انجمن ايران رمان



رمان شطرنج عشق | شادی داودی
زمان کنونی: ۰۱-۰۳-۹۷، ۱۲:۵۱ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: atena khanum
آخرین ارسال: admin
پاسخ 37
بازدید 6423

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان شطرنج عشق | شادی داودی
#1
Tongue 
شطرنج عشق نوشته فریده ولوی


از پشت پنجره چشم به افق دوخته ام و کوچ پرستوها را می بینم که هر چه دورتر می شوند بیشتر اوج می گیرند. به خود می اندیشم به لحظه ها و سالهای از دست رفته که تلاشم برای به اوج رسیدن بوده ولی همیشه در لحظه اوج او مرا وادار به فرود کرده ، به سالهای غربتم می اندیشم که برای فرار از او درد غربت را به جان خریدم ولی حالا بعد از سه سال باز به جای اولم برگشتم.نمی دانم او بیشتر گناهکار است یا خودم؟ نمی دانم چطور به او اجازه داده ام که با لحظه های عمرم چنین بازی کند. در حالی که او را مقصر می دانم ولی در اعماق قلـ ـبم اعتقاد دارم که می توانستم بارها خود را از دست او برهانم اگر.....
پرنده خیالم مرا به اولین روز دیدارم با پدر و مادم بعد از سه سال دوری و غربت برد، وقتی سرزده و بدون خبر وارد خانه شدم هردو را بهت زده و حیران از بازگشتم دیدم و خود را در آغـ ـوش گرم و مهربانشان سپردم و غم غربت سه ساله ام را با جویبار اشکی از چشمانم جاری بود تسکین دادم. چه خوب بود آغـ ـوش مادر و چه لذت بخش بود آغـ ـوش پدر و چه زیبا بود در محیط خانه بودن و بوی وطن استشمام کردن . با صدای مادر به خود آمدم از اینکه سرزده و بدون خبر بازگشته بودم گله داشت.به سویش رفتم صورت زیبا یش رابـ ـوسیدم و گفتم :
- مادرجان باور کنید یکدفعه خیال بازگشت به سرم افتاد.
ولی مادر قانع نشد و در حالی که غر می زد گفت : اگه ما می دانستیم همه را برای استقبال تو خبر می کردیم اون از رفتنت که چنین بی خبر رفتی و این هم از آمدنت.
لبخند زدم و گفتم : تازه می خواهم خواهش کنم تا وقتی که خودم نگفته ام با هیچ کس در مورد بازگشتم صحبت نکنید.چون آمادگی دیدار هیچ کس را ندارم حتی آرمان و آذین.
پدرم با تعجب پرسید : چرا ؟
به چشمان مهربانش نگاه کردم و گفتم :
- چون در این سه سال آنقدر احساس غربت کرده ام که حس می کنم برای دیدار باید آمادگی کامل پیدا کنم. در ضمن چون کارهایم در شرکتی که برایشان کار می کردم تمام نشده مجبور شدم آنهاراهمراه خود بیاورم تا همین جا طرح هایم را تمام کنم و برایشان پست کنم. برای اینکه در قبال آنها مسئول هستم و دستمزد آن را قلا گرفته ام.
با التماس خواهش کردم که یک مدت به من وقت دهند پدر و مادرم با تعجب بهم نگاه کردند و بعد پدر رو به مادر گفت که بهجت جان هرجور آفاق راحته همان کار را می کنیم و چنین شد که از بازگشتم هیچ کس خبردار نشد تا دیروز که پدر ناراحت به منزل آمد و گفت :
- آفاق اگه بدونی امروز چی شد ؟ آقای محمودی تلفن کرد و ما را برای فردا ظهر به صرف نهار دعوت کرد البته ما تنها نیستیم بلکه همه فامیل و دوستان را دعوت کرده ، وقتی علتش را پرسیدم گفت که به خاطر بازگشت آفاق جان بعد از سه سال قصد دارند مهمانی بذهند. وقتی متعجب پرسیدم از کجا فهمیدید که افاق برگشته خندید و گفت امید گفته ، تازه دعوت تمام دوستان و فامیل را هم خودش به عهده گرفته و فقط دعوت ما را به عهده آقای محمودی گذاشته است. با اینکه خودت را پنهان کردی حتی از آرمان و آذین ولی نمی دانم این پسره چطور فهمیده ؟ الانه که خواهر و برادرت زنگ بزنن و گله کنند ، البته خودت باید جوابگویشان باشی و عواقب کارت را به عهده بگیری.
بعد در همان حال به طرف تلفن رفت که به صدا در آمده بود. داشتم به امید فکر می کردم که هنوز یک هفته از بازگشتم نگذشته بازی دیگری را شروع کرده و با این کار خواسته اولین ضربه شست خود را بعد از سه سال نشان دهد که نگاهم به پدر افتاد ، در حالی که سرش را تکان می داد علامت داد نزدیک بروم صدایش را می شنیدم که می گفت نمی دونم باباجون حالش خوبه منتها این درخواست خودش بود من که نمی دونم چی بگم بیا با خودش صحبت کن بعد گوشی رابه طرفم گرفت و از آنجا دور شد وقتی صدای آرمان را شنیدم با خوشحالی سلام و احوالپرسی کردم گفت :
- آفاق هنوز از دست من ناراحت هستی، فکر می کردم دیگر مرا بخشیده ای .
- نه آرمان جان باور کن ناراحت نیستم فقط دلم می خواست مدتی در آرامش به کارهایم برسم و به محض تمام شدن آنها خودم همه شما را خبر کنم باور کن مجبور بودم زودتر برگردم وگرنه بعد از اتمام کارهایم می آمدم که شما را هم ناراحت نکنم.
آهی کشید و گفت :
- خوب اشکال ندارد آفاق جون فقط کاش از آمدنت خبر داشتم تا وقتی امید خبر داد اینطور ما را متعجب نبیند.
دوباره معذرت خواستم و صحبت را به مهدیس کشاندم و بعد از مدتی با هم خداحافظی کردیم ، هنوز چند لحظه از قطع تماسمان نگذشته بود که دوباره صدای تلفن برخاست. در حالی که در دل امید را لعنت می کردم گوشی را برداشتم و همانطور که انتظار داشتم صدای آذین را شنیدم که گله مند گفت :
- واقعا بی معرفت هستی آفاق ما باید خبر بازگشت تو را از امید بشنویم ؟
- اولا سلام خواهر خوشگلم ، دوما تو مگه امید را نمی شناسی باور کن من هم دلایلی برای این کار داشتم و این امید هنوز نرسیده شروع کرده ولی فکر نمی کردم تو دیگه تحت تاثیر حرف های او قرار بگیری .
خندید و گفت : کاری نکردم که بفهمه از این بی خبری ناراحت شده ام اگر چه اونقدر با هوشه که فکر کنم متوجه شده . وقتی زنگ زد و گفت ما را به افتخار برگشت تو دعوت کرده و با سکوت من مواجه شد پرسید حتما می دانید که آفاق آمده ؟ در حالی کهتعجب کرده بودم پرسیدم اشتباه نمی کنید که او هم گفت نخیر اشتباه نمی کنم ولی فکر کردم حالا که دیگه دکتره حداقل آداب معاشرت را یاد گرفته در حالی که می بینیم هنوز حتی به شما ها یک تلفن نکرده .
- بی خود کرد که این حرفها رو پشت سرم زده ، اذین جون باور کن آنقدر در این مدت درد غربت کشیده ام که حال و روز دست و حسابی ندارم. می خواستم خودم را برای دیدنتون طوره آماده کنم که از خوشحالی سکته نکنم، خواهش می کنم اینقدر از دستم ناراحت نباش چون بعد از سه سال دوست ندارم اولین حرف ها و برخوردهایمان اینطور باشه.
برای مدتی هر دو سکوت کردیم و بعد اذین گفت :
- به نظرم هرچه بوده دیگه گذشته ولی از اینکه فردا بعد از ظهر تو را می بینم خوشحالم چون فرداشب عازم هلند هستیم ، بالاخره بعد از چند سال تونستیم برنامه مان را جور کنیم و به دیدن خواهر فریبرز برویم . نمی دونی در این چند سال چقدر دوست داشت پیشش برویم.
آهی کشیدم و گفتم :
- نه آذین جون باید دیارمان را بگذاری برای وقتی که برگشتی چون من فردا به این مهمانی که آقا امید برنامه اش را چیده نمی آیم. بذار یک تنبیه برایش باشه.
آذین با تعجب گفت :
- ولی پدر را چکار می کنی ، می دونی که نمی توانی به پدر نه بگی.
گفتم بله ، ولی هر طور شده ایندفعه را نه می گم و این شد که هر چه پدر و مادر اصرار کردند حاضر به شرکت در مهمانی آقای محمودی نشدم.
همانطور که روی تخـ ـتم دراز کشیده بودم با خود فکر می کردم به راستی حالا رفتنم به نفعم بود یا نرفتنم چون می دانم نرفتنم باعث شده تا مثل گذشته به راحتی به همه القاء کند که من ظرفیت ترقی ندارم و از همین حالا به واسطه مدرکم آنها را قابل معاشرت نمی دانم. آنقدر به عواقب اعمال امید فکر کردم که نفهمیدم کی خواب چشمانم را ربود ، از صدای در اتاق بیدار شدم و چشمم به چهره مهربان خدیجه خانم افتاد که گفت :
- آفاق جان می دونی چند ساعت خوابیدی ، چند بار آمدم به اتاقت و شما را خواب دیدم . وقتی به خانم گفتم که خواب هستی ، گفت بیدارت نکنم ولی الان دیگه وقته شامه و میز را هم چیده ام بهتر
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: ADASH ، tanha
#2
است زودتر بیایی چون فکر کنم پدر و مادرتون از چیزی دلخور هستند پس تا صداشون در نیامده بیا.

بعد از رفتن او به طرف آینه رفتم و موهایم را شانه کردم ، وقتی نگاهم به خودم افتاد آهی از حسرت کشیدم و لباسم را مرتب کردم و از اتاق خارج شدم. وقتی به کنار پدر و مادرم رسیدم ، صورت هر دوی آنها را بـ ـوسیدم و با لبخند گفتم :
- می دونم هنوز از دستم ناراحت هستید ولی خواهش می کنم منو ببخشید ، باور کنید دیگه تکرار نمی شود.
مادر – نه عزیزم از دستت ناراحت نیستم ، منتها امروز از یک طرف باید دلیل نرفتنت را برای هر کس که آنجا دیدم توضیح می دادم . اولش خوشحال بودم که می دیدم امید بیشتر مواقع امید هم حرف های مرا تایید می کند و نرفتنت را بهتر توجیح می کند ولی بعد از یک مدتی که از مهمانی گذشته بود متوجه شدم امید پشت سر ما در میان صحبتهای خود پیش اگثر مهمانها حرف تو را پیش کشیده و شروع به بدگویی کرده که چه می دانم به مدرک دکترایش می نازه ، دیگه کسی را تحویل نمی گیره و حتی برای خواهر و برادرش هم کلاس میزاره و یک مشت مزخرف دیگه نمی دونم چه پدر کشتگی با تو داره .
با صدای پدر هر دو به طرفش نگاه کردیم ، گفت :
- خانم این حرفها چیه درباره امید می زنی نا سلامتی حالا دیگه ما با هم شراکت داریم . تازه امید خیلی خوشحال بود که آفاق برگشته و از من خواست حتما به آفاق بگم که کارش را باید از شرکت ما آغاز کنه . منم گفتم اگه تو شرکت باباش نخواد کار کنه پس کجا باید کار کنه.
وقتی با تعجب پرسیدم مگه شما با امید شرکت تاسیس کرده اید ، پدر خندید و گفت :
- بله امید تونست با کمک پدرش سرمایه خوبی به هم بزنه و بعد هم از من خواست که با او و آرمان شریک بشم تا با هم شرکت ساختمانی بزرگ راه اندازی کنیم، من هم سرمایه خودم را در این راه به کار گرفتم.
- ولی پدر من نمی توانم به شرکت شما بیایم .
پدر تقریبا با فریاد گفت : از تو انتظار نداشتم .
با ترس گفتم : ولی متوجه نشدید چون هنوز کارهایم را تمام نکرده ام مجبور هستم تا تمام شدن طرح هایم و پست آن برای شرکت کانادایی کار جدید را آغاز نکنم. باور کنید اگر از قبل دستمزد آنها را نگرفته بودم همین فردا به شرکتتان می آمدم.
پدر با شنیدن حرفهایم کمی آرامتر شد و گفت :
- چند روز طول می کشد طرحهایت را اتمام کنی ؟
در حالی که نمی توانستم دروغ بگویم کمی فکر کردم و گفتم :
- حداکثر 10 روزی طول می کشد.
وقتی به چشمان مهربانش خیره شدم حالت نگاهش به من یاد آوری می کرد که در پشت آن تحکم چه قلب رئوف و مهربانی است، خم شدم و گونه اش را بـ ـوسیدم و گفتم :
- چشم پدر ، کجا می تونم کار کنم که بهتر از شرکت شما باشد.
در همان حال به غذایی که خدیجه خانم آورده بود نگاه کردم و به شدت احساس گرسنگی کردم ، برای خود غذا کشیدم و مشغول خوردن شدم که پدردوباره گفت :
- می دانستم تو همان دختر مهربان خودم هستی و مدرکت باعث نشده که تغییر کنی ، حالا می دانم فردا چطور باید جواب امید را بدهم. امروز می گفت تو برای شرکت می توانی خیلی مفید باشی ولی حاضر به کار در شرکت ما نخواهی شد.
با شنیدن حرفهای امید از دهان پدر احساس کردم تمام اشتهایم را از دست دادم ، در دل او را لعنت کردم که هنوز برنگشته دوباره بازی کثیف ش را شروع کرده . هر طور بود سعی کردم که چند قاشق از غذایم را به زور بخورم و بعد بلند شدم و با عذر خواهی و به بهانه کارهای عقب افتاده به سوی اتاقم رفتم. وقتی وارد اتاق شدم خود به خود به سوی کمدم رفتم و دفتر سبز رنگم را از محل اختفای آن بیرون آوردم و روی تخـ ـتم نشستم و بر روی دو قلب طلایی آن دست کشیده و با خود فکر کردم چرا بیشتر وقت ها که به شدت احساس غم می کنم به سویش کشیده می شومو در همان حال که آن را باز می کردم با خود گفتم چون تا به حال فقط توانسته ام با او راحت صحبت کنم و از غم های زیادم و شادی های اندکم بنویسم و حال بعد از سه سال برگشته ام با ناراحتی دوباره به سویش کشیده شدم.
در حالی که می خواستم دیگر بر روی قلب سفید آن خطی ننویسم و با جوهر مشکی آن را سیاه نکنم دلم می خواست حداقل او بتواند گوشه ای از قلب سفید خود را محفوظ داشته باشد. ولی حالا می دانم با فرار سه ساله ام که امید موجب آن شد دوباره به جای اولم برگشتم و امید را مقابل خود می بینم ، در حالی که نمی دانم تخم این کینه و بازی شوم از چه زمانی در دل های ما کاشته شد که چنین با قساوت به جان هم افتاده ایم تا جایی که دیگر جز به شکست هم به هیچ چیز دیگری فکر نمی کنیم و تا به حال فرصت یک زندگی راحت را به کرات از هم گرفته ایم و این بازی تمام هدف زندگیمان شده. چقدر دلم می خواهد با مرور دوباره دفترم بتوانم بفهمم که ریشه این اختلاف از کجا و به خاطر چه شروع شده. دفترم را که باز کردم ، مادرم در را به صدا در آورد و وارد اتاق شد و گفت :
- آفاق من فردا اول وقت به دیدن خاله مونس می روم چون تازه قلبش را عمل کرده و قرار شده نوبتی سعی کنیم هر روز یکی از صبح تا شب پیشش باشد. من فردا تا شب نیستم خدیجه خانم هم که از قبل قرار بود فردا را به دیدن دخترش برود پس خودت تنها هستی البته غذا آماده در یخچال است و می توانی وقتی گرسنه شدی آن را گرم کنی .
در حالی که مادر از اتاق خارج می شد گفتم :
- سلام من را هم به خاله مونس برسان .
مادر با تکان سر در را بست و دوباره نگاهم به خطوط دفتر افتاد با لبخند به صفحه های اول آن نگاه کردم که با معرفی خود و خانواده و فامیل شروع کرده بودم. حس کردم دوست دارم آنها را بخوانم و بدانم چندین سال پیش چطور به خود و اطرافیانم نگاه می کردم پس همان صفح اول را باز کردم.

دیروز تولد 17 سالگیم را جشن گرفتیم . وقتی هدیه ها را باز می کردم چشمم به زرورق زیبایی افتاد که نام آرمان عزیزم روی آن بود که تولدم را تبریک گفته بود. به سوی آرمان رفتم و گونه اش را بـ ـوسیدم و زرورق را باز کردم و تو را دیدم ، یه دفتر قطور با جلد سبز خوشرنگ که دوتا قلب طلایی تقریبا بزرگی روی آن جا داشت و در زیر هر قلب مـ ـستطیل کوچک طلایی رنگی بود که جای نوشتن نام بر روی آن بود. همچنان که داشتم به قلب ها نگاه می کردم و فکر می کردم به غیر از نام خودم در زیر قلب دیگر چه نامی بنویسم صدای شادی دختر دایی شوخ و بذله گویم را شنیدم که از آرمان پرسید :
- این را اشتباهی نگرفته ای ؟ آخر این به درد یک دختر احساساتی می خورد که بخواهد از عشق و عاشقی بنویسد ، در حالی که خواهر تو تنها چیزی که نمی دونه همینه راستش به نظر من حالا داره فکر می کنه در این دفتر ریز نمراتش را بنویسه تا بفهمه در کدوم درس کم کاری کرده تا تلاشش را بیشتر کند یا لیست کتاب هایی که خوانده بنویسه تا بفهمه کدام کتاب علمی را فراموش کرده که بخواند.
از حرف شادی صدای خنده همه بلند شد همانطور که با لیخند نگاهش می کردم احساس کردم چقدر این دختر داییم را دوست دارم و روحیه اش را تحسین می کنمچه خوب توانسته بود غمش را پشت روحیه شادش پنهان نماید چون به غیر از جشن تولد من جشن خداحافظی علی هم بود که بالاخره موفق شده بود پدر و مادرش را راضی کند که برای ادامه تحصیل پیش عمه منیژه به کانادا برود و صبح زود پرواز داشت.
علی گفت :
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: ADASH ، tanha
#3
شادی وای به حالت چشم مرا دور دیدی مرتب بخواهی سر ب سر آفاق بگذاری .
شادی خندید و گفت : اتفاقا منتظر اعتراضت بودم آخر ندانستم تو برادر من هستی یا آفاق تو که همه اش از اون طرفداری می کنی .
به سوی علی پسر داییم نگاه کردم و با خود گفتم به راستی چرا علی همیشه و در همه جا اینچنین از من دفاع می کنه از چند سال پیش متوجه شدم وقتی که کسی حرفی به من می زند حالا چه به شوخی یا جدی قبل از اینکه خودم حرفی بزنم اون حالت مقابله را به خود می گرفت. در هماتن حال صدای محمد را شنیدم که گفت «نگران نباش علی قول می دهم از این به بعد نماینده خوبی از طرف تو باشم » البته مدتی بود که متوجه طرفداری های گه گداری از طرف او شده بودم.
آذین با دلخوری گفت :
- به نظر من که آفاق احتیاج به این همه ناجی نداره اون به وقتش از همه ما زبان درازتر است و از خودش خوب بلده دفاع کنه .
و بعد سرش را به طرفم برگرداند و گفت :
- آفاق چقدر معطل می کنی بقیه هدایا را باز کن .
به آذین نگاه کردم چقدر لباس شـ ـرابی رنگش به پوست سفیدش می آمد و آنقدر او را زیباتر کرده بود که به راحتی کسی نمی توانست چشم از او بردارد. همچنان که دستم را به سوی هدیه دیگر پیش می بردم با خود گفتم خدا را شکر که دیگر مثل سابق به ؟آذین حسودیم نمی شود این حرف هایی بود که وقتی تو را در دست هایم گرفتم شنیدم و دوست داشتم همه را بنویسم چون بر خلاف گفته شادی تصمیم دارم فقط در تو از خودم خانواده ام و اتفاق هایی که در اطرافم پیش می آید بنویسم. دوست دارم اول از خود و خانواده ام بگویم تا مرا بهتر بشناسی و بعد هم از فامیل ها و دوستانمان صحبت کنم چون می دانم به طور مرتب از آنها اسم خواهم برد چون رفت و آمد ما بسیار است و پدر و مادرم هر دو دست دارند که هر هفته یا حتی هفته ای دوبار دور هم جمع شویم و اوقاتی را با هم بگذرانیم. البته می دانم که حالا با اسم خواهرم آذین و آرمان برادرم آشنا شده ای که همه با هم یک خانواده پنج نفره را تشکیل می دهیم. آرمان هم فرزند ارشد و هم تنها پسر خانواده و به قول معروف پسر پسر قند عسل ، جایگاه به خصوصی در خانواده دارد ولی از حق نگذریم آرمان علاوه بر اینکه از جذابیت پدر و مادر هر دو ارث برده حتی قلب رئوف و مهربانش مانند پدر و مادر است. من و آرمان همیشه احساس صمیمیت خاصی بهم داریم ، هم من به او و هم او به من احترام می گذارد و همیشه هوایم را دارد و هم من به شدت دوستش دارم و حرف هایش را گوش میکنم و اما خواهرم آذین که فرزند سوم و به اصطلاح آخرین فرزند است که به واسطه زیبایی منحصر به فردش در تمام فامیل و خانواده کمی لوس و مغرور است و من تا به حال نتوانسته ام با او یک رابطه خیلی صمیمی مثل رابطه خودم و آرمان برقرار کنم ، کلا همانطور که از نظر قیافه از هم دور هستیم از نظر خلق و خوی و اخلاق هم از هم دور هستیم. او تمام حواسش متوجه مد لباس ، مدل مو ، و موسیقی است طوری که حتی به خاطر علاقه اش به کلاس موسیقی درس رابه کلی فراموش کرد و حاضر به ادامه تحصیل نشد و الان مدت چهار ماه است که دیگر به مدرسه نمی رود و بیشتر اوقات خود را سرگرم موسیقی و زدن پیانو می کند، اما من متاسفانه مثل خواهر و برادرم از آن زیبایی که آنها برخوردار هستند بهره ای نبرده بودم. البته فکر کنم زیبایی آنها چنان چشمگیر هست که باعث شده چهره من زیبا به نظر نرسد چون در مدرسه بعضی مواقع دوستانم از زیباییم تعریف می کنن که خودم تعجب می کنم. اوایل همیشه به اذین احساس حسادت می کردم چون در هر جمعی توجه همه به سوی او جلب می شد و راستش اکثرا با دیدن این همه تحسین آذین سعی می کردم که خودم در جای خلوتی مشغول به کاری کنم ، ولی وقتی به هوش و استعداد خودم در ضمینه درس پی برده بردم راه مطرح بودن خودم را پیدا کردم و در ان زمان بود که با پشتکار و علاقه به خواندن دروسم ادامه دادم تا حدی که دیگر به
آنها قانع نبود و سعی می کردم کتاب های دیگری را هم مطالعه کنم ، طوری که تا سن هفده سالگی زبان انگلیسی و عربی و آلمانی را فرا گرفتم و حالا در حال یاد گرفتن زبان فرانسوی هستم. با مطالعه کتاب های زبان خودم می توانستم یاد بگیرم فقط در مواقعی که احساس می کردم به کمک احتیاج دارم از پدر می خواستم که برای رفع اشکالم معلم بگیرد. تا به حال از نظر درسی همیشه رتبه اول بودم چه در مدرسه و چه در منطقه که همین خصوصیاتم باعث شده بود به طور جدی خود را در خانواده و فامیل مطرح کنم ولی همین علاقه به مطالعه کم کم باعث انزوا طلبیم شد و حس کردم که از جمع دور می شوم چون وقتی که به صحبت هایشان گوش می دادم آنها را پوچ و بیهوده می دیدم و با خودم فکر می کردم مگر چقدر مهم است انسان حتما لباسی را بپوشد که پوستش بیاید و یا مدلش با مدل روز هم خوانی داشته باشد یا چرا باید همیشه پشت سر هم غیبت کنیم. چون خودم لباس های ساده و تیره را دوست داشتم کمدم را از این لباس ها پر می کردم البته لباس های پر زرق و برق و مجلسی هم داشتم که بیشتر به انتخاب مادر بود. کمد لباسم را تقریبا به دو قسمت تقسیم کرده بودم لباس هایی که کمتر می پوشیدم در طرف چپ کمد آویزان کرده بودم موقعی که قصد داشتم جایی برویم و یا در خانه مهمان داشتیم به صورت یک بازی لباس هایم را انتهاب می کردم اول چشمانم را می بستم و در سمت راست کمد را باز می کردم و همانطور چشم بسته لباس را همراه با چوب لباسی بیرون می کشیدم و بعد چشمانم را باز می کردم. وقتی فکر می کردم من چقدر راحت لباسم را انتخاب می کنم در حالی که آذین بعد از مدتی با وسواس بین لباسهایش می گشت و دست آخر غر می زد که لباس تازه ای ندارد لبخند به لبانم می نشست.
حالا از مادر بگویم ، آذین بیشتر زیباییش را از مادر گرفته بود ولی قد مادر از قد آذین کوتاه تر بود و ظرافت و خوش هیکلی آذین را نداشت . مادرم چشمانی درشت و آبی داشت با پوستی سفید و لطیف و موهایی به رنگ طلا پدر وقتی همسایه آنها بود سخت عاشقش می شود و بالاخره این عشق به ازدواج منتهی می شود و هنوز این عشق و علاقه بین پدر و مادر وجود دارد و همیشه فکر می کنم همین تفاهم و عشق باعث شده که چنین خانواده منسجی داشته باشیم . مادرم زنی حساس و زود رنج ولی بسیار مهربان است و به خانواده اش عشق می ورزد صبح که از خواب بیدار می شود به فکر رفاه همه ما است . پدرم سرمایه خوبی در اختیار دارد و دارای چندین باب مغازه آهن فروشی در اطراف تهران می باشد و به واسطه همین سرمایه تقریبا خوبش می توان گفت که یکی از سرمایه داران آهن است البته خیلی سعی می کند که رفتارش مثل آهن سخت و محکم باشد ولی همه ما می دانیم که پشت آن تحکم و استبداد چه قلب رئوف و مهربانی دارد و چقدر خانواده اش را دوست دارد. پدرم با قدی بلند و پوست گندمگون و چشمان درشت و مشکیش مرد جذابی نشان می داد و از نظر ظاهر کاملا یک مرد شرقی بود. یکی از خواسته های پدر که هیچ وقت نتوانستیم با آن مبارزه کنیم این بود که در هر حالی در جمع حاضر باشیم به خصوص من که احساس می کردم از جمع گریزان هستم ولی من هم کم کم راهی پیدا کردم که هم حرف پدر را گوش می دادم و هم می توانستم اوقاتم را آن طور که دوست دارم بگذرانم یعنی اول لحظات کوتاهی را در جمع می گذراندم و بعد گوشه خلوتی پیدا می کردم و به مطالعه می پرداختم با اینکه پدر متوجه شده بود ولی دیگر اعتراضی نشان نداد و همین به صورت یک عادت هم برای خودم و هم خانواده و فامیل در آمد.
حالا دوست دارم در مورد اقوامم بگویم اول از همه از عمو نادر بگویم که بزرگ خانواده است و چند سالی از پدر بزرگتر است . او هم عاشق همسرش می باشد اما متاسفانه فرزندی ندارد ولی آنقدر با همسرش صمیمی همـ ـستند که بعد از سالها هنوز کسی نمی داند کدامشان نمی تواند صاحب فرزند شود برای همین همیشه به عشق آنها به دیده احترام می نگرم چون حتی عدم فرزند نتوانسته از عشقشان بکاهد و اما عمه ناهید که شوهر او هم یک بازاری پولدار است و همراه همسر و فرزندش زندگی آرام و خوشی دارند. تنها فرزند آنها سالهاست که مشغول تحصیل در دانشگاه است و دیگر به پایان تحصیلاتش چیزی نمانده و به زودی مدرک مهندسی شیمی خود را می گیرد و در کل پسر جذاب و مهربانی است البته مهربانیش بیشتر از چهره جذابش همه را به طرف خود جلب می کند.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: ADASH
#4
عمه منیژه از پدر کوچکتر است که در همان اوایل ازدواجش به همراه شوهرش به کانادا رفتند و مقیم همانجا شدند و فقط یک دختر دارد که دوسالی از من بزرگتر است. تنها داییم کار اداری دارد یعنی سرهنگ است و با اینکه وضع مالیش مثل بقیه نیست ولی او هم از نظر مالی در رفاه خوبی است و با زن و فرزاندنش زندگی خوبی دارند البته گاهی با همسرش اختلاف پیدا می کنند ولیبا پادرمیانی فامیل این اختلاف زود رفع می شود. پسر داییم علی که حدودا سه سالی از من بزرگتر است و همانطور که در اول نوشتم امشب به طرف کانادا پرواز دارد و قرار است در کنار عمه منیژه زندگی کند و به دانشگاه رود و ادامه تحصیل دهد ، از نظر ظاهری پسری جذاب می باشد که از همان کودکی احساس می کردم به من علاقه دارد و همیشه حامیم است ، می دانم با رفتنش احساس تنهایی خواهم کرد و اما شادی که هم زیباست و هم اخلاقی دلنشین دارد و مانند اسمش شادی هر محفلی است و با گفتار شیرین و بذله گویش همه را به طرف خود جلب میکند . تنها خاله ام مونس نام دارد که از مادر یکسالی کوچکتر است و تقریبا از نظر ظاهر شبیه مادر است و با همسرش که او هم یک بازاری پولدار است زندگی خوبی دارند و دو فرزند دارد که مهدیس و محراب نام دارند و مهدیس از نظر ظاهر کاملا شبیه پدرش می باشد البته به غیر از زیبایی شرقی که تمام و کمال از پدرش به ارث برده آنقدر ظریف و شکننده به نظر می رسد که انسان احساس می کند دوست دارد او را مورد حمایت خود قرار دهد، دختر بسیار مهربانی است و همیشه به همه کمک می کند. محراب هم پسری خوشرو و شوخ است که بعد از گرفتن دیپلم در کنار پدرش مشغول به کار شده و همراه او در تیمچه چینی فروشان کار می کند.
به خاطر اینکه به نوشتن چنین مطالبی عادت ندارم احساس خستگی می کنم پس به امید روزی دیگر و نوشته های دیگر .
دفتر را بستم و در حالیکه لبخند به لب داشتم به آشپزخانه رفتم و برای خود فنجانی قهوه درست کردم و با خودم فکر می کردم که باید دفترم را ورق بزنم و از زمانی که برخوردهای لفظی من و امید شروع شد آن را مرور کنم ، بعد از اینکه قهوه ام را خوردم به طرف اتاقم رفتم و دوباره دفتر را باز کردم و چندین صفحه را ورق زدم و به سال هزار و سیصد و چهل رسیدم و از همان صفحه شروع به خواندن مطالب کردم.
امروز با خوشحالی در حالیکه به کارنامه ام فکر می کردم نگاهم به حیاط بزرگ خانه افتاد که پر از گل و درختان زیبا بود . در سمت راست حیاط استخر بزرگی وجود داشت و مشهدی رضا باغبانمان کنار آن ایستاده بود و داشت به گل های اطراف آن آب می داد چقدر او را دوشت دارم ، چنان به گل و گیاهان می رسد که انگار آنها را مانند فرزاندنش دوست دارد. با صدای بلند سلام کردم و گفتم :
- خسته نباشید مشهدی رضا .
گفت : سلامت باشید خانم . بعد همچنان که از عطر گل ها مـ ـست شده بودم با لبخند وارد ساختمان شدم و مادرم را در حال صحبت با تلفن دیدم. به طرف آشپزخانه رفتم و به خدیجه خانم که ظرف ها را می شست خسته نباشید گفتم که به طرفم برگشت و خندید و گفت :
- سلامت باشید آفاق جان ، تا من ناهارتان را می کشم زود لباستان را عوض کنید.
به طبقهبالا رفتم و لباسم را عوض کردم و بعد به آشپزخانه برگشتم و در حالیکه از بوی قرمه سبزی اشتهایم بیشتر تحریک شده بود پشت میز نشستم و همان طور که غذا می خوردم گفتم آذین کجاست گفت :
- آذین خانم رفته آرایشگاه موهایش را درست کند.
وقتی دید با تعجب نگاهش می کنم گفت : آخه امشب منزل آقای محمودی دعوت هستید.
در حالیکه غذایم را فرو می دادم احساس کردم دیگر اشتهایی ندارم اما چند قاشق به زور خوردم و دمق از پشت میز بلند شدم و از خدیجه خانم تشکر کردم و از اشپزخانه بیرون آمدم و مادر را دیدم که به طرفم می آید سلام کردم و خواستم به طرف اتاقم بروم که گفت « آفاق جان ساعت پنج باید آماده باشی. »
سرم را تکان دادم و به اتاقم رفتم و به مهمانی امروز فکر کردم ، راستش بر عکس آذین زیاد خوشم نمی آمد که به خانه آقای محمودی بروم ولی به خاطر پدر و مادرم مجبور بودم که شرکت کنم ، مخصوصا که بهانه ای هم نداشتم چون امتحانم تمام شده بود و فردا هم جمعه بود. به آقای محمودی فک کردم چند وقتی بود با پدر دوست شده بود و این اواخر دوستیشان آنقدر صمیمی شده بود که حتی در کارهایی هم شراکت داشتند و کم کم این دوستی و آشنایی باعث شده که همیشه همراه با خانواده در جمعمان حضور داشته باشند .
آهی کشیدم و بعد از مدتی به حمـ ـام رفتم و دوش می گرفتم. وقتی نگاهم به ساعت افتاد و متوجه شدم ساعت چهار و نیم است سعی کردم زودتر آماده شوم برای همین هم به طرف کمد رفتم و به روال عادت همیشگی با چشمانی بسته لباسم را انتخاب کردم و بعد وقتی چشمانم را باز کردم کت و شلوار قهوه ای رنگم را در دستم دیدم . آن را روی تخـ ـت نهادم و موهایم را با سشوار خشک کردم و لباسم را تعویض کردم و موهایم را ساده پشت سر بستم و فکر کردم تا صدای پدر در نیامده زودتر پایین بروم چون همیشه من آخرین نفر بودم که از اتاقم بیرون می رفتم و اغلب پدر با صدای بلند مرا صدا می کرد. در حالی که از اتاق خارج می شدم یادم آمد که کتابم را برنداشتم دوباره برگشتم و کتاب را داخل کیفم جای دادم و با خود فکر کردم امشب حتما باید مطالب باقی مانده آن را مطالعه کنم. از پله ها پایین آمدم و وقتی بقیه را ندیدم خدا را شکر کردم به این خاطر که پدر صدایم نکرده بود. بعد از چند لحظه همه با هم سوار اتومبیل پدر شدیم و حرکت کردیم در همان حال نگاهم به آذین افتاد که کنارم نشسته بود و در لباس آبی رنگش که همرنگ چشمان درشت و کشیده اش بود چقدر زیبا و طناز شده بود. همین هفته پیش بود که باز خواستگار خود را رد کرده بود البته اوایل دلیلش این بود که تا خواهر بزرگم شوهر نکرده من هم شوهر نمی کنم. با اینکه تازه شانزده سال داشت ولی به واسطه زیبایی خیره کننده اش خواستگاران متعددی داشت که پاشنه در خانه مان را از جا کنده بودند. آخر مجبور شدم با پدر و مادرم صحبت کنم و بعد از ماهها آنها را قانع کردم که من می خواهم ادامه تحصیل دهم و تا به دانشگاه نروم و تحصیل خود را تمام نکنم قصد ازدواج ندارم و اگر می خواهند دو دخترشان روی دستشان نماند بدون توجه به من آذین را آزاد بگذارند تا با یکی از همین خواستگارانش ازواج کند و حالا باز آذین بود که بدون داشتن بهانه ای خواستگارانش را رد می کرد. هر طور بود همه متوجه شدیم که دلش را باخته و به انتظار پسر آقای محمودی یعنی امید نشسته البته این یک اپیدمی بین تمام دختران فامیل و آشنا شده بود چون امید هم ظاهر بسیار جذابی داشت و هم از تحصیلات خوبی برخوردار بود و هم از نظر خانواده در موقعیت ایده آلی قرار داشت. در این بین تنها کسی که به او فکر نمی کرد و نمی خواست دل او را برباید من بودم چون با دیدن این همه دختر خوشگل که دور این آقا امید را گرفته بودند فکر نمی کردم حتی مرا ببیند چه برسد به اینکه به من هم فکر کند آنهم او که آنقدر مغرور و از خود راضی است و فکر می کنه مثل و مانند ندارد. واقعا نمی دانم چرا آذین متوجه نیست و همه چیز را در موقعیت مالی خوب و ظاهر زیبا می بینه و فکر نمی کنه که عشق هر قدر زیبا و پر شور باشد ولی ارزشش به اندازه ای که غرور خود را فراموش کنیم نیست. من فکر می کنم همشه باید غرورم بالاترین ارزش برایم باشد که هیچ عشقی نتواند آن را شکست دهد. در حالی که در مقابل عشق اذین امید سکوت کرده با اینکه مطمئن همـ ـستم می داند که آذین دوستش دارد نمی دانم شاید هم دارد برایش ناز می کند. اه حالم از این حرکات آذین که با عث شده بود امید برایش ناز کند به هم می خورد. با صدای مادر به خودم آمدم «آفاق مگر پیاده نمی شوی » . نگاه کردم و دیدم به در خانه قصر مانند آقای محمودی رسیده ایم زود در ماشین را باز کردم و پیاده شدم. وقتی وارد سالن شدیم با اینکه بارها به آنجا آمده بودم اما باز شکوه و زیبایی آنجا مرا محسور خود کرد راستش منزل آقای محمودی بسیار خوش نقشه بود که با کاردانی خانم محمودی و ثروت زیادشان آنجا را به نحو زیبایی آراسته بود. سالن با وسایل تزیینی و چندین دست مبلمان و صندلی هایی که از بهترین مدل و جنس با طرح های زیبا پر شده بود ولی من یک قسمت سالن را بیشتر از مکان های دیگر آن دوست داشتم و آن قسمت در گوشه ای از سالن بود که به حیاط پشتی مشرف بود و به صورت سنتی تزیین شده بود و تقریبا جایگاه همیشگی من بود گوشه ای دنج که هم می توانستم راحت مطالعه کنم و هم از زیبایی های باغ لذت ببرم.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: ADASH
#5
وقتی خداحافظی می کردم هنوز امید در حالت بهت نگاهم می کرد. تا موثعی که خوابم برد از حالت صورتش لبخند به لب داشتم.
از مهمانی منزل آقای محمودی یک هفته ای می گذشت و قرار بود که به منزل خاله مونس برویم با اینکه به خاله مونس و خانواده اش بسیار علاقه داشتم و دل تنگشان بودم ولی وقتی به یادم خانواده آقای محمودی و صد البته امید می افتاد م احساس غم می کردم. حالا دیگر آنها در تمام محافل ما شرکت داشتند و تقریبا مثل یک فامیل با آنها رفتار می شد. با دلخوری آماده شدم و به سوی کتابم رفتم ولی برای بردن آن مردد بودم چون همیشه مطالعه کردن من سوژه ای برای مسخره کردن امید می شد ولی وقتی به حجم دروسم و وقت کمی که داشتم فکر کردم تصمیم گرفتم که اهمیتی به حرف هایم امید ندهم پس با اطمینان کتابم را برداشتم و صدای پدر را شنیدم که صدایم می زد ، از اتاق بیرون آمدم و به سویشان رفتم و قبل از اینکه پدر حرفی بزند معذرت خواستم و به طرف حیاط رفتم. در طول مسیر تمام مدت به فکر امتحان پس فردا بودم که خانه خاله مونس رسیدیم. وقتی وارد شدم دیدم که خانواده آقای محمودی نیامده اند نمی دانم چرا از این موضوع خوشحال شدم و امتحان را فراموش کردم و به سوی شادی رفتم و کنارش نشستم. شادی داشت جوک هایی را که تازه یاد گرفته بود تعریف میکرد و هردو می خندیدیم که مهدس کنارمان نشست و با یک نگرانی خاصی گفت :
- نمی دانم چرا خانواده آقای محمودی نیامده اند!
در حالی که از طرز صحبت و نگرانیش تعجب کردم شادی گفت :
- بهتر خداکند نیایند با ادن پسر گند دماغشون.
از حرف شادی همراه او به خنده افتادم مهدیس پرسید :
- چی شد ؟ چی شد ؟ تو که تا چندی پیش خیلی طرفدارش بودی طوری که فکر می کردم به او علاقه داری .
شادی پوزخندی زد و گفت :
- به قول خودت تا چند وقت پیش ولی حالا دیگر عاقل شده ام می دونی مهدیس جان به نظر من امید یک آدم عادی نیست اون امتیازها و ظاهر جذابش بیش از ظرفیتش است و باعث شده آنقدر به خودش مغرور باشه که دنیار را به هیچ بگیره. تو اصلا تا به حال به رفتارش دقت کرده ای با اینکه بسیار خودش صحبت و مهربان و صمیمی برخورد می کنه ولی از افکاری که در سر دارد خوشم نمی آید. نمی دانم به رفتارش با دخترها توجه کرده ای یا نه سعی می کنه با همه دخترها چنان رفتار کنه که فکر کنند واقعا برایش یک مورد ایده آلند ولی فقط کافی است که از کنار تو رد بشه و با یک دختر دیگه طرف صحبت بشه می بینی همون رفتار را با اون دخترم داره . من که فکر کنم اصلا این کارهاش صحیح نیست اون به احساس بقیه اهمیت نمی ده و فکر نمی کنه با این رفتارش با دخترها ممکنه اونا بهش علاقمند شوند یعنی اصا برایش مهم نیست به نظر من اون همه دخترها را به تمسخر گرفته و فقط می خواهد چند ساعتی که در یک مهمانی است از لحظه های خود لذت ببرد حالا قلب چه کسانی بشکنه برایش مهم نیست ، تنها چیز مهم برای او غرورش است. البته بیشتر مردها اصلا قابل اطمینان نیستند پس اگر از من می شنوی قیدش را بزن.
وقتی شادی ساکت شد به مهدیس نگاه کردم ولی او را دیدم که خندان به طرفی دیگر نگاه می کند و بعد هم فوری بلند شد و عذرخواهی کرد و به آن سو رفت وقتی مسیر رفتنش را دنبال کردم متوجه شدم که آقای محمودی و خانواده اش آمده اند و مهدیس خندان برای خوش آمد گویی به آنها رفته . به شادی نگاه کردم که او را هم متوجه مهدیس دیدم صورتش را برگرداند و با تاسف سرش را تکان داد و گفت :
- می بینی ترو خدا یک ساعته دارم برای کی حرف می زنم خب همین هما هستند که باعث می شوند چهارتا مثل امید اینقدر به خودشان مغرور بشوند.
بعد چشمکی زد و دوباره ادامه داد :
- آفاق واقعا کیف کردم ، خوب تو بازی شطرنج کنفش کردی .
وقتی یاد نگاه آن روز افتادم و چشمم به چشمان خندان شادی افتاد هر دو با هم شروع به خندیدن کردیم و همین خنده باعث بلای جانم شد چون صدای خنده ما باعث جلب توجه امید شده و از آنچه می ترسیدم به سرم آمد. هنوز می خندیدم که او را بالای سر خود دیدم سلام کرد و روبرویمان نشست و به شادی گفت :
- خانم شما واقعا معجزه می کنید .
شادی با تعجب پرسید :
- چه معجزه ای ؟
- چطور متوجه نیستی معجزه یعنی خندیدن بدعنق ترین موجود زنده کره خاکی ! من که حتما به شما به خاطر خنداندن این آفاق بدعنق یک جایزه می دهم . من تا به حال با خیلی از دخترها آشنا شده ام و با آنها طرف صحبت بوده ام و به خاطر این شناختم نسبت به دخترها کامل است و متاسفانه باید یگویم که این دختر خاله شما از نظر عقلی مشکل دارد ولی با زرنگی خاصی کمبود عقلشون رو در انزوا و پشت کتاب هایشان پنهان کرده اند.
وقتی سکوت کرد در حالیکه احساس می کردم تمام تنم از حرف های امید می لرزد به سوی شادی نگاه کردم که متوجه شدم به شدت قرمز شده می دانستم تا به حال امید را با این لحن صحبت ندیده بود و حالا واقعا جا خورده بود . دست شادی را گرفتم و گفتم :
- شادی جون می بخشی ولی من پس فردا امتحان مشکلی دارم و باید به درسم برسم . راستی شادی جان من یک دوست صمیمی داشتم که جمله خوبی را می گفت ، می دونی می گفت جواب ابلهان خاموشیست.
بعد به سوی امید برگشتم و گفتم : متوجه شدید آقا امید فکر کنم همین جمله برای شما کافی باشد البته من که می دونم شما از چی هنوز عصبانی هستید چون اتفاقا من و شادی هم وقتی شما وارد شدید یاد بازی مفتضحانه شما افتاده بودیم و می خندیدیم، فکر کنم بهتر باشه شما دیگر شطرنج بازی نکنید.
بعد بلند شدم و در حالیکه به طرف حیاط می رفتم از دو حالت چهره مختلفی که دیده بودم خوشحال بودم حالت چهره شادی که بعد از شنیدن حرفهای من از خوشحالی می درخشید و حالت چهره امید که از عصبانیت به کبودی میزد و با چشمانی سرخ شده مرا نگاه می کرد.


وقتی روی صندلی حیاط نشستم با اینکه می دانستم بدجوری به امید جواب داده ام ولی نمی دانم چرا احساس پشیمانی نمی کردم و حتی احساس آرامش داشتم . کتابم را باز کردم و هنوز مدتی از مطالعه ام نگذشته بود که محراب کنارم نشست ، به رویش لبخند زدم و او هم جواب لبخندم را داد و گفت :
- می بخشی آفاق جان با اینکه شاید مزاحمت باشم ولی دوست داشتم دوباره موضوعی با تو مشورت کنم.
- خواهش می کنم راحت باش.
کمی حرف های متفرقه زد ، در حالیکه متوجه شده بودم از حرفی که می خواهد بزند دو دل است گفتم :
- محراب جان ، مرا مثل مهدیس بدان و راحت حرفت را بزن .
لبخندی زد و گفت :
-خوشحالم که دختر خاله با هوشی دارم ، راستش من مدتی است که احساس می کنم به آذین علاقه مند شده ام و چون از طرف او هیچ عکس العملی ندیدم خواستم تا از نظر احساسی زیاد درگیر نشده ام نظر او را نسبت به خود بدانم البته اول خواستم با خود آذین صحبت کنم ولی بعد تغییر عقیده دادم و فکر کردم با تو صحبت کنم بهتر است چون نمی خواستم او را در معذوریت قرار دهم. از طرف دیگر مطمئن بودم حتما تو حقیقت را به من می گویی درسته که به او علاقه دارم ولی دوست دارم با این علاقه دوجانبه باشه ئ اگر اینطور بود به پدر و مادر بگویم.
با شنیدن حرف هایش جا خوردم چون واقعا نمی دانستم به این پسر خاله مهربانم چه بگویم و چطور از احساس آذین با او صحبت کنم.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: ADASH


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان عملیات مشترک | godness sadaf 138 64,437 ۲۵-۰۲-۹۷، ۰۱:۲۱ ق.ظ
آخرین ارسال: Nasrin1993
  رمان سجده برغرور مردانه ام | پری خوشگله (سعیده.ج) ملکه برفی 154 6,588 ۲۰-۰۲-۹۷، ۱۰:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: دختر ستاره
  رمان سایه ی نفرت | روح خبیث ملکه برفی 310 29,031 ۱۸-۰۲-۹۷، ۰۹:۳۰ ب.ظ
آخرین ارسال: دختر ستاره
  رمان پرنس یا پرنسس ؟ | mahsa qw sadaf 109 49,475 ۱۱-۰۲-۹۷، ۰۳:۱۳ ق.ظ
آخرین ارسال: atiii
  رمان ييلاق دلپذير | اسماء كرمى پور sadaf 183 50,042 ۰۹-۰۲-۹۷، ۱۲:۰۲ ب.ظ
آخرین ارسال: رهاشدگان
  رمان یک عاشقانه ی ساده | (^_^)p ملکه برفی 49 3,029 ۳۱-۰۱-۹۷، ۰۸:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: قاصدک74
  رمان بهار زندگی | Blast Off sadaf 143 120,207 ۲۰-۰۱-۹۷، ۰۲:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: دکتر شیوا
  رمان قبول کردم مادر بشم اما .... | غریبانه sadaf 86 43,343 ۱۶-۰۱-۹۷، ۱۰:۵۰ ب.ظ
آخرین ارسال: پری تنهایی
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 10 8,397 ۱۹-۱۲-۹۶، ۰۸:۲۶ ق.ظ
آخرین ارسال: atiii
  رمان استاد من ،ارباب آن روستاست| baharxx ملکه برفی 53 35,406 ۱۳-۱۱-۹۶، ۱۲:۱۵ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
6 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
asali_74 (۰۱-۰۷-۹۴, ۱۲:۰۴ ق.ظ)، avaa (۱۶-۰۷-۹۴, ۰۲:۴۷ ق.ظ)، ليلا محمد (۱۹-۰۹-۹۴, ۰۱:۳۵ ق.ظ)، شهر آشوب (۱۶-۰۱-۹۶, ۰۳:۲۴ ب.ظ)، Shasosa (۲۰-۱۱-۹۵, ۰۲:۴۲ ق.ظ)، 2016Romina (۱۴-۰۱-۹۶, ۱۱:۵۵ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان