امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان زندگی دوباره | شیوا همتی
#1
‌زندگی دوباره
شیوا همتی
نشر البرز
چاپ اول : پاییز 1385
280 صفحه
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
سال 1348 بود.
آن روز هم باران می امد.قطرات کوچک آب از اسمان ابی فرو می چکید.من از دبیرستان به خانه برمی گشتم.وارد کوچه ای شدم که خانه ماد در انجا واقع شده بود.هوز چند قدمی با خانه فاصله داشتم که صدایی مرا از حرکت باز داشت.
خانم می بخشید.منزل اقای رحمانی در این کوچه است؟
نگاهی به او کردم و با دست خانه مان را به او نشان دادم.او از من تشکر کرد و به طرف خانه رفت و زنگ زد.بعد به سمت من نگاه کرد که همانطور در چند قدمی خانه ایستاده بودم و او را نگاه می کردم.سرم را پایین انداختم و به طرف خانه رفتم.در خانه باز شد.مادر نگاهی به من و بعد نگاهی به ان مرد کرد.من سلام کردم و سپس وارد خانه شدم.صدای مادر را می شنیدم که از مرد جوان می پرسید منزل چه کسی را می خواهید با چه کسی کار دارید.به طرف اتاق رفتم و لباسهایم را عوض کردم و پس از شستن دست و صورتم وارد آشپزخانه شدم.برای خودم چای ریختم و در حالی که با یک لیوان چای وارد اتاق می شدم،با صدای بلند گفتم:مامان کی بود؟چه کار داشت؟یکمرتبه ان مرد را دیدم که درست رو به رویم روی مبل لم داده.مرد غریبه سلام کرد و من در حالیکه از خجالت سرخ شده بودم و دست و پایم را گم کرده بودم جواب سلام او را دادم.
مادر که مرا گیج و گنگ دید،در این هنگام به دادم رسید و گفت:میترا جان،ایشان اقا شهرام هستند،از اقوام دور پدرت.تو او وخانواده اش را نمی شناسی و تاکنون هم انها را ندیده ای.انها نسبت به ما کم لطف بوده اند.
جوان در جواب گفت:نه منیر خانم،کم سعادتی از ما بوده.خودتان می دانید راه دور است و همه به فکر زندگی خود هستند.اگر ما هم در شهر شما زندگی می کردیم،مطمئن می شدیم بارها مزاحمتان می شدیم.
من ارام آرام به سمت مبل رفتم و روی ان نشستم.خیلی اهسته گفتم:از آشنایی با شما خوشبختم.
جوان در پاسخ گفت:من هم همینطور.
مادر از من خواست تا چای بیاورم.از جایم بلند شدم و به آشپزخانه رفتم.بعد از چند دقیقه با سینی چای وارد اتاق شدم و سینی چای را روی میز جلوی مرد غریبه قرار دادم.مادر مشغول صحبت با ان مرد بود.مادر با گلایه می گفت:من اخرین بار مادر و پدرتانرا در تشییع جنازه آقا مصطفی دیدم.همان روز چند ساعتی در خدمتشان بودیم و بعد از مراسم آن مرحوم از من خداحافظی کردند و رفتند.رفتند و دیگر پشت سرشان را هم نگاه نکردند که ببینند بر سر بیوه اقا مصطفی و تنها دختر او چه امد.چطور روزگارشان را سر کردند.آیا به نان شبشان محتاج بودند یا خیر؟
من در حالی که یک استکان چای برای مادر می گذاشتم گفتم:مامان،بسه دیگه.پس از سالها چشممان به دیدن یکی از اقوام پدر باز شده.کاری نکن آقا شهرام از امدنشان پشیمان شوند و خیلی زود از دستمان فرار کنند و بروند و تا چند سال دیگر هم پیدایشان نشود.مادر سرش را پایین انداخت و ساکت شد.
پیش دستی و چاقو را روی میز جلوی شهرام گذاشتم و میوه تعارفش کردم.شهرام در حالی که میوه را روی میز می گذاشت از من تشکر کرد.
مادر پس از خودن چای در حالی که از اتاق پذیرایی خارج می شد تا به آشپزخانه برود گفت:نه،دیگر مزاحمتان نمی شوم.
مادر نگاهی به او کرد و گفت:این چه حرفی است.مگر من می گذارم به این زودی از اینجا بروید.اینجا هم مثل خانه خودتان است.بعد از در اتاق خارج شد.من و شهرام در اتاق تنها بودیم.
شهرام برای اینکه این سکوت را بشکند،گفت:میترا خانم،شما درس می خوانید؟
در جواب او گفتم:بله،من سال چهارم دبیرستان هستم.امسال دیپلم می گیرم.
شهرام گفت:چه خوب.پس با درس و کلاس و مدرسه حسابی سرگرم هستید.
در جواب گفتم:بله.
شهرام گفت:حتما خودتان را برای کنکور امسال اماده کرده اید.درسته؟
گفتم:بله.من سعی خودم را می کنم.
بعد از چند دقیقه به بهانه چای اوردن استکان ها را از روی میز جمع کردم و به طرف در اتاق رفتم.شهرام گفت:دیگه زحمت نکشید.
در جواب گفتم:خواهش می کنم،چه زحمتی؟کاره نکرده ام.
وقتی وارد آشپزخانه شدم مادر را دیدم که در حال تهیه شام است.از او خواستم که به اتاق پذیرایی برود و پیش مهمانش باشد تا خودم شام را اماده کنم.مادر تذکرهای لازم را برای پخت غذا داد.چای ریخت و با سینی چای از آشپزخانه خارج شد.من هم شروع به آشپزی کردم.وقتی کارم در اشپزخانه تمام شد و غذا آماده شد،وسایل سفره را آماده کردم و دوباره به اتاق پذیرایی رفتم.مادر حسابی گرم گفتگو بود.از شهرام می پرسید:خوب،از خودتان بگویید.چه کار می کنید؟سر کار هستید؟چطور شد به تهران امدید،آن هم به تنهایی!
شهرام که پسر خونگرم ومودبی بود در جواب گفت:من از دانشگاه شیراز فارغ التحصیل شده ام و برای دوره کاراموزی مرا به تهران فرستادند.از قضای روزگار محل کارم چند خیابانی با خانه شما فاصله دارد.من سه روز پیش وارد تهران شدم و به محل کارم سر زدم.قرار شد از شنبه آینده سر کار بروم.من از این فرصت استفاده کردم تا به شما هم سری بزنم.
مادر گفت:پس در این سه روز در کجا اقامت داشتید؟
شهرام گفت:در هتل.چون همانطور که خودتان می دانید،ما اقوامی در تهران نداریم،البته به جز شما.
مادر در حالی که می خندید گفت:پس حالا می خواهید چه کار کنید؟این کاراموزی شما چقدر طول می کشد؟
شهرام در جواب گفت:حدود سه ماه.اما اگر بخواهم در کارم خبره شوم باید حدود شش ماه به این کار مشغول شوم.
مادر گفت:در این شش ماه می خواهید چه کار کنید؟مگر می شود شش ماه را در هتل اقامت کنید؟
شهرام گفت:نه.پدر و مادرم از من خواستند از این فرصت استفاده کنم و به دنبال خانه ای اجاره ای بگردم و خانه ای مناسب برای خودم پیدا کنم تا آنها مقداری از اسباب و اثاث مرا از شیراز برایم بفرستند تا اسباب راحتی مرا در تهران فراهم کنند.اگر راستش را بخواهید،من در این سه روز شاید به سی بنگاه معاملات ملکی سر زده ام و باز هم بگویم بر حسب اتفاق در یکی دو تا از این بنگاه ها دقیقا به اسم همین خیابان،همین کوچه،و همین خانه،یعنی خانه شما برخورد کردم.چون دقیقا نمی دانستم که ایا شما منزل اجاره ای دارید یا نه تصمیم گرفتم هم به دیدن شما بیایم،البته بی ادبی نباشه،هم ببینم اگر شما خانه خالی دارید برای شش ماه مزاحم شما باشم.
مادر که از رک گویی شهرام خنده اش گرفته بود،گفت:پس در حقیقت برای خانه آمده اید نه برای دیدن ما.
شهرام که کمی سرخ شده بود گفت:شرمنده ام.من نباید الان مسئله خانه را بازگو می کردم.
مادر گفت:نه پسرم.مسئله ای نیست.ما بالاخره این خانه را باید اجاره بدهیم،چه به تو یا به یک نفر دیگر.بهتر که آن شخص آشنا باشد و فامیل آدم باشد تا یک غریبه.طبقه بالای خانه ما خالی است.الان یک ماهی است که خالی است.چون زیاد بزرگ نیست،کمتر خانواده ای راضی می شود که در ان زندگی کند.چون نه آشپزخانه دارد و نه در اصل آپارتمانی مجزا است.بعد از اینکه شام خوردیم،با هم به طبقه بالا می رویم.آنجا را ببین.اگر خوشت امد و راضی بودی و دیدی می توانی در انجا راحت زندگی کنی،من حرفی ندارم.می توانی اسباب اثاثه ات را بیاوری و در انجا زندگی کنی اگر نخواستی،می توانی تا هر وقت که خواستی مهمان ما باشی.قدمت به روی چشم ما.راستش را بخواهی بعد از فوت آقا مصطفی من با مستمری او زندگی خود و دخترم را می گذرانم تا پیش کس و ناکس دست دراز نکنم و محتاج کسی نباشم.چند باری هم این طبقه را به مستاجرانی دادم تا کمک خرجی باشد.مستاجر قبلی هم یک ماه پیش به علت اینکه وام گرفته بودند و خانه ای خریداری کرده بودند اینجا را تخلیه کردند و رفتند.
شهرام در حالی که لبخند می زد گفت:چشم خاله.هر وقت خواستید بروید و طبقه بالا را ببینیم.
از این حرف او خنده ام گرفت.زیرا او مادرم را خاله خطاب کرده بود.مادر من نه خاله او بود و نه عمه او.اما او خیلی زود خودش را به ما نزدیک کرد.مثلا می خواست با ما خودمانی شود.
بعد از خوردن شام همگی به طبقه بالای خانه رفتیم.شهرام بعد از دیدن طبقه بالا گفت:اینجا در حالی که بزرگ نیست اما مرتب و تمییز و نقلی است.انگار این طبقه را برای من ساخته اند.از این حرف شهرام،من وم ادر فهمیدیم که او خانه را پسندیده است.
شهرام از مادر خواست تا فردا صبح به اتفاق هم به بنگاه معاملات ملکی بروند و قراردادی برای اجاره خانه به مدت شش ماه ببندند.مادر اول راضی به این کار نبود و گفت این حرفها چیست.احتیاجی به قرارداد نیست.اما بالاخره با اصرار شهرام،راضی به انجام این کار شد.
هوا کاملا تاریک شده بود.ساعت شماطه ای ساعت 10 را نشان می داد.شهرام از مادر اجازه خواست تا رفع زحمت کند و به هتل برود.مادر از او خواست که شب را در منزل ما باشد.اما شهرام قبول نکرد و گفت قرار است شب به مادرش زنگ بزند و از وضعیت کار و خانه با انها صحبت کند.
شهرام گفت:آنها حسابی نگران من هستند.
قرار شد فردا ساعت 10 شهرام به خانه ما بیاید و به همراه مادر به بنگاه بروند و برای اجاره،قرارداد ببندند.بعد او از ما خداحافظی کرد و رفت.
پس از رفتن شهرام،من و مادر وارد آشپزخانه شدیم.من در حالی که ظرفها را می شستم به مادر گفتم:مامان،چرا قبول کردید ندیده و نشناخته خانه را به شهرام بدهید؟شما که شناختی از او ندارید!
مادر گفت:دخترم،من این موها را تو آسیاب سفید نکرده ام.من با دیدن هر کسی می فهمم او چگونه امدی است.شهرام پسر خوبی است.من او را هشت سال پیش هنگام تشییع جنازه پدرت دیدم.آن زمان که او همراه خانواده اش به تهران آمده بود 16،17 سال بیشتر نداشت.اما حالا برای خودش مردی شده است.
بعد از شستن ظرفها من به مادر شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتنم و شروع به درس خواندن کردم.
ساعت دوازده شب بود.پلکهایم بی اختیار روی هم می افتادند.دفتر و کتابم را بستم و بعد از روشن کردن چراغ خواب،روی تختخوابم دراز کشید م و بعد از چند دقیقه به خواب رفتم.فردا صبح طبق معمول پس از خوردن صبحانه مشغول نظافت کردن خانه بودم که زنگ در خانه مان به صدا درامد.به طرف در رفتم.در را باز کردم.خودش بود.شهرام بود.تعارفش کردم که به داخل خانه بیاید.اما گفت که منتظر مادر می ماند تا اماده شود.مادر که از قبل اماده رفتن شده بود،چادرش را سر کرد و از در خانه خارج شد.یک ساعت بعد مادر آمد.در حالی که روی زمین می نشست گفت:پیری هم بد دردی است.آدم تا چند قدم راه می رود خسته می شود و از رمق می افتد.برایش یک لیوان آبخ نک اوردم.مادر در حالی که لیوان آب را از من می گرفت گفت:خدا خیرا بدهد.
به طرف آشپزخانه رفتم و جا نانی و سفره را برداشتم و پیش مادر بردم.بعد وسایل سفره را اوردم و غذا را کشیدم و غذایمان را با هم خوردیم.پس از جمع کردن وسایل سفره و شستن ظرفها،لباسهایم را عوض کردم و از
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
مادر خداحافظی کردم و به طرف دبیرستان به راه افتادم.در راه به مادر فکر می کردم.دلم برایش می سوخت.او جوانی اش را به پای من گذاشته بود.وقتی به یاد چهره مهربانش می افتادم،وقتی به خود می گفتم چه زود موهای تازنینش سفید شده،بیشتر و بیشتر دوستش می داشتم.
شش ساعت درس همانند برق گذشت.وقتی به خانه برگشتم،با چهره زیبای مادر رو به رو شدم.او در حالی که جارو در دست داشت به طبقه بالا می رفت.رو به مادر کردم و گفتم:کجا داری می روی؟
مادر گفت:می خواهم بروم و در تمییز کردن طبقه بالا به آقا شهرام کمک کنم.
در حالی که اخم کرده بودم،گفتم:چرا تو بروی و اتاقهای بالا را تمییز کنی؟این کار مربوط به مستاجر است نه صاحبخانه.اصلا به ما چه مربوط!
یک لحظه چهره شهرام را بالای پله ها دیدم که رو به من و مادر گفت:خاله جان شما زحمت نکشید.خودم اینجا را مرتب می کنم.
من حسابی غافلگیر شده بودم.اصلا فکر نمی کردم شهرام در خانه باشد.از خجالت سرخ شدم و به سرعت در اتاق را باز کردم و داخل شدم و در را پشت سرم بستم.از این کار خودم خنده ام گرفته بود.
صدای مادر را شنیدم که می گفت:پسرم،زحمتی نیست.تو جای اولاد من هستی.من باید به تو کمک کنم.
به طرف اتاقم رفتم.لباسهایم را عوض کردم و به آشپزخانه رفتم.پس از خوردن عصرانه ای مختصر،به اتاقم برگشتم و شروع به درس خواندن کردم.پس از یکی دو ساعت صدای مادر را شنیدم که می گفت:میترا،میترا،بیا شام حاضر است.
از اتاقم خارج شدم و به طرف آشپزخانه رفتم و به مادر در چیدن سفره کمک کردم.می خواستم سر سفره بنشینم که مادر گفت:میترا جان،برو سراغ آقا شهرام و او را برای شام دعوت کن بیاید پایین تا با ما شام بخورد.
با بی میلی گفتم:مامان،ول کن.به ما چه که شام ندارد.
مادر اخمهایش را در هم کشید و با ناراحتی گفت:این چه اخلاقیه که تو داری؟جوان مردم تشنه و گرسنه است.امروز،روز اولی است که به طبقه بالا آمده.خدا را خوش نمی اید که با او همانند غریبه ها رفتار کنیم.یک شب که هزار شب نمی شود.با ناراحتی از جایم بلند شدم و به طرف در اتاق به راه افتادم.خانه ما جوری درست شده بود که وقتی کسی از در اصلی کوچه وارد خانه می شد،به راهرو کوچکی می رسید.در راهرو راه پله ای به طبقه بالا می رفت و اتاقهای ما در همان طبقه اول بود.از پلکان بالا رفتم و با دست چند ضربه به در اتاق شهرام زدم.صدای پاها یش را می شنیدم که به طرف در می امد.در باز شد.سرم را پایین انداختم و گفتم:آقا شهرام،شام اماده است.تشریف بیاورید پایین مادر منتظر شما است.
شهرام گفت:خیلی ممنون،مزاحمتون نمی شوم.
آهسته جواب دادم:چه مزاحمتی،تا شما به طبقه پایین نیایید مادر شام را نمی کشد.ما منتظر شما می شویم تا بیایید.بعد به سرعت به سمت پایین پله ها حرکت کردم.
وقتی وارد اتاق شدم،مادر گفت:پس چی شد؟چرا نیامد؟گفتم:الان می اید.
پس از چند دقیقه،چند ضربه به در اتاق خورد.مادر با صدای بلند گفت:بفرمایید تو پسرم.بفرمایید.
شهرام با گفتن یالله یالله وارد اتاق شد.همگی دور سفره نشستیم و مادر غذا را کشید و همگی با یاد خدا شروع به خوردن غذا کردیم.یک لحظه سرم را بالا نگه داشتم و به صورت شهرام نگاه کردم.در همان وقت بر حسب اتفاق شهرام هم به من نگاه کرد.به یاد حرفهای بعد از ظهر خودم افتادم.در حالی که از خجالت سرخ شده بودم،سرم را پایین انداختم.دیگر جرات نداشتم سرم را بالا نگه دارم یا در چشمان مهمان تازه وارد نگاه کنم.بعد از خوردن غذا و جمع کردن وسایل سفره،من به آشپزخانه رفتم و ظرفها را شستم و چای اوردم.
هنگام خوردن چای شهرام رو به مادر کرد و گفت:خاله،من با خانواده ام تماس گرفتم.دیشب وقتی به هتل رسیدم به انها تلفن زدم و گفتم به شما سر زده ام و جریان خانه را هم برایشان تعریف کردم.مادرم خیلی خوشحال شد و گفت به شما سلام فراوان برسانم.مادرم گفت امروز مقداری از اسباب و اثاثه مرا به نشانی شما می فرستد.
مادر در حالی که چای می خورد گفت:الهی شکر که وضعیت کار و خانه تو هم درست شد.بعد از چند دقیقه مادر رو به من کرد و گفت:میترا جان،رختخواب اقا شهرام را در اتاق پذیرایی بینداز.
از جایم بلند شدم و به طرف اتاق خودم رفتم تا رختخواب مهمان را ببرم و پهن کنم.صدای شهرام را شنیدم که می گفت:می بخشید،حسابی تو زحمت افتادید.رختخواب را پهن کردم و به اتاقی که مادر و شهرام در انجا نشسته بودند امدم و به انها شب بخیر گفتم و اجازه خواستم تا به اتاقم بروم و درس بخوانم.
شهرام در حالی که شب بخیر می گفت رو به من کرد و گفت:میترا خانم،از این به بعد اگر مشکلی در درس داشتید،بی تعارف به من بگویید.خوشحال می شوم اگر بتوانم به شما کمک کنم.
سرم را پایین انداختم و گفتم:خیلی ممنون.و به طرف اتاقم به راه افتادم.وقتی در اتاقم را بستم از خودم و رفتار و کردارم بدم امد.به طرف کتابهایم رفتم و شروع به درس خواندن کردم.پس از ساعتی چراغها خاموش شد.فهمیدم شهرام به رختخواب رفته و مادر هم خوابیده.من هم ساعتی دیگر درس خواندم و بعد خوابیدم.
فردا صبح وقتی به آشپزخانه رفتم،صدای مادر را نشیدم که به در اتاق پذیرایی می کوبید و شهرام را صدا می کرد تا بیاید سر سفره صبحانه تا همگی با هم بحانه بخوریم.دست ورویم را شستم و بهم ادر سلام کردم و سفره را پهن کردم و پنیر و نان را در سفره گذاشتم.شهرام هم از اتاق پذیرایی خارج شد و به ما سلام کرد و ما هم جواب دادیم.او به حیاط رفت و دست و صورتش را شست و به داخل اتاق امد.از جایم بلند شدم و حوله را به او دادم.او صورتش را خشک کرد و از من تشکر کرد و حوله را به من پس داد و بر سر سفره نشست.صبحانه را دور هم خوردیم و بعد من سفره را جمع کردم و به آشپزخانه بردم.
زنگ در خانه به صدا درامد.مادر به طرف در رفت و در را باز کرد.بعد از چند دقیقه صدای مادر را نشیدم که داد می زد:آقا شهرام،با شما کار دارند،وسایل شما را آورده اند.
شهرام به طرف در رفت و با راننده وانت بار صحبت کرد.بعد دو نفری اسباب اثاثیه را به کمک هم به طبقه بالا منتقل کردند.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
من هم ناهار درست کردم و درسهای ان روز را مرور کردم و سز ظهر ناهارم را خوردم و اماده رفتن به دبیرستان شدم.لباسهایم را عوض کردم و از مادر خداحافظی کردم و از در خانه خارج شدم.
هنگام خارج شدن از خانه صدای مادرم را شنیدم که می گفت:آقا شهرام،میترا درس داشت و می خواست ناهار را حاضر کند.و الا به کمک شما می امد.
به طرف دبیرستان به راه افتادم.بعد از ظهر خسته و کوفته از دبیرستان خارج شدم و به طرف خانه به راه افتادم.خورشید غروب کرده بود و هوا کم کم تاریک می شد.همزمان با زدن زنگ در خانه،شهرام در را باز کرد.او رو به رویم ایستاده بود.سلام کردم و او جواب سلامم را داد و گفت بفرمایید و از جلوی در کنار رفت.من وارد خانه شدم و او بعد از گفتن خداحافظ از در خانه بیرون رفت و در را پشت سرش بست.
وارد اتاق شدم و به مادر سلام کردم.چهره خسته و بی رمق مادر را دیدم.مادر همچنان که رو به روی تلویزیون نشسته بود،پاها یش را دراز کرده و انها را با دستش می مالید.جلو رفتم و گفتم:چی شده؟باز پاها یت درد گرفته؟
مادر گفت:یک کمی کار کردم.امروز چند بار از این پله ها بالا و پایین رفتم و اسباب جا به جا کردم.باز هم پاها یم درد گرفت.
با دلخوری گفتم:آخه چرا؟مگر مجبورت کرده اند یا این کارها وظیفه تو است؟بعد به اتاقم رفتم و لباسهایم را عوض کردم و به آشپزخانه رفتم و دو لیوان چای ریختم و با سینی چای وارد اتاق شدم.
مادر با دیدن سینی چای گفت:کاش از خدا چیز دیگری می خواستم.داشتم با خودم فکر می کردم چقدر چای داغ الان می چسبد.در حالی که لبخند می زدم،لیوان چای را به دست او دادم و شروع به مالیدن و ماساژ دادن پاها یش کردم.پس از چند دقیقه مادر گفت:خدا خیرت بدهد.دستت درد نکند.دیگه بس است.چایت را بخور تا سرد نشده.
چایم را خوردم و سینی و لیوانها را به آشپزخانه بردم.از آشپزخانه داد زدم:مامان،برای شام چی درست کنم؟
صدای زنگ در بلند شد.مادر گفت میترا جان در را باز کن.زنگ می زنند.بطرف در رفتم و آن را باز کردم.شهرام پشت در بود.با دیدن من سلام کرد و گفت:می بخشید،من یادم رفته کلید در خانه را از خاله بگیرم.
جواب سلامش را دادم و تعارفش کردم تا به اتاقمان بیاید و پیش مادر بنشیند.با هم وارد اتاق شدیم.شهرام با دیدن مادر سلام کرد و رو به روی او نشست.من رو به مادر کردم و گفتم:مامان،کلید در خانه را به آقا شهرام نداده اید.
مادر در حالی که لبخند می زد،گفت:امان از این حواس پرتی.بعد از من خواست تا کیف دستی اش را برایش بیاورم.بلند شدم و کیف دستی را از روی چوب لباسی برداشتم و به مادر دادم.مادر از من تشکر کرد و یک دسته کلید را که شامل در ورودی و در اتاقهای بالا بود به شهرام داد.
شهرام از مادر تشکر کرد و رو به من گفت:من شام ساندویچ خریده ام.شام درست نکنید.در ضمن این هم شیرینی خانه جدید و کار جدید من.بعد در جعبه شیرینی را باز کرد و آن را جلوی مادر گذاشت.پلاستیک ساندویچها را هم به دست من داد.سفره را انداختم و هر سه دور سفره نشستیم و من ساندویچها را از درون پلاستیک دراوردم و دور هم شام خوردیم.
مادر گفت:آقا شهرام،چرا زحمت کشیدید و شام را از بیرون تهیه کرده اید؟
شهرام با لبخندی بر لب گفت:خاله،شما امروز خیلی به من کمک کردید.حسابی خسته شده اید و فرصت نکرده بودید شام درست کنید.با خودم گفتم به بهانه شیرینی و شام بیایم و بار دیگر از شما تشکر کنم.
مادر در حالی که می خندید گفت:چه کار کردم پسرم!همه کارها را خودت کردی.بعد از شام اوردم و ضمن تماشای تلویزیون چایمان را خوردیم.بعد از ساعتی شهرام از ما خداحافظی کرد و به طبقه بالا رفت.
از فردای ان روز شهرام به سر کارش رفت.صبح ساعت 8 از خانه خارج می شد و تا ساعت 4 بعد از ظهر سر کار بود.وقتی از سر کار می امد،با اینکه خسته بود اول به مادر سر می زد و احوال مادر را می پرسید و می گفت اگر کاری یا خریدی دارد به او بگوید.می گفت دوست دارد کمک حال او باشدو بعد از چند دقیقه به طبقه خودش می رفت.
هنوز چند روزی از آمدن شهرام نگذشته بود که مادر عاشق رفتار و کردار او شد.هر روز وقتی از مدرسه می امدم از او تعریف می کرد که چه جوان متین و آرام و خوبی است.سه هفته گذشت.او تقریبا عضو جدید خانواده ما به حساب می امد.بعضی شبها مادر از پایین پلکان او را صدا می زد و به شام دعوت می کرد و اگر با مخالفت من رو به رو می شد،در جواب می گفت:دخترم،من در این دنیا هرگز پسری نداشته ام.همیشه آرزو داشتم پسری دلسوز و مهربان همانند او داشته باشم.وقتی شهرام را می بینم احساس می کنم خداوند او را برای کمک و پشتیبانی ما فرستاده است.در این وقت بود که من ساکت می شدم و حرفی نمی زدم.
حالا زندگی ما رنگ دیگری به خود گرفته بود.خوشحال بودم چون مادر را خوشحال تر از گذشته می دیدم.
رفتار شهرام انقدر متین و با وقار بود که من هم کم کم نظرم نسبت به او عوض شد.تصمیم گرفتم با او مانند یک برادر رفتار کنم.
چون در درس ریاضی قدری مشکل داشتم،از شهرام خواستم تا در اوقات بیکاری کمی کمکم کند و اشکالات ریاضی مرا بر طرف کند.او همانند برادری دلسوز و مهربان در درسها به من و در خرید منزل به مادر کمک می کرد.من و مادر هم در نظافت اتاقها و شستن لباسهایش و یا فراهم کردن غذا به شهرام کمک می کردیم.بیشتر اوقات شهرام را به خانه خود دعوت می کردیم و شهرام اغلب در خانه ما بود تا در خانه خودش.فقط هنگامخ واب بود که او از طبقه پایین دل می کند و به طبقه بالا می رفت.
یادم می اید وقتی برای اولین بار حقوق گرفت و به خانه برگشت،همگی جشن گرفتیم.آن شب چه شبی بود.هیچ وقت ان شب را فراموش نمی کنم.شهرام من و مادر را به رستوران دعوت کرد و سه نفری شام را در رستوران خوردیم.مسیر رستوران تا منزل را پیاده طی کردیم.شهرام با صدای قشنگش آواز می خواند و با شیطنت مخصوص خودش،شادی را که ما در این 8 سال از ان محروم بودیم به ما بازگرداند.من همچنان که به صدای شهرام گوش می دادم،به دوردستها خیره شده بودم.
مادر که حسابی خسته شده بود گفت:من خسته شدم.خیلی راه رفتیم.بقیه راه را با ماشین برویم.
شهرام با خنده و شوخی گفت:خاله جان،بیایید روی کول من سوار شوید.من و مادر از این حرف او به خنده افتادیم.
چند قدم آنطرف تر مادر روی جدول کنار خیابان نشست و گفت:دیگر نمی توانم راه بروم.شما جوانید و دوست دارید پیاده روی کنید من چه گناهی دارم که باید پا به پای شما ره بروم؟
من و شهرام هم در دو طرف او روی جدول خیابان نشستیم.خیابان خلوت بود و گه گاه اتومبیلی ازجلویمان می گذشت.منظره خیابان بسیار قشنگ بود.تاریکی هوا،چراغهایی که در دو طرف خیابان قرار داشت،ویترین مغازه هایی که صاحبان آن تک و توک آماده رفتن به خانه می شدند،چمن و درختان وسط بولوار،همه و همه دست به دست هم داده بودند تا باعث شوند ما مدت بیشتری را در ان گوشه خلوت بنشینیم و به این مناظر نگاه کنیم.
پس از چند دقیقه شهرام از جایش برخاست و دوان دوان به ان طرف خیابان رفت و بعد از چند ثانیه در حالی که سه بستنی در دست داشت به طرف ما امد و گفت:بفرمایید.
از او تشکر کردیم و بعد از خوردن بستنی شهرام چند خاطره خنده دار از زمان دانشجویی اش تعریف کرد.نیم ساعت شاید هم بیشتر در ان خیابان خلوت نشستیم و حرف زدیم.بعد در حالی که شهرام یک دست مادر و من هم دست دیگرش را گرفته بودیم،قدم زنان به طرف خانه به راه افتادیم.
وقتی وارد خانه شدیم،مادر روی فرش نشست و پاها یش را دراز کرد و گفت:از دست شما جوانها.امشب از بس راه رفتم حسابی خسته شدم.
شهرام که در استانه در ایستاده بود گفت:خاله،آخر سر کاری می کنید تا من به خاطر شما هم که شده ماشین بخرم تا اینقدر از دست ما جوانها ناراحت نشوید.
مادر گفت:انشالله.انشالله.
شهرام شب بخیر گفت و از اتاق خارج شد و در اتاق را پشت سر خودش بست و از پلکان بالا رفت.من به طرف در دویدم و در را باز کردم و از دو سه پله بالا رفتم و گفتم:آقا شهرام!شهرام به طرف من برگشت.در حالی که به چشمانش نگاه می کردم به او گفتم:از شما متشکرم که ما را به رستوران دعوت کردید و این شب خوب را به ما هدیه دادی.امشب یکی از بهترین شبهای عمر من بود.
شهرام سرش را پایین انداخت و گفت:شرمنده ام می کنید.من کاری نکرده ام.اگر کاری هم کرده ام وظیفه ام بوده است.
به او شب بخیر گفتم و به اتاقمان برگشتم.
وقتی روی تختخوابم دراز کشید م و به ساعتها و دقیقه ها و ثانیه هایی که با شهرام بودیم فکر کردم.با خودم گفتم:آدم وقتی با شهرام است اصلا خسته نمی شود.او واقعا خوب است.خوب.
تصمیم گرفتم از این به بعد بیشتر به او و کارهایش احترام بگذارم.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
2

روزها پشت سر هم می گذشت.من با سعی و تلاش فراوان درس می خواندم.زیرا چند روز دیگر امتحانات اخر سال شروع می شد.در چند درس اشکالاتی داشتم.تصمیم گرفتم از شهرام کمک بخواهم.وقتی این موضوع را با شهرام در میان گذاشتم،او با خوشحالی قبول کرد و از همان شب همانند معلمی دلسوز و جدی سر ساعت هشت شب به خانه مان می امد و تا ساعت ده اشکالات درسی مرا برطرف می کرد و می گفت:من هر شب به خانه تان می ایم و اشکالات درسی تو را برطرف کرده و از تو درس می پرسم.وای به حالت اگر کوتاهی کنی و درست را نخوانی!
از ان شب به بعد او هر شب ساعت هشت به خانه مان می امد و به من درس می داد و از من درس می پرسید تا اینکه عقربه های ساعت ده را نشان می داد.آن وقت بود که او شب بخیر می گفت و به طبقه خودش می رفت.اگر گه گاه من درس را جدی نمی گرفتم و یا از جواب دادن درسهای قبلی طفره می رفتم شهرام نگاه معنی داری به من می کرد و خیلی جدی اخم هایش را در هم می کشید و با لحنی عصبانی مرا وادار به گوش دادن و حل مسایل می کرد.گاهی وقتها از این سختگیری و جدیت او خسته می شدم.
سرانجام زمان امتحانات فرا رسید.هر روز با دعای خیر مادر از در خانه خارج می شدم و به دبیرستان می رفتم.زمانی که امتحان تمام می شد،با ذوق و شوق فراوان و با قدمهای بلند و مستحکم به طرف خانه به راه می افتادم.در حقیقت راه نمی رفتم،می دویدم.
همیشه ساعت ده صبح امتحانات شروع می شد و تا ساعت دوازده سر جلسه امتحان بودیم و ساعت دوازده و نیم در خانه بودم.
ناهار می خوردم و منتظر بودم.منتظر امدن شهرام.به ساعت نگاه می کردم.دور اتاق قدم می زدم و به در و دیوار نگاه می کردم تا او بیاید.وقتی صدای پای او را می شنیدم که از پله ها بالا می رود،به طرف در می دویدم و در را باز می کردم و با او سلام و احوالپرسی می کردم.او از درس و امتحانم می پرسید و من مغرور و سرافراز برایش از جوابهای درستی که داده بودم تعریف می کردم.او در حالی که می خندید می گفت:خوشحالم میترا.امتحان بعدی چه روزی است؟برو بچسب به درس و کتابهایت تا شب بیایم و با هم اشکالات درسی ات را رفع کنیم.من از او خداحافظی می کردم و یکراست به اتاقم می رفتم و کتابها و دفترهایم را جلوی رویم پهن می کردم و شروع به خواندن می کردم.
نزدیک ساعت هشت که می شد،دست و پایم را گم می کردم و نمی دانستم چه کار کنم.دلشوره تمامی وجودم را فرا می گرفت و منتظر صدای در می شدم.
او در می زد.مثل همیشه سر ساعت هشت.صدای سلام و علیک و احوالپرسی های او را با مادر می شنیدم.او خیلی وقت شناس بود.
روزهای امتحان یکی پس از دیگری می گذشت.روزی که اخرین امتحان را دادم،به طرف خانه به راه افتادم.خوشحال بودم چون قرار بود آنشب بعد از تمام شدن اخرین امتحانم من و مادر و شهرام همگی به پارک برویم و شام را در پارک بخوریم تا خستگی این چند روز امتحانات از تنم بیرون رود.تند تند قدم بر می داشتم تا زودتر به خانه برسم.وقتی به در خانه مان رسیدم،دیدم ماشین شیک و زیبایی جلوی در منزلمان پارک کرده.نگاهی به ماشین نوک مدادی کردم و سپس وارد خانه شدم.در اتاق را باز کردم و با صدای بلند گفتم مامان من امدم.امتحاناتم تمام شد.
صدای چند نفر از داخل اتاق پذیرایی شنیده می شد.به طرف اتاق پذیرایی رفتم.در اتاق را باز کردم.رو به روی در،روی مبل یک خانم،یک دختر خانم و یک اقای ناشناس و شهرام و مادر دور هم نشسته بودند و با هم گرم صحبت کردن بودند.
سلام و احوالپرسی کردم.مادر به طرف مهمانها نگاه کرد و گفت:مریم خانم،این دخترم میترا است.
من رو به مریم خانم کردم و گفتم:خیلی خیلی خوشبختم.خیلی خوش امدید.
مادر به من نگاه کرد و گفت:میترا جون،ایشون مادر اقا شهرام هستند.ایشان اقا بهرام پدر اقا شهرام هستند.این خانم هم خواهر اقا شهرام هستند.
رو به مهمانها کردم و گفتم:مشتاق دیدارتان بودیم.
پدر شهرام رو به من کرد و گفت:ماشالله میترا خانم برای خودش خانمی شده.چند سال پیش که ما او را دیدم دختر بچه بود.اما حالا هم بزرگ شده و هم زیباتر.
از این حرف او کمی خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم.از مهمانها اجازه مرخصی گرفتم تا لباسهایم را عوض کنم.به اتاقم رفتم و لباسهایم را عوض کردم.و به طرف آشپزخانه رفتم و چای ریختم.مشغول ریختن چای بودم که مادرم وارد آشپزخانه شد.سفارشات لازم را برای تهیه شام داد.سینی چای را به مادرم دادم و مشغول تهیه شام شدم.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
از پشت سرم صدای پایی را شنیدم.به عقب برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم.شهرام بود.شهرام در حالی که می خندید گفت:ترسیدی؟
گفتم:نه.اما خیلی بی سر و صدا وارد آشپزخانه شدی.
شهرام گفت:آمدم ببینم اگر میوه ای،چیزی می خواهید بروم تهیه کنم.
نگاهی به در یخچال کردم و گفتم:راستی چشمت روشن،پدر و مادرت برای دیدنت امده اند.چه زود دلشان برایت تنگ شده!هنوز دو ماه نیست از پیش انها به تهران امده ای!
شهرام قیافه بچگانه ای به خود گرفت و گفت:پدر و مادرم مرا خیلی لوس و بچه ننه بار آورده اند.همیشه مواظب هستند که مبادا کسی مرا از چنگ انها در بیاورد.
در حالی که پوزخند می زدم گفتم:نه خیلی تحفه ای؟!بعد در حالی که ظرف میوه را به دستش دادم به او اشاره کردم از آشپزخانه خارج شود و به اتاق پذیرایی برود که مبادا پدر و مادرش فکر کنند دارند او را کباب می کنند و برای شام اماده می کنند.شهرام در حالی که می خندید از در آشپزخانه خارج شد.
با خود فکر کردم شهرام از دیدن پدرو مادرش چقدر خوشحال است.اصلا یادش رفته به من قول داده امشب ما را به پارک ببرد.در حالی که شام را درست می کردم با خود می گفتم مهمانها تا چند روز پیش ما می مانند!
وقتی غذا اماده شد،من سفره را پهن کردم و آن را با دیس برنج و ظرفهای خورشت و نمکدان،لیوان،پارچ آب و سالاد و غیره تزیین کردم و مهمانها را دعوت کردم تا به سر سفره بیایند.مهمانها بر سر سفره نشستند و دور هم شام خوردیم.
پدر شهرام از دستپخت من تعریف می کرد و من از ته دل خوشحال بودم.به شهرام نگاه کردم او هم زیر چشمی مرا می پایید و تمام رفتار مرا زیر نظر داشت.
بعد از خوردن شام و جمع کردن سفره چای اوردم و با میوه از مهمان ها پذیرایی کردم.ساعتی از این در و ان در و درس و مدرسه و چیزهای دیگر صحبت کردیم.آخر سر مادر رو به من کرد و گفت:میترا جان،رختخواب مهمانها را پهن کن.مهمانها خسته اند.چنئ ساعت در راه بوده اند و حسابی خسته هستند.شاید بخواهند استراحت کنند.
از جایم بلند شدم و به طرف کمد رختخوابها رفتم و از درون آن چند دست رختخواب تمییز دراوردم و به اتاق پذیرایی بردم و آنها را پهن کردم و در حالی که به مهمان ها شب بخیر می گفتم،از اتاق پذیرایی خارج شدم و به آشپزخانه رفتم و ظرفهای شام را شستم و به اتاق خودم رفتم.چراغ خواب را روشن کردم و روی تختم دراز کشید م و دستهایم را زیر سرم قرار دادم.با خودم گفتم:امروز چه روزی بود.مثلا می خواستم خستگی در کنم،کارم از همیشه سخت تر شد.به شهرام و خانواده اش فکر کردم.انها خانواده خوشبختی بودند.مریم خانم زن شوخ طبعی بود و آقا بهرام هم که حالا بفهمی نفهمی گرد پیری بر موهایش نشسته بود و موهای جو گندمی او را بانمک تر کرده بود مرد مهربانی می نمود.الهام هم دختر خوبی بود،اما خیلی کم حرف می زد.
در دلم آرزو کردم که ای کاش روزی برسد که من هم زندگی خوب و راحتی را برای خود و مادرو فراهم کنم و به ان زندگی افتخار کنم.
به خانواده شهرام حسادت نمی کردم چون من ذاتا انسان حسودی نبودم.
اما همیشه حسرت یک زندگی دلخواه را خورده بودم.چه ساعتها که تک و تنها در گوشه اتاقم اشک ریختم و از نداشتن پدری مهربان غصه خوردم.در دلم گفتم شهرام حق دارد همیشه بخندد و شاد باشد،چون در خانواده ای بزرگ شده که مهر پدر و مادر همیشه بالای سرش بوده.در زندگی حسرت هیچ چیز را نخورده.بعد با خود می گفتم تو نباید حسرت چیزی را بخوری.تو هم مادری دلسوز و مهربان و فداکار داشته ای که عمر و جوانی و زیبایی اش را به پای تو گذاشته.برای تو هم پدر بوده و هم مادر.پس به خودت غم و اندوه راه نده و با فکری اسوده بخواب.در حالی که این جمله را چند بار تکرار می کردم،کم کم به خواب رفتم.
فردا صبح پس از خوردن صبحانه،خانواده شهرام گفتند که می خواهند کمی در شهر تهران بگردن د و تفریح کنند و بعد از ان به طرف شهر همدان بروند و از دیدنیهای این شهر دیدن کنند و به غار علیصدر سر بزنند و از ان طرف به شیراز برگردن د.شهرام ان را مرخصی گرفته بود و بعد از خداحافظی از منو مادر،به همراه خانواده اش رفت.
بعد از رفتن مهمانها،شروع به تمییز کردن خانه و گردگیری و پاک کردن شیشه ها کردم.حالا که امتحاناتم تمام شده بود،می توانستم با خیال راحت در انجام کارهای خانه به مادر کمک کنم.ملافه ها را دراوردم و شستم.خانه را آب و جارو کردم.پرده ها را شستم.دم غروب خسته و کوفته زیراندازی در حیاط پهن کردم.سماور نفتی را روی ان قرار دادم و چای را دم کردم.
دو تا پشتی کنار دیوار قرار دادم و مادر را صدا کردم تا بیاید و در حیاط بنشیند.مادر که می دید من از صبح تا دم غروب کار کرده ام،پشت سر هم می گفت:الهی خیر ببینی دختر،دستت درد نکنه.من که از تو راضی هستم،الهی خدا هم از تو راضی باشد.
مادر روی زیرانداز نشست و من برایش چای ریختم.
در همین موقع صدای در خانه شنیده شد.کسی وارد خانه شد.چند ضربه به در اتاقمان خورد.از جایم بلند شدم و به طرف در رفتم و در را باز کردم.شهرام بود.سلام کردم و او جواب سلامم را داد.تعارفش کردم تا بیاید در حیاط پیش ما بنشیند و چای تازه دم بخورد.شهرام وارد خانه شد و یکراست به حیاط امد.به طرف مادر رفت و در کنار او روی زیلو نشست.می خواستم برایش چای بریزم که او گفت:میترا خانم،بی زحمت این میوه ها را هم بشویید و بیاورید تا با هم بخوریم.
در حالی که می خندیدم گفتم:چشم.فرمایش دیگه ای ندارید>کیسه پلاستیکی میوه ها را برداشتم و انها را درون حوض کوچکی که در وسط حیاط بود ریختم.بعد از شستن میوه ها،انها را درون ظرفی ریختم و جلوی مادر و شهرام قرار دادم.
کنار سماور نشستم و برای مادر و شهرام و خودم چای ریختم.مادر از شهرام پرسید:پدر و مادرت رفته اند؟
شهرام گفت:بله.
مادر گفت:کاش بیشتر پیش ما می ماندند.
شهرام گفت:مادرم خیلی از شما و میترا تعریف می کرد.به من گفت به خاطر مهمانی دیروز و زحمت امروز از شما تشکر کنم.
مادر گفت:این چه حرفی است پسرم.ما که کاری نکردیم.
در دلم خوشحال بودم که خانواده شهرام به این زودی از پیش ما رفته اند.نمی دانم چرا؟شاید هم به خاطر این بود که شهرام از هنگام ورود انها تا رفتنشان مانند پروانه دور انها می گشت و یک لحظه از انها غفلت نمی کرد.حسادتی غریب باعث شده بود که در این مورد خودخواهانه رفتار کنم.
شهرام در حالی که به پوست کندن پرتقالی مشغول بود نگاهم کرد و
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
گفت:میترا،راستی نگفتی امتحاناتت تمام شد؟
سرم را بلند کردم و در حالیکه به چشمانش نگاه می کردم گفتم:بله،بالاخره تمام شد.بالاخره راحت شدم.این امتحانات پشت سر هم مرا واقعا خسته کرده بود.
شهرام خیلی جدی نگاهم کرد و گفت:خیال کردی،تازه شروع کار و تلاش است.باید از این به بعد با جدیت فراوان درس بخوانی و کوشش کنی تا انشالله همین امسال در کنکور سراسری قبول شوی.باید این کار را انجام دهی.
از کلمه باید که او بر زبان اورد کمی ناراحت شدم و برای اینکه با او لجبازی کرده باشم و کمی سر به سرش گذاشته باشم،گفتم:آقا شهرام،اصلا من نمی خواهم در کنکور شرکت کنم.دیگه از درس و مدرسه و کتاب و دفتر خسته شده ام.می خواهم بعد از این استراحت کنم.
با این حرف من شهرام اخمهایش را در هم کشید و گفت:بسه میترا.دیگه این حرف را نزن.تو باید درس بخوانی و در کنکور شرکت کنی.بعد به مادر نگاه کرد و گفت:مگر نه خاله جان>
مادر نگاهی به شهرام و بعد به من انداخت و گفت:تنها آرزوی من خوشبختی میترا است.اگر او درس بخواند و به جایی برسد،اگر در درس و زندگیش موفق شود،من پیش خدا و مرحوم آقا مصطفی سربلند می شوم.
از جایم بلند شدم تا به آشپزخانه بروم و شام را اماده کنم.
در حال پوست کندن و خرد کردن سیب زمینی بودم که شهرام در حالی که سماور نفتی را در دست داشت وارد آشپزخانه شد.سماور نفتی را روی کابینت گذاشت و از من یک لیوان آب خنک خواست.یک لیوان از ظرفشویی برداشتم و به طرف در یخچال رفتم و از پارچ آب لیوان را پر کردم و در یخچال را بستم و به طرف شهرام رفتم و لیوان آب را به او دادم.
شهرام در حالی که دستش را به طرف من دراز می کرد نگاهی به چشمانم انداخت و به ارامی گفت:میترا،همسر اینده من باید دارای تحصیلات عالیه باشد،فهمیدی؟یک لحظه لیوان از دستم در رفت و روی زمین افتاد و شکست.هول شده بودم.دستم اشکارا می لرزید.دست و پایم را گم کرده بودم.از این حرف شهرام جا خورده بودم.
در همان موقع مادر با ظرف میوه وارد آشپزخانه شد.من به سرعت خم شدم و تکه های خرد شده لیوان را از روی زمین جمع کردم.مادر گفت:چی شده؟
گفتم:هیچی.لیوان از دستم در رفت و افتاد روی زمین.دستم می لرزید.صورتم داغ شده بود.خرده شیشه ها را تند تند از روی زمین جمع می کردم.
شهرام در حالیکه نگاه می کرد رو برویم قرار گرفت و گفت:مواظب باش دستت را نبری.نگاه معنا داری به او کردم و خرده شیشه ها را از روی زمین جمع کردم.نمید انم چه شد یک لحظه سوزش دردی را در نوک انگشتم احساس کردم.خون به شدت بیرون زد.در یک لحظه کف دستم قرمز قرمز شد.
مادر با دیدن خون هول شد و گفت:چی شد میترا؟دستت را بریدی؟
شهرام با دیدن خون آنقدر ناراحت شد که نگو و نپرس.رو به مادر کرد و گفت:پنبه.پنبه بیاورید.و سریع شیشه خرده را از نوک انگشتم بیرون اورد و با کف دست خودش نوک انگشتم را گرفت و فشار داد تا از خونریزی جلوگیری نماید.
مادر از اشپزخانه خارج شد تا پنبه بیاورد.شهرام که عصبی به نظر می رسید پشت سر هم می گفت:میترا می بخشید.تقصیر من بود.معذرت می خواهم.مادر پنبه و باند اورد.شهرام باند را دور انگشتم پیچید و به مادر گفت نگران نباشید.چیز مهمی نیست.
شهرام مادر را دلداری می داد،اما از رفتارش و در چشمهایش نگرانی موج می زد.
پس از چند دقیقه مادرو شهرام از اشپزخانه خارج شدند و مرا با فکر آشفته ام تنها گذاشتند.وقتی می خواستم سیب زمینیهای خرد شده را درون ماهی تابه سرخ کنم،دستم آشکارا می لرزید.این جمله شهرام را که گفت همسر آینده من باید دارای تحصیلات عالیه باشد با خود تکرار می کردم.اعصابم خرد شده بود.برای اولین بار جوانی درست روبرویم قرار گرفته بود و مرا همسر خودش خوانده بود.صدای او در گوشم زنگ می زد.با خود فکر می کردم منظور شهرام از این حرفها چه بود.شام اماده شد.
سفره را انداختم و همگی دور سفره نشستیم.مادر در بالای سفره و من و شهرام رو به روی هم در دو طرف سفره قرار گرفتیم.چند قاشق غذا در بشقابم کشیدم و شروع به خوردن کردم.اولین و دومین قاشق را به زور قورت دادم.زیر چشمی به شهرام نگاه کردم.او تمام رفتار و کردار مرا زیر نظر داشت.اولین باری بود که او اینطور نگاهم می کرد.نگاهش مانند همیشه نبود.نمی توانستم به خوردن ادامه بدهم.سرم به شدت درد می کرد.
از جایم بلند شدم.رو به مادر کردم و گفتم:مامان،سرم درد می کند.من به اتاقم می روم می خواهم بخوابم.
مادر گفت:غذایت را نمی خوری؟
گفتم:اشتها ندارم.ممنونم.جرات نداشتم به شهرام نگاه کنم.از نگاههایش،از چشمهایش می ترسیدم.در حالی که از سفره دور می شدم گفتم:با اجازه شما.وارد اتاقم شدم.در را پشت سرم بستم و ارام روی تختم دراز کشید م.هزاران فکر در رم بود.با خود می گفتم چرا من.چرا شهرام مرا همسر خود می داند که برایم تکلیف معین می کند.تا به امروز من شهرام را به عنوان برادر خودم قبول کرده بودم.او را برادری مهربان و معلمی جدی می دانستم.اما حالا او کم کم چهره دیگر خودش را نمایان می کرد.آیا او مرا مسخره کرده بود؟آیا مرا بچه ای بیش نمی دانست و برای تفریح خودش یا تشویق من به درس خواندن اینگونه با احساس من بازی می کرد؟
ایا می خواست به من بفهماند اگر درس نخوانم و تحصیلات عالی نداشته باشم با من ازدواج نمی کند؟هزاران فکر در سرم پیدا شده بود.خوابم نمی برد.به پنجره کنار تخت نگاه کردم.به ستارگان زیبا که سرتاسر آسمان را فرا گرفته بودند نگاه کردم.تختخواب من درست نزدیک پنجره قرار داشت و من هر شب مدتی به آسمان و ستاره ها نگاه می کردم و آرزوهایم را در پرتو ماه با خود زمزمه می کردم.
حالا دیگر نمی دانستم چه آرزویی دارم.یا باید دقیقا به چه فکر کنم.فاصله من و شهرام خیلی زیاد بود.خانواده او یکی از خانواده های پولدار شهر شیراز بودند.شهرام از لحاظ کاری،درسی،تحصیلات و نیز از نظر شکل ظاهری مشکلی نداشت.او به راحتی می توانست با هر دختری که می خواست ازدواج کند.
اما من در خانواده ای بزرگ شده و زندگی می کردم که خیلی زود محبت پدر را از دست دادم.دیگر دستان گرم پدر نبود که بر سرم کشیده شود و مرا نوازش کند.من در سراسر زندگی از کمبود محبت او رنج کشیدم.مادر سعی می کرد با حقوق مستمری پدر زندگی خوبی برایم فراهم کند و گه گاه با اجاره دادن طبقه دوم خانه اسباب راحتی مرا فراهم می کند.مادر در کمال نداری و فقر مرا بزرگ کرده بود تا جلوی دیگران دست دراز نکند.
نه،من اصلا به شهرام نمی خوردم.من و او فرسنگها از هم دور بودیم.من نباید به خود اجازه می دادم به شهرام و زندگی و آینده او فکر کنم.
با خود زمزمه می کردم:میترا،تو خیلی بچه ای.چرا این مسئله کوچک و بی اهمیت را برای خودت بزرگ کرده ای!چرا از یک کاه کوهی ساخته ای.با همین فکر ها به خواب رفتم.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
فردا صبح طبق معمول شهرام به سر کار رفت و من هم شروع به انجام دادن کارهای خانه کردم.تصمیم خودم را گرفته بودم.شب گذشته خیلی فکر کرده بودم.بعد از درست کردن غذا،پیش مادرم رفتم و به او گفتم:مامان،می خواهم باهات حرف بزنم.
مادر با مهربانی گفت:بگو دخترم،چه می خواهی بگویی؟
در حالی که به مادر نگاه می کردم گفتم:مامان،می خواهم به درسم ادامه بدهم.می خواهم امسال در کنکور شرکت کنم.در ضمن می خواهم از این به بعد دنبال کار بگردم.هم کار کنم،هم درس بخوانم.
مادر گفت:دنبال چه کاری می خواهی بگردی؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:خیلی کارها.منشی،تلفنچی،فروشنده ، بالاخره کاری گیر می اورم.هم سرگرم می شوم،هم کمک خرجی است.در ضمن اگر به امید خدا در دانشگاه قبول شوم برای خرید کتاب و دفتر و بقیه چیزها پول لازم دارم.
مادر فکری کرد و گفت:دخترم،خوب فکر کن،بعد تصمیم بگیر.من با کار کردنت مخالفت نمی کنم.به شرطی که در همه کارها یا مشکلاتت اول بیایی و با خودم مشورت کنی.
با خوشحالی دستانم را دور گردن مادر حلقه کردم و او را بوسیدم.
اول شک داشتم مادر موافقت کند که من در بیرون از خانه کار کنم.اما حالا می دیدم او هم به خوبی احساس مرا درک می کرد.
شب شد.هنگامی که به مادر شب بخیر گفتم تا به اتاقم بروم،به خوبی می دانستم برای آینده چه تصمیمی گرفته ام.
فردای ان روز بعد از خوردن صبحانه به مادر گفتم:مامان،می خواهم از امروز بیشتر وقتم را در اتاقم و با کتابهایم سر کنم.
مادر لبخندی زد و گفت:آرزوی موفقیت برایت دارم.هر کاری را که می دانی به صلاحت است انجام بده.
به اتاقم رفتم و با جدیت تمام شروع به مطالعه کتب درسی کردم.
شهرام ساعت 4 به خانه امد.صدای او و مادر را می شنیدم.اما به ان اهمیت ندادم.
ساعت 5 بعد از ظهر صدای مادر را از پشت در اتاقم شنیدم.مادر گفت:میترا جان بیا عصرانه بخور و کمی هم خستگی در کن.
از داخل اتاق گفتم:نه مادر،گرسنه نیستم،می خواهم درس بخوانم.
در اتاقم باز شد و مادر در آستانه در ظاهر شد.
مادر گفت:میترا جان،آقا شهرام آمده.او می گوید به تو قول داده وقتی امتحاناتت تمام شد همگی با هم به پارک برویم و شب شام را بیرون از خانه و در پارک بخوریم.
با بی میلی گفتم:نه مامان،باشه برای یک وقت دیگه.یه روز دیگه.امروز حوصله بیرون رفتن را ندارم.
مادر که معلوم بود از این حرف من ناراحت شده،سرش را پایین انداخت و از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست.
هنوز چند دقیقه ای از رفتن مادر نگذشته بود که صدای چند ضربه را به در شنیدم.گفتم:بفرمایید،در باز است.
در اتاقم باز شد و شهرام پا به درون اتاق گذاشت.به طرفم امد و در حالی که اخم هایش را در هم کرده بود گفت:این چه بچه بازی است که تو دراورده ای؟چی شده؟تو که اینجوری نبودی؟زود باش لباسهایت را بپوش تا با هم به پارک برویم.امروز می خواهم در مورد مسئله مهمی با تو صحبت کنم.بعد بدون انکه منتظر جواب من بماند،از در اتاق خارج شد و با صدای بلند آنطور که من هم بشنوم،گفت:خاله جان،میترا دارد لباس می پوشد و آماده می شود.لطفا شما هم اماده شوید تا با هم به گردش برویم.
صدای مادر را شنیدم که با خوشحالی گفت:پسرم،راضیش کردی؟
شهرام با خوشحالی گفت:آره خاله جان.
شهرام مرا در برابر کار انجام شده قرار داده بود.او با زیرکی مرا مجبور به رفتن کرده بود.نمی دانم چه بگویم.حس کنجکاویم هم تحریک شده بود.با خودم گفتم یعنی با من چکار دارد؟چه مسئله ای را می خواهد با من در میان بگذارد؟آیا می خواهد محیط خلوتی گیر بیاورد و در انجا به من ابراز علاقه کند و در مورد خودش با من حرف بزند و یا اینکه در مورد حرفهای روز گذشته از من معذرت خواهی کند و از من بخواهد به کلی ان حرفها را فراموش کنم!بالاخره تصمیم گرفتم همراه انها به پارک بروم.لباسهایم را عوض کردم و از اتاقم خارج شدم.مادر هم اماده بود.سه نفری از در خانه خارج شدیم.سر خیابان که رسیدیم،سوار ماشین شدیم و به پارکی که یکی دو خیابان با منزلمان فاصله داشت رفتیم.
شهرام از دم در پارک تخمه آفتابگردان و ذرت بو داده خرید.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
من و مادرو شهرام وارد پارک شدیم.مدتی قدم زدیم تا بالاخره جای خوبی برای نشستن پیدا کردیم.من و شهرام زیلویی را که به همراه آورده بودیم روی چمن های پارک پهن کردیم.مادر روی زیلو نشست و من فلاسک چای و میوه را از درون زنبیل بیرون آوردم و کنار مادر قرار دادم و خودم هم کنار او نشستم.شهرام رو به روی من نشست و تخمه آفتابگردان و ذرت را جلوی من گذاشت.سه تایی در حالی که به مناظر اطراف نگاه می کردیم مشغول شکستن تخمه افتابگردان شدیم.
نیم ساعت گذشت.شهرام رو به مادر کرد و گفت:خاله جان،پاشید برویم اطراف پارک قدم بزنیم.این پارک خیلی قشنگ است.چند وقت پیش با یکی از دوستانم به اینجا امده بودیم.آن طرف پارک یک دریاچه بزرگ و زیبا است.همیشه چند قوی سفید و زیبا درون دریاچه به این طرف و ان طرف می روند و اردکهای سفید و سیاه اطراف انها بازی می کنند.اگر بدانید چه منظره قشنگی است!
مادر نگاهی به من و شهرام کرد و گفت:من تا دو سه قدم راه می روم خسته می شوم.شما جوانید و دوست دارید بگردید و از این منظره ها دیدن کنید.شما و میترا با هم بروید و زود بگردید.
دوست نداشتم تنهایی با شهرام بروم.راستش دلشوره تمام وجودم را گرفته بود.گفتم:نه مادر،من نمی روم.شما اینجا تنها می مانید.
مادر گفت:دخترم،شما جوانید و احتیاج به گردش و تفریح دارید.قرار نیست امروز هم که از خانه بیرون امده اید به پای من بسوزید و یک جا بنشینید!بروید بگردید و زود برگردید.
شهرام از جایش بلند شد و منتظر ایستاد و گفت:پس با اجازه شما خاله جان.از جایم بلند شدم و به دنبال شهرام قدم زنان از مادر دور شدیم.
هر دو ساکت بودیم و به درختان و پرندگانی که از این شاخه به ان شاخه می پریدند نگاه می کردیم.معلوم بود شهرام می خواهد با من حرف بزند،اما دل دل می کرد از کجا و چگونه سر صحبت را باز کند.به دریاچه زیبا رسیدیم.شهرام روی نیمکت اهنی که درست در چند متری دریاچه قرار داشت نشست.من هم در کنار او روی نیمکت آهنی نشستم.شهرام در حالی که به سوی دریاچه نگاه می کرد گفت:چقدر زیباست.نگاه کن چه قوهای زیبایی.اینجا چه منظره قشنگی دارد.
آهسته جواب دادم:آره،خیلی قشنگه.کاش مادر هم می توانست همراه ما بیاید.بعد ساکت شدم.چند دقیقه گذشت.
شهرام که سکوت مرا می دید گفت:میترا،کی کارنامه ات را می گیری؟
جواب دادم:اخر این هفته.
شهرام در حالی که نگاهم می کرد گفت:میترا،برای اینده چه تصمیمی گرفته ای؟می خواهی چکار کنی؟
سرم را پایین انداختم و گفتم:مگر مادر به شما نگفت!پس چرا می پرسید؟
شهرام نگاه تندی به من انداخت و گفت:چرا.اما می خواهم از زبان خودت بشنوم.
سرم را بالا آوردم و به دریاچه نگاه کردم و گفتم:می خواهم ادامه تحصیل بدهم و در کنکور امسال شرکت کنم.اما نه به خاطر توو حرفهای تو،بلکه به خاطر خودم و مادرم.در کنار تحصیل هم به دنبال کاری مناسب می گردم و کاری نیمه وقت پیدا می کنم تا هم سرگرم شوم و هم از لحاظ مالی کمی به...
شهرام نگذاشت حرفم را تمام کنم.خیلی جدی نگاهم کرد و گفت:میترا،به من نگاه کن.تو نباید کار کنی،فهمیدی؟من اجازه نمی دهم.
من که از این لحن حرف زدن شهرام عصبانی شده بودم،با ناراحتی گفتم:کسی از شما اجازه نخواست.این مسئله تا جایی که من می دانم به من و مادرم مربوط است نه شما.شما نه پدرم هستید و نه برادرم که برایم تکلیف تعیین کنید.
از جایم بلند شدم که راه بیفتم و پیش مادرم برگردم.با صدای محکم و استوار شهرام که گفت:میترا بنشین سر جایت.بر جایم میخکوب شدم.انگار کسی مرا گرفته بودو نمی گذاشت حرکت کنم.تا به امروز شهرام را اینگونه ندیده بودم.برای دومن بار گفت:بشین سر جات میترا.خواهش می کنم.
همانجا که ایستاده بودم بی حرکت به سمت دریاچه خیره شدم و به مرغابیها نگاه کردم.شهرام از جایش بلند شدو به طرفم امد و کنارم ایستاد و به آرامی گفت:تو عوض شدی.تو میترای چند روز پیش نیستی.تو آن میترایی که من می شناختم نیستی.به طرف او برگشتم و به چشمهایش نگاه کردم و با عصبانیت گفتم:من عوض نشده ام،فهمیدی؟
شهرام سرش را پایین انداخت و شروع به قدم زدن کرد.در حالی که ساکت بودم به دنبالش رفتم.چند قدمی که راه رفتیم او در کنار درختی ایستاد و به من نگاه کرد و گفت:به من نگاه کن.هر دو در چشمان هم خیره شدیم.شهرام با قدری تامل گفت:یعنی خواستگاری ساده من اینقدر برای تو گران تمام شده که اینقدر با من و خودت لجبازی می کنی؟من حرف خیلی بدی زدم که گفتم دوست دارم همسر اینده ام،مادر بچه هایم،از تحصیلات عالیه برخوردار باشد؟از روزی که این حرف را از دهان من شنیده ای پاک عوض شده ای.از قصد کاری را انجام می دهی که می دانی من با آن مخالفم.برای چه؟از این کارت چه سودی می بری؟می خواهی چه چیزی را ثابت کنی؟من مخالف کار کردن تو نیستم،بلکه می گویم اول درس بعد کار.باشه،حالا که اصرار داری کار کن.بعد از انکه در امتحان کنکور شرکت کردی،خودم کار خوب و مناسبی برایت پیدا می کنم.
بعد از چند ثانیه شهرام بدون انکه منتظر جواب من بماند،شروع به قدم زدن کردو از من دور شد.من هم به سرعت قدمهایم افزودم تا به شهرام رسیدم.با دستم گوشه آستین لباسش را گرفتم،کشیدم و گفتم:شهرام،صبر کن کارت دارم.شهرام ایستاد و نگاهم کرد،هیجان زده بودم.آب دهانم را قورت دادم و گفتم:شهرام،تو داری با من شوخی می کنی یا می خواهی با این کارت مرا تشویق به درس خواندن کنی؟من نمی خواهم که تو با احساسات من بازی کنی.اگر اینطور باشد،هرگز نمی بخشمت.
شهرام در حالی که به چشمانم نگاه می کرد گفت:خانمی،نه باهات شوخی کردم و نه سر به سرت گذاشتم.من می خواستم از احساس قلبی خودم با تو حرف بزنم.بهت بگویم چقدر دوستت دارم و برای آینده ات نگران هستم.من خیلی وقت است که به این موضوع فکر می کنم و به این نتیجه رسیده ام که ما در کنار هم می توانیم خوشبخت شویم و زندگی خوبی را با هم تشکیل دهیم.نمی دانستم چه بگویم.از شهرام خجالت می کشیدم.او از عشق پاکش گفته بود ومن حرفی برای گفتن نداشتم.سرم را پایین انداختم و با قدمهای سریع از او دور شدم و به طرف جایی رفتم که مادر نشسته بود.من و شهرام با کمی فاصله به مادر رسیدیم.مادر مشغول گفتگو با پیرزنی بود.
پیرزن از بچه ها و نوه هایش تعریف می کرد و مادر گوش می داد.
به پیرزن سلام کردم و به مادر نگاه کردم و گفتم:مثل اینکه خوب سرگرم شده ای!
مادر لبخندی زد و گفت:چکار کنیم دخترم.
شهرام از ما دور شد و بعد از چند دقیقه با چهار بستنی برگشت.
در حالی که بستنی قیفی را اول به پیرزن،بعد به مادر و بعد به من تعارف می کرد،گفت:بفرمایید،تو این هوا و تو این پارک بستنی می چسبه.
دیگر رویم نمی شد به صورت او نگاه کنم،چه برسد به اینکه با او لجبازی کنم.
هوا کم کم تاریک می شد.پیرزن از ما خداحافظی کرد و رفت.پارک شلوغ شده بود.خانواده های زیادی برای تفریح به پارک امده بودند.من و مادر در این چند سال گذشته هیچ وقت برای خوردن شام به پارک نیامده بودیم.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#10
من از هوای لطیف پارک لذت می بردم.باد سردی می وزید.هوا کم کم سرد می شد.شهرام برای شام ساندویچ خرید و سه نفری شام خوردیم و مادر از دوران جوانی اش،از زمانی که من کودکی بیش نبودم و او با پدر هر روز به پارک می رفتند و من روی سنگفرش پارک می دویدم و بازی می کردم و گه گاه زمین می افتادم و کف دستانم زخمی می شد و پدر با مهربانی مرا در glaاغوش گرفته نوازش می کرد،تعریف می کرد.ناخوداگاه اشک در چشمانم جمع شد.مدتها بود که مادر از پدر برایم حرف نزده بود.
آخرین باری که از او در مورد پدر پرسیدم ساعتها گریست.آنم وقع من بچه بودم و پدر تازه فوت کرده بود.چند ماهی از مرگ پدر می گذشت.یک روز وقتی از مدرسه به خانه آمدم،به آغوش گرم مادر پناه بردم.اشک می ریختم و گریه می کردم و به مادر می گفتم پس پدر کی از مسافرت بر می گردد.امروز معلم با من دعوا کرد و گفت چرا کارنامه ات را پدرت امضا نکرده است.به او گفتم پدرم مسافرت است.او مرا دعوا کرد و گفت چرا دروغ می گویی.الان چند ماه از سال تحصیلی می گذرد،اما هر وقت می گویم پدرت به مدرسه بیاید یا دیکته ات را امضا کند می گویی پدرم مسافرت است.فردا بگو مادرت به مدرسه بیاید.
آن روز مادر ساعتها اشک ریخت.چشمانش قرمز شد.من هم به گریه افتادم.مادر در حالی که موهایم را نوازش می کرد گفت:دخترم،پدرت فوت کرده.پدرت برای همیشه از پیش ما رفته.پدرت پیش خدا رفته.یک خدا نشناس با اتومبیل به او زده و فرار کرده.تو که این چیزها را نمی فهمی.پدرت رفته و دیگر بر نمی گردد.
هق هق گریه و سیل اشک مانع از این شد که مادر به حرف زدن ادامه دهد.
من با اینکه بچه بودم،همه چیز را فهمیدم و تصمیم گرفتم هیچ وقت در مورد پدر صحبت نکنم.فردای ان روز مادر به همراه من به مدرسه امد و ساعتی با معلم من حرف زد.از ماجرای تصادف پدر حرف زد و از معلم من خواست تا در مورد پدرم با من صحبتی نکند و موقعیت مرا درک کند.از ان روز به بعد خانم معلم چون مادری مهربان و دلسوز در فراگیری درسها کمکم می کرد و مرا به درس خواندن تشویق می کرد.
مادر برای امرار معاش خیاطی می کرد.شبها تا دیر وقت کار می کرد و من با جدیت فراوان درس می خواندم.تا اینکه پارسال یک روز وقتی از مدرسه به خانه برگشتم،دیدم چشمان مادر قرمز شده و درد می کند.مادر با وجودی که چشمانش درد می کرد،پشت چرخ خیاطی نشسته بود و لباس یک مشتری را می دوخت که فردا باید حاضر می شد.به او گفتم بس است.مادر اینقدر به خودت فشار نیاور.فردا هم روز خدا است.اما مادر دست بردار نبود.ساعت یازده شب بود که کار مادر تمام شد و او از کنار چرخ خیاطی دور شد و به رختخواب رفت و در حالی که از درد چشم می نالید کم کم به خواب رفت.
فردای ان روز با اصرار فراوان او را پیش یک چشم پزشک بردم.دکتر پس از معاینه کامل ابراز داشت که چشمان مادر ضعیف است و باید عینک بزند.
از ان روز به بعد من نگذاشتم مادر کار کند.چرخ خیاطی را به زیر زمین خانه بردم و به مادر گفتم:مامان،من از تو هیچ چیز نمی خواهم.از امروز به بعد کمتر می خوریم،کمتر می پوشیم.بگذار با این حقوقی که از پدر باقی مانده زندگی کنیم،اما آسیبی به چشمان زیبای تو نرسد.مادر اول موافق نبود،اما وقتی با چشمان اشک آلود من رو به رو شد،دیگر اصرار نکرد.از ان روز به بعد من همیشه و همه جا مواظب مادر بودم.
حالا امروز پس از مدتها مادر باز هم به یاد پدر و آن روزها افتاده بود.
مادر در حالی که خنده و گریه را در هم امیخته بود،از ان روزهای خوش که همانند باد گذشته بود تعریف می کرد.منو شهرام سنگ صبور مادر شده بودیم و مادر تعریف می کرد.من و شهرام دستان چروک خورده اش را نوازش می کردیم و سخنان پر مهرش را با گوش جان می شنیدیم.وقتی مادر ساکت شد و با انگشتانش قطره اشک گوشه چشمش را پاک کرد،شهرام شروع به صحبت کرد و گفت:خاله جان،می خواهم حرفی بزنم.نمی دانم ناراحت می شوید یا خوشحال.
مادر با مهربانی سرش را بلند کرد و به صورت شهرام نگاه کرد و گفت:نه عزیزم،ناراحت نمی شوم.حرفت را بزن.
شهرام سرش را پایین انداخت و اهسته گفت:خاله جان،شاید مسخره باشد یا شاید درست نباشد من این حرف را اینجا به شما بزنم.اما چون شما در حق من در این چند ماه مادری کرده اید و مرا همانند پسر خود دانستید،من حرف دلم را می زنم.اگر از حرفم ناراحت شدید،بدون ررودربایستی به من بگویید.من مدتها منتظر یک چنین لحظه ای بودم تا بتوانم با شما صحبت کنم،اما موقعیتی پیش نمی امد.
مادر با مهربانی گفت:حرفت را بزن پسرم.تو هم جای اولاد من هستی.ناراحتی و مشکل تو،مشکل و ناراحتی من است.اگر بتوانم کمکی به تو بکنم،در انجام ان کوتاهی نمی کنم.
شهرام نگاهی به من و بعد به مادر کرد و گفت:خاله جان،من امشب در این پارک و در اینجا میترا را از شما خواستگاری می کنم.اول از همه بگویم،گفتن هر حرفی جایی و مکانی دارد.خواستگاری من نه جایش اینجاست و نه مکان خوبی را برای گفتن خواسته ام انتخاب کرده ام.من و مادر که از حرف و خواستگاری شهرام جا خورده بودیم،هاج و واج به او نگاه می کردیم.
شهرام ادامه داد:من روز اولی که به خانه شما پا گذاشتم،اصلا فکرش را نمی کردم روزی برسد که تا به این حد به شما وابسته شوم.شما انقدر نسبت به من محبت کردید . مرا پسر خودتان خواندید که من ناخوداگاه فهمیدم که دوری از شما چقدر برایم سخت است.خیلی سخت.اگر شما قبول کنید من با میترا ازدواج کنم،برای همیشه پیش شما می مانم و پسر شما می شوم.همین جا در همین شهر کار خوبی گیر می اورم و همگی با هم و در کنار هم زندگی می کنیم.
مادر نگاهی به من کرد و من که از این پیشنهاد ازدواج مات و مبهوت مانده بودم از جایم بلند شدم و رو به مادر کردم و گفتم:مامان،هوا دارد سرد می شود.بلند شوید به خانه برویم.
شهرام در حالی که از جایش بلند می شد رو به من کرد و گفت:میترا،خوب فکر کن.من منتظر جواب تو و مادر می مانم.بعد شروع به جمع کردن وسایلی کرد که همراهمان به پارک آورده بودیم.مادر هم از جایش بلند شد.هر کدام مقداری از وسایل را در دست گرفتیم و هر سه نفر ساکت و بی صدا به طرف در پارک به راه افتادیم.
از در پارک خارج شدیم.جلوی در پارک شهرام تاکسی گرفت و سوار شدیم و به خانه برگشتیم.وقتی وارد خانه شدیم،شهرام وسایل را داخل اتاق جلوی در قرار داد و از ما خداحافظی کرد و به طبقه بالا رفت.وقتی وارد اتاق شدیم و لباسهایمان را عوض کردیم و من اسبابها را جا به جا کردم،رختخواب مادر را پهن کردم.
مادر از من تشکر کرد و گفت:میترا،بشین اینجا.کارت دارم.
ساکت و آرام جلوی مادر نشستم و سرم را پایین گرفتم.مادر گفت:میترا،آیا شهرام قبلا در مورد ازدواج با تو صحبتی کرده بود؟
در حالی که هول شده بودم،گفتم:نه به خدا!فقط امروز. و ساکت شدم.
مادر گفت:امروز چی؟
من در جواب گفتم:امروز که شما به من و شهرام گفتید بروید و در پارک قدم بزنید،شهرام کنار دریاچه به من گفت که دوست دارد همسر اینده اش تحصیلات عالیه داشته باشد.گفت در این چند ماه چقدر به من و شما وابسته شده است و از احساس قلبی خودش حرف زد که چقدر مرا دوست دارد و برای آینده من نگران است.فقط همین.
مادر به من نگاه کرد و گفت:میترا،نظر خودت چیست؟به نظر من او پسر خوب و متینی است.ما با رفتار و کردار او در این چند ماه به خوبی آشنا شده ایم.او می گوید اگر با تو ازدواج کند در تهران می ماند و پیش ما زندگی می کند.حالا خودت می دانی.خوب فکر کن.زود تصمیم نگیر.تا هر وقت که می خواهی فکر کن،بعد جوابت را به من بده.باشد دخترم؟
در حالی که از جایم بلند می شدم تا به اتاقم بروم گفتم:باشد مادر،شب بخیر.
به طرف اتاقم به راه افتادم.وارد اتاقم شدم و در را پشت سرم بستم.به طرف تختم رفتم و روی تختخواب دراز کشید م.در حالی که به ستاره های آسمان نگاه می کردم،به آینده فکر می کردم.به شهرام و مهربانیهایش.به اینکه مادر تا چه حد او را دوست داشت و او می توانست جای خالی یک پسر را برای مادر پر کند.به اینکه در این چند ماه وجود شهرام باعث شده بود زندگی بی رنگ ما رنگ تازه ای به خود بگیرد.به اینکه در این مدت چه ساعتها و روزها و هفته هایی را با خوشی سر کرده بودیم.به اینکه هر وقت به چشمهای او نگاه می کردم یا صدای پای او را در راهرو می شنیدم،بی اختیار عرق سردی بر پیشانیم می نشست.به اینکه هر وقت او را می دیدم در دلم،روزنه ای از عشق را حس می کرد.همیشه از فکر کردن به اینکه بالاخره این شش ماه هم تمام می شود شهرام از خانه مان می رود می ترسیدم.آن شب تا دیر وقت فکر کردم و رویاهای زیبایی را پیش چشمم مجسم کردم تا اینکه پلکهایم سنگین شد و کم کم به خواب رفتم.


3


فردا صبح با طلوع زیبای افتاب از خواب بیدار شدم.
پس از شستن دست و صورتم و خوردن صبحانه و مرتب کردن خانه و درست کردن غذا،به اتاقم رفتم و مشغول درس خواندن شدم.بعضی وقتها هم فکرم از روی صفحات کتاب پرواز می کرد و به رویاهای آینده می اندیشید.به یاد جوکها و شیرین زبانیهای شهرام می افتادم.به یاد ساعتها و لحظه هایی که با او بودیم،به یاد شعر خواندنهای او،به یاد مهربانیها و دلسوزیهای او،همه و همه را پیش چشمم مجسم می کردم.یک لحظه سرم را تکان می دادم و با خدم می گفتم:ای شیطون،این فکرها چیست که تو می کنی!به درس و مشقت برس و کتابها را مرور کن!چند وقت دیگر باید در امتحان اصلی کنکور شرکت کنی.و بعد شروع به درس خواندن می کردم.
چند روز به این منوال گذشت.بالاخره روز گرفتن کارنامه فرا رسید.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
27 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۷-۰۵-۹۷, ۰۸:۵۶ ق.ظ)، sadaf (۲۱-۰۵-۹۷, ۱۲:۰۸ ب.ظ)، sara kiana (۱۸-۰۲-۹۸, ۰۶:۵۲ ق.ظ)، طوبی (۲۷-۰۳-۹۹, ۰۳:۵۱ ب.ظ)، mahla_nazari (۳۰-۰۳-۹۷, ۱۲:۱۳ ب.ظ)، d.ali (۲۱-۰۵-۹۷, ۱۰:۴۵ ق.ظ)، سارا1339 (۲۶-۰۵-۹۸, ۱۱:۳۸ ب.ظ)، zarfa (۰۵-۰۶-۹۷, ۱۱:۵۵ ق.ظ)، مرادی2 (۲۱-۰۵-۹۷, ۱۲:۵۸ ب.ظ)، ماه رو (۲۶-۰۶-۹۸, ۰۱:۳۰ ق.ظ)، taranomi (۲۱-۰۵-۹۷, ۱۱:۳۷ ق.ظ)، نگـnegarـار (۳۰-۰۳-۹۷, ۱۰:۳۲ ق.ظ)، nadiat (۰۵-۰۷-۹۷, ۰۱:۰۵ ق.ظ)، Mahsah (۲۱-۰۵-۹۷, ۰۳:۲۲ ب.ظ)، راستا (۲۶-۰۵-۹۷, ۰۲:۵۴ ق.ظ)، mjbabaei97 (۲۴-۰۵-۹۷, ۰۴:۳۶ ب.ظ)، shfaty (۲۰-۰۶-۹۷, ۰۹:۱۷ ق.ظ)، rahel mohammadi (۲۵-۰۶-۹۷, ۰۵:۰۸ ب.ظ)، h. shefaei (۱۴-۰۶-۹۷, ۰۸:۴۶ ب.ظ)، دکی جوووون (۱۴-۰۲-۹۸, ۰۲:۰۳ ق.ظ)، ashkm (۰۹-۰۶-۹۸, ۰۴:۵۲ ب.ظ)، سمیرا 2 (۲۲-۰۲-۹۸, ۰۸:۵۵ ق.ظ)، پري٤٠ (۰۶-۰۱-۹۹, ۱۲:۱۷ ق.ظ)، بانو اردیبهشت (۲۸-۰۸-۹۸, ۰۳:۵۰ ب.ظ)، طیبه دایان (۰۷-۱۱-۹۸, ۰۶:۳۱ ب.ظ)، sarvenazb (۲۹-۱۱-۹۸, ۰۶:۱۷ ب.ظ)، Azar2020 (۲۹-۰۲-۹۹, ۰۲:۱۵ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان