انجمن ايران رمان



رمان شب نیلوفری | رویا خسرونجدی
زمان کنونی: ۰۲-۰۸-۹۶، ۱۰:۰۶ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: atena khanum
آخرین ارسال: AsαNα
پاسخ 264
بازدید 19043

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان شب نیلوفری | رویا خسرونجدی
#1
Tongue 
به تو میرسم از این شب نیلوفري

به تو میرسم از این راه خاکستري

به تو که خاطره هامو به همیشه می بري



فصل اول

ماکان چشمانش را تا اخرین حد گشود و با حالتی عصبی گفت:

تو دیوونه اي

-ولی این نظر شخصی توئه،هر کس اونو دیده خلاف حرف تو رو زده.

-تو میفهمی چی مگی ماهان؟

-معلومه که میفهمم برادر من. این شمایی که داري حرف منو به یه معماي پیچیده تبدیل می کنی. بابا جون من دارم دو کلمه حرف حساب می زنم. می گم...

-نمی خواد تکرار کنی. همون دفعه اول شنیدم چی گفتی.

-خب پس مشکل کجاست؟

-بگو مشکل کجا نیست. کاري که تو می خواي بکنی از سر تا پا اشکاله،مشکله،اصلاً نشدنیه.

-این قسمت قضیه مشکله منه و منم یه جوري حلش می کنم.

-ماهان گوش کن.

-نه ماکان جان، شما گوش کن.

-بفر مائید قربان ،سراپا گوشم.

-ببین عزیزم ،من فکرام رو کردم و تصمیمم رو هم گرفتم،یه تصمیم قطعی وجدي.

-پس اومدي این جا چه کار؟منو باش که فکر کردم تو هیچ کاري نکردي ومی خواهی اول با من مشورت کنی.

ماهان براي لحظاتی سر به زیر انداخت وسکوت کرد.اما خیلیزود به خود آمد و با لحنی قاطع گفت:

من به هدفم خواهم رسید،اینو همه می دونن.

ماکان لحظه اي به چشمان پراشتیاق ماهان خیره شد و متفکر گفت:

-پرسیدم چرا اومدي اینجا؟

ماهان مکث کوتاهی کرد وبعد به ناچار گفت:

-مهرناز خیلی سفارش کرد قبل از هر کار دیگه تو رو از تصمیمم مطلع کنم.

ماکان زیر لب زمزمه کرد:

-فقط اونه که منو می فهمه.

-چیزي گفتی؟

-نه،چی باید بگم؟

-خب نظرت رو بگو.

ماکان پوزخندي زد ودستی به موهاي جوگندمی شقیقه اش کشید وگفت:

-نظرم ؟تو که نظر منو میدونی.

-اگه می دونستم که اینجا نمی اومدم.

-داداش کوچولوي خوب من، بهتره منو رنگ نکنی چون خیلی خوب می دونم چه کار داري......

ولی در مورد نظرم.....تو باید ازاین کار صرفنظر کنی.

لحن قاطع ماکان،ماهان را بر آشفت واو با حالتی عصبی گفت:

-شوخی میکنی؟

-نه کاملا هم جدي می گم. اگه فکر می کنی کاري که شروع کردي به این راحتی نتیجه می ده،سخت در اشتباهی و هنوز طرف مقابلت رو نشناختی.

-اتفاقا بر عکس ،طرف مقابلم رو خیلی هم خوب شناختم وگزنه این طوري عاشقش نمی شدم.

تا عمق وجود ماکان لرزید ودر ذهنش تکرار شد"عاشق نمیشدم .....عاشق...عاشق"...

دستش را روي شقیقه ها یش فشرد وسعی کرد بر خود مسلط شود. آن گاه با لحن دلسرد کننده اي پاسخ داد:

-احمق جون!توفقط یه طرف قضیه اي...بهم نگو اینقدر احمقی که باور میکنی بتونه عاشق بشه.

برعکس لحن سرد ماکان، ماهان لبخند پرامیدي زد وبا شور و حرارت گفت:

-حرفاي تو مال قدیمه داداش جون...حالا خیلی چیزا فرق کرده.

-اگه تمام دنیام متحول بشه اون آدم تغییر نمی کنه .فراموش نکن که من یه روزي...

ناگهان ادامه جمله اش را فرو خورد ودر انتظار عکس العملی از ماهان به او خیره ماندم.

مرد جوان بالا قیدي شانه هایش را بالا انداخت وگفت:

-میدونم ماکان این چیزهایی رو که داري میگی همه رو میدونم و البته اصلا برام اهمیت نداره.

ماکان با تعجب نگاهش کرد واذامه داد:

-این جوري نگام نکن این قضیه رو یه شهر میدونن.

ماکان سري تکان داد ونگاهش را هاله اي از غم پر کرد وبالحن تبداري گفت:

-من یه روزي براي رسیدن به هدفم یه شهر رو به هم ریختم.

ماهان لبخند زیبایی زد وگفت:

-خب شاید کافی نبوده... شاید باید یه کشور رو به هم می ریختی یا همه دنیا رو زیرو رو می کردي.

ماکان یکی از ابروهایش را بالا داد وبا لحن خاصی پرسید:

-و تو قصد داري دنیا رو زیروروکنی؟

-کاملا برادر عزیز..من نمی خوام اشتباه تو رو تکرار کنم و یک عمر افسوس بخورم ...ماکان جان اگه تو یه روزي به عشقت نرسیدي که نباید در عاشقی رو تخـ ـته کرد...

-ماهان...

-معذرت می خوام نباید قاطی جزییات میشدم.

ماکان دندانهایش را روي هم فشرد و گفت: فکر میکنی ارزشش رو داشته باشه؟

ماهان نگاهی عاقل اندر سفیه به برادر کرد و گفت: شما خودت جواب این سوال بهتر میدونی... شایدم حق داري. آخه تو که طلسم اون نگاه جذاب و اون چشماي افسونگر رو نمیشناسی. تو که نمی دونی تو عمق سیاهی اون دو تا چشم غرق شدن و دست و پا زدن چه حالی داره ...

آخ ماکان حالا میفهمم که چرا تو...

ماکان دیگر صداي ماهان را نمیشنید، فقط می دید که لبـ ـهایش را تکان می خورد و با هر تکان لبـ ـهاي او تمام وجودش مرتعش می شود. احساسات خفته، چون اژدهایی خفته از خواب بر می خیزد و تمام وجودش را خاکستر می کند...

جادوي آن دو چشم سیاه، افسون آن نگاه جذاب...

باز کمی این پا و آن پا کرد و باز آرزو کرد همه چیز درست پیش برود. براي صدمین بار به ساعتش نگاه کرد و با نگرانی به انتهاي خیابان فرعی و باریکی کهسر آن ایستاده بود خیره شد. ناگهان چشمانش برقی زد و لبـ ـهایش بی اختیار به لبخند کمـ ـرنگی باز شد. کمی دستپاچه شده بود اما سعی کرد بر خود مسلط شود. پشت به خیابان ایستاد. دوباره تصویري را که دیده بود در ذهنش تجسم کرد . خودش بود، با کلاسوري در دست و خندهاي بر لب ، به همراه دوستان. مطمئن بود که او را ندیده، پس تا رسیدن آنها به خیابان وقت داشت. در ذهن قدمهاي او را میشمرد تا بتواند زمان را حدس بزند.به پهلو ایستاد و سعی کرد بی آن که برگردد از گوشه چشم آنها را ببیند. باران وسط ایستاده بود و دوستانش در طرفین، او صحبت می کرد و آنها میخندیدند. مسلماً هنوزهم متوجه ماکان نشده بود. ناخنهایش را در کف دست فشرد و سعی کرد کاملاً خونسرد باشد. درست در همان لحظه ترنم زیباي آواي او بر دل وجانش نشست: - سلام

ماکان خان!

بلافاصله به جانب صدا بر گشت. چینی به پیشانی انداخت و لبخندي بر لب.

-سلام خانم، احوال شما؟

باران لبخند زد . ماکان کاملاً به سمت او چرخید. دستانش که ظاهراً هم سن و سال او بودند با سر سلام کردند.

ماکان مودبانه پاسخ داد و بارانپرسید: - اینجا چه کار میکنید ؟

ماکان لبخند زد و گفت: همدل بودیم ، منم میخواستم همین سوال رو از شما بکنم.

باران سري خم کرد و با همان جذابیت همیشگی گفت: من اینجا توي این خیابان کلاس کنکور میرم.

ماکان با تمام وجود سعی کرد خود را متعجب نشان دهد، بعد با خنده گفت: جدي؟ شما و کلاس کنکور!

-خب بله، مگه عیبی داره؟

-نه خانوم عیبی نداره، فقط تعجب کردم چون کلاس کنکور مال تنبلاست، شما که ماشاا...

باران حرفش را با خندهاي دلنشین قطع کرد و گفت: چه حرفایی میزنید!

بعد کمی جابه جا شد و ادامه داد: خب با اجازتون.

ماکان بی اختیار شتابزده پرسید:کجا؟

باران با تعجب نگاهش کرد و پاسخ داد: خونه.

بعد به ساعتش نگاه کرد و افزود: ما دوشنبه ها کمی زودتر از روزهاي دیگه تعطیل میشیم. براي همین خونه زودتر منتظرن. مادر منو هم که میشناسید زود نگران میشن.

-پس اجازه بدین برسونمتون.٧
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: AsαNα
#2
باران به دوستانش نگاه کرد و آنها با لبخندیاعلام رضایت کردن. با این حال پاسخ داد: نه ممنون، نمیخوام مزاحم شما
بشم .... شما حتماً کار دارید.
ماکان دستی به موهایش کشید و با خنده گفت: نه خانوم چه مزاحمتی؟ دفتر مرکزي ما کمی پایین تر از همین میدونه،
من امروز اومده بودم دفتر مرکزي، بعد بنا بود یکی از همکارامو اینجا سر این خیابون درست مقابل این دارو خانه ببینم
که نشد.
-چرا؟
-آخه من کمی دیر رسیدم، فکر میکنم اومده و رفته... پس موندن من این جا کاملاً بی فایده است.
-اما...
-دیگه اما و اگر نداره. من اگه بذارم شما این موقع وتو این سرما پیاده برید اون وقت جواب برادرتونو چی بدم؟
-بهمن اهل این حرفا نیست،خودتون که بهتر میدونید.
-بله میدونم ولی من که اهل این حرفا هستم.
باران باز تشکر کرد و گفت:ولی دوستام چی؟ من نمیخوام رفیق نیمه راه باشم.
دوستان باران هر دو با هم خندیدند و آن که قد بلندتر به نظر میرسید، گفت: نه برو باران جان، خودمون میریم، ما که
فقط تا نصف راه هم مسیریم.
-باشه خب....
قبل از آنکه دوست باران پاسخی بدهد ماکان گفت:
-نه خانوم اختیار دارید ، اگه اجازه بفرمایید من و باران خانم اول شما رو میرسونیم بعد میریم خونه...
-ولی اینطوري دیگه خیلی زحمتتون میشه آقاي...
-معین هستم... ماکان معین.
با که گویم او که هم خون من است
خسم جان و تشنه خون من است ...
سپاس شده توسط:
#3
باران خنده اي کرد و گفت:
-واي معذرت میخوام ... من باید شما رو به هم معرفی میکردم.. بچه ها ایشون آقاي ماکان معین از اقوام پدري من
هستند... ماکان خان دوستم فریبا و آرزو خانم.
-خانوم ها واقعاً خوشبختم...بفرمایید ماشین اون طرف میدونه.
ماکان یک گام جلوتر به راه افتاد و آرزو با شیطنت به پهلوي باران زد و آهسته پرسید:
-از این فامیلا اضافه ندارید؟
باران غرید:
-ساکت دیونه می شنوه!
و ماکا شنید و از لحن قاطع باران که سکوت را برقرار کرد لذت برد. کنار ماشین ماکان مردد ایستاده بود. در عقب را باز
کرد و منتظر ماند. ابتدا آرزو و سپس فریبا سوار شدند. باران هم از کنار جدول گذشت و جلوي در ایستاد، اما قبل از آن
که حرکتی کند ماکان به چالاکی در را بست ودر جلو را باز کرد. باران اما کاملاً بی تفاوت با گام بلندي خود را به جلوي
ماشین رساند و روي صندلی نشست. ماکان با سرعت در را بست وخود نیز سوار شد و ماشین را روشن کرد. در همان
حال پرسید:
-کجا باید برم باران خانوم؟
باران با نوك انگشتان چانهاش را خاراند و گفت:
-شما مطمینید که قصد دارید مارو برسونید؟
-شک نکنید خانوم...فقط شما باید راهنماي من باشین.
بعد در آینه نیم نگاهی به دوستان باران کرد و ادامه داد:
-آخه من بچه شهرستانیم ...تهران رو خوب بلد نیستم.
با که گویم او که هم خون من است
خسم جان و تشنه خون من است ...
سپاس شده توسط:
#4
باران لب پایین اش را گزید، خندهاي دلنشین کرد و گفت:
-ماکان خان..
ماکان لبخندي زد و نگاهش را ازنگاه داغ وپر حرارت بارن دزدیدو حرکت کرد. در طی راه بارن کاملاً به عقب برگشته
بود و با دوستانش چنان گرم بحث بود که ماکان اندیشید وجود او کاملاً از یاد رفته است. اما هر بار باران به سوي او سر
بر میگرداند و میگفت: چپ ، راست یا دور میدان به خود امیدوار میشد.
ماکان باز به باران هگاه کرد که با شیطنتی کودکانه کاملاً به عقب سرك میکشید و سر به سر دوستانش می گذاشت. در
همان حال آرام گفت:
-باران جان اگه این طوري برات سخته برو عقب بشین.
باران که ظاهراً به خود آمده بود خجالتزده به جاي اولش بازگشت و پاسخ داد:
-نه..نه خیلی هم خوبه... شرمنده ... من اصلاً فراموش کردم که...
-بله متوجه شدم خانوم.
-خیلی خب ناراحت نشید ، بازم معذرت میخوام. و این جمله را چنان ادا کرد که گویا پسر بچه 4،5 سالهاي را گول
میزند. ماکان بی اختیار لبخند زد. در همان حال آرزو گفت:
-آقا ماکان لطفاً سر همین خیابون نگه دارید.
ماکان سري خم کرد و گفت:
-رسیدید؟
-نه این جا یه بستنی فروشی عالیه، باران می خواد برامون بستنی بخره.
باران کاملاً به عقب چرخید وگفت:
-من؟!
با که گویم او که هم خون من است
خسم جان و تشنه خون من است ...
سپاس شده توسط:
#5
-آره مگه خودت نگفتی...چیه پول نداري؟ می خواي بهت قرض بدم؟
باران سري تکان داد و با غیظ گفت:
-نه خیر، لطف سرکار مزید!
ماکان با صداي بلند خندید وگفت:
-اصلاً مهمون من، خوبه؟
باران بلافاصله پاسخ داد:
-نه،نه . اصلاً خودم می خرم، شوخی کردم باور کنید.
دوستان باران با صداي بلند خندیدندو فریبا گفت:
-هیچ فرقی نمیکنه هرچی باشه شما با هم فامیلید و یه طوري با هم کنار می آید.
ماکان لبخندي زد و در همان حال مقابل مغازه بستنی فروشی توقف کرد. باران بلافاصله از ماشین پیاده شد اما ماکان هم
به دنبالش روان گردید و قبل از آن که باران سفارشی دهد، کنارش ایستاد و از بستنی فروش خواست تا از بهترین نوع
بستنی اش آن هم سفارشی، 4 عدد برایشان آماده کند. مرد بستنی فروش با سرعت کارش را انجام داد و بستنی ها را به
دست آنها سپرد. باران با سرعت کیف پولش را از داخل کلاسور بیرون کشید که ماکان با عصبانیت غرید:
-بذار توي کلاسورت.
-باران که از لحن قاطع ماکان جا خورده بود بی اختیار کیفش را به جاي اول بازگرداند و ماکان پول بستنی ها را پرداخت
کرد و در حین بیرون آمدن از مغازه با همان لحن کفت:
-بهت یاد ندادن وقتی با یه مرد بیرون میاي دست تو کیفت نکنی؟
باران با دلخوري نگاهش کرد و چون به نزدیک ماشین رسیده بودند پاسخی نداد. ماکان بستنی ها را به دوستان باران
داد و خودش یکی از بستنی هایی که در دست باران بود از او گرفت. بچه ها ضمن تشکر مشغول خوردن شدند و باران
با که گویم او که هم خون من است
خسم جان و تشنه خون من است ...
سپاس شده توسط:
#6
با بی حوصلگی شروع به بازي با بستنی اش کرد.
اوایل خیابان بعدي ، آرزو و نزدیک آخر خیابان ، فریبا از ماشین پیاده شدند. حالا در یک فضاي محدود و کوچک فقط او
بود و باران.
لحظه اي با خود اندیشید :(این یعنی زندگی زیر یک سقف حتی اگر شده براي دقایقی ... و چه دقایق دلنشینی(!
عطر و حرارت نفس هاي باران را با تمام وجود به داخل ریه هاي خود فرستاد و از زیر چشم نگاهش کرد.باران اما در
خود فرو رفته بود. بستنی اش تقریباً دست نخورده آب شده بود. لجبازي اش براي ماکان جذاب و دلنشین بود ولی اخم
و ناراحتی اش غیر قابل تحمل. به همین خاطر آهسته پرسید:
-بستنی دوست نداري؟
و قاطع پاسخ شنید:
-نه
و بعد بستنی را دید که از لاي پنجره باز ماشین در فضاي سرد شب خیابان به پرواز در آمد. ماکان دلجویانه پرسید:
-اتفاقی افتاده؟
و باران بی آنکه به او نگاه کند با سر پاسخ منفی داد. اما ماکان دست بردار نبود و دوباره پرسید:
-پس چرا اینطوري اخم کردي؟
باران کاملاً به طرف پنجره بر گشت وبه بیرون خیره شد. ماکان باز مصرانه پرسید:
-نمیخواي بگی چی شده؟
باران با عصبانیت به جانب او برگشت . برق خشم سیاهی عمیق چشمانش را جذاب تر از همیشه کرده بود و بر
افروختگی صورتش حالت بچه گانه چهرهاش را کمـ ـرنگ تر نموده بود. جنان که ماکان تصور کرد او در لحظهاي بزرگ
می شود.
با که گویم او که هم خون من است
خسم جان و تشنه خون من است ...
سپاس شده توسط:
#7
-دفعه آخرت باشه که با من این طوري حرف میزنی!
ماکان جا خورد و پرسید:
-چطوري؟
و باران به جاي پاسخگویی به سوال او پرسید:
-یادت ندادن وقتی با یه خانم میري بیرون چه طوري حرف بزنی؟
ماکان که تازه علت عصبانیت باران را فهمیده بود ، سري تکان داد و با خنده گفت:
-خب کار شما اصلاً درست نبود خانوم خانوما... داشتی آبروي منو جلوي اون مغازه دار میبردي.
باران پوزخندي زد و پرسید:
-آبروي شما توي کیف پول من بود؟
ماکان باز ر تکان داد وبا ملایمت گفت:
-نه خانوم،ولی آخه من یه مردم و شما...
باران اجازه تکمیل جملهاش را به او نداد و با لحنی پر تمسخر پرسید:
-ومرد بودن یه امتیازه؟
ماکان براي لحظه اي در پاسخ به مردد ماند. این همیشه تصور شخصی اش بود،خب مرد بودن یک امتیاز بود، مگر نبود؟
اما نگاه خشمگین باران جرات اظهار نظر را از او گرفت و براي اولین بار از ابراز شجاعانه نظراتش صرفنظر کرد و با
حاشیه روي گفت:
-من چنین چیزي گفتم؟
-نه، ولی مسلماً چنین منظوري داشتید.
-ابداً
با که گویم او که هم خون من است
خسم جان و تشنه خون من است ...
سپاس شده توسط:
#8
ماکان باور نمیکرد این کلمه را به کار برده باشد (ابداً) او باید میگفت( دقیقاً) ولی چرا نگفته بود؟ نگاه باران کمی آرامتر
شد وماکان احساس کرد از این که به او دروغ گفته کاملاً خرسند است، بنابراین بر خلاف راي خود ، ادامه دداد:
-نه خانم کوچوولو، منظور من این نبود ولی در هر حال ما یه رسوماتی در جامعه داریم.. مثلاً... مثلاً رسم نیست وقتی یه
خانوم و آقا با هم میرن بیرون خانوم کیفش رو باز کنه....
باران لبخندي زد و با بی پروایی خاصی پاسخ داد:
-براي من این رسم و رسومات اصلاً مهم نیست. من فقط به اون چیزي احترام میزارم که خودم فکر میکنم درسته... براي
مردم زندگی نمیکنم که غم ناراحت شدنشون رو بخورم. شمام بهتره خیلی سنگ این رسم و رسومات غلط رو به سیـ ـنه
نزنید،باشه؟
-چشم سرکار خانوم.
و به نظرش رسید اولین بار است که اینگونه به کسی چشم می گوید. صداي باران او را به خود آورد:
-از این جا که بلدید برید خونه ما.
-خونه شمارو از همه جاي تهرون بلدم برم.
باران با تعجب نگاهش کرد و گفت:
-جداً؟
و ماکان که تازه فهمیده بود چه گفته،تصحیح کرد:
-نه کاملاً.
باران خندهاي کرد و گفت:
-پس لطفاًبپیچید سمت چپ.
ماکان لبخندي زد و ماشین را به سمت چپ راند. دوباره سکوت بر قرار شد. ماکان بی قرار و تشنه شنیدن کلمات باران
با که گویم او که هم خون من است
خسم جان و تشنه خون من است ...
سپاس شده توسط:
#9
و باران ساکت و خیره به سنگفرش خیابان . ماکان به ناچار گفت:
-شما هنوووزم از من دلخورید؟
باران با حالتی بی تفاوت سر تکان داد و ماکان گفت:
-خیلی خب قبول دارم که لحنم یه کم تند بود ولی باور کنید که نمیدونستم شما رو ناراحت میکنه...حالام...حالام..
بی اختیار سکوت کرد . نمی دانست چرا زبانش بر روي کلمه ( معذرت می خوام) گیر کرده، شاید علتش آن بود که
کمتر در زندگی از کسی عذر خواسته بود.
لحظهاي گذرا به باران نگاه کرد که ورتش به سوي او چرخیده بود. هر دو آرنجش روي کلاسورش قرار داشت و
چانهاش میان کف دستهایش و چشمانش چون دو ستاره پر فروغ در میان تاریک و روشن ماشین می درخشید و با
حوصله منتظر بود تا او جمله اش را تکمیل کند. تمام توانش را در زبانش جمع کرد و ادامه داد:
-من از شما عذر می خوام، خوبه؟
و بعد نفس محبـ ـوس در سیـ ـنه اش را با فشار بیرون داد. باران لبخند پر معنایی بر لب راند و با لحن خاصی گفت:
-خسته نباشید!
ماکان با تعجب نگاهش کرد. ظاهراً این دختر کوچولو خیلی بیشتر از این حرفها می فهمید. بی اختیار به خنده افتاد.
باران نیز او را همراهی کرد و خیال ماکان راحت شد که دیگر دلخور نیست.
ماکان سر کوچه توقف کرد. باران با تعجب نگاهش کرد و گفت:
-مگه داخل تشریف نمیآرید؟
-نه ممنون، باشه براي یه فرصت دیگه.
-چرا؟ حالا بفرمایید یه چاي با هم بخوریم، خستگیتون در میره و تشریف می برید.
-نه لطف دارید خانم ولی من کمی عجله دارم.
با که گویم او که هم خون من است
خسم جان و تشنه خون من است ...
سپاس شده توسط:
#10
-واقعاً شرمنده، شما رو مجبور کردم همه تهرون رو دور بزنید و دیرتون شد.
-این حرفا چیه؟ اصلاً هم این طور نیست. خیالتون راحت باشه، من به موقع میرسم.
-امیدوارم همین طور باشه..خب ممن دیگه بیشتر از این وقت شما رو نمی گیرم.. برید به سلامت.
-خیلی خوشحال شدم که در خدمت شما بودم.
-از لطفتون ممنونم، منم خوشحال شدم.. خداحافظ.
باران به سرعت پیاده شد و برا ي ماکان دست تکان . ماکان با تمام وجود چشم شد و به باران نگریست.نمیدانست دیگر
کی می تواند او را ببیند، بنابراین با تمام وجود نگاهش می کرد. باران لبخند بر لبکنار پنجره ایستاده بود و برایش دست
تکان می داد. دیگر بیش از این نمیتوانست بایستد. بوقی زد و به راه افتاد ، در حالی که در آینه،باران را میدید که به
داخل کوچه میپیچید. باران که در پیچ کوچه گم شد، ماشین را به کنار خیابان هدایت کرد و ایستاد. احساس می کرد در
دست و پایش رمقی وجود ندارد. بی اختیار دنده عقب گرفت و دوباره به سر کوچه برگشت و با چشم تا انتهاي کوچه را
کاوید ولی اثري از او نبود.مشتاقانهچشم به جاي پاهاي روي سنگفرش کوچه دوخت. بعد نگاهش به داخل ماشین
برگشت و روي صندلی جلو خیره ماند. بی اختیار دستش را پیش برد و پشتی صندلی را درست در همان قسمتی که
لحظاتی پیش ،سر باران قرار داشت نـ ـوازش کرد.خود را روي صندلی کناري کشید و در جاي باران جاي گرفت. فضاي
ماشین هنوز پر بود از عطر ملایم نفس هاي او و صندلی اش هنوز پر بود از حرارت وجودش . چشمهایش را براي
لحظاتی روي هم گذاشت و از نزدیکی بیش از حدش به او لذت برد.
صداي بوق بلند موتوري که از کنار ماشین میگذشت ، او را به خود آورد. هنوز سر کوچه اي بود که باران پیاده شده
بود،روي صندلی او و در میان عطر نفس هاي گرم و دلنشین اش.
آرام به سوي صندلی خودش خزید و ماشین را روشن کرد،چشمش به تصویر خودش در اینه افتاد. خواست با بی تفاوتی
واقعاً خجالت نمیکشی ماکان/ اون همه لافی که میزدي کو؟ چی » : از نگاه سرزنشبار داخل اینه بگذرد که صدایی شنید
با که گویم او که هم خون من است
خسم جان و تشنه خون من است ...
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان اولین روز از بقیه زندگی تو|نیلگون عسگری taranomi 61 125 دیروز، ۰۷:۴۳ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان تائیس | منوچهر مطیعی AsαNα 20 108 دیروز، ۰۳:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان آیلار و یاشار | شهرزاد عبدی taranomi 1 16 ۳۰-۰۷-۹۶، ۱۱:۲۹ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان نقطه تسلیم|شهره وکیلی taranomi 144 867 ۲۴-۰۷-۹۶، ۰۹:۱۶ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان پر پرواز| راضيه حاتمي زاده AsαNα 198 1,360 ۲۲-۰۷-۹۶، ۰۱:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان سالار | لادن نابغ بختیاری AsαNα 5 161 ۲۲-۰۷-۹۶، ۱۲:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان در جستجوی بهار|زهرا اسدی taranomi 45 474 ۱۹-۰۷-۹۶، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان شاهزاده|نیلوفر جهانجو negar74 94 5,555 ۱۶-۰۷-۹۶، ۱۰:۲۲ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  چشمان سرد|رویا ایزدی مهدا امیری 94 1,021 ۱۳-۰۷-۹۶، ۱۰:۵۳ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان پنجره از فهیمه رحیمی . !!Tina!! 72 1,311 ۱۳-۰۷-۹۶، ۰۱:۲۹ ق.ظ
آخرین ارسال: بهار نارنج

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۳۱-۰۲-۹۵, ۱۱:۳۱ ق.ظ)، nafas (۲۹-۰۲-۹۵, ۰۲:۰۴ ب.ظ)، sadaf (۱۴-۰۸-۹۵, ۰۹:۲۹ ب.ظ)، sara kiana (۰۲-۱۰-۹۵, ۱۰:۰۰ ب.ظ)، N!rvana (۱۳-۰۴-۹۵, ۰۵:۲۶ ب.ظ)، سمیرا (۱۸-۰۷-۹۶, ۱۱:۱۰ ق.ظ)، nady48 (۰۶-۰۶-۹۶, ۰۴:۱۶ ق.ظ)، فرميسك (۲۸-۰۳-۹۵, ۰۳:۱۲ ب.ظ)، ريحانه١٣٦٨ (۰۴-۰۶-۹۴, ۰۲:۲۶ ق.ظ)، "MJ" (۰۹-۰۳-۹۵, ۱۱:۲۶ ب.ظ)، tehrani (۰۳-۰۸-۹۵, ۰۲:۲۶ ق.ظ)، ناهيذ (۳۰-۰۸-۹۵, ۰۸:۴۲ ب.ظ)، parbaneh (۰۵-۰۶-۹۴, ۱۲:۰۸ ق.ظ)، سالويا (۲۴-۰۹-۹۵, ۰۱:۱۳ ق.ظ)، daved (۲۴-۰۹-۹۵, ۰۹:۴۹ ب.ظ)، ناهيد پيرو (۲۸-۰۵-۹۶, ۰۱:۵۴ ب.ظ)، الی ۵۷۵۲ (۰۹-۰۷-۹۴, ۰۵:۱۷ ب.ظ)، lida16 (۲۷-۰۲-۹۶, ۰۹:۲۴ ب.ظ)، @ M.E @ (۰۹-۰۹-۹۵, ۱۰:۰۷ ب.ظ)، Saffa (۲۷-۰۸-۹۵, ۱۰:۲۴ ب.ظ)، شقایق سرخ (۱۵-۰۵-۹۶, ۰۳:۵۳ ق.ظ)، 98Nahid (۱۴-۰۸-۹۵, ۰۴:۳۰ ب.ظ)، پروانه دولتی (۳۱-۰۱-۹۶, ۰۲:۱۰ ب.ظ)، fatameh (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۴:۳۳ ب.ظ)، ساده (۰۵-۰۶-۹۶, ۰۷:۲۰ ب.ظ)، Hadadian (۱۳-۰۷-۹۶, ۰۱:۵۸ ق.ظ)، amirreza (۱۸-۰۹-۹۵, ۰۹:۴۱ ب.ظ)، Nay46 (۰۴-۰۹-۹۵, ۰۵:۵۶ ب.ظ)، مرجان سادات (۳۰-۰۸-۹۵, ۰۹:۴۹ ب.ظ)، paniz26 (۰۵-۰۳-۹۵, ۰۶:۰۹ ب.ظ)، برف سیاه (۲۲-۰۴-۹۶, ۱۰:۳۷ ب.ظ)، Miranda (۰۵-۱۰-۹۵, ۱۲:۰۱ ب.ظ)، sima59 (۲۴-۰۸-۹۵, ۰۹:۳۲ ب.ظ)، Ayat (۱۸-۰۸-۹۵, ۱۱:۲۵ ق.ظ)، zahra_ayyar (۱۹-۰۳-۹۶, ۱۲:۱۰ ق.ظ)، zeinabalouchi (۰۸-۰۹-۹۵, ۱۱:۲۴ ب.ظ)، فاطمه 59 (۲۸-۰۹-۹۵, ۰۶:۳۱ ب.ظ)، limit (۰۹-۰۳-۹۵, ۱۱:۲۶ ب.ظ)، golijoon (۱۷-۰۹-۹۵, ۱۱:۴۹ ب.ظ)، seyed (۲۵-۱۱-۹۵, ۰۶:۱۹ ب.ظ)، Maman ali (۰۵-۰۹-۹۵, ۰۴:۲۰ ب.ظ)، mina22 (۲۱-۰۸-۹۵, ۰۷:۳۵ ب.ظ)، ELINA52 (۲۷-۰۴-۹۵, ۰۱:۴۰ ق.ظ)، شیشه (۱۵-۰۱-۹۶, ۰۴:۲۳ ب.ظ)، بهار خلیلی (۲۲-۱۲-۹۵, ۱۱:۵۲ ق.ظ)، zahara.bandari (۱۰-۰۳-۹۵, ۱۲:۴۹ ب.ظ)، parvaamiri (۱۱-۰۳-۹۵, ۱۱:۲۶ ب.ظ)، مهزز (۲۹-۰۳-۹۵, ۱۱:۱۶ ب.ظ)، سی ستاره (۱۶-۱۲-۹۵, ۱۱:۴۸ ب.ظ)، دانيال (۱۰-۱۰-۹۵, ۱۲:۵۷ ق.ظ)، ماربیا (۰۱-۰۹-۹۵, ۰۲:۳۸ ب.ظ)، mahyaaaaaa (۲۴-۰۹-۹۵, ۰۳:۳۸ ب.ظ)، مژگان رها (۰۶-۱۱-۹۵, ۰۱:۴۵ ب.ظ)، پرند30 (۲۵-۰۸-۹۵, ۰۱:۱۳ ب.ظ)، نازنين (۲۹-۰۸-۹۵, ۱۲:۳۰ ق.ظ)، مهسارا (۲۸-۰۱-۹۶, ۰۸:۴۱ ب.ظ)، rania (۲۰-۰۸-۹۵, ۱۰:۵۵ ق.ظ)، Mahtab1373 (۰۶-۰۳-۹۶, ۱۰:۴۷ ق.ظ)، s_eskandary (۰۲-۰۹-۹۵, ۱۲:۵۴ ب.ظ)، satena (۱۵-۱۱-۹۵, ۰۱:۵۰ ق.ظ)، ثـمین (۱۲-۰۸-۹۵, ۱۰:۴۴ ب.ظ)، remixboy (۲۲-۰۹-۹۵, ۱۲:۳۸ ق.ظ)، حميده (۲۱-۱۱-۹۵, ۱۱:۴۲ ب.ظ)، hayde nemoll (۱۲-۰۹-۹۵, ۱۱:۳۸ ب.ظ)، Makan (۱۶-۰۹-۹۵, ۱۱:۱۱ ب.ظ)، حوال (۱۴-۰۸-۹۵, ۱۰:۰۹ ب.ظ)، Mona.farajii (۱۸-۰۸-۹۵, ۱۱:۲۱ ق.ظ)، ایرج عبدی (۱۵-۱۰-۹۵, ۰۹:۴۰ ب.ظ)، آيدا زد (۱۶-۰۴-۹۵, ۰۱:۲۴ ب.ظ)، hasti22 (۱۴-۱۰-۹۵, ۱۲:۰۸ ق.ظ)، raha43 (۱۳-۰۹-۹۵, ۰۲:۰۶ ق.ظ)، farima2014 (۲۲-۰۹-۹۵, ۰۹:۰۶ ب.ظ)، صبا1367 (۱۴-۰۱-۹۶, ۰۵:۱۰ ب.ظ)، tabarakrayaneh (۲۶-۰۶-۹۶, ۰۸:۵۷ ق.ظ)، rezvan2000 (۱۵-۰۸-۹۵, ۰۴:۴۶ ب.ظ)، نوش 1366 (۲۷-۰۸-۹۵, ۰۷:۲۶ ب.ظ)، leila.mehrban (۰۳-۱۰-۹۵, ۰۱:۵۲ ق.ظ)، قاصدک خوش خبر (۱۱-۰۴-۹۵, ۰۳:۱۳ ق.ظ)، mehrang (۱۶-۰۸-۹۵, ۱۱:۲۴ ق.ظ)، اشرف فدایی (۳۰-۰۸-۹۵, ۰۳:۰۳ ق.ظ)، aliasghar 007 (۱۴-۱۰-۹۵, ۰۲:۰۵ ب.ظ)، bina (۲۴-۰۱-۹۶, ۰۳:۱۸ ب.ظ)، FatemeH.vks97 (۱۴-۰۴-۹۵, ۱۱:۳۴ ب.ظ)، غزاله72 (۱۳-۰۲-۹۶, ۱۰:۱۳ ب.ظ)، fsatar (۰۸-۱۱-۹۵, ۱۰:۵۵ ب.ظ)، mehrmahi (۰۴-۰۶-۹۶, ۰۸:۳۴ ق.ظ)، AsαNα (۱۹-۰۹-۹۵, ۰۲:۵۸ ب.ظ)، لیلا ص (۱۷-۰۴-۹۵, ۰۱:۲۰ ق.ظ)، عاطفه امیر (۱۳-۰۱-۹۶, ۰۳:۵۷ ب.ظ)، Zahra5227 (۰۵-۱۰-۹۵, ۰۳:۵۴ ب.ظ)، mkarimi (۱۸-۰۱-۹۶, ۰۳:۱۶ ب.ظ)، لاوین (۱۷-۰۳-۹۶, ۰۱:۰۱ ق.ظ)، ghorbani (۲۰-۰۴-۹۵, ۰۲:۳۱ ب.ظ)، noshin jojoo (۱۴-۱۰-۹۵, ۱۰:۱۶ ق.ظ)، ronak92 (۱۶-۰۸-۹۵, ۰۲:۴۹ ب.ظ)، Tehran (۰۷-۰۱-۹۶, ۰۲:۵۷ ق.ظ)، nahal.erfani (۱۶-۰۹-۹۵, ۰۸:۰۳ ق.ظ)، Iranirani (۲۲-۰۴-۹۶, ۰۶:۳۳ ب.ظ)، اسمانی ها (۰۴-۰۶-۹۶, ۱۰:۲۱ ب.ظ)، nel aa (۰۴-۰۹-۹۵, ۰۱:۵۵ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان