امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان شاه پری حجله | رویا سیناپور
#1
شاه پري حجله
 رویا سیناپور
 خوب به یاد دارم که یک شب سرد زمستانی بود. ساعت را نگاه نکردم ،چون می دانستم که چند ساعتیبیشتر به سحر نمانده است . صداي زوزه ي گرگ از دل کوهستان شنیده می شد . همین که لاي در را بازکردم ، کولاك فریاد وحشتناکی کشید و وادارم کرد که فورا در را ببندم . بخار تنها پنجره ي کوچک. اطاقمان را پاك کردم . اما در تاریکی هیچ ندیدم جز نور ضعیفی که از دور سوسو می زددیگر نفسهاي پدرم پیرم را که به شماره افتاده بود ، می شنیدم . صداي خرخر سینه اش و سرفه هاي. مکررش نگرانی ام را بیشتر کردلحاف کرسی را تا انتهاي گردن ش بالا کشیدم و خاکستر روي زغال منقلی که زیر کرسی بود ، را کنار زدم تاگرماي بیشتري بدهد . اما سوز وحشیانه اي که از بیرون کلبه را محاصره کرده بود ، گرماي کرسی را ناچیزجلوه می داد. دیوار کلبه از تخته هاي پوسیده اي پوشیده شده بود که تنها محافظشان میخهاي زنگ زده بود. و با هر وزش بادي ، ناله می کردندصداي نعره ي خرس هایی که براي خوردن اب تنها نیمه شب را انتخاب می کردند ، در سکوت کوهستانوحشت را به جان هر روستایی می انداخت . شکارچیان براي شکار قاچاقی خرس تنها در ان ساعتها می. توانستند خود را اماده ي نبرد کنند . گاهی صداي شلیک تیر ، طنین وحشتناکی در دل شب می انداختجیز ...جیز... و چند ثانیه ي دیگر دوباره ي صداي جیز شنیده می شد . اینها صداي چکه هاي ابی بود که از. لباسهاي شسته شده ، روي سماور جوش می چکید و هر چند لحظه یکبار تکانی به افکارم می دادپدر نالید و سرفه کنان گفت : صدبار ...گفتم...این سر صاحب خورده ها را توي اطاق ... پهن نکن دختر . اه. و در ادامه ي جمله ش از بس سرفه کرد، احساس خفگی به او دست داد و صورتش کبود شد
کنارش نشستم . هول شده بودم . هر دفعه که این حالت به پدرم دست می داد ، دست و پایم را گم می
کردم . کمک کردم نیم خیز شود و پشتش را مالیدم . صداي سرفه هاي کش دارش تنها شکننده سکوت
. غمناك کلبه ي ما بود
! شاه پري شاه پري ...! شاه ... پري-
. بله بابا ! چه می خواهی ؟ بگو برایت بیاورم-
دستهایش به شدت می لرزید . با همان لرزش انگشتر عقیقی که تنها یادگار مادرم بود را از انگشتش بیرون
. کشید و گفت: من هم مثل مادرت رفتنی شده ام بگیر
. و انگشتر را کف دستم انداخت
. چشمان ریز و سیاهش زیر ابروان پرپشت برقی از اخرین محبت زد
پیرمرد براي نفس کشیدن تقلا می کرد . دستم را فشرد و نصیحتم کرد . کم کم بغضم از هم باز شد و اشک
: در چشمانم حلقه بست
. نگو بابا ... مگر من توي این دنیا غیر از شما کس دیگري را دارم-
در حالی که سرفه و نفسهاي تند می کشید پوزخندي زد که ریش و سبیلهاي سپیدش روي هم رقص یدند :
. اره بابا ... داري . چرا نداري . یک دایی بی غیرت که مادرت را دق مرگ کرد
. بعد دست نوازش ی روي موهایم کشید و اشاره کرد که سرم را جلوتر ببرم
سرم را که در سینه اش جا دادم ، صداي قلبش را شنیدم . مثل پتکی بود که بر فلزي کوبیده میشد . نگاهم
. به رگهاي متورم روي دستهایش افتاد
دستهایی که موهاي سیاهی رویشان را پوشانده بود . همان دستهایی که چندین سال در گرما و سرما باغبانی
کرده و به عشق لقمه نانی براي زن و بچه اش بیل زده بود . دستهاي زحمتکشی که براي اربابها بهترین
احترام که میزاری فکر میکنن لایق احترامن!
نه عزیزم! مارو مادرمون درست تربیت کرده..
سپاس شده توسط:
#2
درختان میوه و گل و گیاه پرورش داده بودند . بوي کود می دادند . بوي خاك ، بوي برگهاي خشک و در
. نهایت بوي زحمت و نان حلال
شاه پري جان ! یک قاشق دیگر از همان شربتی که دکتر قد بلنده برایم نوشت ، بهم بده . فقط همان دواي -
دردم است . داروهایی که دکتر هندي نوشت ، اصلا شفا بخش نبود . خدا پدر و مادر این دکتر قد ... اسمش
چی بود ؟
. دکتر راد منش ، پدر ! شهرام رادمنش-
. خدا خیرش بدهد . اگر او نبود مردم این ده بیچاره می شدند-
حق با پدرم بود . مردم گچسر و نسا و دیگر روستاهاي اطراف تنها نور امیدشان به دکتر رادمنش بود . ان
. شب دوباره حال پدر بد شد
پدر اصرار داشت که او را به درمانگاه برسانم . ما در یکی از روستاهاي گچسر زندگی می کردیم . اما
درمانگاه پنج کیلو متر ان طرف تر یعنی واقعا در روستاي نسا بود . با این که اطمینان داشتم به سختی موفق
می شوم پدر را به درمانگاه برسانم ، اما قبول کردم . ژاکت گرمی تن پدر کردم . کتش را هر چند که کهنه
بود اما روي ژاکت پوشاندم . کلاهش را روي سرش گذاشتم و یک جفت جوراب پشمی که بارها به انها
وصله زده بودم را روي جورابهاي کهنه اش پوشاندم . شال بلندي که دستباف مادرم بود را چند بار دور
گردن م پیچاندم و اندکی از لبه اش را روي بینی و دهانم قرار دادم . زیر بغل پدر را گرفتم و کلبه را ترك
گفتیم . مه بود . برف تندي می بارید که باد مرتب مسیرش را عوض می کرد . طوفان بود . به سختی می
توانستم در انبوه برف قدم بردارم . هیچ ردپایی جز انچه که از جاي پاي من و پدر به برف می ماند دیده
نمی شد . از کوچه باغهاي تنگ و تاریک هرچند که بسیار پستی و بلندي داشت ، گذشتیم . سرجاده رسیدیم
. فقط نور چراغهاي هتل گچسر دیده می شد . کمی از وحشتم کاسته شد . چشم را به پیچ جاده و گردن ه اي
که از چند صد متري شروع می شد دوختم . اما هیچ نور اتومبیلی نمی دیدم . پدر به شدت می لرزید . یک
. دستش را روي عصا تکیه داده و دست دیگرش دور گردن من اویخته شده بود
چند دقیقه اي که گذشت ، صداي زنجیر چرخهاي اتومبیلی را از سمت سه راهی دیزین شنیدم . کمی زیر
دست پدر جابه جا شدم و خودم را براي سوار شدن اماده کردم . صدا نزدیک و نزدیک تر شد تا به ما
رسید . یک کامیون بود که اهسته از کنارمان گذشت و هرچه اب و گل وسط جاده بود به سرو رویمان
. پاشید . داد زدم : نگه دارید ... لطفا ما را تا نسا برسانید
یکباره چراغ ترمز کامیون روشن شد که من به سرعت یک گام و دوگام برداشتم. اما همین که دیدم دوباره
. صداي گاز کامیون بلند شد و به حرکت در امد ، توقف کردم و سرجاي اولم برگشتم
از دهان من و پدر بخار خارج می شد که تنها وسیله ي گرم کردن کف دستهایمان بود . باز صداي اتومبیلی
دیگر ، رد شد . مسیرش مخالف مسیر نسا بود . اتوبوس بود و به سمت گردن ه می رفت . چراغهاي داخل
اتوبوس روشن بود . لحظه اي از نگاه کردن به روکش ممل قرمز و پرده هاي همرنگش لذت بردم و گرماي
. داخلش را احساس کردم
. کاش مسیرمان از این طرف بود و سوار همین اتوبوس می شدیم
کم کم صداي زنجیر چراغهایش دور و دوتر شدند ، از سه راه دیزین هم گذشت و سربالایی گردن ه را سیر
کرد . چراغهاي سبز و قرمزش کاملا مشخص بود . اهسته از پیچهاي گردن ه بالا می رفت و گاهی از نظر
. پنهان می شد و لحظه اي بعد دوباره چراغهایش را می دیدم
شاید نیم ساعت معطل شده بودیم . دیگر نوك انگشتهاي پاها یم هیچ حسی نداشتند . دستهایم از شدت
سرما درد می کردند . توده اي از برف سپید روي کلاه مشکی پدر نشسته بود . یک صداي دیگر ، باز
. کامیون بود اما این بار تصمیم گرفتم هر طور شده راننده اش را مجبور به توقف کنم
گلوله اي برف در دستهایم درست کردم و همین که اهسته رد می شد گلوله را به شیشه ي طرف شاگرد
.کوبیدم و گفتم : اگر مسلمان هستی نگه دار
صداي زوزه ي موتور کامیونش بیشتر از زوزه ي طوفان نبود . ایستاد اما به سختی . بار داشت . وقتی سوار
: شدیم راننده اش گفت
کامیون را با این بار و در این برف نگه داشتند کار بسیار مشکلی است امکان دارد براي حرکت دچار مشکل
. بشوم ، وگرنه همه مسلمان هستند خواهرم
معذرت خواستم و در هواي گرم داخل کامیون خودم را جا به جا کردم و سرم را روي شانه ي پدر گذاشتم .
. اما مگر از شدت سرفه ها و تکانهایی که به سرم وارد می شد می توانستم چشم برهم بگذارم
شیشه هاي کامیون بخار کرده بودند . برف پاك کن ها مرتب با صداي مخصوص خود ، کار می کردند .
رادیو روشن بود . از صحبتهاي مجري برنامه فهمیدم چیزي به اذان صبح نمانده است. کامیون ان قدر اهسته
حرکت می کرد که حتی پدر هم نتوانست در برابر خواب مقاومت کند . مرتب چرت می زد و همین که از
شدت تکانهاي کامیون از خواب می پرید ، شروع به سرفه می کرد . راننده ي کامیون که مردي نسبتا چاق
و مسن به نظر می رسید ، دستی در مواهی فرفریش برد و در حالی که سعی می کرد هم به پدر نگاه کند و
: هم مراقب جاده باشد گفت
بلا دور است انشالله . پدر جان ! انگار حال خوشی نداري ؟-
در خواب و بیداري گاهی صداي پدر و گاهی صداي راننده را می شنیدم اما انقدر گرما لذت بخش بود که
. حاضر به لحظه اي چشم باز نگه داشتن نبودم
مرتب تکانهایی که انگار روي فنر نشسته بودم می خوردم و بالا و پایین می رفتم . خواب کوتاه بخصوص در
. ان سحر زمستانی با یک گرماي مطبوع چه لذتی داشت . حاضر نبودم به هیچ قیمتی چشماهیم را باز کنم
احساس کردم دیگر تکان نمی خورم . صداي ترمز کامیون تغییر کرده بود . به سختی لاي چشمانم را باز
: کردم و صداي پدرم را شنیدم
خیلی ممنون اقاي راننده !چه قدر تقدیم کنم ؟-
. بعد پدر تکانی به شانه ي من داد و افزود : بیدار شو شاه پري !به نسا رسیدیم
راننده کامیون پول را از پدر قبول نکرد و در عوض خودش را محتاج دعا دانست . دستگیره ي در را که به
: سمت پایین فشار می دادم راننده خطاب به من ادامه داد
احترام که میزاری فکر میکنن لایق احترامن!
نه عزیزم! مارو مادرمون درست تربیت کرده..
سپاس شده توسط:
#3
خواهر ! این جاده پرپیچ و خم است . خطرناك است خصوصا امشب که خطر ریزش بهمن هم وجود دارد .
بهتر است تا صبح در این درمانگاه بمانید . وقتی هوا روشن شود خیلی راحت می توانید به وسیبه ي مینی
. بوسهاي چالوس خودتان را به گچسر برسانید
تشکر کردم و پیاده شدیم . صداي بوق شیپوري اش در گوشم طنین خوش اهنگی انداخت . با صحبتها و
. نصیحتهایش فقط قصد داشت به من بفهماند که هنوز مسلمانی وجود دارد
شدت بارش برف هر لحظه بیشتر می شد . چراغهاي درمانگاه روشن بودند . صداي پارس کردن سگهاي
نسا و زوزه ي شغالهاي دامنه ي کوه در زوزه ي طوفان گم می شد . به سوي درمانگاه رفتیم . اهسته درش
را باز کردم . حرارت گرمی به صورتم برخوردکه دوباره خواب را سراغ چشمهاي خسته ام اورد . بخاري
هیزمی که کنار سالن قرار داشت از شدت حرارت اتش حتی بدنه اش را هم سرخ کرده بود . پدر چند بار
. کفشها و عصایش را روي پله کوبید و پالتویش را تکانی داد و تا برفهایش ریخته شود
تنها صداي کفشهاي ما در سالن شنیده می شد . سالن کوچکی که میز پذیرش در یک گوشه اش و در گوشه
ي دیگرش دو نیمکت قرار داشت . بخاري کنار پنجره بود ، میز گرد و پایه کوتاهی هم جلوي نیمکتها قرار
داشت . ان قدر به ان درمانگاه رفته بودم که حتی تعداد موزائیکهاي کفش را می دانستم . پنجره اش پرده
نداشت اما بخار شیشه هم اجازه نمی داد که تاریکی شب دیده شود . روي نیمکتها نشستم . بوي الکل می
امد . بوي امپول ، بوي دارو . صداي پدر بلند شد : کسی اینجا نیست ؟
! هیچ کس جواب نداد و این بار من صدا کردم : خانم رادمنش...! خانم رادمنش ! اقاي رادمنش
او را به خوبی می شناختم .همین طور شوهرش که مدیر درمانگاه بود و اقاي دکتر رادمنش که برادر خانم
راد منش بود . در ان درمانگاه فقط یک نفر حکم غریبه را با دیگران داشت . یک دکتر هندي که به تازگی
. از تهران به ان درمانگاه منتقل شده بود
چی شده پدر جان ! چه طوري شاه پري ؟ اوه ، اوه ، اوه ... تو این هواي سرد چه طور تا نسا امدید ؟-
خانم رادمنش بود که صدایش ما را به خود اورد . بلند شدم و کمی جلو رفتم . خانم رادمنش پشت میزش
: نشست و دفترش را باز کرد . لرزش دستهایم روي میز کاملا مشخص بود
ببخشید بیدارتان کردیم ، پدرم نمی توانست تا صبح طاقت بیاورد . می دانید که آسم امان نفس کشیدن
. نمی دهد
میان حرفم گفت : این درمانگاه شبانه روزي است عزیزم ! عذرخواهی لازم نیست . اتفاقا همین دیشب
. شهرام حال پدرت را از من پرسید
. سرم را پایین انداختم . می دانستم منظور خانم رادمنش از گفتن ان جمله چه بود
سرت را بالا بگیر ببینم شاه پري ! حرف بدي زدم ؟-
: بعد صدایش را پایین اورد و طوري که فقط من بتوانم بشنوم ادامه داد
. دکتر شهرام همیشه جویاي حال خودت و پدرت است . تو که باید موضوع را بهتر از من بدانی
: لحظه اي به شچمان خانم رادمنش نگاه کردم و گفتم
.... تورا به خدا یواشتر، نمی خواهم
برگشتم و به صورت پدرم نگاه کردم . بعد که خیالم راحت شد حرفهاي ما را نمی شنود ادامه دادم : نمی
. خواهم پدرم بویی از این موضوع ببرد
خانم رادمنش عادت داشت موقع تعجب یک ابرویش را بالاتر بگیرد و لبهایش را جمع کند . این حرکاتش
. صورت سبزه و لاغرش را بانمک تر می کرد
واه ! به حق چیزهاي نشنیده مگر تو خواستگار بهتر از دکتر می خواهی دخترجان ؟ البته درسته که خدا از -
زیبایی و هیکل هیچ چیز به تو کم نداده ولی خب .... از حق نگذریم برادر من هم دست کمی از خودت ندارد
.
... حرفهایش را طبق معمول نشنیده گرفتم و گفتم : اگر دکتر تشریف دارند
: نگذاشت جمله ام تمام شود گفت
تو چه کار می کنی که روز به روز خوشگل تر می شوي شاه پري ؟-
دوباره سر به زیر افکندم . دیگر گوشم به شنیدن جمله هایش عادت کرده بود . روي میز خم شد و زیر چانه
: ام را گرفت . وادارم کرد سرم را بالاتر بگیرم . ان وقت گفت
چشمها مثل چشم اهو ، لبهاي عنابی ، خرمن موهاي طلائیت که هرکس را به یاد ابریشم می اندازد . من
نفهمیدم تو این موها را با چه تقویت می کنی که به این بلندي هستند . شاه پري برگرد ببینم چند سانت
. دیگر بلند شده
: خنده ي کوتاهی کردم و از سر بی حوصلگی گفتم
. تو را به خدا از سنجاق بازش نکن خانم رادمنش ! کی حوصله ي بستن دارد-
. من همیشه ارزوي بافتن این گیس ها را داشته ام-
. بعد از پشت میز بیرون امد و شانه ام را گرفت
بچرخ ببینم . چرخیدم . دستش را زیر روسري پشمی ام برد و سنجاق را باز کرد . انقدر موهایم پرپشت -
. بودند که وقتی باز می شدند احساس می کردم وزنه به سرم اویزان شده است
. انگشتهاي خانم رادمنش را پشت زانوهایم احساس کردم . درست همان جا که نهایت بلندي موهایم بود
واي ... واي .... خداي من ، مثل خرده طلا می ماند . دو سانت دیگر بلند شده شاه پري . راست بگو ، کوتاه -
که نکردي ؟
. خندیدم و گفتم : نه بابا ! مگر از ترس پدر جرات می کنم
.... غش غش خندید و گفت : یا از ترس من ؟ شاید هم به خاطر
احترام که میزاری فکر میکنن لایق احترامن!
نه عزیزم! مارو مادرمون درست تربیت کرده..
سپاس شده توسط:
#4
می دانستم ادامه ي جمله اش را قرار است چه بشنوم . به اعتراض میان حرفش پریدم و گفتم : خانم راد
! منش
! هر دو دست را زیر موهایم برد و پریشان ترش کرد و گفت : جانم
چرخیدم و یک دور موهایم را دور صورت و گردن م پیچیده شدند . همان لحظه نگاهم به دکتر شهرام افتاد و
. خشکم زد . با عجله موهاي پریشان شده را از دور و بر صورتم جمع کردم و روسري را روي سرم انداختم
اما بلندیش حدود هفتاد یا هشتاد سانت از زیر روسري بیرون می زد که چشم دکتر شهرام را خیره کرد .
حتی صداي خرخر کردن پدر هم نتوانست مسیر نگاه شهرام را تغییر بدهد . لحظه اي در چشم هم نگاه
کردیم ! به شدت قلبم می تپید . کاش می توانستم سینه ام را بشکافم و این قلب لعنتی را که این گونه
خودش را باخته بود بیرون بکشم و زیر پایم بگذارم . اما مگر می شد ؟ به جاي اینکه اعضاي بدنم در اختیار
مغزم باشند و از او فرمان بگیرند از این لخته خون عاشق فرمان می گرفتند . هرچه سعی کردم مگر توانستم
این چشمهاي خیره را پایین بکشم . مگر توانستم لرزش زانوهایم را بگیرم ، مگر توانستم رنگ رخسارم را
. عوض کنم و به حالت اول برگردانم
سرخ شده بودم . نه از خجالت . باز او را دیده بودم . باز خودم را باخته بودم . باز لرزیدم ، باز سست شدم .
و این حالتهاي من تنها علت کشش عشق او بود . عشق شهرام بود که مرا عاشق تر می کرد . عشق او مرا به
ان درمانگاه می کشاند . عشق او ساعت و لحظه ها را براي من بی مفهوم کرده بود . ارتباط قلب او با قلب
بیچاره ي من بود که اراده را از مغزم گرفته بود . شهرام از من عاشق تر و دیوانه تر بود . این موضوع را غیر
از پدرم همه می دانستند . هر بار که قدم در درمانگاه می گذاشتم توسط خواهرش نامه اي به دستم می
رساند . هر بار هدیه اي از طرف او دریافت می کردم و هر بار خواهر و شهر خواهرش اجازه می خواستند تا
. به خواستگاري بیایند
اما مگر شهرام ، خواهرش و حتی شوهر خواهرش خبر از دل من داشتند ؟ چه طور می توانستم ادرس کلبه
ي بی در و پیکري را به دکتر و خانواده اش بدهم . چه طور می توانستم غرورم را خرد کنم ؟
با عکسهایی که خانم رادمنش از خانواده اش نشانم داده بود ... اه خداي من ! ان ویلا در تهران ، ان فرشها و
مبلمانها و ان چینی ها و کریستالها ... و کلبه ي ما ... با یک گلیم کهنه که چند نقطه اش هم پاره شده بود .
یک کرسی که جیرجیرش نشانگر عمرش بود . یک سماور زغالی و چند پوست که گوشه و کنار کلبه انداخته
. بودیم
دکتر شهرام از کنارم گذشت و به سوي اتاقش رفت . بوي ادکلن و واکس کفشهاي براقش گیجم کرد . کت
و شلوار زیتونی پوشیده بود . با این که همه به من می گفتند دختربه قد بلندي تو ندیده ایم ، اما شهرام
حدود یک وجب هم از من بلندتر بود . طبق معمول ریش و سبیلش را سه تیغه کرده بود و بوي کرم می داد
. ابروهاي پرپشت که نماي چشمان درشت و خمارش را با ان مژه هاي بلند بیشتر می کرد . دستی داخل
موهاي مشکی اش برد و در حالی که قدم در مطبش می گذاشت ، نگاهم کرد . نگاهی پر از عشق که اتش
به وجودم انداخت. تیر نگاه عاشقش مستقیم به هدف خورد . جواب نگاهش را با نگاهم دادم و اهسته
چشمانم را روي هم گذاشتم . نمی توانستم روي دو پا بایستم . انگار هیچ استخوانی در بدنم وجود نداشت .
خود را در جلد پرنده اي سبک بال احساس می کردم . روحم در جسمم جا نمی گرفت . قصد پرواز داشت .
اهسته و بی اراده قدم برداشتم . زیر بغل پدرم را گرفتم . تازه بیدار شده بود و پرسید : صبح شده شاه پري
؟
به پنجره نگاه کردم . تازه سپیده زده بود . خانم رادمنش به مستخدم گفت : برو نان تازه و عسل و کره ي
محلی و شیر بخر ! سفارش کن روي بربري ها خشخاش بپاشند . براي ظهر هم از کبابی غذا بگیر ، گوجه
. فرنگی و ماست هم یادت نرود
در مطب را زدم . تازه شهرام روي صندلیش جا گرفته بود . لبخند محزونی به لب داشت و در حالی که
: عمق چشمهایم را نگاه می کرد گفت
. در را براي شما باز گذاشتم-
بعد جلوي پاي پدر بلند شد و دستش را دراز کرد . پدر دستش را از دور گردن من جدا نمود و در دست
. دکتر شهرام قرار داد . پیرمرد نمی دانست این همه احوال پرسی و تحویل گرفتن به چه منظور است
معاینه ي پدرم نیم ساعت طول کشید . برایش اکسیژن وصل کرد و نسخه اش را خودش از داروخانه ي
درمانگاه پیچید . مقداري اسکناس کهنه از کیفم در اوردم و روي میز گذاشتم . وقتی داروها را به دستم داد
: گفت
. من براي پدر خودم دارو گرفتم شاه پري خانم . هیچ منتی نیست ، وظیفه است-
: باز شهرام لب به سخن گشود و تپش قلب من شروع شد . پولها را که از روي میز برمیداشتم ادامه داد
. فکر می کنم شما هم احتیاج به معاینه داشته باشید-
وقتی مسیر نگاهش را تعقیب کردم ، متوجه لرزش دستهاي خودم شدم . راست می گفت نیاز به معاینه
داشتم اما نه معاینه ي جسم که روحم نیاز به مداوا داشت . روح سرگردانی که هر چه تلاش می کردم نمی
توانستم در جسم جایش بدهم . هر کجا بودم پر می شکید و خودش را به روح شهرام می رساند . در رویاها
. با او بودم ، در خواب با او بودم . در فکرم فقط با او بودم و خلاصه لحظاتم را با یاد او می گذراندم
بعد از اکسیژن پسر جوانی ، دکتر شهرام یک سرم خوراکی براي پدر وصل کرد . چند امپول هم در یرم
تزریق کرد . هر دقیقه که می گذشت حال پدر بهتر می شد . به قول خانم رادمنش ، دکترشهرام سفارشی
. پدرم را مداوا می کرد
ساعت نه صبح شد . سرم را از بدن پدرم جدا کردم و کمک کردم بتواند کفشهایش را بپو شد و از روي
تخت پایین بیاید . بندهاي کفش پدر را می بستم که شهرام از پشت صدایم کرد : شاه پري ؟
! در همان حالت که نشسته بودم به سویش چرخیدم : بله اقاي دکتر
ممکن است یک لحظه تشریف بیاورید اتاق من ؟-
پدر را در اطاق تزریقات تنها گذاشتم و پشت سر شهرام به راه افتادم . چه کار دارد ؟ چه می خواهد بگوید
. ؟ قلبم در سینه ام اضافی بود
کتابخانه
احترام که میزاری فکر میکنن لایق احترامن!
نه عزیزم! مارو مادرمون درست تربیت کرده..
سپاس شده توسط:
#5
شهرام در مطب را بست و روي صندلیش نشست . چراغ مطالعه اش را روشن کرد و خودنویسش را
برداشت . نمی دانستم چه می نویسد . شاید نامه اي براي من . اما نه ، کاغذ را امضا کرد و به طرف من
... دراز کرد : متاسفکم که این خبر را به شما میدهم . اما
: نگرانی یک باره وجودم را احاطه کرد . چشمانم از حد معمول گشاد تر شد پرسیدم
اما چی اقاي دکتر ؟-
. کمی مکث کرد و گفت : باید پدرت را به تهران ببري . ادرس بیمارستان را در این کاغذ نوشته ام
تهران ؟-
هنوز دستش دراز بود . کاغذ را گرفتم و شروع به خواندن کردم . دست خطش را که انگلیسی نوشته بود ،
نمی تواستم بخوانم . اما مهر و امضاي شهرام را که پایین نوشته ها بود دیدم ، متوجه شدم یک معرفی نامه
. در دستم است
. پدر شما باید بستري شود شاه پري-
وقتی می گفت شاه پري دیگر به اعضاي بدنم مسلط نبودم . ان قدر لحنش مهربان بود که دلم نمی خواست
. جمله هایش به انتها برسد
ادامه داد : قلب پدر شما احتیاج به عمل جراحی دارد . با این داروها فقط تا مدتی می توانستم دردش را
تسکین بدهم . اما من واقعا متاسفم شاه پري ، دیگر از دست من کاري ساخته نیست . البته سعی کن فعلا
.... موضوع را از پدرت پنهان نگه داري تا زمانی که
با تعجب پرسیدم : تا چه زمانی اقاي دکتر ؟
انگار که از گفته اش پشیمان شده بود سر به زیر افکند و خودش را با نوشتن مشغول کرد . در حالی که
... کلمات را روي کاغذ بازي می داد گفت : در تهران اشنا یا فامیلی
دوباره ادامه ي حرفش را خورد و گوشی تلفن را که مدتی بود زنگ می زد برداشت و مشغول صحبت شد .
: خواستم از مطب بیرون بروم که گفت
. صبر کن شاه پري ، ببخشید با شما نبودم-
. شاید کلامش تیري بود که در پاها یم فرورفت .ایستادم . نگاهش نکردم اما گفتم : چشم اقاي دکتر
منتظر شدم مکالمه اش تمام شد . صداي گذاشتن گوشی را روي تلفن که شنیدم برگشتم و پرسیدم : بعد از
عمل جراحی حال پدرم خوب می شود ؟
امیدوارم ... من واقعا امیدوار هستم که پدرت بهبود پیدا کند . می توانم حدس بزنم چه اندازه به پدرت -
... علاقه داري شاه پري ، به همین دلیل دلم می خواهد رو دربایستی را کنار بگذاري و هر مشکلی که
. من هیچ مشکلی ندارم اقاي دکتر-
. این را گفتم و به راه افتادم
صبر کن شاه پري ، شاه پري ؟-
دلم می خواست به احترام حرفش فوراً بایستم اما بغض امانم نداد . دلم نمی خواست شهرام اشک را در
چشمانم ببیند . دوباره و چند باره صدایم کرد . به طرف سالن رفتم . دور از چشم پدر و حتی دکتر شهرام
سرم را روي نیمکت گذاشتم و چند قطره اشک بی صدا ریختم . انقدر دلم از دست روزگار پر بود که اگر
هیچ چشمی نگاهم نمی کرد فریاد می زدم و ساعتها با صداي بلند اشک می ریختم . پدرم باید به زودي به
. اطاق عمل می رفت . هیچ پولی نداشتم . تنها چیزي که در بساطم پیدا می شد ، مشتی غرور بود و غرور
دست خانم رادمنش روي شانه ام قرار گرفت . فوراً اشک هایم را پاك کردم و کمی سرم را بالا گرفتم .
لبخند مهربانش ، چشمهاي درشتی که هر بار دیدنش مرا یاد چشمهاي شهرام می انداخت . وقتی می خندید
: روي لپهایش گودي بانمکی دیده می شد . دوباره یک ابرویش را بالاتر گرفت و گفت
حیف این چشمها نیست که نمدارش کنی ؟ حیف از این بینی قلمی و کوچک نیست که این طور فشار ش -
می دهی ؟ ببینم شاه پري جان ! دکتر رادمنش حرفی زد که باعث ناراحتیت شد ؟ هر چند اطمینان دارم
شهرام محال است دلش بیاید اشک در این چشمها بنشیند . شهرام دیوانه ي این چشمها است . بارها به من
گفته اروز دارم یک روز صبح که از خواب بیدار می شوم ، این چشمها را بسته ببینم . بعد صاحب این
. چشمها را صدا کنم و زمانی که چشمها باز می شوند فقط در چشم من نگاه کنند
صداي خنده ي خانم رادمنش با دیدن بیماري که همان لحظه وارد درمانگاه شد اهته تر و بعد تبدیل به
. تبسمی شد که خود به خود لبهاي مرا نیز وادار به باز شدن کردند
بله این طور زیبا تر می شود عزیزم . این لبها همیشه باید بخندند . خدا این همه نعمت به تو داده ان وقت -
این اشک ها تنها ثابت می کند که صاحب این نعمتها ناشکر است . نه فکر کنی چون قرار اشت عروس ما
بشوي این حرف را می زنم ها ، نه ، اما به عنوان یم دوست همیشه این نصیحت مرا در گوشت نگه دار، قدر
. این همه زیبایی را بدان
به اصرار خانم رادمنش دست و رویم را شستم . سر فرصت موهایم را در دو قسمت بافتم و زیر روسري
جمع کردم . همین که از دستشویی بیرون امدم ، شهرام را دیدم که کنار پدر ایستاده و مشغول گفتگو بودند
از این که پدر مرتب انگشتهایش را در هم فرو می برد فهمیدم که در چه حالتی قرار گرفته . با اخلاق و
روحیه ي پدر کاملا شانا بودم . می دانستم که در ان لحظه قرار است جوابی بدهد . حالا جواب چه سوالی
. بود ؟ ان را چند دقیقه بعد فهمیدم
اصرار خانم رادمنش براي صرف صبحانه بیشتر غرورم را جریحه دار می کرد اما پذیرفتم . فقط به دلیل
اینکه ساعتی بیشتر شهرام را ببینم . صبقه یبالا رفتیم . یک راهرو با دو اطاق که صبحانه ي مفصلی روي میز
یکی از اتاق ها چیده شده بود . خجالت می کشیدم کفشهایم را در بیاورم . نوك جورابهایم را وصله زده بودم
. به هیچ عنوان دلم نمی خواست شهرام مرا در ان وضع ببیند . دوباره اصرار به رفتن کردم اما فایده اي
. نداشت . در برابر تعارفهاي خانم رادمنش و برادر خوش سرو زبانش من محکوم می شدم
احترام که میزاری فکر میکنن لایق احترامن!
نه عزیزم! مارو مادرمون درست تربیت کرده..
سپاس شده توسط:
#6
هر طور بود خودم را قانع کردم کفشها را در بیاورم . همین که شهرام متوجه ي وصلهی جوراب پاي راستم
شد فوراً رویش را به سمت خواهرش برگرداند و وانمود کرد که اصلا حواسش نبوده اما من اطمینان داشتم
که با دیدن وصله ي جوراب من رنگ صورتش پرید . شاید ناراحت شد . شاید دلش سوخت ، نمی دانم . اما
ارزوي من در ان لحظه درك احساس شهرام بود . بیشتر از خودم دلم براي شهرام می سوخت . عاشق
دختري شده بود که حتی معرفی اش به خانواده ي رتبه بالا و اعیان و اشرافیش بسیار کار مشکلی بود . تا
انجا که من از خانم رادمنش شنیده بودم هر دو خاله ي شهرام وکیل دادگستري بودند و وضع مالی بسیار
خوبی داشتند . دایی شهرام خان بود و ملک واملاك بسیار داشت که پدرم به خوبی او را می شناخت و
مدت کوتاهی هم به عنوان باغبان در یکی از باغهاي همان حوالی کار کرده بود . پدرش متخصص قلب بود و
چند سال قبل مدرك استادي را در دانشگاه تهران گرفته بود . مادرش دختر فلان الدوله بود و این طور که
. عکسهایش مشخص می کرد علاقه ي فراوانی به زینت الات ، از جمله الماس داشت
. بفرمایید شاه پري جان ، یک قهوه ي گرم در این هواي سرد حسابی می چسبد-
کیف کهنه ام که از جنس گلیم بود و از مادرم به ارث رسیده بود را روي میزي که در راهرو بود گذاشتم و
روي یکی از صندلی ها در کنار پدر نشستم . خجالت می کشیدم . توقع این همه احترام را از جانب چنین
خانواده اي نداشتم . شهرام جرعه اي از فنجان قهوه اش را سر کشید و لقمه اي نان و کره و عسل خورد بعد
: با شتاب بلند شد و عذرخواهی کرد
مرا ببخشید ، بیمارها منتظرم هستند . سعی می کنم تنهایتان نگذارم . در ضمن پدرجان شما می توانید روي
. تخت من استراحت کنید
یک پدرجان می گفت و صد پدرجان از دهانش می ریخت . صبحانه را که خوردیم خانم رادمنش چندقطعه
عکس جدید اورد و جلویم گذاشت . عکسهاي تولد شهرام بودند . شهرام در هر قطعه عکس غرق در
. سبدهاي گل بود . به راستی لیاقت چنین خانواده اي را نداشتم
. شاه پري جان این عکس همان دخترخاله ام است که تعریفش را برایت می کردم-
خوب و با دقت نگاهش کردم . حس عجیبی نسبت به اوداشتم . شاید به دلیل انکه مدتی کوتاه با شهرام
نامزد بود . تا به ان لحظه هیچ وقت از خانم رادمنش نپرسیدم چرا نامزدیشان یه هم خورد . اما ان روز
سوالی که مدتها مغزم را ازار می داد پرسیدم : خانم راد منش به چه دلیل نامزدي شهرام و سوزان به هم
خورد ؟
در حالی که گوشضم را براي شنیدن جواب تیز کرده بودم به چهره ي سوزان با دقت نگاه می کردم . موهاي
کوتاه مشکی ، صورتی گرد با چشمانی درشت و حالت دار ، لبهاي قلوه اي و بینی کوتاه . هیچ عیبی در
صورتش دیده نمی شد . معمایی حل نشدنی در ذهنم ریشه کرده بود . دختري با نمک و زیبا ، دانشجوي
... رشته ي پزشکی ، خانواده دار و وضع مالیش هم که
... می دانی شاه پري جان ! خودت نخواستی تا امروز حقیقت را بدانی ، سوزان هیچ چیز کم نداشت . فقط-
کمی مکث کرد و در حالی که به نقطه اي از میز خیره شده بود ادامه داد : سوزان قبل از شهرام عقد کرده
. ي پسرعموي خودش بود
. خب اینکه مساله ي چندان مهمی نیست-
البته ، اما چون پسرعموي سوزان مرتب با خانواده ي ما در ارتباط است مشکلاتی به وجود اورده بود که -
. شهرام را از ازدواج با سوزان منصرف کرد
با وارد شدن شهرام خانم رادمنش ساکت شد و فوراً عکس ها را از روي میز جمع کرد . شهرام روبروي من
نشست و پرسید : داشتی عکس سوزان را می دیدي؟ حتما خیلی سوالها در ذهنت به وجود امده و یکی از ان
. سوالها باید این باشد . چرا شهرام نخواست با سوزان ازدواج کند
بعد رو به خواهرش کرد و ادامه داد : حتما شما هم گفتی به خاطر رفت و امدهاي مکرر پسرعموي سوزان ؟
نه شاه پري خانم . حقیقت این بود که من ...نمی توانستم با دختري زندگی کنم که دلش قبلا جاي دیگري
لانه ساخته بود . من می خواهم همسر اینده ام تنها به من فکر کرده باشد . می خواهم فقط در چشم من
. چشم باز کرده باشد
احترام که میزاری فکر میکنن لایق احترامن!
نه عزیزم! مارو مادرمون درست تربیت کرده..
سپاس شده توسط:
#7
اما این نظریه به هیچ عنوان از نظرمن نظریه ي جالبی نیست . گاهی انسان در شرایطی قرار می گیرد که -
مجبور می شود . گاهی گول می خورد ، گاهی اشتباه می کند و بعدها به اشتباهش پی می برد . این ها دلایل
کافی براي بدبخت شدن افراد نیست . اگر قرار باشد همه طرز تفکري مثل شما داشته باشند پس دخترهایی
. که یکبار نامزد داشته و یا حتی ازدواج کرده ان باید خود را براي نابود شدن اماده کنند
شهرام یک فنجان چاي از سینی که در دست خواهرش بود برداشت و گفت : ممکن است حق با شما باشد
. اما من هم نظراتی براي خودم دارم و عقاید و نظرم هم براي خودم محترم است
.... البته نظر شما براي همه ي ما محترم است اما-
صداي سرفه ها ي پدر به بحث جدي که بین من و شهرام صروت گرفته بود خاتمه داد . هر دو بلند شدیم
و بالاي سر پدر حاضر شدیم . شهرام نبض پدر را رگفت و سرش را به علامت تاسف تکان داد : باید هر چه
. سریعتر راهی تهران بشوید
. پدر دستش را به سوي من دراز کرد : شاه پري جان کمکم ... کمکم کن ... بلند شوم . باید برگردیم گچسر
خانم رادمنش پشت سر من ایستاده بود . دستش را روي شانه ي من گذاشت و گفت : امروز نهار مهمان ما
. هستید ، عصر که شد شهرام جان خودش شما را به گچسر می رساند
. نفهمیدم چه شد که ناگهان گفتم : نه
خواهر و برادر همزمان نگاهم کردند و شهرام متعجب پرسید : چرا ؟
می دانستم چه جوابی بدهم . چه می گفتم ؟ می گفتم نمی خواهم کلبه ي ما را ببینی ؟ یا می گفتم وسیله ي
پذیرایی نداریم . از چه خجالت می کشیدم ، از لحاف کرسی یا از گلیم کهنه و یا از طناب رختی که گوشه ي
اطاق بسته بودیم ؟
با اصرارهاي شهرام و خواهرش هر چند که راضی نبودم اما قبول کردم . هر لحظه در فکر نقشه کشیدن
بودم . یک بار فکر می کردم جلوي در هتل گچسر پیاده می شویم و بهانه می اورم که را کلبه ي ما ماشین
رو نیست . بار دیگر خرید منزل را بهانه می کردم و می گفتم می خواهم در نسا بمانم و خرید کنم . ظهر
شد . وقت نهار رسید . بوي کباب و گوجه بلند شد . میز را چیدیدم . سبزي خوردن ، دوغ ، پیاز و سماق و
مره ، سالاد فصل و ترشی ، برنج معطر که با زعفران تزئین شده بود با دیس سیلور ، ماست و موسیر و
بالاخره کبابهاي داغ لاي نانهاي چرب میز را تکمیل کرد . شهرام لباس راحتی پوشید . ربدوشامبر سبز که از
. جنس تافته بود ، کمربندش مثل گیس مشکی بافته شده دور کمرش ، گره خورده بود
خانم رادمنش یک موزیک ارام براي تنوع گذاشت و شروع به تعارف کرد . همه دور میز جمع بودیم . و
. انتظار شهرام که مشغول انداختن هیزم در شومینه بود را می کشیدیم
: خانم راد منش در حالی که بشقاب مرا پر می کرد خطاب به برادرش گفت
. شهرام جان صندلی جلوي شومینه را براي پدر شاه پري بیاور! نمی تواند روي این صندلی راحت بنشیند-
اما پدر بشقابش را دردست گرفت و از روي صندلی بلند شد و با صداي گرفته که تنها علتش سرفه ي بیش
: از اندازه بود گفت
. من روي زمین راحت تر غذا می خورم-
: بعد خنده ي کوتاهی کرد و ادامه داد
. چه کنم روي صندلی عادت ندارم-
اب می شدم و به زمین فرو می رفتم اما چرا محو نمی شدم دیگر از بدشانسی خودم بود . رنگ می دادم و
. رنگ می گرفتم
سرخ می شدم و زرد می شدم و به شهرام و گاهی به خواهرش نگاه می کردم . سکوتی برقرار شد که تنها
علتش شاید تعجب بود اما پدر هیچ توجهی به اطارفش نداشت و در گوشه اي روبروي شومینه نشست . بعد
بی انکه به کسی نگاه کند مشغول خوردن شد . شهرام که متوجه ي حالت هاي من شده بود سکوت را
: شکست و با خنده اي کوتاه و تصنعی جمله اش را شروع کرد
... غذاها سرد شد ، اي بابا ... بفرمایید شاه پري خانم . خواهر مگر منتظر من نبودي ، بفرمایید-
قاشق اول را که با اکراه به دهان بردم زیرچشمی به پدر نگاه کردم . نه قاشقی و نه چنگالی در دست داشت
. . لقمه هایش را در نان می ریخت و به دهان می برد
صداي جویدنش ، صداي سر کشیدن لیوان دوغش .... همه عذابم می داد . خرد می شدم و صداي خرد
. شدنم را فقط خودم می شنیدم
لحظه اي پدر شهرام را با پدر خودم مقایسه کردم . ان کت و شلوار و کراوات، تحصیلاتش که استاد دانشگاه
.... بود . ان وقت پدر من
به دستهاي پینه بسته اش که هر سلولش فریادي از زحمت می کشید نگاه کردم . چه بی ریا لقمه را به
دهان می برد . چهره ي مظلومش بغض را در گلویم فشار می داد . در دو حالت قرار گرفته بودم . از طرفی
غرورم وادارم می کرد از خجالت انگشتهاي پایم را روي هم فشار بدهم و از طرف دیگر دلم براي پیرمرد
. می سوخت و هجده سال زحمتم را ، بزرگ شدن و قد کشیدنم را مدیون زحمات او می دانستم
چرا نمی خوري شاه پري ؟ به چه خیره شدي ؟ دوغ برایت بریزم ؟-
حتی نمی توانستم سرم را بالا کنم . می ترسیدم اشکم بچکد . لبم را گاز گرفتم و خودم را کنترل کردم :
.... چشم می خورم
نمی دانستم چه می گویم . تمام حواسم پیش رفتار و کردار پدر بود . او را دوست داشتم و به خاطر
احساساتم خودم را لعنت می کردم . اما چه کنم که عاشق شهرام هم بودم و دلم می خواست در رده ي
. همان خانواده قرار می گرفتم
نفهمیدم چه خوردم . غذا در بشقابم سرد شد . میز را جمع کردیم . هنوز برف لجباز قصد بند امدن نداشت
. شهرام بعد از صرف چاي به مطب رفت . پدر روي تخت دراز کشید و بعد از چند دقیقه به خواب عمیقی
. فرو رفت
معذب بودم . خجالت می کشیدم : ببخشید خانم رادمنش ، حسابی مزاحم شدیم . انشالله بتوانم برایتان
. جبران کنم
احترام که میزاری فکر میکنن لایق احترامن!
نه عزیزم! مارو مادرمون درست تربیت کرده..
سپاس شده توسط:
#8
: صورتم را بوسید و ظرف شیرینی را جلویم گرفت
. عزیزم تو همین که به ما جواب مثبت بدهی براي خانواده ي ما باعث افتخار است-
: و صدایش را اهسته تر کرد و انگار که صدا از ته گلویش خارج می شد ادامه داد
همه ي فامیل ما منتظرند که ببینند شهرام این بار می خواهد با چه دختري ازدواج کند . واي که اگر تو را
در لباس عروسی ببینند ، باور کن همه دهانشان باز می ماند . می توانم از همین الان تو را در لباس عروسی
مجسم کنم . مثل فرشته ها می شوي . این قد بلند ، در لباس تنگی که پر از نگین باشد . این صورت ملیح
زیر تور عروسی و اگر این موها زیر تاج جمع شود ... خداي من ! فقط باید فراموش نکنم دسته گل عروسی
ات را غنچه ها ي گل سرخ سفارش بدهم . غنچه مثل لبهایت . رنگ گونه هایت ، در ضمن می خواهم
ماشین شهرام را شب عروسی فقط با گل یاس تزیین کنم . جشن را هم در ویلاي پدربزرگم می گیریم .
بزرگ تر از ویلاي خودمان است . به راحتی ششصد ، هفتصد نفر مهمان را جا می گیرد . راستی نگفتی
. عزیزم شما چند نفر مهمان دعوت می کنید
... لال شدم . لکنت زبان به لحنم حمله ور شد : من ... ما
: و خنده اي فقط براي اینکه متوجه ضعفم نشود کردم و ادامه دادم
هنوز نمی دانم . و در دل نالیدم : فقط دعوتی من ، پدرم است . ایا در برابر میهمانان شما کافی است ؟
باز دریاي چشمانم طوفانی شد و گردبادي در صحراي دلم به وجود امد . در گردباد، سرگردان بودم و با
افکارم می جنگیدم . فکر این جا را نکرده بودم . شب عروسی کدام فامیل را داشتم که دعوت کنم . به حاجی
عمو جانم می خواستم بگویم بیاید یا به دایی مهربان تر از پدرم که معلوم نبود گوشه ي کدام زندان به سر
! می برد . از خاله ي عزیزم می خواستم کادوي عروسی دریافت کنم یا از عمه خانم دکترم
شاه پر ي جان نگفتی چه روزي بیایم خواستگاري ؟ مادرم قصد دارد یکی دو ماه برود امریکا ، برادرم -
برایش دعوت نامه فرستاده . مرتب از من می پرسد چه جوابی از تو گرفتم . حق دارد ، قلب پدربزرگم هم وضع چندان خوبی ندارد . پدرم در اخرین معاینه تاکید می کرد که باید هر چه زودتر عروسی شهرام را برپا
. کنیم
خدایا چه جوابی بدهم ؟ چه طور می توانم پدر و مادر شهرام را به ان کلبه دعوت کنم ؟ چه طور می توانم
ان خانواده را در کلبه اي چند متري جا بدهم . روي گلیم پاره ، با چند استکان لب پریده و یک قندان چوبی
. که دست تراش پدرم بود
عصر شد . غمی بزرگ در ژرفاي جانم جا گرفته بود و مرتب توصیه می کرد مراقب باشم و به دکتر شهرام
. بگویم همراه من و پدر به گچسر نیاید
پشت پنجره ایستاده بودم و منظره ي بیرون را تماشا می کردم . نه ، انگار اسمان هم مثل من دلش از غصه
پر بود و قصد اشتی با زمین را نداشت . سربازان سپید پوشش را پشت سرهم و به تندي به زمین می
فرستاد . به دره ي برفی نگاه کردم . صداي نعره هاي اب به هنگام برخورد با صخره ها نمی توانست اسمان
را به صلح وادارد . ابرها در هم گره خورده و هر لحظه سیاه تر می شدند. واي ! امشب را چه طور سر کنیم
؟ مطمئن بودم اتش منقل تمام شده و کلبه یخ کرده است . به پدر تعارف می کردم که لباسش را بپشود تا
رفع زحمت کنیم اما از خدا پنهان نبود ته دل ارزو می کردم خانم رادمنش اصرار کند شب را هم در ان
. منزل گرم ، کنار شومینه بخوابیم . این خانه ي گرم کجا و کلبه ي سوت و کور ما کجا
سراغ کیفم رفتم که روي میز راهرو گذاشته بودم . بندش را کشیدم که به لبه ي میز گیر کرد و کیف روي
زمین پرت شد . بسته هاي اسکناس درشت بود که از درون کیف بیرون می ریخت . اگر معجزه شده بود
این قدر تعجب لازم نبود . بسته ها را برداشتم و روي هم گذاشتم . از لغزیدن پولها در دستم متوجه ي
لرزش دستهایم شدم .با دهان باز به پولها خیره شده بودم . همه چیز مثل روز روشن بود . کار شهرام بود .
پنهان از چشم من پولها را داخل کیف گذاشته بود . پس می دانست خرج عمل پدرم را ندارم یا .... یا شاید
... نکند خانم رادمنش ؟
: غرق در فکر بودم که یک نفر گفت 
wWw . 9 8 i a . c O m Page 23
مجا به سلامتی شاه پري جان ! برگشتم و نگاهش کردم . خانم رادمنش با یکی سینی که چند فنجان قهوه در
خود جاي می داد نگاهم می کرد . گاهی به من و گاهی به پولها . ان قدر دستهایم به شدت می لرزید که
نتوانستم تمام بسته ها را روي هم کنترل کنم و چند بسته پشت سر هم روي زمین ریخت . خشکم زده بود .
خانم رادمنش فوراً سینی را روي زمین گذاشت و خم شد . بسته ها را برداشت و روي کیفم گذاشت : چرا
این قدر نگرانی شاه پري ؟ اتفاقی افتاده ؟ ببین شاه پري عزیز! من مثل خواهر تو هستم . اگر چیزي کم و
... کسر داري لطفا به من
صداي شهرام را از روي پله ها شنیدم . رنگم پرید . درست مثل کسی که ان همه پول را دزدیده باشد و لو
رفته باشد ترسیده بودم . شهرام وارد راهرو شد و همین که من و خواهرش را در ان حالت دید خندید و
: گفت
انگار مزاحم شدم ؟
: گویی به زبانم سرب بسته باشند حتی یک کلمه نتوانستم جوابش را بدهم اما خواهرش گفت
شهرام جان اصرار من که هیچ فایده اي ندارد تو خواهش کن شاید شاه پري جان از رفتن به خانه منصرف
شود. امشب ، شب تعطیل است ، ما هم که تنها هستیم . دکتر رادمنش هم که قصد دارد به محض تعطیل
شدن درمانگاه ، به تهران برود .بهتر است شاه پري و پدرش پیش ما بمانند . نگران پدرت هم نباش شاه
. پري ، برایش سوپ می پزم . براي خودمان هم هرچی که تو دوست داشته باشی
نمی دانستم علاقه بود یا ترحم ؟ اما هر چه بود از خدا خواسته قبول کردم . هنوز نگاه شهرام به بسته هایی
. بود که در دست من می لرزیدند
شاه پري ؟-
سرم را بالا گرفتم و خودم را راضی کردم تا توانستم در ان حالت به چشمانش نگاه کنم . چشمان پر نفوذي
. که هر بار لرزه بر اندامم می انداخت و فشرده اي دیگر از عشق را در زندان دلم جا می داد
. این همه پول خطرناك را چطور می خواهی در این مسیر با خودت حمل کنی-
احترام که میزاری فکر میکنن لایق احترامن!
نه عزیزم! مارو مادرمون درست تربیت کرده..
سپاس شده توسط:
#9
می دانستن منظورش از گفتن این جمله شده بود . ان قدر بزرگ منش و با اصالت بود که حتی نمی خواست
. باور کنم خودش پولها را در کیفم گذاشته است
خانم رادمنش با اشاره ي شهرام به اشپزخانه رفت . هر دو تنها شدیم . پولها را روي میز گذاشتم و زیپ
: کیفم را با همان یک مقدار اسکناس کهنه بستم . اهسته گفتم
. من نیازي به این پولها ندارم-
: اهسته تر از من گفت
دلم می خواهد بی تعارف از من قبول کنی . دیگر بحث هم نکن ، نمی خواهم هیچ کس حتی پدرت از این
. موضوع بویی ببرد
و دست دراز کرد و کیف را از زیر بغلم کشید . ارام زیپ کیف را باز کرد و با عجله پولها را در کیف ریخت
: ، کیف را روي میز گذاشت و یک فنجان قهوه به سویم گرفت
بگیر شاه پري . بگیر و مرا از خودت بدان . من هم پسر این پیرمرد می توانم باشم . البته اگر شما اجازه -
. بدهی
با صدایی گرفته و لرزان گفتم : دکتر ؟
. دکتر گفت : به من بگو شهرام
. هرچه تلاش کردم نتوانستم و گفتم : ممنونم ، به خاطر ... همه چیز
گفت : اگر لایق بدانی هر چه دارم فداي یک تار این کمندها می کنم . اگر بپذیري به خاطر تو نفس می
! کشم . اگر لایق باشم به پایت جان فدا می کنم .مال که ارزشی ندارد . شاه پري
. نگاهش کردم . در عمش چشمانش نور امید می دیدم . نور عشق
ادامه داد : قبول کن که به این تنهایی و سکوت دل خاتمه بدهی . دلهاي ما براي هم و به عشق هم پرواز می
. کنند ، سد راه این دلهاي بی گنا نباش
. در دل گفتم : اما هر چه گناه است به گردن دل است که خودش را می بازد
شاه پري ؟-
. هنوز چشم از چشمانش برنداشته بودم که گفتم : می شنوم
. فقط به لبهایش نگاه می کردم گفت : بگو بله
هرچه تلاش کردم نتوانستم چشم از نگاهش بردارم . دست خودم نبود . راه قلب بود که انتهاي مسیر
. نگاهمان را مشخص می کرد
. شاه پري بیا ، حال پدرت خوش نیست . مرتب تو را صدا می کند-
خانم رادمنش بود که دستپاچه صدایم می کرد . به طرف اطاقی که پدر در ان نشسته بود دویدم . احساس
. خفگی می کردم. هر چند ثانیه نفس می کشید و روي زمین را چنگ می انداخت
شهرام هول شد و فوراً دست به کار معاینه شد . دستگاه اکسیژن را اوردند ، فشار خونش بالا رفته بود .
. اکسیژن را که نصب کردیم حالش بهتر شد
هوا رو به تاریک شدن می رفت . رختخواب پدر را کنار شومینه انداختیم . کاش در کلبه ي خودمان هم
چنین رفاهی داشتیم . اگر پنجره نبود هیچ خبري از کولاك و برف نداشتیم . شوهر خانم رادمنش درمانگاه را
. تعطیل کرد و به نگهبان درمانگاه یاداوري کرد که به چرخهاي اتومبیلش زنجیر وصل کند
شیرداغ و کیک توت فرنگی کنار گرماي شومینه بوي دیگري به مشامم می رساند . کم کم داشتم باور می
. کردم قرار است وارد چه خانه و زندگی بشوم
. شاه پري جان ! کاکائو در لیوان شیر پدر بریز ! این طوري خوش طعم تر می شود-اقاي رادمنش مشغول وارسی گاوصندوقش بود . چشمم به جعبه ي چوبی که درش نییمه باز بود ، افتاد .
زرق و برق جواهراتی که درونش بود ، چشمم را خیره کرد . بعد بسته هاي پول و دلار را دیدم که روي هم
. انباشته شده بود . پولهایی که من حتی در خواب هم نمی توانستم ببینم
ان شب از صحبتهاي دکتر رادمنش و خواهر شهرام متوجه شدم قرار است به زدوي درمانگاه بزرگتر و با
. وسایل مجهزتري در تهران دایر کنند و این درمانگاه را به سازمان بهزیستی اجاره بدهند
کمک کردم تا میز شام چیده شود . سوپ جو در در ظرف سوپ خوري که به شکل مرغابی بود ، ظرفهاي
سالاد سرد و گرم ، شیشه هاي نوشابه کنار بشقابهاي چینی لب طلایی ، دیس هاي برنج و بالاخره مرغ هاي
سوخاري شده با تزئین هویج و نخود فرنگی . عطر غذاها اشتها اور بود اما من تنها عرق شرمندگی می ریختم
. این وظیفه به عهده خانواده ي من بود که انها را دعوت کنند و انواع و اقسام غذاهاي رنگ و وارنگ را
. برایشان تهیه ببینند
شمعها در شمعدانیها ي سیلور می سوختند و نور مخصوصی روي غذاها می ریختند که زیبایی میز را بیشتر
می کرد . بخاري که از ظرف سوپ خوري بلند می شد دست را وادار به دراز شدن می کرد اما اراده ي من
بیش از ان بود که نتوانم خومد را کنترل کنم . شهرام کنار من نشسته بود . ظرف سوپ مرا برداشت و در
: حالی که دورنش سوپ می ریخت گفت
این جا منزل خودت است ، به زودي شما جزئی از این خانواده به شمار می روي پس خواهش می کنم -
. تعارف را کنار بگذار
: اقاي رادمنش دستی زیر سبیلهاي تابیده شده اش کشید و گفت
شهرام واقعا پسر خوش شانسی است که همسري این چنین انتخاب کرده ، واقعا باید شکرگزار باشد و سعی -
. کند با تمام وجود شما را خوشبخت کند
پدر که تازه نمازش تمام شده بود وارد اطاق شد . همه ساکت شدند و به احترامش از روي صندلی بلند
شدند . شهرام فورا ظرفی را برداشت و پر از سوپ کرد و ظرف دیگري را از برنج و ران مرغ و تمام
احترام که میزاری فکر میکنن لایق احترامن!
نه عزیزم! مارو مادرمون درست تربیت کرده..
سپاس شده توسط:
#10
مخلفات پر کرد ، بعد در سینی گذاشت و خطاب به پدر گفت : هر جا که راحت هستید بنشینید ، کنار شومینه چه طور است ؟
نفسم گرفت . زیر لب از خدا می خواستم پدرم قبول نکند و ترجیح بدهد سر میز شام بنشیند اما دعایم مستجاب نشد و پدر در حالی که به طرف شومینه می رفت گفت : پیری است و هزار درد سر پسرم . ممنون همین جا خوب است .
بعد از ظرف شام دکتر رادمنش با خانواده اش خداحافظی کرد و رفت . ساعت نه بار زنگ زد ، بهترین فرصت بود که به گچسر برگردیم امات خانم رادمنش و همین طور شهرام اصرار داشتند که پیش انها بمانیم . خانم رادمنش روی میز کوچکی که بین کاناپه ها قرار داشت را پر کرد از اجیل و ظرف شیرینی ، میوه ، گردو و کشمش و گز اصفهان . اینها تنقلاتی بودند که من تنها در دوران کودکی ان هم در منزل مالکین پدرم دیده بودند .
راست می گویند کسی که در فقر بزرگ شود عزت نفس دارد . موزها چشمک می زدند ، نقلهای بیدمشکی که کنار ظرف شیرینی ریخته شده بود انگشتهای مرا صدا می رکدند ، اما من درست مثل خودشان رفتار می کردم . مثل شهرام که گویی در برابر انبوهی کاه نشسته بود ، مثل خانم رادمنش که گاهی برای سرگرمی دانه ی بادام به دهان می برد .
پدر تلویزیون تماشا می کرد ولی حواسش کم و بیش پیش ما بود . شاید سکوتی که بین شهرام و خواهرش برقرار شده بود تنها به دلیل گوشهای تیز پدر بود . شهرام نگاهی به اطرافش کرد و چون پدر را مشغول دید دست برد و یک موز برداشت . پوستش را تا نیمه کند و به طرف من گرفت . فقط نگاهم کرد . لبخند کمرنگی که فقط خودم معنایش را می فهمیدم بر لبش نقش بسته بود . نیم نگاهی کوتاه کردم و موز را گرفتم .
عطر موز مشامم را پر کرد . خدا می داند که چند وقت بود طعم موز را نچشیده بود . خانم رادمنش دست برد گره ی روسری ام را باز کند ، پدر ابروهایش را در هم کشید و زیرچشمی نگاهم کرد . دست خانم رادمنش را اهسته پس زدم و گره را دوباره محکم کردم . شهرام سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت :
-تو همانی هستی که من می خواستم شاه پری .
ان شب هم شبی بود ، شبی به یاد ماندنی که خاطره اش هرگز فراموشم نمی شود . تا نزدیک سحر بیدار ماندیم . از هر دری سخنی بود . پدر به خواب عمیقی فرورفته و میدان را برای صحبتهای ما خالی گذاشته بود . از شب جشن می گفتیم و هر کدام نظری می دادیم . از ماه عسل می گفیتم و این که به کدام کشور قرار است برویم . شهرام پاریس را ترجیح می داد ، می گفت دوست دارم از نزدیک دانشگهای که در ان تحصیل کرده ام ببینی . از برج ایفل می گفت و عکسهایش را نشانم می داد . اما من از چه باید می گفتم ؟ مثل او از اسکی دیزین می گفتم یا از مسافرتهای مکررم به شهرهای توریستی ؟ از کشورهایی که برای تحصیل رفته بودم یا از ...
-یک حرفی بزن شاه پری!مرتب ما حرف می زنیم ، تو هم از گذشته ات بگو ، از ارزوهایت ، از رویاهایت، بالاخره هر دختری یک سری ارزو در ذهنش پرورانده که زمانی را برای بازگو کردنش انتخاب می کند .
سحر بود . پدر برای نماز صبح از خواب بیدار شد . پرسید : شما هنوز بیدار هستید ؟ جوانی هم دورانی دارد . قدر این شبها و روزها را بدانیدکه بعدها فقط حسرتش باقی می ماند . ما در انتهای راه زندگی هستیم و شما در ابتدا . ما ابتدا را دیده ایم اما شما می ایید تا انتها را بنگرید . پس به نصیحتهای ما که هم ابتدا و هم انتها را دیده ایم گوش بدهید .
صبح شد . بوی روغن داغ و دارچین حلیم می امد . چشم باز کردم و شهرام را کنار پنجره دیدم . سلام کردم . به سویم چرخید چند قدم برداشت و گفت :
-نمی خواهم فکر نکرده جوابم را بدهی اما فکر می کنم به اندازه ی کافی فرصت داشتی که مرا بشناسی .
جای پدر را خالی دیدم . شهرام نگاهم را به رختخواب پدر متوجه شد و گفت :
-نگران نباش ، برای شستن دست و صورت از اطاق بیرون رفته ، خوب گوش کن شاه پری ! جواب اخر را همین امروز و همین الان می خواهم . سوالم این است ، ما چه وقت می توانیم بیایم منزل شما خواستگاری .
هرچند شهرام تا حدودی از وضع مالی ما اطلاع داشت و می دانست من از خانواده ی طبقه سه هستم اما شاید حدس هم نمی زد که در ان کلبه و در فقر زندگی کنم .
دوباره سوالش را پرسید و با جذبه ی نگاهش وادارم کرد جوابش را بدهم . کمی نگاهم را به نگاهش وصل کردم و بالاخره گفتم :
-اگر می خواهی با هم ازدواج کنیم باید رسم و رسومات را کنار بگذاری شهرام .
-منظورت را نمی فهمم . واضح تر بگو .
-منظورم روشن است ما ...
-شما چی ؟
-ما وسیله ی پذیرایی از خانواده ی شما را نداریم . من مادر ندارم . رسم خواستگاری را نمی دانم . پدرم هم که خودت رفتارش را دیده ای . مرد ساده ای که شایدا نتواند چند کلام هم با پدرت صحبت کند . با امدن شما من خرد می شوم شهرام متوجه هستی ؟
هر دو ساکت شدیم . باری از کوله بارم برداشتم و سبک تر شدم . منتظر بودم حرفی بزند . غرق در افکارش به صورتم نگاه می کرد .دلم می خواست حق را به جانب من بدهد . مستاصل جواب نگاههای پر از سوالش را می دادم .
احترام که میزاری فکر میکنن لایق احترامن!
نه عزیزم! مارو مادرمون درست تربیت کرده..
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
53 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۷-۱۲-۹۸, ۰۱:۲۹ ب.ظ)، sadaf (۲۵-۰۵-۹۷, ۰۱:۳۷ ب.ظ)، sara kiana (۱۱-۰۲-۹۸, ۰۱:۱۹ ب.ظ)، barooni (۲۳-۰۳-۹۷, ۰۲:۳۹ ق.ظ)، ساده (۱۰-۰۳-۹۷, ۰۱:۱۵ ق.ظ)، طوبی (۲۷-۰۳-۹۹, ۰۳:۴۶ ب.ظ)، دخترشب (۱۸-۰۲-۹۷, ۱۲:۳۰ ق.ظ)، اسمانی ها (۱۵-۰۲-۹۷, ۱۰:۴۶ ب.ظ)، d.ali (۰۴-۰۳-۹۷, ۱۱:۵۳ ب.ظ)، سارا1339 (۰۲-۰۳-۹۸, ۱۲:۲۱ ق.ظ)، ریحان ۷۹۷۹ (۲۹-۰۲-۹۷, ۰۶:۲۲ ب.ظ)، مرادی2 (۰۶-۰۳-۹۷, ۰۷:۱۷ ب.ظ)، taranomi (۱۴-۰۲-۹۷, ۰۳:۲۰ ب.ظ)، malehe81 (۲۴-۰۳-۹۷, ۰۲:۲۴ ب.ظ)، مهرنوش بهنام (۱۲-۰۳-۹۷, ۰۳:۰۰ ق.ظ)، احسانه (۰۵-۰۳-۹۷, ۰۴:۳۱ ب.ظ)، دختر ستاره (۰۳-۰۳-۹۷, ۰۶:۳۱ ب.ظ)، rp5072451 (۰۷-۰۳-۹۷, ۰۵:۰۵ ب.ظ)، Parisa13740 (۰۶-۰۳-۹۷, ۰۴:۳۷ ب.ظ)، رویا ارشیا (۱۸-۰۲-۹۷, ۰۶:۰۳ ب.ظ)، Negar123 (۲۶-۰۲-۹۷, ۱۰:۰۴ ب.ظ)، f.zamanii78 (۰۴-۰۳-۹۷, ۰۳:۵۵ ب.ظ)، nooria (۲۷-۰۳-۹۷, ۱۰:۵۶ ق.ظ)، Ehsani (۲۰-۰۳-۹۷, ۰۶:۵۷ ق.ظ)، نیـایــش (۱۷-۰۳-۹۷, ۱۱:۱۷ ق.ظ)، محمد پورعلی (۱۳-۰۳-۹۷, ۰۶:۱۰ ب.ظ)، reza tata (۱۵-۰۲-۹۷, ۱۲:۱۷ ق.ظ)، hajarkhanloghi (۰۶-۰۳-۹۷, ۰۳:۰۳ ب.ظ)، ayda amini (۱۲-۰۳-۹۷, ۰۹:۳۴ ق.ظ)، Neda1378 (۰۳-۰۳-۹۷, ۰۲:۳۵ ب.ظ)، Barfeh (۰۶-۰۳-۹۷, ۰۴:۲۹ ب.ظ)، m.h.y (۳۱-۰۲-۹۷, ۰۳:۰۰ ب.ظ)، Mahda (۰۶-۰۳-۹۷, ۱۰:۴۸ ب.ظ)، سحر پاشا (۰۵-۰۳-۹۷, ۱۲:۵۹ ب.ظ)، آزیتا (۱۱-۰۶-۹۷, ۰۲:۱۱ ب.ظ)، shah prye (۰۶-۰۶-۹۷, ۰۲:۵۰ ب.ظ)، فروغی (۰۶-۱۲-۹۷, ۱۲:۳۱ ق.ظ)، h. shefaei (۱۴-۰۶-۹۷, ۰۸:۴۶ ب.ظ)، دکی جوووون (۱۴-۰۲-۹۸, ۰۲:۰۴ ق.ظ)، mzkh (۱۵-۰۷-۹۷, ۰۱:۵۲ ب.ظ)، 14677 (۱۱-۱۰-۹۷, ۰۵:۰۲ ب.ظ)، melor (۱۵-۰۹-۹۷, ۰۸:۳۷ ق.ظ)، Didar (۰۷-۱۰-۹۷, ۱۱:۵۵ ب.ظ)، f.hosseni (۱۳-۱۱-۹۷, ۰۲:۱۶ ق.ظ)، Zhra (۳۰-۱۱-۹۷, ۰۵:۵۲ ب.ظ)، sam1360 (۱۹-۱۲-۹۷, ۰۵:۰۴ ب.ظ)، محدثه طور (۲۱-۰۱-۹۸, ۰۷:۱۴ ب.ظ)، پري٤٠ (۰۸-۰۱-۹۹, ۱۲:۱۸ ب.ظ)، Shishi9776 (۱۳-۱۰-۹۸, ۰۷:۱۵ ب.ظ)، Onlyana (۰۹-۱۰-۹۸, ۰۸:۳۶ ب.ظ)، 1122 (۰۱-۱۱-۹۸, ۱۱:۵۲ ق.ظ)، sarvenazb (۲۹-۱۱-۹۸, ۰۶:۱۷ ب.ظ)، p@risa1378 (۱۷-۱۲-۹۸, ۰۱:۱۳ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان