اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


رمان روز نود و سوم | نیلوفرقائمی فر
زمان کنونی: ۲۳-۰۸-۹۷، ۰۲:۴۴ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 3
بازدید 280

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان روز نود و سوم | نیلوفرقائمی فر
#1
این رمان ،دومین اثر منه و موضوعش این طوری شروع میشه...
امیرر محمد یه پسر 28 -29 ساله است که همسرش ازش جداشده و اون بعد طلاق به فکر
هیفا کیه؟در ادامه رمان بخوونید ...
 یه شاهزاده عرب که .... که... خب رمانو بخونید ....
حالا چرا روز نودو سوم؟!!! تو رمان معلوم میشه
 


 
پاسخ
سپاس شده توسط: ghazal-xr75 ، v.a.y
#2
بسم النور
قسمت اول روز نود سوم
آخرین قفسه رو که بستم از ویترین خارج شدم و مانتو و شلوارم و تکون دادم . شال مشکیمو دوباره دور گردن م پیچوندم و گفتم :
-آقا مهدی تموم شد ، برید ببینید راضی هستید ؟
آقا مهدی که یه جوون سی و یک ساله ای که آب و رنگ بوری داشت از پشت دخلی که بود بیرون اومد بیرون و گفت :
-دستت درد نکنه هیفا خانم
چادر عربیمو باز کردم رو سرم گذاشتم و گفتم :
-راضی هستید ؟!
آقا مهدی – عالی شد ، واقعاً رنگ سال ِامسال طلاییِ ؟
-این پسر همسایمون می گفت ؛ از این پسر سوسولاست که سرش تو این طور چیزاست
آقا مهدی – خب ، حالا آخرش چند ؟
-آقا قابل نداره ، حرفشم نزنید
آقا مهدی کیف پولش و در آورد و گفت :
-مگه میشه ؟ چند ساعت داری کار میکنی ، قابل نداره چیه ؟
-آخه شما با بقیه فرق دارید
آقا مهدی چند تا اسکناس ده هزار تومنی شمرد و رو میز گذاشت و گفت :
-سفارشتو به یکی دو تا از بچه های پاساژ هم کردم
-دستتون درد نکنه خدا خیرتون بده
آقا مهدی لبخندی زد و گفت :
-حال دختر کوچولوهات خوبه ؟
-الحمدالله
آقا مهدی – چیکار میکنن ، مهد کودکن ؟
-نه بابا تو خرج شکمشون موندم حالا مهد کودک هم بفرستم ؟
آقا مهدی – یه بار بیار ببینمشون
-اخه بیارمشون همه جا رو بهم میزنن ، اذیتتون میکنن
آقا مهدی- پیش کی هستن الان ؟
-پیش صاحب خونه ام
آقا مهدی – خونوادت چی ؟ آشتی نکردن ؟
-یه آهی کشیدم و گفتم : نه ، کینه کردن
آقا مهدی –الان که دیگه کوروش نیست ، سه ساله که مرده دست از سر این کینه بردارن دیگه ، میخوای باهاشون صحبت کنم ؟
-نه همین که بفهمند رفیق کوروشید ..... ولش کنید
آقا مهدی – خواهر منم به زور ازدواج کرد ، خونوادم گفتن یا این پسره یا ما ، خواهرم پسره رو انتخاب کرد و با یه بچه الان دارن طلاق میگیرن ، ولی خونوادم دوباره پذیرفتنش
-خب خانواده من با خونواده شما زمین تا آسمون فرق دارن ، شانس منه ، اگه قبولم میکردن الان اینطوری نبود ، وضعم این نبود .
آقا مهدی –بهت چند بار گفتم که بیا طبقه پایین خونه ما خالیه ، تو هم عین خواهرم چه فرقی میکنی؟
-خجالتم ندید ممنون
آقا مهدی- از بر و بچه ها شنیدم پدرت برگشته مصر ؟
-آره خودمم شنیدم ولی برمیگرده ، صبا همسایه امون میگفت امروز فردا ایرانه،آخه اُمّی هنوز اینجاست
آقا مهدی – کم وکسر نداری ؟
با خجالت گفتم : نه ممنون ، با اجازتون
کوله ام رو برداشتم و انداختم رو دوشم و راه افتادم ، سر راه به تلفن عمومی که رسیدم دست و پام میلرزید برای زنگ زدن به مادر و پدرم ، گوشی تلفن رو برداشتم و کارت و در محل کارت تلفت فشار دادم و شماره خونه امونو گرفتم و بعد از چند تا بوق لیلی خدمتکار خونه گوشی رو برداشت ، قلبم میتپید ، خواستم بگم الو یاد این افتادم که اَبی (پدرم) منو از خونه انداخت بیرون ، صداش تو گوشم پیچید که میگفت :
«-میخوای با اون پسره که آه نداره با ناله سودا کنه ازدواج کنی که سماق بمکی؟»
گفتم : «چرا همه چیزها رو به پول میبینی ؟ کوروش من و دوست داره »
اَبتاه(پدر به عربی) گفت : «پس نون رو بمال به عشقت و بخور ، نه کار درست و حسابی داره نه پول و ارث درست و حسابی ، خونوادشم که مردن نه اصل ونصب داره ، نه رگ و ریشه ای ، به چه امیدی تو رو بهش بدم ؟ »
گفتم : «اون مَرده ، مهم اینه »
اَبتاه گفت : «تو مردی رو به چی میبینی ، به تفاوت جنسیت باهاش ، سگ و گربه هم مَردن »
گفتم :« دوستش دارم ، این از همه چیز مهم تره »
اَبتاه داد زد گفت : «اگر عشقت از من و مادرت بالاتره ، پس برو بشین پیش همون عشقت که هم بشه پدرت هم بشه مادرت هم شوهرت و کَس و کارت ، برو ببینم چند سال مَرده و نگهت میداره ؟ گرچه میدونم نرفته برمیگردی و به پام میافتی و میگی غلط کردم »
اما ، اما ... کوروش آنقدر عمر نکرد که ثابت کنه مَرده ، کوروش تو همین بوتیک آقا مهدی کار میکرد ، یه روز که با ندیمه ام اومده بودم خرید دیدمش یه دل نه صد دل عاشقش شدم ، عاشق اون چشمای خمارش شده بودم ، کوروش یه پسر جنگ زده بود ، آقا مهدی زیر بال و پرشو گرفته بود ، کوروش فقط بیست و دو سالش بود که با من ازدواج کرد ، منم فقط شانزده سالم بود کوروش که اومد خواستگاریم ، همون لحظه اَبی پرتش کرد بیرون و گفت :« داماد من باید دو برابر خودم ثروت داشته باشه»
-گوشی رو گذاشتم و گفتم :
-میبینی کوروش به خاطر عشقت به کجا رسیدم ؟
راهمو گرفتم و رفتم ، سر راه یک کیلو میوه برای دخترا خریدم ، طفلکا توی سن رشد سوءتغذیه گرفته بودن و دم نمیزدن ، ای کاش دوقلو نبودن ، زبونت رو گاز بگیر ، خدایا شکرت ، خدایا شکرت لابد حکمتی داشتی ،شکر ، خدایا خودت دادیشون روزیشون رو هم برسون نذار شرمنده بچه هام بشم .
در رو که باز کردم صدای داد آقا غلام شوهر صاحب خونه امون اومد :
-خودش کمه ، توله هاشم میندازه اینجا میره ؟
زن صاحب خونه ، فخری خانم گفت :
-زبون به دهن بگیر مرد ،گناه داره ، از روی خدا خجالت بکش
غلام – پاشید از اینجا ، خودم کم مشکل دارم اینا هم شدن قوز بالا قوز ، خونه اجاره دادم یا مهد کودک باز کردم ؟!
فخری – اینا یتیم هستن ، آهشون دامنتو میگیره ها زبون به دهن بگیر ، گریه نکنید قربونتون برم .
غلام – آ ، اومد برید پیش ننتون
فخری – الهی ذلیل بشی مرد ، جانم ... جانم ...
نیوشا و پروشا گریه کنان دوییدن طرفم ، دلم براشون ضعف رفت ، عین دو تا عروسک بودن ، نیم متر قد داشتن ، موهای قهوه ای روشنِ روشن ، فر درشت ،پوستشون سفیدِسفید ، چشمای قهوه ای روشن ، بینی کوچولو ، لب کوچوی سرخ ، بازم بغض کرده بودن و چونهی گرد کوچولوشون میلرزید و از چشمای درشتشون گوله گوله اشک میریخت روی لپاشوت ، آغوشم و باز کردم و پریدت تو بغلم و گردن مو محکم گرفتن ، فخری خانم شرمنده اومد و گفت :
-روم سیاه ، هیفا جان ، خدا منو ببخشه
-خدا نکنه روتون سیاه باشه ، شما منو ببخشید ، تقصیر منه
غلام اومد و گفت : ببین ضعیفه ، سالت تموم شده ، بار و بندیلتو هر چه زودتر میبندی هِری ، تو رو به خیر و ما رو به سلامت
فخری – غلام !
غلام – زهر مار تو دنتو ببند ( رو به من ؛) ببین اجاره خونه سه ماهتو ندادی ، از پیش خونت کم میکنم ، بعد نگی چرا پیش خونم کم شده ها ، آهان بگم از فردا هم اینا رو نمیزاری اینجا ، مگه اینجا مهد کودکه خانه خیریه که باز نکردم ، معلوم نیست از صبح کجا میره توله هاشو میندازه اینجا ، عین خوره مخ ما رو بخورن
غلام که رفت فخری گفت :
-تو رو خدا میبخشید باز زهر ماریش دیر شده داره دق و دلیشو سر همه خالی میکنه
دستی رو پشت دخترا کشید و گفت :
-الهی بمیرم ، خوشگلای من ، تو رو خدا خاله رو میبخشیدها
-تو رو خدا منو از اینجا بلند نکنید ، آخه کجا برم ، یه لحظه صبر کنید .... خوشگلای مامان یه لحظه بیایید پایین از بغلم .
هر دو شون رو زمین گذاشتم و از کیفم تمام پولی رو که آقا مهدی داده بود رو دادم به فخری خانم و گفتم فعلاً دستتون باشه
فخری – به خدا من از خدامه که تو اینجا باشی ، آخه کجا میخوای خونه پیدا کنی ، ولی این مرد نامرد فقط به فکر پوله
-میدونم بدهکارتونم ولی بهم امان بدید پولتونو میدم
غلام دوباره اومد تو ایون و گفت :
-پولت بخوره تو سرم ، خونه امو میخوام دو ساله نشستی جا خوش کردی ، مستاجر براش پیدا کردم میخوام اجاره بدم به یکی دیگه
-آقا غلام میدونم که اجاره ها بالا رفته ، خب اجاره منم بالا ببرید
غلام – نه که همین چند غازی که ازت میگیرم میتونی بدی برای همین اصرار میکنی نه ؟
-بیشتر کار میکنم ، تو رو خدا بلندم نکنید ، پول پیش خونم کمه خونه بهم نمیدن
غلام – خوبه خودتم میگی بعدشم ، بیشتر کار کنی که این سرتق زاده تو بیشتر بندازی سر ما !
-بچه هامم با خودم میبرم
غلام – نچ ، نمیشه ، پول پیشت کمه ، اجارتم کمه ، دردسر هم داری ، آقا خسته شدم میخوام خونم و به یکی دیگه اجاره بدم ، عجب گیری کردم ها
-آخه رحم و مروتت کجا رفته آقا غلام من یه زن تنها با دو تا بچه کجا برم ، چادر بزنم گوشه خیابون
غلام – به من چه ، مگه اینجا ایتام ، مگه بهزیستی ، برو این حرفا رو به دولت بزن به زنایی مثل تو کمک میکنن
فخری – آخه مرد مگه تو انسان نیستی ، مگه تو سینه ات قلب نیست ، دلت نمیسوزه به حال این دو تا طفل معصوم
غلام – نه ، کی دلش به حال من میسوزه ؟
فخری – الهی که حضرت عزراییل دلش به حال من بسوزه ، شر تو رو از رو سرم کم کنه
غلام – ببند اون دهن گشادتو ...
دوباره دعواشون بالا گرفت ، بچه ها رو بغل کردم و رفتم به اتاق ده متری خودم بغض داشت خفه ام میکرد ، بی پروا گریه میکردم ، قلبم از بغض داشت میترکید ، چشمام از فرط اشک زیاد میسوخت ، ساعتها گریه کردم ، بچه ها با اون دستای کوچولوشون اشکامو پاک میکردن پا به پای من بدون اینکه از غصه دلم با خبر باشن گریه میکردن ، دلم شده بود عین یه توپ خونه ، پر از توپهای درد که اگر تلنگر میخورد منفجر میشد ، نه خونواده ای برام بود که سرمو رو شونه هاشون بزارم نه مردی بالا سرم بود که به خودم بگم اون مرده از پس مشکلات و سختی ها بر میاد و یه فکری برامون میکنه
آدما وقتی به بن بست میخورن نگاهشون رو به بالا سر میندازن و به جای اینکه دعا کنن کفر میگن ، عین من که تو آخرین لحظهای زندگیم جای دعا به خدا شکایت می کردم ، خودمو، کوروشو که دستش از دنیا کوتاه بود و حتی طفل معصوماشو فحش و بد وبیراه میگفتم بیش از هزار بار گفتم : لعنت به دلی که عاشق میشه اگر عاشق کوروش آس و پاس نشده بودم ، اگر کوروش حدالقل یه آعی داشت که با نالع سودا کنه ، اگر به جای اینکه زن کوروش میشدم ، زن پسر تاجر ابریشم مصری میشدم الان جای این همه ذلت و بدبختی عین شاهزاده ها تو قصر خودم بودم و میون ناز ونعمت برای خودم زندگی میکردم ، خودم کم هستم دو تا طفل معصوم هم دارم که به آتیش عشق کوتاه اما سوزان و شعله ور من و پدرشون سوختن ، پدری که حتی از دهن کوچولوهاش نتونست یه جمله کامل بشنوه ، پدری که حتی راه افتادن بچه هاش رو ندید ،بچه هایی که حتی چهره پدر جوون مرگ شدشون رو به خاطر ندارن ، خدایا این چه رسمیه که داری ؟ این چه جور رسم خدایی و بندگی ؟ من چیکار کنم ؟ به کی پناه ببرم ؟ مگه تو خدا نیستی ؟ مگه تمام دنیا تحت اختیار تو نیست؟ پس چرا تو این دنیات کسی نیست که دست من و بگیره و نذاره من غرق بشم ؟
خدایا این دو تا طفل معصوم رو دادی که اینطوری پرپر بشن ؟ حداقل اگه خودم تنها بودم یه خاکی به سرم میریختم ، با این دو تا چکار کنم ، تو کدوم جهنمی برم که جایی برای یه زن بیوه بی سرپرست و دو تا دختر بچه چهار ساله باشه ؟
به کدوم بیابون سرک بکشم که گرگها ندرنمون ؟
بریدم خدا بسه ، ای خدا ، کجایی ؟ چرا وقتی پر از درد میشم دیگه نمبینمت ؟ بگو چیکار کنم ؟ خدایا بسه طاقتم طاق شده . چشمام به قاب عکس کوروش افتاد ، آب و رنگ بوری داشت ، موهای بور و مجعدی که تا روی گردن ش کشیده بود ، چشمای سبزی داشت ، بینی کوچک ، لبهای متناسب ، عاشق این چهره اروپاییش بودم ، قد و قواره بلندی داشت ، هنوزم وقتی عکسشو میدیدم دلم از جا منده میشد ، قاب عکسشو بغل کردم و زار زدم :
بیا منم ببر خسته شدم ، بی معرفت شونه خالی کردی که چی ؟ این بود رسم وفایی که ازش میگفتی ؟ این بود از زندگی ای که برام ترسیم کردی ؟ جوابمو بده ، تا دیدی زتدگی سخت شد گذاشتی رفتی ؟ خدا ... خدا ... ازم گرفتیش که بیافتم به این وز ؟ منتظر چی هستی که از سر ناچاری بیافتم به گناه ؟ منتظری که خودمو بکشم ؟ کوروش ... کوروش بی معرفت ، نامرد ، منو گذاشتی تنها ، تکیه گاهم ، چرا تنهام گذاشتی ؟ چرا پشتمو خالی کردی ؟ چیکار کنم ؟ داره از خونه بیرنم میکنه ، کجا برم ؟ خدا کجا برم ....
یاد خونه پدریم افتادم ، اگر وارد اون خونه میشدم ، اگر بیرونم کنند ، اگر منو بشکنند ، اینطوری غرورم هم میشکنه
ولی مگه پدر و مادرم نیستن ، مهر پدر و مادریشون کجا رفته ؟ اگه منو ببینن همه چیز رو فراموش میکنند ، اره برمیگردم پیش اونا ، چاره ای ندارم دیگه ،اگر .... اگر ... اگر قبولم نکنن چی ؟ اگه بگن بچه ای به نام تو نداریم ؟ اون وقت چیکار کنم ؟ اشکام صورتمو داغ کرد ، بازم زم زبون ، اگه قبولم نکنن ، خودمو میکشم ، بهم هیچ جا کار نمیدن ، به زور چند تا کار بهم خورده ، پول ندارم خونه بگیرم .... بچه ها چی ؟ بچه ها رو هم میکشم ، میدونم گناه داره ، میدونم جهنمی رو به جون میخرم که تصورش هم سخته ولی ..... ولی .... اگر این کار رو نکنم به تدریج میمیرم ، جگر گوشه هام جلوی چشمم پرپر میشن ، طاقت ندارم .... طاقت دیدن پرپر شنشونو ندارم .
توی بغلم خوابوندمشون ، سرشونو بوسیدم ، دستای کوچولوشونو بوسیدم و گریه کردم و گفتم :
-منو ببخشید ، ببخشید که نمیتونم هر چی میخواید رو بخرم ، ببرمتون پارک ، عروسکهایی رو که پشت ویترین میبینید رو بخرم ، ببخشید .... اه خدا نمیدونی چقدر سخته ، برق یه خواسته ای رو تو چشمای کوچولوهات ببینی و لباشونو بسته ، کوچولوهایی که برعکس سنشون درکشون بالاست و می فهمند که نباید چیزی بگن ، چیزی بخوان ، آخه اگر هم بخوان کسی براشون نمیخره . ریشه هام سوخت ، از این عشق ، خشکم کرد از بس که مصیبت روی سرم ریخته شد ، خدا نمی خوام تمومش کن تما این مصیبتها رو ، خسته شدم دیگه اونقدر که هر روز صبح قبل از اینکه چشم باز کنم به خودم بگم : یعنی همه اینا کابوس بوده ؟ الان که چشم باز کنم میبینم که داخل یه اتاق سی متری ای که کل اتاق دو رنگ سفید و صورتی ، یه تخت سفارشی دو نفره که فقط من روش میخوابم ، حریر ابریشمی ای که بالای تختم ، در و دیوارهای سفید و صورتی ، نور آفتابی که از پنجره ی قدیمی ای که پرده های ابریشمی سفید و حریر صورتی ازش آویزونه به چشمام میخوره هنوز از جا بلند نشده لیلی میاد و با یه سینی بزرگ از محتوای صبحانه ی مفصلی که برام چیده
بازم صدای مادرم میشنوم که میگه :
-هیفا عزیزم بیدار شدی؟
منم خودمو کش میدم و بگم : نعم
و مامان هم دوباره عصبانی بشه و بگه : فارسی حرف بزن
آخ مامام قشنگم چقدر دلم برات تنگ شده ، ای کاش میشد ببینمت
بازم اون هیکل توپلو بغل کنم و بوی خوش عطر تنت به بینیم بخوره بازم ببوسیم و بگی دختر قشنگم .
چقدر دلم برای صدای قشنگت تنگ شده ، چقدر ...
آه ، فکر میکردم که عشق کوروش جای همه چیزهایی رو که از دست میدم رو پرمیکنه ولی نه اینکه پر نکرد بلکه خودشم رفت و جای خودشم خالی شد.
من با این همه بار سنگین چیکار کنم ، فکر این روز رو هرگز نکرده بودم ، نفهمیدم وقتی اَبی گفت : که هنوز گرسنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره .
نفهمیدم که گفت : ناز و نعمت عاشقی رو زده به سرت . وقتی یه روز ببینی که از اقیانوس نعمت و رحمت افتادی تو بیابون مشکلات و سختی و بی طاقتی ، تازه میفهمی که چه حماقتی کردی و بعئ میگی که مرده شور این عاشقی رو ببرن
یاد شعری افتادم که برای اَبی می خوندم :
به پای عشق میسوزم
به پای عشق میسازم
حتی اگر لحظه هام نباشن
لحظه هام رو باهاش میسازم
باز میشم پروانه و
به گرد شمعم می گردم
لحظه های بی اون بودنو
میدونم لحظه ی مرگن
اگه یه روز اون نباشه
میمیرم که حتی دنیام بی اون نباشه
ابی سنگ دلانه گفت:
-اونقدر میزنمت که عاشقی از یادت بره
ولی عاشقی از یادم نرفت که هیچ ، بدتر هم شد ، از اَبی شکایت کردم به خاطر زدنم و همه چیز بدتر ازقبل شد ، اَبی گفت : آقت میکنم ، حتماً آه اَبی منو گرفته ، اَبی خیلی مومن و با ایمان بود حرفش و خدا از رو هوا براش میزد و برآورده میشد
پس حتماً این حرفش هم برآورده کرده ، کوروش هر چی میدوید کمتر به نون میرسید ، پول در می آورد اما بی برکت بود ، پولش خیلی بی برکت بود ، آنقدر که نمیفهمیدیم چطور یهویی پولش تموم میشه ، چیکار میکنیم ، ما که خرجی نداریم پس این پول چی میشه ؟ یادمه وقتی خواهر بزرگم داشت شوهر میکرد مادربزرگم بهش گفت : برو دعای خیر زندگیتو از پدر و مادرت بگیر ، دعای خیر پدر و مادر به زندگی بچه ها برکت میده .
پدرم منو با آق و مادرم با یه چشم اشک و یه چشم خون فرستاد سر زندگی ، پس چه انتظاری از زندگی باید داشت ؟ !
معلومه که زندگیم باید اینطور نکبت بار بشه .
************************************


 
پاسخ
سپاس شده توسط: fatima_k
#3
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان عشقم رو نادیده نگیر | mina-flame girl .ShahrzaD. 3 23 ۱۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان blue_prince2 | عسل sadaf 2 17 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان الهه پارس | Down13 + والا + della.nik sadaf 2 19 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پايان بازی | mahtab26 sadaf 1 31 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پناه اجباری | thunder kiz & ayda m sadaf 2 29 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان سنگ قلب مغرور | asiyeh69 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 4 26 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان محیا | thunder kiz sadaf 4 24,240 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ضجه های ویرانی من | رز وحشی sadaf 2 25,394 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همسایه مغرور من | Melika1998 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 3 25,968 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۹:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان دالیت|نیلوفرقائمی فر N!rvana 3 24,467 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۱:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
3 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۰۲-۰۷-۹۷, ۰۲:۱۳ ب.ظ)، زهرا فرحی (۰۳-۰۷-۹۷, ۰۹:۵۷ ب.ظ)، فری43 (۰۳-۰۷-۹۷, ۰۲:۲۰ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان