اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


رمان راز یک سناریو | مریم.م کاربر انجمن
زمان کنونی: ۲۶-۰۸-۹۷، ۰۲:۳۳ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: admin
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 5
بازدید 49483

امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان راز یک سناریو | مریم.م کاربر انجمن
#1
صحبت هاي نويسنده:این اولین داستانم نیست که می نویسم، ولی اولین داستانمه که تو این سایت میذارم. امیدوارم خوشتون بیاد و از اینکه وقتتون رو براش میذارید راضی باشید.
اول از همه بهتر بگم که جریان کلی این داستان کاملا برگرفته از تخیله ولی بعضی از شخصیت ها واقعی اند مثل آقا، میلاد، ایوب، منیژه، راحله و چند نفر دیگه و سرنوشتشون همونیه که توی داستان میاد. توی داستان سعی کردم همون مسائل جاری تو زندگی مردم رو بیارم و عشق و درد رو با هم داشته باشم.
خلاصه داستان:
داستان حول و حوش سه شخصیت میچرخه، گلی که بدون اینکه ازدواج کنه و کاملا ناخواسته مادر میشه. بزرگمهر که عاشقه زنشه ولی حالا بچه ای در بطن زنی دیگه داره. وحید که برای اولین بار عاشق دختری میشه که بعدها متوجه میشه بچه ی مرد دیگه ای رو تو شکمش داره. این سه نفر در تردیدهاشون دست وپا میزنند. ماندن در این رابطه یا کنار کشیدن. وقتی شخصیت ها سردرگمند، رازی بر ملا میشه که زندگی آنها را تحت تاثیر می گذارد. رابطه این سه نفر با یکدیگر و تصمیماتی که برای آینده اشان می گیرند داستان را می سازند.
درسته شخصیت های اصلی این داستان این سه نفرند ولی زندگی افراد پیرامون آنها هم جزئی از داستانه. افرادی با قومیت های متفاوت که در کنار هم زندگی یا کار میکنند.
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: مسافر زندگی ، sadaf ، ملکه برفی
#2
"چرا اینجوری شد؟... چرا آخر راهم شد اینجا؟... کیو باید مقصر بدونم؟... خدا؟... خودم؟... دیگران؟...داداش که با دو کلمه حرف رفت پی زندگی خودش و تنهام گذاشت؟... اون که با گفتن یک کلمه، معجزه، منو به اینجا کشوند؟... شاید اگه یه کم انصاف داشته باشم این وسط، داداش از همه بی تقصیرتر بود. اون گفت راهی که داری میری به هیچ جا نمیرسه... هیچ جا... حتی آخرش بن بست هم نیست، که اگه بن بست باشه میدونی حداقل به یه جایی رسیدی و دیگه باید وایسی یا درجا بزنی یا سرت بره تو شکمت و برگردی . داداش گفت راه من آخر نداره تا ته زندگیمو به گند می کشه و من تا آخر عمرم سرگردونم... ولی من برای اولین بار تو روش وایسادم ، گفتم تصمیمو گرفتم و تا آخرش میرم. حالا من اینجام و دارم تو نا کجا آبادی که داداش هشدار داده بود با شونه هایی افتاده راه میرم بی هدف، بی انگیزه و راه بی برگشت. تو این یک سال از همه کشیدم... خانواده... دوست... همکار... غریبه و آشنا. زخم زبون، قضاوت نادرست، نگاه تحقیرآمیز، متلک ها تمام وجودمو به درد آورد."

خسته از این همه پیاده روی بی مقصد روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشست. هوا تاریک تاریک بود. باران همچنان می بارید. از تعداد ماشینها کاسته شده بود و کمتر آدمی در خیابان دیده میشد. می دانست الآن در خانه ولوله ای به پاست ولی او تا تصمیمی نمی گرفت، به خانه بازنمی گشت. حالا که پشتش خالی بود، حالا که فهمید آخر راهش، جاده ی پر پیچ و خمی که انتهایش مه گرفته بود، اینجاست، حالا که معجزه اش را تحویل داده بود و تمام رازها برملا شده بود، حالا که حکمت معجزه را فهمیده بود، دلش می خواست عاقلانه تصمیم بگیرد. تصمیم بگیرد چه کسی را فدای چه کسی کند.
کاملا خیس شده بود، رد آب را روی پوست تنش احساس می کرد. کیفش را کنارش روی صندلی گذاشت. سردش شده بود. نتیجه ساعتها راه رفتن خستگی، آماس مغز و خیسی تنش بود که هیچ کدام راه حلی برای این زندگی هزارتوی او نبود.
صدای بوقی را شنید ولی دلش به چیزهایی که الآن داشت راضی بود و چیزی اضافه تری نمیخواست. ولی ظاهرا دیگری چنین نظری نداشت و به زور سعی بر تحمیل خود داشت. سرش را بالا گرفت و نگاهش به ماشینی که کنارش ایستاده بود، کشیده شد. شیشه به آرامی پائین آمد. نگاهش با نگاه مرد نشسته در ماشین تلاقی پیدا کرد. لبخندی بر روی لبان مرد شکل گرفت و لب گشود: بیا تو غلتک، خیس آب شدی.

تعجب کرد به او گفت غلتک؟!... با آبروهای بالا رفته نگاهی به خود انداخت که باعث شد مرد با صدای بلند بخندد. اخم مهمان ابروهای او شد. مرد که درد او را نمی فهمید. درد پشت این هیکل گرد و قلنبه را نمی فهمید. با شنیدن صدای تق دوباره به ماشین نگاه کرد. در باز شده بود و مرد این بار جدی به اون نگاه میکرد. سکوت آنها را به نظاره نشسته و شاید ابرویی هم از تعجب بالا انداخته بود. جو حاکم به مذاق مرد خوش نیامد که ابرو در هم کشید و رو ترش کرد. کمی از پنجره روبرو به بیرون خیره شد و دوباره به او نگاه کرد و گفت: سوار شو دیگه، داری فکر میکنی؟!
رگه هایی از تعجب و خشم در صدای مرد شنیده می شد. او که دیگر همه چیزش را از دست داده بود، پس چرا نشسته بود و داشت فکر میکرد. یک بار سوار ماشین مردی شده بود و حالا اینجا بود و بار دیگر در ماشینی برای او باز شده بود و راهی دیگر در پیش بود که انتهای آن نامعلوم بود. ولی این بار با گذشته ای متفاوت از دفعه پیش، با کوله باری از حوادث تلخ و شیرین که روی پشتش سنگینی می کرد، دلش می خواست تصمیمی بگیرد که نا کجا آباد امروزش به هیچستان دیگری وصل نشود.
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط:
#3
ده دقیقه از زمانی که با او قرار داشت، می گذشت. آرام و قرار نداشت. کنار خیابان ایستاده بود و مرتب سرش را به اطراف می چرخاند. نمی دانست چه ماشینی سوار می شود. خیابان نسبتا شلوغ بود. عصر یک روز بهمنی. کیفش را از روی دوشش برداشت و در دستانش فشرد، انگار میخواست اضطرابش را از طریق دستهایش به کیفش منتقل کند، درست مثل یک هادی الکتریسیته. لباس نسبتا خوبی پوشیده بود، نمی خواست در نظرش دختری مفلوک به نظر بیاید.
در یک شب سرد و نفرت انگیز زندگی اش به هم ریخته بود. بلاخره ماشینی در کنارش ترمز کرد. از شیشه جلو او را دید. مدل ماشین به صاحبش می آمد. با دستانی لرزان در ماشین را باز کرد و داخل نشست. تمام وجودش می لرزید. اضطراب تا چشمانش بالا آمده بود. آن لحظه ، آن دم برای او گاه نفس کشیدن نبود. به سختی سرش را کج کرد و به نیم رخ او نگریست. احساس می کرد هرآن در آنجا جان می دهد. و مرد اخم وحشتناکی کرده بود و نگاهش به روبرو. آنجا سکوت بود و سکوت و صدای تپش سرسام آور قلب دختر. لحظه ها در حال جان دادن بودند که مرد با غیض گفت:شماره امو از کجا گیر آوردی؟
دختر چانه اش را به سینه اش چسباند و نگاهش را به دسته کیفش دوخت: از دکتر رحمانی گرفتم.
مرد با عصبانیت سرش را به طرف دختر چرخاند و غرید: سبحان غلط کرده به هر کس و ناکس شماره ی منو میده، تو هم بیخود کردی راست راست رفتی و از اون شماره ی منو گرفتی، مگه من آبرو ندارم دختره ی احمق؟
دختر با خود گفت: کاش این دختر احمق بمیرد.
حالا غم و اضطراب در چشمانش پایکوبی می کردند. به مرد عصبانی خیره شد و زمزمه کرد: من حامله ام.
بهت چهره مرد را پوشاند... چند لحظه به دهن دختر خیره شد. در ذهنش تکرار کرد: ......
گوشه لبانش کش آمد، سرش به عقب رفت و قاه قاه خندید. دختر متعجب و با دهانی باز او را می نگریست. نا گهان خنده اش متوقف شد ، به سمت دختر حمله ور شد و یقه پالتویش را چسبید. صورت سرخش را به صورت رنگ پریده دختر نزدیک کرد و فریاد زد: دختره ی کلاش ؟  فکر کردی خر گیر آوردی؟
به عقب پرتش کرد و عصبانی با دست بیرون را نشان داد و گفت: هری.
و نگاهش را گرفت.
دختر به خاطر کوبیده شدنش به در، پشتش درد گرفته بود، ولی این درد کجا و درد قلبش کجا؟ با سر آستین پالتویش آب دهن پاشیده شده روی صورتش را پاک کرد و با صدایی لرزان و ترسیده گفت: بچه ی توئه چرا نمی فهمی؟.
مرد سریع به طرف او برگشت و فریاد کشید: چرا زر بیخود میزنی؟
دختر محکم و بی امان به شکمش کوبید و از درد قلبش نالید
مرد با چشمان بیرون زده دوباره غرید: دِ بدبخت، از کنار خیابون جمعت کردم، مرده بودی ، زنده ات کردم تشکر پیش کش... حالا ثمره ی گند کاریاتو به من می بندی؟ گمشو بیرون، منو خر فرض کرده!
دختر خونسردی اش را از دست داد با این مرد نرم صحبت کردن راه به جایی نمی برد. دستانش را مشت کرد و با حرص گفت: میذاشتی بمیرم... نگو فقط واسه رضای خدا اونجوری منو نجات دادی... مردن بهتر از این بود که بی آبرو شم... زنده باشم ولی نانجیب... زنده باشم مجرد، بی شوهر ولی با یه بچه تو شیکم که یه نامرد نمیخواد پای ....
به اینجا که رسید مرد دوباره خیز برداشت. دختر خود را به در ماشین کوبید.
-پای چی وایسم، لعنتی من زن دارم، زندگی دارم. برو تورتو جای دیگه پهن کن من زیادی گنده ام برات.
و بی درنگ در طرف دختر را باز کرد و دختر به پشت پایین افتاد. درد در تمام استخوان های بدنش پیچید و به قلبش رسید. نالید: خدا ازت نگذره.
این ناله به گوش او رسید، خونش قلقل کرد، لب فشرد. حرص دود شد و از گوشهایش بیرون زد. از ماشین پایین پرید. آن را دور زد و جلوی دختر زانو زد و یقه اش را برای چندمین بار چسبید: خدا ازم نگذره؟!... آره؟... راست میگی چون توی نا نجیبو نجات دادم... دلم سوخت... مثل سگ مچاله شدی بودی... اول فکر کردم حیوونی ... یا ... یا کارتون خواب... نجاتم دادم و گرنه منو چه به پاپتی مثل تو. راست میگی خدا ازم نگذره چون نذاشتم یه بی آبرو از روی زمین محو شه.
مرد بلند شد بی توجه به مردمانی که در پیاده رو شاهد نزاع آن دو بودند، شلوارش را تکاند و به طرف دیگر ماشین راه افتاد.
اشک که چشمان دختر را قاب گرفته بود، تاب نیاورد و فرو ریخت: باشه هر چی تو میگی من هستم، ولی بیا بریم آزمایش بدیم، دی ان ای، ها؟... اگه مال تو بود چی؟
مرد پاها یش سست شد، نفسی که رفت تمایلی به برگشت نداشت. آرام و نا مطمئن به پشت سر نگاهی انداخت. دختر بیچاره هنوز روی زمین بود با دستانی آویزان در طرفین. معصومیت را می شد در چشمانش دید ولی حرفهایش با زندگی او جور در نمی آمد.
دختر تردید مرد را که دید لب گشود: هر آزمایشی که بگی، هر چی... به خدا مال توئه... هر کاری که بگی انجام میدم، فقط زیرش نزن.
و چشمانش دست های التماسش را به سمت قلب مرد دراز کرد.
مرد دو دستش را به کمر زد، سر به سوی آسمان برد و در دل ضجه زد: چی میگه خدا! چیکار کردی با من؟
صدای زار زدن دختر را شنید، در گیرش نشد، الآن با خودش بیشتر در گیر بود. او مرد دو دوتا چهار تا بود ولی این معادله زیادی برای او سنگین بود، قادر به حل آن نبود. سوار شد و تازید.
دختر همچنان کنار جوی آب روی زمین از غم و درد سینه چاک می کرد و ضجه می زد: خدا چیکار کردی با من؟!! حالا بیا درستش کن، چه کنم خدا؟
رهگذران می ایستادند، تماشا می کردند، بعضی دل می سوزاندند، بعضی قضاوت می کردند، و بعضی...
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط:
#4
کاش کسی صدای ذهنش را بشنود و به فریادش برسد: چرا اینجوری شد؟ چرا آخر راهم شد اینجا؟! کیو باید مقصر بدونم؟ خدا؟ خودم؟!. دیگران؟!. داداش که با دو کلمه حرف رفت پی زندگی خودش و تنهام گذاشت؟ بزرگمهر که با گفتن یه کلمه، معجزه، منو به اینجا کشوند و بعد گفت حالا دیگه برو؟!. شاید اگه یه کم انصاف داشته باشم این وسط داداش از همه بی تقصیرتر بود. اون گفت راهی که داری میری به هیچ جا نمی رسه، هیچ جا، حتی آخرش بن بست هم نیست. که اگه بن بست باشه میدونی حداقل به یه جایی رسیدی و دیگه باید وایسی یا درجا بزنی یا سرت بره تو شکمت و برگردی . ولی راه من آخر نداره تا ته زندگیمو به گند کشیده و من تا آخر عمرم سرگردونم. ولی من برای اولین بار تو روش وایسادم و گفتم تصمیمو گرفتم و تا آخرش میرم. حالا من اینجام و دارم تو نا کجا آبادی که داداش هشدار داده بود با شونه هایی افتاده راه میرم بی هدف و راه بی برگشت. تو این یه سال از همه کشیدم، خانواده ام، دوست، همکار، غریبه و آشنا. زخم زبون، قضاوت نادرست، نگاه تحقیرآمیز، متلک ها تمام وجودمو به در آورد.



خسته از این همه پیاده روی بی مقصد روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشست. هوا تاریک شده بود. باران همچنان می بارید. از تعداد ماشین ها کاسته شده بود و کمتر آدمی در خیابان دیده میشد. می دانست در خانه ولوله ای به پاست ولی تا تصمیم قاطعی نمی گرفت به خانه برنمی گشت. حالا که فهمید آخر راهش، جاده پر پیچ و خمی که انتهایش مه گرفته بود، اینجاست، حالا که معجزه اش را تحویل داده بود و تمام رازها برملا شده بود، حالا که حکمت معجزه را فهمیده بود، دلش می خواست این بار عاقلانه تصمیم بگیرد. تصمیم بگیرد چه کسی را فدای چه کسی کند. خیسی به لباس های زیرش رسیده بود، رد آب را روی پوست تنش احساس می کرد.

کیفش را کنارش روی صندلی گذاشت. سردش شده بود. نتیجه ساعتها راه رفتن خستگی، آماس مغز و خیسی تنش بود که هیچ کدام راه حلی برای این زندگی هزارتویش نبودند. صدای بوقی را شنید ولی دلش به چیزهایی که داشت راضی بود و چیزی اضافه تری نمیخواست. ولی ظاهرا دیگری چنین نظری نداشت و به زور سعی بر تحمیل خودش داشت. سرش را بالا گرفت و نگاهش به ماشینی که کنارش ایستاده بود، کشیده شد. شیشه به آرامی پائین آمد. نگاهش با نگاه وحید نشسته در ماشین تلاقی کرد. لبخندی روی لبان وحید شکل گرفت: بیا تو غلتک خیس آب شدی!.


تعجب کرد به او گفت غلتک؟!. با ابروهای بالا رفته نگاهی به خودش انداخت که باعث شد وحید با صدای بلند بخندد و اخم را مهمان ابروهای او کند. وحید که درد او را نمی فهمید. درد پشت این هیکل گرد و قلنبه را نمی فهمید. با شنیدن صدای تَق دوباره به ماشین نگاه کرد. در باز شده بود و وحید این بار جدی به اون نگاه می کرد. سکوت آنها را به نظاره نشسته و شاید ابرویی هم از تعجب بالا انداخته بود. جو حاکم به مذاق وحید خوش نیامد که ابرو در هم کشید و رو ترش کرد. کمی از پنجره روبرو به بیرون خیره شد و دوباره به او نگاه کرد و گفت: سوار شو دیگه، داری فکر میکنی؟

رگه هایی از تعجب در صدای وحید شنیده می شد. یک بار سوار ماشین بزرگمهر شده بود و حالا اینجا بود. بار دیگر در ماشینی برای او باز شده بود و راهی دیگر در پیش بود با انتهایی نامعلوم و باز مه گرفته. ولی این بار با گذشته ای متفاوت از دفعه پیش، با کوله باری از حوادث تلخ و شیرین که روی پشتش سنگینی می کرد، دلش می خواست تصمیمی بگیرد که نا کجا آباد امروزش به هیچستان دیگری وصل نشود.
نگاه هر دو چسبیده به هم. نگاه هر دو دلتنگ. نگاه هر دو لبریز از غم. گلی از جایش بلند شد. در تصمیمش راسخ تر شد. فکرهایش به بار نشسته بود ولی چرا ترک های قلبش بیشتر و بیشتر می شد. قدم به قدم جلو رفت. نگاهشان از هم کنده نمی شد. داخل ماشین شد و نشست و در را بست.
بزرگمهر پناه را در بغلش تکان می داد و از یک طرف خانه به طرف دیگرش می رفت. گریه پناه بند نمی آمد. بزرگمهر خسته بود. نگران. ناامید. خودش بود و پناه در خانه ای بزرگ. تنها. تنها. بدون زنش. بدون مادر بچه اش. چیزی تا به زانو درآمدن قلبش نمانده بود. سیاهی شب نوید دهنده ی پایان تلخی برای او بود. سر پر عرق و داغ پناه را به سینه اش چسباند: چکار کنم دیگه عزیز بابا؟!. هر چی شیر بود دادم خوردی آخه!. آب قندم دادم بهت!. به جای اینکه اینقدر گریه کنی دعا کن مامانت برگرده پیشمون.
و شاید پناه هم به زبان خودش دعا می کرد: من گشنمه. خدایا پس کی مامانی برمی گرده؟!.
هیچ کدام چیزی نمی گفتند. سکوت بود که پرچانگی می کرد. غم بود که با دستی زیر سرش روی دل آنها لم داده بود و قلب هایی که سنگین و کند می تپید. وحید زبانش را گوشه لبش کشید و با نگاهی به خیابان باران خورده گفت: تصمیمتو گرفتی؟!.
جوابش لب های خاموش و نفس های پر بغض گلی بود. وحید دستی روی فرمان گذاشت و به طرف گلی برگشت که با سری فرو افتاده با ناخن هایش بازی می کرد: برو.
گلی ناباورانه به او نگاه کرد به چشمان همرنگ شبش. وحید تمام تلاشش را کرد تا گوشه های لبش را به بالا هل دهد: برو گلی جان. برو با پسر و شوهرت زندگی کن.
از این همه مردانگی، قلب گلی مچاله شد. بغض بیچاره اش کرد. وحید مهربانی را در کاسه چشمانش ریخت و به دستان گلی بخشید: خوش ندارم فکر کنی جا زدم. خوش ندارم فکر کنی واسم بی ارزش شدی. که خودت می دونی اینطور نی. این روزها خیلی فکر کردم گلی . خیلی.
نگاهش را از گلی گرفت و به چراغ روشن کنار خیابان داد. همان که نوری به سیاهی شب بخشیده بود: نمی خوام با همدیگه زندگی رو شروع کنیم که تموم لحظه هاش چِسبیده به یه بچه. نمی خوام واس خاطر بودن با من از بچه ات دست بکشی. من و تو همو می خوایم توش حرفی نی. من و تو عاشق همیم تو اینم حرفی نی. ولی از روزی می ترسم که اون مرد لج کنه و نذاره بچه اتو ببینی و اینو از چشم این عشق بینمون ببینی. من ازت دلخور باشمو نذارم بچه اتو ببینی و اینو از چشم عشق ببینی. اینکه واس خاطر بچه مجبور شی هفته ای یه بار اون مردو ببینی و این بشه ملکه ی عذاب من . بعد سر تو و بچه ات خالیش کنم. اونوقته که روز به روز لکه ی سیاه میوفته رو این عشقمون. یه روزی به خودمون میام می بینیم از اون همه دوست داشتن جز اعصاب خورد و یه دل چرکی واس هیچ کدوممون نمونده. من و تو باس یه تصمیمی بگیریم که یه روز وقتی حرف از عشق شد نگیم بیخیال بابا همش کشکه. بیا طوری تصمیم بگیریم که حرف از عشق میشه، من و تو بگیم: یه خاطره عزیز. یه تجربه فراموش نشدنی.
نفسی گرفت. دوباره به طرف گلی برگشت که با پلک هایی ورم کرده و چشمانی ریز شده از گریه، به ایستگاه می نگریست. وحید خوب نگاهش کرد. خوب. نیم رخ یارش را. یاری که قرار بود تا چند دقیقه دیگر رنگ خاطره بگیرد. تا همیشه. تا همیشه. با لحنی نرم گفت: منو نیگا.


سر گلی به طرف او چرخید. سیاه و قهوه ای درهم آمیخت و رنگ جدایی گرفت.
-چند وقت پیش یکی واسم از موجای زندگی گفت. گلی تصمیم من و تو می تونه باعث شه همه به آرامش برسن یا اینکه تازه اول موجای دیگه باشه و خستگیای بیشتر. شیر فهمی دیگه؟!.
گلی فقط نگاهش کرد. او تنها چیزی که می فهمید این بود که مرد روبرویش به خاطر او داشت از خودش می گذشت. گلی زبانش را روی لبش کشید. با چشمانی نادم به او گفت: من واقعا متاسفم وحید. من بهت قول دادمو تو رو به اینجا کشوندم. همش تقصیر منه. همش.
وحید به جلو خم شد و صورتش را در چند سانتی صورت گلی نگه داشت. خیره در چشمان سرخش گفت: نشنفم دیگه!. نباس یادت بره که من یه مرد سی و هفت ساله ام. یه پسربچه هجده ساله نبودم که تو گولم زده باشی. این واس همیشه یادت بمونه که من خودم خواستم. من می دونستم ممکنه این تهش باشه ولی باز خواستم که باشم. یادت باشه تو به من گفتی برو ولی من خودم بازم موندم. تو هیچ تقصیری نداری گلی جان. هیچ وقت خودتو واس خاطر من سرزنش نکن. من راضی ام از تو، از این همه اتفاق. بعدش، چی از این بهتر که اجازه دادی عاشقی کنم. چی از این بهتر که روزای خوبی رو با تو داشتم. من واس خاطر تموم اون حس های خوبی که بهم دادی، واس خاطر تموم مهربونیات یه عمر نوکرتم هستم کوچولو. من به این عشق افتخار می کنم. یه عشق تمیز با یه زن عزیز. دست بوستم هستم گلی جان.
گلی گریست. گلی گریست. تلخ. های های. با دست هایی روی صورتش. این مرد لایق بهترین صفت ها بود. آخ وحید. آخ وحید. وحید طاقت گریه بی امان گلی را نداشت. از ماشین پیاده شد. فضای ماشین بوی عشقی اسطوره ای را گرفته بود. عشقی پاک. این بار بوی از خودگذشتگی.
دقیقه ها بعد وحید برگشت و چیزی طرف او گرفت. گلی لبخند محزونی زد: بستنی سالار؟!. تو این سرما؟!. تو که بستنی نمیخوردی؟!.

وحید پوشش بستنی را باز کرد و گازی به آن زد و چشمانش را از سرما و ترشی آن جمع کرد: بخور کم واس من یکی زِبون بریز. بخاری هم روشنه. بعضی وقتا یه چیز ساده واس آدم خاص میشه. مث یه شب. یه گل. یه نیگاه. واس من یکی بستنی سالار طعم عشق میده. طعم زن مورد علاقه ام، شیرین و ترش. طعم این بستنی فراموش نشدنی بی شرف.
هر دو در سکوت بستنی سالار خوردند با طعم عشق. با طعم بغض و با طعم خداحافظی.
وحید رو به گلی کرد و پرسید: تصمیمتو گرفتی؟!.
گلی سرش را به طرف پایین تکان داد. او قبل از سوار شدن در این ماشین تصمیمش را گرفته بود. او بزرگمهر و پناه را انتخاب کرده بود. وحید لبخندی زد: واست ماشین بگیرم؟!.
گلی دوباره سرش را به طرف پایین گرفت.
وحید از ماشین پیاده شد و چند دقیقه بعد تاکسی را نگاه داشت و حرفی زد و به طرف گلی آمد. در را باز کرد. گلی خارج شد. پشت به تاکسی و رو به وحید عقب عقب می رفت. نگاه ها کنده نمی شد. نگاه های آخر. چشم های گلی باریدن گرفت. همه آرامش را انتخاب کرده بودند. به درِ باز تاکسی رسید. آخرین حرفش این بود: مردترین مردی هستی که تا حالا دیدم.
وحید لبخند به لب، پلک بست و گشود: برای داشته هات بجنگ گلی. بجنگ.
گلی داخل ماشین شد و ماشین به راه افتاد. برگشت و از شیشه عقب آخرین ها را شکار کرد. خداحافظ مرد روزهای سختش. خداحافظ پناه روزهای بی کسی اش. خداحافظ. خداحافظ وحیدش.
چقدر خوب بود که باران می بارید و گلی اشک های او را ندید. چقدر خوب بود که گلی می رفت و بغض نشسته در گلوی او را ندید. چقدر خوب بود که گلی رفت و زانوهای تا شده ی او را ندید. زانوهایش تا شد، تا شد و با زمین اصابت کرد. کف دستانش را به زمین خیس زد. شانه اش از گریه لرزید. لرزید. قلبش تکه تکه. عشقش از دست رفته. سرش افتاده. باران همچنان می بارید.
او مردانه دل سپرده بود، مردانه عاشقی کرده بود و مردانه برای آرامش عشقش از او دست کشید.
او یک لوطی بود، یک لوطی.
آی زندگی آی. آرامتر. آرامتر. ارابه ات را آرامتر بران. تازیانه ات را یواشتر بر گرده ی مردمانت بکوب. اینجا مردی میان خیابان برای عشقش می گرید. مردی دیگر پسرکی گریان در آغوش، مات ثانیه هاست تا همسرش آنها را انتخاب کند و برگردد. اینجا زنی است. زنی است خسته از سواری تو با پشتی پر از درد تازیانه هایت. آی زندگی آی. آرامتر. آرامتر. اینجا مردمانت درد دارند درد.
وحید دستی به زانویش گرفت و دست دیگرش را زیر چشم هایش کشید. بلند شد و به طرف ماشین رفت. سوار شد و به سمت زندگی راند. زندگی آرام ولی بدون گلی با حفره ای بزرگ در سینه اش به نام عشق.
کلید را در قفل چرخاند و در را باز کرد. سکوت جاری بود. راهرو را طی کرد و وارد سالن شد. چشمش به بزرگمهر افتاد که چشمانش خیس و صورتش خیس بود. او هم مانند خودش و وحید از این سرنوشت گریسته بود. سر پناه را روی شانه اش گذاشته بود و دستی زیر باسنش و دستی روی کتف کوچکش گذاشته بود. او برای داشته های جدیدش می جنگید، زنانه، مادرانه. جلوتر رفت در یک قدمی او ایستاد. نگاهی به پناه خوابیده انداخت. با چشمانی سرخ و پف کرده به چشمانِ ترِ بزرگمهر خیره شد و مطمئن گفت: سلام.
لبخند لرزانی روی لب های بزرگمهر نقش بست. دستی به چشمانش کشید و محکم جواب داد: سلام. به خونه ی خودت خوش اومدی خانمم.
فاصله را با قدمی هیچ کرد و گلی را مانند پناه در آغوش کشید، محکم، محکم. او برای حفظ داشته های جدیدش می جنگید، مردانه، پدرانه.

و نقطه سر خط.







پایان.

پانزدهم بهمن ماه نود و سه.
مریم موسیوند.

در پناه حق دوستان.


 
سپاس شده توسط: arian* ، عسل6 ، ونوووس
#5
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 8 9,521 4 ساعت قبل
آخرین ارسال: T@r@n€
  رمان پناه اجباری | thunder kiz & ayda m sadaf 3 47 7 ساعت قبل
آخرین ارسال: f_fatemeh_h
  فرشته ی نگهبان | پاتریشیا ویلسون | ترجمه ی Yasnaaaa کاربر انجمن nafas 2 21 ۱۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۲۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان عشقم رو نادیده نگیر | mina-flame girl .ShahrzaD. 3 34 ۱۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان blue_prince2 | عسل sadaf 2 22 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان الهه پارس | Down13 + والا + della.nik sadaf 2 25 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پايان بازی | mahtab26 sadaf 1 42 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان سنگ قلب مغرور | asiyeh69 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 4 32 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان محیا | thunder kiz sadaf 4 24,252 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ضجه های ویرانی من | رز وحشی sadaf 2 25,414 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۷-۱۲-۹۵, ۰۶:۰۷ ب.ظ)، sadaf (۰۲-۰۶-۹۷, ۰۳:۱۰ ب.ظ)، kanyar (۲۱-۰۷-۹۵, ۰۱:۳۲ ق.ظ)، N!rvana (۲۱-۰۵-۹۵, ۰۹:۵۱ ب.ظ)، arian* (۰۱-۰۶-۹۴, ۰۱:۵۵ ب.ظ)، mas57 (۱۸-۰۸-۹۴, ۱۰:۴۱ ق.ظ)، hadis hpf (۰۱-۱۲-۹۵, ۰۶:۲۸ ب.ظ)، Ar.chly (۱۳-۰۹-۹۴, ۰۹:۲۴ ب.ظ)، saya22 (۰۷-۰۸-۹۴, ۱۲:۳۸ ب.ظ)، فقط خدا (۰۲-۰۵-۹۴, ۰۵:۲۸ ب.ظ)، *manoosh* (۱۴-۰۵-۹۴, ۰۳:۵۱ ق.ظ)، T a R a N e (۳۱-۰۵-۹۴, ۰۸:۲۵ ب.ظ)، mojib (۰۲-۱۰-۹۴, ۱۰:۰۸ ب.ظ)، فلور (۱۸-۰۶-۹۵, ۱۰:۰۷ ب.ظ)، MAHYAR26 (۱۰-۰۹-۹۴, ۰۱:۲۶ ب.ظ)، Ariana 1997 (۲۳-۰۸-۹۴, ۰۲:۵۶ ب.ظ)، پیتون (۰۵-۰۹-۹۴, ۰۳:۰۹ ب.ظ)، amirreza (۱۴-۰۹-۹۴, ۰۶:۴۰ ق.ظ)، 55 Gol roz (۲۸-۰۹-۹۴, ۱۱:۱۵ ب.ظ)، ارتادخت (۱۲-۱۰-۹۴, ۰۳:۰۷ ب.ظ)، حسين (۰۶-۰۹-۹۴, ۰۳:۱۴ ب.ظ)، هرچی (۱۵-۰۸-۹۵, ۱۰:۲۶ ب.ظ)، lamborgini (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۳:۴۲ ب.ظ)، برف سیاه (۲۳-۰۱-۹۶, ۰۲:۴۴ ق.ظ)، sepideh53 (۲۷-۰۶-۹۵, ۰۹:۵۸ ب.ظ)، Miranda (۲۷-۱۰-۹۴, ۰۴:۵۲ ب.ظ)، Kourd74 (۰۶-۰۸-۹۵, ۱۲:۰۳ ب.ظ)، all4 (۲۳-۰۲-۹۷, ۰۸:۵۰ ب.ظ)، عسل6 (۰۶-۰۷-۹۵, ۰۵:۱۲ ب.ظ)، مریم74 (۱۰-۰۲-۹۶, ۱۰:۳۹ ب.ظ)، فاطمه 59 (۲۹-۰۱-۹۶, ۰۶:۵۲ ب.ظ)، Nell (۰۱-۱۱-۹۶, ۱۲:۳۷ ب.ظ)، زهرا 145 (۱۹-۰۷-۹۵, ۰۶:۵۵ ب.ظ)، rahgozar (۱۹-۰۷-۹۵, ۱۱:۴۸ ق.ظ)، mortal enemy (۰۳-۰۳-۹۶, ۰۱:۱۳ ق.ظ)، linda (۰۵-۰۷-۹۵, ۱۰:۱۵ ب.ظ)، مهری۶۱ (۱۴-۰۲-۹۶, ۰۷:۱۰ ب.ظ)، hasti22 (۱۶-۰۸-۹۵, ۱۲:۱۴ ق.ظ)، صبا1367 (۰۴-۰۵-۹۵, ۱۲:۲۴ ب.ظ)، bina (۰۴-۰۹-۹۵, ۰۱:۱۱ ق.ظ)، مديا (۱۵-۰۹-۹۵, ۰۶:۰۹ ب.ظ)، bahare24 (۰۵-۰۷-۹۷, ۰۲:۰۰ ق.ظ)، فانوس (۰۴-۰۵-۹۵, ۱۰:۴۷ ق.ظ)، yade yas (۱۷-۱۱-۹۵, ۱۲:۲۹ ق.ظ)، aram600 (۱۵-۰۸-۹۵, ۱۱:۳۸ ق.ظ)، Atefeh78 (۲۵-۰۶-۹۶, ۰۱:۱۰ ب.ظ)، Saharahmad (۱۶-۱۰-۹۵, ۰۴:۲۴ ق.ظ)، panah (۲۸-۰۶-۹۵, ۰۵:۵۵ ب.ظ)، whoisit (۱۷-۱۰-۹۵, ۰۲:۴۷ ب.ظ)، افتاب (۰۲-۰۸-۹۵, ۱۱:۰۳ ب.ظ)، Marzi-z62 (۲۸-۰۸-۹۵, ۰۹:۲۳ ق.ظ)، eli1395 (۰۱-۰۴-۹۶, ۱۱:۳۴ ق.ظ)، 9305201346 (۱۱-۰۵-۹۶, ۰۱:۳۷ ق.ظ)، 1351 (۰۷-۰۱-۹۶, ۱۱:۲۱ ق.ظ)، shohreh (۲۸-۰۲-۹۶, ۰۹:۱۱ ب.ظ)، mahshid79 (۰۷-۰۷-۹۵, ۱۱:۱۶ ب.ظ)، sadeghi (۲۴-۰۸-۹۵, ۰۸:۴۹ ب.ظ)، fahangar217 (۱۸-۰۹-۹۵, ۱۱:۵۵ ب.ظ)، * hasti * (۲۸-۰۳-۹۶, ۰۳:۵۳ ب.ظ)، موش موش (۰۱-۰۴-۹۶, ۱۲:۴۵ ق.ظ)، .AtenA. (۰۲-۰۳-۹۶, ۰۵:۱۶ ق.ظ)، Madine (۱۲-۰۵-۹۶, ۰۹:۰۰ ب.ظ)، محیا.رنجبر (۰۱-۱۰-۹۵, ۱۲:۰۱ ب.ظ)، masuodzad (۱۹-۰۸-۹۵, ۰۹:۰۹ ق.ظ)، Mariam33 (۲۶-۰۸-۹۵, ۰۷:۲۵ ق.ظ)، nazaninleila (۲۸-۰۹-۹۵, ۰۷:۴۳ ب.ظ)، mjangi (۲۰-۰۸-۹۵, ۰۲:۴۹ ب.ظ)، billet 22 (۰۴-۱۰-۹۵, ۰۳:۴۵ ب.ظ)، aroya77 (۱۴-۰۲-۹۶, ۰۸:۰۷ ق.ظ)، سوفیا (۱۹-۰۲-۹۶, ۰۹:۱۵ ب.ظ)، زهر73 (۱۲-۰۳-۹۶, ۱۲:۱۲ ب.ظ)، ناناناز (۲۲-۱۲-۹۵, ۰۱:۲۶ ق.ظ)، samyeh (۰۳-۱۲-۹۵, ۰۶:۱۵ ب.ظ)، f@temeh.k (۲۵-۱۲-۹۵, ۱۱:۵۱ ق.ظ)، الهه مهدی (۱۶-۱۱-۹۵, ۰۱:۳۱ ب.ظ)، ففلی (۱۱-۱۱-۹۵, ۱۲:۳۵ ق.ظ)، مریم1374 (۱۸-۰۹-۹۵, ۰۱:۱۷ ق.ظ)، homa96h (۱۴-۱۱-۹۶, ۱۲:۴۷ ب.ظ)، Black_rose (۱۸-۰۹-۹۵, ۰۲:۴۷ ب.ظ)، naaargess (۲۰-۱۱-۹۵, ۱۱:۱۲ ب.ظ)، s.sabzi (۱۸-۱۰-۹۵, ۰۲:۰۶ ب.ظ)، rozan98 (۲۲-۱۲-۹۵, ۰۴:۳۴ ب.ظ)، minoo_f (۱۰-۰۳-۹۷, ۱۰:۰۹ ب.ظ)، Zhiyar (۱۵-۰۲-۹۶, ۰۶:۴۸ ب.ظ)، دلسا احمدی (۰۵-۰۷-۹۶, ۱۲:۰۱ ق.ظ)، zahra6669 (۱۶-۰۳-۹۶, ۰۴:۴۶ ب.ظ)، mona39 (۲۳-۰۴-۹۶, ۰۴:۰۷ ب.ظ)، Yaasamiin (۳۱-۰۳-۹۶, ۱۰:۵۵ ب.ظ)، جوجه سفید (۰۲-۱۲-۹۶, ۰۳:۱۵ ب.ظ)، ژوان (۲۳-۱۱-۹۶, ۰۱:۱۶ ق.ظ)، 8338394443 (۰۲-۱۲-۹۵, ۰۸:۴۰ ب.ظ)، مامان فاطمه (۲۲-۰۵-۹۶, ۰۹:۴۹ ق.ظ)، Rahsepar (۲۸-۱۲-۹۶, ۰۹:۳۰ ق.ظ)، ونوووس (۰۹-۰۸-۹۶, ۰۴:۱۷ ق.ظ)، Leili7757 (۱۵-۰۵-۹۶, ۰۶:۴۱ ب.ظ)، nbs198968 (۱۴-۰۳-۹۶, ۰۲:۵۴ ب.ظ)، سامی65 (۲۶-۰۹-۹۶, ۰۲:۴۴ ب.ظ)، مریم1234 (۱۰-۰۶-۹۷, ۱۲:۰۶ ق.ظ)، *Banooye eshgh* (۱۷-۰۳-۹۷, ۰۴:۴۰ ق.ظ)، فاطمه۷۶۶۶ (۲۸-۱۰-۹۶, ۰۶:۴۲ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان