اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


رمان [color=#ff0000]رقص[/color] در خاطره | مریم عباس زاده
زمان کنونی: ۲۶-۰۸-۹۷، ۰۲:۳۵ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: نیـایــش
آخرین ارسال: نیـایــش
پاسخ 86
بازدید 1760

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان [color=#ff0000]رقص[/color] در خاطره | مریم عباس زاده
#1
لحظه ای کمیاب وصال شاپرک سرگشته و گل زیبا شکوفه لبخندی را روی لب های دختر جوانی که شاهد این صحنه ی ناب بود، رویاند. گره ی سنگین ابروانش باز شد و بالاخره پس از اعتها عضلات منقبض بدنش نرم شد. آهی کشید و شنل خوش بافت شیری رنگش را بیشتر به دور خود پیچاند، شنلی مثلثی که ریشه های بلندی داشت. هنر دست مادربزگ نازنینش که مثل جان عزیز و گرامیش می داشت.
کمی بدن خود را به سمت جلو متمایل و تاب با صدای جیر جیر شروع به حرکت کرد. نگاهش خیره و ثابت به روی گل ماند، در تعجب از این که در سرما و در این فصل این گل طراوت و شادابی خود را چگونه حفظ کرده؟!
شانه بالا انداخت و سعی کرد فکرش را به چیز دیگری معطوف کند، اما به چه؟
از روی تاب بلند شد، سوز و سرما آزارش می داد، اهمیتی نداد. شروع به قدم زدن کرد، هر جا که قدم می گذاشت توده ای برگ خشک زیر پایش صدا می کرد و خرد می شد.
او بدون توجه به زیبایی محیط اطرافش فقط قدم می زد. در دنیای خویش غرق بود و ابروانش مانند دقایقی پیش مجدداً گره سنگینی خورده بود. ناگهان صدایی او را به خود آورد: خانم جان هوا خیلی سرده و سوز داره، شمام خیلی وقته بیرونی و سرما به مغز استخونت نفوذ کرده خدایی نکرده می چای. بیا بریم تو، برات شیر کاکائو درست کردم.
و با لبخندی مادرانه ادامه داد: آتیش شومینه هم به راهه.
دختر خواست امتناع کند، اما با نگاهی به چهره ی فرسوده ی زن میانسال منصرف شد: باشه بی بی جان.
و بدون اعتراض به دنبال او بهره افتاد.
روی صندلی مقابل شومینه نشست و مشغول نوشیدن شیر کاکائوی داغش شد، تازه آن لحظه دریافت چه قدر به آن احتیاج داشته است.
......شعله ای آتش در نی نی چشم هایش رنگ ها و نقوش زیبایی می آفرید و چهره اش را مطبوع تر و خواستنی تر جلوه می داد، اما در آن لحظه به تنها چیزی که فکر نمی کرد زیبایی نادر خدادایش بود!
بی بی جان به او نزدیک شد و لیوان خالی را گرفت: این قدر اخم نکن، صورتت حالت می گیره ها! پیـ ـشونیت چروک می شه ها!
دخترک لبخند تلخی زد: دست خودم نیست.
بی بی جان مادرانه گفت: عزیزم اول جوونیته، چرا این قدر زندگی رو به خودت تلخ می کنی؟! هر جور بگیری همون طور می گذره، پس سخت نگیر.
اشک در چشمان بنفش رنگ دختر حلقه زد: بی بی جان، می دونی چی به سرم اومده؟ هنوز داغ دلم تازه س.
بی بی جان دست او را در دست گرفت: هیچ کارخدا بی حکمت نیست مادر.
دختر سر تکون داد: حالام که تبعید شدم این جا.
بی بی جان با اخم دلنشینی گفت: کم لطفی می کنی دخترم، جایبه این قشنگی و سرسبزی اومدی، آدم روحش تازه می شه، کدوم تبعیدی بدبختی رو سراغ داری که بفرستنش هم چین جای خوش آب و هوایی؟ اونم به هم چین ویلایی؟ مجهز، شیک! دیگه چی می خوای؟
دخترخندید، بی بی جان گفت: حالا خوب شد عزیزم. اگرم این جوری باشه پس ما چهار ساله به این جا تبعید شدیم. اما بین خودمون بمونه، من از این تبعید خیلی ام راضیم. نفس تنگیم کاملاً برطرف شده و قلبم کمتر اذیت می کنه.
دختر با مهربانی گفت: خدا رو شکر.
از جا برخاست: بی بی جان با اجازه من می رم اتاقم تا یه کم استراحت کنم.
- باشه عزیزم، برای شام صدات می زنم.
شنل را روی دست انداخت و به سمت پله های مارپیچ حرکت کرد. دختری بود باقد متوسط، خوش اندام، با موهایی لخت و بلند تا روی کمر به رنگ نسکافه ای که همگان را شیفته می کرد، ابروانی ظریف و نازک با چشمانی درشت و گیرا و خوش حالت به رنگ بنفش، رنگی عجیب و رویایی!
بینی کوچک و سر بالا و لب های قلوه ای به رنگ صورتی، چهره ای جذاب که بیننده را مبهوت می کرد. مدلی بسیار برای کسانی که با رنگ و قلم سر و کار داشتند.
خیلی هنرمندانه.
زیبا و بی عیب و نقص!
نفس گیر مثل الهه ی یونانی!
جذاب و مثال زدنی!
بی همتا و تک!
اما روزهایی گذارنده و به قدری دل مرده و ناراحت بود که برای محسناتش ذره ای ارزش قایل نبود و به آن اهمیت نمی داد.
با این که مثل گذشته با دقت و وسواس لباس هایش را انتخاب نمی کرد، هنوز خوش لباسف مرتبو اتو کشیده بود، تنها چیز متفاوت در او روحیه ی خسته و ذهن پریشان و روح درهم شکسته اش بود.
وارد اتاقش شد، خود را روی تخت انداخت و به سقف خیره شد، آهی کشید: ماتینا، ماتینای بدبخت. تو کجا این جا کجا؟ اونم تک وتنها. نه دوستی، نه خانواده ای! نه محرم رازی!!
لب های خوش حالتش را به هم فشرد: خودت مقصری، خودت. چشم و گوش بسته جلو رفتی و اینم شد آخر و عاقبتت. چه قدر همه گفتن و تو گوش نکردی و به لجبازیهایت ادامه دادی. خودتو علامه ی دهر می دونستی اما دریغ از یه جو عقل درست و حسابی.
ماتینا از جا برخاست. به طرف میز توالت رفت و رو به رویش ایستاد، به دختر رنگ پریده ی داخل آن نگاه کرد.چهره اش خیلی آشنا نبود، از هیجان جوانی، برق چشم ها، گونه های گلگون، پوست شاداب . آن لبخند همیشگی و جذاب خبری نبود. سعی کرد تبسم کند، گوشه های لبش به طرف بالا متمایل شد، ازنگاه خودش بیزار شد: به اینم می گن لبخند؟! بیشتر به شکلک دلقک ها شبیه بود.
پر حسرت و از روی تأسف آه کشید: کجا رفتن اون خنده ها؟ خنده هایی که همه رو به ستوه آورده بود... یادته مامانت از خندیدنت دل چندان خوشی نداشت؟ می گفت «خوب نیست دختر این قدر واسه همه چیز بیخودی بخنده، پشت سرش حرف می زنن» اما تو بازم می خندیدی. آخه با وجودت عجین بود. اصلاً نمی تونستی نخندی. اما حالا...
روی خود را از آینه برگرداند. به طرف پنجره رفت و پرده را کشید و به منظره زیبای باغ خیره شد: باغی بزرگ و زیبا که هنرمندانه و چشمگیر تزیین شده بود. چراغ های سه شاخه ی سفید رنگ نور آن را تأمین می کرد. برگ ها و شاخه ها با وزش باد می..... انعکاس نور ماه بر سطح استخر صحنه ی بدیعی خلق کرده بود. صدای زنجره ها و جیرجیرک ها سکوت باغ را درهم می شکست... اما هیچ کدام ازاین زیبایی ها ماتینا را به وجد نمی آورد و احساس تعلق خاطر به آن مکان نمی کرد، خود را همانند اسیرو زندانی ای می دید که روزهایش کسالت بار و به کندی سپری می شود.
دلیل حضور ماتینا چه بود؟
حضورش در ویلایی متعلق به دوست برادرش! ویلای شیک، مدرن و امروزی در سه طبقه با بهترین امکانات رفاهی در باغی چهارهزار متری با انواع درخت های میوه و تزیینی، گل های کمیاب و قشنگ، آلاچیق های زیبا و یک نهر مصنوعی با پل های چوبی.
ماتینا از پشت پنجره کنار رفت، دست ها را در جیب گذاشت و شروع به قدم زدن در اتاق بزرگ و قشنگش شد: یعنی من خیالاتی شدم؟ یعنی عقل درست و حسابی ندارم؟ واقعاً خل شدم؟ در این صورت دانشکده م چی می شه؟ نمی تونم مدرکم رو بگیرم؟ همه ی زحمت ها و تلاش هام به باد رفت؟
یعنی از مرز جنون برگشتم؟ چی به سرم اومد؟... شایدم مرز واقعیت بود و رویا رو ازبین بردم... شایدم در اثر ضربه ی روحی مغزم معیوب شد... نمی دونم... نمی دونم.








 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
نیمه ی دوم ماه اول پاییز بود، اما در آن منطقه ی ییلاقی هوا سردتر از حد معمول بود. به خصوص اوایل صبح و شب! هوای مطبوع و دلپذیر اواسط روز ماتینا را وادار به قدم زدن میان باغ بی سر و ته می کرد.
بلوز آستین بلند قرمز رنگی با شلوار جین به تن داشت. موهای بلندش را بالای سر دم اسبی بسته بود، کفش های راحتی قرمزی به پا داشت و روی سنگ فرش های باغ قدم می زد. ترانه ی پرندگان را می شنید و لذت می برد. از تماس دست نوازش گر خورشی بر پوست صورتش احساس خوبی داشت. آن روز حالش نسبت به بقیه روزها بهتر بود.
چشمان بنفش خوش حالت و خمارش که با مژه های بلند و قهوه ای تیره محافظت می شد، می درخشید. خدای متعال با خلق ماتینا پدیده ای زیبا و بدون نقص آفریده بود، مثل دیگر مخلوقاتش.
ماتینا در زیبایی کم نظیر بود، هیچ کس از نگاه کردن به او سیر نمی شد، مثل یک تابلوی نقاشی با رنگ های زنده و شاد خود را به رخ می کشاند، صد البته خود به این مطلب واقف بود.
دور تا دور ساختمان که با آجرهای قرمز و شیشه های قهوه ای و نرده های چوبی پوشانده شده بود قدم زد و وارد ساختمان شد، طبق روال به سمت شومینه که آتش ملایم و کمرنگی داشت رفت، تا روی صندلی گهواره ای که به آن عادت داشت اندکی رفع خستگی کند. ولی با دیدن شخص غریبه ای که جای او را غصب کرده بود آن هم بدون اجازه، خشکش زد. عصبانی و خشمگین دست به کمر زد و به غریبه ی غاصب چشم دوخت. جوش و خروش بی حاصل!!
غریبه در خواب بود، خوابی عمیق و آرام.
ماتینا که متوجه این مطلب شد، آهی کشیده روی پاشنه پا چرخید و به طرف پله ها رفت تا در خلوت اتاقش استراحت کند. فکرش مشغول بود: یعنی اون کیه؟ این جا چی کار می کنه؟
بااین که خودش در ان ویلا مهمان بود، تحمل حضور شخص دیگری را ندشت، به فکر خودش خندید: مهمون مهمونو نمی تونه ببینه، صاحب خونه هیچ کدوم رو! حالا خوبه صاحب خونه این جا نیست والا واویلا!
در رابطه با جوان کنجکاو بود، تصمیم گرفت از بی بی جان در موردش بپرسد، او آمده در خلوت ویلا به آرامش برسد، با این که به میل خویش نیامده بود، اما به تنهایی محیط جدید خو گرفته بود، در حقیقت او فرار کرده بود، تحمل وجود هیچ جوانی را نداشت... البته نکته ی حائز اهمیت این بود: شاید مهمون بی بی جان باشه و زود بره، اما اگه بخواد این جا بمونه، من یکی حوصله ندارم، جمع می کنم و می رم. دلم نمی خواد چشمم به چشم هیچ نامردی بیفته، خیلی دل خوشی از این به ظاهر آقایون دارم؟!
طول و عرض اتاق را طی کرد: نه نمی تونم صبر کنم. همین الان باید بفهمم اون کیه؟
حال طبیعی نداشت. خاطرات گذشته به ذهنش هجوم آورد، سرگیجه گرفت. به عامل در به دری اش لعنت فرستاد. بیشتر از آن قادر به صبر نبود. سریع از اتاق خارج شد و از پله ها پایین آمد در پاگرد سوم محکم با چیزی برخورد کرد. سر بلند کرد و متوجه جوان شد. یک قدم به عقب گذاشت. با نگاهی تحقیرآمیز سر تا پای جوان را برانداز کرد. او نیز متقابلاً مشغول ارزیابی ماتینا شد، با نگاهی سرد و لبخندی کج و معوج!
پس از چند ثانیه بدون رد و بدل کردن کلامی ازکنارهم گذشتند. ماتینا وارد سالن که شد نفس حبس شده اش را آزاد کرد: چه نگاه تند و تیزی هم داشت.
بی بی جان با لبخند و سبدی پراز میوه به او نزدیک شد: خوب شد اومدی خانم جون. بفرما گلویی تازه کن.
سبد میوه را روی میز گذاشت و روی خود را به طرف صندلی گهواره ای خالی که هنوز تکان می خورد، برگرداند. سپس نگاهی پر از سوال به ماتینا کرد، اما اونگاه بی بی جان را ندیده گرفت و روی مبل راحتی رنگ و فوق العاده نرم و راحت نشست.
بی بی جان به صندلی اشاره کرد: آقا رو ندیدی؟
ماتینا خونسرد پاسخ داد: منظورتون همون آقای بی تربیته؟
بی بی جان به گونه اش چنگ زد: خدا مرگم بده مادر، این چه حرفیه،ایشون...
صدای غریبه ای سخن او را برید: خدا نکنه مادر جان.
صدا خوش آهنگ بود، خشی ملایم داشت که مردانه ترش می کرد. نگاه نافذ خود را به ماتینا که دستهایش در هم گره خورده بود، دوخت و با طعنه گفت: دیگ به دیگه میگه روت سیاه.








 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
ماتینا به تندی ازجا برخاست: مواظب حرف زدنتون باشین آقای بی ادب.
جوان پوزخندی بر لی راند: حتماً، عصاره ی اخلاق، جناب عالی سر کرده ی بی ادبایین.
ماتینا کم نیاورد: شمام رییس انجمن خروسای بی محلین.
بی بی جان ملتمسانه نگاهی به هر دو کرد و عاجزانه گفت: بسه دیگه، خواهش می کنم.
و البته دلیل این خصومت شدید را نمی دانست، آن هم در اولین برخورد.
ماتینا به سمت پله ها رفت: این جا دیگه جای من نیست.
جوان بلندتر از او گفت: تا جایی که بنده در جریانم کسی هم برای شما کارت دعوت نفرستاده بود.
رو به بی بی کرد: این دیگه از کجا پیداش شده؟
ماتینا سر جا ایستاد، بدون این که برگردد، گفت: من که بودم، جنابعالی امروز مثل قارچ سمی این جا ### شدین.
جوان دهان باز کرد که نگاه اشک آلود بی بی جان اورا منصرف کرد. کلافه دست میان موهایش برد، زیر لب جملات نامفهومی گفت و به سمت در خروجیرفت.
بی بی جان با صدای بلند ماتینا را صدا کرد و چون جوابی نشنید، گفت: مادرجون راضی نشو من با این پا و کمر دردناک بیام بالا، خودت می دونی که پله واسه من سمه پس قربونت بیا پایین دو کلوم حرف دارم.
ماتینا ایستاد و سپس با طمأنینه و آرام به سالن برگشت. بی بی جان با دیدن او خندید: به دل نگیر قربونت برم، بشین تا برات بگم این جوون کیه.
ماتینا دندان ها را برهم فشار داد: خیلی م فرق نمی کنه، هر کی هست واسه خودشه...
در این لحظه صدای جوان از بیرون شنیده شد: بی بی جان، یه دقیقه بیا.
بی بی جان رو به دختر کرد: قربونت برم، جایی نری ها،الان میام.
و رفت.
ماتینا دست هایش را روی سینه چلیپا کرده بود: این دیگه از کجا پیداش شد؟ چه قدرم پرروئه. باید زنگ بزنم مانی بیاد منو از این جا ببره. حال و حوصله این گردن کلفت رو ندارم. من اومدم این جا آرامش داشته باشم، حال و حوصله ی اره بده تیشه ببر با این آقای از خود راضی رو ندارم. چه قدرم از خود متشکره!
به خاطر آورد هنوز اسم او را نمی داند: بهش اسم بخت النصر میاد.
متعاقب اینفکر لبخندی شیرین روی لب هایش نشست. بی بی جان که همان لحظه وارد شده بود، با دیدن او نفس راحتی کشید: خدا رو شکر.
ماتینا با تعجب پرسید: برای چی؟
بی بی جان لبخند زد، مهربان از ته دل: برای این که زود به خودت مسلط شدی، برای خنده ات!
ماتینا سر تکان داد: نه بی بی جان، خودت می دونی که من کم طاقت و بی حوصله م. الانم که این جا نشستم، فقط به خاطر گل روی شماست. برای این که نخواستم حرفتون زمین بیفته. اما در اولین فرصت زنگ می زنم مانی بیاد دنبالم.
آه بلند و کشداری ناخواسته حرف هایش را قطع کرد: با وجود این مهمون ناخونده من باید برم، نمی دونم کیه و چه قدر برای شما عزیزه؟ اما با عرض معذرت من حوصله ش رو ندار. البته سوءتفاهم نشه ها! هر کس دیگه ای هم جای این آقا بود من چشم دیدنش رو نداشتم، برای این که برخوردی ام پیش نیاد که خدای نکرده بد بشه، من می رم.
بی بی جان دست های او را گرفت: نه مادر جون، نمی ذارم، من بهت عادت کردم.
ماتینا با فشار دادن دست های گرم او، جواب محبتش را داد: رفتنی باید بره بی بی جان، دیر و زود داره، سوخت و سوز نداره.
- ولی الان نه، خیلی زوده.
- برای چی نگرانی بی بی جان؟ من خوبم... باورکن، ازاولشم خوب بودم.
بی بی جان سر جنباند: می دونم عزیزکم، می دونم. ولی حالا وقت رفتن نیست، باید بمونی.
- تحمل ندارم. می ترسم یه زمانی این آقا حرفی بزنه و منم در جواب چیزی بگم که آتیش روشن شه. نمی خوام آسایش و ارامش شما و کربلایی رو سلب کنم.
با ناراحتی ادامه داد: من مثل یه بشکه ی باروتم، فقط یه جرقه کافیه تا منفجر بشم. دوست ندارم موج انفجارم شما رو بگیره.
بی بی جان گفت: من هومان رو خوب می شناسم. پسر مودب و مأخوذ به حیاییه. مطمئن باش رفتاری نمی کنه که باعث ناراحتی ات بشه.
ماتینا خندید: ازش معلوم بود.
به طعنه افزود: تا الان آدمی به این باادبی ندیده بودم. پس اگه بخواد بی ادب باشه چه رفتاری می کنه؟
بی بی جان دست زیر چانه نهاد و متفکر گفت: نمی دونم دلش از کجا پره؟ از وقتی اومده تو خودشه.
ماتینا کنجکاو شد: حالا این آقا کی هست؟
با شک پاسخ داد: اونم مهمونه، درست مثل خودت. اما بر خلاف تو که اولین بارته اومدی این جا، اون مرتبه ی چندمشه، ولی بر خلاف قبل بی حوصله و بی دل و دماغه.
ماتینا با لبخند گفت: چه شود؟! دو تا مهمون بداخلاق! اوه، اوه... اما بی بی جان بهتره من یکی رفع زحمت کنم، تحمل یه آدم بد عنق راحت تر از دوتاس.
رنگ بی بی جان پرید: حرفشو نزن.
- چرا؟








 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
- دوست دارم پیشم باشی، هنوز درست و حسابی برام نگفتی چی شد و سر از این ها در آوردی؟ اونم در حالی که دوست نداشتی بیای.
ماتینا به ارامی گفت: خیالت راحت بی بی جان، اگه قرار باشه فردا برم، همینامشب همه چی رو می گم، بدون سانسور... قول می دم.
- پس قول دادی ها! منم حالا حالاها نمی خوام بدونم چی شده که یه دخترخودش اخلاق و خنده رو تبدیل شده به یه دختر بداخلاق.
- شایدم خل و چل!
- زبونتو گاز بگیر دختر. کی این حرفو زده ؟
- خودتو به اون راه نزن بی بی جان... پس فکر کردی برای چی منو فرستادن این جا/ مثلاً به خیال خودشون خواستن منو از اون محیط دور کنن تا عقلم بیاد سر جاش. همه برای خودشون یه پا دکترن! تشخیص دادن این دختر عقلشو از دست داده!
بی بی جان لبش را گزید: نه مادر، خیلی هم حالت خوبه، معقول و سالم. من که هیچ نشونه ای بدی تو این یکی-دوماهه ندیدم، اوایل خیلی عصبی و بی حوصله بودی و نمی شد باهات حرف زد، اما الان بهتری و کم کم داری بهترم می شی.
ماتینا خندید: یعنی عقلم پاره سنگ برنمی داره؟
- نه عزیزم، از خیلی هام عاقل تری.
ماتینا با سرخوشی گفت: اما با وجود این آقا دیوونه میشم. با خودم عهد کردم هز جا یه مرد دیدم خداقل از فاصله صد متریش رد نشم.
- این جا خیلی بزرگه، خیالت راحت می تونی به عهدت وفا کنی.
حالتنگاه بی بی طوری بود که ماتینا نتوانست مخالفت کند، خندید: حالا ببینیم چی پیش میاد بی بی جان .لی قول نمی دم ها! اگه اینآقای بخت النصر رو زیاد نبینم شایدد موندم.
بی بی جان مات ومبهوت نگاهش کرد: کی؟
ماتینا نتوانست خنده اش را کنترل کند: همین آقای مهمون دیگه!
بی بی جان بهسادگی گفت: ولی اسمش هومان.
صدای خنده ی ماتینا بلند تر شد و همین باعث رضایتخاطر و خنده ی زن پا به سن گذاشته شد: اولین مرتیه س می بینم این طوری از ته دل می خندی مادرجون، اینو باید به فال نیک گرفت. امیدوارم لبت همیشه خندون باشه.
هومان به سالن برکشت، بدون این که نگاهی به آنها بکند راه پله ها را در پیش گرفت. ماتینا دریافت قد بلند و عضلات ورزیده دارد و برخلاف میلش بهخود اقرار کرد: خیلی م خوش تیپ.
افکارش را پس زد: ولی از دماغ فیل افتاده.
صدای زنگ تلفن بی بی جان را مجبور به رفتن کرد، پس از چند ثانیه با گوشی بی سیم برگشت: اقا مانی.
ماتینا در دل گفت: چه حلال زاده! همین چند دقیقه پیش تو فکرش بودم.
گوشی را گرفت: سلام مانی.
- سلام به روی ماهت آبجی کوچیکه. چه طوری؟ کیفت کوکه؟ دماغت چاقه؟ شترات کوله؟
ماتینا لبخند زد: بازم که به من گفتی آبجی، تو خوبی؟








 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
- می بینی که خوب! خوب نه عالی! تو یاد بگیر.
- من خودم بلدم، چه خبر؟ همه خوبن؟
- منظورت از همه مامان و باباس دیگه؟! آره!
ماتینا گوشی را دست به دست کرد: حالا!
- نشد، همه یعنی کی؟ در و همسایه؟ سوپر مارکت سر خیابون؟ همکارای من؟ کی؟ شایدنم دلاک حموم!
- اذتم نکن مانی جان، وقت گیر آوردی؟ تازه باید کلاتو بندازی بالا که با تو حرف می زنم، تو هم دست کمیاز اونا نداری، جرمت اگرم بیشتر نباشه، کمترم نیس... پس روت رو زیاد نکن.
- تو هنوزم دلخوری؟
ماتینا با لحن حق به جانبی گفت: نباید باشم؟ می بینی که چه به روزم اومده و تو چه حال و وضعی ام. دلیل این جا بودن من فقط و فقط نگرانی بی مورد شماهاس. تا یه چیز منطقی رو نمی دونین فورا برچست توهم و جنونبه آدم می چسبونین.
صدای دلخور مانی توی گوشی پیچید: ماتینا جانف خواهر گلم، هیچ کس دمشنتو نیست، کسی بد تو رو نمی خواد، مخصوصاً مامان و بابا.
- هوم، فقط انگ دیوونگی رو کم داشتم.
- کی هم چین حرفی زده؟ تو فقط به آرامش احتیاج داشتی، به تمدد اعصاب. هر کسی تو زندگیش به ارامش احتیاج داره، مخصوصاً تو که بحران بزرگی رو پشت سر گذاشتی.
صدای ماتینا اوج گرفت: برای همین پرتم کردی این جا... می دونی چند روزه پام به خیابون نرسیده؟ سی و نه روز... می دونی یعنی چی؟
- حالا غصه نخور، فردا کارم سبکه. با یکی از همکارام هماهنگ می کنم و میام پیشت، با هم می ریم می گردیم. چطوره؟
آرام شمرده گفت: حالا مه میای منم می خوام باهات برگردم. نترس نه میام خونه ی خودمون نه خونه مامان بزرگ، منو ببر ویلای خودمون تو رامسر، دلمنمی خواد این جا بمونم.
- حرفامونو فردا می زنیم، حالا کاری نداری
ماتینا پوزخندزد: چی شد؟ نباید اظهار نظرمی کردم؟
مانی خندید: تو فقط یه دختر کوچولوی خوشگل و یه دندهای، همین. فرا می بینمت. راستی...
بعد از مکثی طولانی ادامه داد: مامان و بابا تینا و مانای خوشدون رو م....
بدون خداحافظی گوشی را گذاشت.
در ذهن اضافه کرد: ولی نمی تونم ببخشمشون.
با یادآوری چهره اعضاء خانواده ی کوچکش، طعم اشک را روی لب هایش چشید. برخلاف انتظارش دلش برای دیدن آنها پرمی کشید، ولی نیرویی مانع می شد حصار ایجاد شده را از بین ببرد. حتی کمتر از آن، به زبان آورد.
بی بی جان با سینی چای کنارش مشست: اینم چایلیمو.
- دست شما درد نکنه بی بی جان.
- پس چرا هومان نیومد؟
ماتینا بدجنسی گفت: بهتر که نیومد.








 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
بی بی جان با دهان باز نگاهش کرد، چند بار خواست چیزی بگوید، اما منصرف شد
ماتینا خیلی جدی اظهار کرد: حالم از هر چی مرد به هم می خوره.
صدای خشن هومان در گوش ماتینا زنگ زد: اتفاقاً منم از هر چی زن و جنس زن بیزارم.
بی بی جان مأیوسانه گفت: این جا میدون جنگ نیست.
ماتینا استکان دسته داررا از داخل سینی برداشت: مثل این که یه نقطه مشترک داریم و اونم تنفر از جنس مخالفه. لااقل تو یه مورد هم عقیدهایم.
هومان درست مقابل ماتینا نشسته پا روی پا انداخت و با نگاه خشمگین به او خیره شد: البته اولین و آخرین نقطه مشترک.
ماتینا متقابلاً گستاخانه جوابنگاهش را داد. لبخند تمسخر آمیزی زد: برای همین یه موردم خیلی متأسفم. خیلی.
بی بی جان دخالت کرد: خجالت بکشین، شما دیگه بچه نیستین، واسه چی برای هم شاخ و شونه می کشید؟ چرا این قدر یکی به دو می کنین؟ هر کی ندونه فکر میکنه سالهاست با هم دشمن خونی هستین.
ماتینا دندان هایش را روی هم فشار داد: حق با شماست. اصلاً ارزش نداره.
هومان گفت: واقعاً با زن ناقص العقل نباید دهن به دهن گشت.
ماتینا لبخند کجی به لب آورد: شما مردا که ادعای عقل و کمال دارین چرا دنبال زنای ناقص العقل راه می افتین و ازشون ازدواج می کنین؟ این طوری ثابت می کنین اصلاً عقل ندارین.
هومان سر بالا گرفت و با خشمی فراوان گفت: من که از جناب عالی تقاضایی نکرذم، کردم؟
ماتینا در سدد درآمد برآمد پاسخ دندان شکنی بدهد که بی بی جان با تحکم گفت: بسه دیگه... با هر دوتونم. حداقل احترام بزرگتر رو نگه دارین... اه. خجالتم خوب چیزیه.
هر دو سر به زیر انداختند، بی بی جان آه بلندی کشید: قرارنیست همه ازهمدیگه خوششون بیاد، اما دلیلی م وجود نداره آدم نشون بده از کی بدش میاد.
حق با او بود. بدون رد و بدل شدن کلام اضافه ای هر سه در سکوت چایخود را نوشیدند. هر یک در ذهن خود مشغول کند و کاو موقعیت موجود بود. ماتینا دیگر قصد رفتن نداشت، نظرش با همان چند جمله برگشت. نمی خواست میدان خالی کرده، شکست خورده و مقبون به نظر برسد.
با خود گت: پسره ی متکبر و از خود راضی، دماغ تو یکی رو به خاک می مانم. فقط صبر کن.
می دانست جنگ سرد پنهانی میان او و هومان آغاز شده، جنگی با سلاح کینه و نفرت و ابزار نیش و کنایه. مطمئن بود هوماننیز در برابرش آدم دست و پا بسته ای نیست و مجهز به آلات و ادوات جنگی استو از متلک و زخم زبان کم نمی آورد.
هومان نیز با افکار ضد و نقیض خویش دست و پنجه نرم می کرد و عقایدی مشابه عقیده ی دشمن داشت.
دشمت!
با همان اولین برخورد و بدون هیچ شناختی از یکدیگر قصد داشتند به حان هم افتاده و پیروز میدان باشند. هیچ کدام قصد عقب نشینی نداشتند و در ذهن خود به مرور نقشه ها و تاکتیک های به زانو درآوردن طرف مقابل خود پرداختند، ثدرت و نیروی دشمن را ارزیابی کردند و در نهایت دریافتند حریف قدری دارند کار سختی در مقابل رو!
ماتینا مجدداً هومان را از زیر ذره بین گذراند، با خود گفت: خوشحالم که این مبارزه بدنی نیست والا کار به ثانیه نمی کشه و ضربه فنی می شم... چه جوری م آدمو نگاه می کنه، مو به تن آدم راست می شه. بدبختی این جاست که نقطه ضعفی ازش ندارم، البنه فعلاً. هر وقت سوتی بده و بفهمم از چی بدش میاد، روزگارش رو سیاه می کنم. بی تربیت نفهم، طوری حرف می زنه انگار منتظرم آقا به پام بیفته و ازم خواستگاری کنه، زانو هم بزنه قبول نمی کنم. خیلی خوشم میاد؟ خیلی مغرور و از خود متشکره. معلومه به قیافه و تیپش خیلی می باله... حالا انگار هر کی خوش قیافه و خوش تیپه آدم حسابیه! از ده تا یکیشونم ارزش نداره.
هومان استکان خالی چای را داخل سینی گذاشت و از جا برخاست، لحظات کوتاهی از بالا به ماتینا نگاه کرد، سرد و سخت، نیم وجبی با این یه ذره هیکل چه زبون تند و تیزی م داره! خیلی م رو داره... اعتماد به نفسی م زیادی بالاست، حالت رو می گیرم خانم کوچولو!
به خاطر آورد هنوز اسم حریف جنگی اش را نمی داند، با صدای برنده ای پرسید: از امروز باید به اجبار چه کسی رو تحمل کنم؟
ماتینا از جا برخاست. اما به سرعت پشیمان شد. چه چیزی را می خواست به رخ او بکشد؟ کافی بود اراده کند، آنگاه می توانست با قوت محکمی ماتینا را به عقب پرت کند. با این حال سینه سپر کرد و مغرورانه گفت: ماتینا هستم و چون برای اعصاب و روحیم ارزش قائلم و نمی خوام با دیدن جناب عالی حالم بد شه، ترجیح می دم کمتر با شما مواجه شم. آقای نفرت انگیز.
هومان تعظیم کوتاهی کرد و با ژست مسخره ای گفت: اسم کوتاهی م دارین، البته برازنده ی شماس.
- به نظر شما برام اهمیت نداره، حتی یه مثقال.
بی بی جان دست ها را روی سر گذاشت. مستأصل و درمانده بود: وای! وای، خجالت بکشین، دوتا خصم دیرینه این هم ندارن... حالا خوبه همدیگه رو نمی شناسین. خوبه اولین مرتبه س همدیگه رو میبینین.
هر دو همزمان گفتند: همه اشون از یه قماشن.
این سخن مشترک به جای این که لبخند روی لب هایشان بیاورد، کره محکم ابروهایشان را محکم تر کرد.
نگاهی تهدیدآمیز مبادله کردند، هومان دست در جیب کرد و قدم زنان رفت.
بی بی جان سری از شدت اندوه تکان داد: از تو انتظار نداشتم دختر جون.
- تقصیر خودش بود.








 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
- نه جونم، تقصیر هر دوتون بود. هر کی ندونه فکر می کنه فکر می کنه با هم پدرکشتگی دارین.
ماتینا سر جایش نشست. با روی پا انداخت و دست ها را دور زانو حلقه کرد: اونو نمی دونم، ولی من آره! زندگیم نابود، آینده ام به خطر افتاده، همه شونم زیر سر یکی مثل اون آقاس. یکی که اسم خودشو گذاشته بود مرد!
پوزخند زد: مرد؟ این طوری آدم به هر چی مرد شک می کنه.
بی بی جان گفت: این قدر بدبین نباش، خودتو آزار می دی. همه که بد نیستن.
چهره ی خسته و پیرش، ناگهان روشن شد.
فروغ عشق بر او چنین تأثیری داشت؟! این سوالی بود که ذهن ماتینا را درگیر خود کرد. بی بی جان ادامه داد: همین کربلایی رو ببین، چهل ساله داریم با هم زندگی می کنیم، هیچ وقت هم مال و منال نداشتیم، تازه مشکلاتی داشتیم نگفتنی، با هشت تا خواهر و برادرشوهر و یه مادر شوهر و پدرشوهر پیر چند سال توی یه خونه ی فسقلی زندگی کردیم، از نبود جا شب ها توی مطبخ می خوابیدیم، اما خوشبخت بودیم. به هم احترام می گذاشتیم. یه لقمه نون و سیب زمینی رو با دل خوش می خوردیم. بچه هامونم همون جا به دنیا اومدن، گاهی سه سال می کشید و نمی تونستیم یه دست لباس براشون بخریم.
بی بی جان آستین بلوزش را پایین آورد: آره مادر... اما من اعتراض نمی کردم. نمی گفتم مرد زندگیم شرمنده شه. می دیدیم کربلایی چقدر زحمت می کشه، اونم طی این همه سال از گل نازکتر بهم نگفته، احترامم رو داشته، مرد خوبیه! دستش خالیه ولی آقاس، مرد!
بی بی جان چشم هایش را بست: همه رو با یه چون نمی شه زد دخترجونف نباید قیاس به نفس کنی. بدی یه نفر دلیل بد بودن بقیه نیست. همین آقا هومان م پسر خوبیه. در موردش بد قضاوت نکن.
ماتینا سرسخت و لجباز بود: خوبی یا بدی ش برام یکیه.
- خود دانی عزیزم، فقط این که همه داریم کنا هم و با هم یه جا زندگی می کنیم، باید ملاحظه ی بقیه رو هم بکنیم. یعنی ایم که به فکر من پیرزن هم باشین و به شوهذم احترام بگذارین و مقابلش خوش رفتار باشین.
ماتینا درک کرد، اما به روی خود نیاورد.
بی بی جان برخاست و سلانه سلانه از سالن خارج شد.
با کمری خمیده و به زحمت!
ماتینا دلش سوخت، پرسید: کاری داری؟
بی بی جان دست به کمر به طرف در رفت: آره مادر، شام درست نکردم.
- یه چیزی می خوریم، املتی... نیمرویی، خودتو به زحمت ننداز.
بی بی جان ایستاد: نه عزیزمف هومان تاره از راه رسیده. زشته جلوش شام حاضری بذارم.
ماتینا بلند شد: پس میام کم.
- راضی به زحمت نیستم.
ماتینا لبخند زد: زحمتی نیست، حودمم حوصله م سررفته. این طوری سر گرم می شه... هر چند که زیاد به آشپزی وارد نیستم، همون املت از دستم برمیاد.
- پس این چند وقت که پیشمی چند مدل غذا یادت می دم. غذاهای خوشمزه ای که انگشتات رو هم بخوری.
- بر منکرش لعنت بی بی جان، من عاشق غذاهای شمام.
و با مهربانی اضافه کرد: ببشتر از غذا عاشق خود شما.








 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
کربلایی و بی بی جان از زمان اتمام ساخت ویلا آن جا ساکن شده نگهداری اش را به عهده داشته و در صورت لزوم پذیرای مهمانان می شدند، البته اگر مهمان مثل ماتینا یک نفر و یا خود صاحبخانه بود برای بی بی جان زحمت زیادی نداشت. بدون تشریفات غذا در اشپزخانه صرف می شد، اما اگر صاحبخانه یا خود مهمان می ورد، کار او چند برابر می شد. هر چند که نیروی کمکی هم به خدمت گرفته می شد.
قبل از حضور ماتینا هفته ای یک روز زنی از اهالی محل برای نظافت به ویلا می آمد و یک صلح تا شب به کارها می رسید، اما بعد از حضور او هفته ای چهار مرتبه صبح تا ظهر می آمد هم کارهای ویلا را انجاممی داد و هم کمک بی بی جان می کرد.
کربلایی به کارهای تمام نشدنی باغ و گیاهان می رسید، البته در کنار باغبان زیردستی که هفته ای یک مرتبه به آنها می آمدف در کنار آن هم خرید خانه هم به عهده ی او بود.
زن و شوهرفرز و چالاک بودند.
گله ای نداشتند و از کار خسته نمی شدند.
آم روز ماتینا هوس خورشت بادنجان کرد، وقتی دریافت در خانه بادنجان نیست، پیشنهاد داد برای خرید آن برود. بی بی جان راضی نمی شد، ولی در نهایت کوتاه آمد، چرا که تاب پافشار ی در برابر سماجتاو را نداشت.
ماتینا به اتاقش رفت و به سرعت حاضر شدف مانتوی مشکی ساده ای پوشید و شال قرمزی روی سر انداخت و خانه را ترک کرد. اولین مرتبه بود از ویلا خارج می شد برای همین هیجان زیادی داشت. در آن منطقه مردم بومی کمتر ساکت بودند و اکثر ویلاها به دلیل سردی هوا خالی بودف بنابراین رفت و آمد کمی صورت می گرفت.
ماتینا شاد و سرخوش قدم می زد و به طرف خیابان اصلی می رفت که صدای بوق اتومبیلی توجه ش را جلب کرد، سر جنباند. اتومبیل مدل بالا و گران قیمتی کنارش پارک شد و مرد جوانی مودبانه گفت: جایی می رید برسونمتون.
ماتینا اهمیت نداد. اما جوان دستبردار نبود: خانم محترم، بنده قصد جسارت ندارم، دیدم از کدوم ویلا اومدین! منم صاحب یکی از این ویلاهام به دلیل حق همسایگی خواستم کمکی کرده باشم. چون این جا خیلی خلوته و ممکنه مشکلی پیش بیاد.
ماتینا ایستاد و چشم هایش را تنگ کرد: پیش اومده.
جوان با تعجب گفت: کی؟
- همین حالا.
بنده ی خدا لبخند استفهام آمیزی زد: اما من که متوجه چیزی نشدم.
ماتینا با خشونت گفت: اگه متوجه می شدین که مزاحم ناموس مردم توی کوچه و خیابون نمی شدین. قباحت داره آقا.
جوان بیچاره با لکنت گفت: معذرت می خوام... منظور بدی نداشتم. بی ادبی منو ببخشین.
- تشریف ببرین آقا.
و ارامتر افزود: تا اون روی سگم بالا نیومده.
پسر جوان پا روی پدال گاز فشرد و با سرعت دور شد. ماتینا راضی از عکس العمل تند خود نفس راحتی کشید: لیاقت شماها همینه... دلم خنک شد.
ماتینا قصد انتقام گرفتن داشت.
28 تا 57








 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
انتقام ار هر جنس مذکری که سر راهش قرار بگیرد . نیک سرشتی و بد نهادی طرف مقابل برایش علی السویه بود.
اما چرا؟
این همه نفرت ، کینه و انزجار چگونه در چنین موجود زیا و به ظاهر لطیفی انباشته شده بود؟ چه عاملی او را این قدر خشن و بد رفتار و سخت کرده بود؟ قبلش شکسته بود ؟ روحش زخمی عمیق برداشته بود ؟ ولی چرا به عالم و آدم بد بین بود ؟ چرا صبر نمی کرد شخص مقابل آنچه در چنته دارد نشان دهد؟ شاید خودش هم نمی دانست.
او رفت تا به خیابان اصلی رسید. چند مغازه کنار هم قرار داشت. یک سوپر مارکت ، یک سبزی و میوه فروشی و یک عدد نانوایی.
بعد از خرید بادنجان و کمی سبزی خوردن ، هوس نان سنگک داغ کرد. دو عدد خرید و راه برگشت را در پیش گرفت. همان طور که می رفت تکه های کوچکی از نان را کنده و به دهان می گذاشت. چقدر به او چسبید. به محض رسیدن به منزل لباس عوض کرد و به اشپزخانه رفت. بی بی جان مشغول کار بود بادنجان ها را پوست کند و ماتینا آنها را سرخ کرد و بعد از آن مشغول پاک کردن سبزی شد ، به خوبی بلد بود از تربچه و پیازچه گلهای زیبا درست کند. او این کار را به بهترین نحو انجام داد ، پس از آن مشغول درست کردن سالاد شد و با سلیقه منحصر به فردش تزئینش کرد.
بعد از تمام کارها به اتاق رفت تا دوش گرفته و مختصری استراحت کند. مدتها بود آن قدر از خودش راضی نبود. به حمام اتاقش رفت و نیم ساعتی در وان دراز کشید . و فکر کرد به زوهایی که گذرانده و به روزهایی که پیش رو داشت.
شنیده بود گذشته چراغ آینده است اما ایمان نداشت از تجربه ای که کسی کرده بهنحو احسنت استفاده می کند یا نه.
به رفتارش اندیشید ، چقدر برخوردش تغییر کرده بود چه رفتار تند و زننده ای را در پیش گرفته اود. این نتیجه تجربه ی تلخش بود اما مطمئن نبود صحیح است یا خیر؟
باتمام این اوصاف از رفتارش با هومان ناراضی نبود ، او را جوان خودخواه و متکبرو بی ادبی می دانست که اگر بدتر از این ها هم جوابش را می داد و با رفتار می کرد ناراحت نمیشد. اما کمی فقط کمی در برابر وجدانش شرمنده بود ان هم در براب جوانی که مودبانه خواسته بود کمکی کرده باشد. این شرمندگی هم چند ثانیه بیشتر دوام نداشت. همان طور که به موهای خوشرنگ زیبایش که پر از سایه های تیره و روشن بود برس می کشید ، لبهایش را غنچه کرد : اونم لنگه ی بقیه ، چه فرقی می کنه؟ حقش بود اگه مرض نداشت ترمز نمی کرد ، راهشو می کشید ومی رفت. چه دلیل داشت لطف کنه ، دختر خالش بودم یا دوست خانوادگی ؟ ترحم بر این پسران تیز دندان ، ستمکاری بود بر دختران.
با این توجیه آخرین ذرات شک و تردیدش نیز زایل شد.
بوز نسبتا گرم زرد رنگی به تن کرد با شلوار جین دودی و جوراب زرد تیره! موهایش را خیلی ساده بست. عادت به ارایش نداشت. فکر می کرد ان قدر زیبا هست که نیازی به دستکاری در صورتش نباشد ، گاهی که خیلی هوس می کرد با کمی ریمل چشمانش را خوش حالتر کرده و رژلب ملایمی میزد.
سراغ ضبط رفت و ان را روشن کرد...عادت نداشت صدای موزیک را بلند کند. روی صندلی گهواره ای داخل اتاق نشست و شروع به تاب دادن خود و زمزمه کردن آهنگ شد. اتاقش را دوست داشت بی نهایت باسلیقه درست شده بود. جنس دیوارهایش از چوب کرم رنگ بود ، کرم روشن ! تخت ، میز توالت ، صندلی گهواره ای و پای تختی و میز تلویزیون کرم تیره تر. کف اتاق قالیچه ای با طرح هندسی وجود داشت زرشکی رنگ ...پرده ها و روتختی نیز از همان رنگ بود. همین طور کاناپه ای که گوشه ای از فضا را اشغال کرده بود.








 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#10
کمد دیواری بزرگی هم در اتاق بود که وسایل و خرده ریزهای مانیتا در آنجا شده بود.
اتاق در طبقه سوم و مشرف به استخر بود. اتاقی بزرگ و دلباز که با کشیدن چند تا تیغه می شد آن را به یک واحد مجزای کوچک با اشپزخانه و اتاق خواب تبدیل کرد.
همان طور که مشغول زمزمه کردم شعر بود صدایی توجه اش را جلب کرد. از جا برخاست و ضیط راخاموش کرد. طنین صدا واضح تر شد. کسی می خواند و ساز م نواخت تا آن روز چنین اتفاقی نیفتاده بود. با کنجکاوی درر ا باز کرد.
کسی که میخواند خوش صدا بود ، صدای گرم و دلنشینی داشت و به حق خوب می نواخت.
پرم از بوی رسیدن
پرم از بوی پرنده
تو پر از بوی توقف
تو مثل سم کشنده
تو دروغی حتی دیو قصه بد
نیست مث تو
کشتن باغچه رو پاییز هم
بلد نیست مث تو
حالا از خالی ترین غروب پاییزی پرم
نمی تونم با دو دستم بدی هات و بشمرم
تو دروغی مث پهلوون های شهر فرنگ
مث گرگی که کلاق قرمزیِ قصه رو خورد
مث آواز خروس قندی که
زودی آب می شد
مث اسب چوبی که ما رو به
هیچ جا نمی برد
تو دروغی ، حتی دیو قصه بد نیست مث تو
کشتن باغچه رو پاییز هم بلد نیست مث تو
طفلکی من که چه ساده به عزای ما نشسته
طفلکی این من بی من ، بی تو بدجوری شکسته
کاشکی چشمات واسه پرپر زدنم گریه می کرد
تن تازه ات واسه زخم های تنم گریه می کرد
کاشکی چشمات توی تاریکی به دادم می رسید
واسه بی حجله عروسی که منم گریه میکرد...
گریه می کرد...
گریه می کرد...
گریه می کرد...








 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 8 9,521 4 ساعت قبل
آخرین ارسال: T@r@n€
  رمان پناه اجباری | thunder kiz & ayda m sadaf 3 47 7 ساعت قبل
آخرین ارسال: f_fatemeh_h
  رمان عشقم رو نادیده نگیر | mina-flame girl .ShahrzaD. 3 34 ۱۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان blue_prince2 | عسل sadaf 2 22 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان الهه پارس | Down13 + والا + della.nik sadaf 2 25 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پايان بازی | mahtab26 sadaf 1 42 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان سنگ قلب مغرور | asiyeh69 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 4 32 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان محیا | thunder kiz sadaf 4 24,252 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ضجه های ویرانی من | رز وحشی sadaf 2 25,414 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همسایه مغرور من | Melika1998 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 3 25,986 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۹:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
18 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۲۵-۰۵-۹۷, ۱۱:۴۶ ق.ظ)، sara kiana (۰۹-۰۳-۹۷, ۰۷:۳۳ ب.ظ)، barooni (۱۹-۰۳-۹۷, ۱۲:۱۰ ق.ظ)، ساده (۱۰-۰۳-۹۷, ۱۲:۱۴ ق.ظ)، Leila_p (۱۴-۰۳-۹۷, ۱۰:۲۰ ق.ظ)، نانا32 (۱۸-۰۳-۹۷, ۰۳:۰۶ ب.ظ)، دخترعلی (۲۵-۰۵-۹۷, ۱۱:۳۷ ق.ظ)، rp5072451 (۱۹-۰۳-۹۷, ۱۰:۱۸ ق.ظ)، alma331360 (۱۷-۰۳-۹۷, ۱۲:۴۷ ب.ظ)، nooria (۲۱-۰۳-۹۷, ۰۴:۴۹ ب.ظ)، Ehsani (۲۹-۰۳-۹۷, ۰۵:۳۵ ق.ظ)، نیـایــش (۲۵-۰۵-۹۷, ۱۱:۵۹ ق.ظ)، hajarkhanloghi (۲۵-۰۳-۹۷, ۱۱:۴۴ ب.ظ)، Barfeh (۱۱-۰۳-۹۷, ۱۲:۵۷ ب.ظ)، Mahda (۱۲-۰۳-۹۷, ۰۱:۱۹ ق.ظ)، Titania (۰۶-۰۸-۹۷, ۰۸:۱۳ ب.ظ)، h. shefaei (۱۴-۰۶-۹۷, ۰۷:۴۶ ب.ظ)، مهسا می (۰۸-۰۷-۹۷, ۱۰:۳۴ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان