اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


رمان زیبا رویان بی حریف | ZOLEIKHA
زمان کنونی: ۱۹-۰۹-۹۷، ۰۹:۵۰ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ~ MoOn ~
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 6
بازدید 37868

امتیاز موضوع:
  • 4 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان زیبا رویان بی حریف | ZOLEIKHA
#1
درباره رمان :

اسم رمان : زیبارویان بی حریف
ژانر : اکشن ، عاشقانه ای عمیق ، و تا حدودی طنز

خلاصه کلی رمان :
مردی از جنس ِ غرور علیه زن با هوش و قدرتی سرشار در قرعه ای انتخاب می شود که از قضا دختری زیبارو و جسور نیز برای اثبات ِ قدرت و توانایی یک زن در این قرعه انتخاب می شود و این قرعه ، قرعه ای است که زندگی و آینده اشان را به گونه ای دیگر رقم می زند ... قرعه ای که شاید سرنوشت اشان را تغییر دهد ... ماجراهایی خطرناک و ریسک آور که حتی می تواند جانشان را به خطر بندازد ... ولی آیا این دو نفر موفق می شوند ؟ ...



مقــــــــدمه :
بی حریفیم ، بی حریفانی زیـبارو با قدرتی نابودگر
بیداد می کنیم مقابل هر نوع ضعف و زشتی
ما از جنس خاکیم ، با روحی پاک ِ عرفانی
ما زنجیریم به عشق ِ عمیقی که از ته قلبها برخاسته
دوری می کنیم هر آنچه که رو به نافرجامی باشد


ما بی حریفیم ، زیـبارویان ِ بی حریف

[عکس: 90617240530789978858.png]




خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...! 
سپاس شده توسط: varesh ، admin ، elena.r ، ملکه برفی
#2
پست 1
از وقتی یادم می آید همیشه سرسخت ، قوی و محکم بودم از هیچ چیزی باکی نداشتم ، از چیزی که متنفر بودم ضعف بود ... به اصل ِ اینکه زن ها ضعیف اند معتقد نبودم ! حرفم فقط این بود ، خودساخته و قوی بودن !
ضعف و ناتوانی دخترا قلبم را به درد می آورد ... دختری بودم که به خاطر ِ زیبایی ام همیشه در معرض ِ دید بودم ولی اخم و ترشرویی هام باعث میشد کسی نتواند بهم نزدیک شود !
- ببخشید خانم محترمه شما احیانا" قرار نیست دل بکنید از چهره اون بیچاره ، بابا خوردیش تموم شد رفت اون باقلوا !
- ولم کن سوسن ،کی داره اون بدبخت رو نگاه میکنه ، داشتم فکر میکردم !
- آها ، اون وقت چه فکری که زوم کردی به اون بیچاره !
- اینش دیگه باید تو ابهامات فضولی ات بمونه !
- خیلی ببخشیدا ... بازم معذرت ، این ابهامات فضولی که شما میگید دقیقا" چی ِ که بنده متوجه اش نشدم ! .... چی میگی واسه خودت ، طرف رو یک ساعته قورت دادی اون وقت داری واسه من فلسفه بافی میکنی !
- طوری میگی طرف رو قورت دادی که انگار طرف یه پسر خوشتیپه ! این ننه بی دندون چه به کار من میاد که روش زوم هم کنم ... نگام بهش افتاده !
- فقط نگاه ؟ من از اون ور سالن بلند شدم اومدم ببینم دردت چیه که اینجوری زوم شدی بهش ، اون وقت تو میگی ...
نذاشتم ادامه دهد این دختر هم تو این بی اعصابی ام وقت گیر آورده بود !
فقط مادر یکی از بچه های باشگاه تصادفی جلویم نشسته و نگاهم بهش خورده بود ...

عصبی نگاهش کرده گفتم :
- سوسن حوصله اتو ندارما ... باز یه چیزی بهت میگم بهت برنخوره !
- اوه اوه ... چه خشن ! حالا لازم بود اون نگاه طنازت بیفته بهم ! من گردن م از مو باریکتر ! حالا که اینطور شد این ننه قمبری غلط کرده که تو رو اسیر خودش کرده ! مگه ما چند تا دختر میتی کمانی داریم که ...
بی حوصله تر شدم ...

- تو رو جدت ساکت باش سوسن ...

- ای بابااااا باز چی شده که تو اعصاب نداری ! یه بار شد درست و حسابی جوابمو بدی !
- بعدا" واسه ات تعریف میکنم بذار کمی تخلیه روحی روانی بشم ! میایی نبرد؟
- من به هفت جدم خندیدم اگه الان با تو بیام نبرد ! ... دستی دستی بدن نازنینمو بدم خدمتتون تیکه پاره اش کنین ، نه قربونت برم ، ما اهلش نیستیم برو همون کیسه بوکست رو بچسب که بدجوری داره بهت چشمک می زنه !
همان طور که گرم حرف زدنش بود با حرکتی فرز از جایم برخاستم ، دستهایم را با چند تکنیک خیلی حرفه ای جلوی صورتش حرکت داده گفتم :
- بدو بیا ...

هــِــــــین بلندی کشید و صورتش را به عقب پرت کرد ، چهره اش تماشایی شده بود ، شوکه چشمانش را تا حد ممکن باز کرد ... با صدای خفه ای که مشخص بود هنوز در شوک ِ کارم است گفت :
- دیــــــــــــونه ... چت شده تو ! نمیگی دختر مردم و بی شوهر میذاری ور دست مامانشون ! واسه چی هر چی کرم داری رو سر من بیچاره می ریزی !
صدایش هر لحظه بلندتر میشد و لبخند ِ من پررنگ تر ...

- حیف که مامانت سپردتت دست من و ِالــّا الان جسدت لاشه کرکس ها بود ...
سرم را به چپ و راست تکان دادم ... بی حرف به طرف کیسه ی بوکسم حرکت کردم ...
به دفعات و همیشه تمام ِ حرصم را سر این کیسه خالی میکردم ... اولین ضربه ام را با قدرت تمام کوبیدم و همان طور ضربه های متوالی وار که پی در پی کوبیده می شدند ! ... نگاهم پر از خشم بود و دندان هایم روی هم قفل شده بود ... با حرکتی خودم را از زمین کندم و با تکنیک های مختلف پایم به کیسه ضربه زدم ... بعد از چند دقیقه ضربه با پاها یم ، روی زمین پشت به کیسه ایستادم ، چشمایم را بستم و دوباره برگشتم طرف کیسه و با ضربه های سریع مشت های گره خورده ام را فرود آوردم ، هر چقدر ضربه می زدم بیشتر حرصی تر و عصبی تر می شدم ، دانه های عرق روی پیشانی ام خودنمایی میکردند ولی حرصی که در وجودم نشسته بود با این ضربه ها خالی نمی شدند ... !
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...! 
سپاس شده توسط: tahvildar ، sadaf
#3
پست 2


گرم کار بودم که با داد ِ سوسن سرم را به طرفش چرخاندم ...
- هــــــی خواهر بروسلی اگه به خودت رحم نمی کنی به اون کیسه بیچاره رحم کن ، مگه چه هیزم تری بهت فروخته که اینجوری آش و لاشش کردی !

با حرفش ایستادم و به کیسه زل زدم ...

- نگاه تو رو خدا دختر مردم پاک خل شد رفت اول اون پیرزنه حالا هم نوبت این کیسه نگون بخت ِ که اسیر چشمای این موجود بسیار خطیر بشه !
بی توجه به حرفش رفتم طرف نیمکت های سالن و حوله ام را برداشتم و عرق روی صورتم را پاک کردم و گفتم :
- سوسن من دارم میرم دوش بگیرم وسیله هامو جمع کن بیار ...
- نوکر بابات غلام سیاه !
- خیلی خب پس شام رو یه نیمرو افتادیم ... حرفی که نداری !

- ا ا ا ا ... چرا حرف ندارم ! ... دارم قربونت بشم خوبشم دارم ! فقط حرفم این بود که علاوه بر جمع کردن وسیله هات اگه احیانا" خسته جسمی هم بودی بی تعارف بگو تن مبارکتون رو هم بشورم من مخلص هر چی خانم خوشگله است هم میشم ...
نمی دانستم بخندم یا عصبی شوم ، حوله به دست دنبالش دوویــدم ... جیغ زنان فرار میکرد ... مثل مارمولکی جا خالی میداد اگر حوصله و وقتش را داشتم نشان اش می دادم ولی حیف که دیرم میشد و شام رو باید مهمانش میکردم نمی خواستم خیلی دیر به خانه برم ...
- دیدی نتونستی بگیری تا تو باشی سوسن خانم با کمالات رو دنبال نکنی !
- کم چرت بگو ... خودت هم می دونی که اگه من ...
- اوهوووم ، اگه دست خودت بود که ...

نتوانست ادامه ی حرفش را بزند ، با دیدن ِ خانم زهیری مربی باشگاه ، نگاه امان را به طرفش دوختیم ...
- بچه شدین ! ... این سروصداها چیه راه انداختین ! نمیگین فردا پس فردا که رفتین سر خونه و زندگیتون بگن اینها دیگه کی ان ما این همه خرج کردیم عروس کردیم آوردیمشون سر خونه و زندگیشون اون وقت اینجوری از آب در اومدن !
- همه اش تقصیر این سوسن ِ ... خانم زهیری !
- َبده بهش گفتم میخوام نوکرش بشم ، ،َبده بهش گفتم ...

- نذاشتم ادامه بده ، از این دختر هیچ چیزی بعید نبود ، معلوم نبود اگر همین طور ادامه میداد چرندیاتی که به من گفته بود را به خانم زهیری هم بگوید ! ... گفتم :
- من از طرف خودم و سوسن معذرت میخوام خانم زهیری ، داشتیم شوخی میکردیم !
لبخندی به رویمان زد و گفت :
- اشکالی نداره عزیزم ... فقط واسه خاطر خودتون میگم ، و اّلا که برای من مسئله ای نیست ! باشگاه به این بزرگی از هفت دولت آزادین ، روزانه کلی دختر میان اینجا و کلی کارها میکنن ، ولی شما دو تا برام خاص اید ، هـــــــی جوونی کجایی که دلم پر میکشه برات ... ما خودمون هم یه روزی جوون بودیم ... حس ُ حال اتون رو درک میکنم ... بگذریم ! ... پروا خودتو که برای فینال آماده میکنی ؟
- بله خانم کم و بیش تمرین دارم !
- خوبه ، تمرین هات مرتب باشه موفقیت ات حتمی ِ ... من از بابت ات مطمئنم !
سوسن با لب های آویزان گفت :
- نمیگین این وسط یه بچه هم هست اگه بهش توجه نکنین عقده ای میشه ! اصلا" همین تناقض ِ رفتارهای مسئولین ِ که ما استعدادهای پنهان شکوفا نمیشیم !
با صدای بلند خندیدیم ...
- از دست تو سوسن ، عزیزم در استعداد تو که هیچ شکی نیست ولی خودت هم بهتر می دونی که پروا ...
سوسن با اخم ساختگی سرش را تند تند به پایین تکان داد و گفت :
- بله بله خانم می دونم پروا اینجا ... پروا اونجا ... پروا همه جا ... اصلا" جکی جانی ِ واسه خودش ...!
دست سوسن را گرفتم و رو خانم زهیری گفتم :
- اگه اجازه بدین ما بریم تا این بچه امون بیشتر از این نفله نشده !

لبخندی مهربان نثارمان کرد و گفت :
- خوش باشین دخترها... به حال و روزتون غبطه میخورم ، قدر این دورانتون رو بدونین ...
به طرف حمام سالن حرکت کردیم ...

- خب خانم خانما حالا میشه بگید اعصابتون واسه چی بهم ریخته بود !
- وای که چقدر عجولی سوسن ! گفتم که میگم ...بذار این دوش لعنتی رو بگیرم تو ماشین برات میگم حالا چیز مهمی هم نیستا ... الکی فکرتو درگیرش نکن !
- ای بابا منو باش هزار تا فکر اومده تو سرم که این بشر چشه ! ... نگو ما رو گذاشته سرکار ! به خشکی شانس که الکی دلمونو صابون زدیم واسه یه خبر توپ !
- حالا بهت میگم ... عجله نکن ...
در حمام را باز کردم و گفتم فقط 10 دقیقه طول می کشد ، وسیله ها رو جمع کن که زودتر برویم ! چشمکی زده در را بستم !
به طرف ماشین سوسن حرکت کردیم ...
اغلب با ماشین سوسن می آمدیم سالن ... سوسن دوست ِ بچگی ام بود ، پدرهایمان در کارخانه ی نساجی شریک بودند و این سرآغازی شده بود برای محکم شدن ِ دوستی امان ...
خانواده ی سوسن مثل ِ ما کم جمعیت و تنها یک برادر بزرگتر از خودش به اسم کامیار دارد ..
امشب طی قرارمان باید سوسن را برای شام دعوت می کردم ! ...
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...! 
سپاس شده توسط: tahvildar
#4
پست 3
پایش را محکم روی گاز فشار داد تا جایی که جیغ لاستیکا در آمد ...
ضبط را روشن کرد ... موسیقی ِ اسپانیایی که عاشقش بودیم فضای ماشین را گرفت ... هیچ چیزی مثل ِ موسیقی روحمان را شاد نمی کرد ! ...
- خب خب ... حالا تعریف کن ببینم این خواهر بروسلی چش شده بود که امروز قنبرک گرفته بود !

دست راستم را از پنجره بیرون آوردم و آرنجم را تکیه دادم به پنجره ، هوای خنکی که از بیرون می آمد سرخوشم کرده بود ، نفسی عمیق کشیده سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و لبخند به لب گفتم :
- چیز خاصی نبود ، حالا که حالم خوش ِ ... بی خیالش ...
- یعنی من دوست دارم با همین دستای نازنینم شخصا" به عهده بگیرمش !
خونسرد گفتم :
- چی رو به عهده بگیری ؟
- عهده گرفتن خفگی گردن عین غازتو ...
خنده ام گرفت ... فضولی اش بدجوری گل کرده بود ...

- خیلی خب میگم ، امروز صبح حین اومدنم به باشگاه تو راه یه دختر ذلیلی رو دیدم که داشت با گریه التماس یه پسره رو می کشید که عاشق ُ دیوونه اش ِ ! ... پسره عین خیالش هم نبود بهش میگفت : می خواستی خودتو انقدر ارزون بهم نفروشی من فقط خواستم امتحانت کنم ولی تو راحت ناموست رو حراج کردی ! دیگه به دردم نمیخوری برو گمشو و غیره ...
پوفی کشیدم و گفتم :
- اگه امروز وعده سرخرمن نداده بودی و منو علاف خودت نمی کردی که نمیایی دنبالم با ماشین خودم می اومدم ! بابام داشت می رفت کارخونه سر راه منو رسوند باشگاه ، نزدیکی های باشگاه پیاده شدم که یکم پیاده روی کنم و هم حال و هوایی بخورم که ای کاش این کار و نمی کردم ُ این صحنه ی مزخرف رو نمی دیدم ، تو که خودت خوب می دونی من چقدر به غرور دخترها حساسم ! وای سوسن دختره با شنیدن حرفهای پسره از رو نمی رفت و باز التماسشو میکرد که بدون اون نمی تونه زندگی کنه ! ... انقدر زار زد که آخرش پسره هم یه لگد جانانه بهش زد و سوار ماشینش شد و رفت دختره هم همین جوری زجه میکشید !
- پسره چقدر عوضی بود ، بی شعور بی جنبه ! تو هم همین جوری برو بر نگاشون کردی و کاری نکردی !؟
- برای چی کاری کنم ؟ ... وقتی دختره عوضی انقدر خودشو ذلیلش کرده بود ! ... حقش همین بود دختره ی نفهم ... اگه خودش برای خودش ارزش قائل نباشه من این وسط چیکاره ام ؟ حالا به فرض می رفتم جلو و دختره رو دلداریش می دادم ! حتما" بهم میگفت منم التماس پسره رو کنم که ترکش نکنه ! ... زهی خیال باطل ، پروا و غرورش ... عمرا" اگه نیم نگاهی هم به اون پسره ایکبری می انداختم ! وای سوسن از این میسوزم پسره برو رویی هم نداشت ، نمی دونم به چی اش می نازید که انقدر قمپز می اومد واسه دختره !
- خب حتما" دختره رو اغفال کرده دیگه ....
- وا مگه بچه است که اغفال بشه ، خدا به آدما شعور و منطق داده ! ... پس چرا کسی نمی تونه منو اغفال کنه !
- تو بحثت جداست ... تو مگه احساسم داری که به این چیزا معتقد باشی !
- دارم خوبشم دارم ... فقط احساسی که دارم برام مثل یه جواهر ارزشمنده که پای هر کس و ناکسی حرومش نکنم و از خودم و احساسم سوءاستفاده نشه !
- ایول خواهر بروسلی ... با همین روحیه جنگجویی و سرد مزاجی هات ِ که پسرا رو آواره کوه و بیابونا کردی ! اگه یه ذره احساس خرجشون میکردی دیگه مابقی دخترا ول معطل بودن و باید سماق می مکیدن ...
- چرت نگو ... بعدشم میشه این خواهر بروسلی گفتنتون رو تموم کنید من پیش در و همسایه آبرو دارم ! [/color][/font]
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...! 
سپاس شده توسط: tahvildar
#5
پست 4
- ُنچ نمیشه ما که یه خواهر بروسلی بیشتر نداریم که اینجوری صداش کنیم ...
حالا اینا رو بی خیال ، تو یعنی به خاطر این ماجرای مسخره اونجوری مشت های کریه ات رو سر اون کیسه بوکس بیچاره نازل می کردی !؟ منو باش که چه فکرایی که نکرده بودم ! گفتم حتما" به زور هم که شده خواهر بروسلی رو گیر آوردن و بوسیدنش !
- نمی دونم چرا این افکار منفور از ذهنت پاک نمیشن ! ... حرکات زننده این دختره واقعا" اعصابمو به هم ریخته بود ، دختره ی بی شخصیت ! ...


- میگم پروا آخر هفته فینال ِ ها ... چیکار کردی ؟ اصلا" وقت نداری ها ... می دونی که باید برنده بشی ... اون طور که خانم زهیری می گفت این دفعه با دفعه های قبلی فرق میکنه تیم های مقابل خیلی قوی ان ، بین اون همه کاراته کاها تو انتخاب شدی و این یعنی اینکه تو باید خیلی حرفه ای کار کنی ! ... اگه می خواهی هرجایی بری و تمرین کنی همراهت میام !
- کم و بیش تو خونه هم کار میکنم ... دایی ام هم قول داده این هفته بیاد و اساسی باهام تمرین کنه ، مرسی سوسنی !
دایی ام مربی کاراته بود ... در خانه امان باشگاهی کوچک راه انداخته بودیم و گاهی با دایی در آنجا تمرین می کردیم ! ... حمایت های پدرم و دایی ام باعث شده بود که در عرصه های مختلف ِ ورزشی موفق باشم ! از بچگی عاشق ورزش به خصوص کاراته بودم ... سخت تمرین می کردم تا جایی که به جایگاه ِ خودم رسیدم ... موفقیت هایم باعث ِ سربلندی خانواده ام شده بود ... [/font]


بلاخره با ترافیک و شلوغی رسیدیم به رستوران ...
رستورانش جای با صفایی بود ، با یک حیاط کوچک که وسطش فواره ای زیبا داشت ! ... و با دو سالن غذاخوری که یکی سنتی و آن یکی مدرن بود ! ... هر دو فضا رو دوست داشتم ...
تیپ امان باشگاهی بود پس به طرف ِ سالن ِ سنتی حرکت رفتیم !
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...! 
سپاس شده توسط: tahvildar
#6
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان عاشقانه اشتباه کردم | رویا قاسمی نیـایــش 42 185 1 ساعت قبل
آخرین ارسال: نیـایــش
  رمان آسمون ابری | سارا.ه sadaf 3 26 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۱:۱۹ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان درناز بانو | MaNa91 محبوبه1366 7 31 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۰:۴۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان نیستی تا ببینی | mahtabiii75 sadaf 5 34 ۱۴-۰۹-۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پرنده ای که پرواز کرد | mahtabi22 sadaf 3 32 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۴:۰۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان وقتی تو باشی | shafagh 69 و soratyrooz sadaf 1 22 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۳:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
Bug رمان غرور و عشق و غیرت | aynaz2 .ShahrzaD. 2 25 ۱۳-۰۹-۹۷، ۰۹:۰۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همه سهم دنیا رو ازم بگیر ( در تمنای توام 2 ) | رویا رستمی sadaf 2 23 ۱۳-۰۹-۹۷، ۰۸:۵۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان زیتون | beste sadaf 1 20 ۱۳-۰۹-۹۷، ۰۴:۰۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان مجازات شیرین | الف.میم.جیم fatemeh . R 3 22 ۱۳-۰۹-۹۷، ۰۲:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۱۴-۰۶-۹۷, ۰۸:۱۵ ق.ظ)، sara kiana (۰۹-۱۲-۹۵, ۰۳:۰۷ ب.ظ)، ملکه برفی (۱۲-۰۵-۹۴, ۰۲:۳۴ ب.ظ)، vajiheh (۱۵-۰۵-۹۴, ۰۳:۳۱ ب.ظ)، mamalii 121 (۱۳-۰۵-۹۴, ۱۰:۵۸ ق.ظ)، fatemeh80 (۲۳-۰۵-۹۴, ۰۱:۵۸ ق.ظ)، "MJ" (۱۶-۱۰-۹۴, ۱۱:۱۹ ب.ظ)، شمیم (۰۳-۰۹-۹۴, ۰۸:۵۵ ب.ظ)، zahra sh (۰۷-۰۵-۹۴, ۰۹:۳۴ ق.ظ)، _Helia (۱۰-۰۴-۹۴, ۰۳:۳۸ ب.ظ)، asali_74 (۰۳-۱۰-۹۴, ۰۱:۰۶ ق.ظ)، azadehs330 (۰۷-۰۵-۹۴, ۱۱:۲۴ ق.ظ)، mojib (۱۸-۱۰-۹۴, ۰۴:۵۸ ب.ظ)، لاله.A (۰۴-۰۷-۹۴, ۱۲:۱۳ ق.ظ)، *hasti* (۱۶-۰۹-۹۴, ۱۰:۳۶ ق.ظ)، azar (۲۵-۰۸-۹۴, ۰۵:۱۲ ق.ظ)، khatere1375 (۰۴-۰۹-۹۴, ۰۷:۵۸ ق.ظ)، نازنین 92 (۱۷-۰۹-۹۴, ۱۲:۲۳ ب.ظ)، zahraflowerflow (۲۹-۰۹-۹۴, ۱۱:۱۲ ب.ظ)، k.mehri (۲۵-۰۹-۹۴, ۰۱:۲۰ ب.ظ)، fateme g (۱۴-۱۰-۹۴, ۰۷:۵۷ ق.ظ)، candy (۱۳-۰۹-۹۴, ۱۰:۱۶ ب.ظ)، Hadadian (۰۴-۱۰-۹۶, ۰۴:۳۶ ب.ظ)، amirreza (۰۷-۰۲-۹۷, ۰۶:۰۵ ق.ظ)، Nay46 (۱۱-۰۸-۹۵, ۰۶:۵۲ ق.ظ)، ليلا محمد (۱۶-۰۷-۹۵, ۱۲:۲۰ ب.ظ)، yasi18 (۱۴-۰۹-۹۴, ۱۰:۰۷ ق.ظ)، s.ebadi (۲۴-۰۹-۹۴, ۰۸:۵۶ ب.ظ)، zeinab45 (۰۴-۱۰-۹۴, ۰۷:۱۰ ب.ظ)، میثاق (۰۶-۰۷-۹۵, ۱۱:۱۹ ب.ظ)، zohreh9462 (۲۷-۰۹-۹۵, ۰۹:۱۵ ب.ظ)، zahra_ayyar (۲۳-۰۳-۹۶, ۰۴:۲۸ ب.ظ)، rahgozar (۰۲-۰۵-۹۵, ۰۶:۵۷ ب.ظ)، masa (۰۲-۰۶-۹۵, ۰۸:۰۳ ق.ظ)، blossom93 (۲۱-۱۲-۹۵, ۰۸:۰۸ ب.ظ)، نسترن95 (۲۳-۰۵-۹۵, ۱۲:۵۷ ق.ظ)، ماربیا (۰۵-۰۷-۹۵, ۰۲:۵۱ ب.ظ)، Ali54 (۲۳-۰۸-۹۵, ۰۵:۱۲ ب.ظ)، rania (۲۳-۰۵-۹۵, ۱۲:۳۱ ق.ظ)، s_eskandary (۱۷-۰۷-۹۵, ۰۹:۳۸ ق.ظ)، حميده (۲۱-۱۱-۹۵, ۱۱:۰۲ ب.ظ)، حوال (۰۲-۰۵-۹۵, ۰۸:۱۲ ق.ظ)، Mona.farajii (۱۵-۱۰-۹۵, ۰۶:۵۵ ب.ظ)، asdfgh (۰۲-۰۶-۹۵, ۰۵:۱۲ ب.ظ)، linda (۰۹-۰۶-۹۵, ۱۰:۴۵ ب.ظ)، sedi (۱۰-۰۳-۹۷, ۰۵:۴۹ ب.ظ)، صبا1367 (۲۱-۰۱-۹۶, ۰۶:۰۶ ب.ظ)، جیرجیرک (۲۵-۱۱-۹۵, ۱۲:۱۲ ق.ظ)، rezvan2000 (۳۰-۰۸-۹۵, ۰۲:۰۲ ب.ظ)، دخترشب (۱۸-۰۷-۹۶, ۰۹:۵۵ ق.ظ)، اشرف فدایی (۲۸-۰۹-۹۵, ۰۶:۰۷ ق.ظ)، lwbo888 (۲۷-۰۴-۹۶, ۰۵:۲۳ ب.ظ)، شهر آشوب (۰۱-۰۶-۹۵, ۰۹:۵۹ ق.ظ)، azar52 (۲۶-۱۲-۹۵, ۰۱:۵۳ ق.ظ)، sina0330 (۰۱-۰۶-۹۵, ۰۶:۳۹ ب.ظ)، noshin jojoo (۰۹-۰۶-۹۵, ۰۵:۰۷ ب.ظ)، ronak92 (۱۷-۰۸-۹۵, ۱۲:۴۲ ق.ظ)، zemestan (۰۴-۰۹-۹۵, ۰۶:۰۴ ب.ظ)، مرادی 2 (۰۳-۰۶-۹۵, ۰۷:۳۶ ب.ظ)، Atefeh78 (۰۴-۰۴-۹۶, ۱۱:۵۱ ب.ظ)، asdfghj (۰۲-۰۶-۹۵, ۰۶:۲۰ ب.ظ)، مینوشی (۱۰-۰۹-۹۵, ۰۱:۱۳ ب.ظ)، گیاه (۲۸-۰۷-۹۵, ۰۷:۳۹ ق.ظ)، fafala (۰۶-۰۶-۹۵, ۱۱:۲۹ ب.ظ)، هموار (۱۹-۰۷-۹۵, ۱۱:۱۷ ب.ظ)، گلسر (۱۱-۰۸-۹۵, ۱۰:۰۳ ب.ظ)، Nasi.egh (۱۸-۱۰-۹۵, ۱۲:۴۴ ق.ظ)، افتاب (۱۸-۰۴-۹۶, ۰۱:۵۱ ب.ظ)، talareh (۳۰-۱۰-۹۵, ۰۲:۲۹ ق.ظ)، مهرناز 1381 (۱۲-۰۷-۹۵, ۰۵:۰۹ ب.ظ)، گلمن (۲۶-۰۱-۹۶, ۰۱:۰۷ ب.ظ)، صدیقه66 (۰۹-۰۱-۹۶, ۰۲:۱۰ ب.ظ)، چیک چیک (۲۳-۰۹-۹۵, ۰۶:۳۹ ب.ظ)، پری دریایی (۲۳-۰۱-۹۶, ۰۱:۳۲ ق.ظ)، Peymaneh (۲۱-۰۷-۹۵, ۱۱:۳۳ ب.ظ)، محمد۲۳۰ (۲۵-۰۷-۹۵, ۱۰:۵۶ ب.ظ)، Huniyaa (۲۳-۰۸-۹۵, ۰۴:۱۵ ق.ظ)، bmbm (۱۵-۰۴-۹۶, ۱۱:۱۰ ب.ظ)، بلتي (۱۱-۰۹-۹۵, ۱۱:۵۳ ب.ظ)، fahangar217 (۳۰-۰۹-۹۵, ۱۱:۰۱ ق.ظ)، Saf saf (۲۸-۱۱-۹۵, ۰۲:۰۸ ق.ظ)، ياسي (۰۷-۰۸-۹۵, ۱۱:۰۴ ق.ظ)، مل مل (۲۲-۰۱-۹۶, ۱۰:۲۱ ق.ظ)، azin jonn (۳۰-۰۸-۹۵, ۰۸:۳۰ ب.ظ)، نجمه گل (۳۰-۱۰-۹۵, ۰۵:۴۵ ب.ظ)، Afshar.n (۰۲-۰۹-۹۵, ۱۱:۱۴ ب.ظ)، دختربلا (۰۴-۰۹-۹۵, ۱۲:۰۱ ق.ظ)، ففلی (۲۹-۰۹-۹۵, ۰۹:۱۱ ب.ظ)، نازلی1361 (۲۱-۰۹-۹۵, ۰۹:۰۳ ق.ظ)، اداک (۱۸-۰۹-۹۵, ۰۱:۲۲ ب.ظ)، Fatemeh.e70 (۱۰-۱۰-۹۵, ۰۲:۵۹ ب.ظ)، عاطفه 55 (۲۰-۱۲-۹۵, ۰۳:۳۷ ق.ظ)، Person1 (۰۴-۱۰-۹۵, ۰۸:۵۲ ب.ظ)، دانا (۱۳-۰۱-۹۶, ۱۱:۲۸ ق.ظ)، fa55 (۲۹-۰۹-۹۵, ۰۹:۴۴ ب.ظ)، Arghavan 80 (۲۱-۱۱-۹۵, ۰۶:۵۱ ب.ظ)، درخت (۱۶-۰۱-۹۶, ۱۲:۲۳ ق.ظ)، mona39 (۲۹-۰۵-۹۶, ۰۵:۴۱ ب.ظ)، پری فدایی (۱۰-۱۲-۹۵, ۰۸:۳۵ ق.ظ)، مستانه69 (۱۰-۱۱-۹۵, ۱۲:۵۴ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان