امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان راز ریما| ژاله ی صفری کاربر انجمن ایران رمان
#61
نغمه روزها را در دانشگاه می‌گذراند و شبها را هم در کنار خانم صوفی. شده بود سنگ صبور پیرزن بداخلاق و نجوشی که هیچ‌کس تحملش را نداشت، همه‌ی اطرافیان به دلیلی ترکش کرده بودند و او را با انتخابش که تنهایی و عزلت بود به حال خود رها کرده بودند. سالها گذشته بود و جز مستأجرانی که یکی بعد از دیگری می‌آمدند و می‌رفتند با کس دیگری ارتباط نداشت. ارتباطی که فقط به روز اول و روزی که از آن خانه بلند می‌شدند ختم می‌شد. اما حالا دیگر همه چیز عوض شده بود و ناتوانی و کهولت سن به او فهمانده بود که مثل سابق نمی‌تواند به تنهایی گلیمش را از آب بیرون بکشد، به نغمه گفته بود که همه‌ی این بدخلقی‌ها ربطی به از دست دادن خانواده‌اش ندارد، گفته بود از همان دوران بچگی بداخلاق بوده و با کسی آبش توی یک جوی نمی‌رفته، حتی وقتی با پسر خان که صاحب املاک و زمینها و باغهای انار بوده ازدواج کرده هم تغییری در خلقیاتش پیدا نشده، با همه‌ی محبتهای شوهرش همان بوده که بوده، با به‌دنیا آمدن بچه‌هایش هم همین‌طور، گفته بود در شبی که سیل آمد و همه‌ی زندگیش را با خود برد، قبل از آن اتفاق، در خانه دعوای سختی به راه انداخته بود، به شوهرش پرخاش کرده و بچه‌ها را تنبیه کرده بود و آنها با گریه روانه‌ی رختخواب شده بودند، در خواب بوده که جریان آب به داخل ریه‌هایش و تنگ شدن نفسش از خواب بیدارش می‌کند، در میان اسباب و اثاثیه‌اش و جوش و خروش سیل غوطه‌ می‌خورده و دست و پا میزده تا خود را نجات دهد، یکی از بچه‌هایش را با چشم خود دیده که آب با خود می‌برده و کاری نتوانسته بکند. همه چیز دور سرش می‌چرخیده و راه به جایی نداشته، در راه به هر چیزی خود را گره میزده تا بتواند خود را متوقف کند اما بی‌فایده بوده و در آخر زیرآب غوطه ور شده و خود را به مرگ راضی می‌کند؛ اما گروهی که امدادرسان سیل زده‌ها بوده‌اند بطور معزه‌آسا او را از آب بیرون می‌کشند و به بیمارستان می‌رسانند.
از آن به بعد عذاب وجدان هم به بداخلاقی‌هایش اضافه میشود، به خاطر شبی که هرگز فکر نمی‌کرده آخرین شب دیدار با شوهر و فرزندانش باشد. شبی که با غرور و حق به جانب به رختخواب رفته، با قهر، با نگاهی طلبکارانه، با خشم، و این خاطره‌ی تلخ از او پیرزنی غیرقابل تحمل می‌سازد. کسی را که هیچکس جز نغمه نمی‌توانست درک و تحملش کند.
خانم صوفی بعد از سالها داشت از خود می‌گفت، از گذشته‌های دور و نزدیک، حالا که بعد از سالها به حرف افتاده بود دیگر کسی قادر به ساکت کردنش نبود! یک ریز حرف می‌زد و وقت را حتی برای قورت دادن آب دهانش هم از دست نمی‌داد، انگار از سکوت سالهای گذشته پشیمان بود، از همه‌ی کارهایش، رفتارش؛ در حرفهایش مرتب خود را شماتت می‌کرد! اما چه فایده؟ دیگر فرصت جبران نبود. وقت کم بود و خانم صوفی این را به خوبی می‌دانست.

***
درمیان هیاهوی زندگی پرفراز و نشیب خانم صوفی روزها می‌گذشت و نغمه سال دوم پزشکی را هم مثل سال قبل به پایان رساند، تعطیلات تابستان شروع شده بود و بدش نمی‌آمد سری به پرسام و ریما بزند، در این دوسال پایش را از شیراز بیرون نگذاشته بود، با اینکه دلش برای ویلا و ساکنانش تنگ بود اما به‌خاطر غرور لگدمال شده‌اش از طرف پدریزدان سعی در ندیده گرفتن آنها می‌کرد که به این آتش همه را سوزانده بود و خود را از دیدن عزیزانش محروم کرده بود؛ اما شنیده بود ریما حال و روز خوبی ندارد، شنیده بود مدتی در بیمارستان بستری بوده و روزی که این خبر به گوش نغمه رسید، دلش طاقت نیاورد و تصمیم گرفت به تهران برگردد، معصومه و نوید پیش خانم صوفی ماندند و نغمه در یک صبح گرم تابستان روانه‌ی تهران شد.
آن روز وقتی پشت در ویلا رسید همه‌ی خاطرات تلخ و شیرین برایش تداعی شد، با خود فکر کرد چقدر خودخواه بوده که آدمهای خوب و مهربان این خانه را ترک کرده و رفته، چقدر قدرنشناس بوده که طی این دوسال یکبار هم به آنها سرنزده! در این افکار بود که از دور ماشین پرسام را دید، دستش را روی چشمانش سایه‌بان کرد تا در نور خورشید بتواند مطمئن شود که ماشینی که به سمت خانه می‌آید همان است که حدس میزند!خودش بود، پرسام وقتی به نغمه رسید با خوشحالی از ماشین پیاده شد.
- نغمه! خودتی؟ چه بی‌خبر! چرا نگفتی بیام دنبالت؟!
نغمه به ریش تقریباً سفید پرسام نگاه کرد، اشک چشمانش را پر کرد.
- حسابی سفید کردی بابایی!
پرسام صدایش لرزید.
- دنیاس دیگه! حسابی از خجالت‌مون دراومده!
نغمه با ترس و لرز پرسید:
- ریما چطوره؟!
- خوب نیست! اصلاً تعریفی نداره!
نغمه گفت:
- چرا به من نگفتین بیمارستانه؟ اگه می‌دونستم...
- چیکار می‌کردی؟ کاری از دستت برنمی‌امد.
پرسام ضمن اینکه کلید انداخت و در را باز کرد گفت:
- چرا مامانت و نوید نیومدن؟!
- داستانش طولانیه! بعداً براتون میگم!
وارد حیاط شدند، حنا با دیدن نغمه با خوشحالی جلو دوید و در حالیکه دم تکان می‌داد از سر و کول نغمه بالا می‌رفت. پارس می‌کرد و روی زمین غلط می‌زد، نغمه روی پنجه‌ی پا نشست و شکمش را نوازش کرد، مرتب قربان صدقه‌ی حنا می‌رفت، آنقدرغرق خوش و بش با حنا بود که متوجه کسی که بی‌صدا بالای سرش ایستاده بود نشد.‌
پاسخ
سپاس شده توسط: 09171273756 ، sadaf ، minaa ، minaa
#62
سایه‌ای که از بالای سرش روی زمین افتاد، حضور شخص سومی را اعلام کرد که امیدوار بود یزدان باشد. با خوشحالی از جا بلند شد و ایستاد؛ اما در مقابلش مرد جوان ناشناسی ایستاده بود که وجودش در ویلا جای سوال داشت. پرسام معرفی کرد.
- ایشون دامپزشک جدید پناهگاه هستن!
و وقتی واماندگی نغمه از این معرفی را دید بیشتر توضیح داد.
- ایشون به جای یزدان اومدن!
اخم‌های نغمه بیشتر درهم رفت، انگار مرد جوان متوجه اخم و نگاه ناخوشایند نغمه شد.
- البته یزدان هم‌دانشگاهی منه ولی وقتی من وارد دانشگاه شدم اون از بچه‌های سال آخری بود!
نغمه آنقدر به دیدن یزدان امیدوار بود که اصلا انتظار چنین ملاقاتی را نداشت.
- خب! پس... یزدان کجاس؟!
پرسام ابرویش را بالا برد و با تعجب گفت:
- نکنه یادت رفته که دوسال گذشته و قرار نیست یزدان همیشه یه دانشجوی دامپزشکی کارآموز باشه! اون الان برای خودش یه مرکز بزرگ دامپزشکی باز کرده، کلی هم سرش شلوغه!
نغمه بدون اینکه متوجه حضور دامپزشک جدید باشد جواب داد:
- اما این دلیل نمیشه که شماها رو بذاره...
- ما رو نذاشته و بره!
بعد به دامپزشک جوان اشاره کرد.
- یزدان روزهای جمعه میاد تا روی کارهای آقای "ملکی" یه نظارتی داشته باشه!
آقای ملکی با خنده گفت:
- خودم خواستم! رفع اشکال می‌کنم!
خیال نغمه کمی راحت شد، با خود روزها را شمرد، خواست حساب کند و ببیند تا روز جمعه چند روز دیگر باقی مانده؛ اما انگار پرسام ذهنش را خواند.
- خیلی کمتر از اون دوسالیه که رفتی و هیچ‌وقت هم سراغش رو نگرفتی!
ملکی با چشمان گرد و ابروهای بالا رفته‌اش لبخند دانش‌آموزی را به لب آورد که انگار مچ معلمش را گرفته باشد!
- می‌خواین بهش زنگ بزنم تا برای رفع اشکال جمعه رو با یه روز دیگه عوض کنیم؟!
از سکوت نغمه و پرسام متوجه شد که خیلی زود خودمانی شده. رو کرد به حنا که هنوز داشت از سر و کول نغمه بالا می‌رفت و گفت:
- بریم حنا!
و با تکان دادن سر چند قدم عقب عقب رفت.
- من و حنا میریم یه سر به بقیه بزنیم!
نغمه کمی فکر کرد، دلش نمی‌خواست حالا که تا اینجا آمده بود یزدان را ندیده به شیراز برگردد، انگار کس دیگری اختیار زبانش را به دست گرفته بود. بلند گفت:
- فکر خوبیه آقای ملکی!
دامپزشک جوان برگشت.
- چی؟!
- رفع اشکالتون رو میگم! فردا چطوره؟! فقط...
ملکی خندید و جواب‌داد:
- می‌دونم! در مورد شما چیزی نمی‌گم!
پرسام لبخند زد و نگاهی به قد و بالای دخترخوانده‌اش انداخت.
- نه به اون دوسال که حتی یه بارم جواب تلفنش رو ندادی، نه به این عجله!
- خودم‌هم نمی‌دونم بابایی! با اینکه می‌دونم فایده‌ای نداره... ولی نمی‌فهمم چه مرگمه!
پرسام ساک کوچکش را گرفت و با مهربانی گفت:
- من خوب می‌فهمم چته! ولی راهش فرار کردن نیست، کاری رو که ریما با من کرد یادته! فرار دردی رو دوا نمی‌کنه! فرار مال آدم‌های ضعیفه! به ضرر همه‌اس، چیزی رو درست نمیکنه! در مقابل مشکلات وایسا! یا درست میشن یا نه! نتیجه هرچی می‌خواد باشه، باشه، ولی هیچ‌وقت ازشون فرار نکن!
جمیله از دور گردن کشید، باورش نمی‌شد نغمه این‌طور سرزده و بدون اطلاع برگشته باشد، بلند گفت:
- نغمه گیان! خودتی یا دارم خواب می‌بینم!
نغمه دیگر طاقت نیاورد، به سمت جمیله دوید و او را درآغوش گرفت، بغضی که به اندازه‌ی دو سال در گلویش مخفی مانده بود سرباز کرد و روی شانه‌های مهربان جمیله فرود آمد.
روجا کمی بهتر شده بود، به کمک پرسام و آقای اقبالی که دکترهای محتلف را بالای سر دخترک می‌آوردند کمی حرف میزد، دست و پایش تکان می‌خورد و امیدوار بود تا به زودی راه بیفتد، داوود هم مثل همیشه، ساکت و کم حرف با سری که تقریباً طاس شده بود و نگاه مهربانش از نغمه به گرمی استقبال کرد.
- بدون تو اینجا خیلی سوت و کور بود بابا!
نغمه خواست برای رفتنش دلیل بیاورد.
- مجبور شدم عموجون! در جریان که هستین!
داوود که همیشه از سرخوشی‌های یزدان شاکی بود جواب‌داد:
- بهتر دخترجون! اگه یه کار درست تو زندگیت کردی همین بود، پسره رو هواس!
بعد زیر لب غرزد:
- با اون خوندنش!
سردرددل داوود باز شده بود.
-اون‌هم از خشتک شلوارش! همیشه آویزونه! یکی باید دنبالش راه بیفته براش بکشه بالا!
جمیله که طرفدار یزدان بود با تندی جواب داد:
- ذات آدم‌ها به دل‌شانه نه به خشتک شلوارشان!
داوود با بی‌حوصلگی جواب داد:
- خانم مگه کسی تو دل آدمه که بدونه طرف خوبه یا بد، ظاهر آدم یعنی شخصیت آدم، تموم شد و رفت!
نغمه به آن‌دو گوش می‌داد و مدام می‌خندید، چقدر دلش برای یکی‌به دو کردن آنها تنگ شده بود، چقدر در کنارشان حالش بهتر بود.
حالا باید به سراغ ریما می‌رفت، کسی که به خاطرش این‌همه راه را آمده بود، باید از نزدیک می‌دیدش تا خیالش راحت میشد.به حیاط رفت و آرام آرام به سوئیت نزدیک شد، همه جا ساکت بود، نه صدای آهنگ و نه نوای زیبای سنتور.چند ضربه به در زد. پرسام در را به رویش باز کرد و نغمه وارد شد، در همان لحظه‌ی اول ریما را دید که روی کاناپه‌ نشسته بود، کنار عکس مشترکشان بر روی دیوار، صورتش از همیشه لاغرتر و استخوانی‌تر شده بود، سعی کرد از جا بلند شود؛ اما رمق نداشت. نغمه رفت و کنارش نشست.
- سلام خوشگل خانم!
ریما به زحمت لبخندی کنار لبش چسباند و با صدای ضعیفش گفت:
- نغمه جان! بالاخره اومدی!
خواست چیزی بگوید اما باید مطمئن میشد که پرسام نمی‌شنود.
- سامی!
پرسام دستش را گرفت.
- جونم!
- اگر می‌خوای بری پناهگاه برو! نغمه پیش من هست!
نغمه گفت:
- آره بابایی من تا شب همین‌جا می‌مونم، برو باخیال راحت!
چند دقیقه بعد با رفتن پرسام ریما دست نغمه را گرفت و او را به سمت خود کشید.
- نغمه جان چقدر خوشحالم که اومدی... قبل از این‌که...
نغمه دست گذاشت روی لبهای خشکیده‌ی ریما!
- هیچ‌وقت ناامید نباش! حرف‌های خوب بزن مامان خوشگلم!
ریما دست نغمه را محکم فشار داد.
- گوش کن نغمه! من وقت زیادی ندارم، تو باید دست یه نفر رو بذاری تو دست سامی!
نغمه فکر کرد ریما می‌خواهد برای خودش جانشین تعیین کند.
- ببین مامان ریما! هندیش نکن! همینم مونده راه بیفتم برای بابام زن پیدا کنم! اونم با وجود تو که یه موت رو...
ریما با عجله گفت:
- چی داری میگی؟! زن کدومه؟!
نغمه چشمانش را ریز کرد و با کنجکاوی پرسید:
- پس دست کی رو باید بذارم تو دست بابایی؟!‌
پاسخ
سپاس شده توسط: 09171273756 ، minaa ، sadaf
#63
ریما دست نغمه را کشید و او را به سمت خود نزدیک کرد.
- یادته گفتم اگر آدمی که بیماری من رو داشته باشه و بچه‌دار بشه چه اتفاقی می‌افته؟!
نغمه کمی فکر کرد.
- انگار گفتی اون بچه‌م اگه خوش شانس باشه بیست سال بیشتر عمر نمیکنه!
- ولی یه شانس داره که بتونه نجات پیدا کنه و یه عمرِ طبیعی داشته باشه!
نغمه نفسش را در سینه حبس کرد، ریما چه می‌خواست بگوید؟ ریما با هیجانی که درصدایش بود ادامه داد:
- ببین عزیزم! من باید هر چه زودتر یه جراحی روی مغزم انجام بدم، یه جراحی که ریسکش خیلی بالاس، ولی من این ریسک رو قبول کردم!
نغمه چشمانش را ریز کرد و دماغش را بالا کشید.
- ریما جون یکم واضح‌تر بگو ببینم منظورت چیه؟! من نغمه‌م! همون که هرچیزی رو باید چندبار تو مغزش بچرخونه تا جابیفته!
ریما لبخند زد و گفت:
- فقط گوش کن! این جراحی اگر موفقیت آمیز باشه، خیلی چیزها عوض میشه!
نغمه دستها و صورت استخوانی و بدن نحیف ریما را برانداز کرد.
- ریما جون به نظرم از خیر این جراحی بگذری به نفعته! تو با این حال و روزت لوزه‌ت هم نمی‌تونی عمل کنی چه برسه به مغزت!
ریما با سماجت گفت:
- هیچ راه دیگه‌ای نیست نغمه جان! مجبورم!
نغمه از جایش بلند شد و دور اتاق راه رفت.
- از الان بهت بگم این کار اسمش ریسک نیست، اسمش...
- حماقته؟!
- قربون دهنت! من روم نشد بهت بگم!
ریما سرش را بالا گرفت و به سمت نغمه چرخاند.
- برای من مهم نیست تهش چی میشه! کار من دیگه تمومه! اما در عوض...
- درعوض چی؟! چرا این‌قدر واسه مُردن عجله داری مادر من؟! حالا که عزراییل بهت بیست سال وقت داده؛ ازش استفاده کن! چرا می‌خوای بری پیشواز؟!
ریما آهی بلند از سینه ‌اش بیرون داد.
- ببین نغمه جان! سامی نباید بفهمه! مطمئنم که اگر بدونه مخالفت می‌کنه! روزی که میرم بیمارستان بهش می‌گم می‌خوام برم دیدن خانواده‌م، باید با تو برم، نمی‌تونم به خاله جمیله بگم، می‌دونم که اون راضی به این کار نمیشه!
نغمه جلو رفت و بالای سرش ایستاد.
- فکر کردی من راضی میشم؟!
ریما کلافه شده بود.
- نغمه من چاره‌ای ندارم! این تنها راهه!
صدای نغمه بالا رفت!
- تنها راه؟! برای کی؟ تو یا سامی؟
ریما سرش را پایین اند اخت و با بغض گفت:
- برای بچه‌مون!
نغمه فکر کرد اشتباه شنیده، یا شاید ریما دچار توهم شده! جلوی پایش روی زمین نشست و دستهایش را در دست گرفت.
- چی میگی؟! کدوم بچه؟!‌
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
40 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۰۶-۰۵-۹۹, ۰۹:۴۰ ب.ظ)، لیلی (۰۸-۰۵-۹۹, ۱۱:۵۵ ق.ظ)، sadaf (امروز, ۰۹:۰۹ ق.ظ)، R a n A (۱۲-۰۱-۹۹, ۰۲:۵۷ ق.ظ)، ملکه برفی (۲۱-۰۲-۹۹, ۰۷:۲۸ ب.ظ)، hadis hpf (۲۷-۰۲-۹۹, ۰۳:۲۶ ق.ظ)، دختر ایران (۰۸-۱۲-۹۸, ۱۰:۲۳ ب.ظ)، heliia (۱۸-۱۲-۹۸, ۰۲:۰۲ ق.ظ)، برف سیاه (۰۴-۰۵-۹۹, ۰۳:۵۴ ب.ظ)، دخترشب (۱۳-۰۲-۹۹, ۱۱:۴۸ ب.ظ)، mehrmahi (۱۶-۰۳-۹۹, ۰۸:۰۰ ب.ظ)، d.ali (۱۰-۰۳-۹۹, ۰۶:۴۵ ق.ظ)، elmira68 (۲۹-۱۱-۹۸, ۰۳:۰۱ ق.ظ)، ماه رو (۲۹-۰۴-۹۹, ۰۱:۰۷ ق.ظ)، ژاله صفری (امروز, ۰۲:۲۸ ق.ظ)، minaa (۱۲-۰۵-۹۹, ۱۲:۴۴ ق.ظ)، درخت نخل (۱۷-۰۱-۹۹, ۰۹:۵۵ ب.ظ)، اسماء کرمی پور (۲۲-۰۲-۹۹, ۰۵:۱۹ ق.ظ)، عسل ناز (۰۶-۰۵-۹۹, ۰۴:۴۹ ب.ظ)، پري٤٠ (۰۹-۱۲-۹۸, ۰۲:۱۱ ب.ظ)، 09171273756 (۱۱-۰۵-۹۹, ۰۴:۴۲ ب.ظ)، nazy.r (۰۹-۰۵-۹۹, ۰۲:۴۶ ب.ظ)، noshinjojoo (۰۳-۰۲-۹۹, ۰۱:۰۱ ب.ظ)، Roya60 (۰۲-۰۴-۹۹, ۱۰:۲۱ ب.ظ)، @raya (۱۰-۱۲-۹۸, ۰۶:۰۴ ب.ظ)، sarvenazb (۲۵-۱۱-۹۸, ۰۳:۳۲ ب.ظ)، minna (۰۶-۰۴-۹۹, ۱۰:۵۸ ب.ظ)، Solimaz (۲۲-۱۲-۹۸, ۱۲:۱۶ ق.ظ)، leila.hadian (۱۰-۰۱-۹۹, ۰۱:۴۹ ق.ظ)، Goolpari (۰۹-۰۱-۹۹, ۰۳:۲۷ ق.ظ)، Mahia (۱۷-۰۱-۹۹, ۰۳:۲۹ ق.ظ)، سلوی (۱۶-۰۲-۹۹, ۱۲:۲۵ ق.ظ)، mroman (۲۲-۰۲-۹۹, ۰۳:۱۱ ب.ظ)، aaseman (۰۱-۰۳-۹۹, ۰۲:۱۴ ق.ظ)، Roghayeh (۱۰-۰۳-۹۹, ۰۹:۵۱ ب.ظ)، Atefe.Rf (۳۰-۰۳-۹۹, ۰۳:۱۱ ب.ظ)، یاسمن زهرا1 (۱۷-۰۴-۹۹, ۰۳:۳۶ ب.ظ)، 62hanie (۲۷-۰۴-۹۹, ۰۷:۵۶ ب.ظ)، amiry (۰۳-۰۵-۹۹, ۰۸:۳۴ ب.ظ)، mahour. m (۰۷-۰۵-۹۹, ۰۱:۱۵ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان