امتیاز موضوع:
  • 4 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14
#1
خلاصه :
....یادمان باشد وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم ...در برابرش مسئولیم ! در برابر اشک هایش ، شکستن غرورش ، لحظه های دلتنگی ش ، تنهایی اش ، تب و تاب بی قراری اش !!
اگر یادمان برود ...
در جایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد اورد ! و اینبار خود فراموش می شویم !
دوباره صدای ساعت روی دیوار
یه قلب خسته با یه تخت بیدار
یه کاغذ خالی واسه شروع قصه مون
یه حس مرده با یه بغض تو گلو
که همین کافیه خب باز تا دم صبح
نبش قبر کنم ...باز خاطراتمونو !



قسمتی از رمان :

شازه کوچولو میگه گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و عبوس بود اما همیشه چه قلبش و چه حضورش با من بود . این بودنش بود که اونو تبدیل به گل من کرده بود . اگه من شازده کوچولو باشم تو حتما اون گلی . همیشه بودی . بهم ثابت شده بودی و هستی . چه قلبت چه حضورت ! همیشه مخاطب خاص بودی . لازم نبود دورتو از اینو اون خلوت کنم خودت همیشه واسه با من بودن همه رو کنار زدی لازم نبود واست دنیا رو بخرم خودت قدر یه شاخه گل سرخمو دونستی . لازم نبود نقش ادمای مارک و بازی کنم تو همیشه با بد و خوبم پیشمی . مخاطب نبودی که مخاطب شدی خاص بودی که یه دونه مخاطبم شدی و یه دونه مخاطبم موندی . بلدی ارومم کنی .بلدی تحملم کنی .بلدی دنیامو قشنگ کنی . بلدی بی منت مهربونی قلبتو بهم تزریق کنی . کلا نقطه چینی تا خوشبختی یا نه ! تو اصلا خود خوشبختیی . چون اگه مرتاض های هندی تونستن یه قطارو از حرکت نگه دارن تو با قدرت بیشتر از اونا تونستی جلوی کینه ی منو بگیری . تونستی غرور بی حد و مرزمو در برابر خودت پوچ و تو خالی کنی و اینه که فهمیدم اگه بخوای کاری بکنی تا ته به سرانجام رسیدنش با استقامت میمونی . جاخالی نمیدی . اگه خودت مشکل داشته باشی همه مشکلاتتو حواله ی دیگران نمیکنی خودتم واسه حلش تلاش میکنی . یاد داری تو طوفانم ارامش داشته باشی . ایناس که واسم تنها النای رو زمینی . واسم تکی . لنگه نداری . اعتقادمه که هیشکی نمیتونه النام باشه . چون النا که باشی چک نویس هیچ احساسی نمیشی . النا که باشی بلدی النایی ناز کنی . النا که باشی گربه ملوسه می مونی . النا که باشی دردامو مرهم میشی و رازامو محرم . النا که باشی فقط با صدای ظریفت هویت مردونمو به اتیش می کشی . النا که باشی عشوه هات غرورمو به سخره می کشه . النا که باشی من بی غرور و غدی و یه دندگی تا ته دنیا دم گوشت فریاد میزنم دال واو سین تِ دال الف رِ میم !
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
سپاس شده توسط:
#2
-خداحافظ


اولین پیوند


اولین سوگند


اخرین لبخند


خداحافظ


لحظه های ما


ناتموم موندند


وعده های ما


خداحافظ


glaاغوش بی وقفه


دوست دارم


اخرین حرفه


اخرین حرفه


خداحافظ !


صدای دست و جیغ بیشتر شد و من بحالت تعظیم رو به تموم مردم توی سالن که بخاطر من اینجا جمع شده بودند تعظیم کردم

مدیون تک تکشون بودم اینکه باورم کردن

خودمو...صدامو ...و ..احساساتمو ...

با لبخند مغرور امیزم صاف ایستادم و همون موقع پرده های استیج پایین افتاد من محو شدم از جلوی دیدگان اونا و اونا هم محو شدند از جلوی دیدگان من . نفسمو پر صدا بیرون دادم .... امشب برام با بقیه ی شبای کنسرتم فرق می کرد

اینو از همون لحظه ی اول تا همین لحظه ی اخر حس کردم
حس کردم یکی تو سالن هست که یه احساس قدیمی رو بهم منتقل می کنه

اما حیف ....
1393,05,07, ساعت : 11:59rabeeh14
حیف که انگار بازم مثه قبل دارم تو توهم و عقده هام غرق میشم . دیگه واضح بود که قرار نیس هیچ وقت ببینمش ....



و چه تلخ بود حسم که هنوز دیوونه وار به سینم می کوبید و بهم می فهموند که من هنوز می خوامش


خودشو ...صدای دلنشینشو ...چشمای پرارامششو ...



با قدم های پرصلابت از پله ها پایین رفتم. وارد اتاق تمرین که شدم بچه های بند به روم لبخند زدند



سرمو تکون دادم :
-همگی تون خسته نباشید ...امشب دوبرابر همیشه زحمت کشیدین



محمد که یکی از بچه های بند بود گیتار به دست به سمتم اومد


دستشو گذاشت رو شونم :



-چی میگی پسر . خستگی ما دربرابر تو هیچه...صدات درد نکنه



لبخند مغرورمو به روش پاشیدم و زیر لبی تشکر کردم


-اهم اهم


نگامو از رو محمد کندم و به ارسطو که دم در واستاده بود دوختم


مثه همیشه تو چشماش شادی موج می زد...رفیق همیشه شنگول من .



-خسته نباشید اقای خواننده .



یه تکون سر مجدد :
ممنون دوست اقای خواننده



باشیطنت چشمک زد


دستی به گردن م کشیدم و سر به زیر راه افتادم سمت اتاق بغلی


نگامو گذرا توی اتاق چرخوندم .یه اتاق کوچیک بود برای گریم و یه اینه قدی و کمد . قدمامو کشیدم جلو اینه



نگامو یه دور تو صورتم چرخوندم ...انگشتمو بردم جلو تصویر لبامو روی اینه لمس کردم ...هه ! چه تکرار مکرراتی بود . هی پلی بک



یاد اون بوسه اخر ...شیرینی شو هنوز که هنوزه رو لبم حس می کنم


-یازده سال گذشته و این چشمات نشون میده که تو هنوز فراموش نکردی !


برنگشتم تا نگاه به نگاش بدم



سکوت کردم ....درست مثه همه ی ادما که در برابر حقیقت سکوت می کنن


اومد نزدیکم و درست پشت سرم ایستاد . از توی اینه می دیدمش دستشو گذاشت رو شونم



-آروین



زمزمه کردم :
-عاشق نشدی ارسطو ...نشدی و نمی دونی چه دردی داره وقتی جواب همه عشقتو یه خیانت ببینی



مثه خودم با صدای اروم گفت :
-اره عاشق نشدم ... چون تو رو نمونه بارز یه شکست عشقی جلو چشمم دیدم ...و باور کردم که این روزا عشق فقط یه کابوسه



پوزخند زدم ..پوزخندی که شهره ی شهر بود :
هه ! می بینی ! به کار خودم نیومدم ...به دردخودم نخوردم ...اونوقت ...شدم اینه عبرت برای تو و امثال تو !

نفسشو پر صدا بیرون داد :
-وقتی اینجوری بااین لحن و با این کلمات غماتو مطرح می کنی من واقعا می مونم که باید چی بگم
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
سپاس شده توسط:
#3
دستمو تو موهام فرو کردم :
-ملودرام مسخره ای بود زندگی ! ....این را تمام منتقدان ابراز کردند ...داستان تکراری ،سکانس های اشتباه و پایان ابکی ...خدایا ! از خودت دفاع نمی کنی ؟!



سکوتش از اونا بود که حتی لب از لب هم جدا نمیشه و فقط با فشار شونم بهم فهموند که اونم توی غمای من شریکه



اما نبود ...به خدای احد و واحد هیچ کس شریک غمای من نبود


من عادت کرده بودم به تلخی هایی که برا زندگی من ساخته شده بود ...اما این بغض لعنتی هنوز که هنوزه بعد از گذشت این همه سال جاشو یه ذره هم تو گلوم عوض نکرده ...هنوز که هنوزه عادت نکرده ...به اینکه به هرکی دل ببنده این روزگار نامرد ازش می گیره ....



خدایا ! کجا رفته انصافت ...این همه غم برا من نوعی خیلــی زیاده


به این سرنوشت بگو اسباب بازی هایی که تو دستش می چرخن ادمن ...می شکنن ...تورو جون هرکی دوس داره یواش تر !


...


میگن کریمی و خیرخواه ادما .پرروئیه اما بذار بگم که تو کرمت اون حکمت زبون زدت موندم ...چرا هنوز سرپام ...هه !..درست عین اینه که به دلیلی که نمی دونی گروگان شده باشی تو دستای سنگی دنیا ! من محکوم شدم به موندن ...به نفس کشیدن



نه واقعا ! دل کیو شکوندم ...به کی ظلم کردم که حالا دارم این جوری تاوان میدم ؟؟؟


سرمو تکون دادم و چشمامو یه بار باز و بسته کردم


دیگه نمی خواستم فکر کنم ...دیگه نمی خواستم افسردگی چند ساله رو که تازه دست از سرم برداشته به وجودم راه بدم


-نمیای بریم ؟ ...امشب بچه ها دور همن ...توهم بیا



اب گلومو به زور با اون بغض چند ساله قورت دادم ...اما لعنتی مگه می رفت ؟!


صدام می لرزید ...از صدقه سری همون بغض ...گفتم :
-تو برو ...خوش باشین ..باید برم پیش یکی !

دودل نگام کرد ...خوب می دونست میخوام برم پیش کی ...دودل نگام می کرد چون می ترسید بعد از چند وقت دوباره بشم همون ادم قبل با یه قلب ترک خورده تو دستاش
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
سپاس شده توسط:
#4
خب ...جای تعجب نداشت ..من همون ادم بودم ...همونیکه قلب شکستشو تو دستش گرفته بود و خاک کل ایران و الک کرد تا بلکه یه ردی از عشقش پیدا کنه تا بیاد و قلبش و درمون کنه اما هرچی گشت کمتر به نتیجه رسید


از توی اینه یه لبخند تلخ به صورتش پاشیدم ...اونم به زور لبخند زد و ازم فاصله گرفت . عقب عقبی به سمت در رفت


-ارسطو به بچه های بند بگو برن ...من هستم اینجا .


سرشو تکون داد و از در بیرون رفت

چند دقیقه بعد بچه ها یکی یکی برای خداحافظی اومدن و رفتن و اخر همشون محمد توی چهارچوب در ایستاد :
-نمیای بیرون ...مردم واستادن از توی بوزینه امضا بگیرن


یه لبخند پرغرور نشوندم رو لبام :
-برو هستم ...بوزینه هم خودتی


خندید و رفت ...اما هنوز چند قدم از در فاصله نگرفته بود که صداشو شنیدم و بعد هم خودشو دوباره توی چهارچوب

-میگما .... خوبی ؟

سرمو تکون دادم ...درست به یاد همون وقتا که لال بودم و نمی تونستم حرف بزنم و فقط ...جواب همه سر تکون دادن من بود.یادش بخیر ...بعضی چیزا عالمی دارن حتی مرورشون!



محمد : برنداشتمش .. گفتم ..شاید لازمت بشه.
و یه لبخند تلخ و بعد سکوت مطلق


دستمو به گردن م کشیدم

محمد دوست خوبی بود .....همون دوستی که این همه معروفیت و موفقیتمو مدیونش بودم تو عروسی عمو سیروان باهاش اشنا شده بودم . با خودش و خانواده ش .

با قدم های نامیزون راه افتادم سمت اتاق بند


همون لحظه اول نگام میخکوب شد رو گیتار خوشگل مشکی م. داشت تو اون تاریکی اتاق با تمام سیاهیش می درخشید ...و این درخشش و فقط من حس می کردم رفتم جلو ....خم شدم دستمو کشیدم روی تارهاش


یه صدای درهم ازش دراومد

زمزمه کردم :
-چطوری رفیق شبای تنهایی من ؟! ...امشب خوب ازت کار کشیدما....خسته شدی اما امیدوارم مجال بدی تا برای یه بار دیگه امشب ازت کار بکشم ...هوم ؟


برش داشتم و نشستم روی صندلی.گیتارم جا خوش کرد تو بغلم ....و من با بغض زدم :

.-.-.-.-.-

یکی بود . یکی بود که من بودم .یکی نبود اون تو بودی .
یکی بود که مهربون بوداما اون یکی نبود .یکی بود . تا پای جون بود اما اون یکی نبود .اما اون یکی نبود.اون یکی اما نبود .

یادت افتادم .یادت افتادم .دوباره چشمات اومده یادم .

یکی بود دلش یه رنگ بود.یکی بود دلش یه سنگ .یکی بود نگاش قشنگ بود .یکی گریه هاش قشنگ .یکی یکی بود که زیبا بود .یادت افتادم .دوباره چشمات اومده یادم .یکی یکی بود که زیبا بود .یکی یکی بود که تنها بود .اون که بود زیبا به فکر . اونکه بود تنها نبود .این کارش زیبا نبود .

یادت .یادت افتادم .یادت افتادم .دوباره چشمات اومده یادم .دوباره چشمات اومده یادم
.-.-.-.-.-


بغضم شکست ...مثه همه وقتایی که کم می اوردم و اون زودتر از من می شکست اما نذاشتم اشکامم راه خودشون و باز کنن


و من هنوز ...پایدار بودم و نمیدونم به چه امید دارم هنوز به خودم اجازه ی بقا میدم !

به همدم تنهایی هام همون گیتار قشنگم نگاه کردم

یه لبخند تلخ ...لااقل پیش این دیگه نمی تونستم از اون لبخندای مغرور که فقط به یاد یکی دیگه رو لبام جاخوش می کنه ، بزنم با یه صدای اروم و پراز دل تنگی گفتم :
-او راحت از من گذشت ....اگر ...خداهم راحت از من بگذرد ....قیامت را من به پا خواهم کرد
سر به اسمون چشم بستم :
این تنها امید من واسه بودن و در عرصه موندنه ...این که اون بالایی هنوز از من راحت نگذشته !
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
سپاس شده توسط:
#5
-مرد هم قلب داره ...فقط صداش یواش تر از قلب یه زنه ... مرد هم تو خلوتش واسه عشقش گریه می کنه ...شاید بقیه نبینن اما همیشه ...یه مرد اشکاشو تو البوم دل تنگی ش قاب می کنه
نگاه صامت همیشگی ش پوزخند همیشه رو مامور کش دادن لبام کرد ...یه پوزخند که اونیکه روبه روم نشسته بود خوب تلخیشو درک می کرد



پاشو رو پاش انداخت ....داشت نگام می کرد اما نگاه من خیره ی دستای گره خوردم بود


-آروین ؟...بنظرت خنده دار نیس که ما ادما هنوز مثه بچگیمون هرکی که بیشتر بازیمون بده رو بیشتر دوس داریم ؟


-نه ! خنده دار نیس ...چیزیه که باید بشینیم و بخاطرش ساعت ها گریه کنیم...
چشمامو تو نگاهش دوختم



دقیق نگام کرد و اروم گفت :
-دوباره ؟



-اره ! ...دوباره !


تو سکوت همو نگاه کردیم و من یه بار واسه خودم معنی کردم


دوباره یعنی اینکه دوباره داره تلخیشو نشون میده ...دوباره داره وجودمو به اتیش می کشه...دوباره دارم کم میارم ...دوباره دارم با پای خودم بخاطر هیچی و همه چی جلو میرم تا توی تنهایی افسردگیم غرق بشم


فکرمو خوند ...ازش بعید نبود ...روانشناس بود و منو تو یازده سال خوب شناخته بود


نفسشو پرصدا بیرون داد :
-صدبار بهت گفتم اینقدر اهنگای غمناک نخون ... باور کن تو این دوره زمونه دیگه کسی پیدا نمیشه که صدای پربغضتو بشنوه و گریه نکنه ..هی گفتم نخون و تو خوندی حالا بشین ثمرشو ببین ...فقط خودتو داغون کردی



-اگه دنیا هم عوض بشه من بازم اهنگای غمناک می خونم ! ...چون میخوام فقط وجود غمگینمو ثابت کنم


-وچرا ثابت کنی ؟ ...اصلا به کی ثابت کنی ؟


-نمی دونم !


اینو گفتم با یه صدای پرتحکم ....دروغ نگفتم ...واقعا نمی دونستم !


پوف کشید :
-تو یه دیوونه ی تمام عیاری



-مرسی ...نمی گفتی هم خودم می دونستم


خندید :
-خوبه که می دونی و اصلا سعی نمی کنی یکم تغییر کنی



زهراگین نگاش کردم :
-خنده نداشت



اینبار با صدای بلند خندید :
-غد هم هستی



رو پیـ ـشونیم خطای درهم نشست . اخمام غلیظ بودند


-یه ادم دیوونه ، غد ، اخمو و یه خواننده خوش صدا


سرمو انداختم پایین :
-با حال پریشون اومدم پیشت تا مثه همیشه با حرفات ارومم کنی ...اما تو داری مرتب یاوه میگی !



-د اخه عزیز من ...انتظار داری بهت چی بگم ...من تو این همه وقت این همه حرف زدم اما تو ...
سرشو تکون داد :

-آروین تا خودت نخوای نمیشه ...تنها راهش فراموشیه پس فراموشش کن
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
سپاس شده توسط:
#6
دستای مشت شدمو محکم بهم کوبیدم :
-نمی تونم ! ....(با یه صدای بلندتر) ...-نقل و نبات نیس که تو راحت بگی بخور تا فراموش بشه و من راحت بخورم و فراموش شه ...نمیشه !


در برابر صدای بلند و عصبی من با یه صدای اروم گفت :
-میشه ....مگه نشنیدی ...خواستن همیشه توانسته


-اما این خواستن با همه ی خواستنا فرق داره

-فرق نداره ...تو میخوای فرق داشته باشه !

نگاش کردم .... چشمامو تو صورتش چرخوندم . چشمای اروم ...چهره ی اروم ...و یه لبخند مهربون روی صورتش

بی ربط به حرفای قبلی گفتم :
-شده تاحالا از دست این حرفای من خسته بشی !؟


دستاشو به سینش زد :
-نه ! فکر نمی کنم


-چرا ؟


-چون باحال حرف می زنی ...بقول عاشق پیشه ها ...رمانتیک !..( خندید )


-خنده داره ؟

دوباره خندید :
-نه !
-پس چرا الان لبات قد هرکول بازه ؟


دستشو تو موهاش هل داد . عجیب حس ارامشش دورم بود ... :
-حرفات خنده نداره ...اینکه با احساسی خنده نداره ...قسمت خنده دارش اونجاس که تو خودت حتی نمیدونی این همه احساست داره واسه کی خرج میشه ...دیوونگیه دیگه ...داری خودتو پای کسی حروم می کنی که معلوم نیس تو کدوم گوشه ی دنیا داره با کی عشق و حال می کنه


-اینم خنده نداره

پوفی کشید :
-گیر دادی ها


-اره

-چی اره

-اینکه گیر دادم

سرشو تکون داد از روی تاسف .پوزخند منم از رو تاسف ...پرسشی نگام کرد:-
-یه سوال ازت می پرسم راستشو بگو


...
-یاد خدا هستی ؟ ...منظورم اینه که مثه قبل عبادتش می کنی ؟
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
سپاس شده توسط:
#7
سکوت تنها جوابم بود . سکوت کردم چون شرمم میشد بهش بگم بخاطر اینکه تموم هستیمو ازم گرفت باهاش قهر کردم تا قیامت ...اینکه نمیخوام دیگه عبادتشو کنم و بدونم قرار نیس نتیجه ای تو این دنیا بگیرم



انگشتاش و روی دسته مبل حرکت داد ...نگاهشو به دسته مبل دوخت :
-تو تغییر کردی .... اون پسری که یازده سال پیش با یه کوه غم پیش من واسه یه ذره ارامش اومد حسابی تغییر کرده....من اون زمان پسری رو شناختم که اهل خدا و پیغمبر بود ....نماز جمعش قضا نمیشد ! ...گیری نبود ....پر غرور نبود ...به ظاهر اروم با یه درون نااروم ...اما الان ...نوچ ! .... من اون پسر و بیشتر دوس دارم ...نه اینیو که الان رو به روم نشسته ....اینی که الان اینجا تو اتاقمه هم ظاهرش ناارومه هم درونش ...اینی که الان اینجاس عبادت خدا رو واسه شکر از یاد برده...مدام چشمش رو پاچه ی اینو اونه...غرور از سر و روش حتی از لبخنداش چکه می کنه ... آروین ...به خودت بیا



نذاشتم ادامه بده ...با کلی بغض و تنش صدا - :
-میگی شکر خدا کنم ...واسه چی ...چی بهم داده که شکرش کنم



چشماش گرد شد .. مبهوت نگام کرد :
-باور نمی کنم که فکرت اینقدر کثیف شده باشه



اخمامو جمع کردم :
-فکرم کثیف نشده ....دارم واقعیتو میگم .... خدا ...همون که اون بالاس خانوادمو ازم گرفت، عشقمو ازم گرفت ، من دیگه بهونه ای ندارم واسه این زندگی



-اگه اونا رو ازت گرفت ...در ازاش صداتو بهت برگردوند... یه نگاه به خودت بکن ...عرض سه سال شدی بهترین خواننده ی ایران .اونقدر محبوب شدی که واسه یه کنسرتت سر و دست می شکونن . واسه یه امضا گرفتن ازت به اب واتیش می زنن.اینا کم نیس پسر ...میون این همه خواننده ی خوب ایرانی بهترین شدن کم نیس قسم به همون که از یادش بردی کم نیس



نگامو ازش گرفتم و دوختم به پنجره


الیاس:
-بقول خودت ،خدا ، همون که اون بالاس صبر زیادی داره حتی از حضرت ایوب بیشتر ..می بینه و در مقابل تمام بی وفایی های مخلوقاتش فقط سکوت می کنه



دقیقه ها که کش اومدن بی حوصله و اخموتر از من از جاش بلند شد :
پاشو .. میخوام برم پیش بچه ها توهم باهام بیا بلکه یکم از این حال مزخرفت کم بشه ..پاشو حال منم گرفتی دیگه اه !



رفت سمت در تا کتشو برداره و من تمام حرکاتشو زیر نظر گرفتم


کتشو تنش کرد ....گوشیشو تو جیبش گذاشت و سوویچشو تو دست گرفت


نگاش به من افتاد :
-تو که هنوز نشستی ...پاشو دیگه !



ناچار پاشدم و دنبالش رفتم .یه نگاه به قیافم کرد و متاسف سر تکون داد. ناراحت ازش رو گرفتم..اوضاعی داشتیم ماهم .
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
سپاس شده توسط:
#8
مهمونی اون شب خونه سورن بود


الیاس ماشینو پارک کرد و دوتایی باهم وارد خونه که چه عرض کنم کاخ سورن شدیم به مستخدم دم در کتمو دادم و دنبال الیاس روون شدم . صدای خنده و شلوغی شون از توی سالن بیلیارد میومد


الیاس درو باز کرد و خندون باصدای بلند سلام کرد :
-های .


سورن با خنده دسته ی بیلیارد و به دست مهان داد و به سمت الیاس اومد :
-های مستــــِر ! از این ورا !؟ ...راه گم کردین


الیاس همون جور که از جلوی در کنار می رفت گفت :
-نه من راه گم نکردم یکی دیگه راه گم کرده. ( با اشاره سر توجه سورن و پاس داد من )


سورن باتعجب ابرو بالا انداخت و به سمت من اومد :
-به ببین کی اینجاس خوش صدای ایران ...واو ..


یه لبخند پرغرور جا خوش کرد رو لبم .دستشو که جلوم دراز کرده بود تو دستم فشردم و اروم سلام کردم


به داخل سالن راهنماییم کرد و من مشغول احوالپرسی با بقیه شدم .کنار الیاس روی مبل نشستم و نگامو بین بچه ها چرخوندم


بی شیله پیله دور میز بیلیارد جمع بودند و باخنده داشتند ادامه بازیشونو می کردند

مهان :
-بیان صاف واستا ..هیکل گندت نمی ذاره من اون توپه رو ببینم


بیان :
-اوو حالا انگار من چقدر گنده ام که جلوی دید حضرت اقا رو گرفتم


مهان شکلک دراورد و با چوب به توپ مقابلش ضربه زد

خیره شدم رو مهان. چهره ی مردونش واقعا برازنده ی دکتر بودن بود ...اونم متخصص کودکان


سورن زد به شونه ی بیان :
-اخرین فرصتته داداش ها ...حواستو جمع کن !


بیان :
-من مثه تو خسیس نیستم فوقش اگه باختم سور اخر هفته رو میدم !


سورن خندید :
-ببینیم و تعریف کنیم


بیان با خنده سر تکون داد و به توپ ضربه زد

توپ رفت و رفت و به توپ سمت چپ برخورد کرد

به بیان دقیق شدم . توی یه بیوگرافی مختصر براش ، توی دانشگاه شریف استاد شده و با یه قلب پرعشق با مهلا ازدواج کرده و ثمره ی اون همه عشق و علاقشون بهم الان یه پسر تو راهیه که ایشالله تا سه ماه دیگه بدنیا میاد .


ارسطو خندید :
-نه ! بدک نبود حالا ببینیم سورن خان چه می کنه !


نگام سر خورد روی سورن

با دیدنش لبخند نشست روی لبم .سورن صولتی همون بچه شیطونه اکیپ حالا شده بود یه پا جنتلمن توی عرصه ی بازیگری شش سال پیش به اصرار زن عمو با یکی از دخترای فامیل ازدواج کرد . شیرین همسر خیلی خوبیه. اونقدر خوب که باعث شده سورن به کل از عشق به مونیکا و کارای شاق دوران جاهلیتش دست بکشه و مثه یه مرد واقعی به زن و زندگیش دل ببنده و حالا درست چهارساله که یه دختر کوچولو هم به جمع خونوادگیشون اضافه شده و اون دختر کسی نیست جز ...
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
سپاس شده توسط:
#9
باران با شادی به سمتم دوید و شادی کنان فریاد زد :
-عمـــــــــو
شیرجه زد توی بغلم و من با مهر روی موهاشو بوسیدم
با چشمای سبز گردش زل زد به من :
دلم برات تنگ شده بود ...مگه قول ندادی زودی بیای منو ببینی...هوم؟ (لب برچید)بالبخند دستمو دور کمر کوچولوش حلقه کردم :-دیگه گله و شکایت نداشتیم عموجون !گونمو بوسید :-اره نداشتیم ولی تو ...سورن که رو مبل کناری نشست حرفشو خورد .لپ دختر کوچولوشو کشید :-باروِن بابا میدونه که عمو آروین هزار جور مشغله کاری داره و نمی تونه فقط به فکر این دختر لوس باشهباران اخمو به سورن نگاه کرد :-مگه مامان نگفت دیگه به من نگی لوس ...دوس داری الان صداش کنم بیاد دعوات کنه ؟سورن خندید .نگاش نشست رو من :-می بینی ، کارمون به جایی رسیده که باید مطیع این قینقیل هم باشیم (رو به باران ) .. برو به مامان بگو برایمهمون تازه واردمون یه قهوه دبش بیارهباران سرشو تکون داد ...گونه منو بوسید و با دواز سالن بیرون رفتسورن با لبخند دستمو گرفت :-خوب چه ها ؟ چه احوال ؟شونه بالا انداختم :-مثه همیشه م !دقیق نگام کرد و اومد حرفی بزنه که با ورود خانما به سالن مجبور شد نگاه ازم بگیره از روی مبل بلند شدم واحوالپرسی کردم .در اوج تعجب مستانه رو هم بینشون دیدم .اینجا چیکار می کرد ؟با لبخند به سمتم اومد :-سلاملبخند کمرنگی زدم :-سلام مستانه خانوم ...شما کجا اینجا کجا ؟-: شیرین جون لطف کردن و با اصرار زیادشون منو هم اینجا کشوندن- : شیرین خانوم خوب کاری کردن ...بفرماییدسرشو تکون داد و همزمان با من روی مبل کناریم نشست .-خوب چه خبر ؟پا رو پا انداختم و نگاش کردم :-سلامتی . خبر خاصی نیست !-شنیدم دارین روی البوم جدید کار می کنین ...درست شنیدم ؟

فقط دو سه تا اهنگ جدیده ..اونقدر نیست که بشه باهاشون البوم درست کرد !
-در این صورت باید برم گوش محمد و بپیچونم که هر دفعه اخبار غلط بهم میده
از لبخند مغرورام ول دادم سمتش و چیزی نگفتم
-ولی اگه تو فکر البوم جدید هستین می تونین رو کمک منم حساب کنین
باتعجب گفتم :
-جدا ؟
سرشو تکون داد :
-البته اگه منو قابل بدونین !
-اختیار دارین ...چیز جدید نوشتید ؟
سرشو با لبخند تکون داد
-: الان همراهتون نیست ؟
-چرا ! اتفاقا همین نیم ساعت پیش تمومش کردم ...بخونمش
-البته !
از توی جیب مانتوش یه کاغذ کوچیک دراورد و شروع کرد با صدای قشنگش به خوندن. تکون لباشو میدیدم .کلمه ها
هم تو گوشم می نشست من اما حواسم پرت و منگ قبل ...کرِی مطلق ...دست خودم نبود لطافت صداش پلی بکِ
بدی بود ..یه زمانی یه نفری هم صداش اسمونی بود ! ...یه زمانی یه نفری هم قشنگ ترانه میخوند ..یه زمانی یه نفر
همه چیزش همه چیز بود .
پوست رو لبمو کندم و زیر زیرکی نگامو سوق دادم مهان ...اگه مغز و اعصاب خونده بود میتونست قسمت حافظه ی
گذشته رو از مغز من بکنه و سهم سطل اشغال کنه ؟ یا حالا اون نه، علم پزشکی تا این حد پیشرفت کرده که از دست
یه تخصص دار دیگه کاری بر بیاد ؟
-: چطور بود ؟

میدانم!
در آن سوی خیال من
کسی است که برای او می نویسم...
او آرام می آید
و می بیند
و می خواند
و می رود .
همین کافیست...
مگر عاشق از معشوق چه میخواهد؟!!

....✖ pari.K ✖....
سپاس شده توسط:
#10
مثه ادمایی که مچشونو گرفتند با حیرت سرمو تکون دادم و با یه لبخند مصنوعی :
-خوب بود

عمیق نگام کرد . بی تاب نیاوردم و شرمزده نگاه ازش گرفتم
تو رسم آروین نبود که به نامحرم خیره بشه . هم بخاطر مسائل دینی و هم ...مسخره ولی واقعا دوس نداشتم به
کسی که توی قلبم خونه داره خیانت کنم !
نگام که از مستانه کنده شد چشم تو چشم الیاس شدم ...
چشمی به مستانه اشاره کرد و با حرکت لباش گفت :
-بهم میاین !
اخمامو توهم کردم و اون که فهمید هران احتمال شلیک ترکش وجود داره سریع با حرکت دوباره ی لباش گفت :
-شوخی کردم !
یه نگاه چپ چپ ول دادم و با عمو عمو گفتنای باران مسیر نگامو عوض کردم
لبخندمو پاشیدم به صورتش :
-جونم عمو جون !؟
دستمو کشید :
-بیا بریم تو اتاق من ! ..میخوام یه چیزی نشونت بدم !
-باشه عمو جون ..اجازه بده بلند شم
در اتاقشو باز کرد یه نگاه به این ور اون ور کرد و منو هل داد تو اتاق .خودش هم بعد من وارد شد . در و بست
روی تختش نشستم نگامو دور اتاق چرخوندم :
-به به ! ببین اتاق بارون عمو چه مرتب شده
دستی به موهای خرگوشی ش کشید:
-مامان گفت تو میخوای بیای خونمون منم اتاقمو زودی مرتب کردم
بالبخند نگاش کردم :
-بگو ببینم بارونی !؟ یعنی اگه یکی دیگه میخواست بیاد تو اتاقتو مرتب نمی کردی
اومد کنارم نشست :
-نه !
-چرا ؟
-چون بقیه اجازه ندارن بیان توی اتاق من ...پس برای چی مرتبش کنم ؟
-حالا اومدیم و یکی به دلیلی اومد اینجا، ناراحت نمیشی بهت بگن شلخته ؟
عنبیه چشماشو تو حدقه چرخوند و لباشو جمع کرد :
-واسه چی مثلا بیاد ؟
-مثلا داره با تلفن صحبت کنه واسه اینکه بره یه جای ساکت بیاد اینجا
-هـــــی مگه با کی حرف میزنه که میخواد بقیه ساکت باشن
خندمو خوردم...ذهن همیشه فعال بچه به این میگن ...:
-مثلا با دوستش .
-اهـــان از همون دوستا؟
-از کدوما ؟؟
-از اونا که تلویزیون نشون میده ..مامان هم بعضی وقتا بخاطرشون به بابا بالش میزنه.


دست به زیر چونه تو صورتش خندیدم :
-مگه تو میدونی چه جور دوستیه .
-اره دیگه ..من خودم با سعید تو مهدکودک دوستم تازشم قراره با مامانش بره واسه من یه عالمه ابنبات چوبی بگیره
تا من بهش بعله بگم و واسش لباس عروسمو بپوشم . تازه قراره نی نیمونو که هواپیما اورد من مهدکودک نرم بمونم
خونه مواظبتش کنم و تو دهنش شیشه کنم شیر بخوره
شیرین همیشه میگفت خنده بخاطر حرفای اشتباه بچه ، بچه رو پررو میکنه . جلو دهنمو گرفتم تا خنده م دیده نشه .
باران :
-ولی من به سعید گفتم اگه پسر بدی باشه و دفترشعرمو مثه اون دفه قایم کنه باهاش ناراحت میشم و مثه مامان تو
سرش بالش میزنم . بنظرت عمو اگه تو سر سعید بالش بزنم اونم مثه بابا که موهای مامانو ناز میکنه منو ناز میکنه ؟
خب اون وخ که من عصبانی ناراحت تر میشم .
...
چشم گرد شونمو تکون دادم :
-عمو داری مرده میشی ؟ چرا قرمز شدی ؟
دوانگشتی بینی شو کشیدم و با تک سرفه در جواب همه پرحرفیاش گفتم
-: ولی بارون جون عمو دخترای شلخته رو دوس نداره پس سعی کن همیشه اتاقتو مرتب نگه داری...باشه ؟
-: باشه
گونشو بامهر بوسیدم :
-خوب حالا بگو بامن چیکار داشتی ؟
نگاهشو دوخت به چشمام و با شادی دستاشو بهم کوبید :
-وای داشت یادم می رفت ها !!
دستای کوچولوشو برد زیر بالشش و چند تا عکس بیرون کشید و گرفت سمتم
..به عکسا نگاه کردم . چند روز پیش که برده بودمش بام تهران
گرفته بودیم و الان چاپ شده هاش جلوی چشمام می درخشیدند.
-چه خوشگل شدند ...مگه نه بارون عمو ؟
سرشو تکون داد :
-اوهوم ...تازه عمو اینو ندیدی
اخرین عکس و از زیر بقیه کشید بیرون و گرفت جلوی چشمام
مسخ شده با چشمایی که داشتند از حدقه درمی اومدند به عکس نگاه کردم
نگاشو بالا گرفت :
-من این عکس و از همشون بیشتر دوس دارم
با حسرت سرمو تکون دادم .منم این عکس و از همه عکسا بیشتر دوس داشتم !
عکسی که باعث تداعی خاطره های شیرین گذشته من می شدند ..اون همه خنده ی چند دقیقه پیش باز از دست این
گذشته ملعون فرار کردند


حالا این عکس دقیقا همون عکس بود با یه تفاوت !

چشمامو بستم و باز کردم . این قصه ها سر دراز داشت ...بدون پایان .بدون اینکه اخر ماهم برسه به نی نی اوردن و
تو سرهم بالش زدن .
نگام شد میخ باران...صورت مهربونش به روم بود ...خم شدم پیـ ـشونیشو بوسیدم
- : بارون میدونی عمو چرا شما رو خیلی خیلی دوس داره ؟
-نه ...چرا عمو ؟
یه لبخند تلخ جا خوش کرد کنج لبم ...تلخیش اونقدر زیاد بود که حتی حال خودمم گرفت
-واسه اینکه شما و این چشمای سبزت عمو آروین و یاد یه عزیز دوس داشتنی می ندازی
-کی عمو=xxx-large
میدانم!
در آن سوی خیال من
کسی است که برای او می نویسم...
او آرام می آید
و می بیند
و می خواند
و می رود .
همین کافیست...
مگر عاشق از معشوق چه میخواهد؟!!

....✖ pari.K ✖....
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۳۰-۰۹-۹۸, ۰۴:۲۶ ب.ظ)، sadaf (۰۵-۰۵-۹۸, ۰۸:۳۳ ب.ظ)، ملکه برفی (۲۴-۰۶-۹۷, ۰۹:۵۳ ق.ظ)، MaryaM_sh (۳۰-۰۷-۹۴, ۰۶:۵۶ ب.ظ)، آیداموسوی (۳۰-۰۷-۹۴, ۰۴:۵۹ ب.ظ)، baran75 (۲۷-۰۷-۹۴, ۰۹:۴۶ ب.ظ)، Pari.k (۳۰-۰۷-۹۴, ۰۴:۵۰ ب.ظ)، yas sepid (۰۲-۱۰-۹۵, ۰۵:۱۸ ب.ظ)، Shahriy (۲۳-۱۲-۹۷, ۰۱:۴۱ ق.ظ)، ma-ali (۲۸-۱۰-۹۷, ۱۱:۲۳ ب.ظ)، Saba sdd (۲۷-۰۳-۹۶, ۰۳:۵۲ ب.ظ)، Tehran (۰۹-۰۱-۹۶, ۰۹:۳۸ ق.ظ)، d.ali (۰۲-۰۳-۹۸, ۰۴:۳۲ ب.ظ)، hasti20 (۱۵-۰۸-۹۵, ۰۸:۲۲ ق.ظ)، طاها87 (۱۱-۱۲-۹۷, ۰۹:۴۵ ق.ظ)، Mariam33 (۲۶-۰۶-۹۶, ۰۹:۰۴ ب.ظ)، سارا1339 (۱۲-۰۵-۹۸, ۱۲:۱۹ ق.ظ)، hosna77 (۰۴-۰۹-۹۵, ۰۱:۲۶ ق.ظ)، keywan66 (۰۲-۰۹-۹۵, ۰۳:۰۲ ب.ظ)، اشک حسرت (۰۶-۰۴-۹۶, ۱۰:۲۷ ق.ظ)، mahtabz (۱۷-۰۹-۹۵, ۰۳:۳۰ ب.ظ)، shirin.a (۲۲-۰۵-۹۶, ۱۲:۱۹ ب.ظ)، نارسیس (۳۰-۰۸-۹۷, ۰۹:۴۳ ق.ظ)، samira75 (۱۹-۰۴-۹۶, ۰۶:۲۳ ب.ظ)، raini (۲۲-۱۱-۹۵, ۰۸:۱۲ ق.ظ)، Mohiii (۲۴-۱۱-۹۵, ۱۱:۴۰ ب.ظ)، !!Tina!! (۲۵-۱۰-۹۷, ۰۵:۲۳ ب.ظ)، ماه رو (۰۸-۰۵-۹۸, ۱۲:۲۶ ق.ظ)، aseman1996 (۲۹-۰۱-۹۶, ۰۵:۲۸ ب.ظ)، آبشار طلایی (۱۲-۰۶-۹۸, ۰۱:۲۲ ق.ظ)، Aziiin (۲۰-۱۰-۹۷, ۰۱:۲۸ ق.ظ)، فاطمه نوروزی (۰۸-۰۲-۹۷, ۰۹:۴۱ ق.ظ)، zi15ba16 (۰۵-۱۰-۹۶, ۰۹:۲۶ ق.ظ)، Farangis (۰۱-۰۵-۹۶, ۰۲:۲۱ ب.ظ)، tyb_bm (۱۲-۱۱-۹۶, ۰۶:۳۸ ب.ظ)، mohi.mj (۰۷-۰۶-۹۶, ۰۵:۲۲ ب.ظ)، ferdows.sh (۰۳-۰۸-۹۸, ۰۸:۵۰ ب.ظ)، ^Fateme^ (۲۹-۰۹-۹۶, ۰۶:۲۵ ب.ظ)، Armin00r (۱۶-۱۲-۹۶, ۰۳:۱۶ ق.ظ)، sheida.ms (۰۴-۰۳-۹۷, ۰۳:۰۹ ق.ظ)، ادمینا (۲۳-۱۲-۹۶, ۱۲:۵۰ ق.ظ)، sasaa (۲۷-۱۰-۹۶, ۰۲:۰۸ ب.ظ)، mahsa_na79 (۱۹-۰۱-۹۷, ۰۷:۵۱ ب.ظ)، f.zamanii78 (۰۴-۰۲-۹۷, ۰۳:۵۱ ب.ظ)، ndia (۲۹-۱۱-۹۶, ۰۲:۱۵ ب.ظ)، khanomi (۱۶-۰۱-۹۷, ۰۱:۲۰ ب.ظ)، faezehgh (۲۹-۰۲-۹۷, ۰۴:۱۰ ق.ظ)، shima1223 (۰۶-۱۲-۹۶, ۰۱:۰۲ ب.ظ)، atiii (۱۷-۰۲-۹۷, ۱۱:۲۷ ق.ظ)، nooria (۲۳-۱۲-۹۶, ۰۹:۱۳ ب.ظ)، نیـایــش (۰۲-۰۵-۹۸, ۰۱:۳۷ ب.ظ)، ^^^^^ (۲۶-۰۳-۹۷, ۰۴:۲۶ ب.ظ)، راستا (۲۶-۰۴-۹۸, ۰۴:۴۴ ب.ظ)، ♡€Tr@n♡ (۱۹-۰۶-۹۷, ۰۵:۱۲ ب.ظ)، محمد رضا ۰۷۹۲ (۲۵-۰۶-۹۷, ۱۱:۲۳ ب.ظ)، سیما صفویان (۰۳-۰۹-۹۷, ۱۱:۵۸ ب.ظ)، میناm2 (۲۴-۰۶-۹۷, ۰۴:۵۱ ب.ظ)، mity (۲۵-۱۱-۹۷, ۱۱:۰۲ ب.ظ)، دختربختیاری (۱۲-۰۴-۹۸, ۱۱:۲۷ ب.ظ)، Banoo59 (۲۸-۱۱-۹۷, ۱۲:۴۵ ق.ظ)، E.sahel (۲۰-۱۱-۹۷, ۱۲:۲۴ ب.ظ)، Negar1381 (۲۵-۰۸-۹۷, ۰۳:۳۳ ب.ظ)، Tara20 (۲۴-۰۶-۹۷, ۰۷:۱۱ ب.ظ)، Sokoooot (۲۶-۰۶-۹۷, ۱۱:۲۷ ق.ظ)، Mona69 (۲۶-۰۶-۹۷, ۰۱:۵۴ ب.ظ)، minaa (۱۳-۰۶-۹۸, ۰۲:۰۵ ب.ظ)، ساراباقری (۰۶-۰۷-۹۷, ۰۶:۰۸ ب.ظ)، m@lihe (۰۵-۰۳-۹۸, ۰۲:۰۰ ق.ظ)، maryamm (۲۵-۰۷-۹۷, ۰۲:۳۶ ق.ظ)، نونا (۰۴-۰۸-۹۷, ۱۱:۲۵ ب.ظ)، درخت نخل (۰۵-۱۱-۹۷, ۰۱:۴۳ ب.ظ)، Mahya1372 (۲۶-۰۲-۹۸, ۰۸:۳۳ ب.ظ)، T@r@n€ (۱۳-۱۰-۹۷, ۰۸:۴۲ ب.ظ)، Ha75kh (۲۴-۰۸-۹۷, ۰۳:۱۰ ب.ظ)، سامیار026 (۰۳-۰۲-۹۸, ۰۵:۱۷ ب.ظ)، minaaaa (۲۹-۰۸-۹۷, ۱۲:۱۱ ق.ظ)، m11noori (۲۹-۰۸-۹۷, ۱۰:۰۴ ق.ظ)، hannanh.moeini (۱۲-۰۹-۹۷, ۰۵:۲۸ ب.ظ)، lhmjam (۳۰-۰۴-۹۸, ۰۵:۲۰ ب.ظ)، yas509 (۰۹-۰۹-۹۷, ۰۹:۰۰ ق.ظ)، Maryamz.b (۱۱-۰۸-۹۸, ۱۰:۳۱ ب.ظ)، پرستار خوشگل (۰۹-۰۹-۹۷, ۱۰:۲۷ ب.ظ)، ونوس32 (۱۱-۰۹-۹۷, ۱۲:۰۸ ب.ظ)، 0925434183 (۱۶-۰۹-۹۷, ۰۲:۰۵ ب.ظ)، Shahzadehasadi (۲۱-۰۹-۹۷, ۱۲:۳۲ ق.ظ)، ooops (۰۸-۱۱-۹۷, ۱۲:۱۳ ق.ظ)، Kiyana24 (۲۷-۱۰-۹۷, ۰۳:۰۱ ب.ظ)، Zr.sh (۰۳-۱۰-۹۷, ۰۸:۳۸ ب.ظ)، Yasamin18 (۱۸-۱۰-۹۷, ۰۹:۱۱ ق.ظ)، Monesnik (۰۶-۱۰-۹۷, ۱۲:۱۹ ب.ظ)، *pp* (۱۰-۱۰-۹۷, ۱۲:۲۷ ب.ظ)، احمد رضا رضایی (۱۶-۱۰-۹۷, ۰۵:۰۶ ب.ظ)، Mahnaz1365 (۲۴-۱۱-۹۷, ۰۶:۴۹ ب.ظ)، Fatemeh ❾¾ (۱۰-۰۶-۹۸, ۱۰:۵۰ ب.ظ)، zzzzzz (۲۱-۱۰-۹۷, ۱۱:۲۳ ب.ظ)، fahemehr65 (۲۹-۱۰-۹۷, ۰۱:۳۲ ب.ظ)، Elham٢١٠٠٦٢٦ (۲۹-۱۰-۹۷, ۰۷:۰۹ ب.ظ)، Meshiiii (۰۵-۰۵-۹۸, ۰۲:۱۲ ب.ظ)، نگارمحمد (۱۳-۰۴-۹۸, ۰۸:۱۸ ق.ظ)، تارا90 (۱۴-۱۱-۹۷, ۰۸:۱۲ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان