امتیاز موضوع:
  • 3 رای - 2.67 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان زاده ی خورشید؛ محکوم به تاریکی | محیا محمودی کاربر انجمن ایران رمان
#1


زاده ے خۅرۺیـــد؛ݥحڪۅم بہ تاريکــــے

گاهی نباش ... خودت را بردار و کمی دور تر از فاقله بایست. وجودت را از همه ی اطرافیانت دریغ کن ... ببین چه کسی نبودت را حس می کند.! گاهی باید از سنگ بود، گاهی باید با همه ی درد هایت مرحم بود ... پیچ و خم زندگی، فولاد آبدیده می خواهد و بس! ... و من دختری نیستم که در تنگنای زندگی جا بزنم. به من یاد نداده اند که در مقابل گرگ صفتان سر تعظیم فرود بیاورم ... من متفاوتم!. بانویی آریایی؛ از جنس خورشید.! من مهرا ام ... کسی که در برابر همه چیز، دو نفری می ایستم ... خودم و خدایم!
بر خلاف سن کمم، هم حلال مشکلاتم و هم مرحم درد همه ... اما کسی نیست که درد خودم را مرحم باشد!. 
فقط یکی بود که ... دیگر نیست!.
خدا سخت ترین جنگ ها را... 
به قوی ترین سرباز هایش می دهد/•`♡
༺༽ LOVE YOU MY GOD༼༻

 
پاسخ
#2
[عکس: 9eyu_awf.jpg]​​​​
لطفا​​​ برای بهتر شدنِ‌ کار خودتون و همکاری با مدیران این نکات را رعایت کنید:


♦عزیزان در هنگام نوشتن نکات نگارشی را حتما رعایت بکنید . برای این منظور از این لینک کمک بگیرید :[مهم ترین نکات ویرایشی مخصوص نویسندگان]

♦پستهای رمان نباید از 20 خط کمتر باشه .

♦بین خطوط رمان فاصله نیندازید.

♦در انتخاب موضوع ، اسم و متن رمان دقت کافی و لازم رو داشته باشید و این نکات رو رعایت فرمایید :[قوانینی که هر نویسنده باید رعایت کند]

♦پست و تاپیک رمان در هیچ صورتی از انجمن حذف نخواهد شد پس در ابتدای کار دقت لازم رو در ایجاد تاپیک داشته باشین.

♦برای اینکه همراه متن رمانتون حروف انگلیسی نباشه از این راه استفاده کنید [ برطرف کردن حروف انگلیسی همراه متن ]
قلمتان مانا
موفق باشید.
[عکس: mara.gif]

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

ابتهاج جان
پاسخ
#3
#پارت_1

سرم درد می کرد ... داشتم بالا می‌اوردم‌‌ ... منگ بودم ...  انگار توسرم خالی بود ... سعی کردم صاف بشینم ... وای خدا گردن م! ... گردن م چقدر درد میکنه ...واااییی ... به سختی نشستم، تازه فهمیدم چی شد ... دیره، خیلی دیره. عزیز نگرانمه.
یادم اومد ... از مغازه که اومدم بیرون یه دست نشست رو شونم. برگشتم سمتش؛ یه خانومی بود گفتم:
- بله؟
گفت:
-ببخشید خانوم ولی فکر کنم یکی پشت اون کانکس کارِتون داره ...‌
با تعجب به کانکسی که توی تاریکی بود و تقریبا دورش خلوت بود و اون با انگشتش نشونم می داد، نگاه کردم:
-اونجا؟؟ نفهمیدید کی بود؟.
سرش رو به علامت نفی تکون داد ... لب زدم «ممنون» و اون با گفتن خواهش می کنم دور شد.
با تعجب و کمی استرس به کانکس رنگ پریده و قدیمیِ سفید نگاه می کردم ... خدای من چی کار کنم؟ ولش کن! اگه کارش واجب بود خودش میومد. قدم برداشتم سمت ماشینم که گوشیم زنگ خورد. به اسم عزیز نگاه کردم و با لبخند محوی جواب دادم:
-سلام عزیزی ... خوبی؟.
با دلهره و یه حالت هولی گفت:
- آره مادر ... خوبم ... کجایی؟ ... فدات شم زودی بیا خونه ... خب؟ خیلی دیر کردی ...
با حالت مشکوکی گفتم:
-چشم عزیز ... اومدم.
با تعجب گوشی رو قطع کردم؛ بار سومشه که اینجوری زنگ زد. چی شده یعنی؟ صدای تیک آف ماشینی اومد، سرم رو گرفتم بالاو به دختری خیره شدم که با عجله و جیغ دوید پشت کانکس؛ بعدش صدای جیغ بلندی اومد.
ترسیدم ... نکنه کسی ... 
لا اله الا الله ... از دست این جوونای امروزی!. چادرم رو محکم پیچیدم توی دستم و با حالت دو رفتم طرف کانکس. وقتی پشت کانکس رسیدم کسی نبود. اطراف رو نگاه کردم با چشمام دنبال دختره می گشتم ... چش شد؟ سه قدم رفتم عقب که محکم خوردم به یه چیزی ... آروم به پشت سرم نگاه کردم ... دوتا مرد هیکلی که نقاب جوکر روی صورتشون بود پشت سرم ایستاده بودن.! یا علی! اینا کی ان؟! از اونی که هیکلی تر بود فاصله گرفتم... خواستم حرفی بزنم که یه دستمال بزرگ رو گذاشت روی صورتم ... نفسم رو حبس کردم و با تمام توانم با پاشنه ی کفشم کوبیدم روپاش که با داد ازم فاصله گرفت و دستمال از روی صورتم افتاد ... برگشتم سمت اون یکی که با شوکر اومد سمتم ... چون چادر ملی داشتم راحت میتونستم فن بزنم ... عضله های پامو سفت کردم و محکم کوبیدم توی پاش که خورد زمین ... فرصت هیچی نبود.
باعجله دویدم که از اون محوطه خارج شم که یه سوزوکی سفید جلو پام زد رو ترمز ... هین بلندی کشیدم خواستم جهت فرارم رو تغییر بدم که یه چیزی محکم خورد توی گردن م ... و سیاهی اخرین چیزیه که یادم میاد ...
حال:
اطرافمو دقیق نگاه کردم یه اتاق بزرگ و خالی که لامپش هم خاموش بود دستامو پشت سرم بسته بودن و یه چسب هم روی دهنم بود ... من کجا بودم؟. سعی کردم دستامو باز کنم که متوجه شدم خیس شدن ... به سختی خودم رو جابه جا کردم و از رد خونی که روی زمین ریخته بود متوجه شدم که دستامو با چسب خاکستری که داخلش از سیم استفاده شده و باعث زخم شدن بدن میشه، بستن! ... یه نفس عمیق کشیدم. خدایا خودت هوامو داشته باش من نمی دونم اینا کی ان و چرا من رو اوردن اینجا! ولی خدایا تو که می دونی کمکم کن! خدایا عزیز به جز من کسی رو نداره ... تو دلم بار ها و بار ها از خدا کمک خواستم ... سعی کردم از جام بلند شم ولی هر بار زمین می خوردم ... به حالت سجود در اومدم و بعد با استفاده از زانو ها و نوک پام بلند شدم ... پاها م خشک شده بودن ... ای وای بدبخت شدم ... هروقت پاها م خشک می شدن تا چند دقیقه نمی تونستم راه برم و پاها م رو حس نمی کردم ... انگار فلج می شدم ... چند لحظه بی حرکت ایستادم ... فکر کردم الان کافیه ... خوب شدم.  قدم اول رو که برداشتم محکم افتادم روی زمین ...
آخ!!!  آی پام! ... درست نشستم روی زمین و درازشون کردم. بعد از چند لحظه که حس پاها م برگشت دوباره کار های قبلی رو انجام دادم ولی تا خواستم بلند شم، در باز شد و قامت یه مرد توی در مشخص شد ...
خدا سخت ترین جنگ ها را... 
به قوی ترین سرباز هایش می دهد/•`♡
༺༽ LOVE YOU MY GOD༼༻

 
پاسخ
#4
#پارت_2

هیچی ازش معلوم نبود درست نشستم و اون آروم آروم اومد جلو که باعث شد نور بخوره توی چشمام و چشمامو ببندم. وقتی جلوی پام ایستاد سرمو گرفتم بالا و نگاهش کردم ... ای بابا اینم که از اون ماسکای مزخرف داره. نکنه از طرفدار های جوکرن؟! ... نه بابا اگه طرفدار اونن اینجا چی کار می کنن؛ اصلا ماسکش رو از کجا اوردن؟!. داشتم باخودم بحث می کردم که روی یه کاعذ چیزی نوشت و بعد نشونم داد.
نوشته بود:
«بلند میشی یا بلندت کنم؟» 
اخم کردم اگه دهنم باز بود می شستمش می انداختمش رو بند ... پسره ی ... استغفر الله با اشاره ی سر و اَهم و اوهم بهش فهموندم که خودم بلند می شم به سختی بلند شدم ... خداروشکر پاها م از حالت خشکی در اومده بودن ... داشتم نگاهش می کردم که دستش رو طرف صورتم دراز کرد با اخم خودمو کشیدم عقب که بی توجه به من گوشه چسب روی دهنم گرفت و محکم کشید ...
اوووووف می خواستم جیغ بزنم و فحش بارونش کنم که بی توجه بهم رفت بیرون منم دنبالش رفتم.
هوا گرگ و میش بود ... یه جایی پر از درخت بود که هیچ کدومشون برگ نداشتن ولی ردیف کنار هم کاشته شده بودن ... زیر درخت ها پر از برگ های خشک شده و پلاسیده بود ... چیز قابل توجهی نداشت ولی وقتی دیوار های اونجا رو دیدم فهمیدم فرارم سخت شد ...علاوه بر این که دیوار ها بلند بودن روشون یه چیزی شبیه طناب به موازای دیوار وصل بود ... اگه اشتباه نکنم سیم خاردار هم گذاشته بودن.اینا دیگه کی ان!
ازش پرسیدم:
-شما با من چی کار دارین؟ اصن کی هستین؟ واسه چی منو اوردین اینجا؟؟
برگشت سمتم وقتی دید من سرجام ایستادم اومد پشت سرم و یه چیز نوک تیز رو اروم فرو کرد تو کمرم. یکم دردم اومد خواستم چیزی بگم که به جلو اشاره کرد ... یعنی راه برو ... گفتم:
- زبونم نداری که ... نکنه امریکایی ای؟ نمی فهمی من چی میگم؟
خواستم به انگلیسی روشنش کنم که با صدای خش داری گفت:
-یه کلمه دیگه حرف بزنی خونت حلاله ...
با حرص فک فشردم. اَیــی منو تهدید می کنی؟! بذار دستام باز شه حالیت کنم ... اول دوتا چک پدر مادر دار می زنم تو اون صورت زشتت بعد فرار می کنم ولی اگه نتونم از اینجا برم عزیز دق مرگ میشه ..‌. اون فقط منو داره ...
بابابزرگم که یک سال بعد از تولد من گذاشت و رفت انگلیس ... داداشام یکی شون مفقود بود ... یکی دیگه اشون که از من و عزیز خوشش نمیومد و دست زن و بچه اش و گرفت و رفت تو افق محو شد ... حتی نمی دونم کجاست. مامان و بابامم که ... آه ... اول بابام توی یه تصادف مرد و مامانمم دو سال بعد از مرگ بابام مرد ... عزیز میگه انقدر بابات رو دوست داشت که بیشتر از دو سال دووم نیاورد ...درباره ی خانواده ی مادریم چیزی نمی دونم ولی می دونم خانواده ی پدریم‌ ... کسی طرف ما نیست ... با رسیدن به یه عمارت خاک خورده و رنگ و رو رفته دست از افکارم برداشتم ...
وقتی که وارد شدیم ... دوتا مرد داشتن باهم بحث می کردن که با ورود ما ساکت شدن ... یکی شون گفت:
-می رم رئیس رو خبر کنم ...
رفت طبقه ی بالا. طبقه ای که ما واستاده بودیم چیزی توش نبود و فقط یه سالن بزرگ که همه جاش پر از خاک بود ...
خدا سخت ترین جنگ ها را... 
به قوی ترین سرباز هایش می دهد/•`♡
༺༽ LOVE YOU MY GOD༼༻

 
پاسخ
#5
#پارت_3

همین طوری واستاده بودم و با اخم به دوتا ادم روبه روم نگاه می کردم. غریدم:
-میشه یکی بگه اینجا چه خبره؟ واسه چی منو اوردین این جا؟
داد زدم:
-کرین؟؟؟ نمی شنوین من چی میگم؟.
دیگه اعصابم داشت بهم می ریخت خواستم چیزی بگم که حس کردم یکی از پشت بهم نزدیک شد بلافاصله چرخیدم که یه مرد با همون ماسک گفت:
-می خوام دستت رو باز کنم.
بعد از این حرفش حس کردم دستام ازاد شدن ... یکی از همونا دستام رو از پشت باز کرده بود ... به خونای روی دستم خیره شدم که یکی از همون دوتا سالن رو ترک کرد ... نمیدونم چی شد که اون یکی هم ناپدید شد. از فرصت استفاده کردم و جیم زدم طبقه ی بالا ... اگه اشتباه نکنم بیرون نگهبان باشه ... باید از پنجره های طبقه بالا خودمو برسونم پشت بوم و بقیه اش حله. توی راهرو رو نگاه کردم کسی نبود ... پاورچین و تند از جلوی یکی از اتاق ها رد شدم که صدای جیغ شنیدم ... حاضرم قسم بخورم صدای عزیز رو شنیدم! یا صاحب الزمان!!!
وقت رو تلف نکردم و در رو با ضرب باز کردم که دیدم عزیز با صورت خونی و چشمای گریون روی زمین افتاده و یه مرد هیکلی و قد بلندِ مو جوگندمی بالای سرش واستاده و با اخم نگاهش میکنه ... با باز شدن در توجه جفتشون سمت من جلب شد ... به مرده خیره بودم. بعد از هیجده- نوزده سال برگشته اونم کِی؟ الان!. ...‌
با پوز خند اومد سمتم:
-بَــه! علیک سلام نوه ی خودم ... چه خبرا؟ تحویل نمی گیری. یا نشناختی که تحویل بگیری؟.
دستش رو گذاشت رو صورتم:
-هوم؟. به عزیز نگاه کردم که با ترس نگاهمون می کرد ... به اصطلاح بابابزرگ، تو چشمای من خیره بود ولی رو به عزیز گفت:
- مهدیه! ... من این توله رو دادم دستت که یادش بدی جلوی بزرگتر خودش ادب رعایت نکنه؟.
بعد از حرفش به سمت عزیز برگشت‌. لرزیدن عزیز رو به عینه دیدم ... آروم دست مرد مقابلم رو از روی صورتم برداشتم:
- سلام ... اتفاقا عزیز جون خوب ادب یادم داده‌ ... منتها من یکم سر کشم و اذیت میکنم ... جناب کامکار!
با خونسردی پوز خندی زد:
- نه! هنوز کار داری.!
بعدش با خونسردی از کنارم رد شد و از اتاق بیرون رفت. بلافاصله بعد از رفتنش دویدم سمت عزیز که حالا گریه اش شدت گرفته بود گفت:
- بی انصاف چرا به حرفم گوش نکردی؟؟؟ چرا نیومدی خونه؟حالا من چه خاکی تو سرمون بکنم؟؟
با بهت نگاهش کردم:
-عزییییز!!
عزیز:چیه؟
-چرا اومده؟
عزیز: -اومده تو رو بدبخت کنه! منو بدبخت کنه! اومده گند بزنه به زندگی ای که به سختی جمعش کردم‌ ...
بعد انگار تازه چیزی یادش افتاده باشه، تند گفت:
-مهرا باید فرار کنی ... ببین پشت اینجا یه در هست کسی ازش خبر نداره باید از زیر زمین بری ... نه!نه! اول باید ... پریدم وسط حرفش:
-عزیز واسه چی فرار کنم؟ واسه چی برم؟
با غم تو نگاهش خیره خیره نگاهم کرد:
-می ترسم ... می ترسم بدبختت کنه ...
با گیجی‌گفتم:
-نمی فهمم چی می گی!؟.
همون لحظه در رو که بسته بودمش باز شد و یه مرد قد بلند مو خرمایی که هیکل متوسطی داشت اومد تو:خا ... بقیه ی حرفش رو خورد و با غم یه نگاه به من انداخت که باعث شد اخم کنم. ادامه داد:
-عمو گفت بیاید پایین باید بریم ...
با تعجب نگاهش کردم. چی گفت؟ عمو؟ به کامکار میگه عمو؟ عجب!!!! عزیز رو به پسره گفت:
-برو پسرم ... ولی ...
با دودلی نگاهم کرد و گفت:
-الآن می آیم ...
بعد از رفتن پسره، عزیز دستامو گرفت تو دستاش بعد با حالت التماس گفت:
- دورت بگردم ...مهرا ... برو؛ تو رو به خدا نه نیار. از این در پشتی فرار کن و برو یه جایی که هیچ کس نشناستت ... برو بقیه اش بامن! ... (به گریه افتاده بود) تو رو ارواح خاک بابات بروووو .
خدا سخت ترین جنگ ها را... 
به قوی ترین سرباز هایش می دهد/•`♡
༺༽ LOVE YOU MY GOD༼༻

 
پاسخ
#6
پارت_4

با اشک نگاهش کردم:
- نمی دونم چرا باید برم؛ ولی می دونم اگه برم تو می مونی کتک هایی که تمومی نداره ... یه عمر برام مادری کردی ... پدری کردی ... نذاشتی آب تو دلم تکون بخوره ... نامرد نیستم که ...
با صدای تشویق کسی جفتمون سمت صدا برگشتیم ... کامکار درحالی که به دیوار تکیه کرده بود داشت واسمون دست می زد:
-آفرین ... آفرین ... نه! خوشم اومد! نوه ی خوبی تربیت کردی ...قطعا ...
حرفش با داد عزیز نصفه موند عزیز:
-خفه شوووو.!
با بهت به عزیز نگاه می کردم. اولین بار بود که صدای بلندش رو می شنیدم ... کامکار با اخم نگاهش کرد:
-دفعه آخرت باشه صداتو رو من بلند می کنی؛ هرچند سرکشی ولی خوب ... منم بلدم چجوری رامت کنم.
بعد یه جور عجیب و وحشتناکی به عزیز خیره شد ولی عزیز هم کم نیاورد، بلند شد و خودش رو رسوند به کامکار ،هه ... حتی عقم می‌گرفت بهش بگم بابابزرگ ...عزیز محکم کوبید تخت سینه ی کامکار و گفت:
-این دفعه با دفعه های دیگه فرق می کنه ... هیجده سال پیش گفتم الآنم می گم‌، منّ نمیذارم دخترم رو مثل مادرش به خاک سیاه بشونی! میفهمی!؟.
ولی کامکار با خونسردی و دست به جیب نگاهش می کرد. عزیز دست من رو کشید وقتی خواستیم از اتاق بیرون بریم کامکار در حالی که سعی می کرد با فندکِ طرحِ چوبش سیـ ـگارش رو روشن کنه گفت:
-فقط لب و دهنی وگرنه کاری ازت برنمیاد؛د رضمن ...
برگشت سمت عزیز و دودسیـ ـگارش رو فوت کرد تو صورت عزیز:
- بالفرض مثال منو قانع کردی ... رادمهر رو چه می کنی؟
بعد قهقه زد که باعث شد موهای بلند جو گندمیش رو که دم اسبی بسته بود توی هوا تاب بخورن ... نمی فهمیدم درباره ی چی حرف می زنن‌. گیج و منگ نگاهشون کردم ... قضیه چیه؟ کامکار اومد کنار من و عزیز، با فشار به کمر هامون به جلو هلمون داد و باعث حرکتمون شد توی همین حین گفت:
- بریم که خیلی دیره ... رادمهر منتظره ...
ازش فاصله گرفتم ولی هم قدم باهاش راه می امدم. وقتی رفتیم توی حیاط متوجه دوتا بنز مشکی شدم که راننده ی یکی‌شون همونی بود که اومده بود طبقه ی بالا، ولی نمی دونستم کیه.
اروم رفتم پشت سر عزیز و گفتم:
-عزیز اون پسره کیه؟ چرا به کامکار گفت عمو؟.
ایستاد منم به تبعیتش ایستادم با غم تو چشمام نگاه کرد: -بهش می گی کامکار؟.
بعد از چند لحظه لب باز کردم:
-راحت نیستم باهاش‌ ...
سری تکون داد و راه افتاد. ای بابا تو که جواب منو ندادی رفتم کنارش و سوالم رو یادآوری کردم که گفت:
- اسمش ارشادِ ولی برادر زاده ی دارا (بابا بزرگم دارا کامکار) نیست ... دارا ازش خوشش اومد و به ارشاد گفت که دوست داره عمو صداش کنه.
نگاهم کرد:
-پسر خوب و قابل اعتمادیه.
اخم ریزی کردم: -وا!!عزیز ... فقط درموردش پرسیدم خوب به من چه پسر خوبیه.!
سری تکون داد و چیزی نگفت ... سوار بنز عقبی شدیم که ارشاد راننده اش بود و کامکار هم رفت سوار بنز جلویی شد ... بعد از اینکه راه افتادیم رو به عزیز گفتم:
-چرا من رو دزدیدن؟ چرا دیشب اصرار داشتین زود بیام خونه؟ این قضیه ی بدبخت شدن من چیه؟
عزیز همین طور که به بیرون خیره بود گفت:
- بیست سال پیش بابات و دارا سر زن گرفتن داراب(بابام)بحثشون شد ... دارا با مامانت به شدت مخالف بود خوشش نمیومد. می گفت مَها( مامانم) به تریپ ما نمی خوره ... دروغ می گفت اتفاقا همه چیشون مثل خودمون بود ... بهانه میاورد می خواست داراب به حرف خودش باشه ... بعد از کلی کِش مَکِش داراب موفق شد و با مها ازدواج کرد ولی دارا از ارث محرومش کرد ... برای داراب مهم نبود همه ی زندگیش تو مها خلاصه می شد، تا این که داداشای دوقولوت به دنیا اومدن ... 
خدا سخت ترین جنگ ها را... 
به قوی ترین سرباز هایش می دهد/•`♡
༺༽ LOVE YOU MY GOD༼༻

 
پاسخ
#7
#پارت_5

لبخند زد:
- دوتا دو قولوی ناهم سان که سر هر چی تو سر و کله ی هم می زدن ... با وجود اونا همه چیز خوب پیش می رفت ... دارا خوش اخلاق شده بود ... به مامانت نیش و کنایه نمی زد، اذیتش نمی کرد ... گذشت تا اینکه مها تورو حامله شد ... وقتی فهمید دختری انقدر خوش حال بود که کم مونده بود بابای بیچاره ات رو‌ سکته بده.
خندید:
- آخه از خوشحالی روی پاش بند نمی شد یه بار نزدیک بود از پله ها بیفته پایین ... سر اون قضیه داراب باهاش قهر کرد. دارا وقتی فهمید تو می خوای بیای کل فامیل رو شیرینی داد، می گفت دختر رحمته و پسرم داره رحمت دار میشه ... گذشت و تو به دنیا اومدی اسمت رو گذاشتن مِهرا... بابات می گفت نمی دونم به کی رفتی که چشمات شبیه آهو شدن ...‌همه چی خوب بود تا اینکه یه شب طوفانی بابای مها سکته می کنه و می ره کما ... مها هم جونش به باباش وصل بود اصرار می کرد که داراب ببرش ... داراب هم بردش ولی ای کاش نمی رفتن ... تو راه بیمارستان تصادف می کنن ... مها جون سالم به در می بره ولی داراب‌ ...‌
با هق هق گفت:
-اون شب دارابم دیگه چشماشو باز نکرد. دیگه بلند نشد. بغلش کردم:
-عزیز بسه ... غلط کردم دیگه نگو.
خودمم گریه ام‌گرفته بود‌. خودش رو از توی بغلم درآورد و گفت:
- بذار خالی کنم این درد چند ساله رو ... وقتی دارا این خبر رو شنید خورد شد ... جونش به دارا وصل بود با اینکه باهم بحث می کردن و دعواشون می شد ولی جونشون به جون هم وصل بود ... بعد از اون شب نحس دارا دیگه دارای سابق نشد ... چپ و راست می رفت می گفت تقصیر مهاست ... مها هم خودش نابود بود ... جدا از اون دارا می گفت قدم تو نحسه ... می دونستم دروغ می گه چون قبلا بهم گفته بود به این جور چیزا اعتقاد نداره ...‌ همون سال کاری کرد که ازش توقع نداشتم ... بعد از اون کارش ازش متنفر شدم ... یه سال از مها پنهانش داشت ولی وقتی مها فهمید دق کرد. داغ دارابم هنوز تازه بود که دارا اون کارو کرد و باعث شد که مها دچار حمله ی عصبی بشه. بعد کما. بعد سطح هوشیاریِ پایین و در آخر گوشه ی قبرستون ...
با تعجب نگاهش کردم. چی میگه؟ کدوم کار؟ خواستم چیزی بگم که گفت:
-خودم بعدا بهت می گم کارش چی بود ... بعد از مها و داراب، دارا جمع کرد و بی خبر رفت انگلیس، تو و داداشات موندین برای من ... به خیال این که دارا بی خیال کارش شده و دیگه نمیاد بزرگتون کردم. مهراد(قل بزرگ تر و داداشم) بعد از اینکه کارو بارش جور شد زن گرفت و رفت، (آهی کشید) خوشبخت بشه انشاءلله!. موندین تو و مهراب. (قل دومی و فرزند وسط) مهراب با این که نوزده سالش بیشتر نبود وقتی از جریان کار دارا باخبر شد، ساکت شد و رفت توی خودش، بعد از یه مدت هم ناپدید شد، (اشک ریخت)نمی دونم سالمه یا نه ؟ ... قرار نبود دارا بیاد، فکر نمی کردم حرفش و کارش و عملی کنه فکر کردم بی خیال شده ... تا دیشب. وقتی در رو زدن فکر کردم تویی؛ در رو که باز کردم دیدم داراس ...دائم سراغتو گرفت منم عصبی شدم و گفتم نمی ذارم دستت بهش برسه، فراریش می دم ...اونم داغ کرد و زنگ زد به آدماش تا بیان بدزدنت و بیارنت اینجا، سه بار دور از چشمش زنگ زدم تا بیای خونه. ما از اونجا رفته بودیمو کسی هم حواسش به اونجا نبود ... پس جات امن بود.
با افسوس نگاهم کرد:
-ولی تو به حرفم گوش نکردی.
سرم رو انداختم پایین و با عذر خواهی ماجرا رو براش تعریف کردم ... گفتم:
- عزیز من هنوز نمی دونم کامکار چی کار کرده؟
عزیز به ارشاد نگاه کرد که ارشاد گفت:
-شرمنده ام خاله ... خودت بگو بهش.
عزیز با گریه رو برگردوند و چیزی نگفت. گفتم:
-نمی‌گین چی شده؟ چی کار می خواد بکنه؟.
جفتشون رفتن روی سایلنت ... اه نگین اصلا. به دستام نگاه کردم که خون روی مچشون خشک شده بود به تنها چیزی فکر ‌نمی کردم‌ دستام بودن .
خدا سخت ترین جنگ ها را... 
به قوی ترین سرباز هایش می دهد/•`♡
༺༽ LOVE YOU MY GOD༼༻

 
پاسخ
#8
پارت_6

سرمو گرفتم بالا و به ارشاد نگاه کردم که همه ی حواسش جمع رانندگیش بود چه زودم خودمونی شدم. گفتم:
-آقای ...
فامیلیش رو نمی دونستم گفت:
-ارشادم.
کوتاه سر تکون دادم:
-درجریانم،فامیلیتون رو ...
نذاشت حرفم تموم بشه گفت:
-با ارشاد راحت ترم.
عجــــــب الان میگم بهت!. گفتم:
-آقای محترم؛ می تونم بپرسم اونایی که نقاب جوکر روی صورتشون بود شما بودین؟ 
خندید:
-اولا آقای محترم چی بود گفتی؟ دوما شما که سوالتو پرسیدی چرا دیگه اجازه می گیری؟.
چشم چرخوندم:
-حالـــا، نمی گین؟؟
دنده رو جا زد:
- من نبودم. ظاهرا یه گروه علاقمند به جوکر بودن که عمو بهشون پول داده بود که اون کارا رو انجام بدن اوناهم وقتی شما رو آوردن پولشون رو گرفتن و رفتن.
آروم گفتم:
-آهان!.
بعد از چند لحظه عزیز با صدای خش داری گفت:
- کجا می ریم ارشاد؟
ارشاد: -نمی دونم ولی عمو گفت پشت سرشون برم ...
نمی دونم چرا سرم گیج می رفت. به عزیز نگاه کردم، بدجوری تو فکر بود. نمی دونم کاری که کامکار می خواد بکنه چیه ولی می دونم من آدم جا زدن نیستم اگه الان فرار می کردم قطعا اون بی احساس نمی ذاشت آب خوش از گلوی عزیز پایین بره ... بعد از مدتی ارشاد جلوی یه آپارتمان چهارده طبقه نگه داشت. به دستور کامکار از توی ماشین پیاده شدیم.
فکر کنم عزیز با کامکار قهر بود چون وقتی کامکار اومد سمتش عزیز اومد اون طرف من. خنده ام گرفته بود، سنی ازشون گذشته بود ولی عین بچه ها رفتار می کردن؛ البته کامکار حقش بود ولی خوب ... از عزیز توقع نداشتم. پشت سر کامکار با آسانسور رفتیم طبقه دوازده ...‌ فکر کنم کل آپارتمان مال خودش بود چون مگس جایی پر نمی زد ...کامکار جلوی یه در مشکی با طرح شیر ایستاد و زنگش رو فشار داد ... بی اختیار خندیدم که عزیز با چشم غره و کامکار با پوزخند نگاهم کرد. خنده ام رو جمع کردم و رو به عزیز گفتم ببخشید ... آخه پیر مرد تو پات لب گوره ... طرح شیر چی میگه این وسط؟. در توسط یه دختر بیست-بیست و سه ساله باز شد که عزیز هینی کشید و آروم زد روی گونش که باعث قهقه ی من شد ... وااای خدا من چرا اینقدر خوش خنده شدم ..‌. عکس العمل عزیز مثل دخترای چهارده ساله ای بود که عشقشون رو با یکی دیگه می دیدن ... وای ... وای خدا دلم ... از بس خندیده بودم دلم درد گرفته بود. بعد از چند لحظه در حالی که کمر راست می کردم و اشکام رو پاک می کردم گفتم:
-شرمنده عزیز ولی ...
بقیه حرفم با دیدن قیافه ی برزخی کامکار قطع شد و با داد گفت:
-دفعه آخرت باشه جلوی من میخندی!!
بعد نفس نفس زنان با چهره ی سرخ رفت داخل، که دختره که فکر کنم خدمتکار بود پشت سرش رفت. به عزیز نگاه کردم که با چشمای اشک آلود به جایی که کامکار واستاده بود نگاه می کرد. گفتم:
- عزیز من ...
پرید وسط حرفم:
-هنوز ... هنوز دوستش داره ... هنوز دلش براش تنگ می شه. نگاهم کرد:
- هنوز دلش برای قهقه های پسرش تنگ می شه!.
بعد با گریه رفت داخل. واا!! خنده ی من چه ربطی به بابام داره آخه؟ ... عجـــــــب!!! برای این که از اون حال و اوضاع درشون بیارم با مسخره بازی رفتم داخل و سه بار محکم کوبیدم به در:
-یالله یالله؛  خواهران حفظ حجاب کنید نا محرم اومد.!
یه صدای کلفتی از پشت سرم گفت:
-علیک سلام خواهر نامحرم.!
هینی کشیدم و با ترس پشت سرم و نگاه کردم. با مرد تقریبا میان سال رو به رو شدم که بالبخند نگاهم می کرد کنجکاوانه نگاهش کردم:
-سلام.
چشمامو ریز کردم:-شما ...
نذاشت حرفمو بگم وگفت:
-میام تو آشنا می شیم حالا ...
همون لحظه همون دختر خدمتکار اومد و با هول و ولا دعوتشون کرد توی خونه. دست منو دنبال خودش به طرف دیگه ای کشید که مقاومت کردم و گفتم: چته دختر؟ کش تنبون که نمی کشی ... چته تو؟ دوباره دستمو کشید و در همون حین گفت:
- بدو حالا می گم بهت ... در یه اتاق رو باز کرد و من رو هل داد داخلش.
خدا سخت ترین جنگ ها را... 
به قوی ترین سرباز هایش می دهد/•`♡
༺༽ LOVE YOU MY GOD༼༻

 
پاسخ
#9
#پارت_7

خودش رفت طرف یه در دیگه داخل اتاق که بعدا فهمیدم حموم بود. وقتی از توی حموم اومد بیرون گفت:
-جون هرکی دوست دارین زود یه دوش بگیرین،لباساتونو آماده کردم ... فقط زود تر وگرنه آقا منو می کشه.
اخم کردم:
-بی خود ... شما نگران نباش. بجای این کارا هم برو عزیزمو صداش کن کارش دارم.
در حالی که می رفت طرف در تا خارج بشه گفت:
- ایشونم رفتن دوش بگیرن ... شما هم دست بجونبونین. رفت و در هم بست. هنوز به ثانیه نکشیده بود که رفته بود بیرون؛ که دوباره در رو باز کرد و گفت:
- کاری داشتین ...
وسط حرف اومدم و گفتم:- ندارم
.!وقتی رفت بیرون اول یه دور اتاق رو از نظر گذروندم. یه کمد دیواری و تخت کنار پنجره ... و یه میز آرایش سفید کرمی که با اتاق ست شده بود ...توی اون همه رنگ روشن چمدون بزرگ قرمز رنگ نظرم رو جلب کرد ... اصلا حوصله فضولی نداشتم حتما توش لباسه دیگه ... رفتم توی حموم بعد از اون همه اتفاق نیازم می شد. بعد از یه دوش بیست دیقه ای اومدم بیرون و شروع کردم به خشک کردن موهام. به زخمای دستم نگاه کردم که موقع حموم کردن خیلی اذیتم کردن، وارد حموم شدم و از توی کمدش جعبه ی کمک های اولیه رو برداشتم و پیچیدم دورشون ... وقتی یه ست آبی و مشکی پوشیدم چادرمو هم تکوندم و گذاشتم روی سرم ... دلم خیلی ضعف کرده بود. می خواستم برم یه چی بخورم تقریبا ساعت ده بود و من چیزی نخورده بودم داشتم از گرسنگی غش می کردم ...‌ در رو باز کردم و رفتم بیرون ...خب. حالا من که نمی دونم آشپز خونه کدوم طرفه، تکلیف چیه؟ با چشمام اطرافم رو زیر نظر گرفتم که دیدم آشپز خونه اون سر خونه اس ...یافتمــــــــــش!
وقتی یه خورده رفتم جلو تر دیدم نسبت به محیط خونه باز تر شد. اَکِه هِی!! اگه بخوام برم تو آشپز خونه که باید از جلوی مهمونای کامکار یعنی همون پیرمرده با اون دوتا بادیگاردش که عین چوب خشک دو طرفش واستاده بودن رد می شدم ... خب رد بشم، که چی؟ می خورنم؟ تازه یارو پیر نبود ولی من بخاطر موهای جو گندمیش، راحت تر بودم بهش بگم پیر مرد!. بی خیال نسبت به همه چی راهمو سمت آشپزخونه پیش گرفتم که با صدای عزیز که منو صدا می زد راهمو به طرف مهمون خونه کج کردم ... کامکار یه جوری که انگار من وجود ندارم با اون یارو حرف می زد که با اومدن من مرده حواسش رو به من داد و گفت:
- بَـه بَـه! عزیز کرده ی مهدیه خانوم ... خوبی بابا؟.
سرد نگاهش کردم. بابا؟ من این کلمه رو درک نکردم ولی می دونم فقط بابای منه که لیاقت این لقب رو داره. گفتم:
- ممنون عمو جان خوبم ...
چیزی نگفت و چند ثانیه بهم زل زد و بعد با آه روش رو برگردوند ...کامکار با این حرفم اخم کرده بود و عزیز با غم نگاهم می کرد ... دیگه داشت حالم بد می شد با تعارف عزیز کنارش نشستم و به میز روبه روم خیره شدم ...اول توجهی نکردم و رو برگردوندم، ولی بلافاصله روی میز رو نگاه کردم ...ای جانـــم میوه!! ...  آخ که تمام حواسم رفت سمت میوه ها. بلافاصله خم شدم و سه تا موز باهم برداشتم و صاف نشستم که دیدم کامکار با پوزخند، اون پیر مرده با لبخند و عزیز با اخم نگاهم می کنن. ولی من اگه قرار بود معذرت خواهی کنم کوفتم می شد،بنابراین بی توجه به نگاهاشون شروع کردم به خوردن ... کامکار بی توجه به من رو به اون مرده گفت:
-خوب علی ما دیگه کاری نداریم مونده خواست شما. حالا دیگه باخودتونه که ...
بقیه حرفش و خورد و زیر چشمی به عزیز نگاه کرد، منم در حالی که موز رو توی دهنم می جویدم سرم رو به طرف عزیز برگردوندم که با بغض مشهودی به نوک کفش هاش خیره بود ... مرده که فهمیدم اسمش علی هست گفت:
- من کاره ای نیستم ... چون تقریبا دوسال باید برم آلمان پیش خانومم آخه یکم تنهایی اذیتش می کنه. البته می گم دوسال؛ شایده ها! ... شاید زودتر برگشتیم... پسرم همه چی رو می دونه و فقط مونده یکم سفارششو بهش بکنم ... دیگه انشاءلله فردا میاد دنبالش ...
کامکار:- کی پرواز داری ؟
علی : انشاءلله دو بامداد ...
بی خیال داشتم به مکالمشون گوش می دادم که علی بلند شد و عزیز و کامکار هم به تبعیت ازش بلند شدن. منم گاز آخر رو زدم و پا شدم که کامکار گفت:
-«به راد مهر کوچک سلام برسون ...
همینو که گفت لقمم پرید توی گلوم و شروع کردم به سرفه کردن، حالا سرفه ام هم بند نمیومد تا عزیز لیوان آبو داد دستم. بعد از این که حالم جا اومد با نفس نفس زدن گفتم:
-شما ... رادمهرین؟
با لبخند سری تکون داد:
- آره باباجان ... گفتم که آشنا می شیم ...
خدا سخت ترین جنگ ها را... 
به قوی ترین سرباز هایش می دهد/•`♡
༺༽ LOVE YOU MY GOD༼༻

 
پاسخ
#10
#پارت_8

باورم نمی شد این پیر پاتال می خواست چه بلایی سر من بیاره که عزیز بخاطرش تا پای کتک رفت ... کامکار بی توجه به من سمت در راهنماییش کرد. با تعجب به عزیز نگاه کردم:
-این می خواد بلا سر من بیاره؟ این که فوتش کنم میره ...بعد می خواد بلا سر من بیاره؟
بابغض گفت:
-می فهمی؛ ولی ای کاش فهمیدی بری ... بعد از حرفش از کنارم رد شد و رفت توی یه اتاقی ... یعنی چی؟ وااا! هرچی من میگم عزیز بغض میکنه‌ ... ای بابا!
رفتم توی اتاقی که بهم داده بودن و تا اذان ظهر خوابیدم بعد از خوندن نماز ظهر و عصرم و قضای نماز صبحم روی تخت دراز کشید م ... به گذشته فکر کردم. به گذشته ای که نه مامان، نه بابا نه بابا بزرگ‌ توش نقش داشت ... به گذشته ای که بی مهراب نمی گذشت ... خیلی باهم خوب بودیم بعد از رفتنش هم ساکت تر شدم هم شیطنتم خوابید ... دیگه مثل قبل نمی تونستم بخندم. شوخی نبود که ... جونم به جونش وصل بود. دوسال طول کشید که سرپا شدم ... دوسال واسه منی که یه دیقه اش یه قرن طول می کشید خیلی بود ... حالا بعد از اون همه دردی که من کشیدم، نبود مامان و بابا ... رفتن مهراب ... سردی های مهراد نسبت به منو عزیز و در آخر بالشی که شبا با اشکای عزیز شب رو به صبح می رسوند ... پدر بزرگی اومده که هنوز از راه نرسیده گند زد تو زندگی من و عزیز ... کمی گیج شده بودم. شاید بیشتر از کمی!.
لیسانس معماری داشتم و توی یه شرکت نیمه معتبر کار می کردم ... خیلی با کسی رفت و آمد نداشتیم فقط یه دوست خانوادگی داشتیم که اونم چند وقت پیش خونشونو عوض کردن و از اون محله جمع کردن و رفتن بوشهر؛ ولی ریحانه گفت پیش داداشش رامین توی تهران میمونه، باهم در ارتباطیم. البته از صبح تا حالا گوشیمو گم کردم وگرنه بهش زنگ می زدم ... نمی دونستم قراره آینده ام چی بشه ... اگه کامکار نبود یه برنامه دبش واسه زندگیم داشتم ... انقدر فکر‌ کردم که داشت خوابم می گرفت ولی با صدای ضربه هایی که به در می خورد نشستم رو تخت:
-بله؟
در باز شد و تصویر خدمتکار توی در نمایان شد اسمش آیناز بود، وقتی کامکار صداش زد فهمیدم. گفت:
- خانوم گفتن بیاین برای ناهار.
"باشه" ای گفتم و پشت سرش رفتم بیرون ... بعد از خوردن ناهار، کامکار بلند شد و عزیز رو هم با خودش برد.
تقریبا ساعتای دو بعد از ظهر بود که عزیز با چشمای گریون اومد پیشم و دستمو گرفت و کشید توی اتاقم،نشوندم روی تخت. خودش دوزانو روی زمین جلوی پام، نشست و با گریه سرش رو گذاشت روی پام و شروع کرد به گفتن.
اون می گفت و من داغ می کردم؛ اون می گفت و من عصبی می شدم؛ اون می‌گفت و به دختر بودنم بر می خورد؛ اون می گفت و من ...‌ جون می دادم ...بعد از تموم شدن حرفاش وقتی دید ساکتم سرش رو آورد بالا و گفت:
-مهرا!
هول شد: -دختری چی شدی؟ مهرا حرف بزن داری می ترسونیم!! ...
نگاهمو از دیوار روبه روم گرفتم رو به چهره ی نگرانش دوختم به سختی لب باز کردم:
-مهراب ...
تند گفت:
-به جون خودم مهراب وقتی فهمید رفت دنبالش تا دلیلش رو بپرسه تا ازت مراقبت کنه ولی دیگه ... بر نگشت ... مهراب خیلی دوستت داشت.!
بلند شدم و رفتم طرف در که عزیز جلوم ایستاد. با خونسردی ظاهری به چهره ی مضطربش لبخند زدم:
- فقط می خوام ...
انگار بغضم توی گلوم سنگین بشه ادامه دادم: - زندگی مو حفظ کنم.
کنارش زدم و رفتم داخل پذیرایی. کامکار رو صدا زدم که آیناز گفت- الآن بیدارشون میکنم.
پوزخند زدم چه خونسردِ ... باورم نمی شد منو  معامله کرده باشه ... باورم نمی شد پسر راد مهر حق داشت من رو یا برای زندگیش انتخاب کنه یا برای نوکری دربارش ... هه ... باورم نمی شد کسی که انقدر ادعای دوست داشتن بابامو داره بخواد دخترش رو، منو، مهرا رو ... معامله کنه ... هیچ چی تو باورم نمی گنجید ... ارزش من رو آورده بود پایین. مگه من کالا ام که پسر رادمهر اگه ازم خوشش اومد، نگهم داره؟! ... مگه من حق انتخاب نداشتم؟! مگه من آدم نبودم؟ هرچقدر هم از مامانم متنفر بود حق نداشت واسه من همچین تصمیم مسخره ای رو بگیره ... همه ی این هارو با خودم می گفتم و واسه حمله بهش جریح تر میشدم ... اینا رو واسه خودم مرور می کردم و عصبی تر می شدم ...
عزیز اومد توی سالن و درحالی که از دور نگاهم می کرد، زیر لب چیزی می گفت ولی متوجه نمی شدم.
خدا سخت ترین جنگ ها را... 
به قوی ترین سرباز هایش می دهد/•`♡
༺༽ LOVE YOU MY GOD༼༻

 
پاسخ


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان دهقانی 60 3,639 ۲۵-۰۲-۱، ۰۹:۵۷ ق.ظ
آخرین ارسال: دهقانی
  رمان روشن ترین ستاره ا فائزه2 کاربر انجمن ایران رمان فائزه 2 10 389 ۰۸-۰۶-۰، ۰۱:۱۵ ب.ظ
آخرین ارسال: فائزه 2
  رمان بردیا | محمودی کاربر انجمن ایران رمان محمودی 156 2,171 ۱۱-۰۵-۰، ۱۰:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: هویدا مهرزاد

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
7 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۵-۰۳-۰, ۰۹:۳۳ ق.ظ)، صنم بانو (۲۷-۰۳-۰, ۰۴:۴۹ ب.ظ)، minaa (۰۲-۰۴-۰, ۱۰:۰۴ ب.ظ)، محمودی (۰۲-۰۵-۰, ۰۶:۵۶ ب.ظ)، هویدا مهرزاد (۲۷-۰۹-۰, ۱۰:۴۵ ب.ظ)، Mr. pickle (۲۷-۰۳-۰, ۱۱:۲۴ ق.ظ)، میگ میگ (۰۱-۰۶-۰, ۱۲:۴۹ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان