امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان ساختمان دو واحد | h.esmaeili
#1
دختری بنام عسل که در شمال زندگی میکنه،تهران دانشگاه قبول میشه و با دوستش رها .....
رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
سپاس شده توسط:
#2
بنام خدا

ساختمان دو واحده

نویسنده:حدیثه اسماعیلی




با استرس لبتابو روشن کردم.دستم میلرزید اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم.به هیچکی نگفته بودم که الان میخوام نتایج کنکورو نگاه کنم.در اتاقمو کامل بسته بودم قفلم کرده بودم یهو یکی نیاد تو!میدونم کنکورمو خوب دادم ولی منم دیگه!تو خانواده به اسم عسل استرسی معروفم!البته به فضول خانوم هم معروف هستما...بگذریم.وقتی اسم سایتو زدم وارد سایت شدم با استرس دنبال اسمم میگشتم،که یهو.اون پایین نوشته بود عسل معاف.اصلا به بقیش نگاه نکردم چنان جیغی زدم که صدای جاروبرقی مامانم قطع شد.پریدم بالا و واسه خودم کلی جیغ زدم.کلی هم هورا میکشیدم.یهو دیدم یه مشت آدم به در اتاق میکوبن و پشت سرهم میگن:
سالمی؟؟؟
منم که این چیزا حالیم نبود.رفتم طرف در و سعی کردم درو باز کنم که یادم افتاد قفلش کنم.قفلو سریع چرخوندم در بلافاصله باز شد.در که باز شد 15جفت چشم زوم شد رومن.کنارشون زدمو رفتم تو حال شروع کردم به جیغ زدنو بالا پریدن.میون دادو هوارام هم گفتم:
دانشگاااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااا قبول شدممممممممممم!
منتظر بودم کلی واسم دست بزنن.ولی هیچ صدایی ازشون درنیومد.وایسادم و بهشون نگاه کردم که دیدم 6 تا آدم بعلاوه مامانم دارن بهم نگاه میکنن!یاامام زمان اینا کین.صورتمو کج کردمو گفتم:
شما کی اومدین؟؟؟؟؟؟؟
بهنام یدونه آروم کوبید تو پیـ ـشونیشو چشاشو بست!یهو یه ایل آدم دوییدن طرفمو شروع کردن به جیغ و دادو هورا کشیدن و تبریک گفتن.نه مثل اینکه هنوز جو هست.منم که دیدم جو مناسبه عین اونا شروع کرده به جیغ کشیدن!چند دقیقه بعد که اوضاع آروم شد تازه متوجه شدم که بهنام و بهار،ندا و نوا،عرفان وعلی توی خونه ان.بهنام و بهار دخترداییو پسر داییمن!ندا و نوا هم دخترخاله هام.عرفان داداش بزرگم و علی داداش کوچیکمه!عرفان و علی هیچی بقیه باز چتراشونو باز کردن اینجا؟؟؟؟ندا و نوا دو قلوان که یه سال از من کوچیکترن.بهارهم سن و بهنام از من بزرگتره.لبمو کج کردمو گفتم:
تا کی چتراتون اینجا بازه؟؟؟
بهنام لم داد روی مبلو گفت:
حالا حالا ها هستیم
_ مامانتینا کجان؟
_ خونه مامان جون
(مامان بزرگم)مامانم گفت:
عسل یعنی چی تا کی چتراتون اینجا بازه.زشته
و بعد لبشو گاز گرفت.شونه ای بالا انداختمو گفتم:
خب راس میگم دیگه
عرفان بحثو عوض کردو گفت:
حالا چی قبول شدی؟؟؟؟
_نمیدونم
چشای عرفان گرد شدو گفت:
نمیدونی؟؟؟؟
_من فقط اسممو دیدم همین
سریع رفتم تو اتاق که همه پشت سرم اومدن.8 نفری به لبتاب زول زدیم!عرفان نچی کردو گفت:
معماری
من واسه خودم دست زدم که نوا یه پس گردن ی زدو گفت:
بابا معمار آینده
عرفان ادامه داد:
تهران...تهران قبول شده
سری تکون دادم.علی گفت:
خوبه دیگه.بری تهران به ما اینجا کلی خوش میگذره
بالبخند گفتم:
به منم کلی خوش میگذره
رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
سپاس شده توسط:
#3
اخم کردو جواب نداد.علی، یه پسر 16 سالس که تازه یاد گرفته غیرتی باشه.خیلی هم غیرتیه.اصلا نگا نمیکنه یارو کیه میره یقشو میگیره ولی عرفان اینجوری نیست.غیرتیه ولی نه مثل علی که بیاد دعوا کنه!خلاصه لبتابو خاموش کردمو بعد سوال پیچ کردنشون فهمیدم نوید(داداش ندا و نوا) هم تو راهه و قراره یه نفر دیگه به جمع چترا اضافه بشه!این بچه ها هر تابستون جمع میشن شمال.خاله و داییم میرن خونه مامانبزرگم!ولی این بچه ها میان خونه ما!معمولا یه هفته ایناام میمونن!و تو اون تایمی که من با استرس رفته بودم تو اتاقو درو قفل کرده بودم اینا اومده بودن.ساعت یک ظهر بود منم خیلی گشنم بود.خواستم چیزی بگم که مامان نهارو آورد.با دیدن غذا همه مشغول خوردن شدیم.صدا از هیچکی در نمیومد.سرمو بالا گرفتمو با تاسف سری تکون دادم.چنان افتاده بودن رو بشقاب که انگار از آنگولایی،جایی فرار کردن...مامان که ته دیگو آورد سر همه اومد بالا.سریع گفتم:
فقط کافیه به من نرسه چنان میزنمتون که خودتونم نفهمین.
بهنام گفت:
پس خودمونو واسه یه کتک خوردن حسابی آماده کنیم
و همه یهو ریختن رو بشقاب ته دیگا.بعد از چند دقیقه همه با یه ته دیگ به جای خودشون برگشتن و تنها چیزی که تو سفره بود بشقابی پراز خالی بود.هیچــــــــــــــــــ� �ـــــــی توش نبودا هیچیییی.یعنی من با خرس حرف زده بودم برام ته دیگه میذاشت.با تعجب به مامانم نگاه کردم که دیدم اونم داره با چشای اندازه لیوان به بشقاب نگاه میکنه.سرشو بالا آوردو یه چشمک به من زد.این یعنی تو قابلمه هنوزم ته دیگ هست.یه لبخند دندون نما زدم و سریع همه غذامو خوردم.بعد حمله ور شدم به طرف آشپزخونه.در قابلمرو باز کردمو با دیدن اون همه ته دیگ ذوق زده شروع به خوردن کردم که یهو بهار اومد تو آشپزخونه.سریع ته دیگارو زیر برنج قایم کردمو درشو گذاشتم.بهار مشکوک گفت:
چیکار میکردی؟؟؟؟
_هیچ کار خاصی انجام نمیدادم
رفتم طرفشو گفتم:
بیا بریم دیگه
جون ته دیگ درخطر بود باید میبردمش بیرون...خلاصه به کمک هم ظرفارو جمع کردیم و منو بهار ظرفارو شستیم.چنان جدی ظرف میشست انگار داره لباس عروسی میشوره. ظرفارو که شستیم مامانم گفت:
بچه ها برید لطفا استراحت کنید.بعد از ظهر هرکاری میخواید بکنید.خواهشا
چون میدونست بچه ها سرو صدا میکنن و نمیذارن مامانم بخوابه.مامانمم اگه یه روز ظهر نخوابه شبش ساعت هشت شب بخیرو میگه.بهاره و ندا و نوا اومدن تو اتاق من بهنام هم رفت تو اتاق علی و عرفان.بچه ها چون خسته راه بودن دو دیقه ای خوابشون برد ولی من تازه یاد دانشگاهم افتادم.معماری تهران قبول شدم.یعنی بابا میذاره برم؟؟؟؟عرفان و علی چی؟؟؟یعنی باید برم تو خوابگاه؟؟؟چجوری خوابگاه پیدا کنم؟رها رها رهاااااااا.عالیه.رها رو اصلا یادم نبود.سریع گوشیمو برداشتم شمارشو گرفتم که یچیزی شنیدم:
موجودی کافی نیست
اههههه مسخره.الان چه وقت این حرف بود.بیخیال گوشیم شدم و رفتم تو پذیرایی و تلفنو برداشتم.تند تند شماره رها رو گرفتم که یه بوق نزده برداشت:
_سلام
_روگوشی خوابیده بودی؟؟؟؟بذار یه بوق بخوره بعد
_داشتم سوزن بازی میکردم.سلام
_سلام رهااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااا.خوبی؟� �؟؟
_مرسی.چقد خوشحال
رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
سپاس شده توسط:
#4
_نتایج دانشگارو نگاه کردی؟؟؟؟
_مگه اومده؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_وای.آره اومده برو ببین
_باشه میرم.توچی قبول شدی حالا؟؟؟
_معماری.تهران برو ببین رها بدو
_مبارکه.باشه باشه.خدافظ
و سریع قطع کرد.بیچاره چقد هول شد.رها دوست صمیمی من و اونم شمالیه.ما از دبیرستان درسامون خیلی خوب بود.کنکورمون رو هم عالی دادیم.انتخاب رشته هامونم مثل هم بود.رتبه کنکورمون اومده بود خوب بود ولی فکر نمیکردم که تهران قبول شم. معماری و هردومون انتخاب کردیم.امیدوارم اونم مثل من تهران قبول شده باشه!گوشی تو دستم بودو تند تند دعا میخوندم که اونم تهران قبول شده باشه.نمیدونم شاید معجزه بود یا شروع زندگی جدید من.ده دقیقه بعد تلفن زنگ خوردو تنها چیزی که من شنیدم جیغ رها بود که گفت:
معماری تهران
اصلا باورم نمیشد.شاید این چیز امکان نداشته باشه ولی به نظر من یه معجزه بود که هردومون یچیز رو قبول شدیم.باخوشحالی گفتم:
راست میگی؟؟؟؟؟؟
_آره به جون عسل.معماری تهران.عسل دیدی عین هم شدیم؟معماری تهران هردوموووووون.تو یه دانشگاه عسل.باورت میشه؟؟؟؟
_نه!
_خب اشتباه میکنی باید باورت شه
_وای استرس دارم
_چرا؟
_میذارن بریم تهران آخه؟؟؟
_تو به اینا فکر نکن.
_مگه میشه؟؟؟
_عسل انقد استرس وارد نکن.
_خیله خب.خدافظ
_ناراحت شدی؟
_نه عزیزم خدافظ
تلفنو قطع کردم و گذاشتم سرجاش.همینطور که میرفتم تو اتاقم به بابام فکر میکردم.بابام یه شرکت فروش مصالح ساختمانی داشت.امروز هم اونجا بود.فکر خوبیه.سریع به اتاق رفتم وایسادم جلو آینه.به خودم نگاه کردم.همه بهم میگفتن بهم نمیاد هیجده سالم باشه.یابیست و دو.یا بیست و سه.ولی خب من هیجده سالمه چرا سن منو انقد بزرگ میکنن؟موهام قهوه ایه روشنه واز بچگی هم گونه هام تقریبا عین اونایی بوده که پروتز کردن.چشمای طوسی.دماغ معمولی لب هم معمولی.قدم هم 170.لاغرم.ولی من نمیدونم چرا میگن بهت نمیخوره.بیخیال این فکرا شدمو رفتم آروم در کمدو باز کردم.یه مانتوی آبی نفتی با شلوار مشکی.یه روسری آبی هم برداشتمو سریع سرم کردم.کیفمو گوشیمو و همچنین سوییچ مامانمم برداشتمو از خونه بیرون رفتم.تند کتونیمو پام کردمو از خونه عین جت پریدم بیرون.سوار پرشیای خوشگل مامان شدمو سریع خودمو به شرکت بابا رسوندم که یکم دور بود.اصلا صبر نداشتم.سر راه ترمز زدم یه شیرینی هم خریدم.وقتی رسیدم بعد پارک کردن ماشین وارد ساختمون شدم.استرس داشت از سرم بیرون میزد.وقتی به طبقه مورد نظر رسیدم خودمو به منشی رسوندم.تا منو دید سریع از جاش بلند شدو گفت:
سلام خانوم معاف.خوش اومدین!
_سلام خانوم کریمی.بابا هست؟؟؟
_بله.بفرمایید
رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
سپاس شده توسط:
#5
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۵-۰۷-۹۷, ۰۱:۲۳ ب.ظ)، sadaf (۱۵-۰۷-۹۷, ۱۲:۳۳ ب.ظ)، Lisa (۰۵-۰۹-۹۴, ۰۷:۱۵ ب.ظ)، N!rvana (۲۵-۰۸-۹۴, ۱۲:۲۱ ق.ظ)، ~ MoOn ~ (۲۱-۰۷-۹۴, ۱۲:۱۶ ب.ظ)، aminfar (۰۴-۰۷-۹۵, ۰۱:۴۸ ب.ظ)، سمیرا (۱۳-۰۷-۹۶, ۰۷:۰۰ ب.ظ)، ملکه برفی (۲۳-۰۷-۹۴, ۰۴:۴۶ ب.ظ)، hadis hpf (۲۵-۰۲-۹۹, ۰۲:۲۸ ق.ظ)، fatemeh80 (۲۶-۰۷-۹۴, ۰۶:۵۸ ب.ظ)، Sogolsanei (۱۴-۱۱-۹۵, ۰۱:۴۵ ب.ظ)، "MJ" (۰۵-۱۰-۹۴, ۰۴:۵۳ ب.ظ)، Nena (۲۳-۰۷-۹۴, ۰۳:۱۷ ب.ظ)، saida (۲۳-۰۷-۹۴, ۰۸:۲۹ ب.ظ)، ermia (۰۶-۰۸-۹۴, ۰۷:۲۶ ب.ظ)، asali_74 (۱۲-۰۸-۹۴, ۱۱:۳۴ ب.ظ)، p1380 (۲۷-۰۹-۹۴, ۱۱:۲۶ ق.ظ)، leila58 (۲۹-۰۹-۹۴, ۰۲:۳۳ ق.ظ)، خرزوخان (۲۴-۰۷-۹۴, ۱۲:۰۶ ق.ظ)، bassiri.p (۲۴-۰۷-۹۴, ۰۴:۰۲ ق.ظ)، tasalla (۳۰-۰۵-۹۵, ۰۱:۳۳ ب.ظ)، farnoosh17 (۰۶-۰۸-۹۴, ۱۱:۳۱ ب.ظ)، 2fan2314 (۲۲-۰۷-۹۴, ۰۱:۵۱ ب.ظ)، iilnaz (۰۳-۰۹-۹۴, ۱۱:۲۱ ب.ظ)، avaa (۰۴-۰۹-۹۴, ۰۲:۱۹ ب.ظ)، b.bsi (۲۳-۰۷-۹۴, ۰۱:۲۱ ق.ظ)، baran75 (۲۲-۰۷-۹۴, ۰۶:۴۲ ب.ظ)، azade.p (۲۱-۰۷-۹۴, ۰۳:۵۹ ب.ظ)، Saffa (۲۴-۰۷-۹۴, ۱۱:۲۷ ب.ظ)، nafac_ox (۰۱-۰۸-۹۴, ۰۲:۰۳ ب.ظ)، _bahawr_ (۲۵-۰۸-۹۴, ۱۱:۴۲ ق.ظ)، said zare (۰۸-۰۸-۹۴, ۰۲:۲۶ ب.ظ)، بهار۲۳ (۰۱-۰۹-۹۴, ۱۱:۴۵ ب.ظ)، alikian (۱۱-۰۸-۹۴, ۰۶:۰۱ ب.ظ)، ****نگار**** (۲۹-۰۹-۹۴, ۰۶:۱۶ ب.ظ)، Tabataba (۱۵-۱۱-۹۴, ۱۱:۲۶ ب.ظ)، شقایق سرخ (۲۲-۰۹-۹۴, ۰۲:۰۸ ق.ظ)، azar (۱۸-۰۸-۹۷, ۱۱:۰۹ ب.ظ)، پیتون (۲۷-۱۰-۹۴, ۰۷:۴۹ ب.ظ)، 64shar (۰۴-۱۰-۹۴, ۰۹:۱۸ ب.ظ)، نام کاربریmehri (۰۸-۰۷-۹۵, ۰۷:۱۸ ق.ظ)، ملاك (۳۰-۰۹-۹۴, ۰۳:۲۴ ب.ظ)، مرادی (۱۲-۱۰-۹۴, ۰۴:۲۰ ب.ظ)، fateme g (۰۳-۱۰-۹۴, ۰۲:۳۱ ق.ظ)، negar74 (۲۹-۰۹-۹۴, ۰۶:۱۷ ب.ظ)، Hadadian (۳۱-۰۵-۹۵, ۱۱:۲۹ ب.ظ)، amirreza (۰۶-۰۲-۹۷, ۰۸:۰۲ ب.ظ)، Nay46 (۱۱-۰۸-۹۵, ۱۰:۰۹ ق.ظ)، mermaid (۰۴-۰۷-۹۵, ۰۷:۳۶ ب.ظ)، ليلا محمد (۰۶-۰۷-۹۵, ۰۶:۰۷ ق.ظ)، shabi (۰۹-۰۹-۹۴, ۱۲:۳۶ ب.ظ)، فلاح (۲۰-۱۰-۹۴, ۱۲:۲۶ ب.ظ)، الهام ١٩ (۱۰-۰۹-۹۴, ۱۱:۴۹ ب.ظ)، RoOmp (۱۴-۰۹-۹۴, ۱۰:۱۸ ب.ظ)، هرچی (۱۸-۰۹-۹۴, ۰۹:۲۰ ب.ظ)، اتاناز (۱۹-۰۹-۹۴, ۰۸:۴۳ ب.ظ)، zhzn (۰۴-۱۰-۹۴, ۱۲:۲۱ ب.ظ)، sevda sami (۲۳-۱۰-۹۴, ۰۴:۳۲ ب.ظ)، برف سیاه (۱۵-۰۶-۹۵, ۱۰:۲۸ ق.ظ)، dora (۰۵-۱۰-۹۴, ۰۷:۵۰ ب.ظ)، ماهي گندمي (۱۱-۰۷-۹۵, ۰۵:۱۵ ق.ظ)، gandom (۰۹-۱۲-۹۵, ۰۵:۵۲ ب.ظ)، nastaran_f (۱۳-۰۷-۹۵, ۱۱:۳۶ ب.ظ)، all4 (۲۲-۱۲-۹۷, ۱۲:۴۶ ق.ظ)، sima59 (۱۸-۰۸-۹۵, ۱۲:۲۶ ق.ظ)، عسل6 (۲۴-۰۶-۹۵, ۱۰:۴۲ ب.ظ)، تپش جون (۲۵-۰۹-۹۵, ۱۲:۴۰ ق.ظ)، zahra_ayyar (۱۹-۰۳-۹۶, ۰۷:۰۸ ب.ظ)، zeinabalouchi (۰۳-۰۶-۹۵, ۱۰:۴۳ ق.ظ)، ehsan_atr (۲۰-۰۷-۹۵, ۱۲:۴۰ ب.ظ)، زهرا 145 (۰۶-۰۱-۹۶, ۰۵:۰۹ ب.ظ)، rahgozar (۰۳-۰۶-۹۵, ۰۹:۳۵ ب.ظ)، golijoon (۰۹-۰۷-۹۵, ۰۸:۵۴ ب.ظ)، mina22 (۰۴-۰۳-۹۶, ۰۹:۲۴ ب.ظ)، blossom93 (۲۶-۰۶-۹۵, ۱۰:۵۹ ب.ظ)، شیشه (۲۳-۰۵-۹۵, ۰۸:۲۷ ب.ظ)، مهزز (۱۲-۰۶-۹۵, ۰۷:۰۴ ق.ظ)، ماربیا (۱۳-۰۷-۹۵, ۱۱:۰۶ ق.ظ)، Soheilasa (۰۸-۰۶-۹۵, ۰۹:۰۳ ب.ظ)، Mahtab1373 (۲۵-۰۵-۹۵, ۰۹:۱۵ ب.ظ)، حميده (۲۷-۱۰-۹۵, ۱۱:۱۴ ب.ظ)، Makan (۲۲-۰۷-۹۵, ۱۲:۳۱ ب.ظ)، حوال (۲۹-۰۵-۹۵, ۱۱:۳۳ ب.ظ)، کوبان (۰۳-۰۶-۹۵, ۰۹:۱۱ ق.ظ)، ناهیده (۲۲-۰۶-۹۵, ۱۰:۳۴ ب.ظ)، لي لا (۳۰-۰۵-۹۵, ۰۴:۳۹ ب.ظ)، sedi (۰۱-۱۰-۹۵, ۰۶:۲۰ ق.ظ)، صبا1367 (۲۸-۰۶-۹۵, ۱۱:۵۱ ق.ظ)، rezvan2000 (۰۱-۰۶-۹۵, ۰۸:۰۹ ب.ظ)، mehrang (۱۶-۰۸-۹۵, ۱۰:۳۴ ق.ظ)، lwbo888 (۱۵-۱۱-۹۶, ۰۵:۰۳ ب.ظ)، Jimsho (۰۵-۰۲-۹۸, ۱۱:۴۷ ب.ظ)، مادر (۱۲-۰۶-۹۵, ۰۷:۰۱ ب.ظ)، Leila_p (۲۱-۱۲-۹۵, ۰۸:۳۵ ق.ظ)، ft.samadi (۱۱-۰۲-۹۷, ۰۶:۰۳ ب.ظ)، azar52 (۲۸-۰۶-۹۵, ۱۲:۱۳ ق.ظ)، noshin jojoo (۲۱-۰۶-۹۵, ۱۱:۰۵ ق.ظ)، ronak92 (۱۷-۰۸-۹۵, ۱۲:۳۲ ق.ظ)، Tehran (۲۶-۱۲-۹۵, ۰۳:۱۳ ب.ظ)، nahal.erfani (۰۷-۰۶-۹۵, ۰۱:۱۳ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان