلوار و سوییشرت گشاد ، عجیب بود که دانشجوی دامپزشکی به سبک خوانندگان هیپاپ لباس پوشیده بود، ته ریش، صورت کشیده و لاغر و چشمان درشت میشی که با نگاه شیطنت آمیز منتظر جواب نغمه بود، نغمه همانطور که با خشم به یزدان نگاه میکرد گفت:
_ جایی که من زندگی می کردم دختر هفده ساله به اندازه ی زن هفتاد ساله میدونه و میفهمه و تجربه داره شازده پسر!
یزدان چشمانش را گرد کرد
_ جان یزدان؟!
پرسام غائله را ختم کرد
_ برو نغمه! برو به حنا و بچه ها برس به آقا داوود هم بگو بیاد باید با هم بریم جایی!
نغمه بدون خدا حافظی راهش را کشید و رفت ، یزدان رو کرد به پرسام
_ این دیگه کیه، کوه آتشفشانه!
_حق داره! یه چند روزی سر به سرش نذار تا بهتر شه!
_ ای بابا! " چند روز" که خیلی زیاده، من زور بزنم تا بعد از ظهر بتونم یکم جدی باشم!
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، d.ali ، admin ، admin ، admin ، heliia ، minaa ، minaa ، minaa ، mehrmahi ، mehrmahi
#8
پرسام به آقا داوود که به سمتش می آمد گفت:
_ بریم آقا داوود که دیر شد!
یزدان پرسید
_ کجا؟!
_ بعد میفهمی!
_ دیگه ما غریبه شدیم عمو؟!
پرسام دستش را روی شانه ی یزدان گذاشت
_ میدونی که اینطور نیست، فقط چون هنوز خودمم در موردش زیاد نمیدونم بهتره فعلا حرفی نزنم!
_اگه در مورد این دختره اس که الان داشت منو درسته قورت میداد، نگران نباش اون از پس خودش برمیاد!
پرسام امثال نغمه رو خیلی خوب می شناخت
_ اشتباه نکن ، های و هوی آدما بیشتر از رو تنهاییه؛ به خاطر اینه که می ترسن به کسی اعتماد کنن، یه جور سپر دفاعیه، در واقع این آدما بیشتر از بقیه احتیاج به کمک دارن!
یزدان از یک خانواده ی مرفه بود و شاید به همین خاطر درک آدمهایی مثل نغمه برایش سخت بود، دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد به سمت ماشینش راه افتاد و زیر لب یک آهنگ رپ را با حرکات دست و سر خواند:
طعنه ی دشمن ، طعنه ی دوست
جاخالی میدم همه ی روز
پرسام در ادامه خواند:
از چی بگم برات
انتظار داری چی از چیب من درآد
از دلی که فقط اسمش دله
دلی که نصفش اشکه و نصفش گله...
داوود با همان قیافه ی جدی به آن دو خیره مانده بود
_ اینم شد آهنگ؟ اینقدر تند تند میخونه که خودشم نمیفهمه چی میگه؟!
یزدان ضمن اینکه سوار ماشین میشد بلند گفت:
به نام خدا عزیزم سلام
یه کمی بی حال و مریضم الان
داوود با همان اخم گفت:
_ مریض و دیوانه!
پرسام به قیافه ی جدی آقا داوود نگاه کرد، مردی مصیبت زده و داغدیده که محال بود بتواند امثال یزدان را درک کند، داوود برخلاف جمیله با روزگار سرجنگ داشت و این کینه که تنها فرزندشان را به بدترین شکل از دست داده بودند باعث می شد که هرگز نتواند با تقدیرش به صلح و آشتی برسد.
_ آقا داوود آدرسو آوردی؟!
داوود تکه کاغذی را به سمت پرسام دراز کرد
_ آره بیا بگیر!
پرسام آدرس را خواند
_ اگه به ترافیک بر نخوریم یکی دو ساعتی تو راهیم!

نغمه شال بافتنی جمیله را به دور خود پیچید و به حیاط رفت، حیاطی بزرگ پر از درختان گردو و توت ، کمی آنطرفتر، باغچه ی کوچکی که معلوم بود در تابستان محل کاشت سبزیجات است، نغمه یاد پرسام افتاد که شب قبل در همان اطراف ایستاده بود و با خودش حرف میزد، کنجکاو شد و جلو رفت، برگشت به پنجره ی اتاقی که شب گذشته را در آن گذرانده بود نگاه کرد، او دقیقا روبروی پنجره ی اتاق نغمه ایستاده بود، به همان سمت رفت، باز برگشت و پنجره را نگاه کرد، می خواست محل دقیق را پیدا کند، بازهم جلوتر، اطراف را برانداز کرد، چیزی ندید جز درختان بلند که در خواب زمستانی فرو رفته بودند، چند پله ی سنگی روبرویش بود و بالای پله ها روی زمین کمی جلوتر تکه سنگی نظرش را جلب کرد ، سنگی که انگار رویش چیزی نوشته شده بود، مثل ... سنگ قبر... هم ترسیده بود و هم کنجکاو، از پله ها بالا رفت و خود را به آنجا رساند، روی سنگ نوشته بود: " نیلو" بله درست حدس زده بود، مطمئن شد که کسی در اینجا دفن شده! کسی که اسمش یا مخفف اسمش نیلوست! از ترس لرزید، مگر میشود کسی را در حیاط خانه دفن کرد، مگر اینکه این تدفین مخفیانه انجام شده باشد ، این پرسام کیست ، شاید... اصلا از کجا معلوم ... سردر گم و هراسان به سمت اتاقش دوید، دیگر به آن خانه اعتباری نبود، سراسیمه مقنعه اش را سر کرد و مثل کسی که از چیزی فرار کند کفشهایش را لنگه به لنگه پا کرد و به سمت حیاط دوید، خاله جمیله صدایش زد
_ چه خبره دختر جان مگه جن دیدی؟ چت شد!
نغمه نمیدانست چه بگوید، ایستاد و با وحشت به جمیله زل زد، جمیله که او را از پنجره دیده بود به کجا رفته و چه دیده روبرویش ایستاد
_ از چه ترسیدی دختر جان از یه تکه سنگ؟!
_ کی اونجاس؟! کی اونجا دفن شده؟! چرا اونجا؟!
جمیله چشمانش پر از اشک شد
_ کسی آنجا دفن نشده، فقط یه تکه سنگه!
نغمه مطمئن شد جمیله چیزی را از او پنهان میکند پس سماجت برای پی بردن به حقیقت بی فایده بود
_ ببین خانم جون اونجا هر چی هست اصلا به ما ربطی نداره شما رو به خیر و ما رو به سلامت ! اصلا به ما چه کی کیو کشته و کجا دفن کرده؟ ما چیکاره ایم؟
و به سمت حیاط برگشت، جمیله پشت سرش راه افتاد و با بغض گفت:
_ای درختا رو دیدی که مردم برای دلخوشی خودشان یه آرزو میکنن و نخی به آن میبندن، فقط برای دلخوشی ؟ خو این سنگ هم برای ای بچه حکم دلخوش کٌنک را داره! والله که جز آرزوهای این پسر بیچاره کسی آنجا خاک نشده!
نغمه ایستاد ، برگشت و به سمت سنگ قبر رو چرخاند
_ اما اون سنگ اسم داره خانوم!
جمیله سرش را پایین انداخت
_ همه ی آرزوها اسم دارن، ندارن؟ عموصابر اسم آرزوش را آنجا نوشته! ای ترس داره گیانم؟!
نغمه در باور حرفهای جمیله تردید داشت، اما به پرسام هم نمی آمد آدم شروری باشد، او جانش را نجات داده بود چطور می توانست جان کسی را گرفته باشد! جمیله ادامه داد
_ گفتم که یه روز برات تعریف می کنم چی به سر ای پسر آمده، نباید رو ظاهر هر کسی قضاوت کنی، حالا بیا بشین صبحانه ت را بخور، رنگ به صورتت نمانده!
و به سمت اتاق برگشت، نغمه دست بردار نبود

_ "نیلو" کیه؟!
جمیله از رو رفت، برگشت و به نغمه نگاه کرد
_ چه دختر سمجی هستی تو! خیله خب! اگر میخوای بدانی نیلو کی بود بیا بریم داخل تا سر سفره ی صبحانه برات بگم !
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، heliia ، heliia ، heliia ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، admin ، admin ، 09171273756 ، mehrmahi
#9
نغمه با تردید و دودلی به دنبال خاله جمیله وارد اتاق شد، شال بافتنی جمیله را از دور خود باز کرد و روی مبل راحتی کنار دستش گذاشت و یک راست رفت داخل اتاق ، حنا در گوشه ای لم داده بود و شش توله ی کوچولویش هم درحال شیر خوردن مدام به هم فشار می آوردند و هر کدام دنبال جای مناسبتر برای خود بودند، شیرینی رفتار توله های پر جنب و جوش حنا وحشت از آنچه در باغ دیده بود وهمینطور سوالهای بی جوابی که ذهنش را اشغال کرده بود را از یادش برد، کنارشان نشست و سرگرم نوازش شان شد. هر از گاهی از پنجره بیرون را سرک می کشید تا شاید از آن فاصله سنگ قبر نیلو را ببیند، اما از آنجا چیزی جز چند پله ی سنگی و درختان لخت و بی برگ و باردیده نمی شد! آسمان باز هم ابری بود، برف ریز ریز شروع به باریدن کرد، به توله ی سیاه رنگ پر جنب و جوش حنا که از همه شیطان تر بود نگاه کرد و خندید
_ اسم تو رو میذارم " شادی"
بعد به دیگری نگاه کرد، مثل مادرش حنایی رنگ بود که نصف صورتش مثل حلال ماه سیاه بود، او دائم وول میخورد و دنبال جایی می گشت تا اعلام حضور کند اما گویا از طرف بقیه تحویل گرفته نمیشد و خواهر و برادرهایش مدام پسش می زدند، با لحنی دلسوزانه گفت:
_ اسم تو هم " غریب"!
و بعد برای بقیه هم متناسب با رفتار و شکل ظاهرشان اسم انتخاب کرد، یاد برادر کوچکش که چقدر به او وابسته بود افتاد، الان چه میکرد؟ دلتنگی نغمه و غصه ی گم شدنش چه بر سر مادر و برادرش آورده، غم از دست دادنشان قلبش را چنگ زد، کاش می شد بهشان خبر میداد که حالش خوب است و جایش امن، کاش می شد به آنها بگوید نگرانش نباشند و بدانند که شب قبل اولین شبی بود که با خیال راحت از اینکه کیلومترها با آن خانه ی نفرین شده فاصله داشته به راحتی خوابیده است ، ایکاش میشد برادر و مادرش را هم در کنارش داشته باشد و آنها را از شر آن ابلیس بی رحم خلاص کند. صدای جمیله او را از اعماق خیالش بیرون کشید
_ پس کجایی دختر جان؟ بیا صبحانه حاضره!
نغمه به اشتیاق دانستن هویت نیلو و نسبتش با پرسام از جا بلند شد و یکسره خود را به سفره ی صبحانه رساند ، سفره ی ساده ای با کمی نان و پنیر و گردو که روی میز کوچک چوبی کنار حال چیده شده بود، نغمه خود را پشت میز رساند روی صندلی که درست مقابل جمیله قرار داشت نشست، چشم از جمیله بر نمی داشت و منتظر بود تا به قولش عمل کند و داستان این قبر مرموز را به بگوید، جمیله استکان چای را از سینی برداشت و جلوی نغمه گذاشت
_ بخور تا سرد نشده!
اما نغمه فقط  نگاه می کرد و منتظر جواب بود! جمیله با دقت نگاهش کرد، دختر جوان با آن چشمهای درشت و مژه های بلندش طلبکارانه به او زل زده بود، موهای بلندش که هنوز وقت یا شاید حوصله ی شانه زدنش را پیدا نکرده بود درهم پیچیده شده و دور شانه های ظریفش را پوشانده بود
_ تو میخوای سر از زندگی عمو صابر درآری ... وقتی هنوز در مورد خودت هیچ حرفی به کسی نزدی؟! مرام شما اینه؟ کسی که بهت پناه داده را "سین جیم" می کنی قبل از اینکه چیزی در باره ی خودت گفته باشی؟!
نغمه دماغش را به بالا جمع کرد
_خوب بگو نمی خوام بگم اینهمه صغرا کبرا چیدن نداره که!
جمیله با اعتراض نگاهش کرد
_ ای جور حرف زدن را دیگه از کجا یاد گرفتی؟ به تو یاد ندادن با بزرگتر چطور صحبت کنی؟
نغمه تکه نانی را گاز زد و چای را هم پشت سرش هورت کشید
_ نه دیگه! اونجا که ما توش زندگی می کنیم وقت این کارا رو ندارن خانوم جون!
_ چند کلاس درس خواندی؟!
نغمه تازه یادش افتاده بود چقدر گرسنه است، مدام دهانش را با لقمه های بزرگ نان و پنیر و گردو پر می کرد و در حال جویدن و هورت کشیدن چایش جواب می داد
_ فقط امسال نرفتم! تا دوم دبیرستان خوندم!
_ خو چرا دیگه نرفتی؟!
_ شوهر ننم ... شما بهش چی میگین؟ ناپدریم نذاشت، گفت پول ندارم خرجت کنم، مدرسه ات دولتیه ولی دفتر و کتابت که دیگه مجانی نیست ! از کجا بیارم ، من زور بزنم بتونم شکمتونو سیر کنم، همین که بلدی بخونی و بنویسی برو خدا روهم شکر کن!
نغمه بعد از سرکشیدن آخرین جرعه ی چایش استکان را زمین گذاشت و گفت:
_ خوب حالا نوبت توئه! بگو ببینم این نیلو کیه؟!
جمیله از سر میز بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت
_ نیلو یه خاطره اس، یه گذشته ی تاریک، یه آرزوی بی سرانجام، چه فرقی داره؟ مهم اینه که کسی آنجا خاک نیست!
_ گذشته ؟! حالا چند وقته گذشته ؟! چون دیشت آقا پرسام داشت باهاش حرف میزد! داد میزد، گریه می کرد!
نغمه از جایش بلند شد و با بی قیدی شانه بالا انداخت
_ چیه رفته با یکی دیگه و عمو صابرو قال گذاشته!
جمیله با چشم غره جواب داد
_ گناه نشوردختر! گناه کسی که دیگه ...
نغمه کنجکاو شد
_ دیگه ...؟
صدای یزدان از پشت در که جمیله را صدا میکرد او را از این تنگنا بیرون کشید
_ خاله جان اجازه هست؟!
جمیله از خداخواسته جلو رفت و در را باز کرد
_ بیا داخل پسرم! بفرما!
یزدان کفشهایش را درآورد و داخل شد، با دیدن یزدان نغمه پشت چشمی نازک کرد و به سمت اتاقش رفت، یزدان پرسید
_ خاله اومدم آمپول حنا رو بزنم کجاس؟
_ دنبال نغمه برو تو اتاقه!
یزدان دنبال نغمه وارد اتاق شد
_ اینجا اتاق شماس؟!
نغمه کلمات را جویده جویده بیرون داد
_ نخیر! ما چه کاره ایم که اتاق شخصی داشته باشیم!
یزدان کنار حنا و روی زمین زانو زد و در حال آماده کردن سرنگ بود
_ ولی با قیافه ای که گرفتی من فکر کردم همه کاره ی اینجا تویی!
نغمه چشمهایش را ریز کرد و با خشم به یزدان نگاه کرد
_ ببین منو! من از این پلنگای تو دانشکده تون نیستم که لابد وقتی حرف میزنی قند تو دلشون آب میشه و برات غش و ضعف میکنن ! واسه ما شیرن زبونی نکن که اصلا حال و حوصله شو نداریم!
یزدان ضمن تزریق آمپول حنا مرتب سرش را نوازش میکرد
_ میگم این بوی باروت از کجا میاد!
نغمه متوجه منظور یزدان نشد و شروع کرد به بو کشیدن، یزدان خندید، صورت سفیدش با فشار خنده سرخ شد، نغمه کمی لحنش را ملایم کرد
_ البته جایی که تو حیاطش قبرکندن انبار باروتم حتما پیدا میشه!
بعد کمی ملایمتر پرسید
_ میگم تو میدونی نیلو کی بوده این جمیله خانوم که درست حرف نمیزنه ببینیم کی به کیه!
یزدان با حاضر جوابی ادای نغمه را در آورد
_ ببین منو! من از این علافای تو محله تون نیستم که تا یه دختر ازشون چیزی می پرسه ، قند تو دلشون آب میشه و چهار زانو میشینن سیر تا پیاز ماجرا رو برای طرف تعریف میکنن! واسه ما صداتو نازک نکن که اصلا حال و حوصلشو نداریم!
و بعد بدون توجه به نغمه از اتاق خارج شد و نغمه را با چشمان از حدقه بیرون زده سرجایش میخکوب کرد.
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، admin ، minaa ، 09171273756 ، mehrmahi ، mehrmahi ، mehrmahi ، mehrmahi
#10
یزدان با صورت خندان از اتاق بیرون آمد، جمیله با شیطنت های او آشنا بود و می دانست که روز یزدان بدون سربه سرگذاشتن کسی شب نمیشود، یک عادت موروثی که از پدرش به ارث برده بود. نغمه با رفتن او از اتاق بیرون آمد
_ رفت؟
_ یزدان؟ آره رفت؟!
_ خانوم جون شما که اینقدر دنبال ادب و تربیتی و هی یادمون میندازی که هیچکدومو نداریم، یکم یاد این خواهرزاده ات بده با ما کمتر شوخی کنه! ما از این جلف بازیا خوشمون نمیاد!
جمیله با تعجب دستش را به کمر زد
_ کی گفته یزدان خواهرزاده ی منه؟
نغمه شانه بالا انداخت و روی کاناپه کنار خاله جمیله نشست
_ چه میدونم فکر کردم چون بهت میگه خاله...
_ اینجا همه به من میگن خاله، دلیل نمیشه که!
بعد به رد پای یزدان اشاره کرد
_ او برعکس پرسام همه چیز را با شوخی و مزاح مخلوط میکنه، حتی وقتی "جکی" سال پیش گم شد!
_ جکی دیگه کیه؟!
_ سگی که پدرش وقتی هشت سالش بود به عنوان کادوی تولد به او هدیه داد. عزیزترین موجود زندگیش، آنقدرکه جکی را دوست داشت پدر مادرش را دوست نداشت.
_ چرا گم شد؟!
_ با یزدان آمد اینجا، نه فقط اینجا، همه جا با یزدان بود، آن روز معلوم نشد چه شد که از در بیرون رفت و ... یزدان وقتی دید جکی توی حیاط نیست رفت دنبالش اما انگار آب شده بود رفته بود توی زمین، هر چه ای پسر گشت نتانست پیداش کنه.
_ یعنی منظور شما اینه که اصلا ناراحت نشد؟
_ دو روز پیداش نبود بعد دو روز آمد، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، عمو صابر گفت هیچکس در باره ی جکی چیزی نپرسه و حرفی نزنه! ما هم گفتیم به چشم!
نغمه لبهایش را پایین کشید
_ خوب چی به سر سگ بیچاره اومد، دزدیدنش ، ماشین زد بهش، خوب چی شد؟!
جمیله دستهایش را به دو طرف باز کرد
_ جزو آن چیزهاییه که نباید به زبان آورد!
نغمه اخم کرد
_ اوه! اینام که همه شون پر از رمز و رازن!
جمیله نگاه سرزنش آمیزش را به نغمه دوخت
_ تو رمز و راز نداری؟! من ندارم؟! ما آدما تک تکمان پر ازرمز و رازیم که شاید خیلیاش را باخودمان به گور ببریم! اسراری که فقط میتانیم برای خودمان و در خلوت خودمان تعریف کنیم!
نغمه ساکت شد، جوابی نداشت، جمیله درست می گفت، حرفها و رازهای سر به مهر ، رازی که باید راز باقی بماند، مثل راز او که حتی یادآوریش لرزه براندامش می انداخت چه رسد به بازگو کردنش! یزدان دوباره پشت در آمد و صدا زد
_ خاله!
جمیله خواست از جا بلند شود اما اینبار نغمه قبل از او پیش دستی کرد و با حسی دلسوزانه و کمی دوستانه تر به سمت در خیز برداشت و در را به روی یزدان باز کرد، یزدان با دیدن نغمه آنهم با لبخند یکه خورد و دوباره رپ خوانیش گرفت
_ یه روز خوب میادکه ما همو نکشیم
به هم نگاه بد نکنیم و با هم دوست باشیم!
نغمه اینبار با صدای بلند خندید
_ چرا تو شبیه دامپزشکا نیستی اصلا؟!
یزدان خندید
_ چون اتفاقی دامپزشک شدم، خودم می خواستم برم دنبال موسیقی ولی ...
نغمه از دهانش پرید
_ حتما به خاطر جکی!
یزدان خنده روی لبهایش ماسید، بسته ی دارویی که دستش بود را به طرف نغمه دراز کرد
_ اینا رو بده خاله جمیله!
و بدون خداحافظی رفت، نغمه در را بست و به محض اینکه برگشت جمیله را پشت سرش دید که چشم غره میرود
_ دهن لق!
_ خوب از دهنم پرید! چه می دونستم بعد یه سال هنوز نباید اسم سگشو بیاریم! اصلا شاید رفته پیش یکی از یزدان بهتر، کسی چه میدونه ؟ دیگه اینهمه ماتم نداره که!
_ جکی مرده! یعنی یه عده از خدا بی خبر سم دادن و کشتنش! هم او و هم بقیه ی سگای محل را! یه وقت رسیده بالای سرش که حیوان زبان بسته داشته جان میداده!
نغمه دو دستی دهانش را گرفت، جمیله با کنایه گفت:
_ حالا فهمیدی چرا نباید در باره ی سگش حرف بزنی ، نباید میگفتم ولی گفتم که بدانی وقتی میگن چیزی را نگو حتما علت و دلیل داره !
بعد دست نغمه را گرفت
_ ولی این یکی را جان عزیزت دیگه به روش نیار!

نزدیک غروب پرسام و داوود به خانه برگشتند، پرسام با دیدن نغمه به سمتش رفت و برگه ای را به او داد
_ این فرم رو پر کن، با دقت بخون و جواب بده، از طرف بهزیستیه! فردا باید یه سر بریم اونجا!
نغمه اخمهایش را در هم کشید و با عصبانیت داد زد
_ بهزیستی؟! منو برمیگردونن خونه! مگه خودت نگفتی؟!
_ برت نمیگردونن نگران نباش!
نغمه دوباره داد زد
_ من پرورشگاه نمیرم! تو حق نداری آمار منو به بهزیستی بدی من هر جا که خودم بخوام میرم!
پرسام با مهربانی پرسید
_ کجا دلت میخواد بری؟!
نغمه با بغض و گریه فریاد کشید
_ دلم؟! دلم میخواد برم قبرستون! از همه جا برام بهتر و امنتر بود ولی تو نذاشتی، نذاشتی و جلومو گرفتی که بفرستیم پرورشگاه؟!جمیله زد پشت دستش و رو کرد به پرسام
_ ای دختر چی داره میگه؟!
نغمه با خشم پرسام را نشان داد
_ آره ! میخواستم خودمو از شر این زندگی راحت کنم ولی این نذاشت! اگه دخالت نمیکرد الان همونجا بودم که دلم می خواست!
جمیله دوباره زد پشت دستش
_ پناه بر خدا! این چه حرفیه گیانم؟! خودکشی جزو گناهان کبیره اس!
پرسام به صورت سرخ و اشک آلود نغمه نگاه کرد
_ بالای فرم رو بخون ببین چی نوشته!
نغمه به برگه ای که دستش بود نگاه کرد و با تردید خواند
_ فرم سرپرستی؟!
_ بله! اول می خواستم خودم سرپرستیتو به عهده بگیرم ولی چون مجردم اجازه ندادن، واسه همینم از آقا داوود خواهش کردم که اون و خاله جمیله تقاضا بدن ، اما در اصل همه ی مسئولبتت با خودمه! ولی قبلش می بیننت و باهات حرف میزنن بعد در باره ات تحقیق میکنن در باره ی مام همینطور، اگه صلاحیت داشته باشیم اونوقت میتونی عضو خانواده بشی!
نغمه از حرفهای پرسام سردر نمی آورد
_ یعنی... چی ؟ یعنی اینجا بمونم؟!
_ اگه دلت بخواد! تصمیم با خودته!
نمی دانست چه بگوید، در آن لحظه شاید این خانه و ساکنان ناشناسش امنترین جا برایش بود ، در کنار جمیله ی مهربان وآقا داوود که هر چند بد اخلاق و سخت گیربه نظر می رسید اما همان دو باری که نگاهش کرده بود پدرانه ترین نگاه را داشت ، با پرسام یا عمو صابر که اینهمه برایش وقت گذاشته بود و برایش ارزش قائل شده بود، آنقدر که می خواست سرپرستیش را به عهده بگیرد، پیش حنا و توله هایش ... حتی کنار یزدان که با همه ی شوخیهایی که از نظرش جلف بازی می آمد، سرش را از روی ورقه ی سرپرستی بالا آورد و با بغض به پرسام نگاه کرد
_ میخوای بابام بشی؟!
پرسام با همان قیافه ی جدی سرش را پایین انداخت عضله ی صورتش میلرزید، غم دیرینه صدایش را لرزاند
_ چرا که نه؟! من اگه ازدواج کرده بودم الان دخترم تقریبا همسن و سال تو بود، حالا شاید یه دو سه سال کوچیکتر!
هجوم بغض گلوی نغمه را از اینهمه مهربانی که بوی نجابت و پاکیش فضای خانه را پر کرده بود می فشرد و راه حرف زدن را به رویش بسته بود فقط چند بار سرش را به علامت مثبت تکان داد و با پشت دست اشکهایش که بی امان روی صورتش جاری شده بود را پاک کرد.[/size][/align]
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، admin ، 09171273756 ، mehrmahi


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
41 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۷-۰۵-۹۹, ۱۲:۱۴ ب.ظ)، لیلی (۰۸-۰۵-۹۹, ۱۰:۵۵ ق.ظ)، sadaf (۰۵-۰۷-۹۹, ۱۲:۵۵ ب.ظ)، R a n A (۱۲-۰۱-۹۹, ۰۱:۵۷ ق.ظ)، ملکه برفی (۲۱-۰۲-۹۹, ۰۶:۲۸ ب.ظ)، hadis hpf (۲۷-۰۲-۹۹, ۰۲:۲۶ ق.ظ)، دختر ایران (۰۸-۱۲-۹۸, ۰۹:۲۳ ب.ظ)، heliia (۱۹-۰۶-۹۹, ۱۰:۱۹ ق.ظ)، برف سیاه (۰۴-۰۵-۹۹, ۰۲:۵۴ ب.ظ)، دخترشب (۰۱-۰۷-۹۹, ۰۱:۰۳ ق.ظ)، mehrmahi (۱۶-۰۳-۹۹, ۰۷:۰۰ ب.ظ)، d.ali (۱۰-۰۳-۹۹, ۰۵:۴۵ ق.ظ)، elmira68 (۲۹-۱۱-۹۸, ۰۲:۰۱ ق.ظ)، ماه رو (۲۹-۰۴-۹۹, ۱۲:۰۷ ق.ظ)، ژاله صفری (۰۵-۰۷-۹۹, ۱۲:۵۲ ب.ظ)، minaa (۰۵-۰۷-۹۹, ۰۱:۱۵ ب.ظ)، درخت نخل (۱۷-۰۱-۹۹, ۰۸:۵۵ ب.ظ)، اسماء کرمی پور (۲۲-۰۲-۹۹, ۰۴:۱۹ ق.ظ)، عسل ناز (۰۶-۰۵-۹۹, ۰۳:۴۹ ب.ظ)، پري٤٠ (۰۹-۱۲-۹۸, ۰۱:۱۱ ب.ظ)، 09171273756 (۰۵-۰۷-۹۹, ۱۰:۲۸ ب.ظ)، nazy.r (۰۹-۰۵-۹۹, ۰۱:۴۶ ب.ظ)، noshinjojoo (۰۳-۰۲-۹۹, ۱۲:۰۱ ب.ظ)، Roya60 (۰۲-۰۴-۹۹, ۰۹:۲۱ ب.ظ)، @raya (۱۰-۱۲-۹۸, ۰۵:۰۴ ب.ظ)، sarvenazb (۲۵-۱۱-۹۸, ۰۲:۳۲ ب.ظ)، minna (۰۶-۰۴-۹۹, ۰۹:۵۸ ب.ظ)، Solimaz (۲۱-۱۲-۹۸, ۱۱:۱۶ ب.ظ)، leila.hadian (۱۰-۰۱-۹۹, ۱۲:۴۹ ق.ظ)، Goolpari (۰۹-۰۱-۹۹, ۰۲:۲۷ ق.ظ)، Mahia (۱۷-۰۱-۹۹, ۰۲:۲۹ ق.ظ)، سلوی (۱۵-۰۲-۹۹, ۱۱:۲۵ ب.ظ)، mroman (۲۲-۰۲-۹۹, ۰۲:۱۱ ب.ظ)، aaseman (۰۱-۰۳-۹۹, ۰۱:۱۴ ق.ظ)، Roghayeh (۱۰-۰۳-۹۹, ۰۸:۵۱ ب.ظ)، Atefe.Rf (۳۰-۰۳-۹۹, ۰۲:۱۱ ب.ظ)، یاسمن زهرا1 (۱۷-۰۴-۹۹, ۰۲:۳۶ ب.ظ)، 62hanie (۲۷-۰۴-۹۹, ۰۶:۵۶ ب.ظ)، amiry (۰۳-۰۵-۹۹, ۰۷:۳۴ ب.ظ)، محمودی (۰۳-۰۶-۹۹, ۰۶:۲۳ ب.ظ)، mahour. m (۰۷-۰۵-۹۹, ۱۲:۱۵ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان