انجمن ايران رمان



رمان سالهای بی کسی | مریم جعفری
زمان کنونی: ۲۶-۰۹-۹۶، ۱۲:۵۸ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: atena khanum
آخرین ارسال: atena khanum
پاسخ 65
بازدید 14047

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان سالهای بی کسی | مریم جعفری
#1
Tongue 
ازبالاي درخت تنومند گيلاس كه تازه به شكوفه نشسته بود به مادر مي نگريستم.داشت تلاش ميكرد مرا متقاعد كند كه هرچه زودترازدرخت پايين بيايم.

-بيا پايين دختر ميافتي اخه خجالت هم خوب چيزيه.من اندازه توبودم داداشتو زاييده بودم. اين كارها براي تو عييبه اگه يكي تورو بالاي درخت ببينه چي فكرميكنه؟

لجوجانه درحال تكان دادن پاهام روي درخت گفتم:

-هركي هرچي ميخواد بگه من پايين نمي يام.

مادر درحال كندن گونه اش درحالي كه به بالا نگاه ميكرد ودستش رادر برابرنور خورشيد جلوي صورتش گرفته بود گفت:

اين اداهاچيه؟براي اينكه حرفتوبه كرسي بنشوني؟بيا پايين مادر بيا الان مهمانها ازراه ميرسند من هم هزارتاكار دارم.بيا برو لباستو عوض كن دستي به سرت بكش.

بعد براي ترساندن من ادامه داد

اگه آقاجونت بيادوتو رو اون بالا ببينه عصباني ميشه.مگه نميدوني چقدربه اين گل ودرخت ها اهميت ميده.توباهرحركتي كلي ازشكوفه هاشو حروم ميكني.بيا پايين مادر جون بيا پايين.

دو دستم رامحكم به يكي ازساقه هاي درخت قلاب كردم ودرحال تاب خوردن ميان خنده و سروصدا گفتم:

-نميدوني مادرجون اين بالاچقدرعاليه،ميشه سه تا حياط اون طرفتر روهم ديد.

مادروحشت زده زيرپاي من ايستاد وفريادزد:

-اين چه كاريه؟مگه خل شدي دختر؟ميافتي خداي نكرده مي ميري.فروغ اگه نياي به خدا قسم زنگ ميزنم داداشتوخبر مي كنم اونوقت هرچي ديدي ازچچشم خودت ديدي.به خيالت رسيده؟كه بااين خل وچل بازي ها بتوني آبروي من وآقا جونت رو ببري؟

من كه مخصوصاجايي رفته بودم تا جلوي خواستگارها آبروريزي كنم با شنيدن اسم داداش فرهادكمي درادامه اين بازي شل شدم وآرام لب ساقه تنومنددرخت كهنسال گيلاس كه ميگفتند هم سن عمه ساراست نشستم وبه مادر خيره شدم.اودر لباس تازه اي كه به مناسبت همين مجلس خريده بود مرتب ومنظم مي نمود ومن در حال نگريستن به او انديشيدم كه اگر موهايش را رنگ كرده بود ديگر سنش توي ذوق نمي زد.مادر كه نرمش مرا حس كرده بودلب به نصيحت گشود وگفت:

-توديگه بچه نيستي مادرشانزده هفده سالته.دختر هم مثل پله بايدخواستگار بياد وبره ما كه مجبورت نكرديم جواب مثبت بدي اونا ميان وميرن اگه پسنديدي كه هيچ اگه هم نپسنديدي ميگيم نه.خوبيت نداره.اين چه كاريه تا كيش به كشمش ميري اون بالا؟

سرسختانه گفتم:

-من هنوز بچه ام مادرجون اما شما همچين با من رفتار ميكنين انگار من ترشيده ام.

-اگه اينطوري رفتار كني ترشيده هم ميشي،زياد خوشبين نباش.

-نخير هيچم اينطورنيست مگه همين دخترعموفرناز نبودكه 28سالگي شوهركرد؟خيلي هم خوشبخت شده.

-اره جون عمه اش مگه اين كه خودش بگه،اگه فكركردي كه من مي زارم توتوي اون سن شوهركني كورخوندي ورپريده زودباش بيا پايين وگرنه زيرآفتاب كباب ميشي.



-نمي يام.

مادركه ديگرخونش به جوش آمده بود كمي پايش رابلندكرد تاازمن نيشگون بگيردولي چون دستش به من نرسيدمغلوبانه گفت:

-اي چش سفيد مگه اين كه دستم بهت نرسه

باآمدن كلفت پيرخانه مان مادرسعي كرد به خودش مسلط شودولي هنوزلحن تندي داشت.

-خانم جون آقافرهاد پشت تلفن منتظرند.

مادربارديگربه بالانگريست ودرحال رفتن به ططرف ساختمان به كافتمان كه همه او را باجي مي ناميديم گفت:

-باجي خانم بگو بيادپايين وقت تنگه.

باجي درحالي كه به من مينگريست مطيعانه گفت:

چشم خانم جان شمابرين تلفنو جواب بدين.

مادروارد ساختمان قديمي ابا واجداديمان شد وباجي خانم با اطمينان ازرفتن مادربه مهرباني گفت:

-فروغ بيا پايين عزيزم.خوبيت نداره لباستو از اتوشويي گرفتم خودم هم حمـ ـامتان مي كنم تصدقتان بشم بياين پايين.

باجي را اندازه مادرم دوست داشتم همه دوستش داشتيم وبه قول آقاجون سرجهيزيه مادرم بود.اون يك موجود فداكاربود كه حاضر بود تا آخرين قطره خونش با مادرمان باشد و هيچ چيز به اندازه مادربرايش مهم نبود گاهي اوقات او را با مادر بزرگ اشتباه مي گرفتيم. اين زن مهربان تنها از داردنيا يك قاب رئوف داشت درخانه اشرافي پدرم حق آب و گل داشت اما هرگز خودش رافراتراز آنچه كه بود نميديد عجيب بودكه مرا طور ديگر دوست داشت و خودش هميشه بدان معترف بود وبراي همين هرگز در رفتارم بر من سخت نمي گرفت وهمواره درمواقع تنبيه سپري بودبين من ووالدينم.

-فروغ خانم تروخدا انقدرخلق خانم روتنگ نكن حرص وجوش براشون خوب نيست.الان اقا هم ازراه ميرسنداگه شمارواون بالا ببينه بدمي شه.

انگارپدرم پشت درايستاده بودكه به محض به پايان رسيدن حرف باجي خانم كليدبه درانداخت و وارد حياط شد.ديگرجايز نبودسنگرم را ترك كنم.پدركه هنوز وجود مرا بالاي درخت نديده بود با ديدن باجي خانم لب به دندان گزيد وگفت:

-باجي خانم اونجاواستادي براي چي؟بيا اين خرت وپرت هارو ازم بگير.

باجي به تندي به من نگاه انداخت وبراي پرت كردن حواس پدرم باعجله رفت ودر حال گرفتن جعبه شيريني وپاكت ميوه ها گفت:

سلام آقا انشاالله هميشه به شادي،دستتون دردنكنه.

پدر درحال برداشتن كلاهش لبخندي به لب آوردكه گويي قنددردلش آب مي شد.

-ايشاالله اين يكي هم به سلامتي بره سرخونه زندگيش به شرطي كه ازخر شيطون پايين بياد وبه اين يكي خواستگارش جواب مثبت بده ونه نگه.

باجي قدمهايش راباپدرم ميزان كردوگفت:

-هرچي خدا بخواد.

پدربايادآوردن موقعيت خواستگارتازه ام بالبخند گفت:

حالاكه خداخواسته.پسره حرف نداره.درس خونده فرنگ رفته پولدار خانواده دار و اصيله هيچي كم نداره.

باجي باافتخار گفت:

-فروغ جونم چيزي كم نداره آقا.

باجي كنار رفت تا پدرم داخل شودآنگاه خودش هم قبل ازداخل شدن مرا بادست دعوت به پايين امدن كرد.نفس راحتي كشيدم وخواستم ازدرخت پايين بيايم كه پدرم دوباره بيرون آمد.باجي هم پشت سرش بود.حدس زدم كه مادر چغلي مرا كرده پدر به روي ايوان رفت ونگاهش را ميان درختان كهنسال باغچه دواند آنگاه خشمگين گفت:

-كجاست ؟دختره چشم سفيد.كجاست از زمين عيبي ديده كه رفته توهوا؟

باجي ملتمسانه گفت:

-آقا شما بفرماييد تو من خودم ميارمش.

-دهمين ديگه شما انقدر لي لي به لالاش گذاشتي باجي خانم كه حالا توروي ما واميسته.آخه مگه اين تافته جدابافته است؟مگه اون يكي نبود؟بدبخت شد؟ دادمش به يه جوون آدم حسابي هنوزكه هنوزه دعام ميكنه.مگه اين خواهراون نيست؟

بعددرحال درآوردن اداي من ادامه داد

-مي خوادپيش ما بمونه تحفه مي خوام؟مي خوام ترشي بندازم؟كي رسم بوده دختر براي خودش تعيين تكليف كنه؟ماهم كه اختيارمونو پاك گذاشتيم دست خانم كمر منو ول كن باجي خانم ديگه كفرمنو درآورده اين چند ضربه رو بايد چند وقت پيش ميزدم.همين ديگه دختروكه تو خونه نگه داري پررو ميشه دختره چش سفيد حالاكارش به جايي رسيده كه براي به كرسي نشوندن حرفش مثل تارزان ميره بالاي درخت.تاحالا كه شايع بود كه عيب وايرادي داره كه شوهرش نميدن ازاين به بعدهم كه ميگن خله.

من كه خودراميان برگهاي جوان و شكوفه هاي گيلاس مچاله كرده بودم به اين اميد كه پدرمرا نبيندازترس مجازات ناخن به دندان گرفته بودم ودعا ميكردم دل پدرباالتماس هاي باجي به رحم بيايد.امكان نداشت پدر مرانديده باشد امامثل هميشه تظاهر مي كردكه مرا نديده و مخصوصا بلندبلند حرف ميزد تا من حساب كار دستم بيايد.

باجي ملتمسانه كمربند پدرم را ميكشيد وپدر همچنان ابرام ميكرد.در همين حين مادر هم به ايوان آمد.موهاي سفيدش رابا سنجاق نگه داشته بود كه تاروي پيشاني اش نريزد. مي دانستم!آخراين ماجراي تكراري را مي دانستم.درست مثل تاتري شده بود كه تا آن روز صدبارديده بودم.مادردوباره باقلب رئوفش به باجي پيوست تاباهم پدررارام كنندآنگاه به اصرار آنها من از مجازات ميرستم.

-خانم فقط به خاطر شما اگه يه بار ديگه اين خل وچل بازي هارودر بياره به ارواح خاك بابام پوستشو ميكنم.

سكوت سنگيني بين هرسه آنها حكم فرما بود.من هم جاخوردم چون سابقه نداشت پدرتا آن روزارواح خاك آقاجون را بخورد.مو به تنم راست شد.اين نشانه خوبي نبود مادر و باجي فهميده بودند چون حتي پس ازرفتن آقاجون همچنان با تعجب و حيرت ايستاده بودن. باجي به يك به چشم به هم زدن به پاي درختي كه برروي آن قرار داشتم آمد و خيلي آرام گفت:

-زودباش فروغ خانم تا آقا رفته حمـ ـام بيا پايين .ديگه هم اون بالا نرو ديدي كه آقاچي گفت؟اين بار ديگه خيلي عصباني بود اگه خانم نبودن معلوم نبود چي ميشد.

باجي دستانش را ازهم گشود ومن كمي آنطرف ترش پريدم.مادر كه بيننده اين صحنه بود گونه اش را باچنگ كند و با عجله به نزدم آمد وقبل از اينكه فرصت كنم در بروم دستم را گرفت ودر حالي كه با دست ديگري نيشگوني از بازويم ميگرفت گفت:

-ذليل شده نمي گي سراين بپر بپر ها ناقص ميشي؟

براستي غيرقابل كنترل بود ازدرد ناله خفيفي كردم كه صدايم به گوش پدرنرسد.باجي خانم دست مادرم را پس زد وبا غيظ گفت:

-گوشتش رو كندي خانم جون.

بعدخطاب به من گفت :

-راست ميگه مادر دختري رو ميشناسم كه سر اين كارها ايراد دار شد و شب عروسيش جنگ و دعوا راه افتاد.

من كه مشتاق وكنجكاو شده بودم درد ناشي از نيشگون مادر رابه فراموشي سپردم و پرسيدم:

-بعد چي شد؟

باجي در حالي كه لباسم را ميتكاند گفت:

-هيچي به دختره بهتان زدند و گفتند نا نجيب بوده.

مادركه اشتياق مرا ديد به باجي تشر زد و گفت:

-اين حرفها چيه به اين وروجك ميزني باجي خانم؟كم روش بازه تو هم بدترش كن.

باجي مرا باخوشحالي به خودش چسباند وگفت:

-ولش كنيد خانم جون بچه ام ديگه بزرگ شده داره عروس ميشه. بذاريد چشم وگوشش بازبشه.

مادرباتغيير حالت گفت:

-آره مگه اينكه هيكل گنده كنه وگرنه عقلش هنوز بچه است.من هم به تلافي اينكه آغـ ـوش باجي برايم باز بود گفتم:

-ميام ولي قبول نميكنم.

مادر دوباره عصباني به طرفم خيز برداشت و باجي كنارم كشيد وباغيظ گفت:

-شماهم خانم جون چه عادت بدي دارين؟اين بچه خيلي گوشت داره شماهم هي بكنيدش. بعدآرام تر درحالي كه من متوجه نشوم گفت حوصله كنين درست ميشه.

مادر كه عصباني بود مرا به اميد باجي رها كرد و به داخل ساختمان رفت.

وقتي باجي خانم روبان موهايم را گره ميزد ميهمانها رسيدند.باخرسندي زمزمه كرد:

-به به چه دسته گلي شدي چه به موقع شرط مي بندم كه اون ها دلشون برا داشتن همچين عروسي غش مي ره.

به طرف آينه برگشتم و به صورت دختري نگريستم كه از نظر ديگران چيززيادي اززيبايي كم نداشت(مگه اينكه خودت تعريف كني!!)باجي درحالي كه خم شده بود
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: عسل6
#2
با احتياط پايين موهايم راشانه مي كرد گفت:

-فروغ خانم قصد ندارديه كم نوك موهاتونو كواته كنيد؟

فورا گفتم نه همينجوري خوبه!

-ماشالا چه موهايي هم دارين اندازه نصف قدتون بلندي داره

مي دانستم كه اين پيشنهادرا به خاطر خودش مي دهد.چرا كه شستنموهاي من به عهده او بود و هربار موهايم را همچون لحاف سنگيني بايد مي شست.باجي دمپايي هايم را مقابلم جفت كرد ومن به نرمي آنها را به پا كردم.در همين لحظه مادر مادر وارد اتاق شد و لبخند رضايت بخشي كه به من مي كرد گفت:

-زود باش باجي خانم اينقدر معطل نكنيد خوبيت نداره خودت هم بيا پذيرايي.

-من براچي خانم؟

-واه!خوب براي پذيرايي از مهمانها.

-خانم جون يادتون نره منو بهشون معرفي كنيد؟

مادر بي حوصله گفت:

-باشه باجي.

من به رويش لبخند زدم وانديشيدم پيرزن بيچاره چه چيزهايي برايش مهم اند! اصلا دلم نمي خواست به مهمانها رو به رو شوم اما مجبور بودم.با خودم گفتم بالاخره يه ايرادي ازشون مي گيرم.

مادر در حال نگريستن به حياط زمزمه كرد:

-نمي دونم چرا فيروز نيومد؟حالا خوبه بهش گفتم زودتربيا.

باجي گفت:

-ميان خانم جون شما غصه نخوريد.خانم آقا فرهادچي ميان؟

-اره اولش من چيكاره ام.بهش گفتم مهموني زنونه است و تواز طرف فرهاد بايدبياي. چيكار كنم ديگه عروسه ديگه پس فردا دلگير مي شه اونوقت حوصله ندارم با فرهاد برم ميدون.آهان راستي يادم افتادزن فرهادگفت اول ميره دنبال فيروزه بعد با هم ميان.

بعدخطاب به من گفت:

-توحاضري؟خيلي خب.با باجي برو.بعدا چايي مياريم.

من با باجي خانم قدم به سالن پذيرايي گذاشتم

مهمان هابا ورودما ازجا برخاستند بازاراحوال پرسي و تعارف حسابي گرم شد.زن مسني كه تقريبا هم سن و سال مادرم بود با ديدن من لب به تحسين گشود وخطاب به مادرم گفت:

-دست و پنجتون درد نكنه با عمل اوردن همچين گلي.

باجي براي بالاتر بردن ارج و قرب من گفت:

-گل نگين خانم جون بگين گلستون.

زيرچشمي به مادر دامادنگريستم كمي خودش راجمع و جور كرد كه اين كار از نظر مادرم دور نماند.با اشاره چشم وابرو باجي را به دنبال نخودسياه فرستاد.بعداز رفتن باجي مادر داماد پرسيد:

-ايشون كي بودن خانم صولتي؟

مادر كه از قبل به باجي قول داده بود او را آنطور كه شايسته است معرفي كند كمي خودش را روي مبل جا به جا كرد وگفت:

-والا اين بنده خدا همه كاره اين خونس.دراصل پرستار بچه بوده برا همين درباره اشون احساس وظيفه مي كنه.

مادر داماد اهاني گفت كه هزارتا معني داشت.درست مثل اينكه گفته باشد بگو كلفت ديگه. باجي با سيني چاي وارد شد و كنارمن نشست.يكي از مهمانها كه ظاهرا خواهر داماد بود خطاب به من گفت:

-عروس خانم چقدرهم خجالتي هستي!سرتو بالا كن روي ماهتو ببينيم.

باجي با زبان گرمي گفت:

-ازبس باحياست.به خدا خانم توي بچه هاي اين خانواده فروغ خانم براي من يه چيز ديگه است.

خواهرداماد كه به نظر كلفت گو مي آمد گفت:

-اگه غيراين بود ما اينجانبوديم.

به صورت مادر نگريستم اوهم مثل من ازاين كلفت گويي رنجيده بود.دلم خنك شد. ناخودآگاه لبخند كمرنگي برلبانم نقش بست.باخود گفتم بااينكه اونا پولدار و خانواده دارن انا ماهم چيزي از اوناكم نداريم.سكوت بينمان را مادرشكست وپرسيد:

-آقازاده چندتاخواهردارن؟

مادردامادگفت:

-چهارتازنده باشن جونشون واسه هم درميره.خواهرا هم دلشون برا اين دو تا برادر ضعف مي ره.

به جاري اينده ام نگريستم رنگ به رو نداشت وازفرط لاغري داشت ميمردو انگار به زور لبخندميزد تا تأييدي بر سخنان مادرشوهرش باشد.براي لحظاتي برخود باليدم چون ازاو خوشگل تربودم.هرچندكه اگراو هم كمي چاق بود چيزي از زيبايي كم نداشت.مادر داماد هم كه يك بنددر حال تعريف بود.

-فروغ خانم بچه آخره ساسان منم بچه آخره.باوركنين خانم،جون منه و ساسان.اونقدر بهش وابسته ام و انقدربهم وابسته است كه ميگه مادرجون مبادا غصه بخوري.من زن بگيرم همين جا پيشتم.اون يكي پسرمون هم بالا سرمون مي شينه.باوركنين خانم تنها جونمون يكي نيست روحمون هم برا هم ديگه پرمي كشه.

داشت توگوش من فروميكرد كه بايد باخودشان زندگي كنم.بازهم به مادر نگريستم. اوهم ناراضي بود چون درپاسخ به مادر دامادگفت:

-خب بله.نزديكي قلب هارو به هم نزديك مي كن امامن خودم معتقدم دوري و دوستي. ببخشيدا من عقيده خودم رو گفتم چون پسرم خيلي دوست داشت با ما زندگي كنه ولي من خودم از همون روزاول قبول نكردم گفتم مادرجون برومـ ـستقل باش.آقا زاده شما هم كه ماشاالله مشكل مالي نداره مي تونه جداباشه.

كيف كردم باجي كه جازده بود اخه حريف انهانبود.لااقل مادردر لفافه حاليشان كرد باهالو طرف نيستند.باصداي زنگ در باجي ازجابلندشد ودر را باز كرد و ورود خواهرم فيروزه و زن برادرم مينارا اعلام كرد.مادر با عذر خواهي از مهمان ها به استقبالشان رفت.صداي قربان صدقه هاي مادر مي امد.مادر عاشق بچه هاي فيروزه و فرهادبود.مدت زيادي طول نكشيد كه انها وارد پذيرايي شدندو مرا از تنهايي نجات دادند.مهمان ها با فيروزه و مينا روبـ ـوسي كردند.

فيروزه آنچه از طلا داشت به خودش آويخته بود و اين از نظر مادر داماد دور نماند و من ديدم كه با آرنج به آرامي به پهلوي دختربزرگش زد.فيروزه هم بلد بود وبا تفاخر احوالپرسي كردو خوشامد گفت.بالاخره مادر داماد طاقت نيائرد و پرسيد:

-دامادبزرگ چه كاره اند؟

مادر سرش را بالا گرفت و گفت:

-شوهرفيروزه جون تاجر طلاست.

كمي باد دماغ مادر داماد خوابيد و براي اينكه خودش را از تا نينداخته باشد گفت:

-به پاي هم پير بشن.

دلم قرص شد چون مطمئن شدم كه اين وصلت سربگير نيست.مادر دامادكه دنبال شكار مفت بود براي عوض كردن مسير گفتگو پرسيد:

-آقاي صولتي نيستند؟

مادر كه مقصود اورا دريافته بود گفت:

-چرا تشريف دارن منتها چون مجلس زنونه بود خدمت نرسيدند.

يعني اينكه اگر به اين خياليكه با حضوراو حرفت را سركني اشتباه كردي. مدتي به گفتگو و صحبت گذشت ودر آخر مهمان ها از جابرخاستند و با روبـ ـوسي مجدد خداحافظي كردند. جلوي درمادرداماد به مادرم گفت:

-اگه آقا اجازه فرمودند ساسانو ميارم خدمتشون ايشاالله كه جواب مثبته.

مادرم باهمان نرمش گفت:

-توكل به خدا .....قدم رنجه فرموديدبه سلامت ...... خواهش مي كنم .... سلام برسونيد ....... خداحافظ.

فيروزه ومينا كنارم نشسته بودند و سعي ميكردند سرگرمم كنند تاكمتر متوجه بگو ومگوي پدرومادر بشوم اما صداي آنها آنقدربلندبودكه انگار كنارگوش من فرياد مي زدند.

-يكبار يك كاري رو به عهده شما زنها كذاشتم اخرش اين شد!از بس نشستيد و به هم فخر فروختيد و طلاها ولباساتونو به رخ هم كشيديد كارهارو خراب كرديد.

-بايد چي كار مي كردم؟خوب بود مي گفتم دخترمال شما برداريد وبريد يا علي؟ مرد،مگه جنست بنجوله؟مگه بيوه داري؟كم خواستگار داره؟مگه اينا كي بودند؟قربون خدا انقدي هم كه بهشون داده سناره روهم تو هوا مي زنن.انقدر گفتي پولدارند ما گفتيم چه خبره؟ يه جعبه شيريني دستشون نگرفته بودند.واه واه چجوري راضي مي شي دختر رو بدي زير دست اون مادر شوهر زندگي كنه؟از اولش داشت گربه رو دم حجله گردن ميزد.تقصير توئه انقدر ماشاالله ماشاالله شون كردي كه خودشون باورشون شد از ما سرن.

-سر نيستند؟كيه كه تو راسته بازار حاج كريم طلاسازو نشناسه؟از شازده پسرت بپرس بهت مي گه!

-خب به ماچه مگه مي خوايم دخترمون رو به حاج كريم بديم؟تازه شنيدي كه همچين دمشونو چيدم كه وقت رفتن به التماس افتاده بودند.من مي دونم تو دلت براي تاپ و توپ مي كنه تو بيشتر فكرتو ميكنه تو بيشتر فكرخودتومي كني.مي خواي اين يكي رو سرامد بقيه كني!اخه مگه آدم دخترشو معامله مي كنه؟

-نه هيچم دلم تاپ و توپ نمي كنه.توفكر كردي اونا دهنشون برا دختر من بازه؟هزارتا دختر سرشناس هاي بازار هستند كه با سر كه سهله حاضرند با تمام وجود عروس اين خانواده بشن.نوبرش رو آوردي؟

-نه تو نوبرش رو اوردي توكه دوست داري از داماد و عروس بگير همه كارت سر امد باشندوآقاي من اصلا اينا هركي هستند باشن،بايد خونه جدا براي دختر منبگيرن وكاري هم به كارش نداشته باشند.

-آخه واسه چي خونه جدا بگيرن؟پسري كه همه سير تا پوست زندگيش مال باباشه برا چي بايد جدا زندگي كن؟تازه اينطوري براشون بهتره پولاشونو زودتر جمع مي كنند.

-والا من كه ديگه خسته شدم ازبس حرف زدم.

باعقب نشيني مدر كمي سروصداها خوابيد.مينا زن فرهاد آرام گفت:

-فورغ جون خودت چي ميگي؟مادروآقاجون خودشون بريدندودوختند!

-من؟چي بايد بگم؟حالا كه من اختيارمودادم دست بقيه.

فيروزه كه فهميدمن راضي به اين وصلت نيستم گفت:

-خب رك وپوست كنده بگونه!

من كه داغ دلم تازه شده بود گفتم:

-مگه جرأت مي كنم؟صبح گفتم نمي خوام جات خالي الم شنه اي شدكه اون سرش ناپيدا!

-خب حالا چي مي شد اگه قبول مي كردي؟

-حالاكه به مارسيد وا رسيد؟اگه خودت بودي بااين همه افاده به پسرشون شوهر ميكردي؟ديدم خودت قدر وسواس به خرج دادي.اينا به سايه خودشون مي گفتن دنبالن نيا بو ميدي.من نمي دونم آقاجون چطور راضي مي شه من عروس اين خونواده از خود راضي بشم؟

مينا گفت:

اخه اينطوري هم كه نميشه فروغ جون هميشه سر تو،سر و صداست.تو كه به همه خواستگارات جواب رد مي دي.بايد بدوني كه مرد ايده آلــ ـت در ذهنت چه شكليه.

-موضوع شكل نيست ميناجون موضوع اينه كه به دلم نميشينه.

فيروزه كمي عصبي از اين كه اين سروصداها به خاطر من راه افتاده،گفت:

-بيخود يكيشونو انتخاب كن قال قضيه روبكن.به خدا ماهم خسته شديم.توهم ناز ميكني.من نمي دونم مادر خودش خسته نشده؟هرروز ميئه و شيريني اخرش هيچي؟ديگه زيادي داري شورش مي كني.مردمگه بايد چي داشته باشه؟پول؟تحصيلات؟قيافه؟خونواده؟كه اكثر اينارو خواستگاراي تو دارن.حالا اين يكي هيچ بقيه چي؟

رنجيده گفتم:

-تخير موضوع اينا نيست من هنوزبچه ام.نمي خوام شوهركنم.

فيروزهبه تقليد از من گفت:

-بچه اي؟نه جونم به وقتش كه برسه ده تاي مارو مي بري چشمه و لب تشنه برمي گردوني.

بعدخطاب به مينا گفت:

-فكركرده ما مادرزاد بزرگ بوديم و شوهر كرديم.نه جونم ماهم كم كم ياد گرفتيم.خود به خود وقتي مسئوليت گردنت بيفته ياد مي گيري.

مينا گفت:

-من فكر ميكنم كه مشكل فروغ جون اينه كه تاحالا به ازدواج جدي فكر نكرده اما از اين به بعد بايد دقيق تر به اين موضوع فكركنه تا ميون خواستگارها شوهر آينده اشو پيدا كنه.

حرف مينا به گوشم منطقي تر و قابل قبول ترامد.حق با او بودمن تا به حال به موضوع منطقي فكرنكرده بودم.نمي دانستم خصوصيات مورد علاقه ام چه بايد باشد فقط مي دانستم كه مثل همه ي دخترهاي هم سن وسالم بايد پس از تمام شدن درس بايد به ازدواج كنم. درحالي كه من با خودم مشغول بالا و پايين كردن افكارم بودم فيروزه از جا بلند شد و گفت:

-خب من ديگه بايد برم.

مينا كه جو را براي ماندن مناسب نمي ديد وگفت:

-اگه ميري وايسا مي رسونمت.من هم به فرهادگفتم كه غروب خانه ام.

اصلا حال و حوصله ماندن در خانه را نداشتم.دلم نمي خواست كه در خانه بمانم و اخم وتخم مادرو آقاجان را ببينم.از طرفي هم ميدانستم اگربا فرهاد رو به رو شوم حرف هاي پدر را تحويلم ميدهد لذا به فيروزه گفتم:

-منم باتو مي ايم،اصلاحوصله خونه موندن رو ندارم فقط تو يه جوري ازطرف خودت اجازه منوازمادر بگير.

فيروزه كه خودش هم ازتنهايي بيزار بود با شادي گفت:

-چه عجب سرازلاك خودت بيرون آوردي و بقيه رو ديدي!

-حالانري به مادربگي من خودم گفتم ها؟

فيروزه در حال بازكردن دراتاق به خنه گفت:

-نترس فكرش روهم نمي كنندكه توحساب كار خود را كرده باشي.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#3
آفتاب كه لباسش را از روي زمين جمع ميكرد همه چيزاز خاطر من رخت بربسته بود. انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده بود.خواستگاري بوده وحرفي زده شده بود.نمي دانم چرا آنقدر براي همه اين موضوع مهم بود من كه اصل كار بودم ساكت تماشا مي كردم و بقيه اظهارنظر مي كردند.به هرحال آنشب به فيروزه كمك كرم تا شامش را مهيا كندودرست به موقع سروكله شوهر دوست داشتني فيروزه پيدا شدمن خشايار را درست مثل فرهاد دوست داشتم و هيچ وقت در كنارش احساس غريبي نمي كردم.با ديدن من هم جاخورد و هم خوشحال شد.

-سلام خاله فروف احوال شما؟مباركه!

-سلام آقاخشايار،چي مباركه؟!

-بَه پس شما هم بلدي؟حالا ديگه ما غريبه شديم؟

به فيروزه نگاهي كرده وبالبخند گفتم:

-حتما كارخانومه؟هنوزنه به داره نه به بارهِ همه خبردار شدن؟

خشايار قيافه خنده داري به خود گرفته وگفت:

-كيه كه حكايت دختري روكه رو ابرادنبال اقبال ميگرده ندونه؟از پسرشاه پريون گرفته تا پسر .........

من به اوكه ادامه حرفشرا نگفت نگريستم وباخنده گفتم:

-تاپسرآب حوضي نه؟خب بله ديگه وقتي دختري نخوادشوهركنه كساني مثل شماپشت سرش صفحه مي ذارن.

فيروزه كه فكر ميكرد من رنجيده ام به خشايارگفت:

-بدوبروحموم اينقدراينجا نمون و پرحرفي كن وگرنه از شام خبري نيست!

خشايار دودستش را به علامت تسليم بالا بردو گفت:

-چشم سلطان بانو چراديگه عصبي ميشي؟اجازه مي دي قبل رفتن عرض ادب ودست بـ ـوسي كنم؟

-خجالت بكش لااقل از فروغ حيا كن.

-خاله فروغ كه غريبه نيست مي دونه چاكرتون مثل چي ازتون حساب ميبره.

نتونستم خنده ام را كنترل كنم.انگار خنده من فيروزه را عصبي تر كرد.در حالي كه كفگير به دست داشت لبـ ـانش را به هم فشرد وبه طرف خشايار دويد.او نيز پسرش را به روي زمين گذاشت وبه اتاق دويد.مي دانستم همه اين كارها فيلم بوده تافيروزه را بخنداند.آن ها زوج خوشبختي بودند كه تا پاي جان يكديگر را دوست داشتند وبه قول خشايار حتي طاقت يك روز دوري ازيكديگر را نداشتند.دقايقي بعدفيروزه آرامتر وملايمتر از اتاق خارج شد و پشت سرش خشايار بيرون امد و با لحن شوخ گفت:

-استغاثه من مقبول نيفتاد.خاله فروغ مي شه شفاعتم روبكني؟

فيروزه از آشپزخانه فريادزد:

-لوس نشو خشايار غذا يخ كرد.برو زود دوش بگير وبيا بيرون.

وقتي خشاياربه حمـ ـام رفت درحالي كه آرمان پسرخواهرم رادر آغـ ـوش گرفته بودم وسرش رانـ ـوازش مي كردم به فيروزه گفتم:

-توازاون راضي هستي؟

فيروزه درحال حاضركردن ظرفهاي شام گفت:

-آره مردخوبيه البته بستگي داره خوب از نظر تو چي باشه.

هاله خواهرزاده ديگرم زانويم را گرفت ومعترضانه گفت:

-خاله فروغ همش آرمان رو بغـ ـل ميكني؟

بالبخندگفتم:

-آخه توديگه بزرگشدي خاله.

نگاه گيجش رابه من دوخت وگفت:

-همه همينومي گن.باباخشايار مامان فيروزه هم همينو ميگن.آخه من كه بزرگ نيستم.

-چرابزرگي خاله.خانوم شدي.

فكري كردوپاسخ داد:

-اگه بزرگ شده بودم قدم به شما ميرسيد.

من و فيروزه هردوخنديديم و فيروزه گفتك

-اگه حرف زبون اين بچه شدي؟

به ناچار آرمان راروي زمين گذاشتم و گفتم:

-حالا راضي شدي خانوم خانومها؟

وقتي هردوي آنهارفتند به فيروزه گفتم:

-توواقعاخوشبختي بچه هاي سالمي داري وشوهربه اون خوبي.

-من هم صدباراينو بهش گفتم.

هردوبه طرف صدابرگشتيم وبه خشايار خيره شديم اوداشت موهايش رابه حوله خشك مي كرد.من دوباره نتوانستم جلوي خنده ام رابگيرم.

-خدارو شكريكي به قيمت ماپي برد.

فيروزه گفت:

ياد نگرفتي گوش واينستي؟

خشايار درحال خشك كردن گوشش گفت:

-چيكار كنم كه خداگوش هاي مافوق رادار به من داده؟ تازه توش كلي آب بود حالا بفرماييد بهتر مي شنوم.صحبت درباره من بود؟

فيروزه به كشيدن غذا مشغول شد وخشايار طبق عدت هميشه ميزرا چيد وحتي مانع كمك كردن من هم شد(خداشانس بده!!!)

وقتي سرميز نشستيم خشاياردر حال رسيدگي به بچه هاپرسيد:

-حالا نفتيدچي شدكه خاله فروغ بعدمدتي به خونه ما اومده؟

من سربه زير انداختم وبه خوردن مشغول شدم دلم نمي خواست قبل ازخوردن دستپخت خوشمزه خواهرم به ياد آن مراسم مسخره بيفتم اما خشايار كه كنجكاو شده بود دست بردار نبود. فيروزه درحال كشيدن سالاد گفت:

-فروغ به اين خواستگارش هم جواب رد داد.

خشايار متعجب گفتك

-چي؟به اينم؟اين يكي كه پسرحاج كريم ..............

فيروزه به ميان حرفش آمد وگفت:

-بله پسر بزرگترين بنكدار طلا.

خشايار متعجب به من نگريست و پرسيد:

-تودنبال كي هستي فروغ؟اين يكي رو كه فقط خدامي دونه چقدر پول داره؟حتي خود ما هم ازآنها جنس مي گيريم.

فيروزه كه ازحيرت به خودمي باليد گفت:

-اين بار فروغ بي تقصيره مادر خوشش نيامد.

-چرا؟

-افاده اي بودن.چه ميدونم خيلي ازخودراضي بودن.منم خوشم نيومد.

خشاياركه متعجب به نظر مي آمدخيال ندارد به اين بحث خاتمه دهد به عقب تكيه داد و گفت:

-خب اگه مي دونستيد اونا كي هستن بهشون حق .............

-مامي دونيم اونا كي هستن اما به قول مادرم خواهرم چيزي ازاونا كم نداره.تازه حسابي چشمشون فروغ رو گرفته بود.

خشايا گفت:

-خب بله البته اونا هم پاجاي سنگيني گذاشته بودند.

-خشايار!

-ببخشيد!فراموش كرده بودم زن چراغ خونه است.

-بله پس چي!

-فقط خدا كنه هيچ خونه اي بي چلچراغ نباشه.

-اي بد جنس!

تازه سرمان به اين شوخي گرم شده بودكه صداي زنگ دربلندشد. فيروزه متعجب گفت:

-كيه؟ماكه منتظر كسي نبوديم؟خشايارتومنتظر كسي بودي؟

خشاياردر حال پاك كردن دهانش با دستمال ازجابلند شد و گفت:

-كس به خصوصي نيست.آشناست.

-خب تعارفش كن بيادبالا.

خشايار كه تاچند لحظه قبل شادبود حالا به طرز شگفت آوري جدي شده بود خيلي محكم گفت:

-نمي خواد دنبال چيزي اومده من بهش ميدم و برمي گردم.

-آخه كيه؟

خشايار به طرف اتاقش رفت و فيروزه هم به دنبالش روان شد.ومن هم با خودانديشيدم كه بيچاره هركس بوده چقدر پشت در معطل مانده.وقتي خشايار و فيروزه ازاتاق بيرون آمدند من دست خشايار يك نايلون سياهي ديدم و فيروزه غرولند كنان به دنبالش كه مي گفت:

-آخه براي چي اومده اينجا؟نمي تونستي بهش بگي در مغازه بگيره؟

خشاياربا مهرباني شانه فيروزه را فشرد و گفت:

-حالا هم طوري نشده.

وقتي خشايار بيرون رفت. فيروزه كه نزد من متعجب آنها را مي نگريستم آمد.طاقت نياوردم و پرسيدم:

-طوري شده؟

فيروزه كه انگار از آوردن نام شخص مورد نظر اكراه داشت با بي ميلي در حال جمع آوري ظروف شام گفت:

-كيانوشه.

-كيانوش؟

چقدراين اسم برايم آشنابود.خدايا كجا شنيده ام؟كجا؟فيروزه به موقع يادم آورد:

-برادر خشايار.

آهان!چقدر در عطش شنيدن مي سوختم.برادري كه حتي پدرومادرش هم طردش كرده بودند.موجودي كه ازديدخانواده و اجتماع ناخلف محسوب مي شد.كسي كه هيچ يك ازفاميل به احترام پدرومادرش درخانه هايشان به اوخوشامد نمي گفتند حتي برادرش خشايار.نيرويي مرموز درفاصله اي كه فيروزه باكارها مشغول بود مرا از جابلند كرد وبه كنار پنجره كشاند.دستانم آرام پرده فاخر را كنار زد و چشمانم با ولع به بيرون نگريست.

دوبرادر رامقابل هم ديدم اماخيلي رسمي وسرد اورا هم ديدم كيانوش را چقدر به خشايار شبيه بود.نمي توانستم آن حرف ها رادرباره اش باور كنم مگه مي شه كسي آنقدر به خشايار شبيه باشه و آنقدر منفور؟نمي دانم چه چيز مرا تااين اندازه به ديدنش كنجكاو كرده بود يا شايدحرف هايي كه درباره اش شنيده بودم يا صرفا اين كه برادرخشايار بود يا شايد هم حساس شده بودم.همان طور كه به اوخيره شدم نگاه او به من افتاد.نمي دانم چرا نگاهش آنقدر تنم را لرزاند وهمه بدنم عرق كرد و پاهايم شروع به لرزيدن كرد.

اول حس كردم ترس است اما اينطوري نبود من از هيچي نمي ترسيدم حداقل نه از كسي كه چندمتر ويك شيشه بااو فصله داشتم.در نگاهش چيزي مثل يك شيطنت مثل يك وسوسه احمقانه است چيزي مثل يك كشش.يك كشش ملموس نگاهي كه با يك لبخند همراهم نمود و تحويلم داد.من مانده بودم كه چه كنم كه دستي با شتاب پرده راجلوي نگاهم كشيد:

-چي كار مي كني دختر؟

من كه ماتم برده بودبه صورت فيروزه خيره شدم در نگاهش سرزنش بود.سرزنش فقط براي ديدن كسي كه حتي برادرش هم تركش كرده بود.انگار مسخ شده بودم و دگرگوني حالم از ديد فيروزه هم پنهان نماند.دستم راگرفت و مراروي مبل نشاند و گفت:

-ديديش؟به اين مي ارزيد كه به اين حال و روز بيافتي؟

خواهرم چه مي گفت؟تغيير حال من فقط ناشي از يك حس بود همين!نگاه آن غريبه برهـ ـنه وپر ازجسارت بود.نگاه او نگاه پاك وبي رياي يك مردبه زن نبود.چيزي كه من حتي با انديشيدن به آن دستخوش اضطراب مي شدم.به سختي ليوان آب را ازدست خواهرم گرفتم و جرعه اي از آن نوشيدم.صدايم گويي از ته چاه در مي آمد.

-من فقط بيرون رونگاه كردم.مگه جرمه؟چرا پرده رو كشيدي؟

فيروزه به نرمي كنارم نشست و گفت:

-تونبايد بيرون رو نگاه مي كردي او گذشته خوبي با زنها نداره.هيچ مردي مايل نيست حتي همسرش با او هم كلام شود.يكيش همين خشايار حتي حاضر نيست من با او هم كلام شوم. درهمين هنگام خشايار واردخانه شد ديگر مثل قبل سر دماغ نبود.حالت چهره اش به هيچ چيز جز خشم و نفرت تعبير نمي شد.خشايار مقابل من نشست و سيـ ـگاري روشن كرد كه براي من عجيب بود. فيروزه هم باسيني چاي آمد و خطاب به خشايار گفت:

-تو نبايد.............

خشايار به سرعت گفت:

مي دونم ولي سرزنشم نكن.شرايط طوري بود كه بايد هرچه زودتر چيزي رو كه خواسته بود به دستش مي رسوندم.متأسفم متونستم در مقابل اصرارهاي مكررش و خواسته مادرم مقاومت كنم.

-مادرت؟

-آره تعجب نكن بالاخره هرچي باشه اون يه مادره و قلب داره.

فيروزه حيرت زده وبا صداي فريادگونه گفت:

-ولي مادرت خودش گفت كه هركس منو دوست داره نبايد در خونشو به روي كيانوش بازكنه.مگه نه؟

خشايار سيـ ـگارش راد زيرسيـ ـگاري خاموش كرد ودر حال بلند شدن گفت:

-خب ديگه بعضي چيزهاگفتنشون راحتتر ازعمل كردنشونه. فروغ خانم فيروزه جان معذرت مي خوام احساس مي كنم شديدا نياز به استراحت دارم.اميدوارم منو ببخشيد كه زودتر از شما به بستر ميرم.

خشاياردر ميان حيرت من واندوه فيروزه به اتاقش رفت ناخودآگاه به فيروزهگفتم:

-من نمي فهمم چرا يك مرد بايد به خاطر اومدن برادرش از همسرش معذرت بخواد؟

فيروزه درحال نوشيدن چاي گفت:

-توهمه چيز رو نمي دوني.

من مصرانه گفتم:

-اون برادرشه مگه نه؟تودرباره ي اون چي ميدوني؟

-من نمي فهمم چرااين موضوع بايدبراي تو جالب باشه؟از روزي كه باخشايار ازدواج كردم بيشتر ازيك بار اورا نديدم.آن هم ازدور درمراسن خاك سپاري خاله خشايار.من چيز زيادي از اون نمي دونم فقط مي دونم كه بايد از اون فاصله بگيرم چن خانواده شوهرم اين طور خواستند.



فيروزه خواست از جابلند شود كه مچ دستش را گرفتم.به صورتم خيره شد آرام ازاو پرسيدم :

-درباره او چي ميدوني فيروزه برام بگو!

چشمان فيروزه از فرط حيرت گردش.مي دانستم دانسته هاي او اندك است اما مايل بودم بدانم.او به آرامي صداي من گفت:

-چي مي گي دختر؟آنچه كه درباره ي اون ميگن حتي تكرارش براي دختراني مثل تو زشته.

اما من دست بردار نبودم و فيروزه چون اصرارمرا ديد آنچه را كه ازجاري بزرگش شنيده بودبراي من نقل قول كرد.

-ميگن اون مرد ثروتمنديه خيلي ثروتمند.يك تاجر موفقه البته در كارخودش.نمي دونم راست مي گن يا نه ولي حتي خشايار معتقده كه هيچ زن و دختري ازدست او درامان نيست.او چهارسال ازخشايار بزرگتره حتي شش سال قبل دختري را نامزد كرد اما بعداز مدتي بي دليل نامزديش رو با دختره بهم زده.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#4
فيروزه صدايش را پايين ترآورد وگفت:

-حتي مي گن قسم خورده كه با نامزدش هيچ را بطه خاصي نداشته اما بعدا معلوم شده كه دروغ مي گفته.از اين به بعد يعني بعد از اون اتفاق پدرومادرش ازخونه بيرونش كردن و به فاميل هم دستور طردش رو دادند.

حتي پدرشوهرم ازارث محرومش كرده.باقي چيزها هم گردن خودشون.

جاري ام مي گفت:

درخانه ويلاييش دركرج دختران و زنان زيادي رو بي آبرو كرده.

من با تمسخر گفتم:

-تو هم باورمي كني؟

-خب اوناخودشون مي گن.

-آخه خواهرمن كدوم زن ودختري رو مي شه بي ميل خودشون بي آبرو كرد؟ حالا مي شه قسمت اول اجرارا باور كرد درباره ي نامزديش اما بقيه با عقل جور در نمياد.

-همان قسمت اول هم كم چيزي نيست.

-خب اگه اينطوره چراپليس اونو دستگير نمي كنه؟ازنظر شمااون بايديك جاني باشه.

فيروزه آهسته تر گفت:

مي گن همه جا آشنا داره.لعنتي نمي دونم مهره مار داره؟

من به عقب تكيه دادم و با تجسم قيافه اش در حالي كه به شدت كنجكاو بودم گفتم:

-به نظرمن كه مردجالبي اومد.

فيروزه بين انگشتان شصت وسبابه اش را گاز گرفت وآرام گفت:

-واي خدا چي مي گي دختر؟آخه كي مي گه مردي كه به خاطر خوشايندي خودش دخترهارو ب آبرو مي كن مرد خوبيه؟

-همين كارش برام جالبه!ما هميشه خيلي ازكارهارو به خاطر رعايت قوانين اجتماعي انجام مي ديم نه به خاطر دل خودمون چرااون بايد يه عمر با دختري زندگي مي كرده كه هيچ علا قه اي به او نداشته؟فقط براي خوشايندي ديگران؟

-پس تكليف آبروي دختره چي مي شه؟مسبب اون كه خودش بوده؟

اينجا ديگر حق با فيروزه بود اما نمي دانم چرا در قلـ ـبم حق را به كيانوش دادم؟شايد به خاطر اينكه كاري را كرده كه دلش مي خواست.

حس مي كردم نگاه داغش كه هزارتا معنا مي دادهنوز پشت پنجره است ومرا جستجو مي كند.اين حس به حدي قوي وتحريك كننده بود كه ساعتي بعداز خواب رفتن فيروزه مرا به پشت پنجره كشاند.شب،شب مهتابي بودو كوچه بانوري ملايم چهره اي شاعرانه به خود گرفته بود.سرم را به گوشه پنجره كشاندم وبه نقطه اي كه ساعاتي قبل اورا ديدم خيره شدم سعي كردم چهره اش رامجسم كنم .تمام جزء به جزءاش را. چهره ي آفتاب سوخته و برنزه اي كه داشت انگار يك جايي نزديك به دريا بوده باشد.سروگردن و بازو هاي ستبر وقدي بلند كه با وجودتناسب اندام چندان توي ذوق نمي زد.

چشمانم را ازهم گشودم خودش بود كنارتير برق ايستاده بود.خدايا كابـ ـوس مي بينم؟ خوابم؟او كه تاچند دقيقه قبل نبود.اوكه با خشايار خداحافظي كرد و رفت!چگونه ممكن است؟

چندبار پلك زدم تا باور كنم بيدارم وقتي مطمئن شدم و جود او حقيقت دارد ناگهان با به ياد آوردن حرفهاي فيروزه پرده را جلوي صورتم كشيدم.قلـ ـبم مثل گنجشكي اسير مي زد.

همان جا آرام نشستم وبه صداي قلـ ـبم گوش سپردم.خدايا او اينجا چه مي كند؟ يعني....... يعني...........به خاطر من آمده؟........... عجب غلطي كردم كه دوباره كنار پنجره آمدم اگر خواهرم يا شوهرخواهرم مرا كنار پنجره ببينندكه به او زل زدم درباره ام چه فكر مي كنند آن هم اين موقع شب!!!!

باپاهايي لرزان ازجابرخاسته و سعي كردم به بستربرگردم اما همان نيروي مرموز مرا از حركت بازداشت.با خودم گفتم چه مرگته؟ديدن يك آدم هرزه چه چيز جالب توجهي دارد؟ عقلم سرزنشم مي كرد.به آرامي پرده را كنار زدم او هنوز ايستاده بود.

چشمان به شرم نشسته ام بار ديگر اورا با دقت نگريست بازهم همان نگاه و لبخند شيطنت آميزش گوشه چشمش به حالت چشمكي لرزيد.ديگر بايد مي رفتم نبايد مي ايستادم اما ايستادم.اوخنديد ورديف دندان هايش هويدا گرديد.عرق از كمرم راه افتاد و به پهلوهايم خزيد.خدايا چقدر بي شرمم من طوري لبخند مي زند انگار چيز بي شرمانه اي ازمن ديده است!هرچند كه چه چيزديگري ميتواند تا اين حد بي شرمانه باشد كه دختري نيمه شب درلباس راحتي به تماشاي مردي بايستد كه........

خواستم دوباره پرده را بكشم كه او دوباره دست به جيب برد و باآرامشي كه بعيد مي نمود تكه كاغذي را پس از نشان دادن به من ميان شكاف نه چندان عميق تير چراغ برق جا داد قلـ ـبم فروريخت ازاين بدتر چه بود؟

ديگر مصمم شدم كه حضور او در نيمه شب به خاطر من بود.باخود گفتم پس حتما تمام شايعات حقيقت دارد.او به راستي ازهيچ زن و دختري نمي گذرد.ازبه ياد آوري اين حقيقت پشتم لرزيد به سرعت پرده را كشيدم و به بستر رفتم ودر حالي كه تا ساعتها خوابم نبرد.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#5
نمي دانم كي وچگونه خوابم برد.فقط زماني به عالم واقع بازگشتم كه فيروزه آرام صدايم مي كرد.

-فروغ بسه ديگه چه خبره؟توكه مي گفتي سحرخيزي!بلندشو لنگ ظهره.

به سختي پرسيدم:

-مگه ساعت چنده؟

-نزديك يازده و نيم!

باخودگفتم چطور ممكنه؟من كه تازه خوابيدم.اگه اينقدر خوابيدم پس چرا اينقدر احساس خستگي مي كنم؟بدنم كوفته بود و سرم دوران داشت.اصلا نمي توانستم از رختخواب دل بكنم اما با ديدن ساعت مقابلم مثل فنر از جا پريدم.موهايم مثل كلافي درهم گره خورده بود.رنگ به رو نداشتم.

-يازده ونيم؟چرازودتربيدارم نكردي؟من بايدبرم.

-كجا؟

-خونه،مامان سفارش كرد قبل از ظهر برگردم.

-حالا ميري مادر كه دست تنها نيست.باجي خانم پيششه.واه؟چرا اينقدر عجله مي كني چه خبره؟من الان زنگ مي زنم و شفاعتت رو مي كنم.

-عجيبه من هرگز خواب نمي ماندم.

-خب لابد خونه خواهرت بهت خوش گذشته.به خدانمي ذارم قبل از صبحانه ازخونه بيرون بري.

درحال شانه كردن موهايم گفتم:

-باوركن ميلي به صبحانه ندارم بايد برم.

فيروزه با دلخوري گفت:

-خيلي خب حداقل يه چايي بخور.تا تو حاضر بشي خنك شده.

پس از رفتن فيروزه حافظه ضعيف ومنگم به كار افتاد.فكركردم همه چيز خواب و رويا بوده ومن دارم يه روياي شبانه را به ياد مي يارم.رويايي كه حتي دربيداري بدان راه نيست. با اين فكر به خودم ارامش دادم اما هنوز با تشويش درگير بودم.وقتي از اتاق خارج شدم با ديدن پنجره روبه خيابان قلـ ـبم فرو ريخت چرا مي ترسيدم؟حتي حالا هم نمي دانم.شايد مي ترسيدم اگر كنار پنجره بروم دوباره اورا ببينم عجيب بود كه با وجود ترس و وحشت هنوز هم دوست داشتم آن را تجربه كنم.با گامهايي لرزان به پشت پنجره رفتم وبانديدن او نفس راحتي كشيدم.ولي ناگهان لحظه اي به خود لرزيدم آن تكه كاغذ............

آن هم وَهْم بود؟دستم يخ كرد به سختي آب دهانم را فرو دادم.اگر باشد....... اگر هنوز همان جا باشد چه؟

-به چي نگاه مي كني؟

مثل برق گرفته به سرعت پرده را رها كردم وبه صورت خواهرم خيره ماندم حتي زبانم قدرت تكلم نداشت.درنگاه باهوش خواهرم شك وكنجكاوي موج ميزد.حس شريك كردن او دربزرگترين راز زندگيم داشت ديوانه ام مي كرد اما زبانم به حركت نمي افتاد.انگار دهانم قفل شده بود.چرا من فكرمي كردم اوبه اين مسئله پي برده؟وچرا ميل داشتم اورادر دانستن اين حس شريك كنم؟آيا به دنبال شريك جرم بودم؟

-چت شده فروغ؟چرا رنگ به رو نداري؟

-مامان.......مامان...........مي خوام برم دستشويي.

با آمدن هاله كه فيروزه را صداميزد براي نخستين بارخدا را ازاعماق وجود شكر گفتم دستم مثل يك تكه يخ بود وچه حالت عجيبي بود آن هم دربهار.بعد از رفتن فيروزه من كمي به خودم مسلط شدم وبه خوردن چاي مشغول شده بودم.وقتي فيروزه آمدومقابلم نشست مشكوك پرسيد:

-حالت خوبه فروغ؟

با خونسردي كه مثل نقابي جلوي تشويشم را گرفته بود گفتم:

-چطور؟

-دخترتومنو زهرترك كردي اونوقت مي گي چطور؟رنگ به روت نبود گفتم الانه كه پس بيفتي.

به دروغ گفتم:

-يه لحظه سرم گيج رفت.

فيروزه كه به ظاهر دروغ مرا پذيرفته بود گفت:

-ازبس خوابيدي.يا نكنه مريضي؟

-چي؟

-ميگم نكنه مريضي؟

-نه گفتم كه فقط سرم گيج رفت الان حالم بهتر.

بعددرحال بلندشدن از صندلي گفتم:

-خب من بايد برم براي مادر پيغامي نداري؟

-تو كه هيچي نخوردي!

-ميل ندارم يك ساعت ديگه ظهره.

فيروزه با شيطنت گفت:

-دوباره سرت گيج مي ره ها؟!

به شوخي اش لبخندزدم وهاله وآرمان را بـ ـوسيدم وبه طرف در رفتم.صداي تاپ وتوپ قلـ ـبم آنقدربلندبود كه ميترسيدم كه فيروزه بشنود.

-ديگه پايين نيا فيروزه جون ازخشايار هم خداحافظي وتشكركن.

-باشه بازم ازاين كارا بكن.

-توهم بيا اون طرف ها خداحافظ.

خواهرم طبق عادت هميشگي اش اين جمله را بدرقه راهم كرداما يكباره قلـ ـبم فروريخت. وقتي دركوچه راباز كردم حس كردم دل وجراتم را پشت پنجره جا گذاشته ام.چه دخترترسويي بودم آن هم روز روشن بابودن آنهمه آدم.دردل فيروزه را به خاطر گفتن آن همه چرت وپرت به خاطر برادرشوهرش سرزنش كردم.با وحشت ازتير برق روي برگرفتم و بي توجه به چپ يا راست درامتداد كوچه به راه افتادم اما انگار چيزي دائم قلقلكم مي داد برگردم.اعضاء بدنم دودسته شده بودند يك دسته نافرمان و خودسر و يك دسته فرمانبردار و آرام.خودم فكر مي كردم كه فرق كرده ام عاصي بودم مثل مواقعي كه مادرم عصباني ميشد و سرزنشم مي كرد و شروع كردم به سرزنش كردن خودم اي دختره چش سفيد از خدا شرم نمي كني؟اخه به تو چه كه توي اون كاغذ چي نوشته اگه ريگي به كفش تو نباشه و فوضولي نكني همه چيز به خوبي وخوشي تموم ميشه.اصلا بايد عارت بياد كه انقدر تو پيرامونش كنجكاوي كني!پيرامون آن مردك مبتذل و بيبندو بار هرزه.تو كه خانواده ي به اين اصيلي داري چطور مي توني از دست چنين مردي كاغذ بگيري.اصلا چه ميدوني توي اون كاغذ چي نوشته؟

شايد حرف بدي باشه شايد خودش اون دور و برها باشه و تورو ببينه انوقت به طرفت بياد و بگه به به.......شايد خواهرت همان حين سر برسه و تو را جلوي خانه ببينه انوقت چي داري كه بگي؟

خودم به خودم دلداري ميدم .ميگم چيزي از دستم افتاده دارم دنبالش ميگردم نه.......ميگم پشيمون شدم اومدم دو سه روز بمونم اه......اصلا يادداشت رو ميخونم و دوباره سرجايش ميزارم .خدايا چكار كنم؟

زير لب حرف ميزدم كه يك لحظه به خودم آمدم و ديدم كه جلوي خانه ي خواهرم ايستادم.مثل خلافكاري فورا پشت درخت تنومندي مخفي شدم و چقدر به موقع بود.چون خواهرم همراه فرزندانش از خانه خارج شد.خوشبختانه خواهرم سري چرخاند و به طرف مخالف من حركت كرد.وقتي دور شدند از مخفيگاهم بيرون آمدم و به سرعت به كنار تير برق رفتم. در آن لحظه حتي فكر نمي كردم كه اي كار من سرنوشت چندخانواده را تغيير خواهد داد دستم را جلو بردم ميان التهاب و عجله كاغذ را برداشتم شماره تلفنش را نوشته بود.چشمانم به روي شماره اش خيره ماند همين؟

كاغذ را برگرداندم چيز ديگري هم نوشته بود با من تماس بگير.

واه واه چقدراز خود راضي تلفن داده كه چي من تلفن كنم؟چه غلط ها! چي باعث شده من انقدر به چشمش زبون بيام؟درباره من چي فكر كرده كه جرأت چنين كاري رو به خودش داده؟مگه من از اون مدليشم؟(همه اولش همينا رو ميگن مهم بعدشه!) وجدانم شروع به سرزنشم كرد خودم را تجسم كردم كه درآن موقع شب پشت پنجره بالباس راحتي! من هم خطاكار بودم اصلا به قول مادرم كرم ازخود درخت است.ازياد آوري خودم در لباس فردي خطاكارخشمگين شدم وكاغذ را در جوي آب انداختم و دورشدنش را نگريستم. با خود انديشيدم پس حرف هاي فيروزه حقيقت داشته وتمام شايعات درباره ي او درست است. حالا به فرض اين كه ازمن خوشش اومده چي باعث شده بود كه به يه اشاره دستش به طرفش ميرم.تامن باشم دور اين مزخرفات نگردم.منو بگو كه چقدر در ذهنم برايش احترام قائل بودم.انقدر خودم را سرزنش كردم كه متوجه نشدم كي به خانه رسيدم.

زنگ زدم وسعي كردم ظاهرم آرام وخونسرد باش.باجي خانوم با ديدنم مشكوك پرسيد:

-كجابودين خانم كوچيك؟مادرتون خيلي دلواپس شده بود.

مي دانستم باجي به من شك كرده او مرا بزرگ كرده بود پس درباره ام اشتباه نمي كرد. گامهايم راتندتر برداشتم ودر حالي كه به وضوح از رويارويي با نگاهش مي گريختم با صدايي نيمه لرزان گفتم:

-كار داشتم.

-چكار؟

حرصم را فرو دادم بعضي اوقات كفرم را در مي آورد وبا اين كه خيلي دوستم داشت اما از كنجكاوي هاي افراطي اش اكثراً عصبي مي شدم. قيافه اي حق به جانب گرفتم وگفتم:

-چكارداشته باشم خوبه؟رفته بودم پارچه بگيرم ولي پسندم نشد.

باجي فورا بالحني چاپلوسانه گفت:

-الهي من دورتون بگردم كه هرانگشتتون يك هنر داره. بريد توي خونه داداشتون فرهادخان اومدن ديدن خانم.

مي دانستم خبر جزئيات خواستگاري به گوشش رسيده ومثل پدراز برهم خوردن آن دلگير است لذا حوصله اش را نداشتم.رنجيده گفتم:

-اَه اين جا چي كار مي كنه؟خدارو شكرمايتيم نيستيم.هنوز مادروآقاجون زنده اند صدتا وكيل وصي داريم.

باجي كه خيلي ازفرهاد حساب مي برد آرام در حال آرامش بخشيدن به من گفت:

-تورو خدا خانوم فرهادخان رو عصباني نكنيد.

من كه مي دانستم فرهاد صداي مرا نمي شنود شيرتر از دفع قبل گفتم:

-بيخودچطور عصبانيتش براي ماست؟يكبار شد كمتراز گل به زنش بگه؟

باجي بالبخند ملايم گفت:

-حالا خداييش روبخوايد ميناخانم گل هم هست خيلي با شخصيت ومهربونه.

من رنجيد گفتم:

-حالا چي شده ازاون پشتيباني مي كني؟

باجي كه خوب رگ خواب مرا مي دانست درحال بـ ـوسيدنم گفت:

-البته كه به پاي شما نمي رسه.

وقتي به در ورودي رسيديم صداي فرهاد ومادرم مي آمد.كفشهايم را ازپا درآوردم ودمپايي هاي روفرشي ام را به پاكردم.مادرباصداي بلندپرسيد:

- باجي؟ باجي خانم كي بود؟

باجي درحال رفتن به آشپزخانه گفت:

-خانم كوچيك اومدند.

ازدور ديدم كه فرهادمثل فنر ازجاپريد ومادربه دنبالش روان شد.خودم را آماده كردم كه با يك دانه برادرم روبه رو شوم.اوكه بابه هم خوردن ماجرا مثل تلي از باروت آماده انفجار بود بااوكه مطابق مد آن زمان شلواري ازناحيه فاق تنگ وازناحيه ساق گشاد به پا داشت و موهايش را ازپشت بلند كرده بود وسبيل كلفتي پشت لبش داشت كه مواقع عصبانيت آن را مي جوييد.برادري كه درمجموع به چشمم زيبا وخوشتيپ مي امد.او نمنه كامل و ايده آل براي هر دختري بود.مغرورُ متينُ جدي وشيك پوش.

-سلام داداش!

فرهادبه تقليداز باجي با دهان كجي درحالي كه دست به كمر زده بود وسرش را با اطواري زنانه قر مي داد گفت:

-به به! سلام خانم كوچيك!هميشه به گردش بله ديگه اگه منم جاي تو بودم بعد اون خرابكاري مي زدم به چاك ديگه!

درحالي كه به شدت ترسيده بودم با ته مانده جسارتم بريده بريده گفتم:

-مگه ... چي شده؟چكار كردم؟

فرهاد كم مانده بود دست رويم بلند كند گفت:

-چكار كردي؟بگوچكار نكردي! آبروي منو وآقا جون وخشايار وهمه كس و كارت روبردي.

مادر پادر مياني كرد و براي دفاع از من گفت:

- چكار به اون داري؟اين بچه لام تا كام حرف نزده.

- ديگه بايد چكار مي كرده؟ديگه بايد چي مي گفته مادر؟ غير از اين كه نشسته جلوي اونا مثل برج زهر مار و هيچي نگفته؟

مادر رنجيده گفت:

-كي رسم بوده روزخواستگاري دخترها حرف بزنند؟

من كه ازدفاعيه مادرشير شده بودم پشت بند مادر گفتم:

-همينو بگو مي دونم اين آتيشا از گور كي بلند ميشه. صدباربه مادر گفتم هركس و ناكسي رو اينجور مواقع دعوت نكن!

رهادكه بيش ازحد روي مينا تعصب وحساسيت داشت به طرفم حمله ورشد كه مادر و باجي مانعش شدند.

-منظورت ميناست؟بدبخت تو يك تارموي اون هم نميشي.

مادر باخشم گفت:

-خواهرتو به زنت مي فروشي؟

فرهاد كه ناراحتي مادر راديد آرامتر گفت:

-آخه هرچي ميشه ميگه مينا.آخرش هم دق مينا اينو مي كشه.انگار من خودم نمي دونم اين جلب وقتي نخواد كاري بكنه چه روشي روپيش مي گيره.به خدا مادر ميناي بدبخت فقط گفت فكرنكنم اين وصلت سر بگيره.منم پرسيدم چرا؟گفت مادرجون به دلش نچسبيده فقط همين.

مادرگفت:

-به نظرتو چي كار بايد مي كرديم مادر؟

فرها در حال رفتن به طرف مبل گفت:

-من چه مي دونم شمازنها بهتربلديد كارها رو به هم جوش بديد اينا كار شماست. چطور وقتي نيت كنيد يهكاري رو انجام بديد هر اتفاقي بيفته به منظورتون مي رسيد؟ معلومه كه خواستگارها اونم اون خواستگار ها دختر سرزبون دار و دهن گرم مي خوان. چرا كه نخوان مگه چي كم دارن؟

رصم درآمده بود همه براي صلاح خودشان مي بريدند و مي دوختند انگار من آدم نبودم. برادر و پدر ودامادمان.ناخودآگاه از دهانم پريد و گفتم:

-بازهمون خشايار اون بهتراز تو صلاح منو مي خواد.من بناست شوهر كنم توجوش مي زني؟

فرهادبه طرفم چرخيد وگفت:

-خدا از دلش خبر كنه.كي بدش مياد يكي از غول ترين همكاران بازاري اش را باجناق خودش ببينه؟

مادر كه فورا فهميد خشايار به من چه گفته در ادامه حرف هاي فرهاد گفت:

-حالا كاري نداريم اوناكي بودن.اما علت محافظه كاري خشايار معلومه براي اين كه بالاتر از خودشو نمي تونه ببينه ميگه: «يا ميشه كه چه بهتر ياهم نمي شه كه بازم چه بهتر.» حتي اونم فهميده اگه پسره بياد تي فاميل ما فوري جاش رو پيش آقا جونت مي گيره.

بالحني ملالت باركه ازبغضي سبك ميلزيد گفتم:

-شماديگه چرامادر؟شما هم ميخواين منو معامله كنين؟ مگه من چند كيلو سيم و زرم؟

فرهاد كه حالت اماده به گريه مرا ديد با اطوار گفت:

-خوبه خوبه!اشكش دم مشكشه.تا ميگي چي ميزنه زير گريه.نازي.

مادرجون ولش كن همچين كه خونه دراندش ببينه و سفرهاي اون سر دنيا،ما رو از يادش مي بره.بعد به دمش ميگه دنبالم نيا بو ميدي.مگه فيروزه نبود وقتي نامزدش كردن تايه هفته چقدر آبغوره گرفت؟حالا يكي جرأت كنه پشت سرش حرف بزنه.

نمي توانستم جوابش رو بدهم لذا مـ ـستاصل ودرمانده به اتاقم رفتم ما هوز هم صداي فرهاد مي آمد.

من كاري ندارم مادرجون ولي آبروي ماروبرديد.فردا پس فردا نمي شه توي بازارسر بلند كرد.اين كارهايي كه شما كردين كسي ميكنه كه دخترش بهتر از اينا خواستگار و طالب داشته باشه ن اين كه فردا پس فردا بگن به اينا ندادن به كي مي دن؟ نه واقعا مادر ازاينا بهتر به كي مي دين؟

درست صداي مادر را نشنيدم اما صدايش آرام كننده و تسكين دهنده بود. اشكهايي كه روي گونه ام چكيده بود با دستمال پاك كردم.لبه تخـ ـتم نشستم وبه بيرون خيره شدم به بهار كه با همه سر سبزيش دلم را لرزاند.

شب كه چادر سياهش را برزمين افكند و ارامش دل خسته و ره خسته مرا دربرگرفت انگار سكون وسكوت شبانه امكان تكرار وقايع رابرايم فراهم ساخت.وقايعي كه باعث جاروجنجال وقال ومقال موضوع پيش امده ازخاطرم رفته بود.من تنها هفده سال داشتم اما پراز شور ونشاط بودم دلم براي حوادث پيش بيني نشده وغير معمول ضعف مي رفت.دلم مي خواست متفاوت باشم چيزي كه همه حيرت كنند.دلم ميخواست مـ ـستقل باشم و خودم تصميم بگيرم وازاين كه بايد مينشستم وديگران درباره ي زندگي ام تصميم مي گرفتند اندوهگين مي شدم.اما جو آن زمان ايجاب نمي كرد كه دختري جوان درباره زندگيش اظهارنظر كند.حتي اگرمي دانست چه چيزبه صلاحش است باز بايدسكوت مي كرد. درست كاري كه منآنشب و شبهاي بعدكردم.ساعتها ازپشت دراتاقم به گفتگوو اظهارنظر پدر و مادرم گوش مي دادم تا اين كه برقها خاموش مي شد وخانه درتاريكي وسكوت فرو مي رفت وفيروزه و فرها هردو خوشبخت بودند اما من به آن شيوه و گردن نهادن به عقايد بزرگترهاي فاميل راغب نبودم.من مي خواستم خودم باشم خودم تصميم بگيرم.نمي دانم شايد به نقل از مادرم شيطان بودم بازيگوش و سربه هوا و يكدنده بودم،اما معتقدم هر چه بودم آدم بودم.عقل و فهم و شعور داشتم.حقم بود كه دراين تصميم گيري مهم سهيم باشم.

آن شب بازهم اين افكار و خواسته ها رادر خلوت مرور كردم وصدبار به خاطرسكوت و ترس خودم را ملامت كردم.فكر مي كردم بالاتراز سياهي كه رنگي نيست. آخرش يك كتك مفصله سرمو كه نمي برند.ميگم آقاجون مادرجون منو به حال خودم بذاريد آخه منم آدم مي خوام حرف بزنم مي خوام خودم انتخاب كنم! انوقت آقاجون چي مي گفت؟ ميگفت اولا تا حالاش كه به ميل خودت گذاشتم از الف تا ي رو رد كردي دوما چه غلط ها! انتخاب كني؟خودت انتخاب كني كه فردا با يه بچه بغـ ـلت برگردي پيش مامان جانت نه! من همچين كلاهي آنهم گشاد گشاد سرخودم نمي ذارم كه تا خرخره فرو برم.همينه كه هست يكي از اينارو برات انتخاب ميكنم تورو به خيرو مارو به سلامت.

دختره چشم سفيدفكركرده من اندازه خودش نمي فهمم.اگه من اين بابا رو كه عمريه توي بازار كاسبه نشناسم وتورو پرس وجو نكرده به دستش بدم كه بابا نيستم وظايف پدر رو كه به جا نياوردم.

درسكوت آن شب به مردها غبطه خوردم وآرزو كردم كه اي كاش يك مرد بودم اما خيلي زود به ياد اوردم كه در خانواده ما پسرها هم به صلاح ديد پدر ازدواج مي كنند مگراين كه نافرمان وعاصي باشند مثل ..... مثل ........ به ياد كيانوش برادر خشايار افتادم درست مثل اون! اون كه همه كس و كارش ازش بريدن نه مادري نه برادري و نه خواهري. من اگه جاي او بودم تا به حال دق كرده بودم.از به ياد آوردن او و كارهايي كه با من كرده بود موج داغي از شرم هيجان به وجودم دويد. وسوسه اين كه بدانم او چگونه آدمي است و با يك دختر چگونه صحبت مي كند لحظه اي رهايم نكرد و آن شماره كه حافظه عالي ام از خاطر نمي برد ....... انگار يك حس خيلي خيلي آشنا بود چيزي كه گويا سالهاست مي شناسمش.خيلي سعي كردم تا فراموشش كنم اما نمي شد.

با به ياد اوردن آن نگاه شيطان در چشمان مشكي روي چهره برنزه اش كنجكاو تر از قبل و دلمشغولش مي شدم.اين چه وسوسه اي بود كه عاقبتش را نمي دانستم؟چرا رغبت به كاري داشتم كه پايانش مثل روز برايم روشن بود؟آخر كدام عاقلي دانسته و آگاه دستش را داخل تنوري از آتش مي كند؟اگر كسي حدس مي زد كه من به چه فكر ميكنم قيامتي به پا مشد.به روي تخـ ـت دراز كشيدم اما با بستن چشمانم به روي تاريكي محض اتاق تصوير او مقابلم شكل مي گرفت او با آن لباس قرمز مايل به زرشكي اش كه برنزه بودنش را دو چندان كرده بود.انگار يك سوال ناخواسته در ذهنم داشت شكل مي گرفت چرا افرادي مثل او از نظر بقيه مطرودند؟ تنها به اين جهت كه مطابق ميلش رفتار مي كند؟ اگر اين طور باشد طرز فكر من و اوخيلي به هم نزديك است با اين تفاوت كه او نايستاد تا قرباني شود اما من همچنان منتظرم.

خورشيد كه از پشت كوههاي مشرق بيرون زد و فروغ و روشنايي اش را به دنيا عرضه داشت من تصميم خود را گرفته بودم تصميمي كه تنها از سر لجاجت بچگانه برخاسته بود.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#6
پس از گذشت دو هفته هنوز جو خانه به حالت عادی باز نگشته بود ومن کماکان خودم را در اتاقم حبس کرده بودم و فقط باجی برای اوردن شام و نهار ملاقاتم می کرد .حالا که خوب فکر می کنم حس می کنم که خود را تنبیه می کردم ان هم به خاطر سکوتی که گمان می کردم اشتباه بوده است. مادر هر بار می خواست مرا از انزوا بیرون بکشد با سردی و بی اعتنایی من مواجه می شد. به هر حال او یک مادر بود و نمی توانست فنا شدن و نابودی فرزندش را ببیند . غروب یکی از روزها انقدر پشت در اتاقم گریست و غصه خورد که بیمار شد و من که لجاجتم ادامه می دادم احوالش را از باجی پرسیدم
- مادر چطوره باجی خانوم؟
باجی لبـ ـانش را به هم فشرد و با اندوه یک خدمتکار وفادار گفت
- شما چرا خودتون به دیدنش نمی رید خانوم کوچیک ؟به خدا کار بدی می کنید خدا قهرش می گیره .به هر حال اون یه مادره انشالله خودتون مادر می شید می فهمید من چی میگم .توی این یکی دو هفته فقط حرف حرف شماست. من نمی دونم توی سر شما چی می گذره اما همین قدر بگم که کار درستی نمی کنید.حالا کاریست که شده قران خدا که غلط نشده هرکسی ممکنه اشتباه کنه پدر شما هم برای این که با اشک و ناله های خانوم روبه رو نشه شبها دیر میاد خونه و صبح هم زود بدون صبحونه میره سرکار.
حرف های باجی هم نتوانست یخ وجودم را اب کند به راستی که دیگر هیچ چیز به اندازه غرور لگدمال شده ام برایم مهم نبود .من سرخورده ای در عنفوان جوانی بودم و اگر چه در قلـ ـبم عشقی به ساسان نداشتم که به خاطر از دست داشتنش دستخوش اندوه شوم اما برای یک دفعه هم که شذه باید وجودم را به دیگران متذکر می شدم و تصور هم می کنم تا حدودی موفق شدم .در اصل این ماجرا به نفع من تمام شد چرا که دیگران دریافتند که من بچه نیستم .اگر چه بعضی ها فکر می کردند به خاطر برهم خوردن نامزدی ام دلگیرو اندوهگینم اما در هر حال به من حق می دادند و پدر و مادرم را به درک کردن روحیه ام تشوسق می کردند.
دیری نپاید که همه فامیل از ماجرایم با خبر شدند و این در کنار رفتار سرد و بی تفاوت من برای والدین و خواهر و برادرم سوهان روح شده بود.اری من حتی با یگانه خواهرم هم رفتار سردی داشتم و اساسا حوصله موعظه های امیدوار کننده اش را نداشتم حتی برادرم فرهاد که تا چندی قبل از او می ترسیدم معتقد بود که باید چند وقتی به حال خودم باشم.خوب که فکر می کنم می بینم که خودسری هایم بی ارتباط به ان زمان نیست من درست از وقتی که فکر کردم حق با من است و دیگران در حقم ظلم کرده اند و از وقتی که پدر با صلابت و سختگیرم ناگهان تغییر رفتار دادو مهربان شد که حتی باورش برایم سخت شد .
غروب ان روز گرم تابستان مثل همیشه در اتاقم نشسته بودم .فیروزه و دو فرزندش برای دیدن پدر و مادر به منزلمان امده بودند.او تلاش می کرد مادر را متقاعد کند مرا نزد پزشکی که در همسایگیشان بود ببرد.
- مادر جون اون دکتر بی نظیریه میگن کارش همینه به نظر من فروغ احتیاج به یک روانپزشک داره اون افسرده شده .
مادر که نام روانپزشک را مصادف با دیوانگان می دانست رنجیده گفت
- اون خواهرته فیروزه چی میگی؟ این حرف ها رو جلوی من زدی جلوی کس دیگه ای نزنی !
- مادر مگه من بد فروغ رو می خوام ؟!اون مثل شما برای من عزیزه من خوبیشو می خوام براش نگرانم که چنین پیشنهادی می دم. میگن این دکتره تا به حال چند نفر مثل فروغ رو مداوا کرده .
- چی میگی دخترم مگه فروغ دیونه ست ؟ اونایی که میگی دیوونه بودن ولی خواهر تو فقط قلبش شکسته بیچاره فروغ !
مادر با به یاد اوردن من به سختی گریست و فیروزه در حال نـ ـوازش کردن دستانش گفت
- مادر جون ترو خدا واقع بین باش الان بیشتر از یک ماهه که فروغ خودشو توی اتاقش حبس کرده اخه کدوم ادم متعادلی این کارو انجام میده ؟ قبول دارم اون ماجرا خیلی براش سخت بوده اما برای همه ما قبولش توام با دردسر بود .به نظر من اون شوکه شده اگه شما قبول کنید من از دکتر خواهش می کنم که فروغو همین جا ویزیت کنه .هان؟ چی میگین؟
مادر سکوت کرد و فیروزه منتظر جواب مادر بود که در همین لحظه صدای زنگ در به صدا درامد
- کیه مادر؟
- نمی دونم خدا کنه مهمون نباشه که حال و حوصله اش رو ندارم . باجی برو درو باز کن .
پس از چند لحظه در باز شد و پدر با چهره ای شادمان وارد شد پس از مدتها بعید بود .مادر با صدای بلند پرسید
- کیه باجی؟
- اقا هستند.
- اقا مگه کلید نداره ؟!
- چه عرض کنم خانوم جون شاید کلیدشو جا گذاشته .
مادر با صدایی لبریز از اندوه گفت
- هیچ بعید نیست این روزها اصلا حال و حوصله نداره.
فیروزه از این حرف بهره جست و گفت
- مادر جون اگه قبول کنید به خودتون هم برای نجات پیدا کردن از این ناراحتی کمک کردید.
مادر که ابدا مایل نبود که به این موضوع بیندیشد گفت
- حالا صبر کن با اقا جونت هم حرف بزنم .باجی؟باجی خانوم؟چرا اقا نمی یاد توی خونه؟!
- باجی گفت
- والا چه عرضکنم خانوم جون دارند در پارکینگ رو باز می کنند .
مادر با تعجب پرسید
- در پارکینگ؟ صبر کن ببینم این وقت روز !
فیروزه هم با مادر به حیاط بزرگ خانه رفت حتی من هم کنجکاو شدم .گردن کشیدم و به در بزرگ حیاط چشم دوختم . با دیدن پدر پشت رل ماشینی شیک و زیبا غافلگیر شدم ابتدا فکر کردم ماشینش را عوض کرده است اما وقتی پس از دقایقی ماشین خودش را هم داخل حیاط کرد بر تعجبم افزوده شد .فیروزه و مادر هم خیلی تعجب کرده بودند .
فیروزه پرسید
- اقا جون این ماشین مال کیه؟
پدر که صورتش شکفته و خندان بود گفت
- بریم توی خونه بعدا میگم.
باجی برای شریک شدن در شادی خانواده گفت
- مبارک باشه اقا.
مدتی نگذشت که شنیدم پدر برای اولین بار به صورت غیر مـ ـستقیم سراغ مرا می گیرد .قلـ ـبم فرو ریخت فکر کردم دیگه حوصله اش سر امده .خود را برای هر برخوردی از جانب پدر اماده کردم در التهاب و هراس به سر می بردم که صدای ضرباتی به در اتاقم خورد .خودش بود پدر!به صورتش نگریستم چقدر در این مدت کوتاه شکسته شده بود .او با چشمانی مهربان به من می نگریست و لبخند کمـ ـرنگی را روی لبان لرزانش حفظ می کرد.زبانم بند امده بود .ارام در را به رویچشمان کنجکاو بقیه بست و به نزد من امدحتی قدرت سلام کردن هم نداشتم .ایا این صدای مهربان پدرم بود؟
- حالت چطوره دخترم؟
چقدر دلم برای محبت ناب تنگ شده بود برای چیزی که همیشه فکر میکردم بدان نخواهم رسید . او دست روی گونه هایم کشید و استخوانهای بیرون زده ام را لمس کرد .نـ ـوازشش گویی مهر مسیحایی را در من برانگیخت چقدر دلم می خواست گریه کنم پدر را تار و درهم می دیدم .تصویر او میان سیل اشکانم می لرزید خودش هم بغض کرده بود سر به زیر افکندم تا احتمالا گریه اش را نبینم.
- تا کی می خوای سکوت کنی ؟ببین با خودت چکار کردی؟باباجون ما یک اشتباهی رو مرتکب شدیم تاوانش را هم دادیم من فکر می کردم که خوشبخت میشی فکر می کردم که صلاحت در اونه .نمی دونستم که اون نامرد.....تو دیگه نباید حتی به اون فکر کنی تو دختر منوچهر صولتی هستی.
می خواستم فریاد بزنم درد من چیز دیگریست .من از بهم خوردن نامزدی ام ناراحت نیستم .اما صدایم در گلو خفه بود.
- هیچ کس از پدر و مادرش قهر نمی کنهمی دونم که ناراحتیاما اخرش که چی ؟خدای ناکرده مریض میشی به مادرت فکر کن از غصه مریض شده .حالا دیگه گریه نکن برات یه هدیه جالب گرفتم تا باهام اشتی کنی.
پدر اشکهایم را زدود و از جا بلندم کرد و کنار پنجره برد و بالبخند گفت
- اینو می پسندی ؟نقلی و جمع و جوره.
دهانم از تعجب باز مانده بود .پدر برای من ماشین خریده بود ؟دیگر نمی توانستم به سکوتم ادامه بدم
- شما......شما اینو برای من خریدید؟!
- چیه نمی پسندی؟
لحنش شوخ و مهربان بود .سلیقه اش خیلی خوب بود .رنگش البالویی بود و کاملا پیدا بود صفر کیلومتر است.
- نمی خوای از نزدیک ببینیش؟
با عجله از اتاق خارج شدم و بی توجه به شادی بقیه به خاطر پایان گرفتن اعتصابم نزد ماشینم رفتم .انقدر شیک و زیبا بود که دلم برای لمسش غش می رفت تا ان روز نه من بلکه هیچ کدام هدیه ای به ان بزرگی از پدر نگرفته بودیم و لطف هدیه من در همین بود مادر و فیروزه و پدر هم روی ایوان امدند . من در ماشین را باز کردم و داخلش نشستم و تازه به یاد اوردم که رانندگی نمی دانم .بدون تصدیق ان ماشین مثل اهنی بی مصرف بود . پدر که به علت اندوهم پی برده بود گفت
- ناراحت نباش می فرستمت کلاس تا رانندگی یاد بگیری اگر هم به خاطر سن و سالت قبول نکردند به فرهاد می گم که یادت بده تا سال بعد تصدیق بگیری .
از تجسم خودم پشت ماشین با تمام وجود لبخند زدم واز ماشین پیاده شدم و به پدر گفتم
- اقا جون خیلی ممنون هنوزم باورم نمی شه .
- باورت نمی شه پس بیا تا سندشو بهت نشون بدم تا باورت بشه به نام خودته.
به اتفاق بقیه وارد خانه شدم مادر در پوست خودش نمی گنجید باجی گفت
- خانوم کوچیک قدر اقا جون رو بدونید واسه شادی شما همچین کاری کرده.
فیروزه که بالاخره خواهرم بود و حسادت می کرد گفت
- اره والا تا حالا سابقه نداشته اقا جون همچین کاری کنه حتی واسه فرهاد.
مادر نگاهش را از من بر نمی داشت و با مهربانی گفت
- خب بالاخره ته تغاریه دیگه !خدا رو شکر که از اون اتاق بیرون اومدی مادر کار خوبی کردی مردم می گفتن لابد خل شدی .دیدی فیروزه جون خواهرت احتیاج به دکتر نداشت !
فیروزه با لبخند گفت
- بله فروغ دکتر نمی خواست ماشین می خواست که اونم اقا جون براش خرید.
پدر با لحنی ملامت بار گفت
- خوبیت نداره خواهرته هر وقت خواستی بیای اینجا می یاد دنبالت سرافرازی اون سربلندی توئه.
فیروزه سکوت کرد اما مادر پر از تلاطم بود به باجی گفتم
- باجی شام چی داریم؟
باجی با مهربانی گفت
- هر چی شما بخواین فقط باید صبر کنید تا اقا خشایار هم بیاد .
پدر از فیروزه پرسید
- پس چرا خشایار نیومده؟
- اونو که می شناسید اقا جون هر جا بخواد بره باید اول حمـ ـام کنه عطر و ادکلن بزنه و لباس عوض کنه بعد بیاد شما اگر شما گرسنه اید بخورید.
- نه اقا جون درست نیست صبر می کنیم تا بیاد.
ان شب تا پاسی از شب گفتیم و خندیدیم و در حالی که برای همه تغیر رفتار پدر عجیب و دور از باور بود.

************************************************

ان شب از فرط شادی خوابم نمی برد .راستش تا کمی هم بر خودم غره شدم که چرا زودتر این کاربه ذهنم نرسید ؟
که البته این فکر گذرا بود چرا که خیلی زود خود را به واسطه ناسپاسی ملامت کردم .از جا برخاستم و از پنجره به ماشینم نگاه کردم همه چیز حقیقت داشت .نور ماه در ان شب مهتابی جلوه ای خاص به ماشینم بخشیده بود . با خود اندیشیدم راستی من با این ماشین اگر رانندگی یاد گرفتم کجا برم ؟اقا جون هم عجب چیزی خریده البته همین هم خوبه چشم حسودها می ترکه.ارام از اتاق خارج شدم تا کمی اب بخورم که صدای گفتگوی پدر و مادر بر جا میخکوبم کرد
- این چه کاری بود کردید اقا ؟حالا خدای نکرده فکر می کنه از قهر و غضبش ترسیدید یک کادوی کوچیک هم کافی بود لازم نبود حتما ماشین بخرید.
پدر با صدایی سرشار از سیاست گفت
- شما نمی دونید خانوم این بچه بدجوری ضربه خورده خدای نکرده ممکن بود کارش به دیونگی بکشه . راستش بر هم خوردن این وصلت برای من هم مفید بود چرا که فهمیدم هر پولداری با اصل و نسب نیست.حالا یک صباحی سرش با ماشین گرمه تا بعدش هم خدا بزرگه.
- کاش لااقل ماشین رو به نام خودتون می گرفتید.
- چه فرقی داره ؟
- فرقش اینه که لااقل بین خواهر برادی اینا تفرقه نمی افتاد ! فیروزه که بهش بر خورده بود وای به حال فرهاد .سر شب فیروزه می گفت کاش قبلا ما هم بلد بودیم قهر کنیم تا اقا جون برامون ماشین بخره. شما نباید بین بچه ها فرق بگذارید.
- فرق کدومه خانوم؟مگه سر این بچه کم بلا اومده چه بلایی بدتر از این که همه فامیل پشت سرت حرف بزنن ؟دختره چهار ماه تموم نامزد و نشون کرده ساسان بود بعدشم بی دلیل و بیخودی عذرش را خواستند.من مخصوصا این کارو کردم تا ارج و قرب دخترمو بالا ببرم.
- با پول؟
- بله پس با چی ؟حالا ببین به خاطر همین ماشین چندتا خواستگار پیدا میشه !میگن دختره ماشین داره زندگی داره .
- لابد اگه نشه براش خونه هم می خری ؟
- بله می خرم تا دور از جون چشم شما چشم حسودها بترکه ! نمی ذارم بچه هام تو سری مفت بخورند .بچه های من باید تافته جدا بافته باشند.بهت قول میدم اینو از ساسان بهتر خواستگاری می کنند فرهاد و فیروزه هم اگه فهم و شعور داشته باشند به خواهرشون حسودی نمی کنند.
باید از حرفهای پدر عصبانی می شدم اما بر عکس نمی دانم چرا با شنیدن حرفهایش لبخند موذیانه ای بر لبانم نقش بست.راستش قلبا خوشحال بودم که پدر تا این حد به فکر من است .
دوباره پاورچین پاورچین به اتاقم رفتم بی انکه تشنگی ام بر طرف شده باشد به بستر رفتم. صبح با صدای فریاد فرهاد از خواب بیدار شدم به ساعت نگاه کردم از نه گذشته بود سابقه نداشت فدهاد این ساعت به خانه بیاید به سرعت لباسم را عوض کردم و از اتاق خارج شدم او به محض دیدن من با لحنی تمسخر امیز گفت
- بفرمایید تشریف اوردند مادمازل نازنازو !
وقتی سلام کردم در جواب سلامم تعظیم بلند بالایی کرد و گفت
- سلام صبح بخیر بالاخره اعتصاب تموم شد؟یک ماشین توی گلوی مبارکتون گیر کرده بود و نمی ذاشت حرف بزنید ؟حالا شکر خدا گیرش برطرف شده .خب مبارکباشه ایشاله به سلامتی نیست که شما کوه می کنید باید هم جایزه بگرید.
من که طی ان چند روز به کلی به خودم مسلط شده بودم خیلی محکم گفتم
- مگه تو پول دادی خریدی که انقدر جوش میزنی ؟اقا جون دوست داشته خریده من که نگفتم بخره !
- به به !زبونتون هم که می گفتن موش خورده مثل این که برعکس خیلی هم تقویت شده ! تو خجالت نمی کش ؟من از الاهه صبح تا بوق سگ کنار اقا جون کار می کنم کیفش رو تو می کنی ؟ خسارت می گیری؟مگه ما فک و فامیل اون بی اصل و نصبیم ؟اصلا به ما چه که تو نتونستی نامزدتو نگه داری به قول فیروزه دوره اخر زمون شده هر چی کولی تر باشی بهتره.
با خودم گفتم اهان ! پس این اتیش ها از گور فیروزه بلند میشه منو بگو که دلمو خوش کرده بودم که خواهر دارم .خدارو شکر که شوهری پولدارتر از شوهر خودش نکردم وگرنه دق می کرد .لبانم را به هم فشردم تا حرفی نزنم.
فرهاد عصبی گفت
- چیه چرا زل زدی به من ؟جوابات ته کشید ؟می دونستم تمام مدتی که خودتو توی اتاقت زندونی کردی نقشه ای توی سرت داری .اما فکرش رو نمی کردم انقدر زرنگ باشی مارو باش که فکر می کردیم اقا جون سالاره .با دوتا توپ این موش مرده خودشو باخت .
مادر که تا ان لحظه در سکوت به او می نگریست گفت
- خجالت بکش فرهاد مگه تو نباید الان پیش بابات باشی ؟اقا جونت کم برای تو زحمت کشیده ؟صاحب خونه و زندگی نشدی در رفاه نیستی ؟ حالا دوست داشته یه ماشین هم برای فروغ بگیره.
- فروغ هم اندازه من جون می کنه؟ تازه وقتی هم که می خواد شوهر منه باید یککامیون هم جهیزه همراهش کنید.
- مگه بناست از جیب تو جهیزیه بدیم؟
- چه فرقی می کنه وقتی من با اقا جون یک جا کار می کنم ؟می تونست به جای این ماشین منو مـ ـستقل کنه و برام مغازه بخره .تا کی می تونم برای اون کار کنم ؟تازه با من هم مثل شاگرداش رفتار می کنه یک بار دیده بودید اعتراض کنم ؟
باجی مرا میان بگو مگوی فرهاد و مادر به اشپزخانه برد و در حال اماده کردن صبحانه گفت
- عجب افتی شده این ماشین !
من در حال شیرین کردن چایی ام گفتم
- نخیر بحث ماشین نیست فرهاد درباره همه چیز احساس ریاست می کنه .ندیدی سر خواستگار چه الم شنگه ای به پا کرد؟همیشه و همه جا کاسه داغتر از اشه فکر نمی کنه که من احترامشو نگه می دارم و جوابشو نمی دم .
باجی گفت
- عیبی نداره مادر برادر مثل پدره.
من رنجیده گفتم
- خدارو شکر که پدرمون زنده است و احتیاج به وکیل وصی نداریم.
فرهاد برای باجی مثل صادق بود اگر صادق زنده بو الان هم سن فرهاد بود .داستان این بود که شوهر باجی به همراه تنها پسرشان صادق به دیدن خانواده اش رفته بودند که در انجا اجل امانشون نداده بود و در زلزله به همراه خانواده باجی در زلزله جان باختند .این چیزی بود که برای من تعریف کرده اند چرا که من ان زمان به دنیا نیامده بودم.
به هر حال مادر به نحوی فرهاد را از سرش باز کرده بود و غرغر کنان به اشپزخانه امد
- الهی بگم خدا چکارت کنه مرد! نه به اون عنقی و سخت گیریت نه به این ولخرجی و بی ملاحظه گریت .یکی نیست بگه بیکار بودی این وروجک ها رو به جون من انداختی ؟
باجی با لحنی مادرانه گفت
- حرص نخورید خانوم جون واسه قلبتون ضرر داره.
- مگه می ذارن باجی جان >ندیدی کله سحر اومده بود سراغ من ؟به اقا جونشون جرات نمی کنند حرف بزنند خون به جگر من می کنند.اصلا معلوم نیست این مرد چشه ؟یک روز نمی شه باهاش حرف زد روز دیگه ....
میان حرف های مادر با بغض گفتم
- مگه تقصیر منه مادر ؟من که در طول این مدت یک کلام هم حرف نزدم.
- د همین دیگه اقا جونت برای همین این کارو کرد .مادر جون من که ناراحت نیستم که خیلی هم خوشحالم که اقا جونت برات ماشین خریده اما باید به فکر خواهر و برادرت هم باشی .هر چی باشه اونا از تو بزرگترند.
- ولی عمل من با اونا فرق داره زندگی اونا از من جداست.
مادر که دیگر جوابی نداشت یا شاید هم مایل به مشاجره نبود ساکت ماند و من اشپز خانه را ترک کردم تا خود را برای رفتن به مدرسه اماده کنم چرا که دیگر تعطیلات به پایان رسیده بود و امتحاناتم شروع شده بود هر چند که حتی لای یک کتاب را هم باز نکرده بودم اما امیدوار بودم قبول میشوم با معدلی خوب دیپلم می گیرم . در راه رفتن به مدرسه در حالی که سخت رنجیده بودم با خو اندیشیدم که چقدر پول کثیف است چرا که به سهولت توانسته بود بین دو خواهر که تا گذشته جانشان برای هم در می رفت تفرقه بیندازد .جالب اینجاست که عده ای معتقدند پول کثیف است و خودشان حاضرند برای پول هر کاری بکنند.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#7
پدر نه تنها با پیشنهاد من مبنی بر پس دادن ماشین مخالفت نمود بلکه خیلی محکم و قاطع مقابل بقیه ایستاد و انان را متقاعد کرد که این کار برای روحیه من مناسب است هر چند که من واقعا از برهم خوردن ازدواجم ناراحت نبودم و در دل ان را به فال نیک می گرفتم چرا که از ساسان با ان قیافه حق به جانب و انقدر وابسته به مادرش بدم می امد انجا بود که فهمیدم در زندگیم به یک مرد نیاز دارم مردی به معانی واقعی مرد.
البته پدر و برادر و شوهر خواهرم به عنوان تنها مردان دور و برم همه سالار بودند اما ذهنیت من درباره ی شوهر و شریک زندگی ام چیز دیگری بود مردی که بتوانم به عنوان تکیه گاه محکم به او تکیه کنم .
من پس از اخذ دیپلم بارها و بارها به استقبال زندگی تازه ای رفتم اما هر بار به خاطر همین تردید علاقه مندانم را که تحت عنوان خواستگار به منزلمان می امدند رد می کردم زیرا به نظرم هیچ یکاز انها واجد شرایط نبودند چرا که یا چشم به ثروت پدرم داشتند یا تنها هدفشان ازدواج با دختر با نفوذ ترین تاجران بازار بود و این چیزی نبود که من بدان مایل باشم .
می دانستم دیگر حوصله خانواده ام سر امده و دیر یا زود بازخواستم خواهند کرد اما دست خودم نبود حس می کردم پشت چهره ی دلفریب و سخنان دلفریب و سخنان امید بخش هیچ چیز جز نیرنگ و ریا نیست .
مادر می گفت ترسیده ام ولی من واقعا هراسی در دل نداشتم برعکس فکر می کردم جسورتر شده ام بخصوص وقتی باورم شد به چشم بقیه زیبا هستم .می دانستم و می فهمیدم که دیگر سر زبان ها افتاده ام اما برایم مهم نبود نمی دانم شاید کمی هم مغرور شده بودم و به واسطه همین غرورم هر بار به هنگام رودر روئی با خواستگار تازه ای به زیبایی خود می افزودم .دوست داشتم همه چیز تحت الشاع این زیبایی باشد حتی هیبت و صلابت خانه مجللمان و هم چنین ثروت بی پایان پدر. شاید می خواستم با لگد کوب کردن احساس و علاقه هواخواهانم غرور پایمال شده جوانم را که نخستین بار بی هیچ چشم داشتی به ساسان تقدیم کردم ارضاء کنم .
دیدن تحسین در نگاه انها به من تسکین می داد که هنوز کسی هستم و التماس پدر و مادرشان برای پذیرش درخواست ازدواج از سوی انها مرا به ادامه بازی تشویق می کرد .به نظرم سرگرمی خوبی بود یکی از ان دفعات فریاد پدر به اسمان برخاست
- بابا دیگه خسته شدیم !چقدر برو بیا ؟چقدر امد و رفت؟ مگه تو دنبال کی هستی که نشونیشو توی این بیچاره ها نمی بینی ؟ ! عجب غلطی کردم اختیارمو دادم دست تو ! گفتم بذارم خودت انتخاب کنی که پس فردا مثل اون یکی نگی شما گفتید شما کردید . اگه نمی خوای شوهر کنی بگو عذرشو نو بخوایم اگر هم می خوای شوهر کنی پس چرا دیگه معطل می کنی؟ خونه من کاروانسرا نیست که هر روز یک رقم ادم بیاد و بره دیگه افتادم سر زبونها .همه جور ادم اومده و رفته فقط مونده اب حوضی و رفتگر محله .حالا باز خدا پدرتو بیامرزه به ادم حسابیها نگاه می کنی وگرنه معلوم نبود چه کسایی سر از خونه ما در بیارند.بدبختی هرکی هم میاد و میره نفر بعدی رو می فرسته .بهت بگم چی ؟بگم شوهر نکن که معصیت کبیره است بگم شوهر کن.......
من خونسرد و به ظاهر رنجیده گفتم
- خب میگین چکار کنم اقا جون؟ ازدواج که چیز کمی نیست موضوع یه عمر زندگیه ادم باید دقت کنه .تازه مگه تقصیر منه ؟من چکار کنم که شما هر کی میاد نه نمیگین.
پدر عصبانی فریاد زد
- برای من اطوار نریزها ! خودت هم تنت می خاره اگه نمی خوای همون اول بگو نه میای اتیش به خرمن میزنی و میری ؟هر بار بزک دوزک چه خبره ؟هیچی خانوم می خواد سان ببینه شوهر انتخاب کنه .
- اخه تا نبینم که نمی تونم انتخاب کنم اقا جون ؟
مادر هم در عصبانیت کم از پدر نبود
- بهت گفتم منوچهر خان صدبار بهت گفتم گوش نکردی .هی گفتی دختره درس خونده و با سواده بذار خودش انتخاب کنه اینم عاقبتش حالا دیگه روش هم باز شده .امروز قلی فردا نقی پس فردا تقی دیگه منم خسته شدم باید از اول تا اخر هفته هی بشورم و هی بسابم بعدم بشینم ببینم خانوم چی میگه .بدبخت باجی که دیگه کمـ ـر براش نمونده شماهم که دائم در راه خریدی .اخه ادم مگه چه جور شوهری می خواد ؟ خانم حتی ایراد هم نمی گیره فقط می گه نه !حالا هم که اب زیر پوستش افتاده وقتی دستی به سر و صورتش می کشه واز خونه بیرون میره خواستگاره که به طرف خونه سرازیر میشه اخه مردم ازاری هم حدی داره !
دیگر جایز نبود به این بازی ادامه بدم چرا که دستم برای همه رو شده بود .سنگین ان بود که عدم تمایل به ازدواج را بهانه کنم و کنار بکشم .هر چند که این تصمیم هم غوغا به پا کرد اما خیلی زود دوباره فضای خانه به جالت عادی بازگشت .
من به عنوان اموزگار در اموزش و پرورش مقطع دبستان پذیرفته شدم و پس از چند ماه خانواده ام توانستند مرا با تصمیم تازه ام قبول کنند و ان زمان دوره ی جدیدی در زندگی من اغاز شد .زندگی در کنار پاک ترین خلوقات خدا شیرین ترین چیزی بود که خدا برای من خواست. من خیلی زود دلباخته شغل مقدس معلمی شدم و همه علاقه و ارزویم در انان خلاصه گردید درانان با ان دنیای کوچکشان که صادقانه دوست داشتن را به من اموختند .دیگر تصویر ازدواج و زندگی زناشویی در ذهنم کمـ ـرنگ گردید و زمان می رفت که مرا وقف بچه های معصوم و دوست داشتنی کند که ان اتفاق افتاد .مهمترین اتفاق زندگی ام که سرنوشت مرا تغییر داد .
ان روز یکی از روزهای سرد ابتدای دی ماه بود .اسمان با بارانی سیل اسا دگرگون بود ومن با عجله می رفتم تا به خانه برسم که ناگهان درست در جایی که انتظارش را نداشتم لاستیک اتومبیلم پنچر شد و من مجبور شدم توقف کنم .باران انقدر تند و سیل اسا بود که با توجه به نزدیک شدن تاریکی هیچ چیز از ان سوی شیشه دیده نمی شود .به ناچار شیشه را به پایین دادم اما از فرط سرما و باران دوباره ان را به بالا دادم .برای لحظاتی درمانده و مـ ـستاصل به عقب تکیه دادم و بر بخت بد خود لعنت فرستادم می دانستم که باید پیاده شوم و پنچری لاستیک را برطرف کنم اما با وجود ان باران چگونه ممکن بود ؟
یقه پالتوام را کیپ کردم اوضاع لاستیکم اسفبارتر از ان بود که فکر می کردم .برای لحظاتی تصمیم گرفتم با تاکسی به خانه بازگردم و فردا کسی را برای کمک همراه خود بیاورم .
با این تصمیم چترم را بستم و قصد رفتن کردم اما به یاد اوردم که برگه های امتحانی دانشاموزانم تا صبح فردا باید تصحیح شود به همین خاطر دوباره در ماشین را باز کردم اما هنوز سوار ماشین نشده بودم که صدای مردی مرا به خود اورد
یقه پالتوی او تا سر حد ممکن چانه اش را پوشانده بود ومن قادر نبودم با وجود باران سیل اسا و چتر روی سرش چهره اش را به وضوح ببینم .
- اتفاقی افتاده خانوم ؟
از سخن گفتن با مردی بیگانه ان هم در ان شرایط و ساعت هراس داشتم پس جواب دادم
- نه !نه اقا.
مرد غریبه با لحنی ارام و خونسرد در حال اشاره به لاستیک پنچر شده گفت
- شاید من بتونم کمکتون کنم .
- نه اقا نه ! از لطفتون متشکرم .ماشینو همین جا می ذارم و با تاکسی به خونه بار می گردم.
- اما اگر جای شما بودم این کار رو نمی کردم .
- بله ؟
با درک تعجب و حیرت من ادامه داد
- این شهر پر از دزدان و معتادان گرسنه است که شاید حتی به همین لاستیک پنچر هم رحم نکنند .اجازه بدین پنچری ماشینو بگیرم .
به پشت سرش نگاه کردم خودش هم ماشین داشت ان هم چه ماشین شیک و بی نظیری. قبل از این که چیزی بگویم گفت
- جک دارید ؟ اگر نداشته باشید می تونم مال خودمو.....
با عجله گفتم
- بله .... بله دارم اما اول باید از خیرخواهی و کمکتون تشکر کنم .
غریبه در پاسخ چیزی نگفت و با کنار گذاشتن چترش به کار مشغول شد .از پشت سر مرد تنومند و خوش لباسی به نظر می امد به خصوصبا پالتوی بلند امریکایی اش که به خاطر باران مرطوب بود .نگاه من روی دستانش ایستاد دستانش هم قوی بودند و با یک حرکت پیچ و مهره ها را باز می کرد . اندیشیدم دستانش چقدر قرمز شده اند حتما در تمام عمرش با این دستها کار سختی انجام نداده .پس از مدت ها این نخستین باری بود که یک مرد را با تمام جزییاتش از نظر می گذراندم و این محدوده تاریک غریزه ام را روشن ساخت چیزی که مدت ها از ان بی خبر بودم فکر کردن به جنس مخالف خودم . بر شدت باران لحظه به لحظه افزوده می شد و باد سردی می وزید ارام گفتم
- اقا من واقعا متاسفم که شما به زحمت افتادید و به شما زحمت دادم.
غریبه در حالی که اخرین کارهای مربوط به پنچرگیری را انجام می داد گفت
- خواهش می کنم خانم . شما وسط خیابون مونده بودید و انسانیت حکم می کرد که کمکتون کنم.
خواستم دوباره تشکر کنم که از جا برخاست و به طرفم برگشت با دیدن او مثل مسخ شده ها بر جا میخکوب شدم حتی قدرت مژه زدن هم نداشتم .خودشبود بعد از گذشت یک سال و دو سه ماه چنان تغییری نکرده بود .کسی که تا لحظاتی پیش برای من یک غریبه بود کسی جز کیانوش نبود برادر شوهر فیروزه .سرم گیج میرفت به ناچار به ماشین خیس از باران تکیه دادم و اندیشیدم چرا اون ؟ خدایا چرا اون ؟ از بین همه ی ادمهای این شهر باید اونو می فرستادی ؟ نمی دانستم باید عصبانی باشم یا بی تفاوت نمی دانستم باید چه بگویم ؟تشکر کنم یا بی هیچ سخنی تر کش کنم . گیج و مـ ـستاصل بودم .بدبختی انجا بود که با دیدن او درست به یاد خاطراتم افتادم و قسم می خورم که او هم به همین موضوع فکر می کرد چرا که بعد از دیدن دستپاچگی و هراس من پوزخند شیطنت امیزی بر لبـ ـانش نقش بست .حالا من زیر دین او بودم آه خداوندا او ! او که انطور فجیع از و زشت درباره اش حرف می زنند و بدترین چیز ها را درباره اش می گویند.
- دنیا خیلی کوچیکه فروغ خانوم شما این طور فکر نمی کنید ؟از قضا باید ما سیـ ـنه به سیـ ـنه هم قرار می گرفتیم.
از میان دندانهای به هم فشرده در حالی که بر اثر گرمای خشم سرمای هوا را از یاد برده بودم بی انکه به صورتش نگاه کنم گفتم
- شما.....شما یک نجیب زاده نیستید اقا.
با لحنی شوخ و شمرده گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده و همه چیز برایش مثل یک بازی مهیج و مفرح است در حالی که دستانش را به جیبش فرو می برد گفت
- متاسفم که از شنیدن حقیقت ناراحت نمی شم و بدین ترتیب شما رو خوشحال نمی کنم .می دونید خانوم من یک عادت بد دارم و اون اینه که حقیقت رو با صدای بلند می گم و با رضایت خاطر قبول می کنم به خصوص اگر از زبون شما باشه که هم به من مدیونید و هم خودتون در داشتن صفتی که درباره ام گفتید با من شریکید.
انگاه با قاطعیت گفت
- شما هم خانوم نجیبی نیستید هنوز نیم ساعت هم نمی شه که کسی به شما لطف کرده و شما پاسخش را با بی ادبی می دهید.
خشمگین گفتم
- کسی شما رو مجبور نکرده بود که به من کمک کنید.
- هیچ چیز و هیچ کس جز انسانیت.
با تمسخر گفتم
- انسانیت ؟اونم در وجود شما ؟من.....
عطسه اجازه نداد جمله ام را تمام کنم او قدمی به جلو برداشت و من از ترس یک قدم به عقب رفتم و وقتی او در ماشین را باز کرد از ترس بی موردم شرمنده شدم معلوم بود که در وجود ان همه چشم اتفاقی نمی افتاد.او در ماشین مرا باز کرد و در حال اشاره به داخلش گفت
- بفرمایید خواهش می کنم قصد ندارم با معطل کردنتان بیشتر باعث سرما دادن شما بشوم .اگر فکر می کنید مـ ـستوجب سرزنشی بیشتر از اینها هستم ان هم تنها به خاطر کمک به یک خانوم در باران تلفن کنید و کاملش کنید .تلفن من توی این کاغذ نوشته شده هر چند که مطمینم که قبلا تماس گرفتید اما به هر حال از ان زمان مدتها می گذرد و شاید شما از یاد برده باشید .
او کاغذ حاوی شماره تلفنش را به داخل اتومبیلم انداخت اما نمی دانم چرا زبانم قفل شده بود و زبانم برای گفتن چیزی نمی چرخید .با گامهایی لرزان وارد ماشینم شدم . او ارام در را بست و من از پشت شیشه بخار زده خیس از باران او را دیدم که سوار بر ماشینش شد و از کنار من عبور کرد و رفت . توان از دست و پایم رفته بود اما باید حرکت می کردم چرا که هوا کاملا تاریک شده بود و من از تاریکی و تنهایی در کنار هم می ترسیدم مدتها قبل که برای اولین بار او را دیدم چه رابطه ایمیان به خسله فرو رفتن من و دیدن او بود .

****************************************

گرمم بود و این گرمای اتشین که انگار مرا به قعر جهنم می برد بند بند وجودم را می سوزاند .صدای مادر بود صدای باجی یا نمی دانم پدر وای خدای من چقدر حرف می زنند مگر سوختن مرا نمی بینند ؟مگر نمی خواهند کمکم کنند ؟پروردگارا کمکم کن.
- مادر گرمه خیلی گرمه !
- می دونم عزیز مادر می دونم !
چرا صدای مادر بغض الود بود ؟چرا کسی بی وقفه بقیه را به سکوت دعوت می کرد ؟چیزی در گلویم گیر کرده بود و ازارم می داد.
کسی اهسته گفت
- عیبی نداره بذارید گریه کنه !
آه چقدر گریستن خوب است چقدر بی امان اشک ریختن خوب است .به سختی دیده از هم گشودم و گفتم
- اب یه کم اب به من بدید.
مادر با یک لیوان اب رویم خم شد
- چی شده بود عزیز مادر ؟
خدایا مادر چه می گوید ؟از من می پرسد ؟به زحمت چند جرعه اب خوردم طعم لـ ـبم شور بود انگار از کویر برگشته بودم.سرم هم گیج می رفت و همه استخوانهای بدنم درد می کرد .به ثورت مادر نگریستم چشمانش اشک الود بود اما تلاش می کرد لبخند بزند.
- چی شده مادر ؟اینجا کجاست؟
- اینجا درمانگاهه بهت سرم زدند.
- مگه من مریضم کی منو اورده اینجا ؟
قبل از این که مادر جواب مرا بدهد دکتر جوانی وارد اتاق شد و با مهربانی گفت
- حالتون چطوره خانوم ؟
- من چیزیم نیست دکتر چرا به من سرم زدید؟
- اگر حالت خوب بود اینجا نبودی .
با کلافگی گفتم
- حداقل بگین چی شده ؟
مادر نزدیکتر امد و گفت
- این تو هستی که باید بگی چه اتفاقی افتاده .
ارام پرسیدم
- ساعت چنده مادر ؟
- چیزی به صبح نمانده دکتر می گفت باید استراحت کنی.دیشب وقتی ماشینو به حیاط اوردی درست جلوی در ورودی زیر بارون نقش زمین شدی .بدنت تو تب می سوخت و من و باجی حسابی ترسیده بودیم .همان موقع پدرت سررسید و ما تونستیم تو رو داخل خونه ببریم .دکتر می گه با این تب شدید خدا به تو رحم کرده تصادف نکردی ان هم زیر اون باران شدید .به نظر من تو داری زیادی از خودت کار می کشی .
مادر حرف می زد و من در جای دیگری سیر می کردم باز هم دچار ان تردید همیشگی شده بودم ایا دیدن او واقعیت داشت ؟در همین حین پدر وارد اتاق شد و در حالی که نایلونی پر از دارو در دست داشت با دیدن من جلوتر امد و کنارم ایستاد.
- چی شده بود بابا جون ؟تو که من و مادرتو نصف جون کردی .
مادر در حال برداشتن نایلون دارو از پدر پرسید
- اقای دکتر به شما چی گفت
- - دکتر می گه شدیدا سرما خورده براش شش هفت تا امپول نوشته .فکر کنم زیر بارون دیروز اینطوری شده چون لباساشهم خیس شده بود . تو زیر بارون چکار می کردی دختر ؟ مگه ماشین نداشتی ؟
چشمانم را بستم و کیانوش را به یاد اوردم چه پاسخی باید می دادم ؟ مادر گفت
- انقدر تبت بالا بود که هذیان می گفتی اقا جونت راست می گه تو که ماشین داشتی چرا خیس شده بودی ؟
برای این که انها را مجاب کرده باشم گفتم
- به یاد بچگی زیر باران قدم زدم.
مادر وحشت زده گفت
- قدم زدی ؟توی سرما زیر اون باران شدید؟ مگه عقلت کم شده بود دختر ؟بیخود نیست که هنوزم تو تب می سوزی !
پرسیدم
- منو کی به خانه می برید؟
مادر به سرم نگاه کرد و گفت
- دیگه چیزی از سرمت نمونده میرم دکتر رو خبر کنم .دکتر می گفت وقتی سرم تموم شد دوباره باید تو رو معاینه کنه.
پس از رفتن مادر به اقا جون گفتم
- اقا جون باید ببخشید که خواب و استراحت شمارو خراب کردم.
پدر که اثار بیخوابی در چهره اش مشهود بود گفت
- خدا خیلی به ما رحم کرد وقتی من وارد خانه شدم مادرت و باجی گریه می کردند تو هم که نقش بر زمین شده بودی و بدنت مثل کوره داغ بود. لباسات رو عوضکردم و مادرت و باجی پاشویت می کردند اما تو تبت بیشتر شده بود به همین خاطر اوردیمت درمانگاه .دکتر به اتفاق مادر وارد اتاق شد و پس از دراوردن سرم از دستم به معاینه ام پرداخت و بعد خطاب به من گفت
- نمی دانم چرا انقدر ضربان قلب شما تنده ؟ایا شما از چیزی رنج می برید یا علت خاصی برای اضطراب شما وجود دارد؟
گفتم
- نه اقای دکتر شاید هم حضور شما باعث شده ضربان قلب من تند شده !
دکتر از تعبیر من خندید و پرسید
- شغل شما چیه خانوم ؟
- من اموزگارم.
- خب پس شغل محرکی هم ندارید من فکر می کنم با کمی استراحت و استفاده از داروها بهتر می شوید خانوم معلم.
پس از این بیماری عجیب تا سه روز به مدرسه نرفتم انجا بود که فرصتی یافتم تا بیشتر به این موضوع فکر کنم منتها صادقانه و بی تزویر .خیلی عجیب بود که هر بار درست وقتی که او را فراموش کرده بودم به سراغم می امد و عجیبتر از ان این بود که نمی توانستم علی رغم چیزی هایی که درباره اش می گفتند او را انطور تصور کنم .ایا کسی که در باران سیل اسا به دختری کمک کند می توانند ادم پستی باشد؟ هر بار سعی می کردم که به او فکر نکنم اما نمی توانستم .دوباره شبح ان چهره برنزه و مردانه به سراغم امده بود .راستش تا حدودی از رفتار خودم با او شرمنده بودم حقش نبود که پس از کمک و همکاری او انگونه برخورد کنم .من هم رسم انسانیت را به جا نیاورده بودم پس چطور می توانستم به این که او یک انسان است یا نه بیندیشم ؟
سوالی ذهنم را به خود مشغول کرده بود و ان این بود که مگر او در کرج زندگی نمی کند پس در تهران چه می کرد ؟ مسلما هیچ کس نمی توانست به من در باره ی این موضوع کمک کند جز خواهرم فیروزه که به نحوی از طریق خشایار از او مطلع می شد .گاهی می شنید که او با مادر درباره ی او صحبت می کند و زن ها چقدر درباره ی او کنجکاو بودند.
درست وقتی که در عطش دانستن اوضاع و احوال او می سوختم فیروزه برای احوالپرسی به خانمان امد او پس از ملاقات با مادر به همراه دو فرزند شلوغ و سرزنده اش به اتاقم امد.با دیدن من در بستر بیماری سلامم را با لبخند جواب دادو گفت
- نمردیم و دیدیم تو مریض شدی .
من او را به نشستن دعوت کردم و در حال نـ ـوازش خواهرزاده ام ارمان گفتم
- خیلی دلت می خواست من مریض بشم؟
فیروزه به شوخی گفت
- بله پس چی ! شاید تو دو روز یه گوشه بشینی و بذاری ما هم خودمون رو به اقا جون نشون بدیم.
- مگه من جای تو رو تنگ کردم؟
- کیه که ندونه تو همه چیز اقا جونی؟
- اینو کی گفته ؟اقا جون از همه بیشتر به من سخت می گیره !
فیروزه نیشگونی ارام از پایم گرفت
- اره خدا از دلت بشنوه .
به سختی دلم می خواست محور صحبت را به کیانوش ربط دهم اما نمی دانستم چگونه بی هدف پرسیدم
- چه خبر ؟
فیروزه در حال دراوردن لباسهای ارمان گفت
- خبرها که اینجاست.
- خشایار چطوره ؟
- خوبه احوالت رو می پرسه برات التماس دعا داشت.
با لبخند گفتم
- برای چی ؟
فیروزه با اشاره به هاله گفت
- به خاطر این وروجک میخواد اگه می تونی اونو به همون مدرسه ای ببری که خودت هستی شاید اونجا با وجود تو بهتر درس بخونه البته الان هم درسش خوب هست ولی می ترسم....
میان حرفهایش گفتم
- می ترسی چی ؟ خودم کارنامه اش رو ثلث قبل دیدم نمراتش خوب بود علاج قبل از وقوع می کنی ؟
- خب ادم تا خواهری مثل تو داره چرا باید بچه اش رو مدرسه ی دیگه ای بذاره ؟
به هاله اشاره کردم که جلوتر بیاید انگاه در حال نـ ـوازش کردن موهایش به صورتش خیره شدم .عجیب بود که او خیلی شبیه به کیانوش بود! موهایش را از پیشانیش عقب زدم و دقیقتر به او خیره شدم البته او به پدرش شباهت داشت و پدرش هم به کیانوش .او را در اغـ ـوش گرفتم و به خود فشردم .فیروزه معترض گفت
- اهای !سرماخوردگیت رو به بچه می دی.
او را از خود دور کردم و گفتم
- می دونی فیروزه تو از اون خیلی بیشتر از توانش انتظار داری !هم تو و هم خشایار . تو باید بدونی هر بچه ای که بیست می گیره با هوش به حساب نمی یاد و هر بچه ای که زیر بیست می گیره تنبل به حساب نمی یاد اما اگه اصرار داری اونو به مدرسه ما منتقل کنی اشکالی نداره خودم کمکت می کنم اما زیاد امیدوار نباش چون منطقه شما به ما نمی خوره !
- برق شادی در چشمان فیروزه درخشید.با لحنی خواهرانه تشکر کرد . بعد خطاب به بچه هایش گفت
- بچه بلند شین از اتاق برین بیرون پیش مامان بزرگ خاله فروغ مریضه منم الان میام.
- فیروزه اونا مزاحم من نیستند.
- با این حساب بازم اونا باید برن.
بچه ها با بی میلی اتاق مرا ترک کردند پس از رفتن بچه ها فیروزه از جا برخاست و مقابل پنجره رفت و گفت
- هوا سوز داره فکر کنم امشب برف بیاد.
بعد با دیدن ماشینم گفت
- از ماشینت راضی هستی ؟
با لبخند گفتم
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#8
ای بدک نیست !از پیاده رفتن بهتره .
فیروزه به طرف من برگشت و در حالی که دست به کمـ ـر زده بود با شوخی گفت
- بدک نیست !عجب رویی داری ! اما اصلا فکرش رو هم نمی کردم اونقدر زبل باشی راست گفتن که فلفل نبین چه ریزه !
به روی خواهرم لبخند زدم اصلا حوصله اعتراض هایش را نداشتم به خصوص وقتی شروع می کرد به سختی تمامش می کرد و چقدر هم خواهرم چانه گرم بود به راستی گلایه او از بچه ها و تعریفش از خشایار تمامی نداشت گویی بیش از هر چیزی در دنیا به پرحرفی علاقه داشت .کم کم محور سخن او به سمت مادر خشایار تغیر کرد.
- بیچاره مادر خشایار از فرط سرما دچار پا درد شدید شده و حالا توی خونه نشسته هفته قبل هم دعوتش کردم چند روزی بیاد خونه ما اما قبول نکرد بنده خدا اعصاب هم نداره مخصوصا وقتی جلوی شلوغی باشه دچار سر درد میشه .
من برای تغیر سخن او با لحنی دلسوزانه و متاثر گفتم
- بیچاره حتما غصه پسرش رو می خوره !
برای دیدن تاثیر حرفم به صورت خواهرم خیره شدم او اصلا متوجه نیت من نبود تا جایی که برای تایید سخن من گفت
- راست میگی غصه کیانوش برای مادر شوهرم چیز کمی نیست.درسته که پدر شوهرم حرف زدن درباره ی او را غدغن کرده اما هر چی باشه اون یه مادره .
- سعی کردم با خونسردی بپرسم اما صدایم لرزید
- راستی از اون چه خبر؟
فورا ساکت شدم ترسیدم که مبادا خودم را لو داده باشم حس کردم خون به صورتم دویده اما همچنان سر جایم ماندم و چشم به پتوی مقابلم دوختم .چقدر سکوت فیروزه تا فاصله ای که جوابم را بدهد به نظرم طولانی امد.
- خشایار میگه تازگی کمتر به تهران میاد.
- مگه خشایار او را می پذیره؟
فیروزه به سرعت گفت
- اصلا ! هیچ کس نباید او رو بپذیره .
- پس او چطور به دیدن خشایار میره ؟
- خب دیگه ! به نظرم از بس پرروست اصلا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده اصلا برایش مهم نیست که دیگران درباره اش چه می گویند .اه ما حرف دیگه ای برای گفتن نداریم ؟
دیگر جایز نبود که چیزی بپرسم چرا که مسلما خواهرم شک می کرد .انقدر در خود غرق بودم که متوجه رفتن فیروزه نشدم .او گفت تازگی کمتر به تهران می اید اما من دو روز پیش او را دیدم و این کنجکاوی که او در تهران چه می کرد ازارم می داد ان هم درست در مسیر امد و رفت من ! این تصور که برخورد ما کاملا اتفاقی بوده مثل خوره دیواره مغزم را می جوید .تشویش خاطر من تا ظهر ادامه داشت تا این که مادر به اتاقم امد در حالی که هوا رو به تاریکی می رفت مادر مرا از افکارم بیرون کشید
- حالت چطوره مادر ؟
به خود امدم و گفتم
- متشکرم مادر به لطف شما و سوپ شفا بخشتان خوبم .
مادر گفت
- خواهرت و بچه هاش اماده شدند تا به خونه برگردند.
با تعجب گفتم
- مگه شام اینجا نیستند؟
- نه مادر فیروزه میگه هاله فردا امتحان داره باید برگردند خونه در ضمن خشایار هم سرما خورده تو.... زحمت میکشی اونا رو برسونی مادر ؟
با این که حال چندان مساعدی نداشتم اما برای این که هم انها را رسانده باشم و هم هوایی تازه کرده باشم پذیرفتم. فیروزه ابتدا به زیر بار نرفت و می گفت باید استراحت کنم اما من حاضر شدم و برای بیرون بردن ماشین به حیاط رفتم و مدتی معطل شدم تا فیروزه و بچه هایش هم امدند .فیروزه کنار من نشست و پسرش را در اغـ ـوش گرفت و هاله پشت سر ما نشست و من پس از سفارشات مادر حرکت کردم .مقداری از مسیر را طی کرده بودیم که فیروزه خم شد و تکه کاغذی را از زیر پایش برداشت و در حال خواندنش گفت
- فروغ این چیه ؟لازمش نداری ؟
من بی خیال به طرفش برگشتم و با دیدن کاغذ محکم روی ترمز کوبیدم به طوری که ارمان به سمت جلو کشیده شد و سرش به شیشه خورد و فریادش به اسمان برخاست فیروزه در حال ارام کردن او گفت
- حواست کجاست فروغ ؟ حالا خوبه تکه کاغذ باطله دیدی اگه گنج قارون میدیدی چکار می کردی ؟
من تکه کاغذ را از او گرفتم و در داشبورت گذاشتم و برای جلوگیری از کنجکاوی فیروزه گفتم
- اون شماره تلفن یکی از دوستای منه .
فیروزه معترض گفت
- خب حالا مگه چی شده ؟ من فقط گفتم لازمش نداری دور که ننداختمش.
در دل گفتم چه خوب که این کارو نکردی ! پرسیدم
- ارمان چطوره ؟
- فکر کنم سرش کمی درد گرفته اگه میشه لطفا راه بیفت الانه که خشایار برسه اما خواهش میکنم احتیاط کن .
دوباره ماشین را روشن کردم و حرکت نمدم منتهی خیلی با احتیاط این احتیاط نه به خاطر توصیه خواهرم بلکه به خاطر اغتشاش فکر خودم بود. من کنار انها حضور داشتم اما با دیدن شماره تلفن فکرم جای دیگری بود.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#9
دیگر چون روزهای قبل تمرکز نداشتم حتی سر کلاس درس و هنگام تدریس خودم هم می دانستم که اموزگار ساعی گذشته نیستم و از این حقیقت به سختی رنج می بردم .باز هم مثل چند وقت پیش کم حرف و گوشه گیر شده بودم و کم کم خانواده ام را به گرداب و کنجکاوی پیرامون خودم می کشاندم .بالاخره پس از جهادی سخت و تن به تن با عقل به این نتیجه رسیدم که برای تسکین خود بهتر است با او تماس بگیرم .همه مشکل من این بود که حس می کردم مدیون و مرهون او هستم ولی قادر نبودم خود را برای پذیرش این حقیقت مجاب کنم.
ان روز مادر و باجی برای شرکت در مجلسی زنانه خانه را ترک کرده بودند و من حس کردم فرصتی که دنبالش بودم به دست امده.
دستپاچه مقابل تلفن نشستم و با انگشتانی لرزان شماره گرفتم اما دو باره هنوز شماره را کامل نگرفته قطع کردم اما باز هم در پی وسوسه ای اشنا گوشی را برداشتم وقتب شماره گرفتم در فاصله ای که منتظر برقراری تماس بودم در دلهره و اضطراب دست و پا می زدم تا این که ارتباط برقرار شد.بی گمان خودش بود با همان صدای کشیده و شوخ گفت
- بله !
انگار لبانم به هم چسبیده بود هر قدر تلاش کردم حرف بزنم نتوانستم .
- بله ! بفرمائید.
او هم سکوت کرد و فقطهریک صدای نفسهای دیگری را می شنیدیم .از ان سویتلفن مرغ عشق بود یا قناری نمی دانمبه هر حال یکی از انها به گوش می رسید صدایی که ان روز به من ارامش می داد.اما صدایش دیگر شوخ و با تمسخر نبود.
- نمی خواهید حرف بزنید؟
قلـ ـبم فرو ریخت چرا حس می کردم مرا می شناسد؟!
- نمی دونم درباره ی من چی فکر می کنید اما به هر حال اماده شنیدن حرفهایتان هستم حتما حرفی برای گفتن دارید که تماس گرفتید گو اینکه زودتر از اینها منتظر تماستون بودم .
چون دوباره با سکوت من مواجه شد در ادامه گفت
- فکر نمی کنید بیش از حد ترسو هستید؟!
ناگهان زبان من برای جواب دادن به توهین او باز شد
- شما فکر می کنید کی هستید که به خودتون اجازه میدین هر چی دوست دارین بگین ؟!
دوباره تمسخر و طنز به لحن او بازگشت با صدایی خونسرد گفت
- آه فروغ خانم گریز پا !چه اتفاق دلچسب و غافلگیر کننده ای.
از نحوه حرف زدنش هنگام کشیدن کلمات چندشم شد خشمگین گفتم
- این که شما به همه خانومها به چشم بد نگاه می کنید شرم اوره !
او پس از خنده ای کوتاه گفت
- مگه شما درباره ی دیدگاههای من اطلاعاتی دارید ؟
خدای من چقدر خراب کردم درست حرفی را که نباید میزدم .زبانم را محکم گاز گرفتم من با ادای این سخن با زبان بی زبانی گفتم درباره ی او شنیده ام و این چیزی نیست که یک دختر جوان به مردی جوان ان هم مردی از ان دسته بگوید.
اهسته گفتم
- شما به راستی مرد بی ادبی هستید.
او با اهنگی که تمسخر در ان موج می زد گفت
- درباره ی خودتون چی دارید که بگین ؟ ایا در نظر شما کسی که هنوز تلفن نزده به کس دیگر توهین می کند بی انکه اداب احوالپرسی را به جا بیاورد با ادب است ؟
خشمگین برای محقق جلوه دادن خودم گفتم
- من برای سلام و احوالپرسی تماس نگرفتم وگرنه اداب دان خوبی هستم.
- پس چی ؟چه دلیلی برای تماستون وجود داره ؟
- من.....من.....
سکوت کردمتا به خود مسلط شوم حق با او بود من به راستی برای چه تماس گرفته بودم ؟برای تشکر ؟اگر این طور بود باز هم لحنم زننده بود .لب به دندان گرفتم به راستی او در ارامش نظیر نداشت.سکوت میان ما با خنده ی کش دار او شکسته شد.
محکم پرسیدم
- ایا مطلب خنده اوری برای خندیدن دارید ؟
چقدر من در برابر او بچه بودم درست مثل جوجه ای که به جنگ شیر رفته باشد .او پس از متوقف کردن خنده اش با لحنی شوخ گفت
- اگر جای شما بودم تماس نمی گرفتم مصاحبت با من برای شما مضره شما درباره ی من چی می دونید؟
مو بر اندامم ایستاد با صدایی لرزان که تلاش می کردم ارام باشد گفتم
- شما منو از خودتون می ترسونید ؟باید بگم من انطور که شما فکر میکنید ترسو نیستم اقا !
- نخیر من فقط اخطار دادم به محوطه خطر نزدیک می شوید و اگر عاقل باشید منو از سر خودتون باز می کنید.هر چند که خودم هیچگاه از مصاحبت با دختر بچه ها خشنود نبوده ام.
فریاد زدم
- بچه ؟!
خدای من او چه می گفت ؟ایا من واقعا در نظرش بچه بودم ؟ از فرط خشم چند نفسعمیق کشیدم و ناگهان پرده ی ارامش از جلوی چهره ام کنار رفت
- شما ادم پست و بی ادبی هستید که حتی به فامیل هم رحم نمی کنید داشتم باور می کردم که همه چیز درباره ی شما شایعه بوده اما فهمیدم که اشتباه می کردم من.....من....
او با ارامش کلام مرا قطع کرد و گفت
- چند لحظه صبر کنید خواهش می کنم اسیاب به نوبت.اجازه بدین جوابتون رو بدم .گفتید ادم پستی هستم بسیار خب ممکنه باشم یکبار قبلا بهتون گفتم من از شنیدن حقیقت درباره ی خودم ناراحت نمی شم این شما هستید که از شنیدن حقیقت به خروش می ایید و به سلاح زنانه تان متوسل می شوید .شنیدم چیزی درباره ی فامیل گفتید باید بگم اگر همان ابتدا خودتون رو فامیل من معرفی کرده بودید گوشی رو روی تلفن می کوبیدم چرا که روابط فامیلی برای من سالها پیش مرده .
- یعنی شما انکار می کنید که منو می شناسید ؟
- خیر انکار نمی کنم اما شمارو نه به عنوان یک فامیل بلکه به عنوان یکدوست جدید می شناسم .
حس کردم هنگام صحبت درباره ی فامیل صدایش از خشم می لرزد به نظر می امد درباره ی انها از میان دندانهای به هم فشرده سخن می گوید.باید هر چه زودتر مکالمه را پایان می دادم .به سردی گفتم
- به هر حال علت خاصی برای تماس من وجود ندارد تنها می خواستم بابت کمک ان روزتان تشکر کنم .
- از من تشکر نکنید خانوم چون من هیچ کاری رو بی عوض انجام نمی دم .
رعشه ای تمام وجودم را گرفت درست همان طور که حدسمی زدم برایم خواب دیده بود ان هم چه خوابی ! با صدایی لرزان از فرط ترس گفتم
- اگه.... اگه فکر کردید در عوض به کمک من می تونید....می تونید....
ارام حرفم را قطع کرد و گفت
- نه ! ترجیح می دم برای چیزهای بهتری صبر کنم می دونید که من اساسا ادم صبوری هستم .
خون به صورتم دوید در اینه روبه رو چهره ام را دیدم که مثل گلهای شمعدانی رنگ گرفته.گوشی را فورا قطع کردم و صورتم را با دست پوشاندم حس می کردم با تلفن به دچار چه حماقت غیر قابل بخششی شدم .سبب شده ام که او فکر کند چه دختر جلف و سبکی هستم .چنگ به بازویم انداختم و از فرط درد فریاد کشیدم اشک به روی گونه هایم روان شد اما گریه ام برای درد بازویم نبود بلکه از سر درماندگی بود.اندیشیدم که حق با دیگران بود فریاد زدم
- تو جانور رذل و کثیفی هستی .
فریادم در فضای خانه پیجید و سپسگم شد .با صدای رعد و برق به عقب چسبیدم و نفسم را در سیـ ـنه حبس کردم .حرفهایش مثل انعکاس یک گناه در ذهنم بیداد می کرد
مصاحبت با من برای شما مضره ! هیچکاری رو بی عوض انجام نمی دم !گوشهایم را با دست پوشاندم خدایا چه بی شرم ! چی باعث می شه تا ادم اینقدر گستاخ باشه ؟سوالم بی پاسخ بود به نظر می امد از خیلی پیش منتظر تماس من بوده .ایا واقعا من در نظرش چنین دختری امده بودم ؟ئای برمن !اگر اقا جون و فرهاد می فهمیدند زنده به گورم می کردند حتی فریبکارترین مردها هم وقتی قصد فریب دختری را دارند از در احترام ولو به دروغ وارد می شوند اما او.... گویی هیچ انتظاری از فرد مقابلش ندارد و انگار همه دختران و یا زنانی که دیگران معتقدند توسط او بی ابرو شدند با چشم باز به این دام پا نهاده اند ؟ بی شرمی او مثل روز روشن بود حتی یک بچه هم در همان ابتدا به نیت او پی می برد.
به نظرم می امد همه کسانی که به نحوی با او در ارتباط بوده اند خودشان مایل بوده اند و اجباری در کار نبوده .هر چند باز هم قادر نبودم شایعات را باور کنم انگار حسی درونی در من علی رغم میلم مدافع او بود.

************************************
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#10
از ان پس هر جا می رفتم او بود نه خود حقیقی اش بلکه شبحش که حتی در خواب ارام شبانه هم رهایم نمی کرد .فرو رفته در ان لباسهای گرانقیمت که خود از اراستگیشان بی خبر بود در حالی که مثل همیشه لبخند طنز الودی را برلبـ ـانش حفظ می کرد با نگاهی خیره در حال برانداز کردنم.
همیشه وحشت داشتم هر ان او را ببینم حتی وقتی که در راه رفتن به مدرسه بودم. مسخره بود اما انگار انتظارش را می کشیدم هرگز نفهمیدم چرا انقدر به حرفهایش ایمان داشتم ؟
می دانستم خواهد امد اما از زمانش بیخبر بودم .بی انکه علتش را بفهم بیش از معمول به خانه فیروزه می رفتم شاید هم دنبال اخبار جدیتری بودم یا شاید هم حس می کردم می توانم با وجود خشایار که به نحوی به او مربوط می شد غرور سرکوب شده ام را تسکین دهم .به راستی چقدر این دو برادر با هم متفاوت بودند خشایار نمونه کامل یک مرد زن دوست و خانواده پرست و مطیع بود در حالی که کیانوش عاصی و سرکش و گستاخ تنها وجه اشتراکشان قیافه هایشان بود .خشایار هم به نحوی از صحبت درباره ی او می گریخت گویی با یاد اوری او دچار اندوه و ناراحتی می شد.فیروزه هم از پاسخ درباره سوالاتم طفره می رفت و یکبار که اصرار مرا دید با کنجکاوی گفت
- تو چرا اینقدر درباره ی او کنجکاوی ؟
من به سرعت مسیر صحبت را تغییر دادم .هیچ کس حال مرا نمی فهمید و هیچ کس نمی توانست بفهمد در چه اضطرابی دست و پا می زنم شده بودم مثل مرغی سرکنده و اسیر.
نمی دانم شاید هم از او خوشم امده بود هربار با پرسیدن این یسوال از خودم با درماندگی می گفتم وای برمن اگر در دامش افتاده باشم .
باور کردنی نبود من برای فراموش کردن کسی تقلا می کردم که حتی خانواده اش مدتها می شد که فراموشش کرده بودند .من چه چیزی در او دیده بودم که سبب می شد گاه و بی گاه به یادش بیفتم ؟برای منحرف کردن ذهنم در کلاس ورزشی ثبت نام کردم. ساعت کلاسم درست پساز تعطیلی مدرسه بود شبها خسته و ناتوان به بستر می رفتم و سرم به بالش نرسیده خوابم می برد .و دیری نگذشت که حضور او را در زندگی ام از یاد بردم و زندگیم به روال عادی بازگشت . گونه های رنگ پریده ام دوباره رنگ گرفت و چشمان به گود نشسته ام فروغ و روشنایی یافتند و دوباره شدم همان فروغی که مادر و باجی از دستش عاصی بودند مادر با شادی من شادمان بود و همیشه تکمیل شادیش را در ازدواج من می دید .من هم که به این زودی ها تصمیم به ازدواج نداشتم .پدر گاهی به شوخی می گفت خانوم این یکی رو نگه داشتیم برای پیری و کوری خودمون و من می گفتم از خدامه اقا جون !زمـ ـستان رو به پایان بود و سال جدید در راه بود .نمی دانم چرا همیشه چند روز مانده به نو دلم میگرفت و دوست داشتم گریه کنم .
هنگام سال تحویل برای همه دعا کردم برای اقاجون مادر وخواهر و برادرم حتی باجی این یار وفادار و قدیمی و از خدا خواستم که همراه با متحول ساختن سال من هم تغیییری کنم.

**************************

درست وقتیکه داشتم از یاد میبردمشسر راهم سبز شد .
ماجرا از این قرار بود
غروب یکی از روزهای اردیبهشت ماه وقتی که از کلاس ورزشی ام بیرون امدم و سوار ماشینم شدم پس از طی کردن مقداری از مسیر متوجه شدم ماشینی تعقیبم می کند که سرنشینانش چند جوان شر و شور هستند .به سرعت خود افزودم وتلاش کردم از انها فاصله بگیرم اما انها که دست بردار نبودند خود را به ماشین من رساندند و به خاطر مانورهای وحشتناکشان سبب شدند کنار بکشم و درست وقتی که از کنار جاده ارام حرکت می کردم مقابلم پیچیدند .نفسم بالا نمی امد یکی از انها که نسبت به بقیه تنومند تر بود از ماشین پیاده شد و نزدم امد .به اطراف خود نگاه کردم نه ماشینی به چشم می خورد نه عابری شیشه را بالا دادم اما قبل از ان که در را قفل کنم ان جوان در ماشین را باز کرد و با چشمانی شرر بار به من خیره شد .قلـ ـبم خیلی تند می زد کم مانده بود که از ترس بیهوش شوم .با خود گفتم اگر دست به من بزند با او درگیر خواهم شود و چنگ به صورتش خواهم انداخت .صورتش را به طرف من کرد که به روبه رو می نگریستم خم کرد و گفت
- چیه خانوم خانوما ؟مگه عزرایل دیدی ؟
نفسش بوی الـ ـکل می داد یکی دیگر از انها درکنار مرا باز کرد و روی صندلی نشست و قبل از ان که تکان بخورم یا فریاد بزنم چاقویی زیر گلویم گذاشت به زحمت اب دهانم را قورت دادم هوا رو به تاریکی بود و من در محاصره خطر تقلا می کردم .سعی کردم خونسردیم را حفظکنم چرا که انها چهار نفر بودند و من یک نفر! محکم گفتم
- چی از جون من می خواید ؟
جوانی که اول نزدم امده بود گفت
- به نظر تو وقتی که ادم رو وسط جاده نگه می دارند چی از ادم می خوان ؟
عصبی گفتم
- من چیزی ندارم بهتون بدم .
او با یک حرکت گردنبند را از گردنم کشید و خشن گفت
- جدی ؟ پس این چیه ؟
از کشیده شدن زنجیر پوست گردنم سوخت اما تکان نخوردم .قبل از انکه دستان کثیفشان دستم را لمس کند انگشترهایم را در اوردم و به جلوی پایشان انداختم و با عصبانیت گفتم
- برین گمشین.
جوانی که کنارم نشسته بود با تمسخر گفت
- اگه ما بریم گم بشیم تو توی این تاریکی اینجا چکار می کنی ؟تنها و بدون همراه !
خشمگین گفتم
- گیر هر کسی بیفتم بدتر از شما نیست .حتی دزدهای سر گردنه هم برای خدشان مرامی دارند اما شما روی حیوانها را هم سفید کرده ا ید.
یکی از انها گفت
- عجب زبان درازی هم داره مثل اینکه تنش می خاره !
دیگری که وحشت مرا حس کرده بود با لودگی گفت
- ولش کن دختر خوبیه .
محکم گفتم
- من چیزی ندارم که بدم .
جوانی که کنارم نشسته بود گفت
- چرا داری !
و با نگاهی وقیح و بی شرم سر تا پای مرا نگاه کرد . با وحشت طرفش برگشتم همه بدنم می لرزید دهانش با طعنه گری کج شده بود و شرارت از چشمانش می بارید .
جدیو خشن گفت
- خیلی اروم از ماشینت پیاده میشی و سوار ماشین ما میشی .نگران ماشینت هم نباش یکی از اقایئن زحمت اوردنش رو می کشه .
هوا کاملا تاریک شده بود به یاد حرف مادرم افتادم که می گفت از این همه مکانهای ورزشی باید اون سالن رو انتخاب می کردی که در پرت ترین نقطه شهره ! اخرش کار دست خودت میدی . دلم را خوش کرده بودم که در یکی از بهترین سالن ها ورزش می کنم اما...... ناگهان در حالی که یکی از انها دستم را گرفته بود و پایین می کشید ذهنم را به کار انداختم با لگد محکم به ساق پای جوان مقابلم کوبیدم و پا به فرار گذاشتم نمی دانستم کجا اما باید می رفتم به عقب نگاه کردم دو نفر از انها دنبالم می دویدند و دو نفر از انها هم در حال روشن کردن ماشین بودند .شروع کردم به فریاد زدن صدایم ر تاریکی می پیچید
- کمک کنید کمکم کنید.
در حال دویدن اشکهایم را باد می برد و زر چشمانم می سوخت .دعا می کردم که ناگهان دعای من به درگاه خداوند مقبول شد تا ان زمان هیچ وقت خدا را ان طور یاد نکرده بودم ماشینی از رو به رو پدیدار شد و من شرو ع کردم به فریاد راننده با دیدن من از ماشین پیاده شد .اشکم بی وقفه می امد و موهایم بر اثر دویدن پریشان شده بود و احوالم گویا بود.
- چی شده خانوم؟
راننده جوانی بلند بالا و متشخص بود با اشاره دست پشت سرم را نشان دادم .دوتا از مزاحم ها پیاده و دوتن دیگر با ماشین به ما نزدیک می شدند در دل ارزو کردم کاش یک نفر دیگر هم با این جوان بود او چگونه می خواهد یک فری از پس انها براید.از ترس به او نزدیکتر شدم ارام گفت
- نگران نباشید خانوم شما همین جا باشید.
با عجله جلو رفت و با ان دو جوان پیاده درگیر شد دیری نگذشت که دو جوان دیگر هم که سوار ماشین بودند به انها پیوستند فریاد زدم
- نامردهای پست فطرت چند نفر به یک نفر؟
جوانی که به کمک من امده بود به سختی زیر دست و پای انها اسیب دیده بود و حتی قدرت فریاد زدن هم نداشت .دوتن از مزاحم ها به من نزدیک شدند در حال که به خاطر دردسر افرینی من خشمگین بودند یکی از انها چاقویش را دراورد و با لحنی تهدید امیز گفت
- راه بیفت !
انگار کوه امید بر سرم خراب شد با گامهای لرزان به ماشین نزدیک شدم جوان چاقو به دست به یکی از همدستانش گفت
- ماشینش رو بردار اون تن لش رو هم بنداز توی ماشینش .
در حال عبور از کنار جوان زخمی بغض گلویم را فشرد او قربانی من شده بود ولی خوشبختانه تکان می خورد واین سبب شادی قلب من می شد . مسیر جاده چشم دوختم ازدور دو اتومبیل به ما نزدیک می شدند در فرصتی که مپل معجزه ای خداوندی بود دوباره شروع به دویدن کردم اما یکی از جوانها مرا محکم به سمت خود کشید دو سه نفری در حال تقلا بودیم که اتومبیل ها با دیدن ما توقف کردند .کسی که کنار راننده نشسته بود پرسید
- چی شد اقا ؟
جوان مزاحم گفت
- یک اختلاف خصوصیه ! شما بفرمایید.
راننده پیاده شد و گفت
- یعنی چی؟ دارید خانوم رو خفه می کنید .
برای یک لحظه با گاز گرفتن دست مزاحم فریادم به هوا خواست ئ با عجله گفتم
- اقا کمکم کنید اینا مزاحم من....
دوباره درگیری و نزاع شروع شد خوشبختانه انها پنج نفر بودند .نمی دانستم بمانم یا فرار کنم که در تاریکی سرنشین اتومبیل دوم نزدم امد دستم را گرفت و گفت
- باید بریم زود باش .
دستش را پس زدم و با خشونتی دو چندان گفتم
- برو گمشو !
ماه از پشت ابر بیرون امد و من توانستم چهر هی او را ببینم .کیانوش بود نه تمسخر در چهره اش بود و نه مثل همیشه ارام بود انقدر وحشت زده بودم که با دیدنش متعجب نشدم.
- باید عجله کنیم زد باشید .
هر چی خواستی خواستی بعدا بگو معلومه که انها از پس هم بر میان تو باید هر چه زودتر اینجا رئ ترککنی من تو رو می رسونم .
خشمگین با به یاد اوری سابقه او اخرین گفتگویمان گفتم
- با تو بیام ؟ اگه گیر این وحشی ها بیفتم بهتره اونا به خاطر من با اون اراذل درگیر شدند اونوقت من فرار کنم ؟
کیانوش که کلافگی در سیمایش موج می زد شانه های مرا محکم به دست گرفت و گفت
- می خوای صبر کنی ببینی چیمیشه ؟تو دیوانه ای دختر ! این وقت شب که همه سر سفره های رنگینشون نشستند تو توی این جاده خلوت و تاریک می خوای نمایشیک نزاع تن بع تن رو نگاه کنی به امید اخرش ؟
با لحنی امرانه محکم فریاد زد
- زود باش سوار شو بزرگترین کمک تو به اونا اینه که از اینجا دور شی .
میان گریه فریاد زدم
- توی ترسوی کثیفی !
او بی اعتنا به حرفهایم مرا به سمت اتومبیلش هدایت کرد و خودشهم خیلی با عجله سوار شد در حالی که من تا دور شدن کامل انها صئرتم را به شیشه چسبانده بودم و اشک می ریختم .هنوز چند متری از انها دور نشده بودیم که ماشین خودم را دیدم به طرف کیانوش برگشتم صورتش جدی و سخت بود .قبل از انکه دستور توقف بدهم خودش نگه داشت و به سرعت پیاده شد .من همان طور مات و مبهوت او را می نگریستم او در حال تفتیش ماشینم بود وقتی جستوی تمام شد و با کیفم داخل ماشین خودش نشست و در حای که با عجله استارت می زد گفت
- اینم سوئیچ و کیفت.
من کاملا گیج شده بودم با لحنی تند و خشمگین گفتم
- منظورت چیه ؟ماشین منو وسط این جاده تاریک میذاری و میری ؟نگه دار.
او بی اعتنا به حرف های من فقط به روبه رو می نگریست .محکم بازویش را چنگ انداختم و در حالی که با همه وجود از تنها بودن با او می ترسیدم فریاد زدم
- نگه دار.
اما با سرعتی دو چندان به رانندگی مشغول بود و به حرفهای من توجهی نداشت. درمانده میان گریه گفتم
- نگه دار کثافت ! تو از اونا رذل تری ! منو نجات دادی به خاطر خودت ؟ من خودم ماشین دارم می تونم به تنهایی برم .
وقتی از بی اعتنایی او خسته شدم به عقب تکیه دادم اخمهای او به سختی در هم گره خورده بود و فشار دندانهایش به روی هم از حرکت فکش پیدا بود .برای اولین بار بود که به او اینقدر نزدیک بودم میان اشک به او نگریستم و به یاد چیزهایی که درباره اش شنیده بودم افتادم .ناگهان با لحنی ملتمسانه میان گریه گفتم
- به خاطر خدا به خاطر برادرت به خاطر سابقه ی فامیلی مان از من بگذر و بذار من برم قول میدم که به کسی نگم .به خاطر خدا.....
به طرفم برگشت دوباره لبخند تمسخر امیزی به لب داشت و شیطنت در چشمانش موج می زد.جعبه دستمال کاغذی را به طرفم گرفت و گفت
- خیلی خب بسه دختر کوچولو یکبار پیشتر از اینا گفتم که با بچه ها کاری ندارم.
اما من که حسابی ترسیده بودم میان گریه در حالی که نرمش او را حس می کردم گفتم
- به خاطر مادرت.... به خاطر....
ناگهان دوباره چهره ی او سخت شد با لحنی خشمگین گفت
- بسه دیگه !
از لحنش ترسیدم و سکوت کردم اما همچنان اشک می ریختم.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان کشته عشق | اسماعیل فصیح taranomi 32 75 ۲۲-۰۹-۹۶، ۰۷:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان ابلیس تنهایی | رویا سیناپور taranomi 96 616 ۱۴-۰۹-۹۶، ۱۱:۵۸ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان بازی عشق | دیبا محمودی taranomi 126 625 ۰۷-۰۹-۹۶، ۰۱:۵۰ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان ریان | زینت حسنی (با خدا) taranomi 67 410 ۰۶-۰۹-۹۶، ۱۱:۰۷ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان خیـال عـشق | حسن کریم پور taranomi 86 539 ۰۳-۰۹-۹۶، ۰۲:۱۳ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان بادیگارد | Shaloliz taranomi 80 921 ۳۰-۰۸-۹۶، ۰۱:۵۶ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان تائیس | منوچهر مطیعی AsαNα 183 600 ۲۷-۰۸-۹۶، ۱۰:۱۶ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان کوچه باغ آرزوها | سهیلا بارگام taranomi 48 498 ۲۵-۰۸-۹۶، ۰۶:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان سالار | لادن نابغ بختیاری AsαNα 172 1,249 ۲۳-۰۸-۹۶، ۰۸:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان حقیقت پنهان | الهام نادری taranomi 44 603 ۲۳-۰۸-۹۶، ۱۱:۳۸ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
69 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
nafas (۲۹-۰۲-۹۵, ۰۲:۰۰ ب.ظ)، sadaf (۱۲-۰۲-۹۵, ۰۵:۱۷ ب.ظ)، hasti.cruel (۳۱-۰۳-۹۵, ۰۱:۴۴ ق.ظ)، سمیرا (۱۷-۰۶-۹۶, ۱۱:۱۸ ب.ظ)، مامان زهرا (۲۳-۰۲-۹۶, ۰۷:۴۶ ب.ظ)، nady48 (۰۶-۰۶-۹۶, ۰۳:۵۳ ق.ظ)، saida (۲۱-۰۴-۹۴, ۱۱:۵۲ ب.ظ)، فاطی از اهواز (۰۵-۰۵-۹۴, ۰۴:۲۷ ب.ظ)، azar (۲۱-۰۳-۹۵, ۰۸:۴۶ ق.ظ)، ساده (۲۰-۰۵-۹۶, ۰۳:۲۱ ق.ظ)، Hadadian (۰۹-۰۴-۹۶, ۰۳:۴۴ ق.ظ)، amirreza (۰۶-۱۰-۹۴, ۰۷:۵۶ ب.ظ)، eli766545 (۰۱-۰۶-۹۵, ۱۲:۰۴ ب.ظ)، هرچی (۲۰-۰۴-۹۵, ۱۰:۵۰ ب.ظ)، Miranda (۰۴-۱۰-۹۵, ۱۱:۰۹ ق.ظ)، elmira_501 (۰۵-۰۴-۹۵, ۰۸:۴۵ ق.ظ)، عسل6 (۲۴-۰۶-۹۵, ۱۱:۴۵ ب.ظ)، sara57 (۰۶-۰۳-۹۵, ۱۰:۳۱ ب.ظ)، zahra_ayyar (۲۹-۰۳-۹۶, ۰۹:۰۵ ب.ظ)، pari39 (۱۰-۰۵-۹۵, ۰۸:۴۰ ب.ظ)، ariana1365 (۱۰-۰۳-۹۵, ۰۲:۱۵ ب.ظ)، زهرا 145 (۰۳-۱۰-۹۵, ۱۱:۱۲ ب.ظ)، معصوم گ (۲۴-۰۳-۹۵, ۰۲:۵۹ ق.ظ)، شیشه (۱۲-۰۳-۹۵, ۱۰:۳۷ ق.ظ)، پرواز (۲۲-۰۴-۹۵, ۰۸:۲۲ ب.ظ)، Ali54 (۲۳-۰۸-۹۵, ۰۶:۴۱ ب.ظ)، homa466 (۰۸-۰۷-۹۵, ۰۶:۳۷ ب.ظ)، Feten-mo (۱۸-۰۵-۹۵, ۰۳:۳۵ ب.ظ)، Makan (۲۳-۰۴-۹۵, ۱۱:۲۲ ب.ظ)، Mona.farajii (۰۸-۰۸-۹۵, ۱۱:۳۹ ب.ظ)، ایرج عبدی (۲۵-۰۶-۹۵, ۰۱:۳۰ ب.ظ)، صبا1367 (۱۲-۰۴-۹۵, ۰۳:۴۳ ب.ظ)، tabarakrayaneh (۲۲-۰۶-۹۵, ۰۹:۱۶ ب.ظ)، aliasghar 007 (۱۸-۰۴-۹۵, ۰۵:۰۷ ب.ظ)، lwbo888 (۲۰-۰۴-۹۵, ۰۲:۰۰ ب.ظ)، FatemeH.vks97 (۱۲-۰۶-۹۵, ۰۱:۲۵ ب.ظ)، دریای طوفانی (۱۲-۰۵-۹۵, ۱۰:۳۲ ب.ظ)، منتظر (۱۱-۰۷-۹۵, ۰۹:۱۳ ق.ظ)، 4699821758 (۲۸-۰۵-۹۵, ۱۲:۲۷ ب.ظ)، گیاه (۰۴-۰۶-۹۵, ۱۱:۰۸ ق.ظ)، هموار (۱۸-۱۰-۹۵, ۱۲:۵۱ ق.ظ)، گلسر (۲۸-۰۶-۹۵, ۱۱:۳۶ ب.ظ)، مهرناز 1381 (۲۵-۰۷-۹۵, ۰۹:۵۳ ب.ظ)، گلمن (۰۳-۰۳-۹۶, ۱۲:۰۵ ب.ظ)، دختر ایرونی 95 (۲۱-۰۱-۹۶, ۱۱:۳۳ ق.ظ)، 1351 (۳۱-۰۶-۹۵, ۱۱:۱۶ ب.ظ)، Narjes72 (۱۵-۰۷-۹۵, ۰۱:۵۶ ق.ظ)، Halah (۱۰-۰۷-۹۵, ۰۷:۰۳ ق.ظ)، کاسپین (۱۶-۰۱-۹۶, ۰۷:۵۸ ق.ظ)، Shamsi (۲۰-۰۸-۹۵, ۰۳:۱۰ ب.ظ)، Madine (۲۹-۰۸-۹۵, ۰۹:۱۷ ب.ظ)، مل مل (۲۴-۰۹-۹۵, ۱۱:۰۹ ب.ظ)، نازلی1361 (۰۹-۱۰-۹۵, ۰۵:۴۹ ب.ظ)، رقیه گلصنملو (۲۵-۱۰-۹۵, ۰۸:۰۷ ب.ظ)، nafasjon (۱۰-۱۰-۹۵, ۱۲:۳۱ ق.ظ)، Zhiyar (۱۶-۰۳-۹۶, ۰۱:۰۱ ب.ظ)، sakar (۲۰-۱۱-۹۵, ۰۲:۱۷ ب.ظ)، یاس امینالدوله (۰۶-۰۱-۹۶, ۰۱:۳۶ ق.ظ)، nilonaz (۲۳-۱۲-۹۵, ۰۲:۴۵ ب.ظ)، sanng (۰۵-۱۲-۹۵, ۰۳:۳۷ ب.ظ)، melika1990 (۲۶-۱۲-۹۵, ۰۲:۲۱ ق.ظ)، homafarhadi (۰۹-۰۲-۹۶, ۰۹:۲۲ ب.ظ)، taranomi (۱۳-۰۸-۹۶, ۱۰:۱۷ ق.ظ)، anahita5961 (۱۷-۰۸-۹۶, ۱۱:۱۶ ب.ظ)، هاجر (۱۹-۰۵-۹۶, ۰۸:۰۲ ب.ظ)، Jalinos (۱۱-۰۹-۹۶, ۰۲:۱۶ ق.ظ)، مهدیسا (۱۰-۰۹-۹۶, ۰۶:۰۰ ب.ظ)، Kordieh Sadr (۰۲-۰۷-۹۶, ۰۳:۱۰ ب.ظ)، zeinab.74 (۰۲-۰۹-۹۶, ۱۰:۱۰ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان