انجمن ايران رمان



رمان زندگی خصوصی | منا معیری
زمان کنونی: ۲۸-۱۰-۹۶، ۰۵:۴۷ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 224
بازدید 161273

امتیاز موضوع:
  • 10 رای - 4.7 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان زندگی خصوصی | منا معیری
#1

زندگی خصوصی یه داستان تازه است از زندگی یه آدم و یه مرد خانواده ..با همه ی بالا و پائین شدن ها و کم و کاستی ها..

یه مرد که گاهی مرد خانواده است و یه پدر و گاهی اوقات درگیر زندگی خصوصی خودش میشه..

#2
گره ی کراواتش را شل کرد و دور گردن آزاد گذاشت.دگمه های اول پیراهنش را باز کرد و انگشتانش را از بازی یقه داخل فرستاد.چنگی به عضلات گرفته ی گردنش زد و آخی گفت.آرش پا روی پا اند اخته بود و براندازش می کرد.گوشه ی ابرویش بالا رفت:چته زل زدی به من..؟
ـ به هر کی رو زده بودم نه نمی گفت..پاشو دیگه..
تکیه داد به کاناپه و گوشی موبایلش را لمس کرد:جائی کار دارم..نمی تونم بیام..
ـ کجا کار داری...؟!
نیم نگاهی به ساعت انداخت.دو ساعت زمان داشت تا به قرارش برسد.باید تا خانه می رفت.دوش می گرفت .لباس می پوشید.
ـ تو ذاتت کوروش..کجاها می پری که من نمی دونم..
اخم کرد:میرم برای تمدید قرارداد..باید به تو جواب پس بدم..؟
آرش پقی خندید:تمدید قرارداد..؟! نگووو..جیگرم کباب شد..
بی حوصله ایستاد و کتش را از پشت صندلی برداشت:من دارم می رم...
ـ من فقط بدونم تو این آخر هفته ها کجا تمدید قرارداد داری..فقط بدونم...یعنی هر هفته تمدید قرارداد..!؟ با کجا اون وقت..!؟
نیشخندی به لبش آمد و بی توجه به آرش لپ تاپش را خاموش کرد.
ـ جون کوروش تو کت من نمیره این چرت و پرتا..ولی خوب فعلا بی خیال میشم..
از کنارش رد شد:کار خوبی می کنی پسرم..
ـ پسرم و کوفت..حداقل برای فردا برنامه نذار بریم بیرون..
برگشت و با انگشت روی پیشانی آرش فشار آرود: زیادتر از کوپنت حرف می زنی..حواست هست..؟!
ـ میری خونه..؟
سر تکان داد و راه افتاد.آرش هم خودش را رساند:من و سر راه برسون نمایشگاه..ماشین ندارم..
ـ عجله دارم...
ـ بابا سر راهت من و هم پیاده کن..
ـ نمایشگاه سر راهم نیست..
ـ کسی بهت گفته خیلی عوضی هستی..!؟
از راهرو گذشت و چند پله پائین رفت تا به آشپزخانه رسید:آقا جابر..من دارم میرم..فردا صبح سفارشارو میارن..حواستون باشه مثل دفعه ی قبل نشه..
ـ چشم آقا..چشم..
کنار درب ورود و خروج کارکنان رستوران ایستاد و نگاهی به داخل رستوران انداخت.کم و بیش میزها خالی میشدند.آرش هم کنارش ایستاد:گیسو رو یادته..؟!
چشمانش را ریز کرد.پسر بچه ای با چنگالش افتاده بود به جان رومیزی...پووف کلافه ای کشید.آرش غر زد:پول دوست..اسکروچ..ول کن اینا رو..میگم گیسو رو یادته..؟
برگشت و چشم غره ای به آرش رفت:چی میگی برای خودت..؟!
آرش ابرو بالا برد و خندید:گیسو کمند..دختر بابا..یادت نیست..؟!
اگر می ایستاد و به چرت و پرت های آرش گوش می داد از وقتش می گذشت.راه رفته را برگشت تا از درب پشتی خارج شود.آرش هم دنبالش راه افتاد:آناهید چند روز قبل تو نمایشگاه دیدتش..تازه از ایتالیا برگشته...
ریموت را از جیبش بیرون کشید و قفل ماشین را زد.کتش را به کاور زد و آویز کرد:چشمت روشن..الان چه کاری از دست من بر میاد..!؟
ـ فردا شب قرار گذاشتم بریم بیرون..شام
ـ خوش بگذره بهتون..
ماشین را دور زد و پشت فرمان نشست.آرش دست روی سقف گذاشت و سمتش خم شد:این تمدید قراردادت تا فردا طول میکشه...؟!
دم ابرویش بالا رفت: منظور..؟!
ـ خوب پس..امشب قراردادت و تموم کن که فردا با هم باشیم..
بی حوصله پووفی کرد.در ماشین را بست و استارت زد:هیچ قولی نمیدم..تو که میدونی من همه ی کارام باید روی برنامه باشه..امشب اگه قراردادم اکی شد که هیچ..نشد برای فردا برنامه نذار..من نیستم..
#3
حوله را کشید بین موهای خیسش.سکوت خانه اذیتش می کرد.راه افتاد سمت آشپزخانه و نگاهش روی لیوان های سرامیکی ماند.خم شد و داخل لیوان ها را نگاه کرد.همانطور که حدس میزد برنا شیرش را تمام نکرده بود.لیوان ها را داخل سینک گذاشت و شماره ی شهلا خانم را گرفت و تلفن را روی اسپیکر گذاشت:الو..کوروش جان..
ـ سلام شهلا خانم..
ـ سلام پسرم..
ـ رسیدین ..؟!
شهلا خانم انگار منظورش را فهمید که آخی گفت:شرمنده پسرم..اینجا شلوغ بود فراموش کردم تماس بگیرم..بله..رسیدیم..
ـ بچه ها کجان..؟
باراد و بردیا با بچه های مهندس هستن..برنا هم پیش منه...
ـ گوشی و بدید به برنا بی زحمت..
ـبرنا..بیا عزیزم..بابا پشت خطه..
تکیه داد به کانتر و گش و قوسی به گردنش داد..دلش یک ماساژ حسابی می خواست:الو..بابائی..
ـ سلام بابا...خوبی..؟
ـ آره..خوبم..می خوام با بابابزرگ برم پیش رکسی..
ـ می خوای به رکسی دست بزنی..؟
ـ بله بابا..بابابزرگ بهم گفت که من دیگه یه مرد بزرگ شدم..
لبخندی روی لبش نشست:بله..شما یه مرد بزرگ شدی..اما یادت باشه حتما دستات و بشوری..
ـ چشم بابائی..شما نمی آی اینجا..؟!
راه افتاد سمت اتاقش:بابا امشب یه قرار کاری داره پسرم..صبح اما میام که با هم صبحونه بخوریم..خوبه..؟
ـ آره..خوبه..فردا جمعه است..میشه صبحونه سوسیس بخوریم..؟
از کمد کاور پیراهن و شلوار کنفی و روشنش را بیرون کشید:امشب شیرت و میخوری..؟
ـ شیر..!؟
ناله ی برنا به خنده انداختش:مردای بزرگ شیر میخورن..
ـ نمی خورن..عمو آرش نمی خوره..از اون شربت قرمزا میخوره که بوی دندون پزشکی میده...
بی شرفی زیر لبی نثار آرش کرد:اما شما باید شیر بخور ی...
ـ پس..پس بیا یه معامله ای بکنیم بابا..
خنده اش بلند شد..دلش می خواست برنا نزدیکش بود و حسابی می چلاندش:چه معامله ای...؟
ـ من امشب شیر میخورم..شما هم سوسیس برام میخری..
پسرک چموش بازاری..خندید:باشه بابائی..من دیگه باید برم..مواظب خودت هستی دیگه..؟
ـ بعله...
به شهلا خانم سفارش بچه ها را کرد و لباس هایش را پوشید.کیف پولش را به دست گرفت و کمی عطر زد.موهای نم دارش را با دست مرتب کرد و راه افتاد.
سپاس شده توسط: darya.n9690 ، tahvildar ، deli67 ، saziii4 ، mortal enemy ، بهار نارنج ، zahra_ayyar
#4
کلید را داخل قفل انداخت و در را باز کرد..نایلکس ها را با دست راست نگه داشت و با آرنج کلید برق را فشرد.کفش هایش را کنار هم جفت کرد و صندل مشکی اش را پوشید.از کانتر بالا کاسه ای بیرون کشید و بسته ی خشکبار را داخلش سرازیر کرد..بادامی به دهان گذاشت و سمت یخچال رفت.نگاهی به مواد داخلش انداخت و ظرف پنیر و ماست را بیرون کشید تا داخل سطل زباله بیاندازد.دوازده روز از آخرین دفعه ای که برنامه هایش برای اینجا آمدن جور شده بود می گذشت.پسته ای به دهان انداخت و گیلاس ها را روانه ی سینک کرد و آب کشید.از حال کوچک و راحتی های سفید گذشت و سمت اتاق خوابش رفت.روتخـ ـتی سورمه ای و سفیدش مرتب بود.سمت پنجره رفت و نگاهی به محوطه انداخت..چند تائی بچه دنبال هم می دویدند..مادرهایشان کمی آن طرف تر مشغول صحبت بودند.باید برای برنا هم برنامه ی منظمی می ریخت.تعطیلات تابستان که شروع میشد هر سه تایشان احتیاج به برنامه ریزی داشتند.صدای زنگ را که شنید اتاق را ترک کرد و سمت ورودی رفت.گیتا دست به سیـ ـنه ایستاده بود و نگاهش می کرد:سلام..
لبخندی روی لبش نشاند:علیک سلام..از این ورا..؟!
گیتا خندید و باعث شد دندان های درشت و خرگوشی اش پیدا شود:داشتم رد میشدم..گفتم یه سری هم به آقای سرابی عزیز بزنم..
سر تکان داد و شانه بالا داد:بیا تو..
گیتا که جلو آمد با تاکید صندل ها را نشانش داد:کفشات و دربیار..
ـ با ماشین اومد..کفشام هم همونائی هستن که تو دوست داری..
نگاهش را داد به یک جفت کفش قرمز خوشرنگ و پاشنه دار..شلوار مشکی گیتا کمی کوتاه بود و مچ پاهای برنزش را نشان
می داد.رفت سمت آشپزخانه و از همانجا شروع به حرف زدن کرد:چی میخوری...؟!
از اتاق خواب صدایش را می شنید:چی داریم..!؟
گیلاسی به دهان گذاشت :چی دوست داری..؟!
صدای گیتا مخلوطی از خنده بود:خیلی چیزا...
بی شرفی زیر لب گفت و خنده اش را خورد:دلستر داریم..گیلاس..آجیل هم برات گرفتم..با بادوم هندی..کدوم و می خوای...!؟
تق و تق کفش های گیتا نشان از نزدیک شدنش می داد..گیلاس دیگری به دهان گذاشت و سر برگرداند.تاپ سفید یقه شل و شلوار چسبان مشکی حسابی روی تنش نشسته بود.در فاصله ی یک قدمی اش ایستاد و پای راستش را مقابل پای چپش انداخت:
چه خبر..؟
شانه بالا داد:هیچی...همه چیز همونطوریه که همیشه بود..
ـ بچه ها چطورن...؟
ـ خوبن...تو چطوری..؟ مامانت بهتر شد..؟!
ـ رفته مشهد..هشت روی میشه...تنها بودم..صبح سر کار و شب هم خونه..گاهی هم با پونه و پرند می رفتیم بیرون..
فاصله ی میانشان را برداشت و دستش را دور کمـ ـر گیتا حـ ـلقه کرد:کار خوبی می کردی..
گیتا خندید و دندان هایش پیدا شد.با انگشت شصت چانه اش را نـ ـوازش کرد:آخر شب برمی گردم..
ـ می دونم..
ـ تو هم صبح میری...
ـ می دونم..
ـ اگه یه وقتی خبری ازم نشد..؟!
گیتا دوباره خندید:دنبالت نمی گردم..خبری ازت نمی گیرم..تموم میشه همه چی..
چشمکی زد:خوشم میاد باهوشی...
گیتا دست دور گردنش انداخت و کمی به پائین کشیدش:بگم تا الان چند دفعه این چیزا رو گفتی..!؟
خط چشمش کمی پهن بود و تیرگی دور چشمش را بیشتر می کرد.چشمانش بدون آرایش زیباتر بود.نگاهش را به تیله های روشنش دوخت:چند بار..!؟
گیتا خندید :هر دفعه که اومدیم اینجا...هر دو هفته...سه هفته..یک ماه...چند دفعه تا حالا اومدیم..؟
بـ ـوسیدش..رژ لبش طعم خوبی می داد..شبیه به شکلات و سیـ ـگار...
سپاس شده توسط: darya.n9690 ، tahvildar ، deli67 ، saziii4 ، mortal enemy ، بهار نارنج ، zahra_ayyar
#5
حیاط خانه ی پدری برایش یادآور روزهای خوب کودکی بود..تمام آن وقت هائی که با کامران بازی می کردند و توپ هایشان را به شیشه های گلخانه می کوبیدند..تقصیرها را می انداخت گردن کامران و می خندید..دست هایش را داخل جیب شلوارش فرو برد و سمت گلخانه رفت..شیشه های شکسته و قدیمی را که نگاه کرد پر از خاطره بود..گلدان های خالی و ساقه های خشکیده هم همینطور..چند سال قبل باغ قشنگی بود..حالا دیگر کسی نبود تا حوصله کند و گل های اطلسی بکارد.با نوک کفشش سنگ ریزه ای را بازی داد..
ـ داری به شاهکارهای بچگی هات نگاه می کنی..؟
سر برگداند و قدمی سمت پدرش برداشت و دستش را فشرد:صبح بخیر..
دست های پیر مرد هنوز قوی بود.دستش را محکم فشرد: بچه ها هنوز خوابن...
کنار پدرش ایستاد..تمام سال های زندگی اش دوست داشت قد و قواره ی پدرش را بگیرد و چند سال قبل هم قد شده بودند..اما انگار دیگر از این هم قد بودن احساس غرور نمی کرد..دستش را دور سیـ ـنه حـ ـلقه کرد:چرا دوباره اینجا رو روبراه نمی کنین..؟
ـ نه دلی مونده و نه دستی..
ابرویش بالا رفت:با پول میشه حلش کرد..
ـ با پول میشه یه باغبون آورد و گلدونا رو پر کرد..میشه به گلا با عشق رسیدگی هم کرد..؟!
تاکید کرد: گل و گیاه آب می خواد و نور خورشید و کود..عشق می خواد چیکار نادر خان...؟!
پدرش با لبخند نگاهش می کرد:تو اصلا به من و اطلس نرفتی...شدی کپی برابر اصل پدربزرگت...
پدر بزرگش آوازه ی شنیدنی ای داشت..از فکر مقایسه خودش و موسی خان می خواست بزند زیر خنده.فکر کرد موسی خان هم زیاد به تمدید قراردادهایش فکر می کرده است..؟!
ـ برنا دیشب دندون درد داشت..
حواسش جمع شد:دندون درد..چرا بهم زنگ نزدین..؟
پدرش راه افتاد و مجبور شد برای عقب نیافتادن از او قدم هایش را بلندتر کند:بهش دارو دادین..؟
ـ تو خونه که چیزی نبود..یه کم آب نمک قرقره کرد..
ـ هنوز نوبت چکاب دندوناش نبود..دفعه ی قبل هم مشکلی نداشت..
ـ دندونای شیریش دارن می افتن که دائمی ها دربیان..نگران نشو..بیا بریم صبحانه بخوریم بعد ببرش پیش دکترش..
ـ بچه ها دیشب اذیت کردن..؟
پدرش روی پله های ورودی ایستاد و نفسی گرفت:بچه هات از تو و کامران خیلی بهترن..شک نکن..برای برنا سوسیس گرفتی..؟
ـ در ورودی را باز نگه داشت تا نادر خان وارد شود:دادم دست شهلا خانم که درست کنه براشون..
از پله ها بالا رفت تا پسرها را بیدار کند..باراد و بردیا روی تخـ ـت مجردی خودش خـ ـوابیده بودند.خم شد و تبلت باراد را برداشت و لبه ی میز گذاشت.پسرک تا دیر وقت مشغول بازی بود..شک نداشت..احتمالا چند ساعتی میشد که به خواب رفته بود..روی بردیا خم شد وانگشت زیر بینی اش کشید:بردیا..بابا..
چشم راستش را باز کرد و نگاهش کرد:سلام..
دست بردیا را گرفت و کمک کرد بنشیند:سلام..دیشب تا کی بیدار بودین که هنوز پا نشدین..؟!
باراد هم از شنیدن صد ایشان چشم باز کرد:بابا امروز جمعه است..می خواستیم بیشتر بخوابیم..
ـ شهلا خانم داره براتون سوسیس درست میکنه..من هم اومدم با هم صبحونه بخوریم..پاشید ببینم...
هر دو غرغرکنان از تخـ ـت پائین امدند..شلوارک هایشان کج و معوج بود و تی شرت هایشان هم بالا رفته بود:لباس مرتب بپوشید بیاید صبحونه..
سمت اتاق دیگر رفت.برنا روی تخـ ـت نادر خان خوابید ه بود.کنارش نشست و دستی روی موهای نرم و مشکی اش کشید ..پروتز سمعکش لبه ی عسلی بود..خم شد و گوش های نرم پسرک را بـ ـوسید:برنا جون..بابائی..
کم شنوائی برنا مادرزادی بود..حتی نمی خواست دوران بارداری بنفشه را سر برنا به خاطر بیاورد..با دست موهای برنا را نـ ـوازش کرد:برنا...
چشم باز کردن برنا باعث شد دوباره خم شود و ببـ ـوسدش:صبح بخیر..
پسرک بد خلق بود..اخم و لب های بر چید ه اش که این را می گفت..دستش را دور برنا پیچید تا بلندش کند.رطوبت بین پاهایش را حس کرد.برنا هم عقب کشید.بعد هم خم شد پروتزش را برداشت و پشت گوشش انداخت و نگاهش کرد. دست هایش را روی پتو گذاشت و جمعش کرد:برو حمـ ـام یه دوش بگیر تا من اینا رو جمع کنم..
غر زد:نمی خوام دوش بگیرم..
ـ چرا نمی خوای دوش بگیری..؟
ـ دوست ندارم..؟
ـ خوب چرا دوست نداری...!؟
پسرک بغض کرده شانه بالا داد..خودش را جلو کشید و بغـ ـلش کرد:دوش بگیر و بیا من هم اینجا رو مرتب می کنم ..بعد می ریم پائین و صبحونه می خوریم..برات سوسیس گرفتم..بعدش هم بهم می گی از چی ناراحتی..خوبه..؟
برنا دست دور گردنش انداخت:به کسی نگو تو رخت خوابم بارون اومد..
دستش را روی کمـ ـر برنا کشید:می خوام یه رازی و بهت بگم..
پسرک با چشم های بادامی و مشکی اش زل زد به صورتش:چه رازی..؟!
لبخندی روی لبش نشاند و چشمکی زد:همه ی پسرها تا بزرگ بشن چندیدن و چند دفعه تو رخت خوابشون بارون میاد..من و عمو کامران..بابا نادر..موسی خان..همه..
چشمان پسرک می خندید: حتی بابا نادر..؟
سر تکان داد:حتی بابا نادر..اما این راز بین من و تو..باشه بابائی..؟!
انگار خیال پسرک راحت شده بود که خندید:عالیه...
بلندش کرد و جلوی حمـ ـام پائین گذاشتش:میتونی شیر آب و تنظیم کنی..؟!
ـ بله..بلدم..میشه برام لباس بیاری بابا..اونی که عکس آیرون من داره رو می خوام..شهلا خانم برام آورده..اون جاست..
با انگشت فضائی نزدیک به کمد را نشان داد.پتو و ملحفه ها را جمع کرد و جلوی حمـ ـام گذاشت.باید فکری هم به حال خوشخواب تخـ ـت می کرد..
سپاس شده توسط: darya.n9690 ، tahvildar ، deli67 ، saziii4 ، mortal enemy ، بهار نارنج ، zahra_ayyar
#6
شهلا خانم لیوان بچه ها را با آب میوه پر کرد.یک دنیا کار داشت.با ناخن ضربه ای روی ساعتش زد:صبحونتون تموم شد وسایلتون و جمع کنید..
بردیا غر زد:می خواستیم امشب هم بمونیم..
دستمالی به برنا داد تا دور لبش را پاک کند:امتحاناتتون دو روز دیگه شروع میشه..
پسرک بی میل لیوانش را پائین گذاشت:وسط امتحانات که می توینم بیایم..؟
انشگشتش را بالا گرفت:نه...
باراد هم از پشت میز برخاست..اخلاقش شبیه به نادر بود..آرام و جدی..بردیا مثل کامران بود..شیطان و سر به هوا..برنا اما با بقیه فرق داشت..لیوان ها را جمع کرد و سمت سینک برد: شهلا خانم شما به بچه ها کمک کنید من اینارو می شورم..
ـ نه پسرم..خودم الان کارم و تموم میکنم میام..
اهمیتی نداد..ظرف های صبحانه را زیر آب گرفت و اسکاچ کشید..
ـاین بچه ها بزرگ شدن کوروش..نمی خوای یه فکری برای زندگیت بکنی..؟
از سرشانه نگاهی به پدرش انداخت که دست به سیـ ـنه نگاهش می کرد:یعنی ازدواج کنم..؟
ـ اشکالش چیه..؟! چهار ساله بنفشه فوت کرده..بچه ها بزرگتر که بشن برات سخت تر هم میشه..
با پشت دست کشید زیر چانه اش:حوصله ی ورود یه آدم تازه رو ندارم..فکر می کنم بچه ها هم همینطور باشن..
ـ تو که ازشون نپرسیدی...به نظرت برنا مادر نمی خواد..؟ بردیا و باراد...
ـ فکر میکنید اگه ازدواج کنم برای بچه هام مادری می کنن..؟! آقای مشکوری که ازدواج کرد آرش آلاخون والاخون نشد..!؟براش مادری کرد..!؟

ـ همه که مثل هم نیستن...تو بگرد خوبش و پیدا کن..
لیوان ها را روی آب چکان گذاشت و با حوله دست هایش را خشک کرد:خوبش پیدا نمیشه..اگر هم بشه..اول چشمش دنبال پول و سرمایه و زندگی من می چرخه..بعد هم بچه می خواد..
ـ انقدر خود خواه نباش...
ابرو بالا انداخت:خودخواه نیستم..واقع بینانه نگاه می کنم..کی حاضره برای سه تا پسرای من مادری کنه..؟! منطق میگه اونی که برای این مادر بودن چیز خوبی هم بدست بیاره..
ـ با هر کسی ازدواج کنی باید از نظر مالی تامینش کنی.مگه غیر اینه..؟
دستش را روی میز گذاشت و کمی خم شد:دقیقا..باید تامینش کنم..اما اون به اندازه ای که من تامینش می کنم به بچه ها محبت میکنه و من این و نمی خوام..
ـ استدلالت درست نیست پسر جان...
شانه بالا داد:سه تا بچه دارم با خصوصیات اخلاقی مختلف..با هزار تا بالا و پائین..با شیطنت هاشون..سلایقشون..به کی اعتماد کنم..؟ دست کی و. بگیرم و بیار م تو خونم..همچین آدمی اصلا هست..؟ کسی که هم مادر خوبی باشه..هم همسر خوبی..هم عشق بده و هم بچه نخواد..؟!
برنا دوید داخل آشپزخانه:بابا..میشه بریم از رکسی خداحافظی کنم..؟
ـ بله که میشه..از بابا نادر خداحافظی کردی..؟
برنا دوبار دوید سمت پدربزرگش..روی پا ایستاد..نادر هم خم شد تا پسرک شیرین ببـ ـوسدش:تا وقتی که دوباره بیام مواظب رکسی باشید..شاید تا اون موقع توله هاش دنیا اومدن..؟
خندید:برنا..رکسی ماده نیست..نمی تونه توله به دنیا بیاره..
ـ اما شکمش خیلی بزرگ شده..مگه نه بابا نادر...؟!
پیرمرد خم شد و پسرک را دوباره بـ ـوسید:بابات نمی دونه که رکسی قراره برات یه توله ی خوشگل بیاره..
اخم کرد:نادرخان...؟!
پیرمرد زل زد به صورتش و با نگاهش وادارش کرد ساکت بماند.یک توله سگ...؟! آخرین چیزی بود که اجازه می داد برنا داشته باشد..شاید باید قبل اینکه نادرخان بخواهد همچین کاری کند برای برنا یک طوطی می خرید..
×××
سپاس شده توسط: darya.n9690 ، tahvildar ، deli67 ، saziii4 ، بهار نارنج ، zahra_ayyar
#7
آرش ضربه ای به در اتاقش زد و داخل شد:یالله..
نگاهش کرد.سرحال به نظر می رسید:از این ورا..!؟
آمد نزدیک و لبه ی میزش نشست:منوی سرآشپزتون چیه امروز..؟!
فاکتورهای خریدش را داخل کشو ریخت و دستی پشت گردنش کشید:جون به جونت کنن کباب خوری..چیکار به منو داری..؟!
ـ د نه د...می دونستم امشب بیرون بیا نیستی..گفتم آناهید و گیسو بیان اینجا...
نفسش را فوت کرد بیرون:خوب شد یادم انداختی..اون دوست آناهید که دندونپزشک بود و میتونی برام پیدا کنی..؟
آرش با تعجب نگاهش می کرد:نه بابا..راه افتادی شما..با خانم دکتر چیکار داری..!؟
برخواست و آستین پیراهنش را مرتب کرد:برنا دندون درد داره..دکترش هم تا بیستم نیست..می خوام یه جای مطمئن ببرمش...یهو یاد دوست آناهید افتادم..
ـ جون کوروش..!؟؟!
با کف دست کوبید به کمـ ـرآرش تا از روی میز پائین بیاید:جون زن بابات...
غش غش خنده ی آرش بلند شد:خیلی خوب..جون سرور جون...
وارد آشپزخانه شد و روپوشش را پوشید.به آرش که دنبالش راه افتاده بود نگاه کرد:کجا داری میای..نخوندی چی نوشته..؟! ورود افر اد متفرقه ممنوع...یعنی تو..
ـ افراد متفرقه یعنی سوسک و موش و مگس..من جزوشون نیستم..خیالت راحت...
آقای جهانگیری نزدیک شد:روز بخیر آقای سرابی..
ـ روز بخیر..غذاها آمادست.؟ مشکلی نداشتید امروز..؟
ـ نه قربان..همه چیز مرتب و آمادست..تا یه ربع دیگه هم آماده ایم برای سفارش..
ـ خوبه..متشکرم...
ـ می خواید منوی امروز و تست کنید..!؟
آرش کنارش ایستاد:یه میز تو قسمت وی آی پی برای بچه ها بذ ار...
ـ بچه ها ..؟!
ـ آناهید و گیسو و من و خودت..میشیم چهار نفر..
ـ مگه قراره بیان اینجا..؟!
ـ کوروش..!!
بشقاب را روی کانتر گذاشت و با چنگال تکه ای مرغ کنجدی به دهان گذاشت:مزه اش خوبه..با چه سسی سرو می کنید..؟!
ـ سس تایلندی..
ـ فیله چی..؟!
ـ سس پرتقال..البته گراتن سبزیجات هم داریم تو منو...
آرش چنگالش را برداشت و تکه ای مرغ به دهان گذاشت:من هم بخورم نظرم و میگم..کباب چی..نداریم..!؟
اقای جهانگیری خندید:کباب مصری داریم..
ـ می میرم براش..مطمئنم..برای من لطفا سفارشی باشه..
ـ بیا بریم بیرون..
ـ نخوردم هنوز..بذار تموم شه میام..
بازوی آرش را گرفت و به جلو کشیدش:تو دست و پائی..برو سر میزت بشین..
ـ کدوم میز..؟
ـ هر کدوم و که روش کارت رزرو نیست..بیشتر از این نمی تونم لطف کنم به این مهمونی بی دعوت...
ـ اسکروچ...
برگشت به اتاق و کتش را پوشید.گوشی موبایلش را داخل جیب کتش سراند و گره ی کراواتش را صاف کرد..آقا جابر پشت در اتاقش ایستاد ه بود:چی شده..؟!
ـ آقا من یه درخواستی داشتم..البته جسارته..ببخشید..می دونم شما روی کادر آشپزخونه سخت گیری می کنید..
ـ حرفت و بزن..
ـ احتیاج به یه کارگر نیمه وقت داریم..برای شستن ظرف و ظروف بزرگ..اگه براتون ممکنه برادرزاده ام بیاد و کار کنه..
ـ بعدا بیا دفترم با هم حرف بزنیم..
ـ چشم آقا..چشم..
×××
سپاس شده توسط: darya.n9690 ، tahvildar ، deli67 ، saziii4 ، بهار نارنج ، zahra_ayyar
#8
گلدان بنفشه ای که گیسو آورده بود را روی میز گذاشت:زحمت کشیدی..
ـ قابلت و نداره کوروش جان...
اهمیتی به نیش باز آرش نداد و نشست:خیلی خوش اومدید..
آناهید کنارش نشسته بود و طبق معمول عطرش زیادی غلظت داشت:چی خبر کوروش جان..بچه ها چطورن..؟
صندلی اش را کمی کج کرد و نشست:خوبن..وقت امتحاناتشون شده...
ـ گیسو جان نمی دونستی کوروش سه تا پسر داره...نه..؟!
ـ واقعا..؟! دارید سر به سرم میذارید..
دم ابرویش بالا رفت:سه تا پسر دارم..باراد..بردیا..برنا..
آرش خندید:گیسو جان شکه نشو..کوروش زود ازدواج کرد..درست بعد لیسانسش هم عروسی کرد و هم بابا شد..
ـ واقعا..!؟
لیوان دلسترش را از روی میز برداشت:شما چه خبر..؟ خیلی از دوره ی دانشگاهمون گذشته.
آرش کمی روی میز خم شد:ازدواج کردی..؟!
گیسو خندید و آناهید غر زد:فضول نباش آرش..
ـ فضول چیه ..دو تا پسر مجرد داریم اینجا..خوب اگه گیسو هم مجرد باشه شانس ازدواج این میز میره بالا..تو این امار وحشتناک ازدواج،هر کسی باید فداکاری کنه..
گیسو لبخند به لب زل زده بود به آرش:همون پسر شیطونی که بودی هستی..هیچ تغییری نکردی..
ـ من شیطون بودم..؟ این حرفا چیه..بیخود تو سر مال نزن..من اگه شیطون بودم که الان مثل کوروش سه تا پسر داشتم..
آرش کوتاه نمی امد و هر لحظه چیزی می گفت..با دستش به گارسون اشاره کرد تا بیاید.سفارش گیسو و آناهید را تحویل داد.
ـ من کباب مصری میخورم..به آقای جهانگیری بگوسفارش منه..خودش میدونه...
گیسو ایستاد:کجا میتونم دستام و بشورم..؟
قبل ایستادنش آناهید هم برخاست:من نشونت میدم عزیزم..
از ان وقت هائی که دانشجو بودند بیشتر از پانزده سال می گذشت.اما این گیسو زنانه تر از ان وقت ها بود..اخمی به ابرویش انداخت تا فکرش منحرف نشود:فردا میری شرکت..؟
ـ آره..تو هم سر ظهر بیا...کوروش..جون تو دختر خوبیه...همین و بستون..
لب روی هم فشرد:چرت نگو..
ـ چرت چیه..؟! تا اون جائی که فهمیدم ازدواج نکرده هنوز.. تو ایتالیا با برادرش زندگی می کرد..الان هم که اینجاست.
ـ آوردی اینجا یه نهار دوستانه بخوریم یا قصد داری عاقد خبر کنی..؟!
قاشقی سالاد به دهانش برد و خندید:ـ هر چی کرم توئه..عاقد خبر کنم..؟!
دستی به چانه اش کشید:جدیدا با نادر خان حرف نزدی...؟
ـ نادرخان..؟ نه...اصلا..!!
ـ آرش..؟!!
ـ به جون کوروش خودش زنگ زد..
پووفی کرد:هر کی نودونه خیال میکنه دخترم و رو دستش موندم...یکی نیست به این پدر من بگه کدوم آدم عاقلی میاد با من ازدواج کنه..؟
ـ من..
اخم کرد:آرش..!!
ـ مشکل تو میدونی چیه..؟ یا خیلی دست بالا میگیری..یا خیلی دست پائین..دست بالا مشکلی نداره..دست پائین درست نیست..بدآموزی داره..
ـ دیوونه..
ـ ببین چی میگم..یه خانم وکیلی اومده بالای شرکت..یه چند روزیه دفترش و باز کرده..یه چند سالی هم ازت بزرگتره..اما خیالت راحته که دیگه بچه نمی خواد..معرفیت کنم..؟
لبش را به نیش کشید:من خودم دو سال دیگه چهل سالم میشه..بیام با یه زن چهل و پنج ساله ازدواج کنم...؟!
ـ خوب چه ایرادی داره..شکیرا هم از شوهرش ده سال بزرگتره..دیگه هر چی هم عالی باشی به پای جرالد پی کی که نمیرسی..اوففف..تازه با اون هیکل و صدا..حاضر بودم یه دست نداشتم یه دور باهاش می رقصیدم..
ـ یه دست نداشتی چطوری می رقصیدی..؟!
ـ بابا کرم...فقط گردن میزدم..اینجوری..
ـ آرش..!!من اینجا آبرو دارم..می کشمت باز هم از این برنامه ها بچینی...
ـ پس تو فکرات و بکن من برم ببینم این دو تا چرا نیومدن..
سپاس شده توسط: darya.n9690 ، deli67 ، saziii4 ، بهار نارنج ، zahra_ayyar
#9
یک امشب را خسته بود و حوصله ی پشت میز نشینی نداشت.بند و بساط حساب و کتابش را روی تخـ ـت گذاشت و به تاج تخـ ـت تکیه داد..ماشین حساب را سمت راستش گذاشت و دفتر و فاکتورها را روی پایش.خم شد سمت پاتخـ ـتی و عینکش را برداشت.
دسته ی چپی کمی لق میزد و روی بینی اش خوب نمی نشست.برنا رویش لگد کرده بود.با دست کمی تنظیمش کرد و مشغول شد..نیم ساعت بعد دفر را کنار گذاشت و دستی به گردنش کشید و قلنجش را شکاند.بنفشه که بود دست هایش را نرم روی گردنش حرکت می داد تا خستگی اش کم شود..نفسش را فوت کرد بیرون و از کشوی پاتخـ ـتی قابی بیرون کشید و نگاهش کرد..ضربه ای به در اتاقش خورد.قاب عکس را داخل کشو سراند:بیا تو..

سر برنا داخل شد:اجازه بابائی..؟
خودش را روی تخـ ـت بالا کشید و نگاهی به ساعت انداخت:چرا بیدار شدی بابا...؟
داخل شد و بره ی سفیدش را روی تخـ ـت انداخت و بعد هم خودش را بالا کشید:من می تونم اینجا بخوابم..!؟
قبل آنکه جوابی بدهد خودش را سراند زیر پتو: شب بخیر..
لبخندش را خورد و با انگشت روی پیشانی برنا فشرد:پسرم..؟!
ـ بابائی از وقت خوابمون گذشته ها...بیا بخواب شما هم..صبح نمی تونی بیدار شی..
دستی به لبش کشید تا خنده اش را محو کند:چشمات و باز کن وقتی باهات حرف میزنم..
یکی از چشم هایش را با نارضایتی باز کرد:بله..
ـ من اومدم تو اتاقت خواب بودی..پس چرا الان اینجائی..؟
ـ خواب دیدم بابائی..ترسیدم..
ـ برنا..
ـ بله..
با دست روی موهای مشکی اش دست کشید:از چی ترسیدی..؟
ـ خواب دیدم یه عنکبوت بزرگ..اومده زیر تخـ ـتم...خیلی بزرگ بود بابائی..اندازه ی عنکبوتی که تو هری پاتر بود..
حالا می فهمید داستان از کجا آب می خورد.دستش را دور برنا حـ ـلقه کرد:امشب و اینجا بخواب فردا زیر تخـ ـت اتاقت و نگاه می کنیم با هم..شب بخیر...
ـ شب بخیر بابائی..
چند دقیقه بعد پسرک خـ ـوابیده بود.رویش را کشید و از تخـ ـت پائین آمد.ضربه ای به دراتاق بردیا زد و داخل شد:چرا بیداری بردیا...؟!
از پشت کامپیوترش پرید:سلام..
سلام بی موقع بردیا مطمئنش کرد که زیادی دستپاچه است.کمی جلوتر رفت و به مانیتور نگاه کرد:الان وقت دیدن هری پاتره..؟!
ـ ببخشید..
ـ برای چی عذرخواهی میکنی..؟!
دستش را پشت گردنش برد و موهایش را خاراند:چون نباید تا این وقت شب پای پی سی می موندم..
ـ دیگه..؟!
ـ دیگه..باید بخوابم تا صبح به موقع بیدار شم..
ـ و..؟!
ـ بابا...!!
ابرو بالا داد:برنا ترسیده..اومده توی اتاق من و میگه خواب یه عنکبوت بزرگ دیده..مثل اونی که تو هری پاتر بود.. من ازت خواستم وقتی برنا هست این فیلم و تماشا نکن..
ـ برنا ندید..به خدا ندید..
دستش را بالا برد و بردیا ساکت ماند:قسم نخور..
ـ امروز اصلا فیلم نذاشتم بابا..برنا هم تو اتاقش بود...
دم ابرویش بالا رفت:خاموشش کن و بگیر بخواب..فردا حرف می زنیم..
ـ بابا...؟!
ـ خاموشش میکنی یا من این کارو برات انجام بدم..!؟
بردیا که به تخـ ـتش رفت کلید برق را زد و بیرون رفت.اینبار ضربه ای به در اتاق باراد زد و داخل شد.پشت به در خـ ـوابیده بود.کمی جلوتر رفت و نگاهش کرد.قاب عکس بنفشه را میان سیـ ـنه اش دید.
×××
سپاس شده توسط: darya.n9690 ، tahvildar ، deli67 ، saziii4 ، بهار نارنج ، zahra_ayyar
#10
خم شد سمت برنا و کمـ ـربندش را بست.پسرک با ابروهای درهم دست به سیـ ـنه نشسته بود.راه افتاد و نگاهش کرد:اولین دفعه ای که بردمت دندون پزشکی دو سالت بود..الان پنج ساله شدی..
ـ بابا نادر بهم گفت ترسیدن هیچ ربطی به سن آدما نداره..
پشت ناخن شصتش را روی لب پائینش کشید: اگه دندونپزشک دندونات و نبینه چطوری قراره دردش آروم شه..؟
ـ شهلا خانم بهم آب و نمک داد..
ـ اون فقط چند دقیقه دردش و آروم میکنه..دوباره ممکنه برگرده..اون وقت چی..!؟
برنا متفکر نگاهش می کرد:پس به دکتر بگید بهم آمپول نزنه..
ـ بریم ببینیم چی میگه خانم دکتر..شاید احتیاجی به آمپول نباشه..شاید هم باشه..
ـ اما بهم قول دادی...
ابرو بالا داد:من کی بهت قول دادم..!؟ هوووم..برنا..؟!
زد زیر گریه:من نمی خوام بیام. خسته دستی روی پلکش کشید:با گریه کردن چیزی درست نمیشه..نه دندونت خوب میشه نه ماشین من بر می گرده خونه...
برنا میان هق و هق نمایشی اش مکث کرد:پس چیکار کنم...؟!
ـ مثل یه پسر خوب میشینی تا خانم دکتر دندونات و ببینه..هر کاری که لازم بود و انجام بده و بعد برگردیم خونه..
ـ خوب..اگه پسر خوبی باشم چی به من میرسه..!؟
لبخندش پهن شد:جانم...؟!
پسرک با پشت دست اشک هایش را پاک کرد:خوب میشه که با هم یه معامله ای بکنیم..مگه نه...؟!
تک خنده ای کرد و دستش را روی سر برنا گذاشت و موهایش را به هم ریخت:تو به کی رفتی بچه..!؟
اخمش دوباره در هم شد و گوشه ی لب هایش آویزان: بابا نادر میگه شبیه موسی خان شدم..اما من دوست ندارم..موسی خان خیلی پیر و چروک بود بابائی..
اینبار با صدا زد زیر خنده..امان از این بچه ها و نادر خان...!!
...
برنا روی یونیت دراز کشید ه بود و با دقت به چراغ بالای سرش نگاه می کرد.پا روی پا انداخت و نگاهش روی خانم دکتر ماند: امکانش هست بدون تزریق بی حسی براش ترمیم کنید..؟!
لبخند دکتر جمع و جور و کوچک بود:می تونم از اسپری استفاده کنم تا لثه ها بی حس بشن و بعد آمپول و تزریق کنم.اینطوری هیچ دردی نداره..
برنا از همانجا غر زد:نمی خوام..آمپول توی قرارمون نبود..
نیم نگاهی به برنا و اخمش انداخت.خانم دکتر خندید:چه پسر خوش صحبتی عزیزم..چند سالته شما..!؟
ـ پنج سالمه..تازه بابا نادر می خواد برام توله ی رکسی وبیاره تا بزرگ کنم..
ـ عزیزم..من هم یه توله سگ تو خونه دارم..اسمش جیزل..
برنا نیم خیز شد و نشست:چه رنگیه..!؟
نگاهش بین دکتر و برنا رفت و آمد و نفسی گرفت:دراز بکش سر جات برنا...
ـ سفیده..
ـ بابائی میشه سگ خانم دکتر و ببینیم..؟!
ـ نمیشه برنا...
ـ چرا..!؟!؟
نگاهش به برنا انداخت تا تمامش کند:چون نمی تونیم مزاحم کسی بشیم..
ـ هیچ اشکالی نداره آقای سرابی..یه دفعه با آناهید بیاریدش تا جیزل و ببینه..
برنا راضی دوباره روی یونیت دراز کشید.اینبار که دکتر غزاله شفیعی سمت یونیت رفت با دقت بیشتری نگاهش کرد..خیلی قد بلند نبود..خیلی هم زیبا نبود..قد و قامت متوسط و هیکل پری داشت.روپوش سفید و کوتاهش حسابی روی تنش نشسته بود.انگشت خالی از حـ ـلقه اش هم نشان میداد که تعهدی ندارد..دم ابرویش بالا رفت..فکر کرد لابد آناهید هم از شرایط زندگی اش برای خانم دکتر گفته است.دستی زیر چانه اش کشید و به پشتی صندلی تکیه داد...
سپاس شده توسط: darya.n9690 ، tahvildar ، deli67 ، saziii4 ، بهار نارنج ، zahra_ayyar


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پا برهـ ـنه | حسن خادم | جلد سوم taranomi 120 77 دیروز، ۰۵:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان پا برهـ ـنه | حسن خادم | جلد دوم taranomi 118 184 ۲۴-۱۰-۹۶، ۰۷:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان رقص مـ ـست عشق | رکسانا رئوفی AsαNα 9 63 ۲۴-۱۰-۹۶، ۰۶:۵۳ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان پا برهـ ـنه | حسن خادم | جلد اول taranomi 118 224 ۲۳-۱۰-۹۶، ۱۲:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان این روزهای بارانی | رویا مرادی بیرگانی ( شهرزاد ) taranomi 78 514 ۱۹-۱۰-۹۶، ۰۹:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان شوهر آهو خانم | علی محمد افغانی taranomi 212 291 ۱۸-۱۰-۹۶، ۰۹:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان همسفر خاطره | حسین فردوس taranomi 49 228 ۱۴-۱۰-۹۶، ۰۹:۴۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان تاجماه | مهری هراتی taranomi 79 343 ۱۴-۱۰-۹۶، ۰۵:۵۰ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان شیفته ماه | ملحیه پوستچی taranomi 97 556 ۱۲-۱۰-۹۶، ۰۵:۲۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان آدمكها | غزل تاجبخش v.a.y 38 787 ۱۲-۱۰-۹۶، ۰۳:۰۲ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۵-۰۶-۹۶, ۰۶:۱۰ ب.ظ)، mahiye ghermez (۱۴-۱۰-۹۵, ۰۹:۰۵ ب.ظ)، sadaf (۰۳-۱۰-۹۵, ۰۷:۱۵ ب.ظ)، hasti.cruel (۲۶-۰۳-۹۵, ۱۱:۰۲ ب.ظ)، tahvildar (۲۶-۰۳-۹۵, ۱۲:۱۱ ق.ظ)، Lisa (۰۸-۰۳-۹۵, ۰۱:۱۴ ب.ظ)، ملي جوجو (۰۷-۰۳-۹۵, ۱۰:۵۱ ب.ظ)، R a n A (۱۷-۰۷-۹۵, ۰۱:۴۴ ب.ظ)، lovestory (۱۱-۰۲-۹۶, ۱۱:۳۶ ق.ظ)، سلیا (۱۹-۱۱-۹۵, ۰۳:۲۶ ب.ظ)، arian* (۰۱-۰۴-۹۶, ۰۱:۵۳ ب.ظ)، Ghazaleh-mej (۲۷-۰۸-۹۴, ۰۸:۵۶ ق.ظ)، سمیرا (۱۱-۱۲-۹۵, ۱۰:۲۶ ق.ظ)، ملکه برفی (۰۷-۰۵-۹۶, ۱۲:۳۲ ب.ظ)، مه زاد (۲۹-۰۴-۹۴, ۰۲:۱۹ ب.ظ)، محدثه (۱۰-۰۴-۹۴, ۱۱:۰۵ ب.ظ)، hadis hpf (۲۱-۱۱-۹۵, ۱۲:۵۰ ق.ظ)، Ar.chly (۲۷-۰۴-۹۴, ۱۰:۵۱ ب.ظ)، Sh.madary (۱۹-۰۸-۹۴, ۱۰:۳۴ ق.ظ)، "MJ" (۱۵-۱۰-۹۴, ۱۲:۲۰ ب.ظ)، نیلیا (۰۲-۰۹-۹۴, ۰۸:۵۸ ق.ظ)، arezoarman (۲۱-۰۹-۹۴, ۰۹:۲۷ ب.ظ)، فريبا خانم (۲۸-۰۸-۹۴, ۱۰:۴۵ ب.ظ)، mahtab888871 (۲۵-۱۰-۹۴, ۰۴:۲۱ ب.ظ)، saida (۲۸-۰۸-۹۴, ۱۱:۲۹ ب.ظ)، تسنیم 40 (۲۳-۰۶-۹۴, ۱۲:۲۴ ب.ظ)، سوگند* (۰۴-۰۷-۹۴, ۱۰:۱۱ ق.ظ)، heliia (۰۲-۰۵-۹۵, ۱۱:۰۹ ب.ظ)، leila58 (۲۹-۰۸-۹۴, ۱۲:۵۹ ب.ظ)، فقط خدا (۰۴-۱۰-۹۴, ۰۲:۰۵ ب.ظ)، deli67 (۲۶-۰۸-۹۴, ۰۲:۱۸ ب.ظ)، ارغوان عشاقي (۰۸-۰۷-۹۴, ۱۱:۳۱ ب.ظ)، ناازي (۱۵-۰۵-۹۴, ۰۱:۳۲ ب.ظ)، فاطی از اهواز (۱۸-۰۵-۹۴, ۰۹:۴۶ ق.ظ)، tasalla (۰۶-۰۶-۹۵, ۱۰:۲۲ ق.ظ)، daved (۲۲-۰۳-۹۵, ۱۰:۰۲ ب.ظ)، iilnaz (۲۶-۰۸-۹۴, ۰۴:۲۳ ب.ظ)، Benitatajalli (۱۱-۰۳-۹۵, ۱۲:۵۸ ق.ظ)، آذرى (۱۹-۰۳-۹۵, ۰۴:۴۶ ق.ظ)، ماما (۰۱-۰۶-۹۴, ۱۲:۲۴ ب.ظ)، mojib (۰۲-۰۷-۹۴, ۰۷:۵۸ ب.ظ)، ویکتوریا (۱۰-۰۳-۹۵, ۱۰:۳۴ ب.ظ)، Shahrzad127 (۰۹-۱۰-۹۴, ۱۱:۵۸ ب.ظ)، ارسین (۲۶-۰۶-۹۴, ۰۵:۲۹ ب.ظ)، #*Ralya*# (۲۳-۰۵-۹۵, ۰۵:۱۶ ب.ظ)، skill lab (۰۷-۱۰-۹۴, ۱۱:۴۲ ق.ظ)، azade.p (۳۰-۰۸-۹۴, ۰۸:۰۳ ب.ظ)، said zare (۱۸-۰۹-۹۴, ۰۶:۰۸ ب.ظ)، armiti (۰۴-۱۰-۹۴, ۰۱:۵۸ ق.ظ)، ****نگار**** (۲۷-۰۸-۹۴, ۰۹:۱۱ ب.ظ)، marziyeh92 (۲۷-۰۸-۹۴, ۰۵:۳۵ ب.ظ)، شقایق سرخ (۲۹-۰۸-۹۴, ۰۴:۱۰ ب.ظ)، bitak (۲۸-۰۸-۹۴, ۰۲:۴۶ ق.ظ)، afsoonnnnnnnn (۲۷-۰۸-۹۴, ۰۱:۱۱ ب.ظ)، Hedayat (۲۶-۰۸-۹۴, ۰۸:۴۴ ب.ظ)، maroli (۰۷-۰۹-۹۴, ۰۷:۴۰ ب.ظ)، azar (۱۹-۰۵-۹۵, ۰۹:۰۳ ب.ظ)، @MiNa@ (۲۹-۰۸-۹۴, ۰۳:۱۸ ق.ظ)، sany (۰۹-۰۶-۹۵, ۱۲:۰۹ ق.ظ)، khatere1375 (۲۸-۰۸-۹۴, ۰۳:۰۸ ب.ظ)، akram (۲۶-۰۸-۹۴, ۱۰:۳۸ ب.ظ)، 64shar (۰۴-۰۳-۹۵, ۰۸:۳۲ ب.ظ)، نام کاربریmehri (۱۱-۰۴-۹۵, ۰۴:۱۴ ب.ظ)، ملاك (۲۹-۰۸-۹۴, ۰۲:۵۵ ب.ظ)، zahraflowerflow (۲۷-۰۹-۹۴, ۰۸:۰۸ ب.ظ)، Zahraaaa (۲۵-۰۸-۹۴, ۰۲:۰۳ ق.ظ)، مرادی (۱۵-۰۳-۹۵, ۰۸:۲۰ ب.ظ)، فری دات کام (۲۹-۰۸-۹۴, ۱۱:۵۱ ب.ظ)، nahaljaz (۲۷-۰۸-۹۴, ۱۰:۳۰ ق.ظ)، shin (۲۶-۰۸-۹۴, ۰۵:۵۶ ب.ظ)، fateme g (۰۵-۱۰-۹۴, ۱۰:۴۱ ق.ظ)، maryam.t (۰۲-۰۹-۹۴, ۰۸:۴۷ ق.ظ)، rowena (۲۹-۰۸-۹۴, ۰۱:۳۲ ق.ظ)، azadeh a (۲۹-۰۸-۹۴, ۰۸:۳۵ ب.ظ)، لیلا ۷۱ (۲۹-۰۹-۹۴, ۰۴:۱۱ ب.ظ)، candy (۲۷-۰۸-۹۴, ۱۱:۰۷ ب.ظ)، Fatememohamadi (۲۸-۰۸-۹۴, ۰۱:۵۷ ب.ظ)، پروانه دولتی (۰۸-۰۳-۹۵, ۰۲:۱۰ ب.ظ)، alon (۲۸-۰۸-۹۴, ۰۳:۱۶ ب.ظ)، ساده (۲۶-۱۲-۹۵, ۰۳:۳۹ ب.ظ)، Hadadian (۱۲-۰۹-۹۵, ۱۲:۱۳ ق.ظ)، zahrarahmati71 (۱۴-۰۳-۹۵, ۱۲:۲۷ ب.ظ)، amirreza (۱۴-۰۳-۹۵, ۰۳:۳۹ ب.ظ)، 1342728744 (۰۲-۰۹-۹۴, ۰۷:۵۰ ب.ظ)، فائزه جون (۳۰-۰۸-۹۴, ۱۲:۱۲ ق.ظ)، zizi___jonn___ (۱۹-۰۷-۹۵, ۰۴:۳۲ ق.ظ)، Nay46 (۱۹-۱۰-۹۵, ۱۲:۲۴ ق.ظ)، sahar* (۱۶-۰۹-۹۴, ۰۳:۳۰ ب.ظ)، مهسا 91 (۰۹-۰۴-۹۵, ۱۲:۳۲ ب.ظ)، بلمبری (۱۲-۰۹-۹۴, ۰۳:۳۱ ق.ظ)، mermaid (۱۶-۱۰-۹۴, ۰۸:۴۹ ب.ظ)، nahidlucky (۱۷-۰۸-۹۵, ۱۲:۱۸ ب.ظ)، sohpour (۱۴-۰۹-۹۴, ۰۲:۰۵ ق.ظ)، reihaneh (۱۹-۱۰-۹۴, ۱۲:۰۵ ق.ظ)، مرجان سادات (۰۱-۰۹-۹۵, ۰۱:۴۸ ب.ظ)، shamimm (۱۰-۰۹-۹۴, ۰۱:۴۴ ق.ظ)، فلاح (۰۹-۰۹-۹۴, ۱۰:۵۵ ب.ظ)، §áßâ (۱۴-۰۹-۹۴, ۰۲:۵۷ ب.ظ)، bahar11 (۰۴-۱۰-۹۴, ۱۱:۰۳ ق.ظ)، RoOmp (۱۷-۰۹-۹۴, ۱۱:۲۳ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان