اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


رمان زمـ ـستان داغ | اسماء کرمی پور
زمان کنونی: ۳۰-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۷ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 3
بازدید 24

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان زمـ ـستان داغ | اسماء کرمی پور
#1
بسم الله الرحمن الرحیم
 « فصل اول »
- عروس ، دوماد اومدن!
صدای پر از شادی پردیس بود که اومدن پرهام و لعیا رو خبر می داد.تمام کسانی که توی سالن بودند به سمت در خروجی رفتند که این لحظات رو تماشا کنند به جز من که توانایی دیدن مرگ رویاهامو نداشتم!
اشک توی چشمام حلقه بست.چیزی که اون روزا مهمون همیشگی چشمام بود.من همیشه پرهامو مرد زندگیم می دونستم و حالا اون داشت با کسی غیر از من ازدواج می کرد.پرهام پسر عمه من بود و چهار سال از من بزرگتر بود. دقیقاً چهار سال و دو ماه و بیست و سه روز!
تا قبل از اون روز که خبردار شدم پرهام از دختر همسایه اشون خواستگاری کرده، هر شب با فکر روزهایی که با پرهام ازدواج کرده ام خوابم می برد.نمی تونستم باور کنم تمام محبت های پرهام به من فقط به خاطر نسبت خانوادگی بوده ومن اونارو به اشتباه، به حساب علاقه گذاشته بودم.
چه لحظه هایی که همه با هم به گردش می رفتیم ومن جز چشمای مشکی پرهام چیزی یادم نمی موند.پرهام هم بارها مچم رو وقتی بهش زل زده بودم گرفته بود و جوابم رو با لبخند می داد؛من هم از خجالت قرمز می شدم و رومو بر میگردوندم.اما چند لحظه ی بعد دوباره روز از نو روزی از نو!
یادمه واسه عروسی خواهرم وقتی از آرایشگاه برگشتم پرهام منو دید.چند لحظه به صورتم خیره شد و بعد با خنده گفت:عروس بشی چی میشی؟!
اینو گفت ورفت. اما من همونطور خشکم زده بود و رفتنشو نگاه می کردم.نفسم به شماره افتاده بود و حال غریبی پیدا کرده بودم.همون یه جمله کافی بود که تا یک ماه با هر اتفاق وحشتناکی هم خم به ابروم نیارم و سرمست باشم! هر بار که می خواستم کمی آروم بگیرم و بی خیالش بشم دوباره می دیدمش و حتی با یه سلام ساده هم دیوونه می شدم.
صدای هلهله ی جمعیت بلندتر شد ومنو به خودم آورد.تازه متوجه شدم صورتم غرق اشکه. سریع به سمت حموم دویدم و درو پشت سرم بستم.نمی دونستم چه طوری باید جلوی اشک هامو بگیرم که آبرومو نبرن.چشمام هر لحظه قرمزتر می شدو صورتم هم داشت ورم می کرد.همون لحظه صدای مامانمو شنیدم که داشت سراغمو می گرفت.
شیر آبو باز کردم وچند مشت آب به صورتم پاشیدم که ورم صورتم بخوابه.به آینه نگاه کردم که نتیجه اشو ببینم اما خودم از صورتم وحشت کردم ... تمام مواد آرایشی که به صورتم زده بودم به هم ریخته بود و صورتم شبیه نقاشی های سرخ پوستی شد ه بود.گریه ام شدت گرفت و به التماس افتادم:
- خدایا به دادم برس، نذار آبروم بره که همه چی به هم می ریزه.دیگه چه طوری سرمو تو فامیل بالا بگیرم؟خدایا به خدا این امتحان واسه من خیلی زیاد ه .خد ایا غلط کردم، قول می دم دیگه هیچ وقت عاشق نشم!خدایا جلوی این اشک های لعنتی رو بگیر،یه وقت یکی نیاد اینجا. وااای خدایا مامان داره صدام می زنه، خدایا یه کاری بکن!
دوباره رفتم سر شیر آب و با صابونی که توی حموم بود و نمی دونستم مال کیه تند تند صورتمو شستم.من که حتی حاضر نمی شدم از شامپوی کس دیگه ای استفاد ه کنم حالا به چنین روزی افتاده بودم.بالاخره صورتم حالت عادی پیدا کرد و از حموم بیرون رفتم.
همه توی سالن بزرگ خونه ی عمه ام مشغول پایکوبی بودن و وسطشون هم پرهام ولعیا دست تو دست هم مشغول رقص یدن. لعیا سرشو بالا گرفت و نگاه عاشقانه ای نثار پرهام کرد،پرهام هم گونه اشو بوسید وصدای سوت و دست جمعیت بلند شد. موج اشک به چشمام هجوم آورد و اونقدر حال بدی بهم دست داد که احساس کردم الانه که بالا بیارم!
با دست جلوی دهنمو گرفتمو راهی حموم شدم. چند بار عوق زدم اما چیزی توی معده ام نبود که بخواد بیرون بیاد.اون چند روزمونده به عروسی اصلاً نتونسته بودم غذا بخورم و رژیم چند روزه رو بهونه کرده بودم که مامان بهم غر نزنه و چیزی نپرسه. بابا هم که خوشبختانه کاری به کارم نداشت و جز در مواقع ضروری بهم گیر نمی داد!
با دست چند بار آروم به صورتم زدم و با عصبانیت به خودم گفتم:
- دختره ی احمق می خوای همه بفهمن چه خاکی تو سرت شده؟آره؟همینو می خوای؟مگه اون وقتا که تا می دیدیش تو دلت هزار بار قربون صدقه اش می رفتی و هر روز واسه اش صدقه می دادی و اول همه ی دعاهات اسم اونو می بردی،صد بار بهت نگفتم خودتو واسه یه همچین روزی هم آماده کن،اما به گوشت نرفت که نرفت.هی گفتی "نه من مطمئنم که پرهام منو می خواد." نگفتم اگه اشتباه فهمیده باشی چی؟ اونوقت چی کار می کنی؟تو هم با اطمینان می گفتی به فرض محال هم که این اتفاق بیفته واسه خوشبختیش دعا می کنم،پس چرا حالا این کارو نمی کنی؟همین الان می ری و بهشون تبریک می گی.از همه هم بیشتر باید خوشحالی کنی.فهمیدی؟اگه یه قطره اشک که هیچ،حتی اگه بغض هم بکنی خونه که رفتیم پدرتو در میارم.حالیت شد ؟حالا برو بیرون و کاریو که بهت گفتم به نحو احسن انجام بده.
از حموم رفتم بیرون.خدارو شکر دیگه نمی رقص یدنو می تونستم راحت تر بهشون تبریک بگم.رفتم طرفشون،حسابی غرق صحبت بودن و اصلا ًمتوجه حضور من نشدن.پرهام دست لعیا رو تو دستش گرفته بودو برای اینکه بتونه صدای لعیارو بین اون همه سرو صدا بشنوه، سرشو نزدیک صورت لعیا گرفته بود.
نمی دونم لعیا چی گفت که پرهام لبخند عمیقی زد و دستشو بوسید.نفسم بند اومد،برای اینکه جلوی خودمو بگیرم و کار اشتباهی نکنم دستمو محکم مشت کردم و ناخن هام توی دستم فرو رفت.به خودم نهیب زدم:
- دیوونه شدی؟پس اون موقع تا حالا داشتم گل لگد می کردم یا با تو حرف می زدم؟به جای اینکه وایسی این چیزارو نگاه کنی زود تبریکتو بگو و برو.
آب دهنمو قورت دادم وبا لبخندی که از صدتا گریه بدتر بود صداش کردم:
- ببخشید آقا پرهام...


 
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، v.a.y ، ماهان قدرت
#2
هردوشون صورتشونو طرف من برگردوندن.پرهام منو که دید لبخند زد،از همون لبخندهایی که عاشقشون بودم و برای دیدنشون هر کاری می کردم.اما حالا حتی لبخندش هم متعلق به کس دیگه ای بود.صدای قشنگش توی گوشم پیچید:
- سلام سارا.حالت چه طوره؟

همیشه وقتی می خواست سلام کنه اسمم رو هم می گفت.اسممو خیلی قشنگ می گفت،اصلاً یه جور خاصی می گفت.هر بار که صدام می زد قلبم می ریخت.خودمو جمع وجور کردم و گفتم:
- ممنون،شما خوبین؟
از سوال احمقانه ام عصبانی شدم و با حرص پنهانی بهش گفتم:
- البته حال شما که دیگه پرسیدن نداره،معلومه که خیلی خوبین!...بهتون تبریک می گم.
نفس عمیقی کشیدم و تمام توانمو جمع کردم تا بتونم بگم:
- خوشبخت باشین.
- ممنون، لعیا جان ایشون دختر دایی ام، ساراست و البته ... هم بازی بچگی.
لعیا دستشو از دست پرهام در آورد وگرفت طرفم:
- از آشنایی باهاتون خوشوقتم.
دلم می خواست دستشو رد کنم وبرم اما چاره ای نبود.دستشو خیلی بی احساس گرفتم.دستش خیلی گرم بود،هنوز حرارت دستهای پرهامو داشت.بی اراده به جای دستهای پرهام دستاشو محکم فشردم!از خودم بدم اومد.دستشو رها کردم و به رسم ادب گفتم:
- منم همین طور.
از کنارشون رد شدم و رفتم طرف شیرین که دورتر از جایگاه عروس و داماد نشسته بود و با نگرانی نگاهم می کرد.شیرین دختر عموم بود وتنها کسی که از احساس من به پرهام خبر داشت.
شیرین هم سن خودم بود و با هم خیلی صمیمی بودیم.شیرین هم از دوست برادرش خوشش می اومد اما قبل از اینکه احساسش به اندازه ی من عمیق بشه اون پسر با کس دیگه ای ازدواج کرد.به همین خاطر حال منو درک می کرد.
خبر خواستگاری رفتن و بله گرفتن پرهام از لعیا رو هم شیرین برام آورد.وقتی حرفاش تموم شد سیلی محکمی به صورتش زدم و با عصبانیتی که نمی تونستم کنترلش کنم گفتم:
- اینو زدم که تا عمر داری یادت باشه هیچ وقت در این مورد با من شوخی نکنی.
نمی خواستم حرفشو باور کنم.شیرین گریه اش گرفت و گفت:
- بزن.هر چقدر دوست داری منو بزن ولی قول بده هیچی رو تو خودت نریزی.من نمی تونم حال تورو درک کنم چون هیچ وقت به اندازه ی تو عاشق نبودم.اما از احساست خبر دارم،می دونم خیلی وقته پرهامو دوست داری.از وقتی یادم میاد تو همیشه از پرهام می گفتی .تو با عشق اون بزرگ شدی،اما...سارا حتماً قسمت نبوده.مطمئن باش خدا کسی بهتر از پرهامو برات در نظر گرفته...
دیگه صداشو نشنیدم فقط فهمیدم که پاها م سست شد و شیرین دوید طرفم.
با صدای شیرین که التماس می کرد بیدار شم به هوش اومدم.وقتی یادم افتاد که چه اتفاقی افتاده انگار دنیا رو سرم خراب شد.اشکم سرازیر شد و به سختی گفتم:
- شیرین...توروخدا بگو شوخی کردی،قول می دم دیگه نزنمت...
صورتشو بوسیدم و ادامه دادم:
- غلط کردم ،اشتباه کردم زدمت.به خدا دست خودم نبود حالا...حالا بگو که دروغ گفتی...بگو دیگه
شیرین سرمو بغل کرده بود و فقط گریه می کرد.به هق هق افتادم.بغض گلوم اونقدر سنگین شده بود که نمی تونستم نفس بکشم. انگار هوا رو ازم گرفته بودن.دهنم باز مونده بود و چشمام بی حرکت شده بود.شیرین که این وضعو دید شروع کرد به جیغ کشیدن و صدا زدنم:
- سارا چت شد؟خدایا به دادش برس.سارا با خودت این طور نکن.به خدا ارزششو نداره خودتو از بین ببری بالاخره فراموشش می کنی. سارا به من گوش می دی؟
شیرین از اتاق دوید بیرون و با یه لیوان آب برگشت.نصف لیوان آب رو خالی کرد روی صورتم.نفس عمیقی کشیدم و دوباره اشکام جاری شد.شیرین به دیوار تکیه ام داد و کمی آب به خوردم داد. بغلش کردم و با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن. شیرین که فکرشو می کرد به چنین روزی بیفتم منو دعوت کرده بود خونه اشون که کسی نباشه. چون اون ساعت از روز همه سر کار بودن.
اون شب هم شیرین منو خونه اشون نگه داشت که تنها نباشم و کسی رو برای درددل کردن داشته باشم.تاصبح سرمو توی بالش فرو کرده بودم که کسی صدای گریه امو نشنوه.
حالا هم که پرهام توی لباس دامادی بود کسی جز شیرین پناهم نبود.کنارش نشستم و لبخند تلخی زدم که نگران نباشه.نتونست طاقت بیاره و گفت:
- سارا...خوبی؟


 
پاسخ
سپاس شده توسط: ماهان قدرت
#3
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 12 9,620 ۲۵-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: T@r@n€
  رمان پناه اجباری | thunder kiz & ayda m sadaf 3 59 ۲۵-۰۸-۹۷، ۰۷:۱۷ ب.ظ
آخرین ارسال: f_fatemeh_h
  رمان عشقم رو نادیده نگیر | mina-flame girl .ShahrzaD. 3 49 ۱۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان blue_prince2 | عسل sadaf 2 26 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان الهه پارس | Down13 + والا + della.nik sadaf 2 30 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پايان بازی | mahtab26 sadaf 1 48 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان سنگ قلب مغرور | asiyeh69 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 4 37 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان محیا | thunder kiz sadaf 4 24,265 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ضجه های ویرانی من | رز وحشی sadaf 2 25,433 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همسایه مغرور من | Melika1998 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 3 26,009 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۹:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
6 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۲:۰۷ ب.ظ)، sadaf (۳۰-۰۶-۹۷, ۰۷:۱۲ ب.ظ)، Noosh1366 (۰۷-۰۷-۹۷, ۱۲:۵۰ ق.ظ)، shfaty (۰۸-۰۷-۹۷, ۰۹:۵۴ ق.ظ)، Parsa46 (۱۱-۰۷-۹۷, ۰۹:۲۰ ب.ظ)، Sa99 (۱۵-۰۷-۹۷, ۱۰:۴۲ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان