انجمن ايران رمان



رمان شب شیشه ای | نسرین ثامنی
زمان کنونی: ۰۶-۱۲-۹۶، ۰۹:۰۷ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: taranomi
آخرین ارسال: taranomi
پاسخ 73
بازدید 374

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان شب شیشه ای | نسرین ثامنی
#71
_ بهتر از این هم می شه. شنیدم دکترش نظیر نداره خیلی تعریفشو می کنن یکی از همکارام می گفت اون واقعا معجزه می کنه.
خانم جوادی آهی می کشد و می گوید:
_ دستت درد نکنه اگه کمک تو نبود شاید اون هیچ وقت مداوا نمی شد، خدا کنه حالش خوب بشه و سر و سامون بگیره تا خیال همه مون راحت بشه.
_ ان شاء الله خوب میشه دکتر می گفت باید مرتبا دارو مصرف کنه تا اعصابش آرام بشه. قول می دم تا شش ماه دیگه کاملا عوض بشه حالاشم خیلی فرق کرده ضمنا باید از دکتر فریبا هم متشکر باشیم اون خیلی بهمون کمک کرد.
_ از هما خواستگاری کرده!
_ می دونم به منم گفت، هما هم گویا بی میل نیست.
_ دکتر فریبا فقط منتظره اون بهبود پیدا کنه بعدش ممکنه یه عروسی راه بندازیم.
با ورود هما به اتاق سخنان آن دو قطع می شود. هما ضمن نشستن می گوید:
_ نمی دونم چرا همش دلم می خواد بخوابم! تموم مدت هی چرت می زنم.
افسون با مهربانی نگاهش می کند و جواب می دهد:
_ اثر اون قرص هاست ولی کم کم بهش عادت می کنی.
هما لبخندی می زند و سکوت می کند. مادر چای را مقابلش می گذارد. او با دست لبه ی استکان را لمس کرده و به سخن در می آید:
_ تو احتیاج به منشی نداری؟
افسون متحیرانه نگاهش می کند و جواب می دهد:
_ اتفاقا چرا، یه خانم منشی دارم که کارهای مشترک من و دکتر مطب مجاور رو انجام می ده، سرشم خیلی شلوغه و دایما تداخل پرونده به وجود می آد اینه که فکر کردم بهتره یه منشی خصوصی واسه خودم پیدا کنم چطور مگه تو کسی رو سراغ داری؟
_ اگه قبول کنی خودم کارها رو به عهده می گیرم.
_ جدی می گی! تو حاضری با من همکاری کنی؟ خیلی عالی می شه.
_ حوصله ام سر رفته و می خواستم به درسم ادامه بدم یا کلاس زبان برم ولی می بینم کشش ندارم اینه که داوطلب شدم تو مطبت کار کنم.
_ خوشحالم می کنی، من واقعا به وجود شخصی مثل تو نیاز دارم. پس تمومه از فردا اگه مایل باشی کا رو شروع می کنیم.
_ من حرفی ندارم نظر تو چیه مادر؟
_ منم کاملا موافقم هرچی باشه بهتر از خونه نشستنه.
هما تبسمی کرد، و چای را سر می کشد و خانم جوادی با شور و شوق به افسون می نگرد...
روز بعد راس ساعت چهار افشین زنگ خانه ی سپیده را می فشارد. لحظاتی بعد مادر سپیده در را می گشاید و چنان از دیدن افشین یکه می خورد که نزدیک است چشمانش از حدقه در بیاید.
_ تو؟!
_ سلام، انتظار دیدن من و نداشتین؟
مادر سپیده زبانش بند می آید، افسون جلوتر می اید و افشین خنده ی کوتاهی سر می دهد و می گوید:
_ خواهرم و بهتون معرفی می کنم.
_ سلام خانم حالتون چطوره؟
_ سلام.
_ از ملاقاتتون خوشوقتم اجازه می دین چند لحظه وقت شمارو بگیرم؟
در همین لحظه جوادی هم با دو جعبه شیرینی و گلدانی گل سر می رسد و به جمع آن ها می پیوندد. مادر سپیده با دیدن او در لباس فرم جا می خورد و افسون شوهرش را به وی معرفی کرده و بار دیگر اجازه ی دخول می خواهد. مادر سپیده که هاج و واج مانده خود را کنار می کشد و آن ها را به داخل خانه دعوت می کند. قلب افشین در تلاطم است. درست زمانی که آن ها وارد اتاق می شوند سپیده از آشپزخانه خارج شده و از مادر می پرسد:
_ کی بود زنگ می زد؟
یک باره چشمش به مهمانان ناآشنا می افتد. او نیز به نوبه ی خود دچار حیرت می شود. به آن سه نفر می نگرد و در حالی که دستکش پلاستیکی را از دست خارج می کند لبخند زنان سلام می گوید. افسون به وی نزدیک شده و با حالتی خودمانی گونه اش را می بـ ـوسد و با وی دست می دهد.
سپیده نگاه پرسشگرش را به مادر می دوزد و مشاهده می کند که مادر رنگ به چهره ندارد.
_ خواهش میکنم بفرمایید خیلی خوش اومدین. مامان یه لحظه بیا، عذر می خوام الساعه خدمت می رسم.
سپیده به آشپزخانه برمی گردد و مادر هم در قفایش وارد می شود.
_ مامان اینا رو می شناسی؟
_ فقط یکی شونو.
_ من تا حالا اونا رو ندیده بودم چرا بهم نگفتی قراره مهمون بیاد؟
_ خودمم نمی دونستم اونا بدون اطلاع قبلی اومدن شاید خواستگار باشن.
_ چی؟ نه مادر خواهش می کنم این حرف و نزن. برو ببین اگه خواستگار هستن ردشون کن برن.
_ آخه چرا؟ تاآخر عمرت که نمی تونی مجرد بمونی.
_ نه مامان من بعد از افشین دیگه خیال ازدواج کردن ندارم. چطور می تونم خودمو راضی کنم که اون به خاطر من عمر و جوونی شو تو زندون بگذرونه و من با مرد دیگه ای عروسی کنم! این نهایت پستیه.
_ یعنی می خوای تا آخر عمرت پاش بشینی؟
_ نمی دونم مادر اصلا در مورد این مساله فکر نکردم.
_ اون جوون رو دیدی که همراهشون اومده؟
_ آره دیدمش فقط یه لحظه، حتی جواب سلامم رو هم نداد فقط سرش و تکان داد. ولی یه جور خاصی نگام می کرد. مامان برو بهشون بگو از این جا برن.
_ من نمی تونم خودت برو بهشون بگو. نمی خوام این دفعه دل افشین رو بشکنم یه اشتباه کافیه.
_ چرا دل افشین؟ اون چه ربطی به این قضیه داره.
_ هنوز متوجه نشدی؟ اون پسره خود افشینه.
_ چی؟ افشین!
_ بله خودشه، به همراه خواهر و شوهر خواهرش.
_ ولی افشین الان باید تو زندون باشه.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط:
#72
_ حالا که می بینی نیست، خودمم پاک گیج شدم، بهتره بریم جریان رو از خودشون بپرسیم.
_ ولی ... این امکان داره، خدای من چطور اون و نشناختم؟
دست سپیده شروع به لرزیدن می کند. با حالی نزار می گوید:
_ نمی تونم باور کنم افشین اینجا؟ اونم با خواهر و شوهر خواهرش؟ مادر جریان چیه؟
_ گفتم که منم مثل تو هیچی نمی دونم بهتره خونسرد باشی تا ببینم جریان چیه. بالاخره همه چیز روشن می شه. زودتر کارات و بکن بیا تو اتاق، باید از قضیه سر در بیاریم.
مادر از آشپزخانه بیرون می رود. سپیده به یخچال تکیه می دهد.
صورتش مثل گچ سفید شده است. آب دهانش را فرو می دهد و دستش را روی قلبش می گذارد.
_ خدایا دارم از حال می رم بهم قدرت بده تا بتونم خودم و کنترل کنم بالاخره اون برگشت ولی چه دیر!...
در دلش غوغایی برپاست. نمی داند چه واکنشی نشان بدهد، از شادمانی اشک بریزد یا عصبانی باشد. مشتی آب به صورتش می زند و اندکی حالش جا می آید. کتری را زیر شیر گرفته و درونش آب می ریزد. آن را روی اجاق گاز می گذارد زیرش کبریت می کشد و به شعله ی آبی رنگ آن خیره می شود. می خواهد قبل از هرگونه قضاوتی از خود او توضیح بخواهد. با این تصمیم به اتاق نزد آن ها باز می گردد.
در نهایت خونسردی کنارشان می نشیند. سعی دارد نگاهش با افشین تلاقی نکند اما نمی تواند. وقتی به او می نگرد افشین به وی لبخند می زند. سپیده رنگ به رنگ می شود. در نگاهش صداقت محض موج می زند. برای لحظه ای دچار تردید می شود. آیا واقعا او بی گناه است؟ افسون به صحبت خود با مادر سپیده ادامه می دهد:
_ بله داشتم عرض می کردم، این بود که تصمیم گرفتیم شخصا خدمت برسیم و ضمن خواستگاری مجدد، تاریخ عقد و عروسی رو تعیین کنیم.
مادر سپیده جعبه ی شیرینی را روی دست گرفته و در حین تعارف کردن خطاب به افسون می گوید:
_ بالاخره هر دختر و پسر جوونی باید ازدواج کنه و خونواده تشکیل بده، با توجه به این که اینا قبلا با هم نامزد بودن و علاقه و تفاهمی هم بینشون به وجود اومده ولی بهتره نظر سپیده رو هم جویا بشیم.
مادر به جانب سپیده رو می کند و می پرسد:
_ دخترم نظر تو چیه؟ لابد تو هم حرف هایی واسه گفتن داری؟
سپیده که هنوز مردد است ابتدا سکوت کرده و سر به زیر می اندازد، عمل نکوهیده ی افشین در زوایای افکارش چنان اثر منفی و عمیقی نهاده که از روبه رو شدن با او انفعالش به اوج می رسد. سعی می کند اضطرابش را مخفی بدارد. نگاهش را به افسون می دوزد و به سردی پاسخ می دهد:
_ درشرایط فعلی من نمی تونم به درستی تصمیم بگیرم. مسایلی هست که تا روشن و آشکار نشه نمی تونم نظر قاطعی در مورد آینده ی خودم و افشین بدم.
افشین حیرت زده نگاهش می کند. از مفهوم سخنانش سر در نمی آورد حتی باور ندارد که گوش هایش درست شنیده اند. افسون هم نگران و شگفت زده به او می نگرد. می پرسد:
_ چه مسایلی؟ من متوجه منظور شما نشدم! فکر می کردم قبلا با افشین به توافق رسیدین و هیچ مساله ی خاصی بین شما نیست که تولید اشکال بکنه.
_ شاید نتونستم منظورمو روشن و واضح بیان کنم من و افشین در طی دوران نامزدی هیچ اختلاف عقیده و سلیقه ای با هم نداشتیم اما موضوع برمی گرده به وقتی که ایشون بی خبر منو ترک کرد و رفت. شنیدم هزینه ی عمل چشمام و شخصا پرداخته می خواستم توضیح قانع کننده ای در خصوص نحوه ی فراهم آوردن مخارج عمل جراحی بده توضیحی که خط بطلان روی فرضیه ها و حدسیات ما بکشه و حقایق رو روشن کنه.
افسون به برادر و سپس به جوادی می نگرد آن گاه متعجبانه می پرسد:
_ پس شما به صداقت برادرم تردید دارین؟
_ شما اگه جای من بودین دچار تردید نمی شدین؟ با توجه به شناختی که از وضعیت مالی اون داشتم چطور می تونستم در موردش به درستی قضاوت کنم؟ من باید بدونم این دویست هزار تومن از چه راهی به دست اومده؟ آیا این حق رو ندارم به عنوان یک زن همسر آینده امو بهتر و بیشتر بشناسم؟ آیا نباید بدونم بینایی من به چه قیمتی به دست اومده؟ متاسفانه زمانی این راز بر من آشکار شد که دیگه خیلی دیر شده بود و گرنه هرگز تن به این کار نمی دادم. دارا بودن از نعمت سلامتی در قبال بی آبرویی چه ارزشی می تونه داشته باشه؟ شاید تصور کنین آدم ناسپاس و قدرنشناسی هستم اما ای کاش همچنان نابینا بودم اما با پول های آلوده صاحب چشم بینا نمی شدم.
افسون با شگفتی به برادرش می نگرد و می گوید:
_ اما...
افشین دستش را به عنوان سکوت بالا می اورد و می گوید:
_ نه خواهر اجازه بده خودم در این مورد توضیح بدم.
اتاق در سکوت محض فرو رفته و چشم ها به دهان او خیره می ماند. افشین آهی می کشد و خطاب به سپیده می گوید:
_ بهت حق می دم که در مورد من این طور قضاوت کنی یادته لهت می گفتم هیچ ## صداقتمو باور نداره؟ و تو می گفتی پژواک صداقت رو می شه با چشمانی تیزبین از کلام طرف دریافت؟ نمی دونم چرا برات این شبهه به وجود اومد که با پول های آلوده خرج عمل رو پرداختم، شاید به این دلیل باشه که در میزان عشقم و شناخت کامل خودم نسبت به تو کوتاهی کردم پس بذار ماجرا رو از اول برات تعریف کنم. یه روز با دویست هزار تومن پول اومدم دیدنت، تو مریض بودی نخواستم از خواب بیدارت کنم موقع رفتن در جواب سوال مادرت گفتم که این مبلغ پول و با خودم حمل می کنم، ایشون هم گفتن که همین مبلغ پول برای مداوای سپیده کافیه. وقتی از خونه اتون خارج شدم تردید و دودلی به جانم افتاد یه طوری که تا حوالی بانک نمی تونستم به درستی تصمیم بگیرم اما وقتی به یاد تو و عشق پاکمون و قول و قراری که با تو گذاشته بودم افتادم درنگ نکردم و پول ها رو به حساب بانکی واریز کردم اما مصمم بودم هر جوری که شده این مبلغ پول رو فراهم کنم، با وجودی که مرخصی گرفته بودم اما نتونستم طاقت بیارم همون ساعت برگشتم شرکت، می خواستم مشکلم رو با رییسم در میون بذارم شاید ازش رهنمود بگیرم ولی تا پایان وقت اداری فرصتی دست نداد. بعد از تعطیل شدن سوار اتوبـ ـوس شدم تا به دیدنت بیام. تو اتوبـ ـوس مردی روی صندلی بغـ ـل دستم نشسته بود که سرگرم روزنامه خوندن بود من از روی بی حوصلگی زیر چشمی روزنامه رو نگاه می کردم یه دفعه چشمم به یه آگهی افتاد دقیق تر نگاه کردم اما در همین لحظه به ایستگاه رسیدیم و مرد از اتوبـ ـوس پیاده شد وقتی رسیدیم به ایستگاه بعدی منم پیاده شدم و فورا یه روزنامه خریدم و صفحه ی مورد نظر رو باز کردم بله خودش بود! همونی که دنبالش می گشتم! فورلا یه خودکار برداشتم و دور آگهی و خط کشیدم، وارد یه مغازه ای شدم و به شماره ای که زیر آگهی درج شده بود زنگ زدم و پس از چند دقیقه گفتگو آدرس گرفتم تا شخصا به اونجا مراجعه کنم.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط:
#73
توی راه خدا خدا می کردم که به توافق برسیم و کار رو یکسره کنیم آدرس مورد نظر یه خونه بود. زنگ زدم مرد جوونی در رو به روم باز کرد و وقتی خودم و بهش معرفی کردم با خوشحالی من و به داخل دعوت کرد. چند نفر انتظارمو می کشیدن. مرد جوون من و کنار خودش نشوند و برام توضیح داد که چهار ماهه با همسرش ازدواج کرده ولی همسرش در اوج جوونی کلیه هاشو از دست داده و مجبوره همه ماهه جهت دیالیز به بیمارستان مراجعه کنه و اون حاضره به کسی که یه کلیه به همسرش اهدا کنه پول بپردازه. من رضایتم و در ازای دریافت سیصدهزار تومن اعلام کردم و با هم به توافق رسیدیم، فردای همون روز به اتفاق هم به بیمارستان رفتیم پس از انجام یه سری آزمایش اعلام شد که من واجد شرایط اهداء کلیه هستم، قرار شد همون روز در بیمارستان بستری بشم و تا شب هر دو مورد عمل جراحی قرار بگیریم. همون موقع بیشتر کارهارو انجام دادیم و ازم تعهد گرفتن که شب مراجعه کنم. وقتی از بیمارستان خارج شدیم اون مرد منو با خودش به بانک برد و همون لحظه پول رو تموم و کمال بهم پرداخت کرد منم بلافاصله صد هزار تومن ازش جدا کردم و بقیه رو داخل یه پاکت ریختم و پول ها رو آوردم به مادرت تحویل دادم اما هیچ توضیح دیگه ای بهش ندادم فقط گفتم که معلوم نیست کی برگردم، خودمم مطمئن نبودم که آیا از زیر عمل زنده بیرون میام یا نه. همون شب به بیمارستان رفته و بالاتفاق وارد اتاق عمل شدیم. پنج روز تو بیمارستان بستری بودم بعد مرخصم کردن وقتی به خونه برگشتم خیلی حالم بد بود. ضعیف و ناتوان بودم حتی قدرت نداشتم از جام حرکت کنم وقتی دیدم حالم خیلی خرابه و ممکنه دیگه نتونم به حیاتم ادامه بدم به صاحب خونه ام آدرس محل کار شوهر خواهرم و دادم و ازش خواهش کردم هرطوری که شده اونو به بالینم بیاره و آقای جوادی هم خیلی زود خودشو به من رسوند و وقتی منو تو اون حالت دید اصرار کرد که همراهش به خونه اش برم تا خواهرم پرستاری از منو به عهده بگیره با وجودی که مایل نبودم مزاحمشون بشم اما در شرایطی نبودم که بتونم از خودم مراقبت کنم به هرحال به همراه آقای جوادی به منزل خواهرم رفتم و تا بهبود کامل اونجا موندم و زحمت مراقبت از خودم روی دوش اونا هموار کردم بعد وقتی حالم خوب شد تصمیم گرفتم برای خواستگاری مجدد به اتفاق خواهر و دامادم به اینجا بیایم فکر می کردم تو هم مشتاق دیدن من هستی اصلا فکرشو نمی کردم که تو از من برای خودت یه دیو ساخته باشی.
افشین در اینجا سکوت می کند، آهی از اعماق سیـ ـنه بر می کشد و سر به زیر می اندازد. لحظاتی در سکوت می گذرد، اشک در دیدگان سپیده حـ ـلقه می زند و قفسه ی سیـ ـنه اش از فرط هیجان بالا و پایین می پرد. چنان شرمسار است که قدرت هرگونه ابراز عقیده ای از وی سلب شده است. سرانجام از میان دندان های کلید شده اش کلماتی بیرون می جهد:
_ خدای من! من و ببخش اگه در موردت اشتباه فکر کردم تو مرد بی نظیری هستی تو روح بزرگی داری من چقدر احمق بودم که در مورد تو تردید به خودم راه دادم تو به خاطر من سلامتی خودتو به خطر انداختی به خاطر من از زندگیت گذشتی آخه چرا یعنی من ارزش این همه فداکاری رو دارم؟ من چطور می تونم خودمو ببخشم؟ در حالی که تو رو زندگیت ریسک می کردی من با جهل و نادونی ازت فاصله می گرفتم و در قلـ ـبم سرزنشت می کردم اونم به خاطر خطایی که هرگز مرتکب نشده بودی.
افسون در میان گریه می خندد و با پشت دست اشک هایش را پاک می کند و می گوید:
_ گذشته ها رو فراموش کنین من به نوبه ی خودم خوشحالم که حقیقت بر شما روشن شد. افشین به همه ثابت کرد که پا به مرحله ی تکامل گذاشته و در خودش دگرگونی ایجاد کرده، اگه به خودم مراجعه می کرد شاید می تونستم مشکلشو حل کنم ولی عشق بهش مجال تفکر نداد. در حال حاضر تنها چیزی که برای ما مهمه پیوند مقدس زناشویی بین شما دوتاست. خب عروس خانم حالا بگو ببینم حاضری با برادر من، جناب افشین خان ازدواج کنی؟
در قطره اشک از دیدگان سپیده فرو می ریزد. در حالی که به افشین نظر دوخته دارد می گوید:
_ بله با کمال میل.
_ مبارکه ان شاء الله.
مادر سپیده رو به افشین می کند و می گوید:
_ من و دخترم هردو ازت معزرت می خوایم در واقع این من بودم که چنین تصور نادرستی رو تو ذهن دخترم جا دادم و اونو نسبت به تو بدبین کردم ازت می خوام که من و ببخشی، برای جبران عمل زشتم همین جا اعلام می کنم که سپیده به خودتون تعلق داره و دلم نمیخواد حتی دیناری هم بابت عروسی خرج رو دستتون بذارم. همین فردا می ریم محضر و کار رو یکسره می کنیم تا هم به شما فشار نیاد هم ما نزد وجدانمون راحت باشیم.
افشین خنده ای سر می دهد و در پاسخش می گوید:
_ دلم می خواد اون طوری که شایسته ی سپیده است براش عروسی بگیرم از بابت مخارجم نگران نباشین من قبلا پولشو دریافت کردم مگه نگفتم صدهزار تومن از کل سیصدهزار تومن و کنار گذاشتم خب این پول برای چنین روزی بود دیگه!
جوادی رشته ی سخن را به دست گرفته و می گوید:
_ ما هم به نوبه ی خود ازتون حمایت می کنیم بالاخره من و همسرم هم باید سهمی در این جریان داشته باشیم بنابراین می تونین رو خدمات ما هم حساب کنین.
او تکه ای شیرینی به دهان افشین فرو می کند و ادامه می دهد:
_ شادوماد مبارکت باشه من دیگه دیرم شده باید برم سر پستم، فردا می بینمت، سعی کن امشب از لحظات دوران تجددت حداکثر استفاده رو ببری که از فردا دیگه کارت ساخته است!
جوادی با ذکر این جمله از جا برخواسته و در میان قهقهه ی سایرین با همگی خداحافظی می کند. پس از خروج شتاب زده ی او، افسون وافشین هم قصد خداحافظی دارن اما مادر سپیده می گوید:
_ امشب شام رو به ما افتخار بدین، افشین جون خیلی حرف ها داره که به سپیده بزنه شما هم حیفه دست پخت سپیده رو نچشیده اینجا رو ترک کنین.
در این هنگام سپیده فریادی می کشد و می گوید:
_ ای وای کتری سوخت!
و شتابان به جانب آشپزخانه می دود و صدای شلیک خنده فضای اتاق را پر می کند.


پایان
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: sadaf


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان نکند تنها بمانی | الهه اسدی نیا taranomi 113 293 ۰۳-۱۲-۹۶، ۱۱:۰۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان هم نوا با ترانه های دلتنگی | حمیده باغبانی taranomi 140 154 ۰۳-۱۲-۹۶، ۰۷:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان بگذار تا بگریم | هایده حسن بهرامی taranomi 89 258 ۰۲-۱۲-۹۶، ۰۵:۴۹ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان جاده زندگی | زهره قوی بال taranomi 86 488 ۲۹-۱۱-۹۶، ۱۱:۴۹ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان داغ شقایق | زهرا همتی taranomi 112 611 ۲۹-۱۱-۹۶، ۰۱:۳۰ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان چراغها را من خاموش میکنم | زویا پیرزاد sadaf 64 5,841 ۲۷-۱۱-۹۶، ۰۵:۱۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان آفتاب در پس سایه | نسرین نور محمدان taranomi 103 468 ۲۶-۱۱-۹۶، ۱۲:۴۸ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان زن نيمه ی تنها | فانوس فاروقي taranomi 75 545 ۲۰-۱۱-۹۶، ۱۲:۲۹ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان روناک | طاهره خدادیان taranomi 148 739 ۲۰-۱۱-۹۶، ۱۱:۰۱ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان ستاره های بی نشان | نیلوفر لاری taranomi 120 1,306 ۱۷-۱۱-۹۶، ۰۳:۴۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
7 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۲۶-۱۱-۹۶, ۰۶:۵۶ ب.ظ)، ساده (دیروز, ۰۳:۲۱ ب.ظ)، Dogholooha (۲۴-۱۱-۹۶, ۱۲:۵۲ ق.ظ)، جان کوچولو (۲۶-۱۱-۹۶, ۰۳:۰۸ ق.ظ)، مامان فاطمه (۳۰-۱۱-۹۶, ۰۹:۲۷ ب.ظ)، taranomi (۲۶-۱۱-۹۶, ۰۶:۱۶ ب.ظ)، iraz (۲۷-۱۱-۹۶, ۰۹:۲۳ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان