اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


رمان [color=#ff0000]رقص[/color] در خاطره | مریم عباس زاده
زمان کنونی: ۲۶-۰۸-۹۷، ۰۲:۳۸ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: نیـایــش
آخرین ارسال: نیـایــش
پاسخ 86
بازدید 1761

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان [color=#ff0000]رقص[/color] در خاطره | مریم عباس زاده
#81
غنچه دهان گفت : خواجه فندقی هم خوشحال است مثل این که در این مدت به همسر کوتوله اش دل بسته است .
مروارید غلتان گفت : خدا را شکر بگذار حداقل دونفر دراین قصر خوشبخت باشند . 
غنچه دهان به او توپید : مراقب حرف زدنت باش،اگر باد به گوششاه برساند ، بلایی به سرت خواهد آمد که دیگر گربه خانه ات را نشناسی.
لب ورچید : نگاهی به تمام این زنهای رنگا رنگ بینداز ، کدامیک در این زندان پر تجمل خوشبخت است ؟ کار همه شده است خود را نمایاندن و رقیب را از میدان به در کردن.
غنچه دهان گفت : زبان به کام گیر ، شاهنشاه آمد.
شاه با سرداری سیاه پر از جبه و جواهرش آمد، جیران نیز همراهش بود با شکمی برآمده ف دو تن از کنیزان نیز با اوبودند. غنچه دهان رو به ماتینا گفت : اینان فاطمه و اقدس هستند ، کنیز های تازه جیران ، نوبه پیش هم آنها را دیده ای...در مراسم چراغ خاموش کنی مورد التفات قرارگرفتند . 
مروارید غلتان گفت: آنها نیز به خاطر جیران عزیز ستند ...نگاهشان کن ...از من سفید بخت تر هستند ، گونه های فاطمه از سرخی مثل انار رسیده است ، معلوم است وضعیت خود را دوست دارد.
شاه به سرعت خطبه عقد را خواندوعروس وداماد را دست به دست دادو یک کیسه اشرفی هم به عنوان هدیه عروسی دردست کوچک خواجه فندقی نهادو سپس روی صندلی پشت بلندی نشست. 
گروهی مطرب شروع به نواختن کردندو زنها که ازهر فرصتی برای رقص و پای کوبی استفاده می کردند ، به میان آمدندو مانند دسته ای پرنده رنگین پای افشانی کردند. شاه دستی به سبیلش کشید و هر چند لحظه ای یکی از آنهاد راصدا زده و خوش و بشی می کرد و هدیه ای به آنها می بخشید و در این میان سکه ای اشرفی نصیب مروارید غلتان و نگین آبی درشتی سهم غنچه دهان شد . در تمام این مدت دهان قبله عالم می جنبید ، آجیل و آچارات میل می نمودند میوه های خشک ، سنجد ، نخودچی وکشمش...بعد از آن یک کاسه بزرگ آب انار صرف نمودند . دوباره مشغول خوردن چایو هلو شدند.
ماتینا تعجب کرده بود : این قبله عالم شما نمی ترکه؟ مگه معده اش چقدر جا داره که اینقدر می خوره ...
مروارید غلتان خنده اش را مهار کرد : مزاج همسر مارا هیچ تنابنده ای ندارد ، قبل از اینکه به مراسم تشریف بیاورند بستنی میل نموده اند ، ایشان دوست دارند که بستنی را در همان ظرف خودش که میان یخ گذاشته اند صرف کنند. اشتهای اعلی حضرت بسیار خوب است ، اگر گمان می کنی ایشان در صرف صبحانه و نهار امساک می ورزند که اینگونه در بعد از ظهر مشغول سور چرانی می شوند ، سخت در اشتباهی.
ماتینا کنجکاوانه پرسید : مگه چی می خوره ؟
مروارید غلتان با چشمانی شیطان به او نگاه کرد و لبخند زد ، زیبایی شیرین و نمکینش دختر قرن بیست و یکی را تحت تأثیر قرار داد، آرامتر گت : اول صبح فنجانی بارهنگ یا چیزی مشابه آن و با همان خواص میل می فرمایند ، بعد نهار قلیـ ـان 
ماتینا به میان حرف او دوید : ناهار قلیـ ـان؟یعنی قلیـ ـون می خوده ؟
سر تکان دادو خندید: خیر ، یک فنجان سوپ بیسار اعلا که از سه من گوشت به عمل آمده . سپس به حمام می روند و خاصه تراش به اصلاح سرو صورت ایشان می پردازد. دراین میان صبحانه میل می کنند. البته بسته به ذائقه مبارک دارد ، گاهی صبحانه در حمام و گاهی پس از آن صرف می شود . البته هر روز یه تعداد از همسران و کنیزان هم حضور دارند ، تا غذا بیشتر به ایشان بچسبد ، به اندازه یک مرد قوی جثه انواع نان ها و پنیر ها و چند سیخ کباب!
حال ماتینا بد شد: کباب ؟ اونم برای صبحونه ؟
مروارید غلتان گفت: ذائقه ایشان میل بسیاری به گوشت و کباب دارد.دوساعتی که می گذرد وقت نهار می رسد...انواع کباب بره و تیهو ، بلدرچین و کبک و قدری غذاهای دیگر...پس از آن دو ساعت راهپیمایی کرده و آب میل می کنند، اگر درسفر باشند در قوری طلا و اگر نه ... در لیوان قرمز...بعد نوبت به بستنی و غیره می رسد.
ماتینا با تنفر گفت :پی کی به کارهای این مملکت می رسه ؟ این آقا که دائم مشغول خوردنه،لابد همه بار روی دوش امیر کبیره .چون تنها آدم دلسوز به حال این کشور همونه ، تا جایی هم که بتونه به وضع مملکت می رسه .
اشک در چشمان مروارید غلتان حلقه زد: امیر کبیر به قتل رسید.
ماتینا به خود لرزید : دیدی گفتم ...تنها کسی که به فکر آبادانی این مملکت بود از بین رفت .
با تأسف سر تکان داد: آری ، مدت زمان زیادی نگذشته ، نواب والا آن قدر #### کرد تا به مقصود پلیدش دست یافت ، در عالم مستی و بی خبری فرمان قتل او را از شاه گرفتند، دوران مستی که سپری شد ، شاه پشیمان گشته و کسی را در پی قاتل فرستاد اما دیگر دیر شده و آن مرد شریف کشته شد. خون پاکش توسط کسی به زمین ریخته شد که امیر به جز خوبی و محبت در حقش نکرده بود .
صحبت آنها با برخواستن قبله عالم تمام شد. عروس و داماد دست به دست هم روانه خانه کوچک و عروسکیشان شدند، پس از رفتن شاه ...جمع به سرعت پراکنده شد، مروارید غلتان با لحنی تحقیر کننده گفت: تا زمان شام وقت زیادی نمانده ، قبله عالم برای خوردن شام و مقدار زیادی کباب جا باز کند، بنابر این قدری قدم خواهد زد.
- معده ضوهر تاجدارتون را باید طلا بگیرید ، فکر نمی کنم تو تاریخ بشه کسی را پیدا کرد که بتونه اینقدر بخوره .
- به جز چشم زیبا پسند ایشان این هم مزیت دیگرشان به شاه های هم زمان خودشاناست .
غنچه دهان گفت : زبان سرخ سر ### می دهد بر باد...مثل اینکه سرت به روی گردن ت سنگینی می کند، می خواهی آخر سر بر روی سفره چرمین جلاد قرار بگیرد؟
مروارید غلتان دستی به گردن ش کشید : خیر هنوز برای تیغ جلاد جوان است .
وخندید: خدا شاهد است که بسیار خرسندم که اعلی حضرت همایونی شوهرمان به زنهای خارجی میلی ندارد و الا نمی دانم چه باید می کردیم ، قطعا چندید کاخ و کوشک دیگر باید ساخته می شد .
ماتینا خندید: زنان خارجی که صبر شما رو نداند ، تازه اونا اصلا نمی دونن هوو چی هست ؟ شاه اگرم دلش می خواست نمی تونست زن خارجی بگیره ، چون اونا حاضر نیستن شوهرشونو تقسیم کنن. شوهر شونو فقط واسه خودشون می خوان .
غنچه دهان با احتیاط گفت : پسدلیل خالی بودن حرمسرا از زنان مو بور و چشم آبی این است . البته دوتن گرجی در این کاخ وجود دارند که زیبایی فوق العاده چشم گیری دارند ، اما حضور جیران باعث از رونق افتادن چشم گیر ایشان شد.
به اتاق غنچه دهان رسیدند، هر سه روی مخده قرار گرفته و پاها یشان را دراز کردند ، مروارید غلتان رو به ماتینا پرسید: لوازم معجزه آسایت به دنبالت نیست ؟ اسباب بزک را می گویم ؟ 
ما تینا از بی حواسیش شرمنده شد،غنچه دهان گفت : مرتبه دیگر با خودت بیاور.
خواجه ای بر درب اتاق کوبید: امشب گردش شبانه است ، خواننده خبر کرده اند.
غنچه دهان محض توضیح رو به ماتینا کرد : شب بمان خوش می گذرد ، بساط بزم وشادمانی است.
- مگه جناب ناصر الدین شاه جز این عرضه کار دیگری هم داره ؟ فقط خوشگذرونی بلده ، اونماز انواع مختلف.
مروارید غلتان گفت : از مسافرت و شکار هم غافل نیست . شاید تا مدتی دیگر عازم جنوب کشور شود. می گویند مدتها طول می کشد.
- آره خوب، الان که هنور هواپیما اختراع نشده بود که بتوان چند ساعته از این سره دنیا رفت اون سر دنیا.
دهان آن دو بازمانده بود. ماتینا هر چه بیشتر در مورد هواپیما توضیح می داد، رنگ و روی آنها بیشتر می پرید ف باور نرم کردند نوع بشر توانایی بوجود آوردن این چیز ها را داشته باشد .
ماتینا با خود عهد بست حواسش به زبانش باشد . در مورد چیزی حرف نزند که مجبور شود تو ضیح دهد، گاهی خودش هم کم می آورد و به خاطراطلاعات ناقص خودش را سرزنش می کرد.
دو هوو خود را برای مراسم شب آراسته و مهیا کردند. سپس به اتفاق ماتینا راهی باغ شدند، لحظاتی بعد نصرت نیز پوشیده در لباسهای رنگارنگ به آنها پیوست .
چند چراق گازی بزرک باغ را مثل روز روشن کرده بود . آب از فواره ها فوران می کرد و به سطح حوض می ریخت و منظره ای تابناک و زیبا پدید آروده بود. آب چون قطره های اشک در پاشویه های مرمر سفید جاری بود ، درختهای انبوه و سر به فلک کشیده ،مجسمه های مر مر زیبا در کنار خانم های دلپسند با آرایش های به روز و جامه های ملون و لب های خندان ، باغ را زیبا و دلنشین کرده بود . 
رامشگرانو خنیا گران مشغول نغمه سرایی بودند و گاهی زنا پیچ و تابی به اندام خود می دادند. ناصر الدین شاه با کلاه الماس نشان و عصای مصع و کت بلندی پر از مدال ، دست به پشت کمر نهاده و قهقهه زنان در میان تعداد کثیر زنان و کنیزهایش قدم می زد .
بینی ماتینا آکنده از بوی خاص بود . همه خانمها به اتفاق از یک عطر خاص استفاده کرده بودند . بنا براین صحن حیاط از آن عطر دلنشین آکنده بود . رو به مروارید غلتان کرد ک چرا همه یه عطر استفاده کردن ؟ این که دیگه لطفی نداره .
- این عطر مورد علاقه سرورمان است ،عطر بنفشه ، الحق بویی خوش دارد...درضمن ایشان امر نمودند خانمها حق ندارند جز این عطرازعطر دیگری استفاده کنند، چرا که ایشان دیگر روایح را نمی پسندند.
- ماتینا سر تکان داد: که این طور...
زنها هریک قصد نمایاندن خود به شاه را داشتند، ایشان نیز بر حسب مرتبه و درجه ی آنها و علاقه ای که نسبت به آنها داشت مزاح کرده و الفاظی باب طبع وی برزبان می آورد، این امر باعث شده بود حتی لحظه ای سر قبله عالم خلوت نباشد.
بیچاره چه تلاش عبثی می کرد تا خیل زنان حرم از دستش خشنود و راضی باشند.پس از ساعتی ردش در فضای آزاد ، همه به اتاق برلیا رفتند . به اشاره شاه بساط بزمی دیگر برقرارشد. آقاجان پدر سماع حضور، موسیقیدانبه نام ، سازی اختراع کرده کهنامش را مجلس آرا گذاشته بود ...ترکیبی از کمانچه با سیمها و پیچ های زیاد و دسته ای بلند ، به همین دلیل آن را ایستاده می زد ، نوایی خوش و روح بخش نیز داشت .
ماتینا رو به مرواید غلتان گفت : همین طور تونسته پنجاه سال حکومت کنه دیگه ، به تنها کسی که فکر کرده خودش بوده و امیال و خواسته هاش...








 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#82
مروارید غلتان تعجب کرد: پنجاه سال سلطنت؟ خودش عمری است.
کنجکاو پرسید: در این زمان طولانی چه اتفاقاتی می افتد؟
ماتینا باز هم بر خود لعنت فرستاد که حواسش پرت شده و ناخواسته چیزی گفته، اطلاعاتش آن قدر زیاد نبود که بتواند توضیح کامل و جامعی در این باب بدهد، لذا گفت: اگه بدونی لطفش می ره، هر چیزی تو زمان خودش خوبه.
زن های شاه هر یک به نوعی قصد داشت برتری خود را به دیگری نشان دهد، از زدن طعنه و زخم زبان به یکدیگر هم غافل نبوده و در هر فرصتی به یکدیگر نیش و کنایه می زدند... از به رخ کشاندن سر و لباس و جواهرات به یکدیگر هم غافل نبودند، جنگی سرد و همیشگی میان آنها در جریان بود. شکوه السلطنه مادر مظفرالدین میرزا به طور آشکار به فروغ السلطنه که فرزندش نایب السلطنه شده بود، حسادت می کرد و در نهان برایش خط و نشان می کشید.
مدتی که گذشت شاه هوس کرد شام را در کنار همسرانش صرف کند، سفره را گستردند، چنان با ظرافت و آداب و رسوم مخصوص که ماتینا حیرت کرد، سپس یکی از خدمه آمد، معروف به "سلطان کبابی" که در طبخ هر نوع کباب استاد بود، در اتاق کوچکی چسبیده به اتاق برلیان مشغول کباب کردن جوجه و گوشت بره شد.
از آشپزخانه ی دربار غذا آورده شد از ترس این که اعلی حضرت توسط دشمنان مسموم شود، ظروف غذای شاهنشاه جداگانه و در پارچه های سفید پیچیده شده و به مهر خان سالار که مسئول آشپزخانه ی سلطنتی بود، مهمور شده بود. انواع ماست و شربت و مرباجات نیز از آبدارخانه به همان صورت مهر و موم آورده شد. داخل ماست پر از گردو، پسته و یا گلپر تازه بود.
با شوخی و خنده شام صرف شد. توجه ماتینا به دست های چرب و چیل آنها جلب شده بود، با تکه ای نان و با دست غذا می خوردند، نه قاشقی، نه چنگالی! پس از غذا شاه با آرامشی مثال زدنی، یک فنجان قهوه در قهوه خوری طلای مینا صرف کرد و قلیـ ـانی کشید، ماتینا در دل گفت: خوبه این همه سال دووم آورده، این آدم چه قدر بی مایه بود.
نگاهی به اطراف کرد، در میان آن همه زن کسی که لایق همسر شاه باشد، نبود... جز یکی- دو تن که نوه ی فتحعلی شاه بودند، بقیه حتی عنوانی نداشتند... پس توقعی خام و باطل بود که کسی برای اعتلاء و پیشرفت مملکت قدمی بردارد، در کنار شاه حتی یک آدم دلسوز برای مردم و مملکت وجود نداشت... یک انسان عاقل راهنمای خودِ نادانش نبود...
ماتینا افسوس خورد، دلش به حال سرمایه های کشورش سوخت که به دست چنین آدمی به باد فنا رفته بود. به دست زنباره ی صاحبقران، شکم چران و اهل گشت و گذار...ماتینا به قلیـ ـان ارزشمند چشم دوخت، قلیـ ـانی ظریف و کوچک که با سنگ های درخشان و گرانبها تزئین شده بود... هرزگی، شوخی های نامناسب و صحبت های سبک سرانه تا ساعتی دیگر ادامه داشت.
آثار خستگی در وجنات زن ها نمایان شد. اما شاه مثل ساعات اولیه ی صبح سردماغ بود، ماتینا اعتراف کرد: چه جونی داره این قبله ی عالم!!
و بالاخره شاه نوازندگان را مرخص کرد و به خوابگاه رفت... ماتینا به آرامی در پی او روان شد و به ایماء و اشاره های دوستانش که ملتمسانه درخواست می کردند، منصرف شود وقعی ننهاد. ماتینا در شوق دیدن اتاق خواب شاه می سوخت... آن چه دید حس کنجکاوی اش را ارضاء نکرد، از شاهی چنین زن دوست توقع خوابگاه مجلل تر و بزرگتری داشت.
اتاق خواب در وسط قرار داشت و چهار در که به چهار اتاق منتهی می شد در اطرافش بود، یکی به رامشگران، دیگری به خواجه های کشیک و سومی به حفاظت کنندگان تعلق داشت. چهارمی جزء خوابگاه محسوب می شد و بسیار دیدنی بود، نقاشی هایی مربوط به مجالس عیش و سرور بر در و دیوارها و سقف آن کشیده شده بود که الحق چشمگیر و هنرمندانه بود. بعدها در اثر خواندن کتابی ماتینا دریافت آنها اثر استاد بهرام می باشد.
شاه به یکی از دو تن خواجه ی کشیک دستور آوردن یکی از همسرانش را داد، معلوم بود آن شب با جیران رابطه ی سردی دارد که همسر دیگری احضار شده، ماتینا در چنین شرایطی صلاح نمی دانست در خوابگاه بماند تا وارد حریم خصوصی شاه شود، اما هنوز خواجه بیرون نرفته بود که شاه اعلام انصراف کرد و ترجیح داد شب را به تنهایی به صبح برساند. در این لحظه قصه گویی وارد شد که نقیب الممالک نام داشت، او وارد اتاق شد و با بیانی شیرین شروع به گفتن قصه ای از داستان های هزار و یک شب کرد، به همراهش نوازنده ای بود که در خلال داستان کماچه می زد، کمانچه ای که همیشه زیر لباده اش داشت، نامش جوادخان قزوینی بود.
پس از رفتن آنها نوبت به اساتید دیگر رسید که هنر خود را نمایان کنند اولی سرورالملک بود، دستمالی روی سنتورش پهن کرد و شروع به نواختن کرد، نوایی ملایم برای خوابی آکنده از رویاهای شیرین.
ماتینا اذعان داشت: برای آرامش روح و جسمش خیلی م ابتکار به خرج می ده، حتماً باید با موسیقی زنده کپه ی مرگش رو بذاره.
پس از به خواب رفتن حضرت همایونی، او تعظیمی کرده، بساطش را زیر بغل زده و اتاق را ترک کرد. ماتینا از خوابگاه خارج شد، دوازده سرباز تا بن دندان مسلح را دید که از آن جا محافظت می کنند.
ماتینا آن قدر قدم زد و فکر کرد تا سپیده ی صبح پدیدار شد، دوباره به خوابگاه برگشت، شاه فنجانی از مایعی مخصوص که ماتینا ندانست چه چیز است سر کشید، سپس به حمام مخصوصش رفت... بعضی از خانم ها هم حضور داشتند، روی یکی از سکوهای حمام بساط صبحانه و سماور بود... شخصی ترکمن مسئول کارهای حمام سلطان بود که از صیغه هایش نیز بود، او هر روز صبح پیراهن و زیر شلواری نو برای شاه مهیا کرده و قدیمی را اقل بیگه برمی داشت و چه می کرد؟!... خدا داند.
سپس حاج حیدر خاصه تراش، روی اعلی حضرت را اصلاح کرده و تعدادی مشت و مالش دادند. خانم ها هم در رخت کن مشغول شکم چرانی و صحبت بودند، دوستان او در میانشان حضور نداشتند...
ماتینا در دل گفت: پول همین لباس زیر با پارچه ی اعلاء تو پنجاه سال خودش واسه ساختن یه تعداد مدرسه و درمونگاه بسه، بقیه ی ولخرجی ها جای خودش.
طاقت نیاورد و خارج شد، برای این همه بی کفایتی حرص خورد کاش می توانست کاری انجام دهد، کاش...
به اتاق غنچه دهان رسید، وارد که شد مادربزرگش با نگاهی نگران سر تا پایش را برانداز کرد: طوری شده عزیزکم؟
ماتینا در زمان و مکان معلق بود، سرگیجه ی شدید نزدیک بود باعث زمین خوردنش شود، از دیدن مادربزرگ و سؤال ناگهانی اش حسابی یکه خورده بود، البته مادربزرگش نیز دست کمی از او نداشت، چهره ی مات و مجسمه مانند و نگاه خیره و عجیب نوه اش او را حیران کرده بود.
سردرگمی آنها لحظاتی طولانی ادامه داشت و بالاخره ماتینا خود را پیدا کرد، لبخندی تصنعی بر لب آورد: حالم خوبه، یه چند دقیقه ای خاطرات دوران مسخره ی نامزدی اومده بود تو ذهنم و درگیرم کرده بود، یه لیوان آب بخورم بهتر می شم.
مادربزرگ عینک پنسی اش را با نوک انگشت بالا برد، نگاهش نشان می داد قانع نشده و بهانه ی واهی و بچه گانه ی دخترک را نپذیرفته، سر تا پای او را برانداز کرد، دست روی زانو گذاشت و بلند شد، میل بافتنی و کاموایش را روی میز قدیمی قرار داد: یه لیوان گل گاوزبون حالتو خوب می کنه.
ماتینا سر جای او نشست: ببافم؟
مادربزرگ به طرف آشپزخانه رفت: نه جونم دو دست می شه.
- مال منه دیگه؟
- آره جونم کی بهتر از تو.
مادربزگ دستان هنرمندی داشت، گوشه گوشه ی خانه از هنر دست او پر بود، قلاب بافی های ظریف، سوزن دوزی های چشمگیر، حتی چند تابلوی فرش بافته بود که روی دیوار در قاب های اعلاء خودنمایی می کردند... خیاط قابلی هم بود و از جوانی تمام لباس های خود را دوخته بود، حتی پرده های شیک و مجلل خانه کار دست خودش بود.








 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#83
در گوشه ی سالن، زیر تاقچه چرخ خیاطی بسیار قدیمی ای قرار داشت، جزء اولین چرخ خیاطی هایی که به ایران وارد شده بود، مارک «گل فینگل»! تنها کارش دوختن دوسر پارچه به یکدیگر بود، نسل اول چرخ خیاطی!
از این دست اجناس عتیقه در گوشه و کنار خانه ی مادربزرگ زیاد به چشم می خورد و ماتینا عاشقانه آنها را دوست داشت و از نماشایشان سیر نمی شد، گاهی ساعت ها آن را با حوصله و دقت فراوان گردگیری می کرد.
مادربزرگ آمد، لیوانی در دستش بود، آن را به نوه اش داد: قدیما اونایی که دکون عطاری داشتن واسه مردم دوا هم تجویز می کردن، می شه گفت طبیب سرخونه بودن، کار راه انداز هم بودن ها.
آهی کشید: داروهای گیاهی اگر سود زیادی نداشتن لااقل مضر هم نبودن. خیلی طول کشید تا دواخونه های جدید تونست جای عطاری ها رو بگیره، حتی یه مدت براشون شعر درآورده بودن و عطاری ها رو مسخره می کردن، گاهی نمایش ترتیب می دادن و می خواستن کار قدیمی ها رو کوچیک کنن، اما اعتقاد و اعتماد مردم به دواهای سنتی زیاد بود و با این چیزا از مصرف گیاه های دارویی منصرف نمی شدن، الانم که می بینی دوباره داره همون چیزا استفاده می شه، عطاری ها مدرن شدن و خیلی مردم ترجیح می دن داروی گیاهی مصرف کنن.
ماتینا جرعه ای نوشید: مامان بزرگ از اون شعرا چیزی یادتونه؟
مادربزرگ روی صندلی لهستانی اش نشست: آره مادر... یه مرد لوده خودشو شکل زنا درمی آورد و یکی م مثلاً حکیم باشی عطاری می شد...مرد زن نما که یه من زردچوبه م به صورتش می مالید که نشون بده حالش زاره شروع می کرد به خوندن:«حکیم باشی، دور سرت بگردم، به دور اون یک پسرت بگردم، سر و کمرم، دل و جیگرم حکیم باشی، دردِ موهام، زیر دنده هام، پشت و پهلوهام حکیم باشی،»
پیچ و تابی م به گردن ش می داد و یه کم آه و ناله اشو بیشتر می کرد، می نشست روی زمین و صداش رو می لرزوند: «بی اشتهام، پنجه پاها م، نوک دندونام حکیم باشی،»
کم کم شروع می کرد هوچی گری و کولی بازی درآوردن: «آخه چه کنم، چی کار کنم؟ سر به خیابون بذارم؟ دل به بیابون بذارم؟ زیر هواره بدنم، دستام شده رنگ کلم، خمیازه جر داد دهنم، آخه بگو چی کار کنم؟ چه خاکی من به سر کنم؟ بازم بران قطار کنم؟ ردیف کنم درد تنم؟»
حکیم باشی یه تیکه کاغذ چرک وکثیف می گرفت دستش و شروع می کرد مثلاً یه چیزایی نوشتن، یه تای ابروش رو بالا می داد و دهنش رو کج می کرد که یعنی علیله، منظور این که آدمای کج و کوله واسه مردم نسخه می پیچن، آدمایی که خودشون از پس معالجه ی خودشون برنمیان، در حالی که خیلی وقتا همون داروها کار صد تا از این کپسول و قرص ها رو می کرد، کمترم عوارض داشت... خلاصه به خاطر تحقیر کردن اون جماعت حق و ناحق هم می کردن. حکیم باشی ....... کنان می گفت: «هلیله و ملیله، روغن میخ طویله، دو پِله ی قرینه، گرد ته خزینه، نخ زری شلیته،
خشکی آب دو مثقال، خنده ی خواب سه مثقال، مربا لنگ گیوه، جوراب مرد بیوه... از این ور و از اون ور... اینم دواهات مادر،» (با اقتباس از مطالب جعفر شهیدی در کتاب تهران در قرن سیزدهم در این باب)
این طوری می خواستن بگن اونا جاهل و بی سوادن، در حالی که عطارای اون زمان از روی تجربه و نقل مطالب سینه به سینه نیمچه دکتر بودن و تا حدودی م به خواص گیاه ها وارد بودن... در ضمن وجدان کاری داشتن و از روی دلسوزی مردم رو معاینه می کردن و جایی م که کم می آوردن می گفتن ما نمی دونیم، نه این که همین طور الکی یه چیزی بدن دست مریض و کاری به عواقبش نداشته باشن.
ماتینا از اطلاعات و لحن مادربزرگش لذت می برد. قبلاً بارها و بارها از این قبیل مطالب شنیده بود ولی به طور سرسری از آن گذشته و هیچ گاه مثل آن روز حس خوبی نیافته بود. مادربزرگ ادامه داد: مردم ما سنتی ان، خیلی طول می کشه یه چیز جدید رو جایگزین یه چیز قدیمی کنن، اما اینم دلیل بی احترامی و توهین به چیزای قدیمی نیست.
تلفن سیاه قدیمی با صدای گوش خراشی زنگ خورد، ماتینا از جا پرید و محتوی لیوان به حلقش پرید و شروع به سرفه های سخت کرد، مادربزرگ گفت: سوغات بهت می رسه.
گوشی تلفن را برداشت، ارغوان بود که می خواست احوال دوست قدیمی اش را بپرسد، ماتینا با ایما و اشاره از مادربزرگش خواست بهانه آورده و قطع کند. تصمیم داشت تا مدتی با کسی صحبت نکند.
بعد از آن پکر شد، مجدداً به یاد اتفاقات اخیر افتاد، لیوان خالی را روی میز گذاشت، با اجازه ای گفت و راهی خلوتش شد. مادربزرگ حال او را به درستی می فهمید، مانعش نشد و اجازه داد به حال خودش باشد.
ماتینا وارد گنجه شد: بیچاره ارغوان... اون هیچ وقت نظر خوبی روی توفان نداشت، یه عالمه بهم هشدار داد، راست می گفت، اون وقت من پررو دو قورت و نیمم باقیه. خاک تو سرم که از همه ی عالم و آدم طلبکارم... مقصر خودمم و دیگران رو بی محلی می کنم.
در نهایت به این نتیجه رسید که این نوعی تنبیه است، او خودش را به وسیله ی دوری گزیدن از کسانی که دوست می داشت، تنبیه و مجازات می کرد، از جهتی نیز خوش نداشت دیگران اشتباهش را به رویش بیاورند، سپس سعی داشت آنها به خصوص پدرش و در درجه ی بعدی مادرش را مقصر بداند.
در حال خودش بود که متوجه تغییر دما شد، هوا خفه و دم کرده شد، قصد خروج از گنجه را کرد که خود را نزد غنچه دهان دید. از تغییرات صورت او شگفت زده شد، گویی سال هاست او را ندیده، به آرامی او را که مشغول سرمه کشیدن بود صدا زد، غنچه دهان لبخند زد، جای چند دندان در دهانش خالی بود: زمان غیبت تو به درازا کشید کجا بودی؟
ماتینا حیرت کرد، او که تنها یک ساعت از این محیط دور بود، فاصله ی زمانی نوشیدن یک لیوان دم کرده ی گل گاوزبان، به آرامی گفت: ولی من خیلی زود برگشتم، یه ساعت م نشد.
غنچه دهان گفت: شش سال نبودی.
اما خطوط صورت او نشان آن بود که سال های بیشتری سپری شده و یا آن خطوط در اثر اسارت در قصر پدید آمده. غنچه دهان افزود: در این سال ها سوگلی شاه از دست رفت، دق کرد و مرد، در این کاخ نفرین شده به عزای بچه هایش نشست، اواخر عمر آن قد رعنا خم شده و موهایش تقریباً سفید شده بود، داغ فرزند انسان را از پای درمی آورد، سه فرزند پسر و یک دختر... غم مرگ جیران برای شوهر تاجدارم سنگین بود، فرمود او را در صحن شاهزاده عبدالعظیم به خاک بسپارند و به طور شبانه روز یک قاری بالای سرش قرآن بخواند، در آن جا از مردم پذیرایی می شود، شاه که شاعری برجسته نیز است، در غم از دست دادن محبوبش شعری زیبا سروده، از سوی دیگر اتاق های فروغ السلطنه اش را در اختیار کسی قرار نداد و تا مدتی دربهای آن قفل بود، هر از گاهی به آن جا رفته و با یاد خاطرات عزیز از دست رفته اش نوحه سرایی می کرد، اما اکنون در اختیار فاطمه خانم امامه ای است، همان کنیز جیران.
آهی جان گداز کشید: زن ها به مرده ی جیران هم حسودی می کنند.
دو کنیز جیران حالا از محبوبترین همسران ظل السلطان همسرم هستند، آن هم به دلیل تقربی که نزد فروغ السلطنه داشتند، از جهتی هم می گویند این وصیت خود او بوده که این دو کنیز یعنی امین اقدس و فاطمه خانم امامه ای که حالا انیس الدوله لقب گرفته، به همسری او درآیند، چرا که آنها را مطابق با سلیقه ی اعلی حضرت تربیت کرده است.
جیران در زمان حیاتش نور چشم اعلی حضرت و در زمان مرگش هم خار چشمان هووهایش شد و به گفته ی خودشان هنوز از جادوی او خلاص نشده اند.
ماتینا دلش به حال جیران سیاه چشم سوخت، غمی که در چشمان او بود را به خاطر آورد، ناخواسته به زبان آورد: بیچاره جیران! زن بدبخت!
غنچه دهان سرمه دان را کناری نهاد: آری، به راستی هم جیران بدبخت بود، این روزهای آخر حتی از سایه ی خودش نیز به وحشت می افتاد، می ترسید او را مسموم کنند، سپس شوهر تاجدارم امر فرمودن از آشپزخانه ی سلطنتی که غذاهای خودشان آن جا طبخ می شود برایش اطعمه و اشربه برده شود، در پارچه ی سفید و مهر و موم شده. برای مداوای او از حکیمان فرنگی هم مدد گرفته شد اما جیران معالجه نشد. مرگ فرزندانش او را کشت. اما یاد و خاطره اش در ذهن پادشاه زنده است و همین باعث رنج بقیه می شود.
غنچه دهان نگاهی به سر تا پای ماتینا کرد: در این سال ها تو هیچ تغییری نکردی، گویا همین دیروز تو را دیدم، همان لباس های مرتبه ی گذشته را نیز به تن داری، چگونه است که گرد پیری بر رخ تو ننشسته است؟
ماتینا با مهربانی لبخندی زد: اما تو به نسبت شش سال پیش خیلی پیر شدی... حتی به نسبت سن و سالت مگه چند سالته نهایت بیست و سه سال.
غنچه دهان دست روی سینه اش گذاشت: قشنگی صورت از دل آب می خورد، راه به جایی ندارم والا لحظه ای درنگ نمی کردم، آرزو دارم جرأتش را یافته و فرار کنم ولی می دانم به محض رسیدن پایم به خارج قصر نگهبانان برای یافتنم دست به کار می شوند و دیر یا زود پیدایم کرده و به سرنوشتی تلخ و دردناک مبتلا خواهم شد، هر چند که مرگ از این زندگی نکبت بار بهتر است.
ماتینا سعی کرد او را دلداری دهد و از در شوخی وارد شد: هر چی باشه زنِ شاهی، می دونی یعنی چه؟ اسم و رسم، لباس و غذای خوب، تازه می تونی واسه فامیلاتم مفید باشی و دستشون رو به کارای مهم بند کنی.
غنچه دهان زانوها را در بغل گرفت: از لذت یک زندگی سالم و عادی محروم شدم، الان می بایست چند فرزند داشته باشم که چراغ دلم را روشن کنند، از همسری شاه چه نصیبم شد؟ جز دو اتاق، چند تکه جواهر و لباس... سال هاست که همسر سرورم هستم و تنها پنج شب در حضورش بوده ام، شاید خوشبخت باشم چون زن هایی را می شناسم که فقط و فقط یک مرتبه شب را با شاه به صبح رسانیده اند و الان همسر تاجدارمان حتی نام آنها را نمی داند، گو آن که این شب ها نیز کامل نیست و یک زن حق دارد تنها دو- سه ساعتی کنار همسرش بماند، پس از آن میل پادشاه با همراهی انیس الدوله است. اکنون چشم و چراغ این قصر اوست... با این که نه زیبایی جیران را دارد و نه ملاحت او را، اما دارای ##### بی نظیری است. مردمداری اش هم از آن خدا بیامرز بهتر است. شاید به خاطر اجاق کور بودنش، نمی دانم.
چیزی به خاطر ماتینا آمد: حال بی بی نقلی و خواجه فندقی چه طوره؟
غنچه دهان سری تکان داد: خداوند روح هر دویشان را قرین رحمت کند.
آه از نهاد دخترک برآمد: آخِی طفلکی ها، چی به سرشون اومد؟
غنچه دهان برخاست: گلویم خشک شده، قدری شربت انگبین دارم، می خواهی؟
ماتینا سرش را به علامت نفی تکان داد و به انتظار ماند تا میزبانش قصه ی خود را بگوید، او از داخل تنگ خوش طرح و نقشی در داخل استکانی قرمز کمی شربت ریخت: گفته بودم خواجه فندقی میلی به بی بی نقلی نداشت و بیشتر آرزو داشت همسری عادی بستاند، اعلی حضرت به شوخی فرموده بودند«هرگاه پولدار شدی می توانی سه زن دیگر عقد کنی که حلال است، اما در حال حاضر همین بی بی نقلی را عقد کن تا بعد...»
اما داستان آنها شیرین و به یاد ماندنی شد، خواجه فندفی سر تا پا عشق شد و چنان به همسرش دل بست که کسی باور نمی کرد، تا این که بی بی نقلی آبستن شد و کمی بعد حکیم دریافت فرزند آنها قد و وزنی معادل انسانی معمولی دارد و بی بی نقلی از








 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#84
پس آن آبستن و بالاخره چنین به قلب و ریه ی فلک زده فشار آورد و منجر به فوتش شد.حتی قادر نبود راه برود،شکمش به زمین کشیده می شد خواجه فندقی مجبور بود به کارهای خانه اش بپردازد.

بعداز مرگ بی بی نقلی،کار خواجه فندقی اشک و زاری بود،بالاخره در راه عشق جان باخت،یک شب سرد زمستان بالای گور همسرش آنقدر گریه کرد تا یخ زد و مرد.

ماتینا روی مخده جابه جا شد؛چه قدر خبرای بد.....

_تو دیر آمدی،مدتهاست این جریانات تمام شده،آن قدر این جا اتفاقات عجیب و زیادی می افتد که این اخبار همیت چندانی ندارد.

از جا برخاست؛لباس هایمان کمی تغییر یافته است.مادام عباس و همین سوگلی جدید یعنی انیس الدوله باعث شده اند.

از آن جوراب کوتاه و بدنما خبری نبود،به جایش شلوار کشی به پا داشت،به جای چند شلیته روی هم،یک شلیته به تن کرده چارقدش نیز آهاردار شده و نمای جالب تری داشت... از آن خط و خال ها هم به دوور ابروها خبری نبود....مهم تر از همه موهای او بود که جعد و شکن دلپذیری یافته بود.

ماتینا اظهار داشت: شیک تر شدی،موهاتم خیلی قشنگ شده.

غنچه دهان نگاهی به موهای لخت و بی خالت ماتینا انداخت:دلت می خواد موهایت را فر کنم؟در این کار متبحر شده ام،هررزوز موهای چند نفر توسط من زیبا می شود.

ماتینا پرسید:با چی موها رو فر می کنی؟

غنچه دهان درب چوبی منبت کاری را گشود و دو ابزار شبیه قیچی خارج کرد،اولی دارای دو تیغه بود که شیارهایی رویش بود:این فرشویی است دیگری فرلولهدومی یکی تیغه ی به شکل لوله ای بود که یک طرف نداشت و ماتینا را یاد باییلیس انداخت،برایش جالب بود این دستگاه تکامل یافته ی مدل قدیمی اش است.

غنچه دهان گفت:اینا رو می گیریم روی حرارت لامپا تا گرم شود پس از آن مو را فر می کنیم....گاهی هم داخل منقل زغال ها را خاکستر کرده و از حرارت آن استفاده می کنیم.

ماتینا سر تکان داد:کار جالبیه.

غنچه دهان با اشتیاق گفت:فر چهره ات را تغییر می دهد.

ماتینا به آن دستگاه اطمینان نداشت،اگر هم می خواست موهایش را فر کند ترجیح می داد در زمان خود به آرایشگاه مجهزی رفته تابا ابزار و مواد جدید این کار صورت گیرد،نخواست اورا با عدم اعتماد خود بیازارد،تبسمی شیرین و دوستانه به او زد و دست روی شانه اش گذاشت:یه موقع بهتر،گفتی این تغییرها رو انیس الدوله و مادام عباس ایجاد کردن،این مادام عباس کیه؟وقتی اسمش این قدر جالبه خودش هم باید دیدنی و منحصر به فرد باشه،مادام یک کلمه ی فرانسویه واسه خانما،عباس یه اسم مردونه... این دوتا اسم مثه کارد و پنیر هستن چه جوری کنار هم جفت و جور شدن؟!

غنچه دهان قدری دیگر شربت انگبین در استکان ریخت و نوشید:مادام عباس یک زن فرانسویست و در دربار ارج و قرب فراوانی دارد،نواب والا والده ی شاه تمام رازهای مگویش را با او در میان می گذارد و در بسیاری از امور قصر و زنان با او مسورت می کند.

او زنی کاردان،زیرک و موقعیت شناس است....طوری خود را چادر چاقچور می کند که چشم خروس و ماهی نر هم به او نمی افتد. آما آمدنش به ایران حکایت جالبی دارد،چندین سال پیش تاجری فرنگی صندوقی گل کاغذی از فرنگستان آورد،چند تایی هم اندرون فرستاد،خانم های درباری که تا آن زمان گل کاغذی ندیده بودند به تکاپو افتادند و روی چشم و هم چشمی گل ها را با قیمتی چند برابر خریدند که دست هوو ها یا حتی خواهرشوهرها به آنها برسد....آن تحفه های کاغذی غوغای بزرگی در خانه به راه انداخت،زنان اسم و رسم دار دست به کارهای عجیب زندند،از اعتصاب غذا گرفته تا جادو و جنبل....بالاخره برای خواباندن این غائله و خوش کردن دل خانم ها نقاشی چیره دست که حاج عباس شیرازی نام داشت به پاریس فرستاده شد تا ساختن گل کاغذی را فرا گیرد...

غنچه دهان لبخند زد:بیچاره حاج عباس در بد مخمصه ایی گرفتار شده بود،در کشوری غریب بدون دانستن زبان فرانسه سرگردان مانده، به دور خود می چرخید و کار مفیدی انجام نمی داد،اما بخت با او یار بود و با دختری فرانسوی آشنا شد که حتی حاضر بود مسلمان شده به عقد او درآمده و به ایران بیاید و دست بر قضا هنرمند زیر دستی بود،و در فن گلسازی هم استاد بود،علاوه بر آن از مد روز اطلاعات فراوانی داشت،او نامه ایی به دولت نوشت و اجازه ازدواج گرفت که به سرعت صادر شد.

حاج عباس آن زن را طوطی خانم نامگذاری کرد و مشغول آموزش زبان فارسی به او شد.استعداد «طوطی خانم»یا همان«مادام عباس» خودمان مثال زدنی است.علاوه بر آن به شعرها و ضرب المثا های ایرانی هم وارد شد طوری که«پیرزن کتب چهل طوطی»لقب گرفت،خلاصه این زن تغییر و تحولاتی درلباس خانم ها ایجاد کرد که بانوها ظاهری بهتر و خوشایند یافتند،این دامن ها از روی لباس رقاصه های پاریسی دوخته شده،البته قبله ی عالم به فرنگستان و دیدار از آنجا در این میان بی تأثیر نبود،سفر ایشان هم حکایت جالبی دارد که در جای خود نقل خواهم کرد،مادام عباس زنی باسلیقه و خوش فکر است.

ماتینا بیشتر دقت کرد،دامن غنچه دهان مثل دامن لباس باله مانن چتر ایستاده بود و مشخص بود به کمک فنر فرم گرفته است.

غنچه دهان دهانش را بیخ گوش او آورد:شایعاتی درمورد او بر سر زبانهاست که امیدوارم دروغی بیش نباشد،می گویند مهدعلیا با همدستی مادام عباس و دسیسه چینی او قادر به کنار گذاشتن امیرکبیر و پس از آن کشیدن نقشه ی قتل او شد.

شانه ایی بالا انداخت:خدا بهتر می داند ،اما در این دربار باید انتظار هرچیزی را داشت.

ماتینا اطلاعات در این مورد نداشت.لختی به فکر فرو رفت و پس از آن در مورد رفتن شاه به فرنگ سؤال کرد.غنچه دهان استکانی دیگر سربت برای خودش ریخت:زمان رفتن شاه به فرنگستان غوغای عجیبی در ارگ سلطنتی حاکم بود.سرورمان که نمی بایست به این سفر تنها می رفتند،،بالطبع جمعی از بانوان حرم و جمعی از درباریان نیز ایشان را همراهی می کردند... در این میان بانوان می خواستند گوی سبقت را از همدیگر بربایند و دل اعلی حضرت را به دست آورده تا با رفتن به فرنگ دل رقبای خویش را چنان آتش بزنند که بوی سوختگی اش تا فرسخ ها برود.

همه ی این ها به کنار،رفتن به فرنگ آداب خاصی طلب می کرد که همگان ملزم به رعایت آن بودند،لذا شاه از عده ای از اروپاییان در خواست کرد که به همراهانش بیاموزند که در کشوری اجنبی می بایست رفتار کنند.

ما درباریان در غذا خوردن بسیار بی تکلیف و بی ریا هستیم،روی زمین،دور سفره می نشینیم،برنج و خورشت را در مجمعه ای ریخته همگی با هم از آن لقمه برمی داریم،آن هم با دست!طاس کباب و آبگوشت را هم بدین شیوه تناول می نماییم و از این مسئله هم ناراحت نیستیم،سبک غذا خوردن ما با مردم عادی تفاوت ندارد.معضل بزرگ در سفر به فرنگ همین بود،همرامان شاه می بایست آداب غدا خوردن با قاشق و چنگال را می آموختند،آن هم بر سر میز....

غنچه دهان استکان شربت دیگری نوشید و باد گلویی زد.چشم ماتینا بتز ماند،بدون اینکه دست مقابل دهان بگیرد یا عذرخواهی کند،سپس دریافت این نیز جز مرسومات است و عمل زشتی به حساب نمی آید.

غنچه دهان با پشت دست دهانس را پاک کرد:بیچاره صدراعظم،جناب مشیرالدوله در این راه زحمات زیادی کشید . به عبارتی پوست انداخت...ضیافت هایی برپا کرد و غذا خوردن به سبک فرنگی ها را آموزش داد،امان از آن ها چقدر سخت می گیرند.

خندید:مانند قلمی فنری می بایست روی آن صندلی ناراحت،راست و محکم نشست،حتی نباید آرنج ها روی میز نهاد و یا کف دست ها را....خنده دار تر استفاده از دو دستمال بود که می بایست یکی را روی زانو پهن کرده و دیگری را روی گردن بست....

بیشتر خندید:کارت هایی به حضار داده می شد که نام غذا ها در آن نوشته بود،شاه و درباریان موظف بودند آن را بخوانند،جالب آن جا بود که خط بیگانه قابل خواندن نبود.یعنی بندگان خدا بلد نبودند به هر حال آنها تظاهر به خواندن کرده و آن را به شخصی که مانند مأمور جهنم کنار دستش ایستاده بود،پس می دادند.

غذا با مکافاتی فراوان صرف می شد،بیچاره ها حق بلند خندیدن و بلند صحبت کردن نداشتند،موظف بودند که ریش و سیبیلشان به مواد غذایی آلوده نگردد....بندگان خدا حق آروغ زدن هم نداشتند،چرا که ممکن بود به میزبانشان بی احترامی شود...

غنچه دهان به آرامی به پای خود زد:مردمان کافر!حتی حق نداشته دستانشان را رو به آسمان برده و با صدای بلند شکر خدا بگویند،می بایست به شکری آرام بسنده می کردند.

تعداد قاشق و چنگال و کارد ابتدا همگان را گیج کرده بود،چون هر غذایی قاشقی مخصوص به خود داشت....مقررات زیاد و دست و پاگیری بود،ابتدا می بایست سوپ یا سالاد صرف شود و پس از آن غذا...مجبور بودند گوشت را با چاقو ببرند که بسیار سخت بود،مگر استفاده از دست چه اشکلی دارد؟!پس از آن دسر صرف می شد که کیک یا بستنی بود...بیچاره درباریان،جانشان گرفته شد تا آداب غذا خوردن اجنبیان را بیاموزند.

برای آموزش شاهنشاه و برخی بانوان دربار آموزش غیر مستقیم در نظر گرفته شد،دیوار را سوراخ کردند و شاه و جمعی از حرم از داخل سوراخ ها سبک غذا خوردن را می دیدند و در خلوت تمرین می کردند.

ماتینا نتوانست جلوی تعجبش را بگیرد:حالا چرا یواشکی؟!








 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#85
_ برای شاه یک مملکت مایه ی افت است که مقابل زیر دستانش آداب غذا خوردن بیاموزد،صدراعظم روزها صحبت می کرد و درباریان را پند می داد مبادا رفتاری از خود بروز دهند که در شأن دربار ایران نباشد.

پوزخندی زد و با دستمال صورتی رنگی خود را باد زد:حال که آنها نجس هستند و طهارت نمی گیرند،از بوی بد بدن آنها انسان مشمئز می شود و می خواهند به ما پاکیزگی بیاموزند،خود می بایست از نا آداب شستشوی بد را بعد از اجانت مزاج یاد بگیرند،مگر با یک دستمال می شود پاک و تمیز شد؟

غنچه دهان خمیازه ای کشید:همین خمیازه را هم ممنوع کردند یا حداقل با دهانی نیمه باز که دست هم مقابل آن باشد.

ماتینا نخواست خاطر او را بیازارد،اما در دل اعتراف کرد:بازم خوب شد این چیز ها رو یاد گرفتن،والا مام لابد مثل اونا با دست غذا می خوردیم و هزار تا کاری که الان طبیعیه رو انجام نمی دادیم...

با لبخندی رو به غنچه دهان گفت:جز اون مورد که گفتی حق با توئه،بقیه ی کارای فرنگیا خوب بوده ها...دور میز نشستن و با قاشق و چنگال غذا خوردن به سلامتی پا و کمر آدم کمک می کنه...از یه طرف غذا خوردن خیلی بده،باعث می شه هزار تا مرض و بیماری منتقل بشه.

ماتینا می دانست که غنچه دهان منطق اورا قبول ندارد،لذا نخواست بحث کند،خود را مشتاق نشان داد که:بعدش چی شد؟بعد از اون همه آموزش کیا رفتن فرنگستون؟

_ همه ی زن هادوست داشتند به این سفر بروند،رفتن انیس الدوله که قطعی بود،سرورمان علاقه و ارادت خاصی نسبت به او دارد،شخص دوم هم عایشه خانم بود که توانست بر خواهرش پیشی بگیرد،دو کنیز و دو خواجه باشی هم آنها را که در پوست خویش نمی گنجیدند،همراهی کرند.

ابرو بالا انداخت:می گویند چند دست لبا فرنگی هم برای آنها سفارش دادند که در کشور اجنبی به تن نمایند،یعنی به طور کل چادر چاقچور را کنار بگذارند....همین هم باعث اعتراض روحانیون شد که یک زن مسلمان نباید تن به چنین کاری دهد،پس امکان آن نیز وجود دارد لب به عرقیات و نجسی هم بزنند و ...همین ها باعث شد سروصدای زیادی ایجادشود و انیس الدوله و همراهانش مجبور به بازگشت شوند،تا روسیه رفتند و بازگشتند...آرزوی فرنگ بر دل آنها ماند....

ماتینا پرسید:با اسب رفتند؟

_تا انزلی با کجاوه و تخت روان و کالسکه،پس از آن سوار بر کشتی شدند،به روسیه که رسیدند و خانم ها قصد سوار شدن بهه کالسکه ها را داشتند مردم به طرفشان هجوم آوردند و بندگان خدا نزدیک بود از ترس قالب تهی کنند،هر قدر خواجه ها فریاد « دورباد،کورباد» سرداند راه به جایی نبرده اند،خلاصه کنم خانم ها با هزار مشقت سوار کالسکه شده اند،پس از آن سوار بر قطار شده اند که چون ماری سیاه و کافت از آهن است،به گفته ی خواجه ها اتاق اتاق است و محفوظ.....در کوپه ی مجللی که همان اتاق است با خیال راحت و محفوظ نشسته اند....به خیال خودشان از حضور مردان و نامحرمان و اجنبیان خلاص شده اند،اما زهی خیال باطل که خواجه های سفیدپوست که در قطار خدمت می کردند،به طور مداوم غذا و نوشیدنی آورده و سلب آسایش می کردند،خانم ها نیز داد و فریاد کرده و به آنها پرخاش می کردند.

ماتینا لبخند زد:آخه اون بیجاره ها به این رسم و رسوم وارد نیستند،می خواستن خوش خدمتی کنن و مهمون نوازیشون رو نشون بدن، بیچاره ها نمی دونستن که نگاه کردن به صورت همسر اعلی حضرت شما گناه است.

_ به هرصورت آنها می بایست به ما و قوانین ما احترام بگذارند،انیس الدوله خود با ملکه ی روسیه به گردش رفته و اوقاتی خوش را سپری کرده بود که می دانست هرگز تکرار نخواهد شد....اما تلگرافی تهدید آمیز رسید که باعث شد شاه به فکر بازگرداندن حرم خویش بیفتد،از طرفی صدراعظم متوجه شد به هر کشوی وارد شوند خانم ها با آن سر و وضع مورد توجه و کنجکاوی واقع خواهند شد و می بایست بدون حجاب در انظار حضور یابند که این برای ما هیچ خوب نبود،لذا از شاه درخواست کرد زنان را برگرداند چرا که امکان شورش وجود داشت،علاوه بر آن مردمان با ایمان صدراعظم را عامی بی ناموسی می دانستد.....سفر انیس الدوله و همراهانش زود به پایان رسید....اما نتایج جالبی داشت که در ظاهر ما می بینی...نسبت به سابق سر و وضع بهتری داریم.

ماتینا تأیید کرد،بالبخند پرسید:انیس الدوله پس از برگشتن چه کار کرد؟

غنچه دهان با دستانی که ناخن ها و کف آن با حنا قرمز شده بود،سنجاق سینه اش را جابه جا کرد:اگر به او کارد می زدند،خونش در نمی آمد...از این که مانع سفر او به فرنگستان شده بودند کفری بود،بیشتر از همه صدراعظم را مقصر می دانست،آنقدر با او عداوت و دشمنی کرد تا عزل گشت.....بیچاره مثل مار زخم خورده بود،جلوی هوو هایش نمی خواست شکست خورده جلوه کند،با کمال غرور سر را بالا گرفت و گفت به میل خویش مراجعت کرده است،اما کسی باور نداشت،حتی یک کودک سه ساله هم می دانست او چه اشتیاقی به دیدن خارجه دارد،فقط شرایط اضطرار و اجبار می توانست او را وادار به بازگشت کند.مدتی جلوی انظار ظاهر نمی شد،حوصله ی پاسخگویی نداشت هر وقت کی گفت تأکیدش بر این نکته بود که به خاطر مصالح مملکت و جلوگیری از اغتشاش به میل خویش مراجعت نموده،ترسیده است در مظان اتهام قرار گیر و مسلمین او را تکفیر نماید.البته یک بار اعتراف کرد که از احترامی که انتظارش می رفته خبری نبوده،ایشان احترام بانوان را به شکلی که رایج ماست ندارند.علاوه بر آن تحمل کنجکاوی اروپاییان نسبت به چادر و پیچه و چیز های دیگر را نداشته است.

غنچه دهان به آرامی گفت:شاید هم قبله ی عالماز بردن چند تن از زنانش پشیمان شده بود،شاید با دیدن مه رویان اروپاییبه صرافت بازگرداندن همسران خود افتاد است،ایشان طبعی تنوع طلب دارند....

ماتینا خندید:اما تا جایی که من دستم اومده قبله ی عالم شما علاقه ی چندانی به زنان خارجی نداره،اون از زنای لاغر خوشش نمیاد.

_تو راست می گویی،در اندرون حتی یک کنیز لاغر هم وجود ندارد،اگر هم باشد آنقدر دامن و تنبان روی هم می پوشد تا فربه جلوه کند.

_ با معیار های زمان شما دختری مثل من خوشگل نیست.

_چرا زیبایی اگر یک پرده گوشت به تنت بنشیند بهتر می شوی،مطبوع و خواستنی.مگر تو نان نمی خوری؟

ماتینا در دل گفت:خدا رو شکر معیار قشنگی عوض شده،اونایی که اون زمان این قدر تو دل برو و جذاب به نظر می رسن الان اصلاً خواهان ندارن.

بالبخند پاسخ داد:چرا می خورم اما کم.

موضوع صحبت را تغییر داد:امروز دوستات پیشت نیستن،کجان؟

دست ها را به هم گره زد،اندوهگین گفت:نصرتِ بیچاره حال و روز خوبی ندارد،به مرض سختی مبتلاست که حکما نیز از درمان آن عاجرند،تنها یک معجزه می تواند نجاتش دهد،ولی مرارید غلطان خوب است،لحظه ایی آرام و قرار ندارد و به خود خوش می گذراند،می گویدحالا که مجبوریم در این قفس زندگی کنیم چرا سخت بگذرانیم،باید از هر موقعیتی داریم استفاده کنیم
ماتینا اندیشید: چه جالب....

و گفت:اتفاقاً کار درست رو اون انجام می ده،آدمی که تو لحظه زندگی کنه و مشکلات زندگی رو خوار و کوچیک بدونه موفق تره...اگه به خودت سخت بگیری سخت هم می گذره و مصیبت و بدبختی به سمت آدم جذب می شه،یه نیرویی درون ماست که هر چیزی از ذهنمون می گذره رو طرفمون جلب می کنه.

در این لحظه متوجه تغییر موقعیت زمان و مکان شد،مادر بزرگ بیچاره اش با حیرت نگاهش می کرد،ماتینا فهمید که خراب کرده،مادربزرگ گفت:عزیزم چرا با خودت حرف می زنی؟

نگرانی آشکاری در صدایش بود،ماتینا نفس بلندی کشید و لبخند زد:این روش غلبه کردن به اضطرابِ،علم روانشناسی جدید می گه هر چی تو ذهنتونه بلند بگین و خودتون رو تخلیه کنین،این طوری دیگه اعصابتون آروم می شه و افکار مثبت جایگزین می شه.

نگاه مادربزرگ هنوز پر از سؤال بود،ماتینا در دل گفت:ارواح شیکمت،خودت هم نفهمیدی جی گفتی بدبخت.....

مادربزرگ بنا به عادت با توک انگشت سبابه اش عینک پنسی گردش را بالا داد،

ماتینا دردل گفت:داره تو دلش می گه ## خودتی،معلومه حتی یه کلمه از چرت و پرت هات رو باور نکرده،موهاش تو گذران زندگی سفید شده نه تو آسیاب،حالا اگه به روس نمیاره از خانمی و بزرگواریشه.

مادر بزرگ با مهربانی گفت:طفلکِ من اون اتفاق بد تورو اذیت کرده فکر کنم بد نباشه دکتر بریم،هر چی باشه اونا تو این زمینه متخضضن،با حرف و دارو می تونن کمکت کنن.

ماتینا به هیچ قیمتی حاضر نبود حضور در دربار ناصرالدین شاه و همراهی با زنان رنگارنگ او را از دست دهد،حداقل زمانش نرسیده بود،ترسید خوردن دارو باعث بسته شدن چشم سومش شده و از این موهبت که نصیب هر کس نمی شود محروم بماند.

گونه ی مادربزرگ را بوسید:الان حالم خوبه و مشکلی نیست،اگر خوای نکرده بعدها به مسئله برخوردم حتماً،از یه دکتر کمک می گیرم...هر کس به خودش بهتر از بقیه می تونه کمک کنه.منم با تزریق افمار مثبت و یه کم خوش بینی حال خودمو خوب می کنم.

_کنج خونه موندن و از بقیه بریدن هیچ کمکی بهت نمی کنه.

قفسه ی سینه ی ماتینا به درد آمد:الآن تو شرایطی نیستم که با دیگران ارتباط بر قرار کنم.








 
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf
#86
-بالاخره که چی؟ هر چی بیشتر بگذره بدتره، واسه خودت سخت میشه...
-از این که تو دلشون بگن نگاش کن نامزدش ولش کرد اونم جلوی چشم مهمونا و سر لحظه ی عقد، متنفرم.
-مگه تو تو دل مردمی، از کجا می دونی که این چیزا رو میگن؟!
-طبیعیه خوب، منم بودم این فکرا رو می کردم.
-مادربزرگ از بالای عینک نگاهی به او کرد: مردم این قدر گرفتارن که یادشون میره وعده قبل چی خوردن، فکر می کنی دغدغه ی شب و روزشون نامزدی نا فرجام توئه؟! نه جونم ما جماعت فراموشکاری هستیم.
-فراموشی م زمان می خواد، مگر نه؟
-و در دل افزود: حال خوبه دوستای جدید پیدا کردم والا از زیر این ضربه کمر راست نمی کردم.



فصل 23


ماتینا گوشی سیاه تلفن را در دست گرفت: مطمئنین پیتزا نمی خواین؟
مادربزرگ نخ کاموا را دور انگشتش پیچید: آره مادر، مگه معده ی من می تونه این چیزای سنگین رو باور کنه؟ تو هم نخوری بهتره... فقط شکم پر کنه. خاصیت نداره که.
با لذت پاسخ داد: عوضش خوشمزه س...
ماتینا سفارش پیتزا و نوشابه داد. به محض رسیدن غذا دوست صمیمی مادربزرگ به قصد احوالپرسی و عصر نشینی و بیشتر گرفتن خبرهای جدید و ارائه مطالب ناگفته، به منزل وارد شد. دخترک حوصله ی زیاده گویی های او را نداشت، لذا به اتاق خود رفت.
اولین برش پیتزا را به دندان کشید: اووم...
قوطی نوشابه را به دهان نزدیک کرد، در میانه پشیمان شد: همه اشو که نمیتونم بخورم.
گوشه اتاق لیوانی وجود داشت، نوشیدنی اش را در آن ریخت و خورد، دومین برش را که برداشت متوجه تغییر وضعیتش شد، دیگر جا نخورد و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. در باز شد، مروارید غلتان و غنچه دهان مثل رنگین کمان وارد شدند، لباسهای خوشرنگ و چشم گیری پوشیده بودند، مروارید غلتان خندید: باز هم که آمدی، خوش به حالت که گذشت روزگار اثرچندانی بر صورتت نگذاشته.
هیجان زده پرسید: چه چیز می خوری؟
ماتینا پاسخ داد، مروارید غلتان تکرار کرد: پیتزا؟ تاکنون اسمش را نشنیده ام.
غنچه دهان نگاهی به جعبه ی پیتزا کرد: چقدر عجیب است؟
توجهش به قوطی نوشابه جلب شد: این یکی چیست؟
ماتینا گفت: امتحان کنید.
غنچه دهان دو استکان کمر باریک آورد، ماتینا کمی نوشابه در آنها ریخت، گاز آن و صدایش آنها را کمی ترساند، مروارید غلتان گفت: به نظر خطرناک می رسد.
غنچه دهان افزود: رنگش هم عجیب لست.
ابروهایش را به هم نزدیک کرده، استکان را برداشت و بویید: نجسی و حرام نباشد.
ماتینا خیالش را راحت کرد: نه عزیزم، اینم یه جور شربتِ ولی خونگی نیست، تو کارخونه درست شده و تو همه ی دنیا ازش می خورن، خیلی م طرفدار داره.
مروارید غلطان با احتیاط جرعه ای نوشید: دهانم به طرز غریبی سوخت، البته فقط مقدار کمی، اما خوشمزه است. طعم جدیدی دارد، چه طور شوهر تاج دارمان برایمان نمی خرد؟
متوجه نکته ای شد: یحتمل در دوران ما نیست و سال ها بعد از مرگ ما درست شده.
با افسوس گفت: چه می شد من نیز در زمان تو پا به این دنیا می گذاشتم، گویا سال های آتی زندگی متحول شده و چیزهای بیشتر و بهتری به وجود آمده است، مثل همین نوشابه های خوشمزه. کمی دیگر برایم می ریزی؟
ماتینا برشی به دست او داد: اینو بخور، بعد.
مروارید غلتان تکه ی مثلثی را با دقتی فراوان و مانند مکتشفی بزرگ بررسی کرد: می ترسم بخورم.
ماتینا پلکها را روی هم گذاشت: نترس، خوشمزه س.
غنچه دهان با تردید گفت: همانطور که غذاها تغییر کرده آدم ها نیز عوض شده اند، ممکن است غذایی که به حال تو مفید است برای ما چونان زهر خطرناک باشد.
ماتینا خندید: زهر زهر، چه حالا چه هزار سال دیگه، چه پونصد سال پیش. اما این زهر نیست، اگرم خطرناک بود من تا الان دویست مرتبه مرده بودم. ترس به دلتون راه ندین. 
مروارید غلتان گفتک می ترسم قبل از اینکه به دست هووهایم چیزخور شوم، به وسیله ی این غذای عجیب از پا درآیم، اما من این را ترجیح می دهم.
و گازی کوچک و محتاطانه به پیتزا زد، گاز دوم را محکم تر و بزرگتر زد، با دهان پر رو به هوویش گفت: ضرر نمی کنی، مردن با این غذا نیز لذت بخش است.
غنچه دهان گفت: کمی صبر می کنم، اگر اتفاقی برای تو نیفتاد من هم خواهم خورد.
-خود دانی، اما از آن بیمناکم که چیزی به تو نرسد، باور کن از آبگوشت بزباش نیز خوش طعم تر است... طعمش قابل توصیف نیست.
-دو تکه برایم نگه دار.
ماتینا خوشحال بود که پیتزا خانواده شفارش داده است. خودش تکه ای برداشت: تا گرمه خوشمزه تره ها، سرد که بشه از دهن می افته، ماکروفر هم که ندارین که باهاش گرم کنین.
دریافت نابه جا حرف زده و حالا مجبور است در مورد ماکروفر توضیح دهد، آنها که هیچ زمینه ی ذهنی در مورد این دستگاه نداشتند زیاد توجه نکردند، غچه دهان از پیتزا خوشش آمد: پس زندگی شما این قدر سهل می گذرد، عجیب نیست که جوان می مانید، در خانه که آشپزی نمی کنید، حتی اگر قصد غذا پختن هم داشته باشین با اسباب و وسایلی که در دست دارین خیلی طول نمی کشد، حال آن که اگر ما بخواهیم غذایی فراهم کنیم باید وقت زیادی صرف کنیم.
جررعه ای نوشابه نوشید: به طور قطع نظافت خانه هایتان هم متفاوت است.
ماتینا از جارو برقی، ماشین لباسشویی و ظرفشویی حرف زد، مروارید غلتان با افسوس گفت: دوران طلایی است.
ماتینا خندید: شماها که کنیز و خواجه دارین و دست به سیاه و سفید نمی زنین.
-این مسئله فقط برای بانوان حرم است، زن های دیگر از شدت کار زود از پا می افتند، دست هایشان زبر و خشن می شود.
غنچه دهان رو به هوویش کرد: حداقل زندانی نیستند.
مروارید غلتان اظهار نظر نکرد، شش دانگ حواسش متوجه دستگاهی با دو سیم بود که دور گردن دخترک مهمان بود: این دیگر چیست؟
ماتینا گوشی ظریف را در گوش او گذاشت: با این موسیقی گوش می کنم.
ابروهای مروارید غلتان تا آخرین حد ممکن بالا رفته بود: چگونه ساز و آوازی است؟ انسان به سرحد جنون می رسد، از سنتور و تار که چنین نوایی خارج نمی شود...
کمی دیگر گوش کرد: این آهنگها هیچ آرامشی به دنبال ندارد، بیشتر موجبات ناراحتی را فراهم می کند، در ضمن هیچ نمی فهمم خواننده اش چه می گوید.








 
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 8 9,521 4 ساعت قبل
آخرین ارسال: T@r@n€
  رمان پناه اجباری | thunder kiz & ayda m sadaf 3 47 7 ساعت قبل
آخرین ارسال: f_fatemeh_h
  رمان عشقم رو نادیده نگیر | mina-flame girl .ShahrzaD. 3 34 ۱۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان blue_prince2 | عسل sadaf 2 22 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان الهه پارس | Down13 + والا + della.nik sadaf 2 25 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پايان بازی | mahtab26 sadaf 1 42 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان سنگ قلب مغرور | asiyeh69 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 4 32 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان محیا | thunder kiz sadaf 4 24,252 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ضجه های ویرانی من | رز وحشی sadaf 2 25,414 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همسایه مغرور من | Melika1998 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 3 25,986 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۹:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
18 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۲۵-۰۵-۹۷, ۱۱:۴۶ ق.ظ)، sara kiana (۰۹-۰۳-۹۷, ۰۷:۳۳ ب.ظ)، barooni (۱۹-۰۳-۹۷, ۱۲:۱۰ ق.ظ)، ساده (۱۰-۰۳-۹۷, ۱۲:۱۴ ق.ظ)، Leila_p (۱۴-۰۳-۹۷, ۱۰:۲۰ ق.ظ)، نانا32 (۱۸-۰۳-۹۷, ۰۳:۰۶ ب.ظ)، دخترعلی (۲۵-۰۵-۹۷, ۱۱:۳۷ ق.ظ)، rp5072451 (۱۹-۰۳-۹۷, ۱۰:۱۸ ق.ظ)، alma331360 (۱۷-۰۳-۹۷, ۱۲:۴۷ ب.ظ)، nooria (۲۱-۰۳-۹۷, ۰۴:۴۹ ب.ظ)، Ehsani (۲۹-۰۳-۹۷, ۰۵:۳۵ ق.ظ)، نیـایــش (۲۵-۰۵-۹۷, ۱۱:۵۹ ق.ظ)، hajarkhanloghi (۲۵-۰۳-۹۷, ۱۱:۴۴ ب.ظ)، Barfeh (۱۱-۰۳-۹۷, ۱۲:۵۷ ب.ظ)، Mahda (۱۲-۰۳-۹۷, ۰۱:۱۹ ق.ظ)، Titania (۰۶-۰۸-۹۷, ۰۸:۱۳ ب.ظ)، h. shefaei (۱۴-۰۶-۹۷, ۰۷:۴۶ ب.ظ)، مهسا می (۰۸-۰۷-۹۷, ۱۰:۳۴ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان