انجمن ايران رمان



رمان سيمرغ عشق | nazanin_prsh,yalda_pik کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۲۸-۱۰-۹۶، ۰۵:۴۷ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: nazanin_prsh
آخرین ارسال: nazanin_prsh
پاسخ 125
بازدید 7593

امتیاز موضوع:
  • 4 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان سيمرغ عشق | nazanin_prsh,yalda_pik کاربر انجمن ایران رمان
یلدا

صدای تق تق کفشاش تو مخ بود برگشتم سمتش اوه لعنتی چه خبرررههه یه خانومی با اقتدار و غرور بیش از حد داشت از پله ها پایین میومد یه جوری اخم کرده بود انگار قاتل پدرشو پیدا کرده بود 
+کلفت خونه این ضعیفس؟
_بله مادر
+مورد اعتماده؟
_بله مادر
اروم زیر لب گفتم کلفت باباته
+چیزی گفتی تو؟؟
با تته پته گفتم
_ن....ه...نه
+اسمت؟
_یلدا هستم
+علی مشخص کرده که باید نظافت چی اینجا باشی؟
_بله گفتن که پرستار شیوا جان هم باشم.
+خوبه میتونی الان بری سرکارت درضمن تو حق رفت و امد نداری فهمیدی؟
مننن ادمیی نبودم حرف زور رو قبول کنم
_چطوری نمیتونم برم و بیام؟؟؟ ممکنه کار واجبی برام پیش بیاد
+ساااکت اینکار قانونش همینه میخوایی بخواه نمیخوایی در اونوره میتونی بری.
_باشه 
​​​​​
​حق میدم اخلاق علیسان با این مامانش این مدلی باشه یه خانومی که گویا اسمش اشرف بود برد اتاقمو نشونم داد و کلی حرف زد
از قانونا از رفتارا از بی توجهیا از همچیی حرف زد یکم ترسیدم که مبادا نتونمم با این اخلاق بدش کنار بیام و بزنم زیر همچیی 
پووووووووف سخت بود 
******
وقت ناهار بود....باید میزو میچیدم.....اشرف غذا درست کرده بود مسئول چیدمان و تزئین من بودم اشرف گفته بود که تزئین براشون مهمه....مرغارو ریختم وسط کنارش ریحان و گیشنیز گذاشتم اونورش ترب و خیارشور و روی مرغ کمی سس ریختم بنظر خودم خوشگل شده بود تو ظرف سفید عین این رستوران باکلاسا شده بود کلی ذوق کردم براش اروم بردم و گذاشتمش روی میز...بشقابارو چیدم....توی هر جام نوشیدنی لازم رو ریختم...
بفرماییدی گفتم که نشون دهنده بیایین غذا امادس بخورین
علی و شیوا و مادرش اومدن
مامانش که خیلی افاده ای بود دستشو با حالت خیلی بدی میچرخوند و گفت:
_تو یه ذره سلیقه نداری؟ اخه این چه وضعشه اصلا بلد نیستی از این به بعد تو حق نداری میزو بچینی اشرف میچینه 
سرمو انداختم پایین 
چقدر ذوق کرده بودم زد زنیکه ذوقمو کور کرد عفریته بی سر و پا فکر کرده از دماغ فیل افتاده عملی
خوب براندازش کردم هیچیییی برای زیبایی تو صورتش نداشت چشمای ریزِ عسلی دماغ عملی لب که هیچی پوست خالی بود اجزایی به اسم لب تو صورتش نبود 
رنگ پوست گندمی، گونه هم نداشت، خداااییی هیچی برای جذابیت نداشت این زن تو صورتش، سرمو پایین انداختم و انگشتام بازی کردم
_بیا برام غذا بکش ببینم غذا کشیدنو بلدی؟؟ علی کلفت قحط بود اینو اوردی اینجا؟؟؟
یه نگاهی به دوتاشون انداختم و حرفی نزدم در واقع حرفامو خوردم...تحقیر شدن اونم از سوی یه غریبه برام سخت بود 
براش غذا کشیدم 
_عفریتههه تو خودت اندازه گاو میخوری چرا برای من اینقدر زیاد کشیدی؟ خالیش کن سریع
مقداری از غذارو خالی کردم گذاشتم جلوش
هیچی نگفت دیگه و شروع به خوردن کرد
من و اشرف هم رفتیم توی آشپزخونه تا غذامونو بخوریم 
***
پیشنهاد میشود بدجوری:
سیمرغ عشق
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، ♥صنم♥ ، دخترعلی ، taranomi ، admin
چند روزی از کار کردنم تو خونه علیسان اینا میگذشت، خبری از جبار و سرهنگ نشده بود، نگرانم کرده بود.
ساعت یازده بود ک علیسان هنوز خونه نیومده بود، مامانشم هی رو مخ من رژه میرفت و ایراد میگرفت؛ اداشو درمیاوردم که میگفت چرا اینجا خاک گرفته شده، چرا لباسات بوی اهن زنگ زده میده..
از دوباره کهنه رو گرفتم دستم و شروع کردم به پاک کردن میز و دکوری و پریز برق اینا
مشغول تمیز کردن بودم که در با صدای وحشتناکی بسته شد از ترس جیغ خفیفی کشیدم برگشتم ببینم چه خبره دیدم علیسان اومد
دکمه های پیرهنش تا سینش باز بود، پیرهنش از تو شلوارش درومده بود، موهاش ژولیده اونقدر تو فکر بود که سه بار بلند سلام کردم نشنید.
به من چی ای گفتم مشغول تمیز کردنم شدم بعد از اینکه تموم شد رفتم تو آشپزخونه برای خودم چایی ریختم و نشستم رو صندلی، اشرف خانم هم رفته بود خونش، خونش ته خونه اینا بود، خودشو و شوهرش سرایدار های این خونه بودن. نگاهی به بخارای چایی کردم، انتقام میگیرم انتقام، انتقامی میگیرم ازشون که عالم و ادم براشون خون گریه کنن، لعنتیا. باید میرفتم از علیسان میپرسیدم چرا از سرهنگ و جبار خبری نیست.
یه چایی ریختم و با سینی بردم بالا، نزدیک در شدم، اروم در زدم جواب نداد، دوباره در زدم انگار نه انگار، درو باز کردم
رو تخـ ـت خـ ـوابیده بود؛
_ اون درو گذاشتن که در بزنی نه سرتو بندازی پایین بیایی تو
_در زدم جوابی نشنیدم
_حتما نمیخواستم کسی مزاحمم بشه
_کارم مهم بود و باید میومد
_می‌شنوم
سینی رو گذاشتم رو عسلی کنار تخـ ـتش و گفتم
_چرا خبری از سرهنگ و جبار نیست
_از خودشون بپرس
_من الان دارم از شما میپرسم
سمتم خیز برداشت و انگشت اشارشو به حالت تهدید گونه اورد بالا
_نبینم واسم شاخ و شونه بکشی جوجه، مراقب حرف زدنت باش و یاد بگیر چطور با بزرگترت حرف بزنی
نمیدونم چرا چشمام تو چشماش افتاده بود، رنگ خون بود، چن لحظه ای تو چشمای هم نگاه کردیم
_برو بیرون
_جواب سوالمو ندادین
با داد گفت
_برووو بیروووون
وحشی، بابام سرم داد نزد که این زد، چشمام اشکی شد و از اتاقش رفتم بیرون

اخلاقش خیلی بد و مزخرف بود بیچاره کسی که قرار بود یک عمر اینو تحمل کنه.
قطره اشک مزاحمو با دستم پاک کردم و رفتم توی اتاقی که الان برای من شده بود.
رو تخـ ـت خوابیدم و به سه نرسید بلند شدم.
با صدای زنگ موبایلم بلند شدم، میدونستم زیاد نخوابیدم نگاهی به تو موبایلم کردم، نه این صدای الارم نیست،دوباره نگاه کردم، نه صدای زنگ تماسه، سریع جواب دادم سرهنگ بود
+.....
_چیییییی؟
+......
_کجا بیام؟
+......
_خداحافظ.
دست و بدنم میلرزید یعنی ممکنه چه اتفاقی افتاده باشه؟.خواب به کلی از سرم پرید و جاشو ترس گرفت...قلـ ـبم به طرز وحشتناکی به سیـ ـنه میکوبید
الان من باید چه کار کنم؟
نگاهی به ساعت انداختم، ساعت چهار صبح بود، با سرعتی که اتش نشانان لباس میپوشن، لباسامو عوض کردم 
خدایا من با چی برم الان؟ رانندگی بلد نیستم
هیج وقت این مدلی تو گِل گیر نکرده بودم
هرچه بادا باد
از روی جا کلیدیشون اروم سویچ 206 رو برداشتم، چون تنها ماشینی که جلوش ماشین دیگه ای نبود همین بود....درسته بلد نبودم ولی چاره ای جز اینم نداشتم، اروم در رو باز کردم و رفتم تو حیاط سویچو زدم و نشستم توی ماشین
بسم الله الرحمن الرحیم خدایا خودت کمکم کن، ماشینو روشن کردم نگاهی به پدال ها کردم دوتا بیشتر نبود این نشون دهنده اتومات بودنش بود
پیشنهاد میشود بدجوری:
سیمرغ عشق
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، taranomi ، sadaf ، ♥صنم♥ ، admin
پدال سمت راستو فشار دادم صدا اومد یعنی که این گازه پدال دوم هم قطعا ترمز.
ترمز دستی رو کشیدم دنده رو عوض کردم و اروم پامو گذاشتم روی گاز، اروم راه افتاد، قلـ ـبم توی دهنم میزد با تمام وجودم خداروصدا زدم که بتونم برونم، اروم اروم رفتم پشت در ریموتو زدم و در اروم باز شد، از خونه بیرون اومدم و کمی پامو بیشتر روی گاز گذاشتم ماشین سرعت گرفت و به سمت ادرسی که سرهنگ داد حرکت کردم بماند که توی راه چقدر خاموش کردم چقدر هول میکردم و با استرس به خیابان های روبه رویم خیره میشدم، نگاهم به سمت تابلوی راهنما کشیده شد، قیطریه سمت چپ، ساعت شده بود یک ربع به پنج فرصت نبود پامو بیشتر روی گاز گذاشتم، ترسم ریخته بود، وارد کوچه شدم و بعد یه خیابون دیگه، به پارک رسیدم، بزرگ نوشته شده بود بـ ـوستان قیطریه، من توی این پارک در رندشت چجوری پیداش کنم؟ 
از ماشین پیاده شدم قفلش کردم
الهی خدا ازت نگذره که باید یه دختر نوزده ساله ساعت پنج صبح بیاد پارک
گشتم کل پارکو گشتم نیست ، کسی اینجا نیست
اومدم شماره سرهنگ رو بگیرم که دیدمش
روی نیمکت نشسته بود دستش روی زانو و کاپشنش رو صندلی، نزدیکش شدم، یاده حرف سرهنگ افتادم که گفت نیروها نزدیکش شدن سرشون داد زده و رفتن، فقط تو میتونی ببریش خونه
لعنتی چرا من
نزدیکترش شدم، چشماش انگار دو کاسه خون، دکمه های پیرهنش کاملا باز و عضلاات ورزشکاری بدنش به شدت خودنمایی میکرد، چشم ازش گرفتم و بیشتر نزدیکش شدم، خس خس میکرد، تو دلم به خدا گفتم جونمو دست خودت میسپارم
صداش زدم:
_اقا، اقا پاشین سرما میخورین
دریغ از هیچ صدایی
_ اقا با شمام، پنج صبحه، بلند شید
و باز هم سکوت، خسته شدم گفتم هرچه بادا باد
_ یادتون باشه من دوبار صداتون زدم خودتون جواب ندادین پسفردا شاکی نشین
بیصاحاب اصلا حرف نمیزد
کاپشن پرت شده کنارشو برداشتم به زور تنش کردم، حتی نگاه هم نکرد، زیپشو بستم و فقط سکوت
_بلند شین دیگه اه
بلند نشد
از روی اجبار و به خاطر حرف سرهنگ زیر بغـ ـلشو گرفتم، اووف سنگین بود خیلی سنگین در توان من بلند کردنش نبود،
پیشنهاد میشود بدجوری:
سیمرغ عشق
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، taranomi ، دخترعلی ، ♥صنم♥ ، admin
بزور یه تکونی بهش دادم تا بلند شد، بلند شد و ایستاد، کشون کشون بردمش، غرغر کنان هلش میدادم و اون مسخ بود کلا، نه حرف میزد نه حرکتی میکرد، نشوندمش صندلی جلو، خودمم نشستم پشت فرمون، عرق سرد روی پیـ ـشونیم نشسته بود من جلوی این سنگ چجوری رانندگی کنم، به درکی گفتم و حرکت کردم بازم عین قبل توپوق و خاموش کردن ولی خودمو نباختم و روندم به سمت خونه، زیر چشمی نگاهش کردم سرشو تکیه داده بود انگار خواب بود، از بوی گند مش*روب یکم شیشه رو پایین کشیدم
با رسیدن به خونه ریموت زدم و اروم وارد شدم به خودم امیدوار شدم، خدا خیرت بده سرهنگ که باعث شدی بی هوا رانندگی کنم و یاد بگیرم
خواستم بیدارش کنم بگم پیاده شدم که نگاهم به دست خونیش خورد، کی دستش خونی بود، نگاه به دست خودم کردم لکه های خون روی دست منم بود، روی فرمون هم بود چرا دقت نکردم؟؟
دلم سوخت واسش در یک لحظه، پیاده شدم از ماشین و در سمت اونو باز کردم صداش زدم
_اقا پیاده شین رسیدیم خونه
جواب نداد
_اقا علیسان پیاده بشین
سکوت
زدم به شونه اش تکانی خورد
_پاشید بریم بالا 
اومد پایین
ترسیدم گفتم الان میگه چرا ماشین سوار شدی به جه حقی اومدی دنباله من ولی سکوت کرده بود
رفت بالا
دنبالش رفتم، رفتم توی اشپزخونه جعبه کمک های اولیه رو باز کردم بتادین و هرچی باند و گاز استریل و چسب بود برداشتم، خوشبختانه بخاطر بیماری پدر مرحوم عزیزم اموزش کمک های اولیه اینا رو دیده بودم، ابتدایی ترین کارش زخم رو چسب زدن بود
وسایل رو گذاشتم رو سینی، در زدم، جواب نداد دوباره زدم سه باره چهار باره بازم جواب نداد
درو باز کردم رفتم تو
رو تخـ ـت نشسته بود و به یه جا زل زده بود، سینی رو گذاشتم کنار تخـ ـت و گفتم
_دستتون داره خون میاد، لباس و زمین رو ببین همجا خونیه و این کارو منو زیاد میکنه
باز هم سکوت
_دستتونو بدین
دریغ از هرگونه حرکتی
خودم دستشو اوردم بالا، انگار شیشه شکونده بود چون پر از شیشه بود دستش، برای در اوردن شیشه ها وسیله ای جز موچین تازه و نوام به ذهنم نرسید به سرعت رفتم پایین و برش داشتم و رفتم پیشش
پیشنهاد میشود بدجوری:
سیمرغ عشق
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، taranomi ، دخترعلی ، ♥صنم♥ ، admin
دستشو گرفتم و بتادین ریختم روش اخم کرد ولی صدا نداد
روی موچین هم بتادین ریختم که میکروبی چیزی نداشته باشه، اروم اروم شیشه هارو در اوردم وقتی که تموم شد دوباره بتادین ریختم و با باند و گاز استریل پوشاندمش، نگاهش کردم سرد ترین چشای عالم رو داشت، به درک به من چه اصلا برگشتم که برم بخوابم که با صداش متوقفم کرد
+انتظار ازت نداشتم ولی ممنون
_تشکر نمیخاد زحمت زیادی رو واسه خودم کم کردم، کی این خونای روی زمین رو تمیز کنه، به فکر خودتون نیستین حداقل به فکر تمیز بودن. باشین که یکی پا نشه هی کثیف کاری هارو پاک کنه
متنظر جوابش نشدم و اومدم بیرون، مرتیکه از خود راضی به خاطرت موچین قشنگمو نابود کردم 
رفتم توی اتاقم، دلم تنگ شده بود برای خانواده ای که دیگه ندارمش
دلم برای مامانم تنگ شده بود، مادر مظلومم که فقط قربانی شده بود 
پدر محکم استوارم که از زور تنگ دستی مرد، سرطان بهونه بود مطمئنم بابام دق کرد
اخ! خواهر نازنینم، نازنینم کجایی؟ بیا با حرفای بزرگونت ارومم کن که بیقرارم
و اخ میلاد
و اخ جبار
و اخ اردلان
من زانو نمیزنم، کینه شماهارو تا اخر عمرمم دارم و یه روز انتقاممو میگیرم ازتون یه جوری از پشت خنجر میزنم بهتون که باورش برای خودتونم سخت باشه
هر کاری کردم خوابم نبرد، هوا روشن بود، صدای اشرف خانم از داخل اشپزخانه میومد.
دستی به لباسام کشیدم و روسریمو درست کردم، رفتم بیرون
نگاه به ساعت کردم، نه صبح پس چرا خونه غرق سکوته؟
میرم توی اشپزخونه و سلام میکنم
_سلام اشرف خانم
+سلام عزیزم
_کسی خونه نیست؟
+یک ساعت پیش اقا علیسان و خانم رفتن بیرون 
_نمیان تا شب؟
+ رفتن تا مراسم نامزدیو تعیین کنن نمیدونم والا میان یا نه
پیشنهاد میشود بدجوری:
سیمرغ عشق
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، taranomi ، ♥صنم♥ ، admin


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Exclamation درخواست طراحی جلد رمان کاربران سایت sadaf 121 8,493 دیروز، ۱۰:۵۱ ق.ظ
آخرین ارسال: بهار نارنج
  ✘ جلد های آماده شده کاربران انجمن ✘ آیداموسوی 18 1,247 دیروز، ۱۰:۴۷ ق.ظ
آخرین ارسال: بهار نارنج
  رمان تقصیر| بهار قربانی کاربر انجمن ایران رمان بهار قربانی 5 97 ۲۶-۱۰-۹۶، ۰۸:۰۱ ب.ظ
آخرین ارسال: بهار قربانی
  رمان قاصدك من|دختر على كاربر انجمن ايران رمان دخترعلی 73 2,445 ۲۵-۱۰-۹۶، ۰۹:۵۹ ق.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان مبهم | ايانا كاربر انجمن ايران رمان ایانا 124 3,268 ۲۲-۱۰-۹۶، ۰۳:۲۳ ب.ظ
آخرین ارسال: ایانا
  نام رمان: چاه تنهایی(جلد دوم اتاق دریا)|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان maryamalikhani 14 289 ۲۲-۱۰-۹۶، ۰۳:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: maryamalikhani
  رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان maryamalikhani 57 1,350 ۲۲-۱۰-۹۶، ۰۲:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: maryamalikhani
  سکوت یک قلب |توران زارعی کاربر انجمن ایران رمان توران زارعی 66 1,665 ۱۹-۱۰-۹۶، ۱۰:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: توران زارعی
  رمان حرف دل شعرامون|salinaكاربر انجمن ايران رمان salina 14 1,243 ۱۵-۱۰-۹۶، ۰۷:۲۸ ب.ظ
آخرین ارسال: salina
Exclamation و تنت را وطنم خواهم کرد | فرزانه نصيرى كاربر انجمن ايران رمان فرزانه نصیری 35 2,232 ۱۴-۱۰-۹۶، ۰۹:۴۱ ق.ظ
آخرین ارسال: فرزانه نصیری

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (دیروز, ۱۱:۴۹ ق.ظ)، sadaf (۲۳-۱۰-۹۶, ۰۱:۲۲ ق.ظ)، tahvildar (۱۱-۰۸-۹۵, ۱۱:۱۴ ق.ظ)، mahmonir11 (۲۶-۰۵-۹۶, ۰۱:۱۶ ق.ظ)، aminfar (۰۵-۰۷-۹۵, ۰۳:۴۹ ب.ظ)، ملکه برفی (۲۲-۰۴-۹۵, ۰۵:۳۷ ب.ظ)، hadis hpf (۲۴-۰۴-۹۵, ۰۲:۰۸ ب.ظ)، نويد (۰۲-۰۵-۹۵, ۱۲:۰۹ ب.ظ)، nika_beny (۳۱-۰۶-۹۵, ۰۶:۵۹ ب.ظ)، خانوم معلم (۳۰-۰۶-۹۵, ۰۲:۰۶ ب.ظ)، 2fan2314 (۲۴-۰۴-۹۵, ۰۲:۴۷ ب.ظ)، آیداموسوی (۲۲-۰۷-۹۵, ۱۰:۳۴ ب.ظ)، ناهيد پيرو (۱۵-۰۶-۹۶, ۰۲:۵۵ ب.ظ)، parysa7 (۰۹-۰۶-۹۵, ۰۳:۳۹ ب.ظ)، fatemeh . R (۲۴-۰۵-۹۵, ۰۶:۳۸ ب.ظ)، barooni (۰۳-۰۷-۹۵, ۱۲:۰۴ ب.ظ)، لیلا خفن (۰۲-۰۵-۹۵, ۱۱:۵۹ ق.ظ)، ♥صنم♥ (۲۴-۱۰-۹۶, ۰۸:۳۱ ق.ظ)، azar (۰۷-۰۷-۹۵, ۱۰:۳۷ ب.ظ)، نام کاربریmehri (۲۷-۰۷-۹۵, ۱۱:۱۱ ق.ظ)، ملاك (۱۸-۰۷-۹۵, ۱۱:۳۲ ب.ظ)، مرمر (۲۹-۰۷-۹۵, ۱۲:۲۷ ب.ظ)، nazanin77 (۰۸-۰۷-۹۵, ۰۷:۳۹ ب.ظ)، پروانه دولتی (۱۱-۰۷-۹۵, ۰۸:۲۳ ق.ظ)، ساده (۲۳-۰۷-۹۶, ۰۹:۰۳ ب.ظ)، ليلا محمد (۳۱-۰۵-۹۵, ۱۲:۱۶ ق.ظ)، مرجان سادات (۲۵-۰۷-۹۵, ۱۱:۴۷ ق.ظ)، sayyn (۱۲-۰۷-۹۵, ۱۱:۴۳ ب.ظ)، برف سیاه (۳۱-۰۶-۹۵, ۱۲:۳۷ ب.ظ)، mahsa9355 (۲۹-۰۶-۹۵, ۰۳:۵۲ ب.ظ)، # نگین خانوم # (۰۱-۰۷-۹۵, ۱۰:۲۳ ب.ظ)، آیشن (۲۵-۰۴-۹۵, ۱۱:۰۰ ب.ظ)، zahra_ayyar (۲۵-۰۴-۹۶, ۰۲:۳۶ ب.ظ)، samanehjoon (۰۲-۰۸-۹۵, ۰۱:۵۲ ب.ظ)، 1386fatima (۰۴-۰۷-۹۵, ۰۴:۰۵ ق.ظ)، R.forough (۰۱-۰۷-۹۵, ۰۱:۴۴ ق.ظ)، شیشه (۰۹-۰۸-۹۵, ۰۶:۳۹ ب.ظ)، محـmahyaـیا (۳۰-۰۴-۹۵, ۱۰:۱۸ ب.ظ)، Atiy (۲۹-۰۶-۹۵, ۰۶:۴۸ ب.ظ)، زينال (۳۰-۰۴-۹۵, ۱۰:۳۹ ب.ظ)، HONARMAND (۲۱-۰۷-۹۵, ۰۳:۴۱ ب.ظ)، mona64 (۱۶-۰۷-۹۵, ۰۶:۴۵ ب.ظ)، ariel (۱۶-۰۷-۹۵, ۰۱:۵۵ ب.ظ)، پرند30 (۲۲-۰۸-۹۵, ۰۹:۰۰ ق.ظ)، نازنين (۲۲-۰۴-۹۵, ۰۱:۱۰ ب.ظ)، s_eskandary (۰۱-۱۲-۹۵, ۰۹:۳۹ ق.ظ)، Ramon zarei (۲۳-۰۵-۹۵, ۰۸:۳۱ ب.ظ)، ثـمین (۲۰-۰۹-۹۵, ۰۵:۰۸ ب.ظ)، Josh (۱۳-۰۷-۹۵, ۱۱:۲۳ ب.ظ)، حوال (۱۸-۱۱-۹۵, ۰۱:۴۰ ب.ظ)، Mona.farajii (۰۷-۰۸-۹۵, ۰۹:۴۰ ق.ظ)، صبا1367 (۰۸-۰۷-۹۵, ۱۰:۱۶ ب.ظ)، rezvan2000 (۲۳-۰۹-۹۵, ۰۳:۵۸ ق.ظ)، s33s (۰۵-۰۸-۹۵, ۰۴:۱۴ ق.ظ)، sami .gh.h (۰۷-۰۲-۹۶, ۰۳:۲۰ ب.ظ)، bina (۲۳-۰۷-۹۵, ۰۴:۱۶ ب.ظ)، mehrmahi (۱۸-۱۰-۹۶, ۰۶:۰۷ ق.ظ)، AsαNα (۰۱-۰۵-۹۶, ۰۷:۰۵ ب.ظ)، fatemeh00 (۲۱-۰۴-۹۶, ۰۹:۲۴ ب.ظ)، ft.samadi (۲۲-۱۰-۹۶, ۱۲:۲۶ ب.ظ)، Katayon (۱۴-۰۷-۹۵, ۱۲:۲۵ ق.ظ)، زهرا ك (۰۷-۰۶-۹۵, ۰۹:۰۳ ب.ظ)، NARCISSUS.97 (۰۹-۰۷-۹۵, ۰۷:۱۵ ب.ظ)، kosar1831 (۲۳-۰۴-۹۵, ۱۲:۴۱ ب.ظ)، hananee (۱۵-۰۵-۹۵, ۰۹:۳۴ ب.ظ)، saman gol (۲۳-۰۴-۹۵, ۰۹:۴۹ ب.ظ)، مهدی - ال (۰۳-۰۷-۹۵, ۰۲:۳۳ ب.ظ)، nazanin_prsh (۲۳-۱۰-۹۶, ۰۳:۴۸ ب.ظ)، Shahnaz Rezaei (۳۱-۰۶-۹۵, ۰۲:۵۶ ب.ظ)، negin.mhi (۳۱-۰۶-۹۵, ۰۷:۲۸ ب.ظ)، noshin jojoo (۳۰-۰۶-۹۵, ۰۸:۱۲ ق.ظ)، ساحل آرام (۰۱-۰۶-۹۵, ۰۲:۲۸ ب.ظ)، ارام ارامش (۳۱-۰۴-۹۵, ۱۲:۰۰ ق.ظ)، Samii (۰۷-۰۷-۹۵, ۰۴:۳۰ ب.ظ)، m@hshid (۰۹-۰۶-۹۵, ۰۷:۳۱ ب.ظ)، m.shojaei (۰۲-۰۷-۹۵, ۰۹:۵۵ ب.ظ)، tmousavei (۲۸-۰۵-۹۵, ۱۱:۳۸ ق.ظ)، Atefeh78 (۱۵-۰۷-۹۵, ۰۱:۴۵ ب.ظ)، الف.الف (۱۳-۰۵-۹۶, ۰۶:۱۷ ب.ظ)، گیسو کمند (۱۵-۰۵-۹۵, ۰۴:۲۸ ب.ظ)، Saharahmad (۰۳-۰۸-۹۵, ۰۸:۲۹ ق.ظ)، بامداده (۱۶-۰۷-۹۵, ۰۴:۵۰ ب.ظ)، HONAR (۱۴-۰۷-۹۵, ۰۹:۱۸ ب.ظ)، مینوشی (۲۰-۰۷-۹۵, ۱۰:۳۲ ق.ظ)، samiye54 (۱۲-۰۷-۹۵, ۰۷:۲۲ ق.ظ)، fafala (۳۰-۰۶-۹۵, ۱۱:۳۵ ب.ظ)، assal (۱۲-۰۷-۹۵, ۰۹:۲۷ ب.ظ)، اژین (۱۲-۰۸-۹۵, ۱۲:۱۰ ب.ظ)، Eli1234 (۳۰-۰۶-۹۵, ۰۱:۴۵ ب.ظ)، Juli (۰۱-۰۹-۹۵, ۰۳:۲۶ ب.ظ)، "Samina" (۰۱-۰۷-۹۵, ۰۷:۵۳ ب.ظ)، roghaeh (۱۹-۰۷-۹۵, ۰۱:۵۵ ب.ظ)، 9305201346 (۱۹-۰۸-۹۵, ۰۱:۵۱ ق.ظ)، Sareh.gh (۱۳-۰۸-۹۵, ۰۳:۱۳ ب.ظ)، fatemehzahramp (۳۱-۰۶-۹۵, ۰۸:۱۶ ب.ظ)، صدیقه66 (۰۴-۰۷-۹۵, ۱۲:۳۳ ب.ظ)، mansoureh.80xz (۰۶-۰۷-۹۵, ۰۴:۱۹ ب.ظ)، Setare.soheil (۲۹-۰۸-۹۵, ۰۳:۰۸ ب.ظ)، 1351 (۳۰-۰۶-۹۵, ۱۰:۵۷ ب.ظ)، Sara2016 (۲۸-۰۶-۹۵, ۰۸:۰۳ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان