اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


رمان شفق | فهیمه نادری فرد
زمان کنونی: ۲۳-۰۸-۹۷، ۰۲:۴۹ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: nafas
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 3
بازدید 52

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان شفق | فهیمه نادری فرد
#1
با خستگی خودمو روی صندلی انداختم.با اینکه میدونستم کارم درست نیست ولی پاها مو روی میز دراز کردم.مقنعه مو کمی کشیدم عقب.عجیب هوس چای کرده بودم اما وقتی سر فلاسک رو توی فنجونم گرفتم فقط دو قطره چایی توی لیوان ریخت.با دلخوری رو به مریم کردم:
میمردی تهش یکمی واسه من نگه میداشتی؟تو و فرح و یگانه...حالا اگه راست میگی برو از بخششون چایی بیار اگه دادند بهت....تازه تو که میدونی کتری برقیمون خرابه.....
یکریز داشتم غر میزدم که مریم بی هیچ حرفی(چون اخلاق سگ منو میدونست )دستهاشو بالا گرفت:
خیل خب بابا چه خبرته تسلیم تقصیر من بود الان میرم ازشون آبجوش میگیرم....
نذاشتم حرفشو ادامه بده:
لابد سه ساعت دیگه میای تو بری اونجا می ایستی حرف زدن
-فعلا که کاری نداریم تو بخش
و در حالیکه فلاسک به بغل به سمت در میرفت اضافه کرد:
-خبری شد زنگ بزن سریع میام.......
وقتی مریم رفت به ساعتم نگاه کردم.تازه ده شب بود و تا صبح زمان زیادی داشتیم.بعد از دو هفته مرخصی امشب اولین شبکاریم بود.از سر شب بدو بدو داشتیم .بعد از چند ساعت سرپا بودن الان وقت کرده بودم کمی خستگی در کنم.پاها مو از روی میز آوردم پایین.جورابامو درآوردم و دوباره گذاشتم روی میز.با لذت دستهامو از دوطرف باز کردم و به بدنم کش و قوس دادم.خیالم راحت بود که کسی این موقع توی بخش نمیاد حتی سوپروایزر چون همین یه ربع پیش توی بخش بود.میدونستم مریم به این زودیها برنمیگرده برای همین عضلات بدنم رو شل کردم چشمهامو بستم وزیر لب زمزمه کردم:
یک شب از دست کسی باده ای خواهم خورد
که مرا با خود تا آن سوی اسرار جهان خواهد برد
با من از هست به بود
با من از نور به تاریکی
از شعله به دود
با من از آوا تا خاموشی
دورتر شاید تا عمق فراموشی
راه خواهد پیمود
راه خواهد پیمود.........
-کی قراره با شما بیاد راهپیمایی؟
بند دلم پاره شد.آنچنان از جا پریدم که بند ساعتم به میز گرفت.از دستم دراومد و صدای خردشدن شیشه شو شنیدم.بی اعتنا به ساعت به روبروم خیره شدم.دو چشم تیره و عمیق با گستاخی نگاهم میکرد.
_شما اینجا چی کار میکنید این وقت شب؟کی بهتون اجازه داده این موقع بیاید بالا؟
بدون اینکه جوابمو بده مثل اینکه نمایش مفرحی رو نگاه میکنه لبخند زد.از خنده ش بی نهایت عصبی شدم:
چیز خنده داری دیدی؟یالا بیرون از بخش تا مجبور نشدم به نگهبانی زنگ بزنم....
این بار کاملا بلند خندید و با صدایی گرم و مردونه جوابمو داد:
واقعا نمایش تک نفره به این زیبایی ندیده بودم...میتونم بپرسم از کجا فارغ التحصیل شدید؟کارتون حرف نداره به خصوص وقتی پاها تون رو میز باشه و چشمهاتونم بسته.......و باز پرصدا خندید.از عصبانیت گر گرفتم:
نه ...مثل اینکه خیلی دوست داری اون روی منو بالا بیاری.....
با پررویی جواب داد:
آره........خیلی...
و به چشمانم خیره شد.سرمو زیر انداختم و در حالیکه گوشی تلفن رو برمیداشتم گفتم:
خیل خب خودت خواستی...
دست برد و گوشی رو قطع کرد.
-اه....فکر کنم به جای فامیل مریض خودت مریض باشی....
-بعیدم نیست
-خیلی پررویی
-اینم بعید نیست و باز خندید.حسابی داشت کفرم درمیومد ولی نمیدونم چرا واهمه داشتم توی چشمهاش نگاه کنم...
باشه ...من کوتاه میام.....بگو اسم مریضت چیه تا بگم در چه حاله ولی گفته باشم اجازه نمیدم این موقع ببینیش......
-من مریضی ندارم...
-پس واقعا خودت مریضی که این وقت شب اینجایی......
سرشو به یک طرف خم کرد.لبهاشو جمع کرد:
گفتم که.... تازه مرضم واگیرداره.......و با لحن مسخره ای اضافه کرد:خطرناکه حسن......
و باز خندید.بی اختیار فریاد زدم:
-بیرون........بیرون.........
با انگشتم در بخش رو نشون میدادم و میگفتم بیرون.ولی اون بی توجه به من میخندیدواز اینکه منو به این درجه از عصبانیت رسونده بود لذت میبرد.دوباره دستمو به سمت تلفن دراز کردم که صدای مریم رو شنیدم:
چه خبرته شفق چرا داد میزنی؟
با دیدن مرد جوونی که هنوز با گستاخی به من خیره مونده بود دست و پاشو گم کرد:
سلام آقای دکتر....خسته نباشید مگه شما هنوز نرفتید خونه؟
آقای دکتر؟!!!!!!!!!!!!
متعجب به اون و مریم خیره شدم.چشمهاشو از من دزدید و در حالیکه به سمت مریم برمیگشت گفت:
داشتم میرفتم خواستم قبل از رفتنم مطمئن شم به وجودم نیازی نیست .........و در حالیکه نیم نگاهی به من میانداخت ادامه داد:
که البته فهمیدم خودم مریضم...و باز به من خیره شد.
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
پاسخ
سپاس شده توسط: yasaminsaba ، Sohey36 ، sadaf ، دخترشب ، دخترشب
#2
مریم که متوجه ی حرفش نشده بود با خنده گفت:
خدا نکنه هیچوقت مریض شید...
-حالا که هستم طبق معاینه ی دوستتون...
دهنم به زور باز شد:
من.......من نمیدونستم که شما.......
-مهم نیست خانم...؟
با من و من جواب دادم:
-صبوری....
با خنده جواب داد:
چه بهتون هم میاد.
سرمو زیر انداختم و ناخنمو کف دستم فرو کردم.این عادتی بود که از بچگی داشتم.هر وقت عصبانی میشدم این کار بهم آرامش میداد.
-خب من میرم دیگه....
فقط با مریم خداحافظی کردو رفت.با ناراحتی خودمو روی صندلی انداختم و با عصبانیت به مریم رو کردم:
چرا به من نگفتی دکتر جدید اومده؟
-اولا که تو مرخصی بودی بعدشم امروز اینقدر سرمون شلوغ بود که وقت نشد بگم...
-حالا چند وقت اومده؟
-یکهفته...
-اه پس چرا من ندیدم اسمشو پای پرونده ی مریضها؟
-چون فقط یک مریض داشته اونم من چکش کردم...
-مگه کشیکش بود اومد بالا؟
-نه....ولی مطبش همین بغله...چسبیده به بیمارستان....واسه همین اومد سر زد.ولی خداییش شفق از وقتی اومده خیلی ها تو نخشند به خصوص خانم دکتر پناهی...
اخمهامو تو هم کردم:
ایش نه خیلی تحفه ست(ولی خودمم ته دلم میدونستم دارم بی انصافی میکنم)
-اوهو خیلی خوش تیپه که ولی به چشم شما که خواستگارایی مثل دکتر رهبر دارید نمیاد.....
دکتر رهبر مدیر بیمارستان خصوصی بود که من توش کار میکردم.یکماه از کار کردنم نمیگذشت که توسط سرپرستار بخشی که من توش بودم ازم خواستگاری کرده بود ولی من جواب رد داده بودم چون حالا حالاها خیال نداشتم خودمو درگیر اینجور مسایل کنم.برای خودم خوش بودم و زندگی مجردی خودمو داشتم .از زندگیم هم کاملا راضی بودم و نیازی به تغییر درش نمیدیدم.
-اوهوی کجایی؟اسم خواستگار اومد رفتی تو هپروت؟
خندیدم:
باشه به موقعش خدمت تو میرسم...فعلا تو فکر اینم چطوری حال این آقای دکتر رو جا بیارم که بعد از این کسی رو غافلگیر نکنه...
-بپا اون حال تورو نگیره....
درحالیکه چشمهامو رو هم میذاشتم گفتم:
خواهیم دید.........

*****************

صبح به مریم گفتم اون بخش رو تحویل بده و خودم قبل از اینکه هدمون بیاد از بیمارستان زدم بیرون.میدونستم بعدا به خاطر این کارم غرغر میکنه ولی نمیدونم چم شده بود.بیقرار بودم و تحمل بیشتر موندن رو نداشتم.همینکه پامو از بیمارستان بیرون گذاشتم یک نفس عمیق کشیدم.با اینکه خودم ماشین داشتم ولی ترجیح میدادم برای رفت و آمد به محل کار از تاکسی استفاده کنم.قبل از اینکه تاکسی بگیرم کمی پیاده روی کردم.میخواستم محل کار آقای پرروی دیشبی رو ببینم.مطبش در پنجاه قدمی بیمارستان بود.یک ساختمان کاملا شیک که قبلا نظر منو جلب کرده بود ولی هیچوقت به اسم دکترهاش دقت نکرده بودم.سرمو بلند کردم و اسمشو روی تابلو دیدم.دکتر کامران هوشنگی متخصص جراحی عمومی....مطب شیکی بود برای یک آدم سی و سه..چهارساله.پس باید وضع مادیش خوب باشه.به خودم نهیب زدم .....هی دختر به تو چه مربوطه این چیزها.اون هرچی هست به تو ربطی نداره.وقتی توی تاکسی نشستم به این فکر میکردم که چرا با یک دیدار اینقدر روی این شخص حساس شدم.قبلا هیچوقت اینقدر در مورد کسی کنجکاوی نشون نداده بودم پس چرا...آیا به دلیل برخورد دیشب بود یا علت دیگری داشت..........
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
پاسخ
سپاس شده توسط: yasaminsaba ، Sohey36 ، دخترشب ، دخترشب
#3
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترشب ، دخترشب


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان عشقم رو نادیده نگیر | mina-flame girl .ShahrzaD. 3 23 ۱۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان blue_prince2 | عسل sadaf 2 17 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان الهه پارس | Down13 + والا + della.nik sadaf 2 19 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پايان بازی | mahtab26 sadaf 1 31 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پناه اجباری | thunder kiz & ayda m sadaf 2 29 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان سنگ قلب مغرور | asiyeh69 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 4 26 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان محیا | thunder kiz sadaf 4 24,240 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ضجه های ویرانی من | رز وحشی sadaf 2 25,394 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همسایه مغرور من | Melika1998 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 3 25,968 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۹:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان دالیت|نیلوفرقائمی فر N!rvana 3 24,467 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۱:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
8 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۴:۲۲ ب.ظ)، دخترشب (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۷:۱۴ ب.ظ)، دخترعلی (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۸:۱۵ ب.ظ)، zarfa (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۵:۴۶ ب.ظ)، rojaa (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۴:۲۳ ب.ظ)، Shokouh.ka (۰۲-۰۷-۹۷, ۰۲:۵۰ ب.ظ)، shiva.d (۰۶-۰۷-۹۷, ۱۱:۴۳ ب.ظ)، goli62 (۰۳-۰۸-۹۷, ۰۴:۳۲ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان