اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۲۹-۰۸-۹۷، ۱۲:۱۳ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: maryamalikhani
آخرین ارسال: maryamalikhani
پاسخ 115
بازدید 5104

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
سراب رد پای تو فصل هفده/قسمت ۱۰۹
تنهایی , گاه آنقدر آدم را تحت فشار می گذارد که هر دستی را که به سویت دراز می شود , به گرمی می فشار ی! لعنت به این حس مبهم که گرگ را بره می بیند و شب را روز!
دست زیر سر گذاشته ام و به پشت دراز کشید ه ام و تمام اتفاقات چند ساعت قبل را در ذهنم مرور می کنم. اما همه لحظات را به سرعت عبور می دهم تا زودتر برسم به زمانی که مانی در مورد شغل و کارم پرسید. نمی دانم چرا از پیشنهادش برای کار در آرایشگاه خواهر دوستش,استقبال کردم و شماره موبایلم را به او دادم تا  شماره تلفن کسی را که قرار بود در سالنش کار کنم , برایم اس .ام . اس کند. 
صفحه گوشی را برای بار هزارم روشن می کنم تا مطمئن شوم که هنوز , پیامکی ندارم!همین که گوشی را کنار بالشم می گذارم , می لرزد و صدای خفیفی می دهد. غلتی میزنم و با شوق پاکت نامه ای را که روی صفحه گوشی چشمک می زند , می گشایم.
(سلام لیلا جان. ببخشید که دیر شد.لطفا فردا با شماره ای که برات فرستادم یه تماس بگیر. )
لیلا جان؟ چقدر از این دو کلمه در کنار هم خوشم آمده. لبخندی از رضایت کنج لبهایم جا خوش می کند. و همین که می خواهم پاسخی بدهم , یک پیام دیگر برایم می فرستد.
(راستی شام امشب خیلی خوشمزه بود. ممنون)
مثل دختر بچه ای که پدرش نازش را می کشد , ذوق می کنم و دو جمله کوتاه تایپ می کنم و برایش می فرستم.
(نوش جونتون. مرسی به خاطر شماره)
یک بار دیگر پیامی می آید و من باز هم ذوق زده آن را می گشایم.
(شب بخیر.)
پتو را روی کیانوش مرتب می کنم و ساعدم را روی پیشانی می گذارم و به سقف خیره می شوم. حس عجیبی در قلبم را قلقلک می دهد. حس گنگی که نمی دانم چیست و از کجا آمده است .
صبح, کمی زودتر از روزهای دیگر بیدار می شوم. چای درست می کنم. نان تازه می گیرم. برای همه در قابلمه تخم مرغ عسلی می کنم. برای زری شیر می جوشانم. چایم را با اشتها بو می کشم و صبحانه ام را کامل می خورم.مانتو میپوشم و جلوی آیینه باریک جاکفشی آرایش می کنم و بهترین عطرم را می زنم. مشغول مرتب کردن موهایم هستم که زری خمیازه ای می کشد و به سویم می آید . نزدیکم که می شود , سرش را می خاراند و با تعجب نگاهم می کند.
_چه خبره لیلا؟خوب آرا, بیرا کردی. به سلامتی کجا اول صبحی؟
پنجه لابه لای موهای فر خورده ام می کشم و آن ها زیر روسری, طوری که حجیم تر به نظر بیاید, مرتب میکنم. 
_می رم دنبال کار. یکی بهم یه آدرس داده می خوام برم ببینم چه خبره!
چشمهایش را تنگ می کند و با لحن خاصی می پرسد.
_کار؟ چه کاری؟
_یه سالن آرایشه . برم ببینم چی میشه دیگه.
دهانش از تعجب باز می ماند و آرام پشت دستش می زند.
_امان از دست تو لیلا. باز شروع کردی؟ تو چرا اصرار داری درست دست بذاری روی نقطه ضعف های مامان؟اصلا مگه تو آرایشگری؟ تو رو چه به کار توی سالن!
لبخند می زنم و گونه اش را می بوسم.باید هر طور شده زری را با خودم موافق کنم. 
_یه چیز بهت می گم , بین خودمون بمونه .فقط نری خونه مامان اینا تا چمت بهشون خورد دهنتو باز کنی یا همین امشب بذاری کف دست امیر.بگم یا حرف توی دهنت بند نمیشه؟
با کف دست به کتفم می زند و کمی به عقب هلم می دهد و چینی به پیشانی اش می اندازد.
_برو بابا. می خوام صد سال سیاه نگی. حالا داره بچه هاشو می ندازه سر منو میره دنبال ددر , دودورش, حرفم که میزنیم واسه من شرط میذاره. نمی خوام بگی اصلا. 
از ادایی که در می آورد خنده ام می گیرد. شاید اگر در شرایط دیگری بودم از شنیدن این حرفها ناراحت می شدم ولی شعله کوچکی که در قلبم , روشن شده بود , حال و هوایم را عوض کرده بود. 
_زری خیلی حاضر جواب شدی ها! من لیلام, ننه امیر نیستم که تا یه چیز می گم از آستینت جواب می کشی بیرون! 
پشت چشمی نازک می کند و من دستش را می گیرم و روی پله کوتاه اپن آشپزخانه , کنار خودم می نشانمش
_ببین زری . من یه کم پول دارم. از ژاپن با خودم آوردم. زیاد نیست ولی یه کارایی میشه باهاش کرد. می خوام برم پیش این آرایشگره باهاش شریک بشم. کار از اون سرمایه از من. خودمم اونجا می پلکم. کم, کم یه کارایی هم یاد می گیرم. چه بدی داره؟ اگر بشینم خونه که امروز و فردا هرچی دارمو ندارم خرج خودمو بچه ها میشه. اونوقت چی کار کنم؟ کاسه گدایی دست بگیرم؟
لبهایش را کجو و کوله می کند.
_جواب مامانو چی میدی؟ تو که می دونی از آرایشگاه و این جور کارها خوشش نمیاد. از همین الان بگم ,بچه هاتو نگه نمی داره . بی خود واسه خودت برنامه ریزی نکن. 
از فکر منفی اش خوشم نمی آید. دست روی زانویش می زنم و بلند می شوم.
_حالا بذار برم ببینم اصلا طرف قبول می کنه؟ هنوز نه ماستی ریخته نه تقاری شکسته!
دستش را در هوا برایم پرتاب می کند.
_به تو باشه از همین الان ماسته رو ریخته باید حساب کنیم !
یک قدم بیرون می گذارم و همان قدم را به سوی زری بر می گردم. چیزی مرا وادار به پیدا کردن پاسخ برای پرسشی که در ذهن دارم , می کند. کمی این پا و آن پا می کنم و عاقب حرفم را می زنم. 
_مانی پیش مامانش اینا زندگی نمی کنه؟
زری انگشتی در ظرف مربای هویج می زند و شروع به لیسیدن آن می کند.
_نه بابا. مانی کارمند ارتشه . چهار روز شیفته, سه روز خونه ست . چهار شنبه تا جمعه.
سری تکان می دهم و پشتم را به او می کنم و به سوی در خروجی می روم. پس مانی دو روز دیگر اینجاست. به خودم می گویم:چه اهمیتی دارد مانی خانه باشد یا سر کار؟ برای جواب سوالم یک دروغ بزرگ پیدا می کنم. اما هنوز  حس می کنم چیزی ته قلبم ,جا به جاذشده است. چیزی که بدجور احساس زن بودن و زنانـ ـگی هایم را بیدار کرده است.
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، sadaf ، admin
سراب رد پای تو فصل هجده/قسمت ۱۱۰
پول؛واژه ای که کثیف تر از آن در دنیا وجود ندارد و همین واژه کثیف با ماهیتی دوست داشتنی ،بودنش یک درد است و نبودنش هزار درد! تا وقتی پول داری آدم های اطرافت هریک نقابی خاص به صورت می زنند و برایت در نقش های مختلف بازی می کنند تا محبتت را برای خودشان بخرند و از داشته هایت ,بی نصیب نمانند. و وقتی پول نداری ,همین آدم ها ,مثل بوقلمون رنگ عوض می کنند و تمام نداشته های طول عمرت را ,وقت و بی وقت چون پتک بر سرت می کوبند .و این برای من که هر دو حال را تجربه کرده ام , کاملا ملموس است.
بعضی وقت ها باید آن قدر قدرت داشته باشی که بر تمام حس های قلبت توسری بزنی تا عقلت حقایق را ببیند. باید از تمام تعلقات عریان شوی تا بدانی عشق چیست؟ نه حسی که از سر درد و تنهایی به سراغت می آید نامش عشق است و نه حسی که از صدای شمارش اسکناس های تانخورده ,قلبت را زیر و رو می کند لایق آن است که نامش را عشق بگذاری!
اما…اما , زمان هایی در زندگی وجود دارد که تنهایی ,آنقدر در وجودت عمیق و ریشه دار می شود که خودت با کمال میل حاضر میشی تا خودت را فریب بدهی درِ زنگار گرفته قلبت را به سوی غریبه ای که هیچ چیز از او نمی دانی, باز کنی و به رویش لبخند بزنی .تا شاید, فقط شاید ،این بار اشتباه نکرده باشی و این غریبه بشود، سلطان تاج بر سر تمام قلمرو قلبت!
با افتخار جلوی میز پزیرش آرایشگاهی که آدرسش را از مانی گرفته ام می ایستم . به دختر مو بلوندی که پشت میز نشسته و مشغول سوهان کشیدن ناخنش است, نگاه می کنم.
_سلام . من با خانم نصیری کار دارم. از طرف آقای شکوهی اومدم. 
دخترک سفید رو , کمی سرش را بالا می آورد و با دیدنم لبخند محوی می زند و از میان صندلی های چرمی و سبز رنگ مخصوص مشتری,  به نزدیک ترین صندلی با میزی که پشتش نشسته است, اشاره می کند. 
_بفرمایید بشینید . من الان بهشون اطلاع می دم.
از جا که بلند می شود , تاپ کوتاه دک لتـ ـه اش را روی شلوار تنگ و لوله تفنگی اش , پایین می کشد و به سوی یکی از دو اتاقی که رو به رویش نشسته ام می رود و آهسته در را پشت سرش می بنند. لای در اتاق بغلی باز است و صدای موزیک بلندی فضای آرایشگاه را پر کرده. به جز من چند نفر دیگر هم در سالن اصلی حضور دارند و انگار منتظرند تا نوبتشان شود! آرام گردن م را به سوی اتاقی که درش باز مانده , کج میکنم و خانمی را می بینم که مشغول کاشت ناخن برای مشتری ست. نگاهی به ناخن های کاشته شده خودم که مدت هاست , نیاز به ترمیم دارد می اندازم و به سرم می زند تا هرچه زودتر مرتبشان کنم.
چند دقیقه ای نمی گذرد که همان دختر به همراه خانمی که به نظرم هم سن و سال خودم  می آمد, از اتاق بیرون می آیند و به محض ورودش , همه مشتری ها از جا بلند می شوند و با او سلام و احوالپرسی می کنند.مشتری ها با نام سوگول صدایش می کنند و او یک راست به سراغم می آید و با لبخندی که کنج لبش نشسته است , به منی که هنوز سر پا ایستاده ام. خوش آمدی می گوید. به او دست می دهم و خودم را معرفی می کنم . دست پشت کمرم می اندازد و مرا همراه خودش به همان اتاقی که از آن آمده بود , می برد.
اتاق پر است از لوازم آرایش و زن جوانی روی یک صندلی تا شو خوابیده است و سوگول مشغول گریم و آرایش صورت اوست. خودش روی صندلی گردون کنار مشتری اش می نشیند و از من دعوت می کند تا روی یکی از دو مبل مخملی انتهای اتاق بنشینم. موهای رنگ و مش شده و شسوار کرده اش را پشت گوش می زند و باز بلخند بر لبش می نشیند.
_ببخشید لیلا جون , من امروز عروس دارم . سرم خیلی شلوغه ولی دیشب که داداشم زنگ زد انقدر از شما تعریف کرد که گفتم هر طور شده امروز باهاتون یه قرار می ذارم تا بتونیم باهم صحبت کنیم.ظاهرا از اقوام نزدیک آقای شکوهی هستید . درست می گم؟
چقدر از اینکه مرا به اینجا معرفی کرده است , در دلم ذوق و شوق دارم. با اینکه دفعه اولی بود که او را می دیدم, ولی چقدر خوب به حال و روزم پی برده بود که همچین کار مناسب با وضع روحی ام را , پیشنهاد داده بود. به تقلید از سوگول , لبخند رنگ و رو رفته ای می زنم و پا روی پا می اندازم.
_شما خیلی لطف دارید. بله . من خواهر زن داداششون هستم.
روی میز شیشه ای و کوچک کنار دستش خم می شود و یک قلم مو بر می دارد و مشغول رنگ و لعاب زدن صورت دخترکی که روی صندلی خوابیده , می شود. 
_به سلامتی. والا راستش دیشب ,داداشم تلفنی یه چیزهایی بهم گفت نمی دونم آقا مانی به شما گفته یا نه ؟ولی من قراره که یه کم آرایشگاهو توسعه بدم . دنبال یه شریک خوب می گردم که بتونم مخارجمو سر شکن کنم که البته اگر از کار آرایشگاهم سر در بیاره که چه بهتر!
آب دهانم را قورت می دهم و حرف هایش را در ذهنم بالا و پایین می کنم. نمی خواهم تمام سرما یه ام را یک جا رو کنم. اصولا هرگز در زندگی ام  آدم اهل ریسکی نبوده ام .کمی با تامل در جوابش می گویم.
_من نمی دونم هزینه های شما چقدر میشه ولی خوب یه مقدار کمی پس انداز دارم که بدم نمیاد باهاش به کسب و کاری راه بندازم. البته از کار آرایشگری زیاد سر در نمیارم ولی از این کار خوشم میاد .فکر کنم اگر قسمت بشه و بتونم با شما شریک بشم خیلی زود یه چیزهایی هم یاد می گیرم .
به سویم بر می گردد و لبخند رضایت می زند.
_خیلی هم خوب. پس من سعی می کنم یه آماری بگیرم ببینم چقدر باید اینجا هزینه کنیم , بعدش بهت خبر می دم . اگر دوست داشتی باهم شریک میشیم. ولی اینم بگم مردم این روزا عقلشون به چشمشونه هرچقدر اینجا رو شیک تر کنیم پول بیشتری هم در میاریم!
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، admin
سراب رد پای تو فصل هجده/قسمت۱۱۱
با سوگول شریک شده ام.چند وقتی ست که دیگر آرایشگاه کوچک و ساده اش, مدرن و به روز شده و حالا دیگر به لطف پول هایی که خرج زرق و برق آن کرده ایم , آرایشگاه هر روز پر از مشتری های رنگ و وارنگ است. سوگول چند نفر دیگر را هم استخدام کرده و به من نیز یکسری کارهای اولیه و ساده آرایشگری را آموخته و همگی حسابی سرمان شلوغ است.
مانی چندباری به بهانه احوالپرسی و سوال و پرسش راجع به کار به گوشی ام زنگ زده است اما من از حرف هایش و از رفت و آمدش به خانه زری مخصوصا برنامه شام که هر چهارشنبه برگذار می شد و نگاههای دزدکی اش ,دست دلش را خوانده بودم و می دانستم این دلسوزی های گاه و بی گاهش , بی ربط با آن نگاههای پر تمنایش ,در خانه زری , نیست.
هرچند خودم هم چیزی شبیه همان احساس را در وجودم ,در حال شکل گرفتن می دیدم, اما سعی می کردم دلم را در برابر این عشق ممنوعه محافظت کنم. به مانی همه چیز را در مورد شراکتم با سوگول گفته بودم. به جز اینکه آنجا برای مشتری ها فال می گیرم!
چیزی تا وضع حمل زری باقی نمانده بود و من سخت درگیر پیدا کردن یک سرپناه برای خودم و بچه ها بودم اما دیگر پول زیادی برایم باقی نمانده بود زیرا چندی قبل , پنهانی,مبلغی از پول هایم را به یکی از آشنایان داده بودم تا با پول ها کار کند و در سود حاصل از کارش شریک باشیم .اما او به گفته خودش ورشکست شده بود و حتی اصل پول را هم نمی توانست پس دهد.
پیدا کردن خانه به تنهایی برایم کار بسیار سختی بود و بالاخره مجبور شدم مانی را هم مطلع کنم تا برای این کار کمک حالم باشد.
میز شام را که جمع کردم , در آشپزخانه , به مانی اس ام اس دادم و همه چیز را تعریف کردم. همین که روی مبل رو به رویش نشستم گوشی ام لرزید و پیامش را دریافت کردم.
"لیلا جان لطفا جلوی مامان و آزاده سوتی نده. خیلی تابلو رفتار می کنی. نگران هیچی نباش فردا میام جلو آرایشگاه دنبالت با هم حرف می زنیم."
حق با او بود. من هرجا که می دیدمش بی اختیار دست و پایم را گم می کردم. می دانستم که مجرد است و از من کوچک تر و من یک زن بیوه با دو فرزند که هیچ سنخیتی با او و خانواده اش ندارم اما اختیار هیچ کدام از کارهایم دست خودم نبود.حتی همین لیلا جان , گفتن هایش هم دلم را می لرزاند.
********************************************
دقیقه ها برایم به کندی می گذشت. بیشتر از همه روزها آرایش کرده بودم تا خودم را پشت آن همه رنگ و لعاب پنهان سازم. می خواستم جوان باشم. باید به نظرهمه جوان تر از مانی به نظر بیایم. !تازه معنای زن بودم را در خودم حس می کردم. و دلم می خواست زنانـ ـگی کنم. چتری های جلوی سرم را سشوار کشیدم.کلیپسی را که دسته مویی به آن وصل بود از کنار آیینه باز کردم و به موهایم زدم تا زیر روسری حجیم تر به نظر بیاید. گوشی ام که زنگ خورد, رژ لبم را تمدید کردم, عطر زدم و از آرایشگاه خارج شدم و به محض دیدن مانی که آن سوی خیابان در ماشین منتظرم بود ،به رویش لبخند زدم و با یک سلام سوار ماشینش شدم.
چند دقیقه فقط نگاهم کرد. و این نگاه آنقدر داغ بود که نتوانستم آن را تاب آورم.
_چیه؟چرا اینجوری منو نگاه میکنی؟
انگشتش را چند بار رفت و برگشتی روی پیشانی اش می کشد . انگار برای چیزی که می خواهد بگوید, خجالت می کشد.
_لیلا , ماشالله ,خیلی خوشگل شدی !
خجالت می کشم و صورتم داغ می شود . اما مدتهاست از کسی چنین حرفهایی نشنیده ام و حالا این نگاه و این جملات عجیب دلم را می لرزاند.ساکتم و در ذهنم حرف هایم را با خودم مرور می کنم.
مانی هم انگار همین حال را دارد. جلوی کافی شاپی با پنجره های دودی توقف می کند و من وقتی به خودم می آیم که مقوای منو را آرام, آرام روی دستم می زند.
_بفرمایید خانم. بستنی یا قهوه؟
از شیکی جایی که در آن هستم خوشم می آید . مخصوصا با آن صدای موزیک لایت, که در حال پخش شدن بود. هوس خوردن قهوه به سرم می زند و اسپرسو سفارش می دهم با خامه اضافه!
چقدر از این حال و هوا سرخوشم و چه حس خوبی ,آرام در حال ورود به جسم و جانم است. مانی رو به رویم نشسته و از کنار او بودن, حس غرور دارم . چقدر خوب است که کسی را داشته باشی. کسی که کنارش آرامش بگیری . حتی اگر این حس موقتی باشد. مانی مشغول حرف زدن است و مرتب در میان حرف هایش تکرار می کند که "اجاره کردن خانه برای یک زن تنها به صلاح نیست" .به جای گوش دادن به حرفهایش سرا پا چشم شده ام و جزء به جزء صورت مردانه اش را با دقت نگاه می کنم. و فقط لحظه ای به خود می آیم که گوش هایم در حال انفجار از چیزی ست که با آن ها شنیده ام.
_لیلا زن من میشی؟
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، sadaf ، admin ، admin ، admin
#116
سراب رد پای تو فصل هجده/قسمت ۱۱۲
"چه شد در من نمی دانم
فقط دیدم پریشانم
فقط یک لحظه فهمیدم
که خیلی دوستت دارم …"
نمیدانم چرا در مقابل این چشمان روشن کم می آورم. نفسم در سینه ,زندانی شده بود و فقط نگاه می کردم. حتی جرات پلک زدن را هم نداشتم. مانی آرام دستم را تکان می دهد و باز با حقیقت دنیای بیرون از خیال مواجهم می کند.
_لیلا؟حواست اینجاست؟ شنیدی چی گفتم؟
مثل اسباب بازی کوکی سر تکان می دهم.
_من…من… آخه من دوتا بچه دارم. تو هنوز مجردی ,خیلی جوونی…
می خندد و وقت خندیدن , لپش چال می افتد. آخ که چقدر دلم برای این خندیدن های دزدکی و عاشقانه تنگ شده.
_الان یعنی داری بهم جواب سربالا میدی که سنگ قلابم کنی؟
نگاهش که می کنم , صورت زری جلوی چشمم ظاهر می شود و از خودم و این حسی که مثل رودخانه خروشان در دلم طغیان کرده است, خجالت می کشم.
_چرا میخوای با من ازدواج کنی؟ منظورم اینه که این همه دختر خوب , چرا من؟اونم با این شرایطی که دارم.
لبخند کجی می زند. امروز چقدر به نظرم آراسته تر از تمام روزهایی که در خانه زری دیدمش, می آید.
_چون دوستت دارم.
قلبم از این همه صلابت و جدیت کلامش ,از جا کنده می شود. پس اشتباه نکرده بودم, آن نگاههای دزدکی و زیر چشمی, این محبت های بی دلیل و… همه و همه برای نشان همین دوست داشتن بود! اما برای من , مانی یعنی عبور از خط قرمز ها! مانی یعنی یک حضور مجدد امید در زندگی من! یعنی مبارزه! اما آن روزها فقط شانزده سال داشتم و شور جوانی در من بیداد میکرد, آنقدر عاشق بودم که حتی کتک های علی و حبس شدن هایم در انباری, هم نمی توانست بر شور و عشقم ,غلبه کند . اما حالا در آستانه سی سالگی نه این قلب شکسته بیمار ,تاب عشق دارد و نه من دیگر آن لیلای سابق خواهم شد. ترک اعتیادم باعث شده بود خیلی شکسته تر از سن و سالم به نظر بیایم .مانی چند سال از من کوچکتر بود و من خودم را برای وجود این عشق در دلم, سرزنش می کردم.
_چرا دوستم داری؟
اخمی می کند و سری تکان می هد. 
_دنبال چی هستی لیلا؟دوست داشتن که دلیل نمی خواد. کسی که با دلیل دوستت داره یا ازت می ترسه یا بهت احترام می ذاره. فقط یه مدل دوست داشتنه که هیچ دلیلی نداره . اونم دوست داشتنی که از روی عشق باشه!
بی پروا حرف می زند. درست مثل امید! دلم می لرزد و اینکه او را به امید شباهت می دهم , شاید تنها دلیلم شده است برای خواستنی شدن او در قلبم
_مامانت اینا می دونن؟
_نه! دلیلی هم نداره که بدونن. فقط بهم بگو چند وقته از شوهرت جدا شدی؟ 
عبور مایعی داغ را درست از وسط قلبم, حس می کنم.تازه یادم می افتد که یک سال است درگیر این طلاق لعنتی هستم تا شاید بتوانم اسم حمیدرضا را برای همیشه از شناسنامه ام خط بزنم. وکیل گرفته بودم و بی آنکه به کسی بگویم تقاضای طلاق غیابی داده بودم. و دو ماه پیش بالاخره بعد از کلی پول خرج کردن و رفت و آمدهای دزدکی و دور از چشم بقیه, موفق شده بودم ,سایه نحس او را از روی زندگی ام بر دارم. اما این موضوع را به غیر از خودم هیچ کس نمی دانست! سعی کردم دروغ بگویم. به خودم و به او دروغ بگویم و هردویمان را از این حس بد عاقبت , نجات دهم. اما نگاهش که می کنم , زبانم لال می شود در مقابل آن چشم های روشن و براق!
_دو ماهه!
نفس عمیقی می کشد و همزمان لبخندش هم عمق می گیرد.
_خیالمو راحت کردی. خدارو شکر.
پاسخ
#117
سراب رد پای تو فصل هجده /قسمت ۱۱۳
مانده ام در مقابل این سیل عظیم دوست داشتن که در دلم در حال طغیان است , چطور می توانم سدی بنا کنم؟ که صدای مانی افکارم را در هم می ریزد.
_نگفتی نظرت چیه لیلا؟
آنقدر اضطراب داشتم که بی اختیار پوست گوشه ناخن شستم را به زیر دندان گرفتم و خون در قاب ناخنم راه گرفت اما توجهی به آن نکردم.پیشنهادش آنقدر ناگهانی و ناعاقلانه به نظرم می رسد که سخت فکرم را درگیر خودش کرده است. عقلم هشدار می دهد که از همین جا باید پا پس بکشم اما دلم.…امان از دلم که حرف سرش نمی شود و به گمانم بدجور گرفتار شده است.
_می دونی اگه خانواده ات بفهمن چی میشه؟ آتیش این دوست داشتن ,اول از همه دامن خواهر بیچاره منو می گیره!
پا روی پا می اندازد و کمی روی میز به سمت من که رو به رویش نشسته ام خم می شود. 
_نفوس بد نزن لیلا جان! گفتم که قرار نیست هیچ کس چیزی بفهمه!
چهره در هم می کشم.
_چطوری آخه؟ شتر سواری دولا, دولا میشه؟!
با کمال آرامش لبخند می زند. 
_می ریم محضر یه صیقه محرمیت می خونیم .واسه اینکه خیالت راحت بشم اصلا یه صیقه نود و نه ساله می خونیم . اینجوریاسممون توی شناسنامه همدیگه نمیره ولی زن و شوهر میشیم. 
پوزخند میزنم. کاش همه چیز به همین راحتی بود که او گمانش را داشت.
_همین؟ به همین راحتی؟ اونوقت چه طوری باید زندگی کنیم؟ مگه میشه کسی چیزی نفهمه؟ یه درصد فکر کن که من بتونم جلوی دهن بچه هامو نگه ندارم!
این بار لبخند موزی , روی لبخش می نشیند. 
_مگه نمی خواستی خونه بگیری؟
_بله. ولی چه ربطی داره؟
نفسش را کوتاه بیرون می دهد و یک جرعه از قهوه اش را می نوشد.
_نصف بیشتر راه هموار شده لیلا جان. من حرفی رو که راجع بهش فکر نکرده باشم نمی زنم. ازت خواستم بری آرایشگاه که به این بهانه فعلا بچه ها رو بسپری به مامانت . زری هم چیزی تا وضع حملش نمونده صد در صد باز برمیگرده خونه مامانت. حواسش به بچه ها هست خیالت راحت. منم که فقط سه روز خونه ام . به همه گفتم می خوام بیشتر کار کنم فقط جمعه ها میرم خونه! پس دو روز در هفته پیش هم هستیم.
پوف بلندی می کشم و حرفش را قطع می کنم.
_کاش زندگی به همین راحتی بود که تو می گی؟ تو اصلا چی در مورد من می دونی؟ چرا می خوای با من ازدواج کنی؟ من بچه دارم مانی. متاسفانه بچه هام هم به جز من هیچ کس رو ندارن. من نمی تونم بچه هامو ول کنم به امان خدا برم پی زندگی خودم!
نگاه هایش آرامش بخش است . اما حرفهایش رنگ و بویی از رویا دارد. حتی تصور من و مانی کنار هم , تصور احمقانه ایست!سری می جنباند و باز لبخند می زند.
_لیلا جان چرا فکر می کنی یه شبه همچین تصمیمی گرفتم؟ اگر اهل هوا و هوس بودم به قول خودت می رفتم دنبال همین دخترهای رنگ و روغن زده امروزی. ولی من دنبال زن زندگی ام. فکر بچه ها هم کردم. نگران هیچی نباش . یه مدتی همین جوری که گفتم زندگی می کنیم . من دارم کارهامو جور می کنم که برم انگلیس. باهم میریم اونجا. بچه هارو هم می بریم. بعدش دیگه همه در مقابل عمل انجام شده قرار می گیرن. کسی هم دستش به ما نمی رسه!
خوب که به گذشته فکر می کنم , می بینم در مقابل دو متضاد عقل و عشق , کلمه دیگری هم وجود دارد که اگر دل نتوانست کلک عقلت را بکند و از پا بیندازتت , خریت حتما هر دو را به زانو خواهد در آورد. و چقدر در زندگی ام , پر بود از لحظاتی که فقط با همین واژه می توانستم معنایش کنم. ازدواجم با مانی هم دقیقا یکی از همان لحظات بود که کورکورانه , افسار زندگی ام را به کسی دادم که افسار خودش در دست کس دیگری بود.
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، sadaf ، admin ، admin


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان قاصدك من|دختر على كاربر انجمن ايران رمان دخترعلی 202 10,482 ۲۷-۰۸-۹۷، ۱۲:۲۲ ق.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان ژاله صفری 38 2,439 ۲۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۱۶ ق.ظ
آخرین ارسال: ژاله صفری
  رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان دهقانی 19 895 ۱۴-۰۸-۹۷، ۰۴:۰۰ ب.ظ
آخرین ارسال: دهقانی
  رمان چاه تنهایی(جلد دوم اتاق دریا) | maryamalikani کاربر انجمن ایران رمان maryamalikhani 44 2,920 ۰۷-۰۸-۹۷، ۰۴:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: maryamalikhani
  رمان مثل همیشه تنها | Saharnl.ir کاربر انجمن Saharnl.ir 2 129 ۰۸-۰۷-۹۷، ۰۲:۴۶ ب.ظ
آخرین ارسال: Saharnl.ir
  ✘ جلد های آماده شده کاربران انجمن ✘ آیداموسوی 32 4,594 ۰۸-۰۷-۹۷، ۱۲:۰۹ ب.ظ
آخرین ارسال: نیـایــش
  ❤ تاپیک درخواست طرح جلد برای کاربران انجمن ❤ دخترعلی 3 111 ۰۸-۰۷-۹۷، ۱۲:۰۶ ب.ظ
آخرین ارسال: نیـایــش
Exclamation درخواست طراحی جلد رمان کاربران سایت sadaf 132 15,194 ۲۲-۰۶-۹۷، ۰۲:۱۵ ب.ظ
آخرین ارسال: نیـایــش
Rainbow معجزه ای به رنگ عشق|ک.اشرافی(Ms.Kosar) کابر انجمن ایران رمان Ms.Kosar 15 859 ۲۹-۰۳-۹۷، ۱۲:۱۸ ق.ظ
آخرین ارسال: Ms.Kosar
  رمان یگانه ی عشق | nastaran_f sadaf 60 2,381 ۲۸-۰۳-۹۷، ۰۸:۳۰ ب.ظ
آخرین ارسال: "MaLaKe"N"

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
45 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۰-۰۸-۹۷, ۰۷:۰۸ ق.ظ)، sadaf (۱۹-۰۸-۹۷, ۰۵:۵۴ ب.ظ)، زینب سلطان (۰۸-۰۸-۹۶, ۱۲:۲۷ ق.ظ)، Afsaneh (۱۷-۰۶-۹۷, ۰۸:۵۵ ق.ظ)، ملکه برفی (۱۲-۰۸-۹۷, ۰۶:۲۹ ب.ظ)، ♥صنم♥ (۲۰-۱۱-۹۶, ۰۴:۰۵ ب.ظ)، ساده (۲۳-۰۷-۹۶, ۰۹:۰۶ ب.ظ)، برف سیاه (۰۵-۱۰-۹۶, ۱۰:۵۷ ب.ظ)، Kourd74 (۲۳-۰۸-۹۷, ۱۱:۳۲ ب.ظ)، ariel (۲۳-۱۰-۹۶, ۰۷:۰۵ ب.ظ)، دخترشب (۰۹-۰۸-۹۶, ۱۱:۲۶ ب.ظ)، mehrmahi (۱۵-۰۹-۹۶, ۱۱:۵۲ ق.ظ)، AsαNα (۳۰-۰۸-۹۶, ۰۹:۲۴ ب.ظ)، اسمانی ها (۲۶-۰۲-۹۷, ۰۳:۲۴ ق.ظ)، behnoush (۱۲-۰۸-۹۷, ۱۰:۳۸ ب.ظ)، دخترعلی (۱۹-۰۸-۹۷, ۱۰:۱۸ ق.ظ)، * م .عباس زاده* (۲۸-۰۳-۹۷, ۱۲:۱۴ ق.ظ)، ایانا (۲۹-۰۷-۹۶, ۰۹:۰۳ ق.ظ)، دختربهار (۲۱-۰۷-۹۶, ۰۸:۵۱ ب.ظ)، salina (۲۴-۰۸-۹۶, ۰۷:۴۲ ب.ظ)، sura (۰۶-۰۴-۹۷, ۱۰:۴۷ ب.ظ)، Atoosa Rad (۲۱-۰۷-۹۶, ۰۹:۰۶ ب.ظ)، maryamalikhani (دیروز, ۰۶:۱۵ ب.ظ)، ژاله صفری (۱۳-۱۲-۹۶, ۰۷:۳۶ ب.ظ)، taranomi (۱۴-۱۱-۹۶, ۱۱:۰۶ ق.ظ)، بهار قربانی (۱۵-۰۱-۹۷, ۰۳:۵۴ ب.ظ)، توران زارعی (۱۰-۰۸-۹۶, ۱۰:۲۷ ق.ظ)، هاموس (۱۵-۰۷-۹۷, ۱۱:۲۶ ق.ظ)، بهار نارنج (۱۸-۰۱-۹۷, ۱۲:۴۴ ب.ظ)، mahsa76130 (۰۴-۰۱-۹۷, ۰۷:۰۵ ب.ظ)، دهقانی (۰۳-۰۱-۹۷, ۱۱:۱۸ ق.ظ)، author (۰۴-۱۲-۹۶, ۰۸:۴۲ ب.ظ)، 0006 (۲۲-۱۰-۹۶, ۰۴:۴۰ ب.ظ)، Negar123 (۱۱-۰۸-۹۷, ۱۱:۵۹ ق.ظ)، Ehsani (۳۱-۰۴-۹۷, ۰۴:۲۹ ق.ظ)، Wessal (۲۵-۰۱-۹۷, ۰۸:۵۶ ب.ظ)، Vanya (۲۱-۰۲-۹۷, ۱۱:۴۴ ب.ظ)، saharnik (۲۶-۰۳-۹۷, ۰۷:۴۴ ب.ظ)، Hamdam (۳۰-۰۵-۹۷, ۰۱:۳۱ ق.ظ)، صحرا 1374 (۰۱-۰۶-۹۷, ۰۹:۲۶ ق.ظ)، set@yesh (۲۰-۰۵-۹۷, ۰۲:۱۲ ب.ظ)، mariamaria (۰۵-۰۶-۹۷, ۰۱:۲۱ ب.ظ)، یغما (۰۲-۰۷-۹۷, ۱۱:۲۱ ب.ظ)، درخت نخل (۱۶-۰۸-۹۷, ۱۲:۴۰ ب.ظ)، جیسن (۱۶-۰۸-۹۷, ۰۴:۱۶ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان