امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان روشن ترین ستاره ا فائزه2 کاربر انجمن ایران رمان
#1
به نام تک نوازنده گیتار عشق


نام کتاب:روشن ترین ستاره
نویسنده:  فائزه قهرمانی
ژانر: اجتماعی/عاشقانه
داستان از زبان سوم شخص 

سخن نویسنده:

سلام خدمت تمامی دوست داران رمان چند نکته رو  حائز امنیت دیدم که ترجیح دادم در صفحه اول  مطرح کنم
نکته اول این است که این داستان کاملا تخیلی است و برگرفته از ذهن نویسنده می باشد
انتشار این رمان بدون ذکر نام نویسنده غیر مجاز است
از انجمن ایران رمان برای فرصتی که در اختیار نویسندگانش قرار می دهد سپاس گذارم
امیدوارم بتونم دریای محبت بی کران دوستان را جبران کنم


مقدمه:

آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
بس کن او یار دگر دارد 
فروغ فرخزاد



خلاصه :

 رویارویی  دو انسان متفاوت که زندگی ان ها دست خوش تغییرات بزرگی میشود....
انسان هایی از تبار اسمان.....
بازی بازی با دل ادمم بازی؟
پاسخ
#2
به بهونه خریدن روغن نارگیل از خونه زدم بیرون

نکنه قالم بزاره نیاد؟
نکنه بابام ببینتم؟

خاک تو سرت ستاره چرا اومدی . دستام حسابی سرد شده بود اینا همه اش نشونه استرسه  اشتباه کردم قبول کردم یه دوست مجازیو ببینم 

پا تند میکنم ساعت 7 باید پارک باشم  به خیابون شلوغ نگاه میکنم  توی  این گرما مردم همه بیرونن حراجی هام کم کم دارن بساط میکنن
 
از کیفم یه اینه کوچیک درمیارم خودمو توش نگاه میکنم  چقدر ساده اومدم  حالا پسر مردم می ترسه  یه ضد افتاب و یه ریمل با براق کننده لب زدم

از چهره ام راضی نیستم ولی چاره دیگه ای ندارم....

بعد این که روغن نارگیل می خرم به سمت پارک میرم  خب ساعت شد7:3 دقیقه چرا نیومد؟ می دونستم سرکارم میزاره

ستاره احمق سهیل شیطونو چه به تو

با صدای گوشیم دست از غر زدن بر می دارم  شماره 091274-----
-بله؟
-سلام خوبی ستاره رسیدم کجایی:
-سلام خوبم . واقعا اومدی؟
می خنده و جواب میده  : مرسی منم خوبم . مگه قرار بود نیام؟
لبمو گاز میگیرمو میگیرمو میگم: نه نه منظورم اینه که... یعنی  من تو پارک نشستم تو کجایی؟؟
از پشت گوشی متوجه میشم که جلوی خنده اشو میگیره و جواب میده:
-منم  الان رسیدم
-اوووهوم خوبه  من دور دریاچه پارک نشستم بیایی میبینیم
-اوکی کوچولو

سریع شالمو روی سرم درست میکنم  و گوشیمو   توی کیفم میزارم

سرمو که می چرخونم  بایه  پسر قد بلند رو به رو میشم  که یه شلوار  مشکی جذب پوشیده  با یه پیرهن سورمه ای استین کوتاه 

-سلام

سریع از جام می پرم و با خجالت جوابشو میدم: سلام 
-خوبی ستاره خانم
-مرسی ممنون بفرما بشین
لبخند میزنه و روی نیمکت پارک کنارم میشینه 
- فکر کنم دیر کردم یکم
- نه نه  منم تازه رسیدم
-اوووووووهوووم پس خوبه به موقع  اومدم
زل میزنم به لاکای صورتی روی ناخن هام ای ستاره خنگ تو که حرفی یرای گفتن نداری چرا اومدی 
-همیشه انقدر ساکتی؟
-نه دارم فکر میکنم چی بگم؟
بهش نگاه میکنم پاها شو میندازه روی همو دست به سینه میشه و میگه  می خوای یه بار دیگه مثل اینستاگرام  خودمو معرفی کنم:
-اره فکر خوبیه
-من سهیلم 31 سالمه تک فرزندم و این که نقشه کشی خوندم 
-خب الان منم باید بگم؟
-اره دیگه
-منم ستاره ام 23 سالمه  ادبیات خوندم  یعنی تازه لیسانس گرفتم  و یه خواهر دارم که تازه ازدواج کرده
بازم لبخند میزنه  و میگه : سخت قبول کردی  بیایی اینو می تونم  برای خودم موفقیت حساب کنم
خودم متوجه میشم که  از گونه هام حرارت بیرون  میزنه  و خجالت کشیدم 
-خب چه طورم؟ انقدر ترسناکم  که قبول نمیکردی ببینیم
به سرتاپاش  نگاه میکنم  و توی دلم  اعتراف میکنم  که خوش قیافه و جذابه و حسابیم بوی عطرش مستم کرده.
به چشمای  مشتاقش  نگاه میکنم  و میگم :نه فقط استرس داشتم
-استرس واسه چی؟ دوتا دوست  نمی تونن همو ببینن ؟بقیه دوستاتم میبینی استرس میگیری؟
- نه خب اونا دخترن
گوشیم زنگ می خوره  به صفحه گوشیم نگاه میکنم که اسم عسل افتاده تماس رو متصل میکنم
-جانم خواهری؟
-کجایی ستاره
-پارکم
-دیدی پسره رو چه طوری بود؟ پیرمرد اینا که نیست؟سوار ماشینش نشی ها
لبمو گاز میگیرم و صدای گوشیم رو کم میکنم
-نه نه نگران نباش
-ستاره بابا زنگ زد گفت  توراه برگرد دیگه اروم اروم
- باشه بای
-بوس خواهری
به سهیل نگاه میکنم که خیره نگاهم میکنه
-دیرت شده؟باید برگردی؟
-اره ببخشید نتونستم بیشتر بمونم
-پاشو برسونمت
اون روز علارقم سفارشات عسل سوار ماشین سهیل شدم و زودتر رسیدم .
طبق معمول عسل خونه ما بود  قبل اینکه مامان سوال پیچم بکنه  عسل وارد عمل شدو کشیدم اتاق
-بدو تعریف کن شکل عکس بودیانه؟رفتارش چی؟هیز که نبود؟بود؟
-وای بزار منم حرف بزنم اووووم شکل عکسش بود یه پسر خوش هیکل نه خیلی غول نه خیلی لاغر متوسط و اینکه مودب به نظر می اومد
-چیشد؟ دوست شدید یانه؟
- نه اصلا فرصت نشد درضمن ما فقط دوست معمولیم گمشوووو بابا دوست معمولی
-عرضه نداری ستاره جان  پاچه همه پسرا رو میگیری حداقل این یکی رو نپرون 
پوفی کشیدمو خودمو روی تخت  انداختم :با این شرایط من دوست پسـ ـر می خوام چیکار؟ پسرا دختری رو می خوان باهاش برن بیرون بچرخن نه منی که واسه دو ساعت بیرون رفتن هزارتا بهونه بیارم
-می دونم عزیزم منم شرایط  تو رو داشتم ولی کار خودمو کردم  نترس من واست فرصت جور میکنم توام جوونی باید از جوونیت لذت ببری
حق با عسل بود  با این که ما دوتا  باهم فقط 3 سال تفاوت سنی داشتیم ولی عسل خیلی راحت می پیچوند بیرون می رفت برعکس اون من همیشه با کوچیک ترین دورغ لو می رفتم و همیشه از وضعیتم ناراضی بودم
پدر من خیلی حساس و سخت گیر بود و اعتقاد داشت ارتباط پسرو دختر جز برای ازدواج اشتباه و میگفت من به تو اعتماد دارم ولی به جامعه ندارم و جامعه پر از گرگه تا میش هایی مثل منو یک لقمه کنه و منم در جوابش میگفتم  نگاه جنسیتی به ادما داره و فکر میکنه من از پس خودم بر نمیام
بعد ها که سنم بالاتر رفت متوجه شدم که من و هم جنس های من حساس و ظریف هستن مانند گلی که باید ازش مراقبت بشه که بهش اسیب نرسه گرچه زمانی مفهموم حرفای پدرم رو متوجه شدم که خیلی دیر شده بود.....
بازی بازی با دل ادمم بازی؟
پاسخ
#3
[عکس: 9eyu_awf.jpg]​​​​
لطفا
 برای بهتر شدنِ کار خودتون و همکاری با مدیران این نکات را رعایت کنید:


♦عزیزان در هنگام نوشتن نکات نگارشی را حتما رعایت بکنید . برای این منظور از این لینک کمک بگیرید :[مهم ترین نکات ویرایشی مخصوص نویسندگان]
♦پستهای رمان نباید از 20 خط کمتر باشه .
♦بین خطوط رمان فاصله نیندازید.

♦در انتخاب موضوع ، اسم و متن رمان دقت کافی و لازم رو داشته باشید و این نکات رو رعایت فرمایید :[قوانینی که هر نویسنده باید رعایت کند]

♦پست و تاپیک رمان در هیچ صورتی از انجمن حذف نخواهد شد پس در ابتدای کار دقت لازم رو در ایجاد تاپیک داشته باشین.

♦برای اینکه همراه متن رمانتون حروف انگلیسی نباشه از این راه استفاده کنید [ برطرف کردن حروف انگلیسی همراه متن ]

موفق باشید.[عکس: mara.gif]

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

ابتهاج جان
پاسخ
#4
یک هفته بعد.....مهر 1398

اینستاگرامم رو باز میکنم  اولین استوری که به چشمم می خوره استوری سهیله بازش میکنم
متنش رو زیر لب زمزمه میکنم
شب جمعه است 
نثار دل مرحوم خودم
بروم از سربازارچه خرما بخرم

لبمو به دندون میگیریم یعنی ریپلای کنم؟ نکنه بگه  دو خط بهش خندیدم اویزونم شد دلمو به در یا میزنمو تایپ میکنم
لطفا داخل خرماهاتون گردو داشته باشه ))با چندتا استیکر خنده
به ثانیه نمیکشه و سین میکنه و تایپ میکنه: شکمو هوس خرما با گردو کردی
-سلام شبت بخیر شوخی میکنم  خدانکنه خوبی؟ چیزی شده؟
در حال تایپ میشه و جواب میده
-سلام تو که پیام میدی خوب میشم (نه چیزی نشده فقط یکم گرفته ام
-امیدوارم بهتر بشی راستی یادم رفت بهت پیام بدمو ازت تشکر کنم بخاطر اینکه واسم وقت گذاشتی
-خواهش میکنم اتفاقا خیلی خوشحال شدم  چیکارا میکنی
در جوابش می نویسم: دارم مدارکم رو جمع کنم فردا باید برم دانشگاه برای گرفتن اصل مدرکم اقدام کنم
-تنها میری؟
-اره چه طور ؟
-می خوای منم باهات بیام ؟
-نه یعنی نمی خوام بهت زحمت بدم
-این چه حرفیه بیبی  خودم دوست دارم از این حال و هوام در میام
-باشه پس بخاطر این که خیلی معطل نشی بیا دانشگاه 
-باشه عزیزم شبت بخیر
-شب توام بخیر با چندتا استیکر گل
دوباره تایپ کرد گل می خوام چیکار نصب شبی چندتا بوس بده
لبخند میزنم عکس استیکری که جلوی چشماشو گرفته با چندتا بوس می فرستم
----------------
صبح ساعت 7 بیدار شدم یه مانتو کتی مشکی با مقنعه مشکی سرم کردم یه خط چشم گربه ای کشیدم و بی سرو صدا از خونه زدم بیرون

وارد دانشگاه شدم  از حراست پرسیدم  برای کارای اداری باید کجا برم  خب ساختمون شماره 3 طبقه اول

وقتی وارد بخش اداری شدم فرشاد سلیمی رو دیدم دانشجوا درس خون دانشگاه 

-سلام خانم شمس خوبید؟مشتاق دیدار
-ممنون اقای سلیمی  ممنونم شما خوبید؟
لبخند میزنه و دستاش رو توی موهای پرپشت مشکیش میکنه و میگه:ممنونم شما رو که میبینم بهتر میشم .شمام اومدید دنبال مدرکتون؟
-بله اومدم مدارکم رو بگیرم
-مشغول به کارید؟؟؟؟؟؟؟
-نه راستش ولی به فکرشم  ولی هنوز کاری که باب میلم باشه رو پیدا نکردم
لبخند میزنه و میگه :منو پدرم داریم دفتر پیش خوان دولت میزنیم  خوشحال میشم  با ما کارکنید
موهامو  میدم زیر مقنعه و مرتب میکنمو میگم :من سابقه کاری ندارما پارتی نمی خواد؟؟؟؟؟؟؟
چشمک میزنه و میگه :نگران نباش پارتی از من بهتر می خوای؟
متعجب از یدفعه خودمونی شدنش نگاهش میکنم و لبخند زورکی میزنم
-دفتر ما توی خیابون ازادیه ادرسش و شماره تلفنش  رو روی کاغذ می نویسه و میده دستم

بعد این که کارم توی دانشگاه تموم شد  به سهیل زنگ زدمو گفت :5 دقیقه دیگه میرسه 

سوار ماشین  سهیل شدم  بعد سلام و علیک صدای اهنگ  رو زیاد کرد و من محو نیم رخش شدم(ای ستاره بی جنبه)

                                      خداکنه که همیشه یکی عاشق یکی شه
                                      بدون عشق  مگه زندگی میشه نه نمیشه نه نمیشه
                                     خداکنه  که برای  دلم  بمونی همیشه
بازی بازی با دل ادمم بازی؟
پاسخ
#5
[font]به تدریج ارتباط منو سهیل  زیاد شده بود به از لطف  عسل  استفاده میکردمو می دیدمش

شبا تا  نزدیکای صبح باهم چت میکردیم  اون از مشکلات کاریش میگفت منم از استرس هام باهاش حرف میزدم 

روز به روز بیشتر به سهیل وابسته میشدم جوری که اگر یک ساعت ازش بی خبر بودم عین مرغ پرکنده این ورو اون ور 

می رفتم. و اصلا دلم نمی خواست اسمش رو بزارم عشق  همیشه شعار می دادم عشق یه حس خاصه وقتی عسل 

راجبش باهام حرف میزد  میگفتم ما فقط دوستیم  نمی خواستم اعتراف کنم که یه چت توی مجازی منو به عشق کشونده.
اوایل اذر ماه بود که فرشاد سلیمی باهام تماس گرفت و گفت اگر می خوام کار کنم الان وقتشه تصمیم گرفتم یه 

مدتی ازمایشی کار کنم ببینم می تونم از پسش برمیام یا نه؟ صفحه گوشیم روشن شد و به سمت گوشیم حمله 

کردم کسی نمی تونست باشه جز سهیل

-سلام بیبی
-سلام اقا خسته نباشی خوبی؟
-مرسی عزیزم تو خوبی؟
-اره  فقط یکم استرس  دارم
-استرس واسه چی؟
-بهت گفتم که فردا اولین روزه کاریمه
-نترس تو از پسش برمیایی
-ممنونم که اینطوری میگی
- خواهش میکنم بانو. راستی ستاره دوستم با دوسـ ـت دخترش می خواد فردا بره بیرون خواستم ببینم توام میایی؟
-اووووووم اقای سلیمی گفت فردا دوسات ازمایشیه بعد اونجا می تونم بیام
-باشه پس کامران هماهنگ میکنم
--------------------------------------------------------
دوست داشتم روز اول کارم ان تایم باشم طبق گفته خودشون 8:30 دقیقه جلوی دفتر پیش خوان بودم
با ورودم اولین کسیکه باهاش رو به رو شدم پیرمرد ابدارچی بود که دو تا لیوان چایی دستش بود
+ببخشید اقا من با اقای سلیمی کار داشتم
-سلام دخترم با سلیمی بزرگ کارداری یا کوچیک؟
متعجب نگاهش کردم حتما فرشاد میشه سلیمی کوچیک چون گفت دفتر واسه پدرشه[/font]
-با اقای فرشاد سلیمی کار دارم
- اقا فرشاد توی دفتر مدیریتن برو طبقه بالا دخترجان
بازی بازی با دل ادمم بازی؟
پاسخ
#6
فلش بک به گذشته (سهیل)

 روی مبل  لم داده و به حرفای مهیار گوش میده
مهیار:دختره یابو  دونفر تحویلش گرفتن  فک کرده کیه با تمسخر نگاهش میکنه  که مهیار  کلافه از سنگینی نگاهش می غره:هان؟ تو چی میگی
با نیشخند ابرویی بالا میندازه و بی حرف  پک عمیقی به سیـ ـگارش  میزنه
میلاد با چشمکی به مهیار میگه: معلومه بد پاچه اتو گرفته
مهیار: اعصابمو نا فرم رید افریته ...هر چی از دهنش در اومد بارم کرد
نگاه بی تفاوتش  رو از مهیار میگیره  و میگه:بد هم نشد ...لااقل تو اون کله ات  هر کی رفت نمیری تو نخش
میلاد: راست میگه خوب شدتوباشی  با چندتا چت و عکس  نری خودتو خراب کنی
با پوز خند به تی وی چشم میدوزه و میگه:  اوشکولی هر دختری وارد  گروه میشه  سر دوتا عکس روش کراش میزنی اخه مردتیکه شاید دختره هم سن ننه اته یا اصلا او سر کشوره  می خوای چیکار؟
میلاد میزنه زیر خنده و میگه :جووون مهیارم شوگر مامی دوست داره اتفاقا
مهیار پوزخندی از لبخند میزنه و میگه: ببندید بابا اینستا گرامشو دارم یکی د بارم لایو گرفت بیشتر از 23و24 بهش نمی خوره
میلاد فرو میره توی مبلو میگه: سهیل داداش رفیقمون بد قهوه ای شده
مهیار :خفه بمیر بابا  انگار  شما پیشنهاد می دادید پا می داد
میلاد:عقب مونده اون دوساله توی این گروه به کسی پا نداده بی مقدمه   رفتی پیشنهاد  دادی اونم قهوه ایت کرد
مهیار : ببند فکو بابا ریحانه  تو رو تحویل میگیره فکر کردی...ای هستی  درضمن این عتیقه خانم فقط کراش من نیست یه نگاه به فالوراش توی اینستا  بندازید دیگه زر زر نمیکنید
- مگه چندتا فالور داره؟شاخی چیزیه
مهیار:بمیر بابا شاخ  کجا بود  با روسری کلا عکس میزاره 50kفالور داره به سقف نگاه میکنه و میگه خدا می دونه  بدون حجاب چیه بی شرف
-شرط میبندم فیکه
گوشیش رو در میاره و میده دستم  بخون کامنت هاشو دهنتو ببند
قیافش  کم کم   قیافش جدی شد و چشم دوخت به صفحه گوشی تک تک کامنت ها رو نگاه کرد که هیچ کدوم پاسخ داده نشده بود گوشی رو به سمت مهیار پرت میکنه و بیخیال سیـ ـگارش رو دود میکنه و با تک خنده میگه:به شما بی عرضه ها کاری ندارم من بخوام تو مشتمه
میلاد:جووووون اقا سهیلم  اعلام وجود کرد
-میلاد بلند میشم در دروازه اتو گل میگیرم  
مهیار:  نمی تونی داداش سر هرچی بگی هات میبندم
-من حوصله این بچه بازیا رو ندارم جمع کن بارو بندیلت رو
مهیار: بگو شجاعتش رو ندارم  نیشخندی حواله  مهیار میکنه و میگه :نتیجه شجاعتت رو هم دیدیم ...ضایع شده افتخارم میکنه کره اسب
مهیار: شرط میبندی جیگر
-شرط چی؟
مهیار :هرچی تو بخوای
-پس پولاتو جمع کن یه شمال گردن توا
مهیار:من اوکیم
میلاد: ولش کنید  گناه داره دختر خوبیه
پوزخندی میزنه و میگه: چته تو؟  اینا تعلیماته ریحانه
میلاد :به اون ربطش نده 
-پس با بستن در گاله خوشحالم کن

**************************************
بازی بازی با دل ادمم بازی؟
پاسخ
#7
(ستاره)

نگاهم رو عقربه ثابت مونده  و ثانیه ها به سختی میگذرن....ساعت11و 20 دقیقه رو نشون میده ...
روز اول کاریم  پر استرس گذشت... تمام سعیمو کردم که به حرفای سلیمی با دقت گوش بدمو اشتباه نکنم....دوست نداشتم فکر کنن بی عرضه ام
و به واسطه سلیمی مشغول شدم...
-سلیمی:خانم شمس فکر کنم برای امروز بسه...خسته شدید ولی از فردا کارتون رو به صورت جدی شروع کنید
مقنعه ام رو جلو تر میدمو اب دهنمو قورت میدم
-ممنون اقای سلیمی پس من زحمتو کم کنم
سلیمی:نفرمایید خانم شما رحمتید
کوچه پشتی دفتر سوار ماشینش میشم اولین چیزی که توجه ام رو جلب میکنه چشمای قرمزشه 
-سلام خوبی
سهیل:سلام خوب نیستم توخوبی
-مرسی ..چرا خوب نیستی؟
سهیل: دیشب نخوابیدم
از لحن  صداش  که کمی  کشداره  متوجه خستگی زیادش میشم :چرا نخوابیدی؟
-مهمونی بودم
نمی دونم چرا با اسم  مهمونی اخمام توی هم میره و با لحن دلخوری میگم: اگر می دونستم انقدر خسته ای کنسل میکردیم امروز رو
با تلخی ادامه میدم: معلومه مهمونیه خسته کننده ای هم بوده
سهیل:بیبی بد اخلاق من اخم نکن بهت نمیاد
-کجا میریم؟
همون طور که دو دستی فرمون رو گرفته با لحن بی خیالی میگه: دربند ریحانه و میلاد اونجان
از توی کیم یه بسته کوچیک بیسکویت درمیارم و اولیش رو جلوی دهن سهیل میگیرم...بخور دستامم تمیزه بخدا...
سهیل: نمی خورم ...اشتها ندارم 
مصرانه باز بیسکویت رو جلوی دهنش میگیرمو میگم: نخوری از گلوم پایین نمیره یه گاز بزن
با لبخند نگاهم میکنه و گاز میزنه از بیسکویت توی دستم
توی سراشیبی های دربند ماشین رو پارک میکنه و پیاده میشیم  منتظرش می مونم که بیاد توی پیاده رو و کنار هم به سمت بالا حرکت کنیم
به کفشام نگاه میکنه و میگه: می تونی راحت راه بیایی؟
سرمو پایین می ندازمو با خجالت میگم :اگر می دونستم قراره بیاییم دربند یه چیز راحت می پوشیدم
با دستای بزرگش درستای ظریف منو میگیره و به سمت بالا راه می افتیم
بازی بازی با دل ادمم بازی؟
پاسخ
#8
با رسیدن به سفره خونه گل یخ دستامو ول میکنه و به سر اشاره میکنیم که رسیدیم از توی جیبش گوشیش رو درمیاره و  یه شماره رو لمس میکنه
-کجایید
....
-اره رسیدیم جلوی سفره خونه ایم
....
اوکی
سرمو می چرخونمو نگاهش میکنم که انگار استرس رو از توی چشمام می خونه و خیلی ارامش بخش به معنی اروم باش  بهم نگاه میکنه
همیشه از بچگی از ورود به فضاهای  جدید و اشنایی با ادمای جدید می ترسیدم...
دلشوره اولین دیدار با دوست سهیل به عنوان دوسـ ـت دخترش دست از سرم بر نمی داشت...با نزدیک شدن به تختی که یه دخترو پسر جوون نشسته بودن  ولم نمیکرد ... بیشتر بهش نزدیک میشم و ناخداگاه دستش رو میگیرم...
پسری که می دونستم اسمش میلاده با خنده  به سمت سهیل دراز میکنه  و میگه:جوون داداشی من اومد 
سهیل :Hi
دختری که حدس میزدم دوسـ ـت دختر میلاد باشه به سمتم دست دراز میکنه و میگه : سلام عزیزم من ریحانه تاج سر میلاد م
لبخند میزنمو  جواب میدم: سلام عزیزم منم ستاره ام
ریحانه با خنده به سهیل نگاه میکنه و میگه :میبنم که سلیقه ات خوب شده چه عروسکی تور کردی
سهیل میشنه لبه تخت و پوزخند میزنه و می غره : ببند کوچولو
ریحانه کنار خودش جا خالی میکنه و به کنارش اشاره میکنه که بشینم...کفاشمو در میارمو کنار ریحانه جاگیر میشم
ریحانه:خوشگله از دیدنت خیلی خوشحالم توحیفی نباید گیر این استخون قورت داده بی افتی
به سهیل نگاه  میکنم و شیفته مدل نشستنش میشم که به من خیره شده و دستش رو به سمت میلاد درازمیکنه که شلنگ قلیـ ـون  رو بگیره
به ریحانه لبخند میزنمو در جوابش میگم : نه اونطوریام نیست  سرمو زیر میندازمو  ادامه میدم...خیلیم مهربونه
بعد از تموم شدن حرفم متوجه سنگینی نگاه سهیل میشم که لبخند رضایت بخشی میزنه و سرشو برای ریحانه تکون میده
بعد خوردن ناهار ریحانه و میلاد به سمت دست شویی میرن ...
با باز شدن جا سهیل دراز میکشه و سرشو روی پای  من میزاره  که از کارش شوکه میشمو متعجب نگاهش میکنم که راحت دراز کشید ه و چشماشم بسته
- بهتر نشدی؟
+نه   سردردمم شروع شده
-می خوای زودتر برگردیم بری استراحت کنی...
با چشم بسته نچی  میگه ...
با نوک انگشتام  شروع میکنم به ماساژ دادن پیـ ـشونیش که باعث میشه اخماش از هم باز بشن  بعد چند دقیقه دیگه ادامه نمیدم که زیر لبی میگه :بازم
لبخند کمرنگی میزنم به چهره اش نگاه میکنم  که  شبیه پسر بچه های تخسی شده که عروسکشون رو ازشون گرفتی
+یه بویی میاد؟
-چی؟
+یه بویی مثل عطر نرگس 
لبمو به دندون میگیرمو میگم: اذیتت میکنه؟
-نه دوست دارم
لبخند میزنمو میگم:بوی عطر منه 
عمیق تر بو میکشه  و پچ میزنه : دوس دارمش
موهای قهوه ایش رو نوازش میکنمو میگم : بنظر من هیچ گلی به بوی گل نرگس نمیرسه خیلی خوبه
اوهوم ارومی میگه که میلاد وریحانه میرسن
ریحانه با خنده رو به سهیل میگه:پاشو ببینم جا خواستیم جا نشین نخواستیم...پرو سرشم گذاشته رو پای دختر مردمو
بی توجه به حرف  ریحانه خودشو کنار من میکشه و زمزمه میکنه برام چایی بریز
میلا با خنده نگاهمون میکنه و میگه:ریحانه راست میگه چه دستورم میدی
زیر لب یه خفه شو تحویل میلاد میده و چایی که براش ریختمو مزه مزه میکنه...
ریحانه:ستاره جان چهره ات خسته بنظر میاد
لبخند میزنمو با لحن ارومی میگم:روز اول کاریم بود یکم خسته ام
سهیل با شیطنت نگاهم میکنه و میگه: عزیزم می گفتی میرفتیم خونه...
لبخند دندون نمایی میزنمو ومی کوبم روی شونه اش و میگم :پرو 
میلاد:سهیل مهمونی فردا رو چیکار میکنی افشین اصرار داشت حتما بیایی 
ریحانه:وای میلاد باید بریم لباس بخرم
میلاد با عشق به ریحانه نگاه میکنه و چشم ارومی میگه
ریحانه: ستاره جون  توام با سهیل بیا دیگه
سهیل بازم پوزخند میزنه و قبل من جواب میده:  اون جاها به درد بیبی  من نمی خوره من میرم واسش تعریف میکنم
با اخم نگاهش میکنم که بی خیال شونه بالا میندازه...
بازی بازی با دل ادمم بازی؟
پاسخ
#9
(ستاره)
دکمه اسانسور رو میزنم و منتظر میشم تا بیاد...به تصویر ناواضح خودم تو دیوار اینه کاری شده ی لابی زل میزنم...قیافه یک ادم غمگین رو میبینم...
لبمو به دندون میگیرم ...کاش  می تونست بخاطر من یکم از مهمونی رفتن های کم بکنه ...بخاطر من؟...مگه من کیم؟...کجای زندگیشم؟....
من فقط یه دوستم همینو بس...نباید به احساساتم خیلی بال و پر بدم...چون بیشتر از هر کسی فقط خودم اذیت میشم...
خسته  در خونه رو باز میکنمو به خونه ساکت نگاه میکنم ...کفشامو داخل جا کفشی میزارمو به سمت اشپز خونه میرم ....چشمم به کاغذ روی یخچال می خوره...(دخترم ما رفتیم خونه عمه ات)
لباسامو تعویض میکنم و خودمو روی تخت میندازم ....گوشیمو دستم میگیرم و وارد اینستاگرام میشم...اولین استوری که باز میکنم استوری سهیله که نوشته:
زن مثل ویروسه اگر وارد زندگیت بشه 
1-جیباتو searchمیکنه
2-پولاتو deletمیکنه
3-خانوادتو editمیکنه
4-ارتباط با دوستاتو cat میکنه
5-خوشی هاتو cancelمیکنه
6-اخرشم مخت hang میکنه

زهرخندی میزنمو گوشیمو خاموش میکنم.... چشمامو می بندم ...به این فکر میکنم که شاید بد نباشه ارتباطمو با این پسرک بازیگوش کم کنم...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بی حوصله سیستم اداره رو خاموش میکنم پنجشنبه ها  دفتر زود تر تعطیل میشد  اروم اروم وسایلمو داخل کیفم جمع میکنم سر می چرخونم که متوجه ورود  سلیمی  میشم با لبخند به سمت من میاد و با همون پرستیژ همیشگیش لبخند میزنه و میگه:
-خسته نباشی خانم دارید تشریف میبرید؟؟
-ممنونم شمام خسته نباشید بله کارم تموم شد دارم میرم
دست توی موهای خوشحالش میکنه و لبخند محو میزنه و میگه:ممنونم ...پدر از شما خیلی تعریف میکنن میگن ادم بی حاشیه ای هستید
لبخند بی جونی میزنم و میگم : جناب سلیمی به من لطف دارن منم تازه اس مشغول شدم
-نفرمایید خانم پدر من ادم شناسن
همین طور که کیفمو روی دوشم میزاشتم سنگینی نگاه کسی رو روی خودم حس کردم....که با اخمای در هم زل زده به ما و نگاهمون میکنه ...با نگاه  مغروری نزدیک میشه و من باترس نگاهش میکنمو اب دهنمو قورت میدم 
سهیل:سلام 
زیر لب سلامی بهش میدم و سلیمی بی توجه به سهیل میگه دفتر تعطیله اقا
سهیل پوزخندی میزنه و رو به من میگه : کارت تموم شده؟
سلیمی متعجب بر می گرده و به  سهیل نگاه میکنه ....قبل این که سهیل چیزی بگه  پیش دستی میکنمو میگم :سهیل جان ایشون مدیر دفتر هستن و رو به سلیمی لبخند زورکی میزنمو میگم : ایشونم اقا سهیل پسر خاله بنده هستن
با شنیدن حرف من سلیمی  جدی میشه و دستش رو به  سمت سهیل دراز میکنه و میگه فرشاد سلیمی هستم
سهیلم با نگاه مغرور نگاهی بهش میندازه دست میده و رو به من میگه :بریم دیر شد
بعد خدافظی با سلیمی به سمت بیرون میریم و سهیل لبه کیفمو میگیره و به سمت ماشینش هلم میده
بازی بازی با دل ادمم بازی؟
پاسخ
#10
سلام خدمت دنبال کنندگان این رمان mara
ازتون بابت کاستی ها عذر می خوام  و این مدت مبتلا به کرونا بودم و توانایی تایپ ادامه داستان رو نداشتم ممنون از صبوری هاتون
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سهیل: این ادا ها چیه در میاری؟ من پسر 17 ساله نیستم بازی بخورم حوصله بچه بازی هاتم ندارم
لبمو به دندون میگیرم و با بند کیفم بازی میکنم ...سهیل نمی دونه منم حوصله بچه بازی ندارم که باز می غره...
-منو نگاه کن این همه راه نکوبیدم بیام سکوت خانم رو ببینم....
نگاهش میکنم یه تیپ معمولی زده ولی  بازم جذابه یه تیشرت مشکی و یه شلوار لی ابی با کتونی های سفید....
با صدایی که سعی میکنم نلرزه جواب میدم:من بچه نیستم که دنبال بازی باشم...
پوزخند میزنه و میگه :اااع دنبال بازی نیستی؟....پس این اداها چیه؟...گوشی خاموش کردنا چیه ستاره؟
نفس عمیق میکشمو با لحن دلجویانه میگم:سهیل من به درد تو نمی خورم...خواهش میکنم بی خیال شو
پوزخند تلخی میزنه و باصدایی که سعی میکنه بالا نره می غره: تو تعیین نمیکنی کی به درد من می خوره جوجه
ماشین رو روشن میکنه و در سکوت حرکت میکنه  با خودم  فکرمیکنم چرا جلوش ساکت شدم اونم یکیه مثل بقیه 
ولی بعد ها می فهمم سهیل مثل بقیه نیست...

ماشینو جلو  خونه ی مورد نظرش پارک میکنه و میگه پیاده شو
به وحشت نگاهش میکنم  و لب میزنم اینجا کجاست؟
با بی خیالی نگاهم میکنه و میگه خونه ام می خواد کجا باشه؟؟
-من من نمیام بالا
بر می گرده و با تحقیر نگاهم میکنه و میگه  :نترس چنان مالی نیستی  بخوام بلایی سرت بیام سرم درد میکنه فقط یه چیز بخورم برسونمت
اب دهنمو قورت میدمو میگم : تو برو استراحت کن من با اسنپ میرم
تهاحمی  اسمم رو صدا میکنه به معنای این که لال شو
از ماشین پیاده میشم  و درو قفل میکنه یه خونه سه طبقه  تک واحدی که وقتی طبقه دومم رد میکنه  متوجه میشم خونه اش طبقه سومه
 کیلید میندازه و درو باز میکنه و بی توجه به من داخل میره کفشامو در میامو میرم داخل  مثل داستانا انتظار یه خونه مجردیه کثیف رو داشتم
ولی برخلاف انتظارم خونه نسبتا تمیزی بود...
یه پذیرایی مربع  نسبتا بزرگ یه دست مبل مبلLطوسی با یه فرش کوچیک طوسی مشکی  سمت چپش یه اشپز خونه جمع و جور
اولین چیزی که توجه ام رو جلب میکنه  کوه سیدی هایی که بغل تی وی چیده شده  به سمتشون میرمو با کنجکاوی نگاه میکنم 
که صداش از اشپز خونه میاد: دختر خوبی باشی یه روز میایی باهم نگاه میکنیم
با نیش باز نگاهش میکنمو میگم :کارتونم داری؟
با صدای بلند میزنه  زیر خنده و میگه :کارتون؟ به سن من کارتون می خوره؟؟
با لب و لوچه اویزون نگاهش میکنمو میگم : مگه فقط بچه ها  کارتون نگاه میکنن؟
نگاه معنی داری میکنه و میگه : بی خیال حالا اشپزی بلدی؟
بازی بازی با دل ادمم بازی؟
پاسخ


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان دهقانی 60 3,639 ۲۵-۰۲-۱، ۰۹:۵۷ ق.ظ
آخرین ارسال: دهقانی
  رمان زاده ی خورشید؛ محکوم به تاریکی | محیا محمودی کاربر انجمن ایران رمان هویدا مهرزاد 50 514 ۰۱-۰۶-۰، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: هویدا مهرزاد
  رمان بردیا | محمودی کاربر انجمن ایران رمان محمودی 156 2,171 ۱۱-۰۵-۰، ۱۰:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: هویدا مهرزاد

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
11 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۸-۰۴-۰, ۰۹:۳۸ ق.ظ)، ملکه برفی (۰۸-۰۶-۰, ۱۱:۰۶ ب.ظ)، صنم بانو (۲۲-۰۴-۰, ۰۸:۲۱ ب.ظ)، فائزه 2 (۲۴-۰۹-۰, ۰۳:۵۲ ب.ظ)، دختربهار (۱۹-۰۵-۰, ۰۴:۰۸ ب.ظ)، minaa (۲۹-۰۴-۰, ۱۰:۵۴ ق.ظ)، محمودی (۲۲-۰۴-۰, ۱۲:۰۹ ق.ظ)، Mr. pickle (۱۸-۰۴-۰, ۰۲:۵۸ ب.ظ)، م.ن.رحمتی (۰۵-۰۷-۰, ۰۹:۱۰ ب.ظ)، Jaklin (۳۰-۰۸-۰, ۰۵:۱۴ ب.ظ)، ریواس (۰۹-۰۹-۰, ۰۳:۰۱ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان