انجمن ايران رمان



رمان رکسانا | م . مودب پور
زمان کنونی: ۲۳-۰۹-۹۶، ۰۲:۲۹ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: atena khanum
آخرین ارسال: atena khanum
پاسخ 58
بازدید 11727

امتیاز موضوع:
  • 3 رای - 3.67 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان رکسانا | م . مودب پور
#1
Tongue 
با پسر عموم تو ماشین من نشسته بودیم و داشتیم تو یه بزرگراه خیلی شلوغ حرکت می کردیم.من رانندگی میکردم ومانی م کنارم نشسته بود وتکیه ش رو داده بود به شیشه بغـ ـل و همونجور که اروم اروم می رفتیم جلو با همدیگه حرف می زدیم.

پدر منو مانی دو تا برادر بودن که همیشه باش هم زندگی میکردن.همیشه- م با همدیگه شریک بودن. الانم یه کارخونه ی بزرگ دارن. خونه هامونم بغـ ـل همدیگه ست.دوتا خونه ی دوبلکس بغـ ـل هم با حیاط های بزرگ وپر گل و گیاه و درخت که وسطشون دیوار نداره.

من ومانی چند سالی هست که دانشگاه مونو تموم کردیم و تو همون کارخانه کار می کنیم.مادر مانی موقع تولدش فوت کرد و چون با همدیگه یک سال اختلاف سنی داریم مامان من اونم شیر داد.عمومم بعد از مادر مانی دیگه ازدواج نکرد .زنش رو خیلی دوست داشت

در حقیقت مادر من مانی م بزرگ کرد و ما دو تا مثل دو تا برادریم.هر کاری که می کنیم و هر جایی که می ریم با هم می کنیم و با هم می ریم.یعنی مانی می ره منم دنبالش.یه کم شیطون هست اما مهربون و اقا و فداکار.

پدرم و عموم برا مون دو تا ماشین خیلی گرون قیمت خریده بودن و انداخته بودن زیر پای ما.حقوق مونم با اینکه هفته ای دو سه روز بیشتر کار نمی کنیم خیلی خوبه.توی شمالم دو تا ویلای خیلی بزرگ داریم که تا تقی به توقی میخوره مانی کارو تعطیل میکنه و به هوای تمدد اعصاب دو تایی یه جوری در میریم وسه چهار روزی اونجا می مونیم.

خلاصه تو ماشین نشسته بودیم و من داشتم حرف میزدم مانی م لم داده بود به شیشه و هم اهنگ گوش می داد و هم با من حرف می زد.

ـمی گم دیگه نمی شه تو تهران زندگی کرد!از بس شلوغ شده دیگه نمیشه نفس توش کشید.

مانی ـ پس بزن بریم شمال!

ـ دو روز نیست از شمال برگشتیم. عمو اینا پدرمونو در میارن. نگاه کن ترو خدا یه متر یه متر می ریم جلو.حالا هی شهر داری مجوز ساختمنو بده وهیخونه بسازن و هی شهر شلوغ تر بشه.

تو همین موقع دو تا دختر که کنار خیابون واستاده بودن برامون دست بلند کردن.

یه نگاه بهشون کردم وگاز دادم رفتم جلو تر و به مانی گفتم:

ـ می بینن قیمت این ماشین اندازه چند تا اپارتمانه ها!بازم فکر می کنن تاکسیه! از بس بعضی از این ادما با هر ماشینی مسافر کشی می کنن مردم عادت کردن برای بقیه ماشینها دست بلند کنن.یارو ۱۵ . ۱۶ میلیون قیمت ماشینشه ها بازم برای اینکه پول بنزینشو در بیاره تو راه مسافر می زنه.واقعا بد روزگاری شده.

مانی ـ خیلی تف. تف. تف به این روزگار.

ـ بی تربیت.

مانی ـ از وضع اقتصادی چرا نمیگی؟

ـ افتضاح یارو سه جا کار می کنه که فقط بتونه خرج زندگیش رو در بیاره.بیچاره شب خسته مرده می رسه خونه حال جواب سلام زنش رو هم نداره چه برسه به مسائل زناشویی.

مانی ـ بمیرم واسه دل اون زن که ماتمکده ست.

ـ زهر مار

مانی ـ خب می فرمودین

ـ وقتی م رسید خونه دیگه جون تو تنش نیست که حرف بزنه چه برسه به اینکه به دخترش برسه به پسرش برسه به . . .

مانی ـ اینجاس که نقش ما جوونا شروع می شه.یعنی در واقع ما باید به دخترش برسیم یعنی کمکش کنیم مشکلاتش رو حل کنیم راهنمائیش کنیم.یعنی بمیرم واسه دل اون زن که ماتمکدهست

ـ چی

مانی ـ هنوز تو فکر اون زن بدبختم

ـ گم شو

تو همین موقع رسیدیم به سه تا دختر و تا کنارشون ویسادیمبا خنده اشاره کردن که می خوان سوار شن .روم رو کردم اون طرف که جلو واشد و حرکت کردم و حدود ۱۵ متر رفتم جلو!یه دقیقه بعد سه تایی رسیدن به ما و یکیشون خواست در عقب رو واکنه که زود از طرف خودم قفلش کردم و شیشه ی طرف مانی رو کمی دادم پائین و بهش گفتم

ـ ببخشید خانم اما انگار این ماشین رو با تاکسی اشتباه گرفتید!

ـشیشه رو دادم بالا و راه کمی واشد و رفتم جلو

ـ عجب داستانیه ها به زور می خوان سوار ماشین مردم شن

مانی ـ بهشون توجه نکن داشتین می فرمودین

ـ اره دیگه وقتی پدر تو خونه نباشه تموم فشار زندگی می افته رو دوش مادر .اونم چه جوری از پس چند تا بچه بر بیاد

مانی ـ واقعا سخته!حالا اگه شوهره شب که برمیگشت خونه بهش می رسید یعنی اگه می تونست کمکش کنه بازم یه حرفی

ترافیک کمی سبک شد و راه افتادیم وتا از جلوی دو تا دختر دیگه رد شدیم هر دو با خنده برامون دست بلند کردن!بهشون توجه نکردم ورد شدم ورو به مانی گفتم

ـ اینا شوخی نیست ا!فاجعه س

مانی ـ فرمایش شما کاملا متینه

ـ می خوام بدونم که ماها بدنیا اومدیم که مثل تراکتور مار کنیم؟

مانی ـ من و تو؟

ـ من و تو که اصلا کار نمی کنیم.مردم بد بخت رو می گم

مانی ـ دقیقا درست مافرمائین.

ـ تو چطور امروز انقدر ساکت و مودب شدی؟

مانی ـ از بس کلام شما شیرین وفصیحه

همونجور تکیه ش رو داده بود به در وداشت منو نگاه میکرد!تو همین موقع بازم از جلوی دو تا دختر دیگه رد شدیم که بازم برامون دست بلند کردن! همونجور که اروم از جلوشون رد شدم به مانی گفتم

ـ چطور اینا فقط برای ما دست بلند می کنن؟نکنه باز داری اشاره ای چیزی می کنی؟

مانی ـ من که نیم ساعته مثل بچه ادم ایجا نشستمو پشتم به خیبونه مگه اینکه با دمبم اشاره کنم

دیدم راست میگه یه نگاه بهش کردم وگفتم

ـ اخه تو هر وقت ساکت می شی معلومه داری یه کاری میکنی

مانی ـ حالا چون من پرونده م سیاهه هر چی بشه تقصیر منه؟

ـ پس چرا اینا فقط برای ما دست بلند می کنن؟

مانی ـ مردم تو این چند ساله همه یه پا روانشناس شدن!چهرهء توام که ازش نجابت و پرهیزکاری می باره!اینه که بهت اعتماد می کنن و می خوان سوار ماشینت بشن!یعنی حس اعتماد رو در مردم بر می انگیزی!

تا اومدم حرف بزنم همون دترا اومدن جلو و چند تا زدن به شیشه مانی زود گذاشتم دنده و کمی رفتم جلو

مانی ـ حالا چه عیبی داره که مثلا این بیچاره ها رو هم سوار کنیم؟ما که داریم این مسیر رو می ریم.ماشین م که خالیه.ثواب داره والا.

ـ تکیه ت رو وردار ببینم

مانی ـ برای چی؟

ـ تو وردار

مانی ـ این پشتم درد میکنه تکیه دادم به در که یه خرده اروم بشه

دستش رو گرفتم کشیدمشاین طرف که یه مرتبه یه کاغذ از پشتش افتاد

ـ این چی بود؟

مانی ـ چی چی بود؟

ـ این کاغذه؟

مانی ـ کدوم کاغذه؟

ـ همینکه به شیشه بود؟

مانی ـ اهان از این کاغذا بود که به شیشه ی ماشینای نو می چسبونن

ـاونو که به شیشه جلو می چسبونن!

مانی ـ حالا این یکی رو به شیشه بغـ ـل چـ ـسبوندن!ول کن این مسائل بی اهمیت رو!داشتی در مورد اون مرده که به زنش نمیرسه حرف میزدی.اتفاقا چه بحث جالب و شیرینی بود

ترمز کردم و دولا شدم از بغـ ـلش کاغذ رو ورداشتم!تا یه نگاه بهش کردم خشکم زد!روش نوشته بود . . .

ولنجک ـ زعفرانیه

۱۰ تومن سوار شو

ویژه بانوان
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: ملکه برفی
#2
کاغذ را گرفتم جلوش و گفتم »
- این چیه مانی؟!

مانی – ولنجک _ زعفرانیه 10 تومن! یعنی چی؟! یعنی زمین اونجا 10 هزار تومن؟! آهان! از این تبلیغای معاملات املاکه! عجب آدمایی هستن آ؟! دیگه کاغذای تبلیغ شونو به زور میندازن تو ماشین مَردم! واقعاً بی شرمی یه! حق داری ناراحت بشی! منم یه لحظه ناراحت شدم! حالا تبلیغ رو به زور انداختن تو ماشین بماند، از این ناراحت شدم که دارن تبلیغ دروغ می کنن! یعنی زمین ولنجک متری ده هزار تومنه؟! کلاهبرداریه والا! یکی نیست جلو این کاراشونو بگیره! واقعاً آدم وقتی با این صحنه ها برخورد می کنه...

- خجالت نمی کشی مانی؟

« یه نگاه به من کرد و یه نگاه به بیرون و گفت »

- چرا به خدا! این دفعه رو خجالت می کشم!

- خوبه حداقل برای یه بارم که شده تو خجالت کشیدی!

« ماشینای پشت برام بوق زدن و منم کاغذ رو انداختم رو پای مانی و حرکت کردم که گفت »

- از این خجالت می کشم که این همه اینجا کنار خیابون گل رُز و مریم و نسترن و مینا و یاسمن و لاله هس و یه شاخه شم دست من نیس! آخه ضد بشر! آفت گلهای آپارتمانی! تو چه موجودی هستی که به طبیعت توجه نمیکنی؟! بالاخره توام آدمی! حداقل باید از یه گُلی خوشت بیاد یا نه؟!

آره اما گلی که من ازش خوشم میآد بین اینا نیس! -

مانی – خُب اینو زودتر بگو تا برگردم برات از میون همینا پیداش کنم! اسم اون گُل زیبا و خوش بو چیه؟! خصوصیتش کدومه؟ چند تا گلبرگ داره؟ چند تا کاسبرگ داره؟ تعداد پرچم هاش چیه؟ بگو دیگه دیر شد!

- میخک! من عاشق میخکم!

« یه نگاه به من کرد و گفت »

- واقعاٌ مرده شور اون سلیقه ت رو ببره! آخه میخک م شد گُل!

- تا حالا یه سبد میخک خریدی؟

مانی – مگه من نجارم که یه سبد میخ و میخک بخرم؟! بعدشم یه مرتبه پخش زمین بشن و هر چی میخه بره اونجای آدم!

- منکه ازش خوشم می آد!

مانی – حالا بازم شانس آوردیم از همین میخک خوشت می آد! اگه مثلاً از کاکتوس خوشت می اومد که دیگه واویلا! تا یه سبدش رو بغـ ـل می کردیم که تیکه تیکه می شدیم! حالا چرا انقدر تُند می ری؟!

- خب راه واشده دیگه!

مانی – حداقل آروم تر برو حالا که از این گُل آ نمی خری، نگاه شون کنم!

- چقدر حرف می زنی مانی!؟ سرم رفت!

مانی – میخک!! میخکم گُله آخه؟! آخه این طبعه که تو داری؟ طبعت عین گونی خشته! سرشتت عین سُمباده س!

« بعد برگشت وبیرون رو نگاه کرد و گفت »

- کاشکی الان ماشین خودم اینجا بود تا تو ماشین و داشپورت و صندوق عقب رو پر می کردم از این همه گل! اصلاً من نمی دونم چرا رفتم دانشگاه رشته مهندسی؟! من باید یه دکۀ گل فروشی وا می کردم! مهندسی عمران به درد امثال تو می خوره که طبعتون زمخته! همش باید با آجر و سیمان وآهن و لوله و عمله و بنا سر و کله بزنین! قربون خدا برم با این آدماش! خداجون این انسان بود که تو خلق کردی؟!

« خلاص تا دم در خونه غر زد!

خونه هامون تو زعفرانیه بود و حدود نیم ساعت بعد رسیدیم و تا من پیچیدم جلوی در خونه و واستادم که از طرف مانی، یه دختر حدود بیست و یکی دوسال اومد جلو! مانی هنوز داشت به من غر می زد و حواسش به اون طرف نبود! من داشتم از اون طرف نگاهش میکردم! نشناختمش! فکر کردم می خواد از پیاده رو رد بشه و من جلوش رو گرفتم! داشتم همین جوری نگاهش می کردم که مانی گفت »

- حواست کجاست!؟ دارم با تو حرف می زنم!

- یه دختر پشت سرت واستاده!

« یه نگاه به من کرد و یه لبخند زد و گفت »

- دروغ می گی مثل سگ!

- به جون تو!

مانی – به جون تو چی؟

- یه دختر خانوم درست پشت سرت واستاده!

« کمکم لبخندش تبدیل به خنده شد وگفت »

- بیشتر ازش بگو!

- خب برگرد خودت ببین!

مانی- آخه می دونم داری دروغ می گی اما همین رویای دروغم برام قشنگه! مخصوصاً وقتی از زبون تو آدم برفی شنیده بشه!

- عجب خری هستی آ!؟

مانی- خب حالا بقیه ش رو بگو!

- بقیه چی رو؟! یه دختر خانوم درست پشت شیشه ماشین واستاده!

« بازم خندید و گفت »

- موهاش چه رنگی یه؟ چی پوشیده؟ خوشگله یا نه؟ بگو دیگه!

« یه مرتبه دختره چند تا زد به شیشه که مانی از ترس پرید بغـ ـل منو گفت »

- وای خدای مهربون! داره چه اتفاقی می افته؟!

« هم خنده ام گرفته بود و هم جلو دختر زشت بود! »

- خجالت بکش مانی!

« همون جور که تو بغـ ـل من بود، آروم سرش رو برگردوند طرف شیشه و تا دختره رو دید زود گفت »

- وای لولو! پسر عمو جون نذاری اون منو بخوره ها!

« هلش دادم اون طرف و شیشه رو دادم پایین. یه دختر بلوند و قشنگی بود با یه روسری آبی که مثل شال انداخته بود رو سرش و یه روپوش آبی خیلی کم رنگم تنش بود. تا شیشه اومد پایین ، سلام کرد. اومدم جوابشو بدم که مانی زود گفت »

- خواهش میکنم مزاحم نشین!

« یه مرتبه من خنده ام گرفت و سرم رو انداختم پایین که دختر بیچاره با تعجب گفت »

- به خدا من قصد مزاحمت ندارم!

مانی- داریم اذیتمون می کنین آ!

« دختره که سرخ شد بود با خجالت گفت »

- معذرت می خوام اما من فقط یه پیغام براتون دارم تازه اگه ...

مانی- می خوای شماره ای چیزی بهمون بدین؟! من که نمی گیرم!

دختره- نه به خدا! یعنی اصلاً من ...

مانی- حالا هول نشو! شماره رو نوشتی رو کاغذ یا باید حفظ ش کنیم؟! وای اصلاً الان مغزم آمادگی نداره!

دختره- شماره نمی خوام بدم بخدا!

« دیدم طفلک الآنه که گریه اش در بیاد! زود گفتم »

- چه فرمایشی دارین خانوم؟

« آب دهنش رو قورت داد و آروم گفت »

- ببخشین، من دونبال آقای هامون و مانی شباهنگ می گردم که با مشخصاتی که بهم دادن فکر کردم شما هستین!

مانی- اگه راست میگی، شماره شناسنامه مون چنده؟

« دختره خنده اش گرفت! زدم تو پهلوی مانی و تا خواستم از ماشین پیاده بشم که مانی داد زد و گفت »

- نرو پایین می خوردت!!

« این دفعه دختره غش کرد از خنده »

« پیاده شدم و رفتم طرفشو و گفتم »

- من هامون هستم و ایشون هم پسر عموم، مانی ...

« دستش رو گرفتم و همون جور که باهام دست می داد گفت »

- حالتون چطوره؟ من رکسانا هستم.

- ممنون، حال شما چطوره؟

رکسانا- مرسی، خوبم، هر چند اولش جداً ترسیدم و هول شدم!

- باید ببخشین، ملنی یه خرده شوخه.

رکسانا- یه خرده؟!

- امرتون رو بفرماید. گفتین پیغامی برای ما دارین!

« برگشت طرف مانی که هنوز تو ماشین نشسته بود نگاه کرد منم به مانی اشاره کردم و گفتم »

- چرا پیاده نمی شی؟

مانی- می ترسم! نمی آم!

« رکسانا زد زیر خنده! یه چشم غره به مانی رفتم که آروم در رو وا کرد و پیاده شد وگفت »

- من پیاده شدم اما اگه پیغامت از این پیغام های سرد و خشک و بی روح باشه، در می رم، می رم تو ماشین دوباره آ!

« رکسانا همون جور که می خندید گفت»

- نه، اتفاقاً یه پیغام خوبه! فقط اگه می شه بریم یه جا که کسی نباشه.

- کجا مثلاً؟

مانی- بریم تو صندوق عقب! هیچ کس توش نیست!

« من زدم زیر خنده! رکسانا که اشک از چشماش می اومد! یه چپ چپ به مانی نگاه کردم که رکسانا گفت»

- منظورم اینه بریم یه حایی که راحت بتونیم صحبت کنیم.

- خوب تشریف بیارین منزل!

رکسانا-خونه نه!

- نگران نباشین! مادرم منزل هستن!

رکسانا- به همین دلیل مایل نیستم بریم منزلتون!

« تا اینو گفت مانی یه لبخند زد و گفت »

- حالا این قدر محکم حرف نزن! شاید ننه ت رفته باشه خرید!

- زهرمار!

مانی- یعنی میگم شاید خونه نباشه!

« رکسانا هنوز داشت می خندید که گفتم »
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#3
خوب شما بفرمایین کجا بریم!

رکسانا- راستش من اینجا ها رو نمی شناسم! فکر کردم شما جایی رو بلدین! میدونین، موضوعه مهمی یه! بریم یه جای خلوت که بتونیم حرف بزنیم!

مانی- میخواین بریم کوه؟! الانم وسط هفته س، پرنده تو کوه پر نمی زنه!

« دوباره رکسانا زد زیر خنده و گفت »

- منظورم اینه که یه جایی باشه که بتونیم بشینیم و حرف بزنیم!

مانی- سه تا چار پایه م با خودمون می بریم اون بالا! چطوره؟

« این دفعه منم زدم زیر خنده! خودش که اصلاً نمی خندید! رکسانا دیگه حالا اصلاً جلوی خودش رو نمی گرفت و همش داشت می خندید و با خنده حرف میزد
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#4
مانی- میخواین بریم کوه؟!الان هم وسعت هفته است، پرنده تو کوه پر نمیزنه!
دوباره رکسانا زد زیره خنده و گفت:
-منظورم یه جایی یه که بتونیم بشینیم و حرف بزنیم!
مانی- خوب سه تا چارپایه م باخدمون میبریم اون بالا!چطوره؟
این دفعه من هم زدم زیر خنده!خودش که اصلا نمیخندید!رکسانا که دیگه حالا اصلا جلوی خودش رو نمیگرفت و همش داشت میخندید و با خنده حرف میزد!
رکسانا- همینجاها جایی نیس؟
مانی- بیست سوالی؟!خوب!اینجا که منظور نظر شو ماست، میشه بفرمائید که داخل شهره یا خارج از شهر؟ یعنی آب و آبادی داره یا خیر؟! درضمن وقتش که شد یه راهنمائی م بفرمائید!
رکسانا- منظورم یه کافی شاپی، چیزیه!
مانی- من که کافی شاپی که تو اون خیابون و سه تا چهار راه بالاتر و هفت هشت تا کوچه پایین تره رو نمیشناسم! تا حالا پامو اونجا نذاشتم و از این به بعد نمیذارم! مگه اینکه به زور منو ببرن وگر نه خودم تنهایی نامیرم!این از من!
-حالا موضوع اینقدر مهمه رکسانا خانم؟
رکسانا که سعی میکرد جلوی خندش رو بگیر گفت:
-خیلی مهم هامون خان!
-پس بفرمائید سوار شین.
داره عقب رو براش وکردم و نشست و خودمم رفتم سوار شدم و مانی نشست.
-کجا بریم مانی؟
مانی- من که گفتم اینجا هارو بلد نیستم!دنده عقب بگیر برو تو اصلی.
از رو پول اومدم تو خیابون و رفتم طرف خیابون اصلی و پیچیدم بالا
-خوب!
مانی- خوب چی؟
-کجاس دیگه؟!
مانی- من که نرفتم تاحالا!دومین چهار راه دست چپ!
پیچیدم همون خیابون که مانی گفت و رفتم جلو و پرسیدم:
-کجاس؟
مانی- چرا همش از من میپرسی؟!جلو اون خونه نگاه دار!
یجا پارک کردم و سه تایی پیاده شدیم و به مانی گفتم:
-اینجا که کافی شاپ نیس!
مانی- آره ولی قراره چند ساله دیگه یکی اینجا بسازن!
-الان وقت شوخی یه؟
مانی- برو جلو همون خونه هه زنگ بزن دیگه!
-اون خونه؟
مانی- آره بابا!
رفتیم جلو یه خونه و وایسادیم و یه نگاه به مانی کردم و زنگش رو زدم.یه مردی آیفون رو جواب داد. از این آیفون تصویری ا بود. گوشی ش رو ورداشت و گفت:
-سلام آقا مانی! بفرمائین!
بعد دارو وا کرد یه نگاه به مانی کردمو گفتم:
-هیچ کس تورو هیچ جا نمیشناسه!




مانی_ بده حالا کارت رو راه انداختم؟

رکسانا خندید و ماهام کنار وایستادیم تا اول اون رفت تو و بعدشم من و مانی. یه خونه بزرگ بود با یه حیاط پرگل و با. صفا تو یه خونه رو خیلی قشنگ و شیک درست کرده بودن و میزو صندلی چیده بودن. توشم پر بود از دختر و پسرا موزیک قشنگ م پخش میشد. تا وارد شدیم یه دختر خانم که گویا اونجا گارسن بود اومد جلو و با مانی سلام و علیک و احوالپرسی کرد و ماها رو برد سر یه میز و سه تایی نشستیم و سه تا نسکافه سفارش دادیم که رکسانا دور و ورش رو نگاه کرد و گفت

_فکر نمی کردم یه همچین جاهایی م وجود داشته باشه!

مانی- منم فکر نمی کردم همینجوری الکی این خونه رو نشون دادم ولی از اونجا که بخت این هامون مثل تیر چراغ برق بلنده و دلشم پاکه زد کافی شاپ از کار در اومد

رکسانا خندید و گفت

دقیقا همونجور هستین که در مورد شما بهم گفته بودن
مانی_ببخشین در مورد من چیا به شما گفتن؟
رکسانا- اینکه شوخ و سرزنده این کمی ام . . .
مانی_ دیگه بقیه ش رو کاری نداشته باشین ! یعنی بقیه ش بی اهمیته
رکسانا زد زیر خنده و بقیه حرفش رو نگفت
مانی_ ببخشین در مورد این هامون چی گفتن؟
رکسانا_ جدی و یه خرده م . . .
بازم بقیه حرفش رو نگفت که مانی شروع کرد

-یه خرده نه و خیلی بد اخلاق! دارای یه طبیعت بی جان! در واقع تشکیل شده از چهار استخوان و سی چهل کیلو ماهیچه که یه روح بی جان مثل اجر قزاقی احاطه اش کرده!
رکسانا که می خندید گفت
نه به خدا ! اونطوری بهم درمورد ایشون نگفتن
مانی_خانم باوربفرمائین این بشر یه خصوصیات اخلاقی داره که تو تیر آهن پیدا نمی شه ! انقدر این پسر خشک و بی روحه که اگه صد سال تو جنگلای شمال بکاریمش، یه برگ ازش سبز نمی شه هیزم خشک پیش این گل همیشه اخلاق چی براتون بگم که باور کنین؟! هنر پیشه مرد مورد علاقه اش آرنولده ! هنر پیشه زن موردعلاقه اش اون بهاره.از پیرزنه س که همیشه تو نقشای جادوگر بازی میکنه! رنگ مورد علاقه اش سورمه ای مایل به سیاهه! ماشین اسپرت ! ش بنز خاوره !فیلم فقط فیلمای جنگی و بکش بکش! غذای مورد علاقه ش که همیشه تو رستورانا سفارش می ده

کباب قفقازیه!الانم جلو شما ملاحظه کرد و نسکافه سفارش داد!اگه شما نبودین الان اینجا نون چایی سفارش می داد!شما نمی دونین من از دست این چی می کشم!
رکسانا می خندید و اون می گفت
مانی _به خدا انگار صد ساله که شما رو می شناسم رکسانا خانم !
خیلی ممنون رکسانا-
مانی_ ببخشین ، شما غیر از خودتون خواهر دیگه م دارین؟
رکسانا-نه ندارم
مانی _ خدا شما رو به پدر و مادرتون ببخشه.
رکسانا _ مرسی
مانی- داشتم می گفتم ، گل مورد علاقه ش میخکه ! باور میکنین؟
رکسانا - جدی ؟! اتفاقا منم از میخک خوشم می آد

یعنی در واقع مانی_ همیشه بهش می گم یعنی یه ساعت پیش بهش می گفتم که پسر ، تنها چیزی که حیات ترو به این دنیا متصل کرده همین علاقه به گل میخکه! چقدر این گل میخک زیبا و قشنگه ! من همیشه صبح به صبح می رم

در این گلفروشی آ و این گلای میخک رو نگاه می کنم.واقعا شاهکاره طبیعته.میشه گفت از گل خرزهره م خوشبو تره!

یه چپ چپ بهش نگاه کردم و به رکسانا گفتم:

. حتما موضوع خیلی مهمی یه که خواستین اینجا در موردش حرف بزنیم! خب بهتره صحبت مون رو شروع کنیم

حالا زیادم مهم نبود ،مهم نیست! مانی_ مهم اینه که ما سه تایی خوش و خرم اینجائیم

تو همین موقع دختر خانم برامون نسکافه ها رو آورد و گذاشت جلومون و بعدش یه مرد که انگار صاحب اونجا بود اومد و با مانی یه سلام و احوالپرسی گرم کرد و یه کاغذ که چند تا شماره روش بود داد بهش و گفت

آقا مانی اینا رو چند تا از بچه ها دادن که بدم به شما.
مانی زود ازش گرفت و گذاشت جیبش و وقتی یارو رفت به رکسانا گفت

_ خدا حفظشون کنه چقد این رفقا لطف دارنشماره می دن که بهشون زنگ بزنم تا از حال هم با خبر بشیم.خدا حفظشون کنه.داشتم می گفتم خواننده مورد علاقه ش ام کلثومه !این نوارش رو میذاره همچین ازش لذت می بره که نگو.
با پا زدم به پاش و رو به رکسانا گفتم
ما سراپا گوش هستیم رکسانا خانم -
یه خرده نسکافه خورد و گفت:
تون براتون پیغام آوردم من از طرف عمه
-عمه مون؟
سرش رو تکون داد که گفتم:
حدس زدم شما ماها رو اشتباه گرفتین ! ما اصلا عمه نداریم
رکسانا - دارین چرا
-رکسانا خانم پدرای ما اصلا خواهر نداشتن!

مانی_هامون جون حالا عجله نکن! ادم وقتی یه عمه مفت پیدا می کنه که نمیندازدش دور! یه عمه یه گوشه باشه ! جای کسی رو که تنگ نکرده ! چه اشکالی داره؟ببخشید رکسانا خانم ، شما که اطلاعات وسیع و جامعی از شجره نامه ما داریدمی شه بفرمائین آیا ما دختر عمه داریم یا خیر؟
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#5
رکسانا _ تقریبا
یعنی چی ؟ مگه ادم می شه تقریبا دختر عمه داشته باشه؟ مانی_
رکسانا _ آخه چه جوری براتون بگم ؟!

مانی_ خودم فهمیدم وقتی آدم بعد بیست و هفت هشت سال یه عمه پیدا می کنه ، این عمه می شه یه عمه

تقریبی خب دخترشم می شه یه دختر عمه تقریبی دیگه ! حالا بفرمائین ما چند عمه و دختر عمه تقریبی داریم؟ در

ضمن ایا ما پسر عمه وشوهر عمه هم داریم؟در صورت وجود پسر عمه او غیرتی است یا بی غیرت؟یعنی روی خواهرش تعصب خاصی دارد یا خیر؟هر پاسخ صحیح 1 نمره
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#6
رکسانا فقط داشت میخندید
-رکسانا خانم شوخی تون گرفته؟!
رکسانا- نه بخدا هامون خان!آقا مانی چیزای با نمک میگن و من هم خندم میگیره!ولی حقیقت رو بهتون گفتم! شما یه عمه دارید
-آخه این عمه چطوری یه مرتبه به وجود اومده؟
مانی- به نظر من این سوال یه سوال بی تربیتی یه!اولا عمه یا هر انسان دیگه یه مرتبه به وجود نمیاد!حالا می خوات عمه باشه یا هر کس دیگه! در ثانی تو مرده گنده هنوز نمیدونی عمه چه جوری به وجود میاد؟!
-تو میدونی چه جوری یه مرتبه پیداش شده؟!
مانی- من نمیدونم چه جوری یه مرتبه پیداش شده ولی میدونم که چه جوری به وجود اومده!
-اه...!بذار ببینم موضوع چیه!رکسانا خانم میشه بیشتر توضیح بدین؟!
رکسانا- من فقط باید یه پیغامی رو به شما برسونم!
-خوب پیغام چیه؟
رکسانا- عمه تون گفتن، یعنی ببخشید من فقط اون پیغام رو تکرار میکنم!عمه تون اگر شما دوتا برادر زاده غیرت دارین به داده عمه تون برسین!
برگشتم طرف مانی که ساکت شده بود و داشت به رکسانا نگاه میکرد و گفتم:
-تو چی میگی؟
همون جور که داشت به رکسانا نگاه میکرد گفت:
-میدونم که رکسانا خانوم دروغ نمیگه! ولی داستان خیلی عجیبه!
-رکسانا خانم شما چه نسبتی با عمه ی من یا ما دارین؟
مانی- نکنه یمرتب بگی که تقریبا خواهر منی که اصلا حوصلشو ندارم!
رکسانا که میخندید گفت:
-نه من خواهر هیچ کدوم از شماها نیستم!من دانشجو هستم.عمه خانوم لطف کردن یه اتاق تو خونشون به من دادن.
مانی- ببخشید رکسانا خانم عمه خانم ما چند تا از این لطفا کردن؟ یعنی چند تا مثل شماها اونجا اتاق دارن؟
رکسانا- ما سه نفریم.
مانی- پس عمه م پانسیون وا کردن!
رکسانا- ایشون پولی از ما نمیگیران!
مانی- اون وقت میگان من به کی رفتم!خوب به عمه م رفتم دیگه!من هم هیچ وقت از دختر خانوما پول نمیگیرم!
یه نگاه به رکسانا کردم و گفتم:
-حالا ما یعنی باید چیکار کنیم؟
رکسانا- ببخشید اما من فقط پیغام ایشون رو به شما دادم.دیگه خودتون میدونین!
بر گشتم به مانی نگاه کردم که گفت:
-رکسانا خانوم به عمه مون پیغام بدین که از این هندونهها زیر بغـ ـل ما جا نمیگیرد ولی حتما بهش سر میزنیم!
رکسانا- چرا الان نمیایین؟من دارم میرم اونجا!خوب شما م با من بیاین!اون پیرزن رو خوشحال میکنین!خیلی افسردس!زن واقعا خوب و مهربونیه!خواهش میکنم بیایید!
تو چشماش نگاه کردم.هم چین صادقانه حرف میزد که به دلم میشست!
-مانی یه زنگ بزن بابا انا! یه بهونهای براشون بیار!
مانی- خونه عمه مون کجاست؟
رکسانا- گیشا.
از جام بلند شدم و گفتم:
-بریم رکسانا خانوم.
رکسانا- میایین؟
-عمه پیغام رسانه خوبی رو انتخاب کرده!آره همین الان با هم دیگه میریم هر چند که هنوز فکر میکنم یا اشتباه شده یه اینکه مسالهٔ دیگهای تو کاره!در هر صورت ما عمه نداریم اما چون موضوع برای خودمون هم جالب شده باهاتون میاییم

سه تایی بلند شدیم و از کافی شاپ اومدیم بیرون. مانی یه تلفن به خونه زد و برنامه رو جور کرد و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم طرف گیشا.
تقریبا نیم ساعت بعد تو گیشا بودیم و رکسانا یه کوچه رو بهمون نشون داد که رفتیم توش و جلو یه خونه دو طبقه واستادیم. خونه نسبتا قدیمی بود. سه تایی پیاده شدیم و رفتیم طرف حونه و رکسانا زنگ زد و در وا شد و رفتیم تو.خونه شمالی بود. از حیاطش که کوچیک اما با صفا بود رد شدیم و از چند تا پله رفتیم بالا که در راهرو وا شد و دو تا دختر دیگه اومدن بیرون و سلام کردن. تا مانی چشمش بهشون افتاد با یه حالت غمگین گفت:
- سلام عمه های خوبم! الهی پیش مرگتون بشم! خدا رو صد هزار مرتبه شکر که ماها رو بهم رسوند! دلم براتون یه ذره شده بود! تو رو خدا بذارین بعد از این همه سال دوری بغـ ـلتون کنم! شماها بوی بابامو می دین!
« اینو و گفت و رفت طرف شون که دو تایی زدن زیر خنده و رکسانا گفت: »
- مانی خان اینا دوستای من هستن! عمه خانوم ایشون هستن!
« از همونجا پشت شیشه ی یکی از اتاقا رو نشون داد. من و مان دو تایی برگشتیم طرف اون ور!
یه خانم پیر پشت شیشه ی قدی یه اتاق واستاده بود و به یه عصا تکیه داده بود و داشت به ما نگاه می کرد!
هر دو ساکت شدیم و به اون خانم نگاه کردیم! موضوع انگار جدی جدی بود! صورت اون خانم شباهت زیادی به عموم، پدر مانی داشت! هر دومون جا خورده بودیم! شاید حدود سی ثانیه تو همون حالت بودیم که یه مرتبه مانی برگشت طره همون دو تا دختر و گفت:
- شما اشتباه نمی کنین؟! من فکر کنم شما دو تا عمه مائین! به سن و سال اون خانم نمی خوره که عمه ما باشه! حالا دیگه خودتونو لوس نکنین و بیاین جلو و برادر زاده تونو بغـ ـل کنین!
« دخترا دوباره زدن زیر خنده و رکسانا اومد جلو و گفت: »
- معرفی می کنم، مریم و سارا، دوستای من!
« مانی با دلخوری با دو تایی شون دست داد و گفت:



- ولی من هنوز احساس می کنم که یه اشتباهی رخ داده! می گم آ رکسانا خانم! من وقتی بچه بودم از مامانم یه مرتبه شنیدم که یه خاله ای داشتم که وقتی بیست و یکی دو سالش بوده گم شده! ممکنه مثلا یکی از این دو تا دختر خانم خاله ی گم شده ی من باشن؟
« رکسانا که می خندید گفت:»
- فکر نکنم مانی خان! احتمالا خاله گم شده شما الان باید حدودا پنجاه سالشون باشه!
مانی - نه اصلا اینطور نیس! خاله من بیست و یه سالش بوده که گم شده! الانم برای من همون بیست و یه سال درسته!
« همونجور که به حرفهای مانی گوش می دادم، چشمم به اون خانم پیر بود. اونم داشت منو نگاه می کرد! صورتش خیلی برام آشنا بود! اما نمی دونستم کجا دیدمش! تو همین موقع رکسانا ا.مد جلو من و گفت:»
- هامون خان نمی فرمائین تو؟

یه نگاه بهش کردم و رفتم طرف راهرو، دو تا دخترا رفتن کنار و من رفتم تو ساختمون و از راهرو گذشتم و رسیدم جلو یه در که یه مرتبه همون خانم پیر در رو وا کرد و یه لبخند زد و گفت:»
- تو هامونی؟
« سرم رو تکون دادم که گفت:»
- شکل پدرتی!
« فقط نگاهش کردم که مانی رسید پشت سرم و تا اون خانم رو دید یواش در گوشم گفت:»
- عمه مونبازیکن بیس باله! چه چوبی دستشه!
« اون خانم شنید و خندیدو گفت:»
- تو هم مانی هستی! درست مثل پدرت!
مانی - سلام عمه جون! یه دونه از این دختر عمه هارو بده که کار داریم و باید بریم! بعدا سر فرصت می آئیم واسه دیدار و ماچ و بـ ـوسه !
« با آرنج زدم تو پهلوش! اون خانم شروع کرد به خندیدن و از جلو در رفت کنار و گفت:»

- بیائین تو، هر چند خیلی دیره اما بازم خوبه!
مانی - عمه خانم اگه دیره می خواین ما الان بریم فردا بیائیم؟ اصلا شما خسته این، تشریف ببرین تو اتاقتون استراحت کنین، منم با این دختر خانما، ته و توی قضیه رو در می آرم و نتیجه رو فردا به اطلاع شما می رسونم! چطوره؟
عمه خانم - بیا برو تو پدر سوخته ی بی حیا!
مانی - اِ.... ! عمه خانم نرسیده شوخی؟
« آروم رفتم تو و مانی م دنبالم اومد و رکسانا و مریم و سارا م اومدن و رکسانا رفت جلو و در مهمونخونه رو وا کرد و همه رفتیم تو و نشستیم و خودش رفت بیرون و یه دقیقه بعد با یه سینی چایی برگشت. تو این یه دقیقه، من یه لحظه به مریم و سارا و یه لحظه به اون خانم نگاه می کردم. رکسانا با سینی چایی اومد جلومون و تعارف کرد و به مریم یه اشاره کرد که اونم بلند شد و رفت بیرون و کمی بعد با سبد میوه و زیر دستی برگشت و سبد میوه رو گرفت جلو من و گفت:»
- بفرمائین هامون خان.
- ممنون میل ندارم.
مریم - اگه سخت تونه خودم براتون پوست بکنم!؟
« یه نگاه بهش کردم که خنده از رو لبش رفت و کمی خودشو جمع و جور کرد که مانی آروم بهش گفت:»
- هاپو عصبانی!
« یه مرتبه اون خانم و دخترا زدن زیر خنده! یه چپ چپ بهش نگاه کردم که آروم گفت:»
- چته عین برج زهر مار! خدا یه عمه بهمون داده با سه تا تقریبا دختر عمه! دیگه چی می خوای؟!
« پاکت سیـ ـگار رو درآوردم و به اون خانم گفتم:»
- اجازه هست اینجا سیـ ـگار بکشم؟
عمه خانم - سیـ ـگار چیز خوبی نیس آ!
- پس می رم بیرون می کشم.
« تا اومدم بلند بشم که گفت:»
- نگفتم اینجا سیـ ـگار نکش! گفتم چیز خوبی نیس! حالا یه دونه م به من بده!
چه بهشم زود بر می خوره!
« بلند شدم و بهش تعارف کردم. یکی برداشت و براش روشن کردم و دو تام برای خودم و مانی روشن کردم. اومدم بدم بهش که دیدم با چشم داره یه جا رو نشون می ده! برگشتم طرف اونجایی رو که نشون می داد نگاه کردم که دیدم سر بخاری اتاق، چند تا قاب عکس کوچیکه! دوباره برگشتم طرف مانی که یه مرتبه انگار تصویر عکس آ تو ذهنم جا افتاد! رفتم جلوتر که دیدم انگار هیچ اشتباهی پیش نیومده!
چهار تا عکس تو قاب روی بخاری اتاق بود. همه قدیمی و زرد شده! تو دو تا شون عکس دو تا پسر بچه و یه دختر بزرگتر بود! عکس اون دو تا پسر بچه رو کاملا می شناختم! پدرم و عموم!
دو تا عکس دیگه که سه تایی بود. عکس پدر بزرگم و یه زن و همون دختر بچه بود!
برگشتم طرف اون خانم که با یه لبخند گفت:
- شناختی؟
- عکس پدرمو عمومه!
عمه خانم - اون دخترم که منم!
« یه نگاه دیگه به عکسا کردم و سیـ ـگار مانی رو بهش دادم و گفتم:»
- زیاد معلوم نیس!
عمه خانم - اون یکی آ چی؟! عکس پدر بزرگت رو که می شناسی؟!
« دیگه این یکی قابل انکار نبود!»
- یعنی شما عمه ی ما هستین؟
عمه خانم - آره پسر جون! هیچ دروغی در کار نیس!
- پس تا حالا کجا بودین؟ چرا تا حالا پدرامون در مورد شما چیزی به ما نگفتن؟!
عمه خانم نگاهی به رکسانا کرد که اونم یه اشاره به مریم و سارا کرد و سه تایی از جاشون بلند شدند و از اتاق رفتن بیرون.»
عمه خانم - حالا چایی تون رو بخورین تا کم کم حالی تون کنم!
« چایی آمون رو ورداشتیم و کمی ازش خوردیم که گفت:

-آخرین بار که دیدمتون دو سه ماه پیش بود!
-کجا؟
عمّه خانم- درست دم خونه تون! تاحالا دو سه بار اومدم دم خونه تون و برادرامو دیدم!
-چطور پی دامون کردین؟
عمّه خانم- باباهاتون عدمهای کوچیکی نیستن که نشه پیداشون کرد! اونم با اون کارخانهٔ بزرگ و معروف!
-حالا چرا خواستین پیدامون کنین؟
عمّه خانوم- داستانش خیلی طولانیه! باید سر فرصت براتون تعریف کنم!
-ولی باید ما بدونیم!
عمّه خانوم- آره ولی شما رو برای یه چیز دیگه خواستم! یعنی برای یه کمک! راستش اولش برای کمک اما تا پاتون رو گذاشتین تو این خونه، یه مرتبه یه احساس دلگرمی و پشت گرمی بهم دست داد! احساس کردم که دیگه تنها و بیکس نیستم! یعنی هرکسی دوتا جوون مثل شماها برادرزادش باشن دیگه بیکس نیست!
-ممنون چه کمکی از دست ما بر میاد؟ مشکله مالی دارین؟
عمّه خانوم- دخترم! دخترم رو برام بیارین!
منو مانی یه نگاه به همدیگه کردیم که مانی گفت:
-از خونه فرار کرده؟
عمّه خانوم- تقریبا
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#7
مانی- تقریبا فرار کرده؟ یعنی نصف روز خونه ست نصف روز فرار میکنه؟
عمّه خندید و گفت:
-ا زم قهر کرده.دوسالی میشه!
مانی- دوساله که قهر کرده حالا به فکرش افتادین؟
عمّه خانوم- ازش خبر داشتم! یه اتاق توی خونه یه خوب و مطمئن اجاره کرده بود و زندگیش رو میکرد! گفتم کمی که بگذره و آروم تر بشه میرم سراغش و برش میگردونم اما اشتباه میکردم!
مانی- ازدواج نکرده؟

عمّه خانم- نه!
مانی- چند سالیش هست حالا؟
عمّه خانم- حدود بیست دو و سه سالشه.
من و مانی یه نگاه به همدیگه کردیم و مانی گفت:
ببخشید عمّه خانم، شما چند سالته؟
عمّه خانم- دورور هشتاد، هشتاد خرده آی.
مانی- ماشالا! روغن کرمونشاهی اینه ها!هزار الله اکبر! یعنی حدودا شصت سالتون که بود این گیس گلابتون رو به دنیا آوردین؟! دستتون درد نکنه! زن ایرانی رو رسفید کردین!
عمّه خندید و گفت:
-دختر خودم نیست!آوردمش و بزرگش کردم!همین و که فهمید گذاشت رفت!
-بهش نگفته بودین؟
عمّه خانم- نه!
-چرا؟
عمّه خانم- خرییت!
مانی- دور از جون شما اما خودش چه جوری فهمید؟
عمّه خانم- یه پدر سوخته بش گفت! یه آدم شار لاتن!
-باهاتون دشمنی داشت؟
عمّه خانم- کم کم همه رو براتون میگم.
مانی- عکسی چیزی ازش ندارین؟
عمّه خانم- شما حتما میشناسینش!
مانی- ما؟ بجون عمّه خانم من یکی که تو این دوساله توبه کردم و همش تو خونه وره دل بابام بودم! هرکسی هم هرچیزی بهتون گفت از سر دشمنی بوده!میگین نه این هامون شاهد!
عمّه خانم-ای پدر سوخته!
مانی- یعنی شما میفرمایین ما به عمّه مون خیانت میکنیم؟! یعنی ما ا دمهایی هستیم که بریم و دختر عمّه مون رو فریم بدیم؟! اصلا به قیافهٔ ما میخوره که یه هم چین ا دمهایی باشیم؟!
عمه نگاهش کرد و بهش خندید كه مانی گفت:
-فرمودین دو سال؟
عمه سرش رو تکون داد
مانی- ببخشید اسم دختر عمه جون فریباست؟
عمه خانوم- نه.
مانی خندید و آروم گفت:
-بیتا؟
عمه بازم خندید و گفت:
-نه.
مانی بازم با خنده گفت:
-صحرا؟شهره؟آزیتا؟لیدا؟پانت ه ا؟ویولت؟
عمه خانم- هیچ کدوم نیست!
مانی- خوب، الحمدلله ی سالش كه هیچی! بخیر گذشت!
عمه م خندید و آروم از جاش بلند شد و رفت از اتاق بیرون و ی لحضه بعد با ی مجله برگشت و مجله رو گذاشت جلو ما!من مانی یه نگاه به مجله کردیم.یه مجله جدول بود! مانی ورش داشت همین جوری ورق زد و بعد رویه صفحه نگه داشت و یه نگاه بهش کرد.
-خوب! احتمالا راحت میشه پیداش کرد!
یه نگاه به لای مجله کردم!فکر کردم عکس ی چیز دیگه ی از دختر عمه موون لای مجلس كه مانی گفت:
-شروع میکنیم ! از از نوشت های زند یاد جلال احمد؟هفت حرف!
-چی؟
مانی- از مشتقات نفت؟ سه حرف!ببخشین عمه جون! اسم دختر عمه موون رمز جدول؟
عمه م خوانید و گفت:
-رو جلدش رو نگاه کنین!
ی نگاه با تعجب به عمه م کردم و مجله رو از دست مانی كه اونم به عمه م مت شده بود گرفتم و عکسه رو جلد رو نگاه کردم!باورم نمیشود!
دوبار به عمه م نگاه کردم! یه لحضه بعد گفتم:
-ایشون دختر عمه ما هستن؟
مانی مجله رو از دستم گرفت و یه نگاه بهش کرد گفت:
-ا ا ا ا...! پس ما تاحالا بیخودی پول بلیط سیـ ـنما رو میدادیم!
مجله رو دوبار از دستش گرفتم و نگاه کردم! رویه جلد عکسه ..... خانوم بود كه همین چند وقت پیش توی یه فیلم بازی کرده بود! دختر قشنگی بود! چشم و مو مشکی و خیلی خوش تیپ! اتفاقا به خاطره قشنگیش، با همون یه فیلم گل کرده بود !
مجله رو گذاشتم رویه میز و به عمه خانم گفتم:
-اسمش همین .... كه باهاش معروف شد؟
عمه خانوم- نه! اسمش ترمه اس! وقتی فهمید كه دختر من نیست رفت وبرای خودش یه شناسنامه دیگه گرفت!یعنی به نام پدرش شناس نام گرفت! اسمش رو هم عوض کرد اینو رو خودش گذاشت!
مانی- اسم خودش كه قشنگ تر بود!
عمه خانم- دیگه؟!
مانی- هلاکه هنر پیشگی به دهانش مزه کرده و معروف شد؟!مگه میآد؟!
عمه خانوم- نمیخوام دیگه بازی کنه!
-چرا؟!
عمه خانوم- بعدا بهتون میگم!
-اگه نخواست بیاد چی؟
عمه خانم- میخواد!حتما میآد!فقط باید کمکش کرد!
-ماها رو میشناسه؟
عمه خانوم- براش از برادرم گفتم. میدونه كه برادر هام هرکدوم یه پسر دارن. همین.
مانی-آدرسی چیزی ازش دارین؟
عمه خانوم- خونه جدیدش رو نه ولی امشب فیلمبر داری داره!
-کجا؟
عمه خانوم- است ۲ بعد از نصفه شب توخیابون....
تو همین موقع در اتاق واشد و رکسانا با ی سیـ ـنه چایی دیگه امد تو و تعارف کرد كه عمه خانوم گفت:
-رکسانا همه چیز رو میدونه خدا حفظش کنه خیلی برام کمکه!
رکسانا- اختیار دارین!کاری نکردم!
-ترمه خانم تحصیل کردن؟
عمه خانم- آره!دانشگاهش رو تمام کرده!
رکسانا سینی رو گذاشت رویه میز و خودشم نشست. چایی موون رو خوردیم كه گفتم:
-خوب اگه اجازه بدین رفع زحمت کنیم!
عمه خانوم- حالا كه زود!
-از صبح كه از خونه اومدیم بیرون هنوز بر نگشتیم!دلشون شور میزنه!
اینو گفتم و بلند شدم مانی م بلند شد و یه خداحافظی معمولی کردیم و از اتاق اومدیم بیرون.دم در راهرو عمه م گفت:
-هامون!
برگشتم طرفش.
عمه خانم- کمکم میکنین؟
-سعی میکنیم.
زد زیره گریه و گفت:
-اگه شما ها کاری برام نکنین،دیگه کسی رو ندارم!اگه قرار باشه برگرده فقط شما ها میتونین برش گردونین!
مانی- مگه کسه دیگه ی ام رفته دنبالش؟
اشک هاشو پاک کردوگفت:
-دوبار خودم،یه بار هام رکسانا با مریم اینا!
دوبار شروع کرد به گریه کردن مانی رفت جلو و پیـ ـشونیش رو مکه کرد و گفت:
-غصه نخورین!خدا بزرگه!
دوبار زیره لب یه خداحافظی کردم و رفتم تو راهرو و رفتم تو حیاط مانی و رکسانا پشت سرم امدن تو حیاط كه رسیدیم مانی به رکسانا گفت:
-شما با این دختر عمه ما حرف زدین؟
رکسانا- آره.
مانی- چه جور دختریه؟
رکسانا- دختر خوبییه!
مانی- دوخت خانوما همه خوبان اما میخوام بدونم از اناس كه خودش رو میگیره؟
رکسانا خندید و گفت:
-خوب الان دیگه ترمه خانوم هنر پیشه هستن!طبیان یه مقدار رهایی شون عوض شده!
مانی- خوب فهمیدم! دیگه نمیخواد بگی!رفتی اینجا تلفن دارین؟
رکسانا- الان شماره رو براتون می نویسم می ارم !
مانی- نمیخواد! همین بگین میزنم تو موبیل!
رکسانا شماره خونه رو به مانی داد و مانی شماره موبایلش رو به رکسانا داد و ازش خداحافظی کردیم و اومدیم از خونه بیرون و سوره ماشین شدیم و حرکت کردیم.
تا وسطای پارک وی هیچ کدوم چیزی نگفتیم كه یه مرتبه مانی گفت:
-چرا از ما این جریان رو پنهون کردن؟
-نمیدونم!
مانی- فکر کنم عمه موون جوون كه بوده یه خورده شیطونی کرده و از بهشت روند شده!
-نباید در موردش اینطوری حرف بزنی!هرچی باشه عمه مونه!
مانی-شیطونی كه یه خورده اشکالی نداره!
-حالا چه جوری برش گردونیم؟
مانی-کاری نداره یه شایعه براش درست میکنیم و میزنن از عالمه هنر بیرونش میکنن!



این یکی دیگه شوخی نیست ! کار سختیه !
مانی – خدا بزرگه !
(( نیم ساعت بعد رسیدیم خونه . پدرم و عموم و مادرم داشتن نهار می خوردن . تا رسیدیم شروع کردن به غر زدن که تا حالا کجا بودین و چرا موبایل تون خاموش بوده !
سلام کردیم و دو تایی رفتیم لباسامونو عوض کردیم و دست و صورتمونو شستیم و اومدیم سر میز نهار . مادرم برامون غذا کشیده بود . مانی شروع کرد به خوردن که عموم بهش گفت ))
- کجا بودین تا حالا ؟!
مانی – اسیر همشیرۀ شما !
(( یه مرتبه پدرم و عموم و مادرم دست از غذا کشیدن و مات به من و مانی نگاه کردن ! شاید حدود سی ثانیه ، یه دقیقه فقط نگامون می کردن ! بعدش عموم گفت ))
- باز چرت و پرت گفتی پسر ؟ !
- نه عمو جون ! راست میگه !
پدرم – یعنی چی ؟ !
- عمه مون فرستاده بود دنبالمون ! ماهام رفتیم اونجا !
(( پدرم بلند شد و یه سیـ ـگار روشن کرد و دوباره برگشت سر میز و گفت ))
- خب ؟
- هیچی دیگه ! رفتیم خونش ! گیشا !
پدرم – خب ! ؟
مانی – می خواست ما رو ببینه و باهامون حرف بزنه !
(( تا مانی اینو گفت درم از جاش بلند شد و رفت تو حیاط ! عمومم دنبالش رفت ! یه نگاه به مانی کردم که بلند شد دنبالشون رفت و یه دقیقۀ بعد برگشت و گفت ))
- دوتا داداشا سر گذاشتن به بیابون !
- چی ؟!
مانی – سوار ماشین شدن و رفتن !
(( برگشتم طرف مادرم و گفتم ))
- جریان چیه ؟!
مادرم – چی بگم آخه ؟!
مانی – بگو عزیز ؟ ما که امروز فردا همه چیز رو میفهمیم !
(( مانی مادرم رو عزیز صدا می کرد . مادرم یه لحظه مکث کرد و بعدش گفت ))
- پدراتون یه خواهر داشتن که باهاشون ناتنی بوده ! گویا از خونه فرار می کنه و پدر بزرگ تون هم از ارث و همه چیز محرومش می کنه ! من فقط همین رو می دونم !
- اسم این خانم چیه ؟
مادرم – اسم عمه تون ؟
(( سرمو تکون دادم که گفت ))
- لیا .
- لیا ؟!
مانی – این چه اسمیه ؟!
مادرم – آخه مادرش ایرانی نبوده !
- برای چی پدر زرگ این کارو می کنه ؟
مادرم – آخه اون وقتا که مثل حالا نبوده ! فرار از خونه مثل یه گناه بوده ! اونم برای دختر!
- پدر اینا چی ؟
مادرم – پدرت و عموت اون موقع ها خیلی کوچک بودن ! خب وقتی باباشون لیا رو طرد می کنه ، اونا چیکار می خواستن بکنن ؟! بعدشم همش تو خونه ازش بد می گفته و نفرینش می کرده ! کم کم این مسئله تو روحیۀ اینام اثر می کنه و از خواهرشون متنفر می شن ! گویا بابابزرگ تون تا آخر عمرش سر حرفش بوده و از اینا قول گرفته اسم لیا رو هم نیارن . غذا تونو بخورین ! از دهن افتاد !
- من اشتها ندارم !
مانی – اما من دارم !
(( شروع کرد به خوردن غذاش که مادرم زری خانم رو صدا کرد و گفت ))
- زری خانم ! بیا غذای این بچه رو ببر گرم کن ! یخ کرد !
مانی – خوبه عزیز ! خوردمش تموم شد !
(( یه نگاه بهش کردم . داشت تند و تند غذاشو می خورد ! بهش گفتم ))
- زودتر بخور کارت دارم .
(( بشقابش تموم شد و دوباره برای خودش غذا کشید ! ))
- چه خبرته ؟! از سال قحطی اومدی ؟!
مادرم – بزار بخوره بچم ! چکارش داری ؟
- مادر شما عمه لیا رو دیدین ؟
مادرم – نه مادر ! اصلا جرات نداشتم اسمش رو جلو پدرت بیارم !
- انقدر از دستش ناراحته ؟!
مادرم – چه می دونم والا !
(( برگشتم به مانی نگاه کردم . بشقاب دومش رو هم تموم کرد و شروع کرد دوباره غذا کشیدن !
- می خوای مانی زنگ بزنم یه پرس چلو کباب برات بیارن ؟!
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#8
مانی – نه ! غذا هس ! چلو کباب برای چی ؟
- داری خودکشی می کنی ؟ راه های ساده تری م هس آ !
مادرم – ولش کن بزار غذاش رو بخوره !
(( از تو جیبم یه سیـ ـگار در آوردم و روشن کردم که مادرم گفت ))
- الان یه مرتبه پدرت اینا بر می گردن آ !
(( من و مانی جلو پدرم و عموم سیـ ـگار نمی کشیدیم . ))
مادرم – چیه مادر این سیـ ـگار ؟! جز سرطان چیز دیگه م داره ؟!
(( داشتم با خودم فکر می کردم . یه آن برگشتم طرف مانی . سومین بشقابشم تموم کرد و شروع کرد به سالاد کشیدن !
- مانی ! خدا شاهده ممکنه اتفاقی برات بیفته ها ! حداقل به معده ت رحم کن !
مانی – سالاد غذا رو حضم می کنه .
- سالاد یه بشقاب غذا رو حضم می کنه ! تکلیف اون دو تا بشقاب دیگه رو کی روشن می کنه ؟

مانی- الان بعد از این،دسر كه خوردم،خودش تکلیف اون دوتا دیگه رو روشن میکنه!
از دستش حرصم گرفت و از جام بلند شدم و دستش رو گرفتم و کشیدم!
همون جور كه از جاش بلند میشد ی تیکه نون از رو میز واردش و گفت:
-چرا همچین میکنی؟!
-دارم از مرگ نجاتت میدم!
منی-بابا ضعف گرفت تم!عزیز،سفره رو جمع نکن كه برمی گردم!
کشیدمش و باخودم بردمش بالا تو اتاقم.رفت رو تخـ ـت نشست و شروع کرد به خوردن اون تیکه نون!
-امشب چیکار میکنی؟
مانی-شام میخورم،سیر میشم!
-بترکی مانی!
مانی-بابا گشنه مه آخه!
-دارم این دختر ترمه رو میگم!
مانی-آهان!خوب میریم دنبالش!
-اگه نیومد چی؟
منی-میزنیم تو سرش می اریمش!حالا من ازیه چیز دیگه میترسم!
-از چی؟
مانی-میترسم پس فردا خبر بهمون برسه كه یه مادربزرگ فریب خورده داریم كه سال هاس از خونه فرارکرده و تازگی پلیس پیداش کرده و الان هم تو ندامت گاهه و باید بریم و تحویلش بگیریم!
-گم شو!
فصل دوم

ساعت حدود یک و نیمه نصفه شب بود كه با مانی،یواش از خونه اومدیم بیرون.ماشین مانی بیرون،جلو،در پارک بود.
دوتایی سوار شدیم و حرکت کردیم.تقریبا ساعت دو بود كه رسیدیم به همون خیابون كه توش فیلمبرداری داشتن.همون اول خیابون رو بسته بودن و نمیذاشتن ماشین وارد بشه!جمیعت م اونجا پر بود!
-این همه آدم اینجا چیکار میکنن؟! اون هم این وقت شب!
مانی-مردم ایران هنر دوستن دیگه!
-خوب چیکار کنیم حالا؟
مانی-بذار ماشین و پارک کنم بعدش پیاده میریم.
ماشین رو یه جا پارک کرد وبعدش پیاده شدیم.از اول خیابون كه تقریبا بیست متر وارد میشدیم،صحنه فیلمبرداری شروع می شد.پروژکتور و یه سری تابلو و چند تا نیمکت و دوربین و این چیزارو گذاشته بودن تو خیابون و پیاده رو.از همون جا كه پروژکتور ها بود دیگه نمیذاشتن کسی بر جلوتر.یه مامور و دونفر از کارکنان اونجا واستاده بودن و مواظب بودن کسی جلوتر نره.مردم كه بیشترشون دخترای جوون بودن،از همون جا تماشا میکردن.
با مانی رفتیم جلوتر و از یکی از اون کارکنان اونجا پرسیدیم:
-ببخشی آقا،........امشب فیلمبرداری دارن؟
ی نگه به من کرد و سرشو تکون داد.دوباره پرسیدم:
-ببخشین چطوری میتونیم ایشون رو ببینیم؟
یه خندآی کرد و گفت:
-وقتی فیلم شون آمده شد و رفت رو اکران،میرین سیـ ـنما و بلیط می خرین و می بینین شون!

دوباره خندید كه مانی گفت:
-خوب ایشون چه جوری میتونن ما هارو ببینن؟؟
خنده ی یارو قطع شد و هیچی نگفت كه مانی آروم بهش گفت:
-ببین آقاجون ما دوتا از اقوام خانوم....هستیم. باید امشب چند دقیقه در مورد موضوع خیلی مهمی با ایشون صحبت کنیم! حالا اگر ممکنه یا بذارین ما بریم تو یااینکه خودتون یه پیغام بهشون برسونید!
یارو دوباره نگاهمون کرد گفت:
-نمیشه آقا!اینکارا ممنوعه!
مانی-چی ممنوعه؟
یارو-پیغوم پسغوم بردن!
مانی-پس بذارین ما بریم تو!
یارو-ان هم ممنوعه!
مانی-پس ایشون رو صدا کنین بیرون!
یارو-ان هم ممنوعه!هنرپیشه ها نباید از محوطه فیلم برداری خارج بشن!
مانی-اینا هنرپیشن یا اسیر جنگی؟؟؟
یارو-حالا هرچی!
مانی-پس به کارگردان یا تهیه کننده بگین یک دقیقه بییاد اینجا!
یارو دوباره خندید و گفت:
-من از اینجا یک قدم هم نمی تونم تکون بخورم!
-آقای محترم ما نه مزاحمیم نه اینکه خیال امضا گرفتن و این حرفارو داریم!یه کاره بسیار مهمی با ایشون داریم!همین!
یارو-کاری از دست من ساخته نیست مگه اینکه کارگردان بگه!
-خوب کارگردان رو صدا کنین!
یارو-اجازه ندارم از اینجا تکون بخورم!
مانی رفت جلو تر و بغـ ـلش واستاد و یه خنده بهش کرد و یه چیزی گذشت تو جیبه کتش و گفت:
-حالا شما یخورده دیگه فکر کن ببین راهی نداره؟!
یارو آروم دستش کرد تو جیبش و لاش رو واکرد و یه نگاهی به پولا کرد و بایه لبخند گفت:
-راه در اما خیلی ساخت!
مانی دوباره یخورده پول گذاشت تو جیبش و گفت:
-ببین آسون تر نشود؟
یارو یه خنده دیگه کرد و گفت:
-همین جا واستین تا برگردم!
بعد یه چیزی به دوستش گفت و گذاشت و رفت!دوسه دقیقه بعد برگشت و گفت:
-اینکه میاد دستیاره کارگردانه!هرچی میخواین بهش بگین!
یخورده صبر کردیم اما کسی نیومد!یارو دوباره رفت و این دفعه بایه نفر دیگه برگشت و ماهارو بهش نشون داد كه اونم با عجله و تند تند گفت:
-بفرمایین آقایون!
مانی-سلام عرض کردم...
یارو زود گفت:
-خواهش میکنم کوتاه و مختصر و سریع بگین!
مانی-سلام!خانوم...!ملاقات!
یارو ی نگاه به منی کرد و گفت:
-یعنی چی آقا؟؟؟
مانی-از این خلاصه تر و مفید تر و سریع تر دیگه بلد نیستم! ببخشین!
یارو-میخوایین با خانوم... ملاقات کنین؟؟؟
-جناب آقای کارگردان ما از اقوام ایشون هستیم و مایلیم در مورد مسعله مهمی ایشون رو ملاقات کنیم!
یارو-ببینین آقایون،تو هر صحنه فیلمبرداری كه صحنه خارجیه،یه عده قم و خیش همیشه پیدا میشن!
-ما چطوری میتونیم ثابت کنیم كه این مورد واقعی یه ؟؟
یارو-شما اگه از اقوام ایشون هستین حتما آدرس منزل یا تلفن شون رو دارین!

-ما از اقوام ایشون هستیم اما نه آدرس شون رو داریم نه شماره تلفن شون رو!
یارو-پس متاسفم!
-آقای محترم! مسله خیلی خیلی مهمه!
یارو-من هم خیلی خیلی متاسفم!
مانی-آقای عزیز زیادی تاسف نخورین!برای قلبتون خوب نیست!کار ما هم به اندازه این تاسف شما مهم نیست!لطفا بفرماین به کارتون برسین جناب کارگردان بزرگ!اما بعدا نگین كه ما اجازه نگرفتیم و خواهش نکردیم و این حرفاها؟!
یارو یه نگاهبه ما دوتا کرد و بعد یه چیزی به ان مامورا گفت و بعدش گذاشت و رفت!مانی م دست منو کشید و همونجور كه با خودش میبرد گفت:
-بیا!حتما قسمت نیست كه ما امشب دختر عمه مون رو ببینیم!با قسمت كه نمیشه جنگ کرد!بیا بریم!
-پس چکار کنیم؟؟؟
مانی-واگذارش کن به قسمت!
-قسمت یعنی چی ؟؟؟واستا ببینم!
مانی-قسمت یعنی سرنوشت و تقدیر و پیـ ـشونی نویس!
اینا رو میگفت و منو باخودش میکشید!
مانی-هرکسی یه پیـ ـشونی نویس داره!هرچی تو پیـ ـشونی ادم نوشت باشه،همونه!
رسیدیم دم ماشین و با ریموت در رو واکرد و خودش نشست پشت فرمون و گفت:


-بیا سوارشو عزیزم!
-آخه دست خالی برگردیم؟!جواب عمه رو چی بدیم؟!
مانی-خوب وقتی نمیشه،نمیشه دیگه!ما كه سعی خودمون رو کردیم!بیست هزارتومان فقط پول گذاشتم تو جیب یارو! سوار شو!
-همین؟!
مانی-ا.....!نمی تونیم بریم به یه ادم كه حرف حالیش نمیشه التماس کنیم كه!
سوار شدم و گفتم:

- پس دیگه چجوری پیداش کنیم؟

- قسمت . واگذارش کن به قسمت . اگه قرار باشه ما این ترمه خانوم رو ببینیم . میبینیم.

اینو و گفت و ماشین رو روشن کرد و از همونجا دنده عقب گرفت و یه خرد ه رفت طرف همونجا که فیلمبرداری بود . اروم اروم رفت عقب که گفتم:

- مواظب مردم باش

(( تا اینو گفتم هفت هشت تا گاز محکم محکم داد که مردم متوجه شدن و رفتن کنار که یه دفعه پاشو از روی کلاچ برداشت و ماشین با صدای خیلی خیلی زیاد بکس و باد کرد و با سرعت رفت عقب!! نفس و زبونم با همدیگه بند اومد!! فقط تونستم عقب رو نگاه کنم . درست مثل صحنه این فیلمهای پلیسی بود . همه از جلوی ماشین پریدن اونور و مانی زد به یک خرک چوبی که جلوی راه رو بسته بود و پرتش کرد یک طرف و زد به یه پرژکتور و بعدش به یک تابلو که نور رنگی رو منعکس میکرد و بعدش به چند تا صندلی که اونجا گذاشته بودن و درست رفت وسط صحنه فیلمبرداری و زد رو ترمز. برگشتم نگاهش کردم که خیلی اروم گفت))

- قسمت وامونده که بهت میگفتم همینجوریه ! دنده عقب و جلو رو با هم قاطی کردم.

(( بعدش ترمز دستی رو کشید و ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد. منم تند پیاده شدم! برای یه لحظه همه به صحنه مات شده بودن! مردم که فکر میکردن اینم جزو فیلمبرداریه ))

یه لحظه بعد همون یارو که دستیار کارگردان بود اومد جلو و با عصبانیت گفت:

- چرا همچین کردی؟!

مانی - برو بزرگترت رو صدا کن.

(( بعدش دو تا دونه سیـ ـگار در اورد و روشن کرد و یکیش رو داد به من! یارو یه نگاه به ما که خونسرد همونجا وایستاده بودیم کرد و یه نگاه به ماشین مانی و هیچی نگفت . در همین موقع یه ماموره اومد جلو و گفت ))

- این چه طرز رانندگیه اقا؟!

- همینجوری فقط بلدم! خیلی بده؟!

(( تو همین موقع کارگردان که خیلی معروفم بود اومد جلو و گفت))

- نه زیاد بد نبود فقط نزدیک بود چند نفر رو بکشی.

مانی - شما کارگردانین؟!

کارگردان - اینجوری میگن!

مانی - میخواستم به صورت غیر مـ ـستقیم بهتون پیام بدم که یعنی سعی کنین از این فیلمای (( اکشن )) بسازین!

کارگردان یه لبخند زد و گفت:

- پیامتون خیلی واضح و روشن بود . حالا لطف کنین و ماشینتون رو بردارین.

مانی - یعنی صبر نکنیم افسر بیاد برای کوروکی؟!

کارگردان - نه اقا من هیچ شکایتی ندارم ! خسارتم نمیخوام!

مانی - ولی من شکایت دارم . اخه اینجا وسط خیابون ساعت دو ونیم نصف شب جای فیلمبرداری؟! اونم نه حفاظی نه چراغ خطری نه شبرنگی؟! همونطور که خودتون فرمودین ممکن بود چند نفر کشته بشن آ !

کارگردان - حالا که شکر خدا چیزی نشده!

(( تو همین موقع دستیار کارگردانه اومد جلو و یه چیزی در گوش کارگردانه گفت و اونم خندید و گفت ))

- شما همیشه برای ملاقات با اقوامتون اینطوری سر زده تشریف میارین؟

مانی - وقتی خیلی مشتاق دیدار و ملاقات باشی!

کارگردان - فیلمبرداری رو که به هم زدین! لا اقل بفرمایین به ملاقات تون برسین!

مانی- چه کارگردان فهمیده و گلی! همه فیلمهات رو رفتم دیدم!(( بعدش سوئیچ ماشینش رو پرت کرد برای همون دستیار کارگردانه و گفت ))

- دیدی گفتم زیاد تاسف نخور! حالا ماشین رو بردار تا صحنه فیلمبرداری پاکسازی بشه!

(( بعدش دست منو گرفت و با کارگردان رفتیم همون جایی که خانوم... یا همون ترمه خانوم با چند تا خانوم و اقا که معلوم بود هنرپیشه بودن و یکی از هنرپیشه های مرد که معروف بود . وایستاده بودن و داشتن ما رو نگاه میکردن. تا رسیدیم جلوشون . کارگردان گفت ))

- خانوم... این اقا با شما کار دارن ! میگن از اقوامتون هستند!

(( خانوم... یه نگاه به ما کرد و گفت ))

- اقوام من؟!

مانی - تقریبا پسر دائی هاتون هستیم!

(( یه لحظه مکث کرد و بعد یه لبخند زد و گفت )

- اهان!!

(( تا اینو گفت ! اونایی که دور و برش بودن یه نگاهی به ما کردن و دختر خانما با لبخند و اقایون با اخم رفتن کمی اونورتر که کارگردان اومد نزدیک مانی و گفت ))

- کارت که تموم شد قبل از رفتن یه سری به من بزن!
(( مانی یه سری تکون داد و کارگردان رفت و موندیم منو مانی و ترمه که ترمه گفت ))

- خبر داشتم که دو تا پسر دائی هم دارم! البته انتظارشو نداشتم !! اونم همچین پسردائی هایی!!

مانی - شما ترمه هستی؟

ترمه -اره خودمم!!

مانی - بی چونه متری چند؟!

(( ترمه یه نگاه به مانی کرد و بعد زد زیر خنده و به یه نفر که اونجا بود گفت که برامون چایی بیاره و بعد برگشت طرف ما و گفت ))

- چی شده یاد من کردین پسر دایی ا؟!

مانی - من یکی که خیلی ارزو داشتم شما رو از نزدیک ببینم و بهتون بگن که تو اون فیلم اولی که بازی کردین بازیتون بسیار بسیار چی بگم؟(( ترمه داشت میخندید و سرش رو تکون میداد که مانی گفت ))

- بسیار بسیار مزخرف بود! امیدوار بودم که این شغل ور ول کنین و . . .

ترمه - برو گمشو عجب پسر دایی ایی!

مانی - حتما با اون بازی انتظار اسکار داشتی؟!

ترمه - تو دیوونه ای یا خودتو به دیوونگی میزنی؟!

مانی - نه واقعا دیوونه ام . هیچ تظاهری هم در کار نیست! فیلم اول تم دو بار رفتم دیدم.

ترمه - اگه بد بازی کردم چرا دو بار رفتی دیدی؟

مانی - از بس خوشگلی!

(( ترمه یه لبخند زد و بهش گفت ))

ترمه - حالا شدی یه پسر دایی خوب و با نمک و خوش تیپ!

(( بعد برگشت طرف منو به بهم اشاره کرد و به مانی گفت ))

- هنوز نگفتین اسمتون چیه؟!

مانی - یعنی میخوای بگی اسم ماها رو نمیدونی؟!

ترمه - هامون و مانی! اون هامونه تو هم مانی . اما نگفتین چی شد که یاد من کردین؟!

مانی - اولا تا امروز عصر اصلا خبر نداشتیم که عمه داریم چه برسه به دختر عمه! در ثانی اومدم باهات عروسی کنم دختر عمه جون!

(( ترمه زد زیر خنده و گفت ))

- اگه نامزد داشته باشم چی؟!

مانی - همچین میزنم تو سرت که نامزدی از یادت بره!

(( ترمه که میخندید گفت ))

- از تو بعید نیست! راستی این چه کاری بود که کردی؟! فکر نکردی ممکنه ازت شکایت کنن و بندازنت زندان؟!

مانی - ادم وقتی دختر عمه ای به خوشگلی تو داشته باشه دیگه فکر این حرفا نیس!

ترمه - داری جدی حرف میزنی یا مثله اون حرفاته؟!

(( مانی فقط خندید که ترمه گفت ))

- حال شما چطوره هامون خان؟

- مرسی

ترمه - شنیده بودم که شما دو تا اخلاقتون درست بر عکس همدیگه ست . اما فکر نمیکردم راست باشه.

(( سرم رو تکون دادم که مانی گفت ))

- هاپو عصبانی.

انشا الله بقیه ش باشه برای فردا امروز بیشتر تایپیدم.نه؟
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#9
بهش یه چشم غره رفتم كه یه نفر برامون چایی آورد و تعارف كرد. هر سه تایی برداشتیم و تشكر كردیم كه مانی گفت
- زود شماره تلفن ت رو بده تا یادم نرفته!
ترمه - مگه می خواین برین ؟!
مانی - نه !
ترمه - خب بعداً بهت می دم.
- مزاحمتون شدیم ! بهتره شما برگردین سرِ فیلمبرداری! بعداً با هم صحبت می كنیم.
ترمه - پس شما همینجاها باشین تا كارم تموم بشه.
بعد یه نگاه به مانی كرد و خندید و رفت برای بازی. من و مانیم همونجا واستادیم.
نیم ساعت بعد فیلمبرداری شروع شد. داستانم اینطوری بود كه مثلاً ترمه عصبانی، به حالت قهر از یه خونه می آد بیرون و میره كه سوار ماشینش بشه! اون هنرپیشه هم كه معروف بودباید می اومد دنبالش و جلوش رو می گرفت كه قهر نكنه و بره!
چهار پنج بار فیلمبرداری كردن و كارگردان (( كات )) داد! پسره خوب بازی نمی كرد! یعنی یه خرده شُل بازی میكرد! یه بار دیر اومد بیرون! یه بار زود می اومد! یه بار تُپق میزد! دفعه انگار شیشم بود كه ترمه با حالت عصبانی از خونه اومد بیرون و رفت طرف ماشین. اسم ترمه تو این فیلم صحرا بود! هنرپیشه ی مَرد دنبالش دوئید بیرون و از همونجا با یه صدای نیمه بلند گفت
- صحرا! صحرا! نرو! صبر كن!
اینو كه گفت كارگردان دوباره (( كات )) داد كه هنرپیشه این دفعه عصبانی شد و گفت
- دیگه چرا؟! این دفعه كه، هم تند اومدم بیرون و هم زود و هم تُپُق نزدم!
كات برای چی؟!
تا كارگردان اومد حرف بزنه كه مانی گفت
- برادرِ من خب آقای كارگردان حق داره! آدم وقتی یه همچین دختر خوشگلی ازش قهر كرده و داره این وقت شب، عصبانی میره تو خیابون كه اینجوری با این صدا اسمش رو صدا نمیكنه! این طالبی فروشه تو محل ما وقتی عصری میشه و طالبیهاش رو دستش باد می كنه از شما محكمتر و بلندتر و با سوز دلتر و با احساستر داد می زنه آی طالبی! طالبی شیرین دارم!
یه مرتبه مَردمی كه اونجا جمع بودن زدن زیر خنده كه مانی گفت
- شما همچین این خانم رو صدا میكنین كه انگار تازه اوّل صبحه و تا عصری وقت دارین طالبیآرو بفروشین!
این دفعه كارگردان و بقیه ی عواملم زدن زیر خنده! ترمه كه همونجا بغـ ـل ماشین نشسته بود رو زمین و می خندید!
پسره هنرپیشه فقط همینجوری داشت به مانی نگاه می كرد! آروم با آرنج زدم تو پهلوی مانی كه زود بهش گفت
- معذرت میخوام آقای...! من از اونجا كه بازیتون رو دوست دارم و از سر دلسوزی این حرف زدم! ترو خدا بهتون برنخوره ها!
(( پسره یه نگاهی به مانی كرد و گفت ))
- خواهش میكنم! فكر كنم شما بهتر از من بلدین بازی كنین! خواهش می كنم بفرمائین!
(( تا اینو گفت و مانی معطل نكرد و گفت ))
- آی بروی چشم!
اومد بره جلو كه مچ دستش رو گرفتم! كارگردان كه دید داره اوضاع ناجور میشه با خنده اومد جلو و به اون پسره گفت
- عزیزم ایشون یه شوخی كردن كه خستگیمون در بره! شما ناراحت نشو!
امّا قبول كن درست حسّ نگرفتی!
پسره كه خیلی عصبانی بود گفت
- چیكار كنم؟! باید وقتی صحرا میره خودمو بكشم؟! بعدشم اگه من هنرپیشهم، خودم می دونم باید چیكار كنم! لازم به تذكر شما نیس! شما به كار خودتون برسین!
اینو كه گفت كارگردان ناراحت شد! یعنی در واقع بد حرفی جلو همه بهش زد! اونم برای اینكه جبران كنه گفت
- آقای... این نقش شما آنقدر ساده س كه هرکسی می تونه بازیش كنه! میگین نه؟! آهان!
بعد برای اینكه تلافی حرف اونو كرده باشه بهمانی گفت
- آقا میشه لطفاً یه لحظه تشریف بیارین؟
مانیم دستش رو از تو دست من درآورد و همونجور كه میرفت طرف كارگردان گفت
- روی جفت تخم چشمام! اومدم!
تند رفت بغـ ـل كارگردان! كارگردان بهش گفت
- عزیزم این خانم همسر شماس! الآنم قهر كرده و داره میره! شما بُدُو دنبالش و نذاره بره! همین!
مانی- یعنی عصر شده و نصفه وانت طالبی مونده!
اینو كه گفت همه زدن زیر خنده! خود اون هنرپیشه هم خنده ش گرفته بود!
كارگردان- دیالوگتم اینه! (( صحرا! صحرا! نرو! صبر كن! )) همین!
مانی- شما خیالتون راحت راحت باشه! اگه این صحرا خانم تونست سوار ماشین بشه من این ماشینم رو كادو میدم به شما!
اینو گفت و راه افتاد طرف اون خونه و در رو واكرد و رفت تو. ترمه م همونجور كه می خندید رفت طرف خونه و اونم رفت تو و كارگردان پشت یه بلندگو دستی داد زد و گفت
- حركت!
تا اینو گفت، ترمه عصبانی از خونه اومد بیرون و رفت طرف ماشین كه از پشتش مانی تند اومد بیرون و یه بار مخصوصاً خودشو زد زمین كه یعنی پاش لیز خورده و بعدش تند از جاش بلند شد و از همونجا داد زد و گفت
- صحرا! صحرا جون! گُه خوردم! غلط كردم! نرو!
بعد همونجور كه شَل میزد و می اومد جلو، با دستاشم میزد تو سر خودش و میگفت
- دیگه ظرفا رو به موقع میشورم! جاروبرقیم به موقع میكشم! خاك تو سرم کنن! چیکار کنم که اتو درست بلد نیستم بزنم! قول میدم اونم یاد بگیرم!
مَردم زدن زیر خنده! همچین می خندیدن که صدا به صدا نمی رسید! همنجور که میزد تو سرش، رسید به صحرا!
ترمه که همونجا جلوی ماشین نشسته بود رو زمین و فقط می خندید! تا مانی رسید بهش و گفت
- آخه عزیزم وقتی شوهر آدم نیم ساعت ظرفا رو دیر شست که قهر نمیکنه این وقت شبی بذاره بره تو خیابون! پاشو! پاشو بریم خونه بچه ها غصه می خوردن! پاشو زشته جلو همسایه ها!
بعد یه نگاهی به ترمه که همونجا نشسته بود کرد و برگشت طرف کارگردان و گفت
- آقای کارگردان خیالتون راحت باشه! صحرا خانم فعلاً غش کرده و فکر نکنم بتونه جایی بره!
یه مرتبه مردم شروع کردن براش دست زدن! برگشت و بهم تعظیم کرد و کارگردان که داشت اشک چشماشو پاک میکرد اومد جلو و گفت
- عالی بود! این همه دیالوگ رو از کجا آوردی!
بعد با مانی دست داد و رفت طرف اون هنرپیشه که همونجا واستاده بود و داشت به مانی نگاه میکرد و گفت
- دیدید آقای...! نقش بسیار سادهس!
تا اینو گفت پسره به حالت قهر گذاشت و رفت که مانی گفت
- ای دلِ غافل! هنرپیشه تون قهر کرد!
کارگردان اومد طرف مانی و گفت
- ولش کن! اینم فکر کرده تامکروزه! چهار تا فیلم بازی نکرده نمیشه باهاش حرف زد! خیلی افاده داره!
تو همین موقع ترمه از جاش بلند شد و یه خانمی اومد جلو و با یه دستمال کاغذی آروم چشماشو که از اشک خیس شده بود پاک کرد و تا خواست مثلاً گریمش کنه که کارگردان گفت
- لازم نیس خانم! برای امشب کافیه!
بعد به دستیارش گفت
- بگین جمع کنن!
مانی- انگار برنامه تونو حسابی بهم زدیم!
کارگردان- نه! قبل از اینکه شما بیاین بهم خورده بود! اصلاً از اوّلش نمی خواست امشب بیاد سر فیلمبرداری! حالاخودت چی؟!
مانی- منکه از اوّلش سر فیلمبرداری بودم! اونا نمیذاشتن بیام جلو!
کارگردان دوباره خندید و گفت
- اگه احیاناً دلت خواست بازی کنی یه سری به من بزن!
بعد کارتش رو داد به مانی و ازمون خداحافظی کرد و رفت.
مانی- بازیم خوب بود هامون!
- خجالت نمیکشی؟! تموم برنامه شونو بهم زدی!
مانی- آخه پسره همچین صحرا رو صدا میزد که انگار آشغالیِ محلشونو داره صدا میکنه که بیاد کیسه زباله ببره!
ترمه- زهرمار!
مانی- دارم صحرا رو میگم! حالا چیکار میکنی؟ ماشین داری؟
ترمه- نه!
مانی- پس بیا بریم!
ترمه- صبر کن لباسمو عوض کنم!
مانی- بُدو پس!
ترمه رفت طرف یه کانتینر که انگار اتاق گریم سیّار بود و رفت توش و ده دقیقه بعد برگشت و اومد طرف ما و گفت
- بریم.
برگشتم به مانی گفتم
- پرژوکتورشونو شیکوندیم!
ترمه- عیبی نداره! من خودم باهاشون حساب میکنم!
مانی- نمیخواد!
بعد سه تایی رفتیم طرف همون دستیار کارگردان که داشت ترتیب جمع وجور کردن وسایل رو میداد. تا چشمش به مانی افتاد و گفت
- واقعاً عالی بود!
مانی- قربون شما! ببخشین اگه ناراحتتون کردمآ!
بعد کیفش درآورد و سه تا چک بانک صد هزار تومنی از توش درآورد و داد بهش و گفت
- اینم خسارت پروژکتور!
دستیار کارگردان تا اینو دیدگل از گلش شکفت و یه خرده تعارف کرد و بعدش چک ها رو گرفت و سوئیچ ماشین رو داد و سه تایی ازش خداحافظی کردیم و رفتیم طرف ماشین. وقتی از جلوی مَردم رد میشدیم و دوباره برای مانی و ترمه دست زدن! اونام ازشون تشکر کردن و رفتیم سوار ماشین شدیم و مانی یه دستی برای همه تکون داد و حرکت کردیم.
دو سه دقیقه ای که رفتیم به مانی گفتم
- پسر کارگردانه خیلی آقا فهمیده بود که ازت شکایت نکردآ!
مانی- آره امّا وقتی کار ما رو دید و بعدش چشمش به ماشینمون افتاد فهمید که بهتره سر و صدا نکنه! یعنی دو تا جوون که یه ماشین سیصد میلیونی زیر پاشونه و یه همچین کلّه خریای میکنن حتماً پشتشونم گرمه!
- ولی کارت بَد بود!
ترمه یه نگاهی به مانی کرد و گفت
- بَد امّا تاثیرگذار!
مانی خندید و گفت
- خب شام خوردی! یعنی گرسنه ت نیس؟
ترمه- نه! خستم!
مانی- آدرس خونه ت رو بده بریم.
ترمه- برو طرف چهارراه ولیعصر.
مانی- اونجا کاری داری؟
ترمه- خونم اونجاس.
مانی- اونجا؟!
ترمه- خب آره!
مانی- چرا اونجا؟!
ترمه- خب اندازه پولم یه جا رو گرفتم دیگه!
مانی- مگه وضع مالیت خوب نیس؟!
ترمه- نه! اینجام که هستم اجاره س!
مانی- پس اون فیلمت چی؟!
ترمه- چهار میلیون بهم دادن که دادمش برای ودیعه ی اینجا!
مانی- نمیخوای برگردی پیش عمه؟!
ترمه- فعلاً نه! آمادگیش رو ندارم!
مانی- بالاخره چی؟! گیرم حالا ما خواستیم بیام خواستگاری! تکلیف چیه؟!
برگشت مانی رو نگاه کرد و خندید و گفت
- هامون خان شما خیلی کم حرف میزنینآ!
- مگه این پسره میذاره کسی حرف بزنه! اصلاً مهلت به هیچکس نمیده!
مانی- خب حالا من ساکت میشم تو یه خرده حرف بزن!
- میخواستم بگم خیلی خوشحالم که شما رو دیدم.
مانی- اینو که باید سه ساعت پیش میگفتی! اینم از حرف زدنت!
- آخه تو نمیذاری!
مانی- خب! من دیگه هیچی نمیگم!
یه خرده که گذشت گفت
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#10
خب یه چیزی بگو دیگه!
- چی بگم؟
مانی- چه میدونم! همونا که میخواستی بگی من نمیذاشتم
- الآن دیگه یادم رفته!
مانی- خب من اجازه دارم حرف بزنم؟
- آره، حرف بزن!
از تو آینه، ترمه رو که عقب نشسته بود نگاه کرد و گفت
- عمه خیلی دلش برات تنگ شده!
ترمه آروم گفت
- میدونم
برگشتم طرفش و گفتم
- ما بهش قول دادیم که شما رو برگردونیم خونه!
ترمه- براتون همه چیز رو گفته؟
- آره! امّا این چه معنی میده!؟
ترمه- خودمم نمیدونم!
- احساس میکنم که شمام دلتون براش تنگ شده!
ترمه- نمیدونم!
بعد یه نگاه به خیابونا کرد و گفت
- کجا میری مانی؟
مانی- یه دقیقه بشین و هیچی نگو!
- چطور شد رفتین تو کار سیـ ـنما؟
ترمه- تو مهمونی یکی از دوستام، همین آقای... شرکت داشت. وقتی منو دید از چهره م خوشش اومد و بهم پیشنهاد داد منم که چاره ای نداشتم قبول کردم و اونم منو به یه تهیه کننده معرفی کرد!
- از این کار خوشتون میآد!
ترمه- اوّلش آره امّا حالا نه!
- چرا؟
ترمه- به دلائلی که بعداً بهتون میگم!
- برای این فیلم قراره چقدر دستمزد بگیرین؟
ترمه- فعلاً که قراردادم ندارن!
- متوجه نمیشم!
ترمه- این برداشت اّول بود که بِهَم خورد!
نگاهش کردم که خندید و گفت
- بعدا براتون تعریف میکنم!
دیگه منم چیزی نگفتم. مانی م ساکت شد و یه ده دقیقه بعد جلو یکی از ساختمونای پدرم و عموم نگه داشت و برگشت طرف ترمه و گفت
- از این ساختمون خوشت میآد؟
ترمه از شیشه ساختمون رو نگاه کرد و بعدش گفت
- خیلی قشنگه! جاشم عالیه! مال شماهاس؟ خونه تونه؟!
مانی- نه! خونه مون زعفرانیه س!

ترمه- پس اینجا چیه؟
مانی- بابام و عموم ساختنش! دو طبقه ش خالیه فعلاً.
ترمه- خب!؟

مانی همونجور که حرکت کرد گفت
- خونه تو پس بده و بیا اینجا.
ترمه- چیکار کنم؟!
مانی- اسبابکشی کن بیا اینجا!
ترمه ساکت شد و هیچی نگفت. مانی م راه افتاد طرف همون آدرسی که بهمون داده بود. یه خرده که رفتیم ترمه گفت
- شماها خبر دارین چرا پدراتون خواهرشونو طرد کردن؟
- نه! اصلاً! یعنی تا امروز حتی نمیدونستیم که عمه داریم امّا امروز یه چیزایی فهمیدیم! امّا خیلی کم! ولی عمه قول داده که برامون تعریف کنه!
ترمه- پدراتون فهمیدن که شماها فهمیدین یه عمه دارین؟
- آره! همین امروز! خیلی م تعجب کردن!
ترمه- اصلاً جریان چی بود؟!
- ما تازه رسیده بودیم دَم خونه که یه دخترخانم به نام رکسانا جلو خونه منتظرمون بود!
ترمه- رکسانا؟!
- آره! میشناسیش که؟!
ترمه- آره، دختر خوبیه!
- خلاصه بهمون گفت که شما یه عمه دارین و فرستاده دنبالتون! ماهام اوّلش باور نکردیم امّا بعدش دیدیم موضوع حقیقت داره! رفتیم خونه ش و دیدیمش! اونم یه چیزایی بهمون گفت و خواست که ترو پیدا کنیم و برگردونیم!
ترمه- همین امروز؟!
- همین امروز!
دیگه چیزی نگفت تا حدود یه ربع بیست دقیقه بعد رسیدیم جلو خونه ش. یه جایی بود نزدیک چهارراه ولیعصر، تو یکی از کوچه های فرعیش!
وقتی رسیدیم، پیاده شد و گفت
- حالا همسایه ها ماهارو با همدیگه ببینن و یه فکرایی میکنن!
مانی- آماده باش که اسبابکشی کنی!
ترمه- آخه...
مانی- آخه نداره!
برگشت منو نگاه کرد که بهش گفتم
- شما دیگه تنها نیستین ترمه خانم! شما دو تا دایی دارین و دوتا پسردایی!
حرف مانی رو گوش کنین!
ترمه- آخه من هنوز سه چهار ساعت نیست که شماها رو دیدم!
- درسته امّا به محض به دنیا اومدن شما، من و مانی پسردایی هاتون بودیم و پدرامنوم دایی هاتون!
ترمه- آخه من که دختر...
- دیگه این حرفا رو نزنین!
مانی- حالا بگو ببینم! فردا چیکار میکنی؟
ترمه- تا ساعت دوازده که خوابم! راستی شماره م رو بنویس!
مانی موبایلش رو درآورد وگفت
- بگو!
ترمه شماره ی خونه ش رو داد و مانی زد تو موبایلش و گفت
- موبایل نداری؟!
ترمه- نه! پول ودیعه ی اینجا رو به زور جور کردم!
از تو جیبم موبایلم رو درآوردم و دادم بهش و گفتم
- اینو بگیرین تا بعداً یه دونه براتون بخریم!
ترمه- آخه اینکه نمیشه!
- چرا، میشه.
شماره ی موبایلم رو بهش دادم و گفتم
- برعکس موبایل مانی، موبایل من خیلی کم بهش زنگ میخوره! اگرم احیاناً کسی خواست با من صحبت کنه، شماره ی موبایل اینو بهش بدین!
ترمه- چه جوری باهاش کار میکنن؟!
مانی زود بهش یاد داد و گفت
- فعلا همینجوری باهاش کار کن تا بعداً کارای دیگه ش رو بهت یاد بدم!
بعد کارتش رو داد به ترمه و ترمه یه نگاه بهش کرد و گفت
- آفرین! مهندسم که هستی! شما چی هامون خان؟
مانی- باهمدیگه کار میکنیم! یعنی وقتی یه ساختمون رو شروع میکنیم، من مهندسیِ کارو دستم میگیرم و هامونم فرقونم رو دستش میگیره!
- زهرمار!
ترمه شروع کرد خندیدن که مانی گفت
- من و این هر دو مثلاً مهندسیم امّا تا حالا یه اتاق کاهگِلیم نساختیم!
ترمه دوباره خندید و بعدش گفت
- خب من دیگه باید برم. ببخشین اگه تعارفتون نمیکنم تو خونه! میدونین که؟!
- کار درستی میکنین! ماهام باید بریم!
با هر دومون دست داد و برگشت طرف خونه که بره، ماهام واستادیم تا بره تو خونه که دوباره برگشت و آروم با خجالت گفت
- خیلی خوشحالم از اینکه شماها اومدین سراغم!
مانی- اینو که باید چهار ساعت پیش میگفتی! تو که از این هامونم بدتری!
خندید و گفت
- خیلی احتیاج به حمایت داشتم!
من و مانی یه مرتبه ساکت شدیم که گفت
- یه دختر تنها واقعاً براش سخته که بتونه سالم زندگی کنه! میفهمین که؟!
مانی سرش رو تکون داد و من گفتم
- ما دیگه هستیم! خیالتون راحت باشه!
به مانی نگاه کرد و گفت
- واقعاً؟!
مانی- واقعاً! شروعش رو که دیدی؟!
خندید و گفت
- عالی بود!
مانی- حالا برو بگیر بخواب! فردا بهت زنگ میزنم. آماده م باش برای اسبابکشی!
ترمه خندید و رفت درِ ساختمون رو وا کرد و برگشت و دوباره بهمون خندید و یه دست برامون تکون داد و گفت
- به خاطر همه چیز ممنون! شدم مثل سیندرلا! یه مرتبه همه چیز با هم!
بعدش رفت تو خونه. من و مانی م سوار شدیم و راه افتادیم که مانی گفت
- من فکر میکردم وضعش خوبه!
- تازه یه فیلم بازی کرده! ببینم! اینایی که گفتی جدّی بود؟!
مانی- نه بابا! میخواستم دلش رو خوش کنم!
- راست میگی؟!
مانی- آره به جون تو!
- مرده شورت رو ببرن! مرتیکه فکر نکردی جواب عمه رو بعدش باید چی بدی؟! فکر نکردی داری با احساسات یه انسان بازی میکنی؟! فکر نکردی...
مانی- خیلی خب بابا! حالا که آنقدر ناراحت شدی، چشم! میرم خواستگاریش!
- منو مسخره کردی؟!
مانی- آره!
- زهرمار! همینجا نگهدار پیاده شم!
مانی- حالا ببخشین پسرعمو! داشتم شوخی میکردم!
- جدّی ازش خوشت اومده؟
مانی- آره امّا فکر نکنم بابا اینا موافقت کنن!
- چرا، حتماً میکنن!
مانی- از کجا میدونی؟
- از بس عمو از دست تو ناراحته که از خدا میخواد یکی پیداشه و زن تو بشه ورت داره ببره!
مانی- یه کاری میکنی؟!
- چه کاری؟
مانی- فردا با بابا صحبت کن! جریان بهش بگو!
- بابا بذار حداقل یه بیست و چهار ساعت از آشناییتون بگذره بعد!
مانی- تو حالا صحبتت رو بکن، بعد می ذاریم بیست و چهار ساعت بگذره!
- مگه من مسخره ی توام؟! من نمی تونم!
مانی- ببین من مادر ندارم! ببین غصه میخورم! تو دلت میآد یه بچه ای رو که اصلاً مادرش رو ندیده از خودت برنجونی؟ اگه مادرم زنده بود به اون می گفتم! ولی چیکار کنم که یتیمم و کسی رو ندارم!
- خیلی خب حالا! باز داری خَرَم می کنی؟!
مانی- این حرفا چیه هامون جون! تو آقایی! تو مثل برادر منی! اگه یه روز ترو نبینم از غصه دقّ میکنم!
- گفتم که خیلی خب! دیگه زبون بازی نکن! فردا با عمو حرف میزنم!
یه مرتبه فرمون رو ول کرد و دست انداخت گردن منو شروع کرد به ماچ کردن!
- اِ...! عجب خری هستیآ! جلو تو بپّا! الآن تصادف میکنیم!
دوباره فرمون رو گرفت و گفت
- مرسی از اینکه خَر شدی و کمکم میکنی!
- میدونستم بعدش همینا رو میگی! امّا حواست باشه! ازدواج کردن دیگه شوخی نیست آ! زن گرفتن دیگه بازی نیست آ! ترمه دیگه من نیستم آ که هی گولش بزنی! حالا خودت میدونی!
مانی- باشه! خیالت راحت راحت باشه!
- حالا چی شد یه مرتبه هـ ـوس ازدواج به سرت زد؟
مانی- میخوام برم هنرپیشه بشم!
- خب چه ربطی به ازدواج داره؟
مانی- میخوام تو عالم هنر، یه ازدواج ناکام بکنم و دو تا شایعه برای خودم درست بکنم و اسمم بیفته سرِ زبونا! اینطوری زودترم معروف میشم! یادتم باشه که مهریه رو پایین بگیری که موقع طلاق زیاد ضرر نکنم!
- تو آدم نمیشی! حتماً تموم این اخلاقت رو به ترمه میگم!
مانی- نگی یه دفعه آ! حالا اونم باور میکنه و فکر میکنه داری راست میگی!
- خدا به داد ترمه ی بدبخت برسه! بعد از ازدواج چه جوری میخواد ترو تو خونه نگه داره؟!
مانی- اتفاقاً من یه مَردِ خانواده دوستم! بهت قول میدم که وقتی ازدواج کردم، روزی دو ساعت به خونوادهم برسم!
- بقیه ی وقتتم حتماً به کسای دیگه میرسی!
مانی- بالاخره باید یه نفسیم بکشم یا نه؟!
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان کشته عشق | اسماعیل فصیح taranomi 32 42 دیروز، ۰۷:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان ابلیس تنهایی | رویا سیناپور taranomi 96 579 ۱۴-۰۹-۹۶، ۱۱:۵۸ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان بازی عشق | دیبا محمودی taranomi 126 575 ۰۷-۰۹-۹۶، ۰۱:۵۰ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان ریان | زینت حسنی (با خدا) taranomi 67 369 ۰۶-۰۹-۹۶، ۱۱:۰۷ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان خیـال عـشق | حسن کریم پور taranomi 86 500 ۰۳-۰۹-۹۶، ۰۲:۱۳ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان بادیگارد | Shaloliz taranomi 80 852 ۳۰-۰۸-۹۶، ۰۱:۵۶ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان تائیس | منوچهر مطیعی AsαNα 183 587 ۲۷-۰۸-۹۶، ۱۰:۱۶ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان کوچه باغ آرزوها | سهیلا بارگام taranomi 48 478 ۲۵-۰۸-۹۶، ۰۶:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان سالار | لادن نابغ بختیاری AsαNα 172 1,186 ۲۳-۰۸-۹۶، ۰۸:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان حقیقت پنهان | الهام نادری taranomi 44 557 ۲۳-۰۸-۹۶، ۱۱:۳۸ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
28 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۱۴-۰۱-۹۵, ۰۲:۱۵ ق.ظ)، اشک آسمون (۲۱-۰۲-۹۵, ۰۲:۲۵ ق.ظ)، ملکه برفی (۰۳-۰۷-۹۴, ۰۹:۰۰ ب.ظ)، shahdokht (۰۱-۰۷-۹۵, ۰۱:۵۸ ق.ظ)، Shahrzad127 (۲۴-۰۹-۹۴, ۰۲:۱۰ ق.ظ)، pegah_n (۰۱-۰۷-۹۴, ۰۳:۳۰ ب.ظ)، Saffa (۲۸-۰۲-۹۵, ۰۱:۳۴ ب.ظ)، شقایق سرخ (۰۴-۰۶-۹۵, ۰۱:۵۴ ق.ظ)، azar (۳۰-۰۹-۹۵, ۰۵:۳۲ ق.ظ)، matyo (۲۷-۰۲-۹۵, ۱۰:۰۰ ق.ظ)، سایان (۰۹-۱۰-۹۴, ۱۱:۱۸ ب.ظ)، عسل6 (۱۲-۰۶-۹۵, ۰۵:۵۱ ب.ظ)، مریم74 (۲۴-۱۱-۹۵, ۱۰:۵۴ ب.ظ)، نرگس خانوم (۲۹-۰۵-۹۵, ۰۹:۱۰ ق.ظ)، yasaman20 (۱۶-۰۲-۹۵, ۱۱:۰۲ ب.ظ)، پریا14 (۲۱-۰۲-۹۵, ۱۲:۱۴ ق.ظ)، Homan faridinia (۲۲-۰۲-۹۵, ۰۵:۳۲ ب.ظ)، golijoon (۱۸-۰۶-۹۵, ۱۲:۲۹ ب.ظ)، atashak (۱۵-۰۴-۹۵, ۰۴:۳۱ ق.ظ)، صبا1367 (۱۲-۰۴-۹۵, ۰۹:۳۰ ب.ظ)، میترابانو (۲۶-۰۴-۹۵, ۰۱:۵۳ ق.ظ)، bina (۱۴-۰۷-۹۵, ۱۰:۱۷ ب.ظ)، گلسر (۱۱-۱۰-۹۵, ۱۱:۳۲ ب.ظ)، Amir52 (۰۴-۰۸-۹۵, ۱۲:۵۰ ب.ظ)، سایه1998 (۰۳-۱۰-۹۵, ۰۳:۵۹ ب.ظ)، مه یاس (۰۶-۰۱-۹۶, ۰۲:۴۸ ق.ظ)، taranomi (۱۳-۰۸-۹۶, ۱۰:۱۱ ق.ظ)، مهدا امیری (۱۴-۰۷-۹۶, ۰۹:۰۰ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان