امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان راز ریما| ژاله ی صفری کاربر انجمن ایران رمان
#61
نغمه روزها را در دانشگاه می‌گذراند و شبها را هم در کنار خانم صوفی. شده بود سنگ صبور پیرزن بداخلاق و نجوشی که هیچ‌کس تحملش را نداشت، همه‌ی اطرافیان به دلیلی ترکش کرده بودند و او را با انتخابش که تنهایی و عزلت بود به حال خود رها کرده بودند. سالها گذشته بود و جز مستأجرانی که یکی بعد از دیگری می‌آمدند و می‌رفتند با کس دیگری ارتباط نداشت. ارتباطی که فقط به روز اول و روزی که از آن خانه بلند می‌شدند ختم می‌شد. اما حالا دیگر همه چیز عوض شده بود و ناتوانی و کهولت سن به او فهمانده بود که مثل سابق نمی‌تواند به تنهایی گلیمش را از آب بیرون بکشد، به نغمه گفته بود که همه‌ی این بدخلقی‌ها ربطی به از دست دادن خانواده‌اش ندارد، گفته بود از همان دوران بچگی بداخلاق بوده و با کسی آبش توی یک جوی نمی‌رفته، حتی وقتی با پسر خان که صاحب املاک و زمینها و باغهای انار بوده ازدواج کرده هم تغییری در خلقیاتش پیدا نشده، با همه‌ی محبتهای شوهرش همان بوده که بوده، با به‌دنیا آمدن بچه‌هایش هم همین‌طور، گفته بود در شبی که سیل آمد و همه‌ی زندگیش را با خود برد، قبل از آن اتفاق، در خانه دعوای سختی به راه انداخته بود، به شوهرش پرخاش کرده و بچه‌ها را تنبیه کرده بود و آنها با گریه روانه‌ی رختخواب شده بودند، در خواب بوده که جریان آب به داخل ریه‌هایش و تنگ شدن نفسش از خواب بیدارش می‌کند، در میان اسباب و اثاثیه‌اش و جوش و خروش سیل غوطه‌ می‌خورده و دست و پا میزده تا خود را نجات دهد، یکی از بچه‌هایش را با چشم خود دیده که آب با خود می‌برده و کاری نتوانسته بکند. همه چیز دور سرش می‌چرخیده و راه به جایی نداشته، در راه به هر چیزی خود را گره میزده تا بتواند خود را متوقف کند اما بی‌فایده بوده و در آخر زیرآب غوطه ور شده و خود را به مرگ راضی می‌کند؛ اما گروهی که امدادرسان سیل زده‌ها بوده‌اند بطور معزه‌آسا او را از آب بیرون می‌کشند و به بیمارستان می‌رسانند.
از آن به بعد عذاب وجدان هم به بداخلاقی‌هایش اضافه میشود، به خاطر شبی که هرگز فکر نمی‌کرده آخرین شب دیدار با شوهر و فرزندانش باشد. شبی که با غرور و حق به جانب به رختخواب رفته، با قهر، با نگاهی طلبکارانه، با خشم، و این خاطره‌ی تلخ از او پیرزنی غیرقابل تحمل می‌سازد. کسی را که هیچکس جز نغمه نمی‌توانست درک و تحملش کند.
خانم صوفی بعد از سالها داشت از خود می‌گفت، از گذشته‌های دور و نزدیک، حالا که بعد از سالها به حرف افتاده بود دیگر کسی قادر به ساکت کردنش نبود! یک ریز حرف می‌زد و وقت را حتی برای قورت دادن آب دهانش هم از دست نمی‌داد، انگار از سکوت سالهای گذشته پشیمان بود، از همه‌ی کارهایش، رفتارش؛ در حرفهایش مرتب خود را شماتت می‌کرد! اما چه فایده؟ دیگر فرصت جبران نبود. وقت کم بود و خانم صوفی این را به خوبی می‌دانست.

***
درمیان هیاهوی زندگی پرفراز و نشیب خانم صوفی روزها می‌گذشت و نغمه سال دوم پزشکی را هم مثل سال قبل به پایان رساند، تعطیلات تابستان شروع شده بود و بدش نمی‌آمد سری به پرسام و ریما بزند، در این دوسال پایش را از شیراز بیرون نگذاشته بود، با اینکه دلش برای ویلا و ساکنانش تنگ بود اما به‌خاطر غرور لگدمال شده‌اش از طرف پدریزدان سعی در ندیده گرفتن آنها می‌کرد که به این آتش همه را سوزانده بود و خود را از دیدن عزیزانش محروم کرده بود؛ اما شنیده بود ریما حال و روز خوبی ندارد، شنیده بود مدتی در بیمارستان بستری بوده و روزی که این خبر به گوش نغمه رسید، دلش طاقت نیاورد و تصمیم گرفت به تهران برگردد، معصومه و نوید پیش خانم صوفی ماندند و نغمه در یک صبح گرم تابستان روانه‌ی تهران شد.
آن روز وقتی پشت در ویلا رسید همه‌ی خاطرات تلخ و شیرین برایش تداعی شد، با خود فکر کرد چقدر خودخواه بوده که آدمهای خوب و مهربان این خانه را ترک کرده و رفته، چقدر قدرنشناس بوده که طی این دوسال یکبار هم به آنها سرنزده! در این افکار بود که از دور ماشین پرسام را دید، دستش را روی چشمانش سایه‌بان کرد تا در نور خورشید بتواند مطمئن شود که ماشینی که به سمت خانه می‌آید همان است که حدس میزند!خودش بود، پرسام وقتی به نغمه رسید با خوشحالی از ماشین پیاده شد.
- نغمه! خودتی؟ چه بی‌خبر! چرا نگفتی بیام دنبالت؟!
نغمه به ریش تقریباً سفید پرسام نگاه کرد، اشک چشمانش را پر کرد.
- حسابی سفید کردی بابایی!
پرسام صدایش لرزید.
- دنیاس دیگه! حسابی از خجالت‌مون دراومده!
نغمه با ترس و لرز پرسید:
- ریما چطوره؟!
- خوب نیست! اصلاً تعریفی نداره!
نغمه گفت:
- چرا به من نگفتین بیمارستانه؟ اگه می‌دونستم...
- چیکار می‌کردی؟ کاری از دستت برنمی‌امد.
پرسام ضمن اینکه کلید انداخت و در را باز کرد گفت:
- چرا مامانت و نوید نیومدن؟!
- داستانش طولانیه! بعداً براتون میگم!
وارد حیاط شدند، حنا با دیدن نغمه با خوشحالی جلو دوید و در حالیکه دم تکان می‌داد از سر و کول نغمه بالا می‌رفت. پارس می‌کرد و روی زمین غلط می‌زد، نغمه روی پنجه‌ی پا نشست و شکمش را نوازش کرد، مرتب قربان صدقه‌ی حنا می‌رفت، آنقدرغرق خوش و بش با حنا بود که متوجه کسی که بی‌صدا بالای سرش ایستاده بود نشد.‌
پاسخ
سپاس شده توسط: 09171273756 ، sadaf ، minaa ، minaa ، admin
#62
سایه‌ای که از بالای سرش روی زمین افتاد، حضور شخص سومی را اعلام کرد که امیدوار بود یزدان باشد. با خوشحالی از جا بلند شد و ایستاد؛ اما در مقابلش مرد جوان ناشناسی ایستاده بود که وجودش در ویلا جای سوال داشت. پرسام معرفی کرد.
- ایشون دامپزشک جدید پناهگاه هستن!
و وقتی واماندگی نغمه از این معرفی را دید بیشتر توضیح داد.
- ایشون به جای یزدان اومدن!
اخم‌های نغمه بیشتر درهم رفت، انگار مرد جوان متوجه اخم و نگاه ناخوشایند نغمه شد.
- البته یزدان هم‌دانشگاهی منه ولی وقتی من وارد دانشگاه شدم اون از بچه‌های سال آخری بود!
نغمه آنقدر به دیدن یزدان امیدوار بود که اصلا انتظار چنین ملاقاتی را نداشت.
- خب! پس... یزدان کجاس؟!
پرسام ابرویش را بالا برد و با تعجب گفت:
- نکنه یادت رفته که دوسال گذشته و قرار نیست یزدان همیشه یه دانشجوی دامپزشکی کارآموز باشه! اون الان برای خودش یه مرکز بزرگ دامپزشکی باز کرده، کلی هم سرش شلوغه!
نغمه بدون اینکه متوجه حضور دامپزشک جدید باشد جواب داد:
- اما این دلیل نمیشه که شماها رو بذاره...
- ما رو نذاشته و بره!
بعد به دامپزشک جوان اشاره کرد.
- یزدان روزهای جمعه میاد تا روی کارهای آقای "ملکی" یه نظارتی داشته باشه!
آقای ملکی با خنده گفت:
- خودم خواستم! رفع اشکال می‌کنم!
خیال نغمه کمی راحت شد، با خود روزها را شمرد، خواست حساب کند و ببیند تا روز جمعه چند روز دیگر باقی مانده؛ اما انگار پرسام ذهنش را خواند.
- خیلی کمتر از اون دوسالیه که رفتی و هیچ‌وقت هم سراغش رو نگرفتی!
ملکی با چشمان گرد و ابروهای بالا رفته‌اش لبخند دانش‌آموزی را به لب آورد که انگار مچ معلمش را گرفته باشد!
- می‌خواین بهش زنگ بزنم تا برای رفع اشکال جمعه رو با یه روز دیگه عوض کنیم؟!
از سکوت نغمه و پرسام متوجه شد که خیلی زود خودمانی شده. رو کرد به حنا که هنوز داشت از سر و کول نغمه بالا می‌رفت و گفت:
- بریم حنا!
و با تکان دادن سر چند قدم عقب عقب رفت.
- من و حنا میریم یه سر به بقیه بزنیم!
نغمه کمی فکر کرد، دلش نمی‌خواست حالا که تا اینجا آمده بود یزدان را ندیده به شیراز برگردد، انگار کس دیگری اختیار زبانش را به دست گرفته بود. بلند گفت:
- فکر خوبیه آقای ملکی!
دامپزشک جوان برگشت.
- چی؟!
- رفع اشکالتون رو میگم! فردا چطوره؟! فقط...
ملکی خندید و جواب‌داد:
- می‌دونم! در مورد شما چیزی نمی‌گم!
پرسام لبخند زد و نگاهی به قد و بالای دخترخوانده‌اش انداخت.
- نه به اون دوسال که حتی یه بارم جواب تلفنش رو ندادی، نه به این عجله!
- خودم‌هم نمی‌دونم بابایی! با اینکه می‌دونم فایده‌ای نداره... ولی نمی‌فهمم چه مرگمه!
پرسام ساک کوچکش را گرفت و با مهربانی گفت:
- من خوب می‌فهمم چته! ولی راهش فرار کردن نیست، کاری رو که ریما با من کرد یادته! فرار دردی رو دوا نمی‌کنه! فرار مال آدم‌های ضعیفه! به ضرر همه‌اس، چیزی رو درست نمیکنه! در مقابل مشکلات وایسا! یا درست میشن یا نه! نتیجه هرچی می‌خواد باشه، باشه، ولی هیچ‌وقت ازشون فرار نکن!
جمیله از دور گردن کشید، باورش نمی‌شد نغمه این‌طور سرزده و بدون اطلاع برگشته باشد، بلند گفت:
- نغمه گیان! خودتی یا دارم خواب می‌بینم!
نغمه دیگر طاقت نیاورد، به سمت جمیله دوید و او را درآغوش گرفت، بغضی که به اندازه‌ی دو سال در گلویش مخفی مانده بود سرباز کرد و روی شانه‌های مهربان جمیله فرود آمد.
روجا کمی بهتر شده بود، به کمک پرسام و آقای اقبالی که دکترهای محتلف را بالای سر دخترک می‌آوردند کمی حرف میزد، دست و پایش تکان می‌خورد و امیدوار بود تا به زودی راه بیفتد، داوود هم مثل همیشه، ساکت و کم حرف با سری که تقریباً طاس شده بود و نگاه مهربانش از نغمه به گرمی استقبال کرد.
- بدون تو اینجا خیلی سوت و کور بود بابا!
نغمه خواست برای رفتنش دلیل بیاورد.
- مجبور شدم عموجون! در جریان که هستین!
داوود که همیشه از سرخوشی‌های یزدان شاکی بود جواب‌داد:
- بهتر دخترجون! اگه یه کار درست تو زندگیت کردی همین بود، پسره رو هواس!
بعد زیر لب غرزد:
- با اون خوندنش!
سردرددل داوود باز شده بود.
-اون‌هم از خشتک شلوارش! همیشه آویزونه! یکی باید دنبالش راه بیفته براش بکشه بالا!
جمیله که طرفدار یزدان بود با تندی جواب داد:
- ذات آدم‌ها به دل‌شانه نه به خشتک شلوارشان!
داوود با بی‌حوصلگی جواب داد:
- خانم مگه کسی تو دل آدمه که بدونه طرف خوبه یا بد، ظاهر آدم یعنی شخصیت آدم، تموم شد و رفت!
نغمه به آن‌دو گوش می‌داد و مدام می‌خندید، چقدر دلش برای یکی‌به دو کردن آنها تنگ شده بود، چقدر در کنارشان حالش بهتر بود.
حالا باید به سراغ ریما می‌رفت، کسی که به خاطرش این‌همه راه را آمده بود، باید از نزدیک می‌دیدش تا خیالش راحت میشد.به حیاط رفت و آرام آرام به سوئیت نزدیک شد، همه جا ساکت بود، نه صدای آهنگ و نه نوای زیبای سنتور.چند ضربه به در زد. پرسام در را به رویش باز کرد و نغمه وارد شد، در همان لحظه‌ی اول ریما را دید که روی کاناپه‌ نشسته بود، کنار عکس مشترکشان بر روی دیوار، صورتش از همیشه لاغرتر و استخوانی‌تر شده بود، سعی کرد از جا بلند شود؛ اما رمق نداشت. نغمه رفت و کنارش نشست.
- سلام خوشگل خانم!
ریما به زحمت لبخندی کنار لبش چسباند و با صدای ضعیفش گفت:
- نغمه جان! بالاخره اومدی!
خواست چیزی بگوید اما باید مطمئن میشد که پرسام نمی‌شنود.
- سامی!
پرسام دستش را گرفت.
- جونم!
- اگر می‌خوای بری پناهگاه برو! نغمه پیش من هست!
نغمه گفت:
- آره بابایی من تا شب همین‌جا می‌مونم، برو باخیال راحت!
چند دقیقه بعد با رفتن پرسام ریما دست نغمه را گرفت و او را به سمت خود کشید.
- نغمه جان چقدر خوشحالم که اومدی... قبل از این‌که...
نغمه دست گذاشت روی لبهای خشکیده‌ی ریما!
- هیچ‌وقت ناامید نباش! حرف‌های خوب بزن مامان خوشگلم!
ریما دست نغمه را محکم فشار داد.
- گوش کن نغمه! من وقت زیادی ندارم، تو باید دست یه نفر رو بذاری تو دست سامی!
نغمه فکر کرد ریما می‌خواهد برای خودش جانشین تعیین کند.
- ببین مامان ریما! هندیش نکن! همینم مونده راه بیفتم برای بابام زن پیدا کنم! اونم با وجود تو که یه موت رو...
ریما با عجله گفت:
- چی داری میگی؟! زن کدومه؟!
نغمه چشمانش را ریز کرد و با کنجکاوی پرسید:
- پس دست کی رو باید بذارم تو دست بابایی؟!‌
پاسخ
سپاس شده توسط: 09171273756 ، minaa ، sadaf ، admin
#63
ریما دست نغمه را کشید و او را به سمت خود نزدیک کرد.
- یادته گفتم اگر آدمی که بیماری من رو داشته باشه و بچه‌دار بشه چه اتفاقی می‌افته؟!
نغمه کمی فکر کرد.
- انگار گفتی اون بچه‌م اگه خوش شانس باشه بیست سال بیشتر عمر نمیکنه!
- ولی یه شانس داره که بتونه نجات پیدا کنه و یه عمرِ طبیعی داشته باشه!
نغمه نفسش را در سینه حبس کرد، ریما چه می‌خواست بگوید؟ ریما با هیجانی که درصدایش بود ادامه داد:
- ببین عزیزم! من باید هر چه زودتر یه جراحی روی مغزم انجام بدم، یه جراحی که ریسکش خیلی بالاس، ولی من این ریسک رو قبول کردم!
نغمه چشمانش را ریز کرد و دماغش را بالا کشید.
- ریما جون یکم واضح‌تر بگو ببینم منظورت چیه؟! من نغمه‌م! همون که هرچیزی رو باید چندبار تو مغزش بچرخونه تا جابیفته!
ریما لبخند زد و گفت:
- فقط گوش کن! این جراحی اگر موفقیت آمیز باشه، خیلی چیزها عوض میشه!
نغمه دستها و صورت استخوانی و بدن نحیف ریما را برانداز کرد.
- ریما جون به نظرم از خیر این جراحی بگذری به نفعته! تو با این حال و روزت لوزه‌ت هم نمی‌تونی عمل کنی چه برسه به مغزت!
ریما با سماجت گفت:
- هیچ راه دیگه‌ای نیست نغمه جان! مجبورم!
نغمه از جایش بلند شد و دور اتاق راه رفت.
- از الان بهت بگم این کار اسمش ریسک نیست، اسمش...
- حماقته؟!
- قربون دهنت! من روم نشد بهت بگم!
ریما سرش را بالا گرفت و به سمت نغمه چرخاند.
- برای من مهم نیست تهش چی میشه! کار من دیگه تمومه! اما در عوض...
- درعوض چی؟! چرا این‌قدر واسه مُردن عجله داری مادر من؟! حالا که عزراییل بهت بیست سال وقت داده؛ ازش استفاده کن! چرا می‌خوای بری پیشواز؟!
ریما آهی بلند از سینه ‌اش بیرون داد.
- ببین نغمه جان! سامی نباید بفهمه! مطمئنم که اگر بدونه مخالفت می‌کنه! روزی که میرم بیمارستان بهش می‌گم می‌خوام برم دیدن خانواده‌م، باید با تو برم، نمی‌تونم به خاله جمیله بگم، می‌دونم که اون راضی به این کار نمیشه!
نغمه جلو رفت و بالای سرش ایستاد.
- فکر کردی من راضی میشم؟!
ریما کلافه شده بود.
- نغمه من چاره‌ای ندارم! این تنها راهه!
صدای نغمه بالا رفت!
- تنها راه؟! برای کی؟ تو یا سامی؟
ریما سرش را پایین اند اخت و با بغض گفت:
- برای بچه‌مون!
نغمه فکر کرد اشتباه شنیده، یا شاید ریما دچار توهم شده! جلوی پایش روی زمین نشست و دستهایش را در دست گرفت.
- چی میگی؟! کدوم بچه؟!‌
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، minaa ، minaa ، 09171273756 ، admin
#64
- بچه‌ای که خودم هم تا همین دوسال پیش ازش خبر نداشتم!
نغمه از حرف‌های ریما سردر نمی‌آورد. یاد حرف‌های خانم ایروانی افتاد که درباره‌ی بچه گفته بود.ریما همان‌طور که سرش پایین بود به سالهای قبل برگشت.
- روزهای آخر بارداریم بود، خیلی ذهنم آشفته بود، تازه فهمیده بودم که ممکنه این بیماری به بچه‌م انتقال پیدا کنه! از یه طرف سردردهای شدید، از یه طرف چشم‌هام که روزبه روز ضعیف‌تر و کم‌نور‌تر می‌شد، فکر اینکه با دست خودم یه موجود دیگه رو با همین بیماری به دنیا می‌آوردم دیوونه‌ام کرده بود، فقط خداخدا می‌کردم که معجزه بشه و این زنجیره‌ی شوم قطع بشه و به نیلو نرسه و اون رو وارث این ژن معیوب نکنه. ذهنم درگیر فکرهای جور و واجور بود. از بس فکر می‌کردم، شبها خوابم نمی‌برد. در عوض روزها دائم چرت می‌زدم و در حال خمیازه کشیدن بودم. تا اون‌روز که ماشین رو برداشتم و برای آخرین چکاپ رفتم دکتر، نمی‌دونم خوابم برد یا افکار مزاحم باعث اون تصادف شد، فقط میدونم از شدت برخورد سرم با شیشه‌ی جلوی ماشین بیهوش شدم و دیگه چیزی نفهمیدم. بعد از دو روز وقتی چشم‌هام رو باز کردم، دیدم تو بیمارستانم و سامی بالای سرمه! به محض دیدنش سراغ دخترمون رو گرفتم، نمی‌دونست باید چی بگه، چه‌جوری بگه، گریه افتاد، مامانم از اتاق بردش بیرون و اومد کنار تختم نشست و کم‌کم بهم حالی کرد که بچه‌م رو از دست دادم. حالم خیلی بدشد، بدتر از سامی، با اینکه هنوز ندیده بودمش خیلی بهش دل بسته بودم، نمی‌دونم به‌خاطر ضربه‌ای بود که به سرم خورده بود یا گریه‌هایی که می‌کردم، فقط می‌دونم که روز به روز دیدم ضعیف‌تر میشد و کم‌کم راه رفتن هم برام سخت شده بود، مدام می‌خوردم زمین، چندبار بدون اینکه به سامی بگم رفتم دکتر، اون‌ها بهم گفتن که بیماریم تشدید شده و داره پیشرفت میکنه، سردردهام شدید شده بود؛ اونقدر که با قرص و آمپول هم آروم نمی‌شد. از طرفی دکترها تشخیص داده بودن که دیگه نمی‌تونم بچه‌دار بشم، چندماه تحمل کردم؛ ولی تحمل پرسام به اندازه‌ی من نبود، اون فکر می‌کرد حتماً با ضربه‌ای که به سرم خورده یه مشکلی پیدا کردم، وقتی سامی می‌پرسید بهش می‌گفتم رفتم دکتر و گفتن چیزیم نیست، می‌گفتم حالم خوبه؛ اما خوب نبودم. تا روزی که دکتر گفت داری بیناییت رو از دست میدی، بیماریم پیشرفت کرده بود، حسابی خودم رو باخته بودم، بنابراین یه شب تصمیم گرفتم برای همیشه سامی رو ترک کنم، اون خیلی جوون بود، من حق نداشتم زندگیش رو تباه کنم! نمی‌خواستم شاهد درد کشیدنم باشه! نمی‌خواستم به‌خاطر من عمرش رو تلف کنه! یه روز صبح به بهانه‌ی دکتر از خونه زدم بیرون... و دیگه‌م برنگشتم.
حالا دیگه تنهایی و دوری از پرسام هم به دردهای دیگه‌م اضافه شده بود، خیلی بهم سخت می‌گذشت. من تحمل پروسه‌ی دردناک بیماریم رو نداشتم، اون‌هم یه مدت طولانی، دوبار تصمیم گرفتم خودم رو از شر این همه رنج و عذاب راحت کنم، اما خاله جمیله نجاتم داد، یه بار هم مامان و بابام سررسیدن و بردنم بیمارستان. یه مدت که گذشت کم‌کم بهش عادت کردم، به سردردهام، به تاریکی، به تنهایی. تنها چیزی که نمی‌تونستم باهاش کنار بیام و بهش عادت کنم دوری از پرسام بود. برای معالجه خیلی تلاش کردم. از خدا می‌خواستم یه راه نجاتی پیدا بشه، که نشد.
نغمه پرسید:
- پس موضوع بچه چیه؟!
ریما سرش را میان دو دست گرفت.
- دوسال پیش فهمیدم که نیلو از اون تصادف به طرز معجزه‌آسایی زنده بیرون اومده...!
نغمه چشمانش گرد شد.
- باورم نمیشه... یعنی... نیلو؟!
- درسته! اما بابام موضوع بیماری من رو فهمیده بود و می‌دونست که شانس مبتلا شدن نیلو به این مریضی خیلی زیاده و من هم تو شرایطی نبودم که بتونم پرستار یه بچه‌ی مریض باشم، سامی رو هم که به عنوان پدر نوه‌اش قبول نداشت، درست یا غلط بچه رو از بیمارستان خارج کردن و با رشوه تونستن یکی از پرستارها رو بخرن تا جای نیلو رو با یه نوزاد مرده عوض کنه!
ریما با تمسخر گفت:
- تو خانواده‌ی ایروانی فهمیدن این‌که نباید جای دیگران تصمیم گرفت و هر کسی مسئول زندگی خودشه، کار سختیه! نمی‌دونم... شاید هم حق داشتن؛ من که حسابی زمین‌گیر شده بودم و یکی می‌خواست از خودم مراقبت کنه، سامی هم که... وقتی بابام فهمید اون هم گرفتار مواد شده مطمئن شد که تصمیم درستی گرفته.
نغمه نمی‌دانست چه باید بگوید، نمی‌توانست ایروانی‌ها را قضاوت کند، عقیده داشت تا در شرایط مساوی قرار نگیرد حق قضاوت دیگری را ندارد
- بمیرم برات! چه بازار آشفته‌ای!
- کاریش نمیشه کرد! ما هرکدوم بازیگر داستان زندگی‌مونیم! گاهی شاد و شیرین؛ گاهی هم تلخ و غمگین!
نغمه گفت:
- پس نیلو الان کجاس!
- یه جایی که به قول بابام خوب پرورش پیدا کنه و اون طور که میخواد و آرزو داره بزرگش کنه، از وقتی که بابام از بهبودی من ناامید شد همه‌ی امیدش رو به نیلو بسته تا بتونه وارث تاج و تخت ایروانی‌ها بشه!
نغمه جوابداد:
- پس نگران پول و ثروتشه!
- دلایل زیادی داره، غیر از بی لیاقتی من و سامی برای نگهداری از نیلو، وجود یه نوه به عنوان وارث این همه پول و ثروت هم می‌تونه یکی از دلایلش باشه!‌
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، 09171273756 ، 09171273756 ، 09171273756 ، 09171273756 ، admin ، admin ، sadaf
#65
نغمه ساکت بود و گوش می‌داد. ریما آنقدر ضعیف شده بود که برای بازگو کردن اتفاقات زندگیش نفس کم می‌آورد. با صدایی که بیشتر شبیه ناله بود ادامه داد:
- نیلو وقتی سیزده سالش بود، مرتب در مورد من و باباش سوال می‌کرده و هرچی مامان و بابام از جواب دادن طفره میرفتن بی‌فایده بوده. تا این‌که بابام وقتی حالم رو این‌قدر خراب می‌بینه، تصمیم می‌گیره بهم بگه. شاید حریف نیلو نشد، شاید‌هم دلش به حال من سوخت و نخواست بدون این‌که از وجود دخترم با خبر بشم بمیرم!
نغمه پرسید:
- نیلو رو دیدی؟!
ریما با تمسخر جواب‌داد:
- آرزوم بود؛ اما من که نمی‌تونستم ببینمش! دلم می‌خواست لااقل بغلش کنم، بوش کنم، ببوسمش؛ اما با وضعی که داشتم دلم نیومد باهاش روبه‌رو بشم، نیلو از وضعیتم خبر نداشت! روبه‌رو کردن یه دختربچه با مادرش که امیدی به زنده بودنش نیست خوادخواهی بود، اون‌هم بعد از سیزده سال که از من و پدرش دور مونده بود! فقط دوبار باهاش تلفنی صحبت کردم.
ریما با لبخندی که رنگ امیدواری داشت گفت:
- خوشبختانه نیلو هیچ کدوم از علائم بیماری رو نداره؛ امیدوارم که خدا معجزه کرده باشه و این ارثیه‌ی شوم به دخترم نرسیده باشه.
- خوب پس چرا تو این دوسال به پرسام نگفتی که نیلو زنده‌س؟!
ریما از ترس نیم‌خیز شد.
- نه! من تا از سلامت نیلو مطمئن نشم این کار رو نمی‌کنم! قرار نیست سامی همه‌ی عمرش رو با غصه و نگرانی اینکه قراره یکی از ماها رو از دست بده بگذرونه!
ریما صورتش را با دو دست گرفت.
- بعد از من قرار نیست بچه‌ش هم جلوی چشمش...
و با صدای بلند به گریه افتاد. نغمه بدون توجه به حال ریما جواب‌داد:
- اون پدرشه! این حق اونه! حالا هرچی که میخواد باشه. پرسام باید بدونه!
ریما سرتکان داد.
- دیگه چیزی نمونده، فقط یه جراحی و نمونه‌برداری درست و دقیق از من و نیلو می‌تونه بگه که بچه‌ی من سالمه یا نه!
نغمه از این تعصب بیمارگونه‌ی ریما نسبت به پرسام خسته شده بود.
- ببین ریما جون! تو خیلی مهربونی، خیلی هم عاشقی، می‌دونم؛ ولی تو حق نداری به جای پرسام تصمیم بگیری! اگر تو به جای اون بودی دلت می‌خواست این‌همه سال از همه چی بی‌خبر بمونی فقط به این دلیل که یه نفر دیوونه‌وار دوسِت داره و دلش نمی‌خواد که ناراحتیت رو ببینه؟! تو اسم این کار رو چی میذاری؟ محافظت؟ اصلاً تا حالا ازش پرسیدی که راضی به این محافظته یا نه؟
اما ریما با سماجت حرف خودش را می‌زد.
- نغمه! از این‌که بهت گفتم پشیمونم نکن! بذار به وقتش خودم به سامی میگم! اگرهم اتفاقی برام افتاد این وظیفه‌ی توئه که بهش بگی؛ چون مطمئنم وقتی من نباشم پدرم غیرممکنه این کار رو بکنه!
چانه زدن بی‌فایده‌ بود. بیماری ریما و دردهایی که در طول این چند سال کشیده بود و یا شایدهم عشق بی‌حدش به پرسام باعث این تصمیم‌گیری‌های غلط میشد.کسی چه میداند؛ شاید اصلاً احتیاج به کمک داشت و این را نمی‌دانست! نغمه مستاصل و درمانده به فکر فرو رفت. آیا باید به حرف ریما گوش بدهد و در سرپوش گذاشتن بر روی حقیقت با او همدست شود؛ یا آنچه که از نظرش درست بود را انجام دهد؟ در این باره باید با که مشورت می‌کرد؟ جمیله؟ داوود؟ شاید بهتر بود مستقیم برود سراغ پدرخوانده‌اش و همه چیز را رک و راست به او بگوید و خلاص کند همه را از این‌همه پنهان‌کاری! تا شب که به رختخوابش رفت هزار جور فکر کرد و آخر هم با افکار مغشوش به خواب رفت.
صبح زود از خواب بیدار شد. جمیله میز صبحانه را چیده بود. کش و قوسی به خود داد و به زور از تختخوابش بیرون آمد، جمیله با نگاه مهربانش سرمیز نشست.
- دخترگیان! چقدر جات اینجا خالی بود! من و داوود دلمان به تو خوش بود که...
نغمه حتی یک لحظه از فکر ریما غافل نمیشد؛ پس بدون توجه به ابرازاحساسات جمیله صدایش را پایین آورد.
- خاله به خدا این ریما یه تخته‌ش کمه!
جمیله چشم‌غره رفت.
- کاش تو دانشگاه یکم حرف زدن یادت می‌دادن!
نغمه پشت چشم نازک کرد.
- خودت‌هم میدونی! فقط روت نمیشه بگی!
در فکر بود که آیا جمیله از وجود نیلو خبر دارد یا نه، چندبار خواست از او بپرسد اما منصرف شد، طاقتش تمام شده بود. دیگر نمی‌توانست بنشیند و نگاه کند. باید به ریما کمک می‌کرد. بدش نمی‌آمد برود سراغ آقای ایروانی و حقش را کف دستش بگذارد، چقدر از دست این پدر خودخواه و از خود راضی عصبانی بود، باید کاری می‌کرد. چایش را یک نفس سرکشید و با عجله لباسش را عوض کرد.جمیله با تعجب پرسید:
- کجا نغمه گیان؟!
- یه جا کاردارم! زود برمی‌گردم!
جمیله صدایش را در گلو انداخت و به طعنه گفت:
- باز چی تو سرتانه خانم دکتر؟!
نغمه خندید.
- عاشق صداتم... مخصوصاً وقتی تو گلوت می‌ندازی!
- ای جواب منه؟! میگم کجا داری میری؟!
همان‌طور که از در خارج میشد بلند گفت:
- وقتی برگشتم بهت میگم قربونت اون اخم‌ت برم!
اما وقتی وارد حیاط شد یزدان را وسط حیاط دید که در کنار دامپزشک جدید ایستاده و مشغول صحبت است. یزدان با دیدن نغمه حرفش نیمه تمام ماند و همان‌جا خشکش زد! باورش نمی‌شد، چند قدم به طرفش آمد، نغمه ماتش برد، قرارش با ملکی را به یاد آورد. ضربان قلبش تند شد، رنگش پرید، اشک چشمانش را پرکرد. در مقابل چشمان کنجکاو ملکی او هم چند قدم به سمت یزدان برداشت و در یک قدمیش ایستاد. یزدان چقدر عوض شده بود! بزرگ شده بود، سبک لباس پوشیدنش تغییری نکرده بود، تی‌شرت گشاد کلاه‌دار روی شلوارجین!نغمه با صدای بغض‌آلود گفت:
- سلام!
یزدان با ناباوری نگاهش کرد.
- چطوری خانم " پِری"؟!
نغمه همانطور که روبه‌روی یزدان ایستاده بود و نگاهش می‌کرد، با صدای بلند گریه افتاد و طوری که کلامش مفهوم نبود گفت:
- خوب نیستم!
شانه‌هایش از شدت گریه می‌لرزید.
- مگه میشه بدون تو خوب باشم!
یزدان طاقت نیاورد، صورت نغمه را در میان دو دست گرفت و در چشمانش نگاه کرد.
- عزیز دلم!‌
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، sadaf ، minaa
#66
سرش بی اختیار برسینه ‌ی یزدان فرود آمد. تکیه‌گاهی برای رفع دلتنگی این دوسال طاقت‌فرسا. دست‌های یزدان سرنغمه را مانند شیئی گرانبها گرفت و آن را زیر چانه‌‌اش پناه داد.
- چطور دلت اومد بذاری بری؟!
نغمه سرش را از روی سینه ‌ی یزدان برداشت و در چشمان کشیده‌ی پرسش‌گر او خیره شد و ناامیدانه جواب داد:
- اولش قصدم فرار بود، اما بعدش تصمیم گرفتم تا خودم رو به بابات ثابت نکنم پیدام نشه!
یزدان اخم کرد.
- تو ثابت شده‌ای! در عمرم دختری به اندازه‌ی تو صادق و رو راست ندیدم، به اندازه‌ی تو مهربون، به اندازه‌ی تو...
نغمه میان حرفش رفت.
- نظر تو رو می‌دونم! من نظر بابات رو می‌خوام. برام مهمه که درباره‌م چی فکر میکنه! می‌خوام نظرش در باره‌م عوض بشه و بفهمه در موردم اشتباه کرده! می‌خوام بدونه من دنبال پول و ثروتت نیستم!
یزدان از حرفهای نغمه سردرنمی‌آورد.
- تو این دوره زمونه تو نوبری والله!
بعد همراه با عاشقانه‌ترین نگاه ادامه داد.
- بابام اگه بدونه تو کی هستی و چقدر زلال و شفافی، از حرف‌هایی که بهت زده خیلی پشیمون میشه!
نغمه دست یزدان را گرفت و با اطمینان جواب‌داد:
- من بهش ثابت می‌کنم! من تصمیم رو گرفتم، امکان نداره ازت دست بردارم، تو این دوسال فهمیدم که این کار شدنی نیست، پس وقتی نمی‌تونم فراموشت کنم چاره ای ندارم تا اقبالی یک‌دنده رو شکست بدم!
یزدان با لبخند و خوشحالی جواب‌داد:
- اجازه هست در این راه کمک‌تون کنم خانم دکتر؟!
نغمه با چشمان اشک‌آلود خندید.
- بدون کمک تو که اصلاً امکان نداره!
- مخلصیم بانو! تو فقط دستور بده!
ملکی از کمی آنطرف‌تر در حالی‌که لب باغچه نشسته بود جواب‌داد:
- تو همین‌که دخترای جور و واجوری که بابات برات انتخاب میکنه رو بتونی بپیچونی خودش کمک بزرگیه!
نغمه و یزدان حضور ملکی را فراموش کرده بودند، با تعجب به طرفش برگشتند، ملکی خونسرد و بدون تغییر پوزیشن گفت:
- چیه؟! فکر کردین مثل آدم‌های متمدن تنهاتون میذارم و میرم؟! عمراً چنین صحنه‌ی رمانتیک و عاشقانه‌ای رو از دست بدم! امثال شما تو این دوره زمونه جزو عتیقه‌جات و زیرخاکی به حساب میان! یکی ندونه فکر میکنه از قرن هفدهم قطار گرفتین و همین الان وارد دنیا شدین!
نغمه خندید و گفت:
- حق دارین! برای همین هم به آقای اقبالی باید حق داد!
ملکی که به نظر می‌آمد با یزدان خیلی صمیمی شده با اشاره به قدوبالای یزدان جوابداد:
- آره خوب! خداییش باورش یکم سخته!
یزدان موهای ژولیده‌اش را با دو دست به عقب مرتب کرد.
- باور چی سخته اونوقت؟!
ملکی از جایش بلند شد چند عقب دورتر ایستاد و با شیطنت گفت:
- که یه دختر فقط عاشق خودت بشه، نه پولت!
و در حالیکه بلند می‌خندید از آنها دورشد.یزدان خواست چیزی بگوید اما نغمه پیشدستی کرد و طوری که ملکی بشنود بلند گفت:
- اما من عاشق خودش شدم! فقط خودش!
یزدان با افتخار به نغمه نگاه می‌کرد، دست نغمه را گرفت و خم شد تا دستش را ببوسد که جمیله از اتاق بیرون آمد و سینه صاف کرد.
- اینجا چه خبره؟! آقایزدان دیگه زیادی داری خودمانی میشی، اولش گفتم دوساله از هم دورماندن اشکالی نداره؛ ولی ای‌جور کارها عادت‌تان نشه که آن وقت غیرت کوردی جمیله میزنه بالا!
یزدان صاف و خبردار ایستاد و به شوخی گفت:
- غرض فقط دست‌بوسی بود خاله جون و لاغیر!
جمیله که از صمیم قلب رازی از این دلدادگی بود و آرزویش رسیدن این دو به هم بود با همان اخم شیرین گفت:
- برای من زبان نریز! ای دختر صاحاب داره، هر وقت آمدی خواستگاریش و حلقه دستش کردی و شد زنت، میتانی دستش‌م ببوسی!
یزدان به چشمان درشت نغمه که چشم از او برنمیداشت خبره شد.
- به من باشه که همین امروز میام خواستگاری خاله جون!
نغمه با حاضر جوابی گفت:
- اما به شما نیست! این یه چیزیه بین من و جناب اقبالی!
جمیله دهانش باز ماند.
- بازی؟! آن هم با دُم شیر!
نغمه برای خاتمه به بحثی که گویا جمیله خیال ادامه‌اش را داشت گفت:
- خاله خیلی دیر شده ما داریم میریم جایی، برگشتم برات توضیح میدم.
یزدان با تعجب نگاهش کرد و بدون اینکه بداند قرار است کجا بروند دنبال نغمه به راه افتاد.
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
40 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۷-۰۵-۹۹, ۰۱:۱۴ ب.ظ)، لیلی (۰۸-۰۵-۹۹, ۱۱:۵۵ ق.ظ)، sadaf (۱۷-۰۵-۹۹, ۰۲:۱۱ ب.ظ)، R a n A (۱۲-۰۱-۹۹, ۰۲:۵۷ ق.ظ)، ملکه برفی (۲۱-۰۲-۹۹, ۰۷:۲۸ ب.ظ)، hadis hpf (۲۷-۰۲-۹۹, ۰۳:۲۶ ق.ظ)، دختر ایران (۰۸-۱۲-۹۸, ۱۰:۲۳ ب.ظ)، heliia (۱۸-۱۲-۹۸, ۰۲:۰۲ ق.ظ)، برف سیاه (۰۴-۰۵-۹۹, ۰۳:۵۴ ب.ظ)، دخترشب (۱۳-۰۲-۹۹, ۱۱:۴۸ ب.ظ)، mehrmahi (۱۶-۰۳-۹۹, ۰۸:۰۰ ب.ظ)، d.ali (۱۰-۰۳-۹۹, ۰۶:۴۵ ق.ظ)، elmira68 (۲۹-۱۱-۹۸, ۰۳:۰۱ ق.ظ)، ماه رو (۲۹-۰۴-۹۹, ۰۱:۰۷ ق.ظ)، ژاله صفری (دیروز, ۰۵:۰۲ ب.ظ)، minaa (امروز, ۰۱:۰۸ ق.ظ)، درخت نخل (۱۷-۰۱-۹۹, ۰۹:۵۵ ب.ظ)، اسماء کرمی پور (۲۲-۰۲-۹۹, ۰۵:۱۹ ق.ظ)، عسل ناز (۰۶-۰۵-۹۹, ۰۴:۴۹ ب.ظ)، پري٤٠ (۰۹-۱۲-۹۸, ۰۲:۱۱ ب.ظ)، 09171273756 (۱۶-۰۵-۹۹, ۱۱:۱۰ ق.ظ)، nazy.r (۰۹-۰۵-۹۹, ۰۲:۴۶ ب.ظ)، noshinjojoo (۰۳-۰۲-۹۹, ۰۱:۰۱ ب.ظ)، Roya60 (۰۲-۰۴-۹۹, ۱۰:۲۱ ب.ظ)، @raya (۱۰-۱۲-۹۸, ۰۶:۰۴ ب.ظ)، sarvenazb (۲۵-۱۱-۹۸, ۰۳:۳۲ ب.ظ)، minna (۰۶-۰۴-۹۹, ۱۰:۵۸ ب.ظ)، Solimaz (۲۲-۱۲-۹۸, ۱۲:۱۶ ق.ظ)، leila.hadian (۱۰-۰۱-۹۹, ۰۱:۴۹ ق.ظ)، Goolpari (۰۹-۰۱-۹۹, ۰۳:۲۷ ق.ظ)، Mahia (۱۷-۰۱-۹۹, ۰۳:۲۹ ق.ظ)، سلوی (۱۶-۰۲-۹۹, ۱۲:۲۵ ق.ظ)، mroman (۲۲-۰۲-۹۹, ۰۳:۱۱ ب.ظ)، aaseman (۰۱-۰۳-۹۹, ۰۲:۱۴ ق.ظ)، Roghayeh (۱۰-۰۳-۹۹, ۰۹:۵۱ ب.ظ)، Atefe.Rf (۳۰-۰۳-۹۹, ۰۳:۱۱ ب.ظ)، یاسمن زهرا1 (۱۷-۰۴-۹۹, ۰۳:۳۶ ب.ظ)، 62hanie (۲۷-۰۴-۹۹, ۰۷:۵۶ ب.ظ)، amiry (۰۳-۰۵-۹۹, ۰۸:۳۴ ب.ظ)، mahour. m (۰۷-۰۵-۹۹, ۰۱:۱۵ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان