اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


رمان زنانه یا مادرانه | mona30
زمان کنونی: ۳۰-۰۸-۹۷، ۱۰:۲۰ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 4
بازدید 35

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان زنانه یا مادرانه | mona30
#1
برای مادر بودن لازمه که زن بود.حسش کرد.داستان ما سرنوشت یه زنه.یه زن سی ساله که زن بودنو نمیشناسه

قسمتی از متن /// طبق معمول البرز چیزی میپراند تا ان دو ریسه بروند.داشت وارد هجده سالگی اش میشد اما هنوز لوده بود.به قول دنا کودک درونشان بسیار فعال بود.ستاره نیم نگاهی از درگاه اشپزخانه به جمع سه نفری شان انداخت ونتواست لبخند نزند.دنا موهای کوتاهش را بالا برده بود هومن هم با دقت روی پیشانی سفید ش باماژیک تتو چیزی مینوشت.
البرز لبه میز نشسته بودر حالیکه با اهنگی که پخش میشد بشکن میزد وموهای صاف و بلندش روی شانه چپ وراست می کرد.

علیرضا عینک مطالعه اش را بالای موهایش گذاشت.کاری که همیشه میکرد.به عکس عینک افتابی را وبه دست میگرفت.
قهوه اش را مزه کرد.هوم بی صدای از رضایت کشید.لپ تاپ را روی تخت گذاشت وبرخواست :بیشتر خسته ام. سفر بی خودی بود.
ستاره نگران جلو رفت وکنارش ایستاد.:مریض که نشدی؟دست بالا بردو روی پیشانی گرمش چسباند.هوا یهو سرد شده شاید داری سرما می خوری.....
علیرضا عقب کشید حتی تحمل خنکی دلچسب دستهای اورا نداشت.ستاره هم عقب کشید :میز ناهارو اماده میکنم.بیرون اتاق ایستاد وزنش رابه دیوار تکیه داد.رفتار علیرضا اجازه نزدیکی نمیداد...وادارش میکرد عقب تر بایستد نه تنها از دور ...بلکه دورتر نگاهش کند...........



دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست..اسراف محبت است.{دکتر شریعتی}
******




 
پاسخ
سپاس شده توسط: ونوشه ، admin ، عسل6
#2
نگاهی به ساعت ظریفش انداخت همانی که دنا با هر بار دیدنش غر میزد

_ اخه این چیه؟ ستاره جون عمر ساعتای این شکلی سر اومده.......بیا ببرمت پاساژالهیه مغازه داداش اذین ,یه ساعتای داره...اوووممم......جون میده برا مچ ظریفوخوشگل تو............
ستاره میخندید_من اینو دوست دارم چشام بهش عادت کرده هزار تای دیگه هم بخرم باز این نمیشه.......
دنا نق میزد- من که میگم اینو جوونیات بی افت گرفته .....
ستاره میخندید:می خوای بگی من پیر شدم؟
دنا خندید:30سال سنه شماداری اخه؟

هم سنای شما هنو خونه پاپا جونشون منتظر شاهزاده بی ام و سوارن جون البرز..

عادتشان بود....کافی بود یکی حضور نداشته باشد تا مرتب نامش را قسم بخورند.

ستاره تا رسیدن به مدرسه هومن نیم ساعتی زمان داشت.پشت فرمان مزدا3 سفید رنگش نشست.موزیک بی کلام..حرکت..

داخل مدرسه ایستاده بود وبه حرفهای اقای رستگار گوش می داد.-ببینید خانم حاتم ،هومن جان فوق العاده باهوشه...من نمیتونم درک کنم چرا باید برگه تقلب دستش باشه.......شما که میدونید دبیر ریاضی چه حد سختگیره...بابت تقلب از امتحان محروم شد

ستاره کف دست عرق کرده اش رامشت کرد.میدانست با این میزان استرس در کمتر از چند دقیقه قطرات عرق از دستش سرازیر میشود........
-من تو خونه باهاش حرف میزنم....مشگل دیگه ای تو مدرسه نداره؟

رستگار نگاه کوتاهی به زن جوان وزیبای مقابلش انداخت.برای مادر سه بچه بودن زیادی جوان بود
_ البرزجان امسال کنکور میده؟

-بله مدارک اش اماده است..نمیخوام هومن من و
اینجا ببینه اگه اجازه بدید من مرخص بشم.

-از وقتی که گذاشتید متشکرم خانم........به جناب حاتم سلام برسونید.

همزمان که ریموت ماشین را می زد دستکشهای نخی سفید رنگ رابه دست کرد.گوشی موبایلش را برداشت.روی اسم علیرضا چند لحظه مکث کرد.

امشب تولدش بود.میخواست با کمک بچه ها جشن کوچکی بگیرد.از دست هومن هم عصبانی بود.

تا یک ساعت دیگر باید دنارا از استخر برمیداشت..

.لباسهای البرز را ازخشکشوئی میگرفت...غذای شام را خانم امینی میپخت اما دسربا خودش بود...ساعت 6هم باید از قنادی کیک را تحویل می گرفت...بااین زمانبندی وقتی برای ارایشگاه نمی ماند..

گوشی را کنارگذاشت وبه بچه هاکه پرسروصدا از مدرسه خارج میشدند خیره ماند.بادیدن هومن ودوست صمیمی اش اریا دستش را روی بوق فشرد.هومن قدم تند کردو نشست...

ـ سلام مامان خانم گل.....چی شده شما اومدی دنبالم؟

راهنما زدو از پارک درامد_ سلام عزیزم...اقای رسولی تماس گرفت نمیتونه امروز بیاد خودم اومدم.مدرسه چطور بود؟

هومن بی میل شانه بالا انداخت:بد نبود...حسابی گرسنه ام..ناهار چی داریم؟

ستاره هم شانه بالا داد..حاضری بخورید تا شام..
حوصله داری باهام بیای دنبال دنا یا ببرمت خونه؟

هومن کیف کولی اش را روی صندلی انداخت.

-هووم...میتونم بیام ناهارو ازاسمان میگیرم.پیتزا مخصوص....چطوره؟

ستاره سری به نشانه تائید تکان داد..امشب را نمی خواست به هومن تلخ کند بعد از جشن هم فرصت داشت تا دلیل کارش را بپرسد....

دنا ساک ورزشی طوسی صورتی ادیداس را روی صندلی پشت انداخت_احوال داش هومن....


هومن ضربه ای به شانه اش زد: توپ .......پیتزا سفارش دادم ده دقیقه دیگه آمادست.

دنا جیغ خفه ای کشید:خیلی نامردی من کلی شنا کردم تا هیکلم رو فرم باشه...چراامروز پیتزا...من گناه دارم اخه.....دنای بیچاره..
هومن به جلو خم شدو دستش رادور گردن دنا حلقه کرد...

ـ قربون خواهری خوش تیپ وخوش هیکلم برم من...کی گفته هیکل به این خوبی نمیتونه دوسه تا برش پیتزا بخوره...هوم؟
بهت قول میدم امشب از همه سرتری...

ستاره نفسش را بیرون داد.میدانست که بچه ها به امید حضور یکی دوتا از بازیکنان, تیم فوتبالی که علیرضا اسپانسرشان بود برنامه ریزی کرده اند.

-بچه ها امشب مهمان غریبه نداریم....فقط خودمون با عمه عاطفه وعمه هاله....

دنا وهومن تندی نگاهش کردند_ إه چرااخه.....قراربود بچه های باشگاه هم بیان....

ـمن به سوگل ونیکا قول دادم با بردیا و ارش عکس بگیرم.

ستاره به خودش گفت:بفرما خانم...بردیا مکانی وآرش اراسته را می خواهند

هومن نق زدـمثلا بابامون اسپانسربهترین تیم فوتبال...منو بگو که چقدر پز این مهمونی رو به دوستام دادم

دنا هم غرولندی کرد:ضدحال یعنی همین

××××××××××××××××××××××××× ××××××××××××××××××××××××× ××××××××××××××××××××

داشت رژکالباسی ملایمی روی لب بالایش کشید که ضربه ای به در خورد والبرز داخل شد

_ ستاره جون مگه به خشکشوئی نگفتی یقه لباس ونشکنه؟زده لباس وداغون کرده...

ـ ببینم.......کجاشو؟!بادیدن یقه شکسته پیراهن مارک مشکی ابرو در هم کرد..

_ ده دقیقه زمان بده درستش میکنم...فقط از خانم امینی یه دستمال تمیز بگیر خیسش کن بیار.. اتو را به برق زد.

هومن از اتاقش داد میزد.

_ مامان کالج سورمه ایم کجاست؟

ستاره فشار بیشتری روی اتو اورد وهمزمان به این فکر میکرد که کفش را کجا گذاشته..لبه داغ اتو به انگشتش گرفت.اخ کوتاهی از لبهایش خارج نشده بود که دنا تندی داخل شد:ستاره جووونممم....!!

ـ جونم عزیزم...

ـ دکمه کتم در اومده واسم می دوزیش؟

ـ نخ وسوزن تو کشو اول کابینت زیر کانتر... یه نخ که به رنگ لباست میخوره رو بیار

هومن داخل چارچوب در ایستاد
._ مامان بیا ببین کفشم کجاست...

ـ ستاره پیراهن را بالا گرفت با دقت نگاه کرد.اثری از خط اتو نبود..

ـ ستاره جون....جوراب مشکی میخوام این سورمه ایه........

.ـ وای مامان کمربند سفید من کجاست؟

ـ میگم با کت بهتره یا بدون اون؟

_میشه پشت موهامو ویو بکشی؟

_.ستاره جون..موهام خوبه...یه کم کریستال لازم نداره؟

دنا با حرص شیشه خالی عطر را نشانش داد._این کی تموم شد...وااای ...ستاره جون میشه عطر خودتو بدی..؟همونی که بابا علی برات گرفته..

بالاخره هرسه حاضرو اماده سمت سالن رفتند.ستاره خسته به دیوار تکیه داد.موهایش از نظم خارج شده بود...گوشه انگشتش هنوز سوزش داشت..روی دامن پیراهنش پر ازچروک بود..

ده دقیقه ای دوزانو زیر تخت اتاق هومن را برای پیداکردن کفش وکمربند گشته بود..

خانم زمانی صدایش میزد:ستاره خانم تایمر فر خاموش شده خامه هم امادست..

تاامدن علیرضاو بقیه دسر محبوب بچه ها اماده میشد.تکه های چهارگوش کیک کاکائوئی را کف ظرف می چید.پازلی تلخ که با خامه سفیدودانه های گیلاس روکشش

میکرد..ردیف بعد را هم چید.اسم برازنده ای بود برای دسر وبرای سالهای عمر خودش....جنگل سیاه...شیرینترین خامه دنیا می توانست ذره ای ازاین تلخی کم کند!

میتوانست کامش را شیرین کند....؟!میشد روزی بیاید که حسرت نخورد؟روزی که دلش برای خود ستاره نسوزد؟!

××××××××××××××××××××××××× ×××××××

به دستان سپید وظریفش نگاه کرد.هشت سال بود که حلقه علیرضا را به دست داشت...حلقه ای پلاتین با نواری از الماسهای تراشخورده..

کمی در انگشت چرخواندش نه تنها پوست زیر حلقه بلکه روی تمام سلولهایش از این حلقه نشانه داشت..

اما قلبش هر روز پر وخالی میشد...اسم علیرضا وحضورش کمرنگ میشد ..گاهی بیرنگ هم میشد..هرچندکوتاه اما ستاره

را میترساند..از بی رنگ شدن علیرضا واهمه داشت.....

تو این کسالت عبث........تو این دیار همهمه
تو این سرا که بی کسی .....یه عمر عادت منه

دستی میان موهای تیره اش کشید..انگشتانش میان نرمی موها میلغزید..موجی پریشان میشد...

چشمانش را بست تا نگاهش به
ستاره هزار تکه اینه اتاقش نیافتد.

..انگشتانش ارام روی شقیقه ها لغزیدند...به نرمی گونه های گرد وظریفش را لمس کرد....

به یاد دستهای تو......تکرار روزو می شکنم
به جستجوی یاد تو.....با ادما حرف می زنم

انگشتش نرم روی تیغه بینی اش سر خرد وبه برجستگی لب بالایش رسید..دندان های درشت وسفیدش طرح یک لبخند را به یادش می اورد....تورج چه میگفت؟

_ ستاره لبخندت مثل لبخندای تبلیغ خمیر دندونای خارجیه

نفس گرمش روی انگشت نوازش گرش ها شد...رطوبت لبهایش با انگشت لمس میشد....وچیزی سر گلویش سفت ومحکم نشسته بود

...ستاره جان....ستاره....نه؛مامان ستاره نه،فقط ستاره...تو هستی مگه نه؟!!

به هم نمی رسیم ما.......چاره ای جز فاصله نیست
عهدیه که بسته شده .......پس دیگه جای گله نیست

این انگشت لعنتی خوب لمس میکرد.

چشمانش برق داشت مثل اینکه خیسی لبهایش مسری بود.ستاره اینه تکه تکه شده، طرح ده ها بوسه انگشت ولب بود..

ارام چانه گرد ونرمش را لمس کرد...با پشت انگشت نوازش ی ارام را شروع کرده بود...روی کشیدگی گردن ...روی گودی ،همانجا که کمی فرورفتگی داشت..بین دو استخوان باریک ترقوه...گردشی رندانه کردو سمت شانه ها رفت....

لبهایش دیگر رطوبتی نداشت......گلویش هم مثل صحرای بی اب ترک خرده بود...اما چشم ها.....خیس بود ..داغ بود...........

انگشت لعنتی لمس کردن را بلد بود....ستاره اما این را دوست نداشت......دوست نداشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط: ونوشه
#3

نگاه دوبارهای به دفتر یادداشت کوچکش انداخت..
اسمش را گذاشته بود روزانه...دستی به جلد بنفش وسبزش کشید ...حالا یک
کشو از کمد اتاقش پر از روزانه ها بود...هر کارو برنامه ای که داشت را یادداشت میکرد..
با اینکار چیزی
فراموشش نمی شد.
ساعت 5 نوبت دندان پزشکی هومن بود..براکتهای دندانش شل شده بود..از دیروز که خواسته بود با سر جلوی توپ را بگیرد..یاد دهان پرخون پسر کوچولویش
که می افتاد دلش آشوب میشد.
علیرضا سرما خرده بود،سوپ تازه ای بدون مواد فریزری بار گذاشته بود..
والبته یک پارچ بزرگ هم اب پرتغال
وکیوی اماده کرده بود...
روزی چند وعده هم چای کم رنگ وشیر عسل پای تختش میبرد..اخرین چیزی که می خواست بیماری
بچه ها قبل از کنکور بود..
فقط ده روزدیگر مانده بود...
باید برای لازانیائی که پسرها قولش را گرفته بودند خرید می کرد..

دنا همچنان رژیم گیاهی اش را حفظ کرده بود..برای شام او هم اسفناج وخوراک لوبیا با قارچ گذاشته بود......چه خوب می شد اگر ساعت برنارد را در اختیار داشت.

مانتو خنک تابستانی را به تن کرد وجلوی اینه رژ ملایمی به لب کشید ..دستش سمت شیشه عطر رفت..قبل ازانکه روی مچ دستش را معطر کند یادش امد که علیرضا سرما خورده ،نمی خواست سینه حساسش را بدتر کند....

ضربه کوتاهی زد و داخل شد.علیرضابه دیدنش عینک مطالعه را بالای سر گذاشت ونگاهش کرد..این سکوت یعنی خودت توضیح لازم وبده.
ـ یه خرده خرید دارم بعد هم میرم دندان پزشکی...چیزی احتیاج نداری؟

ـ البرز هنوز نیومده؟ستاره صدای گرفته اش را دوست داشت...
ـ تماس گرفتم اقا کریم میره دنبالش......نمی خوای سوئیچ و بهش برگردونی؟....منتظر نگاهش میکرد....با اینکه فقط به تخت خیره مانده بود هنوز هم می توانست نیمی از تصویر را ببیند...بعد این هشت سال دیگر می دانست که المیرا فقط تصویر روی دیوار از زنی مرده نیست.المیرا برای علیرضا زنده بود...صدای بم وگرفته اش را شنید

ـ امشب بهش میدم وامیدوارم روی قولش بمونه....
ستاره سر تکان داد.
ـ به من قول داده دیگه سرعت نمیره...بهش اعتماد دارم.....قبل رفتن یه لیوان چای میل داری بیارم؟
علیرضا تکانی روی تخت خرد .
ـ میرم تو حیاط ،چیزی لازم داشتم به خانم امینی می گم...
ستاره می دانست علیرضا تا مجبور نباشد چیزی از او نمی خواهد.....
ـ باشه ..پس من میرم....راستی ،دنا رفته کانون برای تست .خودم میرم دنبالش نگران نشو...
ـ مواظب خودتون باشین.....
ستاره لبخند کمرنگی به لب اورد و از اتاق بیرون رفت...دلنگرانی علیرضا از رانندگی به خاطر
مرگ المیرا و جنین چهارماهه اش بود.....مرگی که علیرضا راهم کشته بود....عشق .......دوست داشتن......رابطه....همهبا المیرا به خاک رفته بود....


 
پاسخ
سپاس شده توسط: ونوشه
#4
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 12 9,620 ۲۵-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: T@r@n€
  رمان پناه اجباری | thunder kiz & ayda m sadaf 3 59 ۲۵-۰۸-۹۷، ۰۷:۱۷ ب.ظ
آخرین ارسال: f_fatemeh_h
  رمان عشقم رو نادیده نگیر | mina-flame girl .ShahrzaD. 3 49 ۱۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان blue_prince2 | عسل sadaf 2 26 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان الهه پارس | Down13 + والا + della.nik sadaf 2 30 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پايان بازی | mahtab26 sadaf 1 48 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان سنگ قلب مغرور | asiyeh69 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 4 37 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان محیا | thunder kiz sadaf 4 24,265 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ضجه های ویرانی من | رز وحشی sadaf 2 25,433 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همسایه مغرور من | Melika1998 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 3 26,009 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۹:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
5 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۳۰-۰۶-۹۷, ۱۲:۳۶ ب.ظ)، Maman ali (۳۱-۰۶-۹۷, ۰۳:۳۵ ب.ظ)، zarfa (۲۵-۰۷-۹۷, ۱۲:۰۰ ب.ظ)، Titania (۰۶-۰۸-۹۷, ۰۵:۲۶ ب.ظ)، shfaty (۳۱-۰۶-۹۷, ۰۹:۴۷ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان