انجمن ايران رمان



رمان زندگی خصوصی | منا معیری
زمان کنونی: ۰۳-۰۳-۹۷، ۱۰:۳۶ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 224
بازدید 169529

امتیاز موضوع:
  • 11 رای - 4.73 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان زندگی خصوصی | منا معیری
#1

زندگی خصوصی یه داستان تازه است از زندگی یه آدم و یه مرد خانواده ..با همه ی بالا و پائین شدن ها و کم و کاستی ها..

یه مرد که گاهی مرد خانواده است و یه پدر و گاهی اوقات درگیر زندگی خصوصی خودش میشه..



 
#2
گره ی کراواتش را شل کرد و دور گردن آزاد گذاشت.دگمه های اول پیراهنش را باز کرد و انگشتانش را از بازی یقه داخل فرستاد.چنگی به عضلات گرفته ی گردنش زد و آخی گفت.آرش پا روی پا اند اخته بود و براندازش می کرد.گوشه ی ابرویش بالا رفت:چته زل زدی به من..؟
ـ به هر کی رو زده بودم نه نمی گفت..پاشو دیگه..
تکیه داد به کاناپه و گوشی موبایلش را لمس کرد:جائی کار دارم..نمی تونم بیام..
ـ کجا کار داری...؟!
نیم نگاهی به ساعت انداخت.دو ساعت زمان داشت تا به قرارش برسد.باید تا خانه می رفت.دوش می گرفت .لباس می پوشید.
ـ تو ذاتت کوروش..کجاها می پری که من نمی دونم..
اخم کرد:میرم برای تمدید قرارداد..باید به تو جواب پس بدم..؟
آرش پقی خندید:تمدید قرارداد..؟! نگووو..جیگرم کباب شد..
بی حوصله ایستاد و کتش را از پشت صندلی برداشت:من دارم می رم...
ـ من فقط بدونم تو این آخر هفته ها کجا تمدید قرارداد داری..فقط بدونم...یعنی هر هفته تمدید قرارداد..!؟ با کجا اون وقت..!؟
نیشخندی به لبش آمد و بی توجه به آرش لپ تاپش را خاموش کرد.
ـ جون کوروش تو کت من نمیره این چرت و پرتا..ولی خوب فعلا بی خیال میشم..
از کنارش رد شد:کار خوبی می کنی پسرم..
ـ پسرم و کوفت..حداقل برای فردا برنامه نذار بریم بیرون..
برگشت و با انگشت روی پیشانی آرش فشار آرود: زیادتر از کوپنت حرف می زنی..حواست هست..؟!
ـ میری خونه..؟
سر تکان داد و راه افتاد.آرش هم خودش را رساند:من و سر راه برسون نمایشگاه..ماشین ندارم..
ـ عجله دارم...
ـ بابا سر راهت من و هم پیاده کن..
ـ نمایشگاه سر راهم نیست..
ـ کسی بهت گفته خیلی عوضی هستی..!؟
از راهرو گذشت و چند پله پائین رفت تا به آشپزخانه رسید:آقا جابر..من دارم میرم..فردا صبح سفارشارو میارن..حواستون باشه مثل دفعه ی قبل نشه..
ـ چشم آقا..چشم..
کنار درب ورود و خروج کارکنان رستوران ایستاد و نگاهی به داخل رستوران انداخت.کم و بیش میزها خالی میشدند.آرش هم کنارش ایستاد:گیسو رو یادته..؟!
چشمانش را ریز کرد.پسر بچه ای با چنگالش افتاده بود به جان رومیزی...پووف کلافه ای کشید.آرش غر زد:پول دوست..اسکروچ..ول کن اینا رو..میگم گیسو رو یادته..؟
برگشت و چشم غره ای به آرش رفت:چی میگی برای خودت..؟!
آرش ابرو بالا برد و خندید:گیسو کمند..دختر بابا..یادت نیست..؟!
اگر می ایستاد و به چرت و پرت های آرش گوش می داد از وقتش می گذشت.راه رفته را برگشت تا از درب پشتی خارج شود.آرش هم دنبالش راه افتاد:آناهید چند روز قبل تو نمایشگاه دیدتش..تازه از ایتالیا برگشته...
ریموت را از جیبش بیرون کشید و قفل ماشین را زد.کتش را به کاور زد و آویز کرد:چشمت روشن..الان چه کاری از دست من بر میاد..!؟
ـ فردا شب قرار گذاشتم بریم بیرون..شام
ـ خوش بگذره بهتون..
ماشین را دور زد و پشت فرمان نشست.آرش دست روی سقف گذاشت و سمتش خم شد:این تمدید قراردادت تا فردا طول میکشه...؟!
دم ابرویش بالا رفت: منظور..؟!
ـ خوب پس..امشب قراردادت و تموم کن که فردا با هم باشیم..
بی حوصله پووفی کرد.در ماشین را بست و استارت زد:هیچ قولی نمیدم..تو که میدونی من همه ی کارام باید روی برنامه باشه..امشب اگه قراردادم اکی شد که هیچ..نشد برای فردا برنامه نذار..من نیستم..


 
#3
حوله را کشید بین موهای خیسش.سکوت خانه اذیتش می کرد.راه افتاد سمت آشپزخانه و نگاهش روی لیوان های سرامیکی ماند.خم شد و داخل لیوان ها را نگاه کرد.همانطور که حدس میزد برنا شیرش را تمام نکرده بود.لیوان ها را داخل سینک گذاشت و شماره ی شهلا خانم را گرفت و تلفن را روی اسپیکر گذاشت:الو..کوروش جان..
ـ سلام شهلا خانم..
ـ سلام پسرم..
ـ رسیدین ..؟!
شهلا خانم انگار منظورش را فهمید که آخی گفت:شرمنده پسرم..اینجا شلوغ بود فراموش کردم تماس بگیرم..بله..رسیدیم..
ـ بچه ها کجان..؟
باراد و بردیا با بچه های مهندس هستن..برنا هم پیش منه...
ـ گوشی و بدید به برنا بی زحمت..
ـبرنا..بیا عزیزم..بابا پشت خطه..
تکیه داد به کانتر و گش و قوسی به گردنش داد..دلش یک ماساژ حسابی می خواست:الو..بابائی..
ـ سلام بابا...خوبی..؟
ـ آره..خوبم..می خوام با بابابزرگ برم پیش رکسی..
ـ می خوای به رکسی دست بزنی..؟
ـ بله بابا..بابابزرگ بهم گفت که من دیگه یه مرد بزرگ شدم..
لبخندی روی لبش نشست:بله..شما یه مرد بزرگ شدی..اما یادت باشه حتما دستات و بشوری..
ـ چشم بابائی..شما نمی آی اینجا..؟!
راه افتاد سمت اتاقش:بابا امشب یه قرار کاری داره پسرم..صبح اما میام که با هم صبحونه بخوریم..خوبه..؟
ـ آره..خوبه..فردا جمعه است..میشه صبحونه سوسیس بخوریم..؟
از کمد کاور پیراهن و شلوار کنفی و روشنش را بیرون کشید:امشب شیرت و میخوری..؟
ـ شیر..!؟
ناله ی برنا به خنده انداختش:مردای بزرگ شیر میخورن..
ـ نمی خورن..عمو آرش نمی خوره..از اون شربت قرمزا میخوره که بوی دندون پزشکی میده...
بی شرفی زیر لبی نثار آرش کرد:اما شما باید شیر بخور ی...
ـ پس..پس بیا یه معامله ای بکنیم بابا..
خنده اش بلند شد..دلش می خواست برنا نزدیکش بود و حسابی می چلاندش:چه معامله ای...؟
ـ من امشب شیر میخورم..شما هم سوسیس برام میخری..
پسرک چموش بازاری..خندید:باشه بابائی..من دیگه باید برم..مواظب خودت هستی دیگه..؟
ـ بعله...
به شهلا خانم سفارش بچه ها را کرد و لباس هایش را پوشید.کیف پولش را به دست گرفت و کمی عطر زد.موهای نم دارش را با دست مرتب کرد و راه افتاد.


 
سپاس شده توسط: darya.n9690 ، tahvildar ، deli67 ، saziii4 ، mortal enemy ، بهار نارنج ، zahra_ayyar
#4
کلید را داخل قفل انداخت و در را باز کرد..نایلکس ها را با دست راست نگه داشت و با آرنج کلید برق را فشرد.کفش هایش را کنار هم جفت کرد و صندل مشکی اش را پوشید.از کانتر بالا کاسه ای بیرون کشید و بسته ی خشکبار را داخلش سرازیر کرد..بادامی به دهان گذاشت و سمت یخچال رفت.نگاهی به مواد داخلش انداخت و ظرف پنیر و ماست را بیرون کشید تا داخل سطل زباله بیاندازد.دوازده روز از آخرین دفعه ای که برنامه هایش برای اینجا آمدن جور شده بود می گذشت.پسته ای به دهان انداخت و گیلاس ها را روانه ی سینک کرد و آب کشید.از حال کوچک و راحتی های سفید گذشت و سمت اتاق خوابش رفت.روتخـ ـتی سورمه ای و سفیدش مرتب بود.سمت پنجره رفت و نگاهی به محوطه انداخت..چند تائی بچه دنبال هم می دویدند..مادرهایشان کمی آن طرف تر مشغول صحبت بودند.باید برای برنا هم برنامه ی منظمی می ریخت.تعطیلات تابستان که شروع میشد هر سه تایشان احتیاج به برنامه ریزی داشتند.صدای زنگ را که شنید اتاق را ترک کرد و سمت ورودی رفت.گیتا دست به سیـ ـنه ایستاده بود و نگاهش می کرد:سلام..
لبخندی روی لبش نشاند:علیک سلام..از این ورا..؟!
گیتا خندید و باعث شد دندان های درشت و خرگوشی اش پیدا شود:داشتم رد میشدم..گفتم یه سری هم به آقای سرابی عزیز بزنم..
سر تکان داد و شانه بالا داد:بیا تو..
گیتا که جلو آمد با تاکید صندل ها را نشانش داد:کفشات و دربیار..
ـ با ماشین اومد..کفشام هم همونائی هستن که تو دوست داری..
نگاهش را داد به یک جفت کفش قرمز خوشرنگ و پاشنه دار..شلوار مشکی گیتا کمی کوتاه بود و مچ پاهای برنزش را نشان
می داد.رفت سمت آشپزخانه و از همانجا شروع به حرف زدن کرد:چی میخوری...؟!
از اتاق خواب صدایش را می شنید:چی داریم..!؟
گیلاسی به دهان گذاشت :چی دوست داری..؟!
صدای گیتا مخلوطی از خنده بود:خیلی چیزا...
بی شرفی زیر لب گفت و خنده اش را خورد:دلستر داریم..گیلاس..آجیل هم برات گرفتم..با بادوم هندی..کدوم و می خوای...!؟
تق و تق کفش های گیتا نشان از نزدیک شدنش می داد..گیلاس دیگری به دهان گذاشت و سر برگرداند.تاپ سفید یقه شل و شلوار چسبان مشکی حسابی روی تنش نشسته بود.در فاصله ی یک قدمی اش ایستاد و پای راستش را مقابل پای چپش انداخت:
چه خبر..؟
شانه بالا داد:هیچی...همه چیز همونطوریه که همیشه بود..
ـ بچه ها چطورن...؟
ـ خوبن...تو چطوری..؟ مامانت بهتر شد..؟!
ـ رفته مشهد..هشت روی میشه...تنها بودم..صبح سر کار و شب هم خونه..گاهی هم با پونه و پرند می رفتیم بیرون..
فاصله ی میانشان را برداشت و دستش را دور کمـ ـر گیتا حـ ـلقه کرد:کار خوبی می کردی..
گیتا خندید و دندان هایش پیدا شد.با انگشت شصت چانه اش را نـ ـوازش کرد:آخر شب برمی گردم..
ـ می دونم..
ـ تو هم صبح میری...
ـ می دونم..
ـ اگه یه وقتی خبری ازم نشد..؟!
گیتا دوباره خندید:دنبالت نمی گردم..خبری ازت نمی گیرم..تموم میشه همه چی..
چشمکی زد:خوشم میاد باهوشی...
گیتا دست دور گردنش انداخت و کمی به پائین کشیدش:بگم تا الان چند دفعه این چیزا رو گفتی..!؟
خط چشمش کمی پهن بود و تیرگی دور چشمش را بیشتر می کرد.چشمانش بدون آرایش زیباتر بود.نگاهش را به تیله های روشنش دوخت:چند بار..!؟
گیتا خندید :هر دفعه که اومدیم اینجا...هر دو هفته...سه هفته..یک ماه...چند دفعه تا حالا اومدیم..؟
بـ ـوسیدش..رژ لبش طعم خوبی می داد..شبیه به شکلات و سیـ ـگار...


 
سپاس شده توسط: darya.n9690 ، tahvildar ، deli67 ، saziii4 ، mortal enemy ، بهار نارنج ، zahra_ayyar
#5
حیاط خانه ی پدری برایش یادآور روزهای خوب کودکی بود..تمام آن وقت هائی که با کامران بازی می کردند و توپ هایشان را به شیشه های گلخانه می کوبیدند..تقصیرها را می انداخت گردن کامران و می خندید..دست هایش را داخل جیب شلوارش فرو برد و سمت گلخانه رفت..شیشه های شکسته و قدیمی را که نگاه کرد پر از خاطره بود..گلدان های خالی و ساقه های خشکیده هم همینطور..چند سال قبل باغ قشنگی بود..حالا دیگر کسی نبود تا حوصله کند و گل های اطلسی بکارد.با نوک کفشش سنگ ریزه ای را بازی داد..
ـ داری به شاهکارهای بچگی هات نگاه می کنی..؟
سر برگداند و قدمی سمت پدرش برداشت و دستش را فشرد:صبح بخیر..
دست های پیر مرد هنوز قوی بود.دستش را محکم فشرد: بچه ها هنوز خوابن...
کنار پدرش ایستاد..تمام سال های زندگی اش دوست داشت قد و قواره ی پدرش را بگیرد و چند سال قبل هم قد شده بودند..اما انگار دیگر از این هم قد بودن احساس غرور نمی کرد..دستش را دور سیـ ـنه حـ ـلقه کرد:چرا دوباره اینجا رو روبراه نمی کنین..؟
ـ نه دلی مونده و نه دستی..
ابرویش بالا رفت:با پول میشه حلش کرد..
ـ با پول میشه یه باغبون آورد و گلدونا رو پر کرد..میشه به گلا با عشق رسیدگی هم کرد..؟!
تاکید کرد: گل و گیاه آب می خواد و نور خورشید و کود..عشق می خواد چیکار نادر خان...؟!
پدرش با لبخند نگاهش می کرد:تو اصلا به من و اطلس نرفتی...شدی کپی برابر اصل پدربزرگت...
پدر بزرگش آوازه ی شنیدنی ای داشت..از فکر مقایسه خودش و موسی خان می خواست بزند زیر خنده.فکر کرد موسی خان هم زیاد به تمدید قراردادهایش فکر می کرده است..؟!
ـ برنا دیشب دندون درد داشت..
حواسش جمع شد:دندون درد..چرا بهم زنگ نزدین..؟
پدرش راه افتاد و مجبور شد برای عقب نیافتادن از او قدم هایش را بلندتر کند:بهش دارو دادین..؟
ـ تو خونه که چیزی نبود..یه کم آب نمک قرقره کرد..
ـ هنوز نوبت چکاب دندوناش نبود..دفعه ی قبل هم مشکلی نداشت..
ـ دندونای شیریش دارن می افتن که دائمی ها دربیان..نگران نشو..بیا بریم صبحانه بخوریم بعد ببرش پیش دکترش..
ـ بچه ها دیشب اذیت کردن..؟
پدرش روی پله های ورودی ایستاد و نفسی گرفت:بچه هات از تو و کامران خیلی بهترن..شک نکن..برای برنا سوسیس گرفتی..؟
ـ در ورودی را باز نگه داشت تا نادر خان وارد شود:دادم دست شهلا خانم که درست کنه براشون..
از پله ها بالا رفت تا پسرها را بیدار کند..باراد و بردیا روی تخـ ـت مجردی خودش خـ ـوابیده بودند.خم شد و تبلت باراد را برداشت و لبه ی میز گذاشت.پسرک تا دیر وقت مشغول بازی بود..شک نداشت..احتمالا چند ساعتی میشد که به خواب رفته بود..روی بردیا خم شد وانگشت زیر بینی اش کشید:بردیا..بابا..
چشم راستش را باز کرد و نگاهش کرد:سلام..
دست بردیا را گرفت و کمک کرد بنشیند:سلام..دیشب تا کی بیدار بودین که هنوز پا نشدین..؟!
باراد هم از شنیدن صد ایشان چشم باز کرد:بابا امروز جمعه است..می خواستیم بیشتر بخوابیم..
ـ شهلا خانم داره براتون سوسیس درست میکنه..من هم اومدم با هم صبحونه بخوریم..پاشید ببینم...
هر دو غرغرکنان از تخـ ـت پائین امدند..شلوارک هایشان کج و معوج بود و تی شرت هایشان هم بالا رفته بود:لباس مرتب بپوشید بیاید صبحونه..
سمت اتاق دیگر رفت.برنا روی تخـ ـت نادر خان خوابید ه بود.کنارش نشست و دستی روی موهای نرم و مشکی اش کشید ..پروتز سمعکش لبه ی عسلی بود..خم شد و گوش های نرم پسرک را بـ ـوسید:برنا جون..بابائی..
کم شنوائی برنا مادرزادی بود..حتی نمی خواست دوران بارداری بنفشه را سر برنا به خاطر بیاورد..با دست موهای برنا را نـ ـوازش کرد:برنا...
چشم باز کردن برنا باعث شد دوباره خم شود و ببـ ـوسدش:صبح بخیر..
پسرک بد خلق بود..اخم و لب های بر چید ه اش که این را می گفت..دستش را دور برنا پیچید تا بلندش کند.رطوبت بین پاهایش را حس کرد.برنا هم عقب کشید.بعد هم خم شد پروتزش را برداشت و پشت گوشش انداخت و نگاهش کرد. دست هایش را روی پتو گذاشت و جمعش کرد:برو حمـ ـام یه دوش بگیر تا من اینا رو جمع کنم..
غر زد:نمی خوام دوش بگیرم..
ـ چرا نمی خوای دوش بگیری..؟
ـ دوست ندارم..؟
ـ خوب چرا دوست نداری...!؟
پسرک بغض کرده شانه بالا داد..خودش را جلو کشید و بغـ ـلش کرد:دوش بگیر و بیا من هم اینجا رو مرتب می کنم ..بعد می ریم پائین و صبحونه می خوریم..برات سوسیس گرفتم..بعدش هم بهم می گی از چی ناراحتی..خوبه..؟
برنا دست دور گردنش انداخت:به کسی نگو تو رخت خوابم بارون اومد..
دستش را روی کمـ ـر برنا کشید:می خوام یه رازی و بهت بگم..
پسرک با چشم های بادامی و مشکی اش زل زد به صورتش:چه رازی..؟!
لبخندی روی لبش نشاند و چشمکی زد:همه ی پسرها تا بزرگ بشن چندیدن و چند دفعه تو رخت خوابشون بارون میاد..من و عمو کامران..بابا نادر..موسی خان..همه..
چشمان پسرک می خندید: حتی بابا نادر..؟
سر تکان داد:حتی بابا نادر..اما این راز بین من و تو..باشه بابائی..؟!
انگار خیال پسرک راحت شده بود که خندید:عالیه...
بلندش کرد و جلوی حمـ ـام پائین گذاشتش:میتونی شیر آب و تنظیم کنی..؟!
ـ بله..بلدم..میشه برام لباس بیاری بابا..اونی که عکس آیرون من داره رو می خوام..شهلا خانم برام آورده..اون جاست..
با انگشت فضائی نزدیک به کمد را نشان داد.پتو و ملحفه ها را جمع کرد و جلوی حمـ ـام گذاشت.باید فکری هم به حال خوشخواب تخـ ـت می کرد..


 
سپاس شده توسط: darya.n9690 ، tahvildar ، deli67 ، saziii4 ، mortal enemy ، بهار نارنج ، zahra_ayyar


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان شاه پری حجله | رویا سیناپور NiYa.YeSH 39 798 ۰۱-۰۳-۹۷، ۰۹:۴۷ ب.ظ
آخرین ارسال: NiYa.YeSH
  رمان تمنای دل |حمیرا رضاییان taranomi 80 1,064 ۳۰-۰۲-۹۷، ۰۶:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان پريا | فهيمه رحيمي taranomi 85 1,246 ۲۲-۰۲-۹۷، ۰۱:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان سرمه | ناهيد سليمانخاني (منتظري) taranomi 162 2,997 ۱۸-۰۲-۹۷، ۱۱:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان نیلوفر ا زینت حسنی ( باخدا) taranomi 75 784 ۱۶-۰۲-۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان در دایره ی قسمت | نیلوفر لاری taranomi 94 2,053 ۱۳-۰۲-۹۷، ۰۱:۱۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان وقتی آسمان گریست | زهرا رحمانپور taranomi 148 2,084 ۰۶-۰۲-۹۷، ۰۲:۰۳ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان شقایق | مهدیه عشرتی taranomi 53 654 ۲۸-۰۱-۹۷، ۱۲:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان تولد دوباره یک عشق |عفت قنبری taranomi 93 2,360 ۲۷-۰۱-۹۷، ۱۰:۵۵ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان بازی آخر بانو | بلقیس سلیمانی taranomi 78 913 ۲۶-۰۱-۹۷، ۰۷:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۵-۰۶-۹۶, ۰۷:۱۰ ب.ظ)، mahiye ghermez (۱۴-۱۰-۹۵, ۱۰:۰۵ ب.ظ)، sadaf (۰۳-۱۰-۹۵, ۰۸:۱۵ ب.ظ)، زینب سلطان (۳۱-۰۲-۹۷, ۱۲:۴۱ ق.ظ)، hasti.cruel (۲۷-۰۳-۹۵, ۱۲:۰۲ ق.ظ)، tahvildar (۲۶-۰۳-۹۵, ۰۱:۱۱ ق.ظ)، Lisa (۰۸-۰۳-۹۵, ۰۲:۱۴ ب.ظ)، ملي جوجو (۰۷-۰۳-۹۵, ۱۱:۵۱ ب.ظ)، R a n A (۱۷-۰۷-۹۵, ۰۲:۴۴ ب.ظ)، lovestory (۱۱-۰۲-۹۶, ۱۲:۳۶ ب.ظ)، سلیا (۱۹-۱۱-۹۵, ۰۴:۲۶ ب.ظ)، arian* (۰۱-۰۴-۹۶, ۰۲:۵۳ ب.ظ)، Ghazaleh-mej (۲۷-۰۸-۹۴, ۰۹:۵۶ ق.ظ)، سمیرا (۱۱-۱۲-۹۵, ۱۱:۲۶ ق.ظ)، ملکه برفی (۰۷-۰۵-۹۶, ۰۱:۳۲ ب.ظ)، مه زاد (۲۹-۰۴-۹۴, ۰۳:۱۹ ب.ظ)، محدثه (۱۱-۰۴-۹۴, ۱۲:۰۵ ق.ظ)، hadis hpf (۲۱-۱۱-۹۵, ۰۱:۵۰ ق.ظ)، Ar.chly (۲۷-۰۴-۹۴, ۱۱:۵۱ ب.ظ)، Sh.madary (۱۹-۰۸-۹۴, ۱۱:۳۴ ق.ظ)، "MJ" (۱۵-۱۰-۹۴, ۰۱:۲۰ ب.ظ)، نیلیا (۰۲-۰۹-۹۴, ۰۹:۵۸ ق.ظ)، arezoarman (۲۱-۰۹-۹۴, ۱۰:۲۷ ب.ظ)، فريبا خانم (۲۸-۰۸-۹۴, ۱۱:۴۵ ب.ظ)، mahtab888871 (۲۵-۱۰-۹۴, ۰۵:۲۱ ب.ظ)، saida (۲۹-۰۸-۹۴, ۱۲:۲۹ ق.ظ)، تسنیم 40 (۲۳-۰۶-۹۴, ۰۱:۲۴ ب.ظ)، سوگند* (۰۴-۰۷-۹۴, ۱۱:۱۱ ق.ظ)، heliia (۰۳-۰۵-۹۵, ۱۲:۰۹ ق.ظ)، leila58 (۲۹-۰۸-۹۴, ۰۱:۵۹ ب.ظ)، فقط خدا (۰۴-۱۰-۹۴, ۰۳:۰۵ ب.ظ)، deli67 (۲۶-۰۸-۹۴, ۰۳:۱۸ ب.ظ)، ارغوان عشاقي (۰۹-۰۷-۹۴, ۱۲:۳۱ ق.ظ)، ناازي (۱۵-۰۵-۹۴, ۰۲:۳۲ ب.ظ)، فاطی از اهواز (۱۸-۰۵-۹۴, ۱۰:۴۶ ق.ظ)، tasalla (۰۶-۰۶-۹۵, ۱۱:۲۲ ق.ظ)، daved (۲۲-۰۳-۹۵, ۱۱:۰۲ ب.ظ)، iilnaz (۲۶-۰۸-۹۴, ۰۵:۲۳ ب.ظ)، Benitatajalli (۱۱-۰۳-۹۵, ۰۱:۵۸ ق.ظ)، آذرى (۱۹-۰۳-۹۵, ۰۵:۴۶ ق.ظ)، ماما (۰۱-۰۶-۹۴, ۰۱:۲۴ ب.ظ)، mojib (۰۲-۰۷-۹۴, ۰۸:۵۸ ب.ظ)، ویکتوریا (۱۰-۰۳-۹۵, ۱۱:۳۴ ب.ظ)، Shahrzad127 (۱۰-۱۰-۹۴, ۱۲:۵۸ ق.ظ)، ارسین (۲۶-۰۶-۹۴, ۰۶:۲۹ ب.ظ)، #*Ralya*# (۲۳-۰۵-۹۵, ۰۶:۱۶ ب.ظ)، skill lab (۰۷-۱۰-۹۴, ۱۲:۴۲ ب.ظ)، azade.p (۳۰-۰۸-۹۴, ۰۹:۰۳ ب.ظ)، said zare (۱۸-۰۹-۹۴, ۰۷:۰۸ ب.ظ)، armiti (۰۴-۱۰-۹۴, ۰۲:۵۸ ق.ظ)، ****نگار**** (۲۷-۰۸-۹۴, ۱۰:۱۱ ب.ظ)، marziyeh92 (۲۷-۰۸-۹۴, ۰۶:۳۵ ب.ظ)، شقایق سرخ (۲۹-۰۸-۹۴, ۰۵:۱۰ ب.ظ)، bitak (۲۸-۰۸-۹۴, ۰۳:۴۶ ق.ظ)، afsoonnnnnnnn (۲۷-۰۸-۹۴, ۰۲:۱۱ ب.ظ)، Hedayat (۲۶-۰۸-۹۴, ۰۹:۴۴ ب.ظ)، maroli (۰۷-۰۹-۹۴, ۰۸:۴۰ ب.ظ)، azar (۱۹-۰۵-۹۵, ۱۰:۰۳ ب.ظ)، @MiNa@ (۲۹-۰۸-۹۴, ۰۴:۱۸ ق.ظ)، sany (۰۹-۰۶-۹۵, ۰۱:۰۹ ق.ظ)، khatere1375 (۲۸-۰۸-۹۴, ۰۴:۰۸ ب.ظ)، akram (۲۶-۰۸-۹۴, ۱۱:۳۸ ب.ظ)، 64shar (۰۴-۰۳-۹۵, ۰۹:۳۲ ب.ظ)، نام کاربریmehri (۱۱-۰۴-۹۵, ۰۵:۱۴ ب.ظ)، ملاك (۲۹-۰۸-۹۴, ۰۳:۵۵ ب.ظ)، zahraflowerflow (۲۷-۰۹-۹۴, ۰۹:۰۸ ب.ظ)، Zahraaaa (۲۵-۰۸-۹۴, ۰۳:۰۳ ق.ظ)، مرادی (۱۵-۰۳-۹۵, ۰۹:۲۰ ب.ظ)، فری دات کام (۳۰-۰۸-۹۴, ۱۲:۵۱ ق.ظ)، nahaljaz (۲۷-۰۸-۹۴, ۱۱:۳۰ ق.ظ)، shin (۲۶-۰۸-۹۴, ۰۶:۵۶ ب.ظ)، fateme g (۰۵-۱۰-۹۴, ۱۱:۴۱ ق.ظ)، maryam.t (۰۲-۰۹-۹۴, ۰۹:۴۷ ق.ظ)، rowena (۲۹-۰۸-۹۴, ۰۲:۳۲ ق.ظ)، azadeh a (۲۹-۰۸-۹۴, ۰۹:۳۵ ب.ظ)، لیلا ۷۱ (۲۹-۰۹-۹۴, ۰۵:۱۱ ب.ظ)، candy (۲۸-۰۸-۹۴, ۱۲:۰۷ ق.ظ)، Fatememohamadi (۲۸-۰۸-۹۴, ۰۲:۵۷ ب.ظ)، پروانه دولتی (۰۸-۰۳-۹۵, ۰۳:۱۰ ب.ظ)، alon (۲۸-۰۸-۹۴, ۰۴:۱۶ ب.ظ)، ساده (۰۴-۱۲-۹۶, ۰۶:۵۹ ب.ظ)، Hadadian (۱۲-۰۹-۹۵, ۰۱:۱۳ ق.ظ)، zahrarahmati71 (۱۴-۰۳-۹۵, ۰۱:۲۷ ب.ظ)، amirreza (۱۴-۰۳-۹۵, ۰۴:۳۹ ب.ظ)، 1342728744 (۰۲-۰۹-۹۴, ۰۸:۵۰ ب.ظ)، فائزه جون (۳۰-۰۸-۹۴, ۰۱:۱۲ ق.ظ)، zizi___jonn___ (۱۹-۰۷-۹۵, ۰۵:۳۲ ق.ظ)، Nay46 (۱۹-۱۰-۹۵, ۰۱:۲۴ ق.ظ)، sahar* (۱۶-۰۹-۹۴, ۰۴:۳۰ ب.ظ)، مهسا 91 (۰۹-۰۴-۹۵, ۰۱:۳۲ ب.ظ)، بلمبری (۱۲-۰۹-۹۴, ۰۴:۳۱ ق.ظ)، mermaid (۱۶-۱۰-۹۴, ۰۹:۴۹ ب.ظ)، nahidlucky (۱۷-۰۸-۹۵, ۰۱:۱۸ ب.ظ)، sohpour (۱۴-۰۹-۹۴, ۰۳:۰۵ ق.ظ)، reihaneh (۱۹-۱۰-۹۴, ۰۱:۰۵ ق.ظ)، مرجان سادات (۰۱-۰۹-۹۵, ۰۲:۴۸ ب.ظ)، shamimm (۱۰-۰۹-۹۴, ۰۲:۴۴ ق.ظ)، فلاح (۰۹-۰۹-۹۴, ۱۱:۵۵ ب.ظ)، §áßâ (۱۴-۰۹-۹۴, ۰۳:۵۷ ب.ظ)، bahar11 (۰۴-۱۰-۹۴, ۱۲:۰۳ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان